امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

آزادی حسینی

آیات قرآنی برای صبر و شکیبایی، امتیازات فوق العاده ای مطرح کرده است. سرگذشت بشر هم در تاریخ نشان می دهد که پیروزمندان تاریخ کسانی بودند که از نعمت بسیار بزرگ صبر و تحمل و متانت، در حد اعلا برخوردار بودند. صبر آنان به جهت علم به علل، علم به شرایط و توجه به این نکته بود که این طور نیست که هر کس با حق باشد، همان لحظه باید پیروز شود.
و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر(549)
و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کرده اند (سفارش کرده اند.)
ضمنا به همدیگر بفهمانید که واقعیت چنان نیست که هر وقت حق از آن کسی بود، یا حق در اختیار کسی بود، او می تواند آن را اجرا کند و می تواند آن را به جا بیاورد و از مردم برای احقاق حق استفاده کند.
درباره آیه مذکور، کمی تأمل کنید. این آیه را از زبان کسی می شنوید که صد در صد حق را با خودش می دید و صد در صد حق با او بود. اگر این انسان بزرگ (پیامبر صلی الله علیه وآله)، از بالاترین قله تاریخ به بشر نمی نگریست، این سخن و وحی از زبان او جاری نمی شد. و اگر این سخن حق نبود، به صورت وحی بر او نازل نمی شد. حق، با آرامش و صبر و شکیبایی همراه است. در جملاتی از نهج البلاغه هست که کسی که می خواهد میوه درختی را قبل از رسیدن بچیند، نتیجه نخواهد گرفت. شما در جریان امام حسین - در زمان معاویه - صبر و تحمل زیادی از امام می بینید. در حقیقت - همان طور که قبلا عرض کردم - این ها با مفاهیم جزئی قابل تفسیر نیست. این قدر صبر و شکیبایی که خود صبر را به شگفتی وامی دارد! حتی در زمان پدر یزید، شیعیانی از عراق به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند که اگر شما حرکت کنید و به عراق بیایید، ما از شما حمایت خواهیم کرد. حضرت فرمود: ما تعهدی بسته ایم که تا آن تعهد تمام نشود، حرکت نمی کنیم.
حسین رفتنی بود، هم چنین تمام پیامبران و اولیاءالله همه رفتند و باید هم بروند. آن چه که برای بشر از این اولیاءالله می ماند، همین جمله است: من تعهد کرده ام. والا فرض بفرمایید که امام حسین (علیه السلام) چند سال دیگر هم حکومت را به دست مبارکش می گرفت و در روی زمین عدالت را پر می فرمود، و همان گونه که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) در نظر داشت، اسلام را می گستراند. بالاخره، خود ایشان هم می رفتند، اما باز انسان است و اختیارش. باز انسان است و معرفتش. باز انسان است و آزمایش ها. بالاخره، جریان حسین همان طور که فرمود: اگر رفتیم و به پیروزی رسیدیم؛ نحمدالله علی ذلک، به خدا حمد خواهیم کرد، اگر هم {پیروزی میسر} نشد، به شهادت می رسیم. در هر حال، {نتیجه حرکت امام حسین } احدی الحسنیین بود. بالاخره، آن بزرگ، مانند سایر بزرگان و پیامبران می رفت، اما باز انسان بود و خواسته ها و تمایلات و چهره حیوانی او، و جریان حسین نمی توانست مردم را مجبورا در خِرد، دین و ایمان نگهدارد. از خود پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) که بالاتر نمی شد. ملاحظه کردید که آن همه نشانه های وحی را می دیدند و هیچ کس تردید نداشت که سخنان او، ساخت ریگزار {عربستان } نیست. فرهنگ آن ریگزار برای ما روشن است و با آن آشنا هستیم. عمده فرهنگ {آن مرز و بوم }اشعاری بود که از نظر لفظی خوب بود. شما دقت کنید به قصاید سبعه معلقه (هفت قصیده) که در دوره جاهلیت از کعبه آویزان کرده بودند، مثل؛ قفانبک من ذکری حبیب و منزل، و سایر قصاید که در مقابل یک قصیده متنبی، از نظر معنا و از نظر مطلب هیچ بود. آیا آن فرهنگ می توانست چنین چیزی را به وجود بیاورد؟ البته انسان برای توجیه خودش ممکن است بگوید بله، اما باید خودش را خیلی توجیه کند. باید خیلی در مقابل آفتاب بایستد و به آفتاب بگوید: تو تاریک هستی. بسیار خوب، اکنون نیز همان محیط و ریگزار وجود دارد و خیلی هم پیشرفت و ترقی کرده است، حتی قابل قیاس با آن زمان نیست. پس یک هزارم شخصیت محمد (صلی الله علیه وآله) را الان به ما بدهید، زیرا خیلی لازم داریم. هم اکنون تمام بشریت به انسانی {معادل } یک میلیونیوم پیامبراکرم نیاز دارد، تحویل بدهید. پس امام حسین (علیه السلام) صبر فرمود و شکیبایی کرد تا حادثه، درست منطق خودش را در نوردد. تاکنون چند قرن است که می گویند این قضیه درست بوده است؟ گذشت روزگاران نیز نتوانست کوچک ترین اشتباهی برای این حادثه اثبات کند، با این که این حادثه به ضرر خیلی ها بوده و هست و خواهد بود. آنان که می خواهند در این زندگانی با قدرت های محاسبه نشده زندگی کنند و یکه تازان میدان تنازع در بقا باشند، مسلما داستان حسین برای آن ها اسباب ناراحت کننده ای است که: عدالت وجود دارد. من می توانم یک مسأله و من می خواهم پس حق است مسأله ای دیگر، و خود حق نیز یک مسأله دیگر است. می خواهم شما مدار حق نیست.
این را داستان حسین می گوید. مسلم است که برای پوشاندن چنین حادثه ای، بارها خیلی ها دست به کار شده اند، اما نمی توان آن را پوشاند، زیرا جریان با یک مدیریت و صبر و محاسبه دقیق الهی انجام گرفته است.
این جریان به شب دهم رسید. فجمع الحسین (علیه السلام) اصحابه عند قرب المساء. حسین (علیه السلام) یاران خود را نزدیکی های شب جمع کرد.
قال علی بن حسین (علیه السلام): فدنوت منه لا سمع ما یقول لهم و انا اذ ذاک مریض فسمعت أبی یقول لاصحابه(550)
علی بن حسین (علیه السلام) فرمود: من خودم را به طرف پدرم نزدیک کردم که ببینم با آن ها چه صحبتی می کند. من بیمار بودم، ولی نزدیک شدم تا ببینم چه می گوید. دیدم پدرم به یارانش این طور می فرمود:
اثنی علی الله احسن الثناء و احمده علی السراء والضراء. اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده فاجعلنا من الشاکرین.(551)
من شکر و ثنای خداوندی را به جای می آورم (بهترین ثنا و شکر). ستایش او را می گویم برای هر شادی و اندوهی (برای هرگونه گشایش و گرفتاری). خداوندا، حمد تو را می گویم که ما را تکریم فرمودی به نبوت. ما را در دودمان پیغمبر قرار دادی. قرآن را بر ما تعلیم فرمودی. دین را بر ما تفهیم نمودی و برای ما گوش های شنوا، و چشم های بینا و دل های جوان (نیک) قرار دادی. اینک، در میان این همه بلا و خطر، از تو می خواهیم که ما را از بندگان شکرگزارت محسوب نمایی.
{امام حسین } نمی گوید من که خوب حرکت می کردم، حال این چه جریانی است که پیش آمده است!
این که این جریان، عظمت حسین را بالاتر از عظمت تاریخ اثبات کرده است، به همین علت است. اصلا مثل این که در عالی ترین موقعیت زندگی طبیعی، زندگی می کند. اثنی علی الله احسن الثناء. یعنی حالم خیلی خوب است و دنیا به مراد من و زندگی به مرام من است. اصلا من همین را می خواستم که باشد. معنای این گونه ستایش و این گونه سپاسگزاری چنین است. اثنی علی الله احسن الثناء. در ناگواری شکرگزارش هستم. در خوشی ها تسلیم محض هستم، برای خدا، به خدا و به بارگاه خدا. او با این جملات شروع کرد. دقت کنید که آن هفتاد و یک نفر در چهره ملکوتی {حسین } که هر لحظه بر شکوفایی اش افزوده می شد، چه می دیدند؟
اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا...
تو را حمد می گویم که ما را با نبوت اکرام فرمودی و قرآن را بر ما تعلیم دادی، و دین را بر ما تفهیم فرمودی، و به ما گوش و چشم (دیدگان) دادی که با این ها بفهمیم.
ایشان فقط پیرامون این که الان به طور جدی محاصره شده است، صحبت نمی کند، بلکه درست مثل این که - به اصطلاح - در یک حالت فارغ البال، در بزرگ ترین محفل دانش صحبت می کند، که ما چگونه باید با خدایمان ارتباط برقرار نموده و سپاسگزار او باشیم. هم چنین، یک تعلیم و تربیت در درجه بسیار عالی مطرح فرموده است. یعنی از آن کلمات که قاعدتا اطراف چنین شخص محاصره شده ای را - آن هم چه محاصره ناجوانمردانه ای - می گیرد و او دست و پای خویش را گم می کند، خبری نیست. خوب دقت کنید!
حتی به دشمنانش هم نمی گوید که شما کمی ببینید در آن طرف (ابدیت) چه خبر است؟ درست مثل این که یک درس الهیات را می خواهد شروع کند، صحبت کرده است.
پدر این پسر، علی بن ابی طالب بود. این پسر علی بود که در غوغای جنگ های صفین، یک سرباز خطاب به علی گفت:(552) یا امیرالمؤمنین یک سخنرانی درباره الهیات برای ما بفرمایید. بعضی از فرماندهان گفتند: مگر نمی بینی امیرالمؤمنین مشغول اداره جنگ هستند؟ الان که موقع این بحث نیست. حضرت فرمود: پس چرا به این جا آمده اید؟ بگویید مردم جمع شوند تا من چند کلمه صحبت کنم. در همان لحظه که سرها و دست ها می پرید و قطرات خون به زمین می ریخت، حضرت اوج می گیرد و سخنانی بیان می دارد.
خدایا، انسان چگونه اوج می گیرد که {در آن حال اوج }، برای او انگیزه ها از انگیزگی می افتد!؟ اصلا مثل این که با آن ها نیست. بعضی تواریخ دارد که به امیرالمؤمنین یک حل روحانی در صفین دست داد و فرمود مردم جمع شوند. فلما حشد الناس جمیعا قام خطیبا.(553) این مطلب را هم کافی و هم توحید صدوق رحمه الله دارد، که حضرت خطبه ای در آن جا فرمود. البته زمانی هم این جانب درباره آن خطبه کار می کردم.
همان طور که ابن ابی الحدید گفته است، ما هم بگوییم: ابراهیم خلیل چشمانت به چنین پسری روشن باد که اصلا انگار نه در جنگ است، و تو گویی همه پیامبران و تمام حکما نشسته اند و به علی بن ابی طالب می گویند: یا علی، برای ما درسی بگو، و او با کمال آرامش و فراغت سخن می گوید. این (حسین) پسر اوست که خدا را این گونه حمد و ثنا می کند. خدایا! پروردگارا! خودت ما را از درد کم ظرفیتی نجات بده. این کم ظرفیتی بد چیزی است. این هیجان ها، عجول بودن، شتابزدگی ها، کوچک بودن قلب و... در بسیاری از موارد، توفیقات را از دست ما می گیرد. حضرت فرمود: و جعلت لنا اسماعا و ابصارا. حق را خواهیم شنید و خواهیم نگریست. زیرا او به من دیده عطا کرده است. دقت بفرمایید، در این جا سایر نعمت های مادی را بیان نمی فرماید، با آن که آن ها هم نعمت اند، بلکه می گوید: ثنایش می گویم، که به من نعمت فهم داده است. گوش دارم که بشنوم، دیده دارم که ببینم، دل دارم که دریابم. صلوات الله علیک یا ابا عبدالله، واقعا برای چنین تعظیمی که امت بزرگی در طول این قرون و اعصار درباره تو داشته اند، شایسته ای. می گوید: ما خدا را سپاسگزاریم که به ما دیده داده، می بینیم، می شنویم و با قلبمان دریافت می کنیم. آیا این درس برای همیشه برای ما کافی نیست؟ اول عوامل را درنظر بگیرید. او می داند که فرزندانش فردا در چه اضطرابی هستند. می داند و می بیند، زیرا در مقابل چشمان اوست. او می داند که این از خدا بی خبران و ضد انسان ها چه وضعی را به وجود خواهند آورد. مسأله این نیست که بکشند و دست بردارند. آن ها هزاران نوع شماتت، نابخردی، نابکاری و شدیدترین شقاوت را نشان خواهند داد. با این حال، با آرامش کامل می گوید: خدایا! ما چه قدر شکرگزارت باشیم که به ما بینایی داده ای، به ما گوش داده ای، به ما قلب داده ای. فاجعلنا من الشاکرین، خدایا ما را از سپاسگزارانت قرار بده. نیایش او در آن هنگام با خدا این است که پروردگارا، در مقابل این سه نعمت بزرگ، که بزرگ ترین نعمت ها در انسان شدن انسان هاست، به ما لطف کن تا شاکر باشیم. سپس می فرماید:
اما بعد، فانی لا اعلم اصحابا اوفی و لا خیرا من اصحابی و لا اهل بیت ابرا و لا اوصل و لا افضل من اهل بیتی، فجزاکم الله عنی خیرا. الا و انی لا ظن یوما لنا من هؤلاء(554)
اما بعد، من سراغ ندارم، نمی دانم یارانی باوفاتر از یاران من، و یارانی بهتر از یاران من، اهل بیتی نیکوکارتر از اهل بیت من. خداوند از طرف من خودش به شما پاداش بدهد. آگاه باشید که گمان من آن است که روز سختی را با اینان دارم.
در آن هنگام، هفتاد و یک نفر هم نشسته اند و گوش می دهند، ولی روی آتش شعله ور و در یک حالت بسیار غیرعادی نشسته اند. در یک حالتی که نگاهشان نفوذ می کند و قرون و اعصار را کنار می زند. در مقابل خود، مردی را می بینند که مظلوم ترین فرد تاریخ است و می دانند که فردا چه خواهد شد.
الا و انی قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فی حل لیس علیکم منی ذمام و هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا و لیأخذ کل واحد منکم بید رجل من اهل بیتی و تفرقوا فی سواد هذا اللیل و ذرونی و هؤلاء القوم فانهم لا یریدون (یطلبون) غیری(555)
آگاه باشید! به همه شما اجازه دادم، اعلام می کنم، اذن دادم که همه شما برخیزید و بروید، بدون این که هیچ بیعتی از من بر شما باشد. شب فرا رسیده است، آن را غنیمت بشمارید و در تمام شب به راه ادامه دهید. هر یک از شما نیز دست مردی از خاندانم را بگیرید و در سیاهی شب متفرق گردید، و مرا با این قوم که جز مرا نمی خواهند، واگذارید.
از این کهسار و دشت بوی خون می آید. حرکت کنید و بروید. البته با این گونه آزادی که امام حسین (علیه السلام) به آنان داد، آیا شرعا می توانستند بلند شوند و بروند؟ بعضی ها می گویند آن {آزادی } فوق حقوقی بود. {در حقیقت }، قضیه، قضیه عشق بود. واقعا امام حسین (علیه السلام) کسی را در راه مجبور نکرد و این یکی از آن دلایل است، که امام حسین می دانست که بر اساس قاعده، پیروزی جسمانی و فیزیکی بسیار بعید است. این مطلب را بعضی از تحقیق کنندگان درباره امام حسین (علیه السلام) باید بدانند، والا ایشان به جمع آوری یاران و جمع آوری کمک ها می پرداخت. البته همان طور که عرض کردم، حرکات نشان می دهد که ایشان خیلی دقیق حرکت می کرد، مثل این که اصلا شهادتی در کار نبود. یعنی در مرز بین زندگی و مرگ حرکت می کرد، که آن حال برای ما قابل درک نیست. آن حال که چگونه زندگی و مرگ، علی السویه در مقابل این مرد بزرگ الهی مجسم بود. او این طور حرکت می کرد و دیدید چه قدر آماده بود. امشب اردویی ساخت، مثل این که لشکرش به مقدار آنان است. بعضی ها که دیده بودند، گفتند: تعجب آور بود که چگونه این نقشه را حضرت پیاده فرموده بود.
البته یک نقل تاریخی چنین است. مرحوم سید عبدالرزاق مقرم رحمه الله در نجف یک مقتل الحسین دارد. او درباره امشب (شب عاشورا) دو مسأله را چنین ذکر می کند:
1- امام حسین (علیه السلام) بنی اسد را که در همان حوالی بودند، صدا کرد. ان شاءالله اگر خدا قسمت کند و به کربلا بروید، از هیجده کیلومتری کربلا به آن طرف، قبیله بنی اسد مستقر هستند. ما با طلبه ها گاهی پیاده از نجف به کربلا می رفتیم و در طول مسیر، یک شب در آن جا اقامت می کردیم. خودشان هم می گویند که ما بنی اسد هستیم. حضرت بزرگان آنان را جمع کرد و گفت: شما در این جا نمانید. یا این جا را موقتا ترک کنید و بروید. بعضی ها می گویند امام حسین مقداری از زمین های آن جا را خرید و فرمود این جا را ترک کنید و بروید، زیرا اگر کسی در این مکان باشد و فردا صدای مرا بشنود و اجابت نکند، قطعا به آتش الهی گرفتار خواهد شد.
به خاطر دارم شبی که ما پیاده به سمت کربلا رفته بودیم، در همان منطقه، چند نفر از بنی اسد دور ما نشسته بودند. یکی از پیرمردها گفت: سودالله وجوههم...، خدا چهره های پدران ما را سیاه کند. حسین این سخن را به آنان گفت و آن ها بلند شدند و رفتند و او را تنها گذاشتند. برای ما هنوز این ننگ مانده است.
2- حبیب آمد و دید حضرت تنها در خیمه خودشان مشغول مناجات است. صبر کرد تا نماز ایشان تمام شد. عرض کرد، آیا اجازه می دهید که من در این نزدیکی ها نزد قبیله بنی اسد بروم، بلکه عده ای را بیاورم؟
حضرت فرمود: برو اختیار داری. او رفت و توانسته بود نود نفر را جمع آوری کند و بیاورد. اما در راه، با ابن ازرق که چهار صد نفر همراه داشت روبه رو شدند، و طی یک درگیری شدید، عده ای کشته و عده ای دیگر به محل خودشان برگشتند و حبیب تنها آمد. به حضرت سلام کرد و قضیه را عرض کرد. حضرت نگاهی به آسمان کرد و با صبر و آرامش فرمود: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
به هر حال، آن شب حضرت فرمود: من به همه شما اجازه دادم که بروید، من شما را حلال کردم و شما از طرف من تعهدی ندارید. این لیل (شب) است که پرده های تاریکش را به روی ما انداخته است. هر کسی از شما (هر مردی) دست یکی از این بچه ها را بگیرد و برود و در این سیاهی متفرق شوید تا خداوند به شما فرج بدهد. فانهم لا یریدون (یطلبون) غیری. این مردم فقط مرا می خواهند. و لو أصابونی لهوا عن طلب غیری. اگر مرا کشتند، دیگر به من مشغولند و با کسی کاری نخواهد داشت. و همان طور که شنیدید، هر کدام برخاستند و مطالبی را گفتند که معلوم شد مسأله، مسأله سیاهی لشکر نبود. مسأله، مسأله این که در معذورات قرار بگیرند و بگویند ما هم آمدیم، نبود. آنان که دنبال انگیزه های دنیا بودند، در میان راه رفتند.
آن ها دیگر باقی نماندند و در خدمت حضرت نبودند. و آنان که ایستادند، سخنان خود را گفتند. اگر کسی سخنان این انسان های تبدیل شده از مس به طلا را، به وسیله کیمیای روح حسین، تحلیل کند و بفهمد، خواهد فهمید که این علوم انسانی که امروز در مسیر انسان هاست، چه قدر انسان را کوچک کرده است.
آن ها (یاران حسین) در چه جاذبه ای قرار گرفته بودند که جواب حضرت را آن گونه بیان کردند؟ هیچ کدام حضرت سیدالشهدا را ترک نکردند و فردا به تمام معنا ایستادگی کردند. در جلسات گذشته نیز عرض کردم، حضرت خیلی اصرار فرمودند که امشب به ایشان مهلت بدهند. گفت: خدا می داند که من نماز را دوست دارم، بلکه امشب با ذکر یا حق و الله اکبر و با نماز، لحظات آخر عمرمان را سپری کنیم.
جوانان عزیز، این پیشتاز شما حسین است. یک شب مهلت گرفتن او فقط برای نماز بود، والا می دانست که آنان دست بردار نیستند. شاید اگر به فکر این بود که بالاخره قرار است کشته شود، می گفت هر چه زودتر بهتر. چون حتی فکرش هم ناراحت کننده بود. هم فکر بچه ها، هم فکر ناجوانمردی دشمن، ناراحت کننده بود. ذهن انسانی اگر به طور طبیعی به این ها فکر می کرد، ناراحت می شد. اگر طبیعی فکر می کرد، بدین جهت که روح در سطح بالا بود، روح خود را بالا می گرفت و این مسائل نمی توانست برای حضرت مسأله شود. آن شب را فقط برای نماز مهلت گرفت.
احساس می شود که بعضی از جوانان ما کمی در نماز مسامحه می کنند. یقین بدانید کسانی که ممکن است کاری برای این جامعه انجام بدهند، شما نمازگزاران هستید، زیرا کسی که با خدا تعهد ندارد، به هیچ انسانی تعهد ندارد. این را هم به شما عرض می کنم که اگر خدای ناخواسته در نماز مسامحه کنید، در حقیقت، در تعهد با خدا مسامحه کرده اید. آیا برای شما افتخار نیست که پیشوای شما حسین (علیه السلام) نمازگزار است؟ پیشوای شما علی بن ابی طالب (علیه السلام) نمازگزار است. پیشوای شما فاطمه زهرا (علیها السلام) نمازگزار است.
کسانی که خواستند برای بشر قدم بردارند، آن هایی بودند که با خدا ارتباط داشتند و چه ارتباطی بالاتر از نماز. ان شاءالله از همین امشب - و از آن احساساتی که ما می بینیم و خیلی عمیق است - نتیجه بگیریم که از راه حسین روانه و رهسپار بارگاه خدا شویم و به نماز اهمیت بدهیم. اگر به نماز اهمیت ندهیم، لا تقبل چیزی دیگر از ما قبول نمی شود. آیا این {سخن و درخواست حسین برای نماز} افتخار انسان نیست؟
در کتابی درباره عبادت چنین نوشته است:
معبد چیست؟ مقصود از مسجد، کلیسا و... معابدی است که بشر از آغاز تاریخ با دست خود ساخته و از آن جا به پرواز در آمده است. بشر آن ها را به عنوان معابد در روی زمین، برای خودش سکوی پرواز ساخته است. حال که گذار ما به معبد افتاد، جملاتی نیز درباره آن صحبت کنیم.
در معبد چه می کنند؟ در معبد نماز می گزارند. در معبد به چه کسی نماز می گزارند؟ به خدا و برای خدا، برای خدا نماز می گزارند چه معنا می دهد؟ احتیاج به اندیشه خیلی زیادی نیست که نماز عبارت است از:
رابطه برقرار کردن یک من بی نهایت کوچک با یک من بی نهایت بزرگ به نام خدا، آن هم با معرفت.(556)
در معبد این کار را انجام می دهند، که هم بیابان و هم گوشه خانه، هم مسجد، هم کارگاه و هم دانشگاه می تواند معبد شود. هر کجا می تواند معبد باشد. واقعا آیا ما فکر کرده ایم که وقتی خدا به ما می گوید با من رابطه برقرار کن، یعنی چه؟ چون ماه را به تاریکی دیده ایم. واقعا اگر خدا برای بشر مطرح بود و به او می گفتند می توانی با او ارتباط برقرار کنی، و اگر ما واقعا می دانستیم معنای این مطلب چیست، لحظات ما بوی ابدیت می داد. اما حیف که نمی دانیم. یا اگر می دانستیم که معنای این جمله چیست: کفالی فخرا ان اکون لک عبدا، چه افتخاری بالاتر از این که به انسان بگویند تو با خدا رابطه برقرار کن! پس سروکار ما با آن مربیان و معلمان است که با ما درباره خدا کمی صحبت کنند و ما را آن قدر به هجران خدا مبتلا نکنند. ما یک عشق ناآگاهی به خدا داریم که آفریننده ماست. عشق به خدایی داریم که حسین را در برابر ما گذاشته است. عشق به خدایی داریم که علی را برای ما به وجود آورده است. عشق به خدایی داریم که انسان هایی به وجود آورده، که هر یک، مساوی با تمام هستی است.
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار - تا ز گلزار جهان رسم خزان برخیزد
ما این ارتباط با خدا را کجا رها کنیم؟ ای عزیزان، عمر می گذرد و دو بار هم عمر نمی کنیم. یک وقت احساس می کنیم که عمر گذشت و دیگر برگشت پذیر نیست. نکند موقعی بیدار شویم که بگوییم:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
افسانه چیست که به پایان برسد؟ در آن موقع بگوییم از دست ما چه چیزی رفت؟ واقعا معلوم می شود که ارتباط با خدا برای ما مطرح نیست. در ذهن ما چه مفهومی نهفته است که ما را به خود جلب نمی کند؟
خدایا، ما را به سوی خودت جلب بفرما. خدایا، خودت ما را مورد عنایت قرار بده و عظمت نماز را برای ما قابل درک بفرما.
فردا در آن هیجان و جریان، ابوثمامه صائدی آمد و گفت: یا اباعبدالله، موقع اذان شده و آفتاب از نصف النهار گذشته است، خدمت شما نماز بخوانیم. البته بعضی ها می گویند خود حضرت اقدام فرموده بود.
به هر حال، امام حسین (علیه السلام) فرمود:
ذکرت الصلوه جعلک الله من المصلین
از نماز یاد کردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد.
حضرت به زهیربن قین و سعیدبن عبدالله حنفی دستور داد تا پیش روی او بایستند. سپس حضرت با نیمی از باقیمانده یارانش (به ترتیب نماز خوف) به نماز ایستاد. در این اثنا تیری به جانب حضرت پرتاب شد و سعیدبن عبدالله خود را در مسیر تیر قرار داد و آن را به جان خرید. به همین منوال خود را سپر تیرهای دشمن نمود تا آن که از پای در آمد و بر زمین افتاد.(557)
بار دیگر می خواهم عرض کنم که خداوند به شما جزای خیر بدهد. این چند شب واقعا با خلوص کار کردید. این فعالیت ها بی خلوص نمی شود و شوخی بردار نیست. امکان ندارد که این دل، آن قدر ارزان باشد که بگوییم این گریه ها، گریه ساختگی است. مسأله دل بالاتر از این حرف هاست.
تو همی گویی مرا دل نیز هست - دل فراز عرش باشد نی به پست
ولی باز در این روزها می بینیم که دل عرشی شما حرکت می کند و به هیجان در آمده است. اشک ها از دریای این دل موج می زند. از خدا و هم چنین از این شهید دار بقا و شهید راه انسانیت بخواهیم تا از خدا بخواهد که عشق و علاقه به نماز را در دل های ما بیافروزد.
خدایا! پروردگارا! این عزیزان را که واقعا می بینیم در عزای محبوب تو چگونه اخلاص دارند و آن را نشان می دهند، امشب با تو تعهد می کنند - من از طرف شما عرض می کنم و از طرف شما تعهد می کنم - خدایا تو را قسم می دهم به آن قطرات خون حسین، ان شاءالله این فرزندان عزیز ما نمازهای خود را ترک نکنند، خدایا آنان را موفق بفرما. خدا ان شاءالله به شما اجر بدهد، خدا به شما توفیق دهد. تعهد کردید، دیگر فراموش نفرمایید! پروردگارا! ما را با فلسفه وجودیمان آشنا بفرما. پروردگارا! ما را از این عبادتی که تفسیر شد و از آن عبادتی که در قرآن فرموده ای، محروم مفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را در این دنیا موفق بفرما تا زندگیمان بیهوده سپری نشود. پروردگارا! ما را در تعلیم فلسفه و هدف زندگی به جوانان، یاری بفرما.
پروردگارا! خودمان را عامل به گفتار خودمان قرار بده. خداوندا! پروردگارا! در این چند روز، چه از نظر احساسات پاک باری محبوب تو حسین (علیه السلام)، چه از نظر تفکرات و اندیشه ها درباره القاء مطالب و فکر درباره مطالب، لحظاتی را ما گذراندیم، آن لحظات را از همه ما قبول بفرما. پروردگارا! خداوندا! خودت وسایل درک و فهم و گردیدن جوانان را آماده بفرما. پروردگارا! ما را در مقابل جوانانمان شرمنده مفرما. یعنی در روز قیامت نشود که این ها واقعا گریبان ما را بگیرند و بگویند: ما که آماده بودیم، ما که می خواستیم بفهمیم، ما که می خواستیم درک بکنیم، ولی چرا نگفتید؟ خدایا! پروردگارا! وسایل را خودت لطف کن و آماده بفرما و دست همه ما را از دامان علی و آل علی (علیه السلام)، کوتاه مفرما.
آمین

شهادت حسینی

در با ارزش ترین کتاب هایی که در طول قرون و اعصار در دسترس بشر قرار گرفته و بعضی از آن ها خیلی {در سطح } بالاست، یعنی واقعا مطلب برای گفتن داشتند و تا حدودی انسان را شناخته اند و درباره انسان حرف هایی زدند، مطالبی جاودانه وجود دارد. از میان مطالب مفید و حقایقی که در این کتاب های جاودانی و ابدی نوشته شده و نویسندگان نشان داده اند که وقتی این مطالب را می نوشتند تمام درونشان توفانی بوده، مسأله مرگ است.
بشر با حساسیت بسیار عجیبی، مطالبی را در مورد مرگ بیان کرده است. بعضی از آن ها حقیقتا جالب هستند. جمله ها به قدری عالی و به قدری رؤیایی و ملکوتی است که آدم احساس می کند، گوینده، گوشه ای از زندگی را فهمیده که برای مرگ چنین اهمیتی قایل است. زمانی که می خواستیم این جملات را {درباره مرگ } جمع آوری کنیم، بیش از صد مورد جمع آوری شد. بشر وقتی که مسأله مرگ را می خواهد مطرح کند، شورش و هیجانی عجیب در درون پیدا می کند. مخصوصا وقتی که می خواهد معنای خاموش شدن زندگی را بفهمد: چه بادی به این چراغ {زندگی } خورد که خاموش شد؟ خاموش شدن این چراغ یعنی چه؟ در آیات شریفه، همان طور که ملاحظه فرموده اید، به مسأله حیات و موت اشاره شده و خیلی بااهمیت مطرح شده است. هم چنین در نهج البلاغه، در سخنان مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره مرگ، تابلوهایی دیده می شود که بهت آور است. انسان وقتی که با دقت مطالعه می کند، می گوید خدایا! این مرد چند بار رفته و برگشته است؟ این مرد چند بار با قیافه حقیقی مرگ روبه رو شده است؟ ممکن است بعضی ها گمان کنند که مثلا حضرت در عالم شهود ملاحظه فرموده است که مرگ یعنی چه، و با آن مقام بسیار والای علم و معرفت و حکمت که داشته اند، در حالات شهود این چهره را مشاهده فرموده اند. این امر ممکن است و نمی توان منکر شد، اما یک مطلب هست که انسان اطمینان دارد که در آشنایی علی (علیه السلام) با مرگ بسیار مؤثر بوده و آن شناخت خود زندگی است. چرا این را مورد توجه قرار ندهیم؟ حقیقت این است که انسان هایی که با زندگی آشنایی پیدا کردند، مرگ برای آن ها یک چهره مبهم و ناشناس نیست و نخواهد بود. البته هر دو امر با هم قابل جمع است. می توانیم این دو احتمال را در نظر بگیریم که علی (علیه السلام)، هم در اوج عالم شهودی که به حال مبارکش دست می داد، مرگ را ملاحظه فرموده و هم در نتیجه شناخت زندگی، با مرگ آشنا شده است، چون وقتی کسی زندگی را شناخت، مرگ، خودش را به او نشان می دهد. دلیل آشنایی امیرالمؤمنین با مرگ، جملات بسیار عجیب در نهج البلاغه است. گاهی علی (علیه السلام) سوگند خورده و می فرماید:
والله لولا رجائی الشهاده عند لقائی العدو - ولو قد حم لی لقاؤه - لقربت رکابی ثم شخصت عنکم(558)
و به خدا سوگند، اگر در موقع رویارویی با دشمن، امید شهادت نداشتم - که در آن رویارویی، مرگ برای من مقدر باشد - مرکبم را حاضر می کردم، سپس از شما مردم جدا می گشتم.
یعنی؛ قسم به خدا، وارد عرصه جنگ و جهاد نمی شوم، مگر به امید آن که کالبد را در همین جایگاه ماده و مادیات رها کرده و پرواز کنم. به امید شهادت است که وارد میدان می شوم. در جای دیگر فرموده است:
والله لابن أبی طالب آنس باالموت من الطفل بثدی أمه(559)
سوگند به خدا، انس فرزند ابوطالب با مرگ، بیش از انس کودک شیر خوار است به پستان مادرش.
یا موقعی که آن ضربت نهایی به مغز مبارکشان اصابت می کند، می فرماید:
فزت برب الکعبه
به خدای کعبه قسم، رها شدم (نجات پیدا کردم.)
این آشنایی با مرگ، مربوط به آشنایی با زندگی است. بیایید برای این که مرگ به ما دهن کجی نکند یا به یاد مرگ بودن، ما را ناراحت نکند، یک بار دیگر برای شناخت زندگی بیندیشیم. این تفکرات، زود به نتیجه می رسد و مشکل نیست. فقط انسان باید احساس و دریافت کند که: انالله و انا الیه راجعون.(560) ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم. نه این که یک آیه از قرآن بخواند - که البته آن هم ثواب دارد - نه این که بخواهد فصاحت و زیبایی این آیه را درک کند - که خیلی زیباست - فصاحت {جملات قرآن } به گونه ای است که حتی ما که عرب نیستیم، اگر کمی از ادبیات عربی و از محتوای آیه اطلاع داشته باشیم، می توانیم بفهمیم که این سخن، ساخت آن ریگزار عربستان نیست. انالله و انا الیه راجعون. این کجا و آن فرهنگ کذایی که می گفت ما از این قبیله هستیم، کجا؟ آن فرهنگ که می گفت ما نژادمان این است: یا می کشیم یا کشته می شویم. یا ما خونخواهی می کنیم، یا آن ها خونخواهی می کنند.
انالله و اناالیه راجعون. فاصله بی نهایت است. از کجا به کجا؟ کدام آسانسوری، بشر را از این جا بکشد و به بالا ببرد؟ با کدام سرعت؟ با سرعت بی نهایت.
در دوران جاهلیت، پیوندهای قبیله ای چنان بود که هر عضو قبیله می گفت: من وطنم این جاست. من چنینم و چنانم:
و ما انا الا من غزیه ان غوت - غویت و ان ترشد غزیه ارشد
من از قبیله غزیه هستم. اگر غزیه گمراه است، من هم گمراه هستم. اگر غزیه رستگار است، من هم رستگارم. (من چنین هستم.)
این فرهنگ را ببینید، سپس بگویید: انالله و انا الیه راجعون. اصلا قابل تصور نیست. فاصله آن قدر زیاد است که مغز را مضطرب می کند. اگر بزرگان عرب قدرت داشتند، در آن زمان که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) همه آنان را متزلزل کرده بود و فرهنگ و آقایی را از دست آنان می گرفت، اگر دست پیغمبر را می گرفتند و {به اعراب } می گفتند این هم استاد شماست، غائله ختم می شد. نتوانستند کسی را پیدا کنند که بالاتر از او سخن بگوید.
این خیلی آسان بود که بگویند شما مطالبی را که بیان می کنید، معلم و مربی و یا استاد شما این شخص است.
آیا فرمول انالله و انا الیه راجعون را که جمله ای مافوق آن برای بشر وجود ندارد، می توان از آن فرهنگ سراغ گرفت؟ آیا می توان از آن فرهنگ زمینی پست چنین نتیجه ای گرفت؟ بنابراین، مسأله مرگ در منابع اسلامی به طور جدی مطرح است. بعضی از جوامع امروزی، به مرگ اعتنا ندارند و اصلا درباره مرگ بحث نمی کنند. البته تاریخ و سابقه بی اعتنایی به مرگ کمی جدید است، والا می بینیم که مثلا تا صد سال پیش، نویسنده های بزرگ دیگر کشورها هم درباره مرگ تعبیرات عجیبی دارند. معلوم است که درون آن ها موج عجیبی بوده است. در یکی از دفترهای مثنوی، مولوی درباره حضرت صالح (علیه السلام) تابلویی از مرگ را چنین ترسیم کرده است:(561)
مردم، سخنان این پیغمبر بزرگ و این برگزیده خدا را گوش ندادند و او آنان را نفرین کرد.
خودخواهی ها و خودکامگی ها، دود از دودمانشان در آورده بود. دیگر صالح را چگونه بشناسند؟ غیر از خودشان کسی را نمی شناختند. خداوند متعال فرمود که - به اصطلاح ما - کمی هم صبر کن. چنان که به حضرت نوح (علیه السلام) فرمود صبر کن و عجله نکن. بعد از این که حضرت صالح به کلی مأیوس شد، خداوند فرمود روز اول از شهر بیرون برو. روز اول هوا زرد شد. روز دوم قرمز شد. روز سوم سیاه شد و آن روز، روز عزا بود. همه مردم، تک تک افتادند. حضرت صالح از سرزمین خود بیرون رفت. بعد از چند روز که مراجعه کرد، مشاهده نمود تمام شمع ها خاموش است. گویی چراغی به نام چراغ زندگی در این دیار هرگز وجود نداشته و روشن نبوده است. اول شروع کرد: ای زبانتان کج، ای مغزتان کج، ای دستتان کج، ای پایتان کج، مگر من به شما نمی گفتم، مگر من به شما پند نمی دادم، مگر نصیحت نمی کردم؟ حتی مگر تهدید نکردم، که دنباله این {اعمال شما} عذاب است؟ اما گوش فراندادید. باز خطاب و توبیخ کرد. یک وقت احساس کرد که در درونش چیز دیگری موج می زند. تعجب کرد که این موج چیست؟ فکر کرد که خودش آنان را به کشتن داده است و او مرگ را بر سر این مردم فرود آورده است. از خود پرسید این چه حالی است؟
ناگهان بر این مردم که تک تک افتاده بودند، احساس ترحم کرد. تا دیروز، آرزوها و امیدها در مغز داشتند.
تا دیروز، محبت ها به یکدیگر داشتند، و امروز گویی این ها در این دنیا نفس نکشیده اند. سکوت! ترحم او را فرا گرفت و در درون خود با خدا به راز و نیاز پرداخت. خدایا، این ها را من به کشتن دادم! این ترحم چیست؟ این ها کسانی هستند که دستشان کج، پایشان کج، سخنشان کج، مغزشان کج، روحشان کج و جانشان کج بود. این چه جای ترحم است؟ این معنا را احساس کرد که ای صالح، آنان با دست تو خاموش شدند. کمی فکر کن، که مبادا نفرین تو نابجا بوده و عجله کرده باشی. ای صالح، حیات و زندگی اینان را، بر باد مرگ سپردی و اکنون همه آنان با سکوتی ابدی به خاک افتاده اند.
این فرمول انالله و انا الیه راجعون، پاسخگویی تمام این ناراحتی هاست. آرامش بخش وحشت و اضطرابی که در موقع مرگ سراغ انسان ها را می گیرد، فقط همین جمله انالله و انا الیه راجعون است. جمله دوم هم ندارد. همان گونه که برای بیان هدف و فلسفه زندگی، غیر از این جمله ای نداریم و نخواهیم داشت.
نه این که تا حال این را نگفته ام و بعد از این خواهم گفت. اگر زندگی و معنای زندگی این است که ما با آن در ارتباط هستیم، ما زنده ها این (انالله ...) را می چشیم و با آن آشنا هستیم. این برای خود انسان یقین است.
جوانان عزیز دقت کنند و در مطالعات بعدی هم خیلی با حواس جمع مطالعه کنند. فقط این جمله جوابگوست: انالله و اناالیه راجعون. والا آن چه که وسیله خود زندگی طبیعی است، نمی تواند برای زندگی هدف باشد، آن هم در حد معنای والای آن که بگکوییم: من اگر آزاد مطلق بشوم که این کار را بکنم یا آن کار را نکنم، به هدف زندگی می رسم. بسیار خوب، شما آزاد هستید. شما این توانایی را دارید که هر کاری مایل باشید، انجام دهید. آیا این {توانایی }، هدف شما محسوب می شود؟ یا این که فقط علم، هدف است؟ یا این که من فکر می کنم، مغز من به عظمت جام جهان نمایی است که در افسانه ها آمده و تمام هستی در آن منعکس است؟ حال، با این معرفت و با این علم جهان شمول که هستی در آن منعکس است، من چه کار کرده ام و بالاخره نتیجه اش چیست؟ مفاهیمی از جمله ثروت، شهرت، زیبایی و... تا به حال برای فلسفه زندگی گفته شده است، اما هیچ کدام قانع کننده نیست. فقط و فقط همین انالله و انا الیه راجعون مهم است، به شرط این که بشر بشنود. اگر نشنود، به چه کسی ضرر می رسد؟ ضرر فقط متوجه خود بشر است. {بشر باید} بشنود که زندگی به این عظمت، نمی تواند هدف خود را در پایین پیدا کند. چنان که تاکنون نتوانسته است پیدا کند.
برای توجیه لذایذ اپیکوری و لذایذ خودخواهی در این زندگانی، بشر را در پایین گرفتار نکنید، زیرا این امر شایان تمجید نیست. چون می دانیم از این جا برای او بهره ای نخواهد بود که زندگی چیست؟ آیا آش دهن سوزی بود یا نه؟ گاهی یک درد آن، یک عمر لذت را نابود می کند. گاهی بعضی از دردها به قدری زهرآگین و شرنگ زاست که انسان می گوید اگر مرا مخیر می کردند با این تلخی ها، آیا هفتاد، هشتاد سال لذت می خواهی یا نه؟ می گفتم مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان! این هم نوعی زندگی است. مخصوصا اگر کسی آگاهی هم داشته باشد که در همین حال که درون او از خنده لبریز است، فقرهایی هم وجود دارد که انسان های گرسنه و برهنه را در حال جان کندن نگه داشته است، اما او در حال خنده است. یا در آن حال که کسی در لذایذش غوطه ور است - بدون آن که متوجه باشد - ارواحی در آتش جهل شعله ور هستند.
اگر آدمی به این مسائل توجه کند، آیا واقعا لذت او در این دنیا عمیق می شود؟ {قطعا} نمی شود. با این احتمال تلخی ها، چه طور امکان دارد در این جا از شکم حیات، فلسفه و هدف درآورد؟ به هر حال، اگر در مسأله مرگ دقت بفرمایید، خیلی از متفکران بزرگ، مخصوصا اگر کمی شامه جان شناسی هم داشته باشند، در مقابل مرگ زانوهای بشر را لرزانده اند.
با دیدگان فرو بسته، لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو می ریزیم، اما روزی فرا می رسد که دست مرگ، نقاب از دیدگان بر می دارد و هر آن چه را که در زندگانی، مورد علاقه شدید ما بود، از ما می گیرد. فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده است و ما از روز نخست، از این جام، جز باده خیال ننوشیده ایم.
چون انالله او (انسان) درست نیست. لله را ندارد، تا با الیه ختم کند و قضیه تمام شود. کسی که به انالله و انا الیه راجعون توجه ندارد، اگر از او بپرسید، از کجا آمده ای؟ می گوید نمی دانم؛ یک نر و ماده بودند که از آن ها به وجود آمده ام. واقعا استدلال او چنین خواهد شد. آن نر و ماده هم به نر و ماده قبلی حواله خواهند کرد.
پس انسان چگونه می تواند درباره زندگی، با قیافه ای زیبا بیندیشد و لذایذ زندگی را زیر پا بگذارد و از تلخی زندگی به مرگ، نجات پیدا کند؟ چرا تمام آن امیدها، آرزوها و احساسات به یکباره سکوت و رکود پیدا می کند؟ چرا زانوهای بشر در مقابل مرگ می لرزد؟
ابن سینا رساله ای به نام رساله دفع الغم من الموت دارد، که رساله ای است درباره دفع اندوه از مرگ، و رساله خیلی ذی قیمتی است. ایشان شش انگیزه و دلیل برای ترس از مرگ بیان کرده است، که با لطف خدا عرض خواهم کرد:(562)
انگیزه اول - انسان نمی داند مرگ چیست. چون هر انسان همان گونه که تولد را یک بار می بیند، مرگ را هم یک بار می بیند. یعنی انسان نمی داند درد مرگ چه قدر است؟ نمی داند احساسات و مشاعر انسان، مغز و ذهن آدمی، هم چنین اعصاب آدمی چه وضعیتی پیدا می کند؟ این پرچمدار علم و معرفت - ابن سینا - می گوید: پس شما از مرگ نمی ترسید، بلکه از جهلتان می ترسید که نمی دانید مرگ چیست. به قول آن شاعر: من نگفتم جهل من گفت، آن مگیر. فردی به کسی که مربی او بود و واقعا می خواست او را از مرگ نجات بدهد، دشنام می داد. او را در ظاهر اذیت می کرد تا مرگ را از او دور کند. بعد از این که احساس کرد او را از مرگ نجات داده است، گفت: آیا شما آن ناسزاهایی را که من می دادم، می شنیدید؟ مربی گفت: بلی، می شنیدم. گفت: ای عزیز، ای زنده کننده من، ای ملک حیات، ای نماینده خدا، واقعا آن مطالب ناشایستی را که می گفتم، می شنیدی؟ آه چه کنم؟ من نگفتم، جهل من گفت آن مگیر(563). گفت: بر من اعتراض مکن. نادانی من آن ناسزاها را داد. ای مربیان و ای معلمان، گاهی جهل انسان های مورد تعلیم و تربیت شما، باعث می شود که به شما اهانت کنند، اما شما کار تربیتی خود را انجام بدهید.
شمه ای زین حال اگر دانستمی - گفتن بیهوده کی تانستمی(564)
اگر می دانستم که شما می خواهید مرا از مرگ نجات بدهید:
بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال - گر مرا یک رمز می گفتی ز حال
لیک خاموش کرده می آشوفتی - خامشانه بر سرم می کوفتی(565)
بیایید کمی ظرفیت و تحمل پیدا کنیم. بیایید کمی درونمان را گسترش بدهیم و در مقابل هر تنشی، با تنش جواب ندهیم. بیایید هر آتشی را که می خواهد شعله ور شود، با آتش خاموش نکنیم، بلکه با آب خاموش کنیم. مثلی در فارسی داریم که: او خر خودش را می راند، یعنی او مشغول کار خودش است و اصلا توجه به شما ندارد. گفت:
می شنیدم فحش و خر می راندم - رب یسر زیر لب می خواندم(566)
از سبب گفتن مرا مقدور نه - ترک تو گفتن مرا میسور نه
در زیر لب می گفتم خدایا! خودت آسان کن. خدایا! آیا این ها انسانند؟ به راستی انسان چه قدر بزرگ می شود و چه قدر عظمت پیدا می کند! برای نجات دادن انسانی، هزاران اهانت می شود، سپس می گوید:
من نگفتم، جهل من گفت آن مگیر. این جا هم ایشان (مولوی) می گوید از جهل بترسید. چون می گویید ماهیت مرگ را ما نمی شناسیم و نمی دانیم در هنگام مرگ چه می شود. بسیار خوب، برای نادانی ات گریه کن.
چاره نادانی، کلافه شدن نیست. شناخت زندگی، مرگ را برای شما آشنا خواهد ساخت؛ همان گونه که حسین بن علی (علیه السلام) با مرگ و شهادت آشنا بود. تمام این ها را طی سالیان طولانی می شنوید و خودتان هم در تواریخ می خوانید.
این سخن یک بچه است: احلی من العسل. حسین بن علی به قاسم بن الحسن گفت: ای فرزند برادرم، مرگ را چگونه می بینی؟ پاسخ داد: احلی من العسل، از عسل شیرین تر. چنین پاسخی در این سن بر اثر تماس و قرار گرفتن در شعاع جذابیت حسین بود. بچه هم که معصوم نیست، البته معصوم زاده و امام زاده است و مقام شامخی دارد، ولی به طور ذاتی معلومات به او نداده بودند. او در همان چند صباح که از مدینه راه افتاد و در خدمت عمویش بود، احساس کرد که زندگی و مرگ معنایی بالاتر از این ها دارد. در همان چند روز، درسی را که می بایست بخواند، خواند. یا در کلمات خود امام حسین، می بینید مرگ چگونه مطرح می شود، زیرا جاهل نیست و می داند مرگ چیست.
انگیزه دوم - سختی دل کندن و چنگال برداشتن از این مادیات، که انسان چنگ را در آن فرو برده و نمی تواند آن را از این ماده و مادیات بیرون بکشد. ابن سینا می گوید: انگیزه دوم ترس بشر از مرگ، عبارت از تلخی و سختی دل کندن علایق از ماده و مادیات است، که واقعا هم همین طور است. این دیگر یک بحث علمی و فلسفی دشوار نیست، بلکه انسان با مراجعه به خویشتن، آن را احساس می کند. چاره آن نیز خیلی روشن است. ریاضت هم نمی خواهد، بلکه بر چیزی که شرعا به دست انسان رسیده است، باید مالک باشد، ولی بداند که کلید چیز به دست آمده باید در دست او باشد، نه کلید انسان در دست آن، شما باید مالک آن باشید. در روایتی از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمده است که فرمود:
ولو ان رجلا احب حجرا لحشره الله معه
اگر مردی یک سنگ را دوست داشته باشد (و محبتش نسبت به آن سنگ شدید باشد)، با همان محشور خواهد شد.
گاهی انسان به سنگ یا به آن چه که مورد علاقه اوست، تبدیل می شود. بشر بر مبنای همان مورد علاقه، مسخ می شود.
گر در دل تو گل گذرد گل باشی - ور بلبل بی قرار، بلبل باشی
تو جزئی و او کل است اگر روزی چند - اندیشه کل پیشه کنی کل باشی
چرا سنگ می شوید؟ بعضی ها تبدیل به ساختمان می شوند. ساختمان برای سکونت است، نه برای پرستش. بعضی به ریال تبدیل می شوند. حال، اگر بخواهیم جان آشفته آن اشخاص را تعریف کنیم، جان آشفته آنان پول یا ساختمان شده است! در صورتی که، نوش جان کسی باد اگر مالک پول باشد، البته در حدود مشروع آن. دست کندن از آن زیبایی ها و چنگال را بیرون کشیدن از این زیبایی ها و شهرت های جهانی مهم است. دیوید هیوم می گوید:
اکنون که دیگر عمرم به آخر می رسد، ناراحتی روده هایم و معده ام مرا اذیت می کند، اما شهرتم خیلی عالم گیر شده است.
انسان خیال می کند که بت فقط همان {سنگ و چوب } است. می گوید: شهرتم خیلی اوج گرفته، اگرچه مزاجم در حال افول است. اگر موارد مذکور را تحلیل کنید، معنای احلی من العسل را خواهید فهمید. یا آن طور استقبال امام حسین از شهادت و مرگ یعنی چه؟ برای کسی که میانسال بوده و حتی پیر هم نشده بود. حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) 57 سال داشت. بچه شیرخوار داشت و تقریبا اوایل میانسالی ایشان بود، با این حال می بینید که مرگ برای ایشان چه معنایی دارد.
انگیزه سوم - {انسان } نمی داند که پشت سر مرگ چه خبر است. {ترس از این دارد که } نکند به خاطر آن چه که انجام داده است، مورد سؤال قرار بگیرد. در این دنیا، همه زندگی را با یک بلی، نه خیر، گرچه، ممکن است، شاید، بعید نیست و...، گذرانده است. زندگی در این دنیا را با شوخی گذرانده است و می گوید نکند در آن جا، کار را جدی بگیرند. می ترسد از این که چنین باشد. این که ترس ندارد، جدی بگیرید تا جدی نخورید. حقیقتا به دستورهای الهی رفتار کنید و به ریش مرگ بخندید. به جای این که مرگ به ریش شما بخندد، شما به ریش مرگ بخندید. انسان وقتی واقعا حق و حقوق انسان های دیگر را ادا کرد، خنده نباید از درون او قطع شود. اگرچه روزی، دردی او را بگریاند. این گریه از چشم است، ولی دل در حال خنده است.
یکی از عرفای بزرگ، مرحوم آقا میرزا هادی حائری رحمةالله که ما سالیانی توفیق دیدار ایشان را داشتیم، بیمار شد و ایشان را به بیمارستان برده بودند. آخرین کسالت او بود و یک روز مانده بود که از دنیا برود. من تلفن کردم تا حال ایشان را جویا شوم. فرزند ایشان گوشی را برداشت و بعد گوشی را به ایشان داد. من سلام کردم و گفتم آقا حالتان چه طور است؟ درست مثل یک آدم 25 ساله در میان ناز و نعمت و هیجان پاسخ داد. اصلا مثل این که هنوز سر پل مرگ نرسیده است. در صورتی که سر پل در حال عبور بود. گفت: حال را می فرمایید یا مزاج را؟ گفتم هر دو را بفرمایید. گفت: اما مزاج تمام شده و دیگر بقایی ندارد و آخرین لحظات من است. ولی فلانی، آن خنده ای که در درون من از موقع بلوغ شروع شده است، هنوز هم وجود دارد. می خندم و از این دنیا می روم. آن مسرت و سرور هنوز در دلم هست و خاموش نشده است.
آیا مرگ برای این مرد، ترسناک و وحشتناک است؟ نخیر، زیرا احساس کرده که مرگ چیست و آن خنده کار خودش را کرده است. با احساس این که من در این مسیر قرار گرفته ام: از انالله به مسیر و انا الیه راجعون. پس چرا نخندد؟ چرا حتی گریه را پیغام الهی نداند؟
خنده از لطفت حکایت می کند - گریه از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهان - از یکی دلبر روایت می کند
گریه بر مزاجی که آخرین لحظات خود را می گذراند و با آن خنده درونی که با یکدیگر نزاع نداشتند. مزاج انسان تمام می شود و مسلما درد را احساس می کند. در هنگام سکرات، دانه دانه آن چه را که به او داده اند، پس می گیرند. رکود شروع می شود. پاها و دست ها از حس می افتد، اما مسلما آن خنده نمی گذارد که آه بکشد و بگوید مثلا الان پا از حس افتاده است. خدایا! پروردگارا! چند شبی و چند روزی در هر سال، با آشنای زندگی و مرگ در تماس قرار می گیریم. همین طور که ملاحظه فرموده اید، این تماس هم برای مردم ما جدی است. لذا، توقع و انتظار می رود که ان شاءالله از این چند روز، درس های بزرگی فرا گرفته بشود.
خدایا! ما را از برکات این چند روز درس بزرگ محروم مفرما. پروردگارا خداوندا! جوانان ما را در آشنایی با حسین یاری و یاوری بفرما. پروردگارا! حکمت این نهضت بزرگ، حکمت این جانفشانی بزرگ، حکمت اصیل این معرفی زندگی و مرگ را بر ما قابل درک بفرما. خداوندا! جوانان عزیز ما را برای یک آینده روشن و درخشان آماده بفرما. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
یا اباعبدالله! تا عمر داریم، شب ها و روزها به یاد تو خواهیم بود. البته نه فقط همین شب ها و روزها، بلکه هرگاه انسان و انسانیت برای ما مطرح شود، خواهیم گفت پیشرو ما حسین بن علی چنین کرد و چنین برای ما درس گفت: خداوندا! ما را از درس های حسینی برخوردار بفرما.
آمین

عظمت حسینی(567)

قل یا أیها الذین هادوا ان زعمتم أنکم أولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین(568)
بگو ای کسانی که به دین یهود گرویده اید، اگر گمان می کنید دوستان خداوندی شمایید نه سایر مردم، پس مرگ را آرزو کنید اگر راست می گویید.
بحث جلسه پیش، این بود که علل وحشت از مرگ چیست و چرا این وحشت، دامان انبیا و ائمه و اولیاءالله را نگرفت و آنان بیم و هراسی از مرگ نداشتند؟ همان گونه که قبلا عرض شد، از دیدگاه یکی از بزرگان (ابن سینا) سه انگیزه را بیان کردیم. انگیزه سوم را دوباره عرض می کنم که چرا بشر از مرگ می ترسد؟ ایشان می گوید:
{انسان جاهل } گمان می کند که وقتی بدن او در زیر خاک پوسیده و متلاشی شد، ذات، شخصیت، من و جان هم نابود می شود. البته جای تأسف است که جان به این عزیزی و روح به این باارزشی از بین برود.
یک ترس او از خود نابود شدنش است که فکر می کند با مرگ همه چیز واقعا تمام می شود. دیگری هم این است که اگر مغز آدمی معتدل کار کند و اگر (این اگر مهم است) وضع روانی اش معتدل باشد، بقا را در خود احساس می کند، زیرا چیزی که در آن جا هست، ماندگار است. اگرچه حقیقت آن را هم نفهمد و نداند که آن چه که در درون اوست، حان و شخصیت و روح نامیده می شود، حتی من هم نامیده می شود. این ها (شخصیت و روح) هرچه باشند، فنا به آن ها راه ندارد، زیرا از ماده گرفته نشده اند که اگر ماده را از آن ها بگیرند، از ادامه کار باز بمانند.
بقا ندارد عالم و گر بقا دارد فناش گیر - که حق چون بقای ذات تو نیست
ای فرزند آدم، به درونت توجه کن و ببین آیا آن حقیقت که می یابی، رفتنی است؟ یک علت بیم و هراس و دهشتی که در هنگام تصور مرگ به انسان ها روی می آورد، این است که از درون به او گفته می شود: باور نکن که من نابود بشوم. منشأ من این عناصر نبود که اگر عناصر از بین برود و خاک شود، من مضمحل بشوم. عناصر، مرکب آن (روح) بود که در دار دنیا چند صباحی آن را نگه داشت و آماده ورود به ابدیت کرد. بقای ذات آدمی مربوط به این ماده نبود که اگر متلاشی شد، جان هم متلاشی بشود. والا آیا امکان داشت که جلوی این درنده را گرفت؟ که تاریخش این قدر طول بکشد؟ اگر فقط جنبه طبیعت خود را به کار می انداخت و احتمال این را نمی داد که روزی پس از این روزها است، و وقتی ابدیت برای بشر مطرح نباشد، همه چیز برای او ممکن است. این را تاریخ بشریت نشان می دهد. هر قدر هم ما بخواهیم بشر را تبرئه کنیم، تاریخ قبول ندارد. به هر حال، این امر به طور نامحسوس، کار خود را در درون بشر انجام می دهد.
یا سبو یا خم می، یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
چند روز می توان کسی را فریب داد؟ چند روز انسان می تواند خودش را فریب بدهد؟ همیشه چند بیت زیبا را من زمزمه می کنم، که یکی از آن ها بیت زیر است. شاعر در این بیت غوغا کرده است. در طول تاریخ، بیتی که به عنوان یک نشانه ثابت فرهنگ بشری این قدر عمر کند، واقعا کم است.
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستی - گر نه این روز دراز دهر را فرداستی
اگر بشر فردایی نداشته باشد، این دنیا رقاص خانه است. یعنی اگر هر کس نبرد، نکشت، نزد و غارت نکرد، باخته است! ولی فقط قوانین نیست که دست بشر را این طور بسته باشد. اگرچه کیفرها و مجازات ها مؤثر بوده و واقعا مؤثر است، اما اصل، آن اندیشه ای است که در درون انسان ها می گوید: آیا واقعا من در این جا تمام می شوم؟ باور نمی کنم! مخصوصا در موقعی که آرامش باشد و جان، کمی دقیق و صاف درباره خودش فکر کند، از خود می پرسد: آیا کار من در این جا تمام می شود؟ منی که تمام هستی را در یک مشت دریافت می کنم، منی که به هستی مشرف می شوم، آیا من در این جا نابود می شوم؟ این مسأله در ذهن بشر قاطع نیست. لذا، حتی یکی از متفکرانی که درباره مذهب رأی مثبت ندارد، می گوید: ما هیچ دلیلی نداریم که وقتی مغز بشری متلاشی شد، شخصیت او هم نابود می شود. احتمال بقای شخصیت او خیلی هم قوی است. گوینده این سخن (برتراند راسل)، شکاک درجه یک قرن ماست، که من درباره انتقاد از شک ایشان، رساله ای در حدود سی، چهل صفحه در مقدمه نقد و بررسی سخنان ایشان نوشته ام، که شک ایشان از کجاست و چیست؟
برای این گونه اشخاص، ما سؤالی بدین صورت مطرح می کنیم: این گوینده این مطلب، شما که می گویید یقین نیست که وقتی مغز آدم متلاشی شد، تمام موجودیت او از بین برود، و احتمالا شخصیت و نفس او باقی بماند، ما فقط یک سؤال داریم. سؤال یک طلبه و یک دانشجو چنین است: پس شما پنجاه درصد احتمال می دهید که زندگی بشر در این جا تمام نمی شود. ما می خواهیم ارزیابی کنیم که در مقابل این پنجاه درصد احتمال چه کنیم؟ آیا می توان گفت ان شاءالله بز بود؟ نه تنها با احتمال پنجاه درصد، بلکه یک درصد، این احتمال در مورد چیست؟ آیا مورد احتمال، گم شدن یک دستمال است؟ یا احتمال گم شدن دو صفحه کاغذ است؟ یا احتمال این که شخصی به شما یک ناسزا بگوید؟ نخیر، احتمال این است که حقیقت تو باقی و پایدار و جاودانی است! این احتمال از صد هزار یقین به این که اگر بخواهم از لیوان آب بخورم، از دستم می افتد و می شکند، مهم تر است. آیا شما یقین دارید؟ داشته باشید. بحث شکستن یک لیوان مطرح نیست.
آدم نمی فهمد که بشر این گونه مسائل را چگونه برای خودش حل کرده است. البته مغز او حل نکرده، بلکه هوی و هوس برای او حل کرده است. مغز می گوید شما خودت می گویی به احتمال پنجاه درصد این بشر باقی می ماند، در صورتی که در محتمل های مهم، یک درصد نیز کارساز است. به عنوان مثال؛ احتمال بدهید این مسجد دو راه دارد. فرض کنید اگر از آن راه بروید، به شخصیت شما اهانتی خواهد شد که تا مرگ گریبان شما را فشار خواهد داد. با توجه به این اهانت، آیا از آن راه می روید؟ حتی به احتمال یک درصد، نه صددرصد، از آن راه نمی روید، زیرا محتمل و موضوع مهم است. حتی اگر احتمال یک در هزار باشد، به آن توجه می کنید و اهمیت می دهید. ولی آن چه ما احتمال می دهیم چیست؟ به هر حال، این شخص (متفکر) می گوید من شک دارم. می گوییم شک خود را داشته باش. اصلا نیاز به شک نیست، احتمال است، زیرا در شک، پنجاه درصد است که انسان می گوید من می مانم و این کارهای من، روزی مورد سؤال قرار خواهد گرفت. چه رسد به یک، دو، سه، چهل و نه، پنجاه درصد. خدایا! پروردگارا! مغز و روان ما را در مقابل این مسأله حیاتی، از انحراف نگه دار.
بنابراین، انگیزه سوم ترس بشر از مرگ، این بود که بشر گمان می کند که وقتی بدن پوسید و متلاشی شد، ذات او هم از بین می رود. همان گونه که عرض شد، چنین گمان نکنید. کسی که چنین ترسی دارد، به بقای نفس جاهل است. جاهل است به کیفیت معاد که چگونه برمی گردد. در حقیقت، این شخص از مرگ نمی ترسد، بلکه جاهل است به آن چه که باید بداند. چیز مهمی را از دست داده و علم به یک چیز خیلی مهم ندارد. جاهل است به چیزی که روی آن جهل از او نخواهد گذشت. {به او خواهند گفت: }می خواستی بیندیشی و فکر کنی!
انگیزه چهارم - انگیزه کسی است که گمان می کند همراه مرگ دردی است بزرگ، غیر از دردهای بیماری ها، که او را سخت اذیت خواهد کرد. ابن سینا می گوید: این گمان، گمان صحیحی نیست. همان طور که می دانید، ابن سینا طبیب هم بوده و کتاب قانون را در پزشکی نوشته است. می گوید ما نمی دانیم که چه می شود و در درد چه می گذرد. ولی آن چه که مسلم است، به تدریج که قوا از کار می افتند، با از کار افتادن هر کدام، حیرت و حالت عجیبی به انسان دست می دهد، اگرچه درد او به آن شدت نباشد. جناب آقای ابن سینا، مجرد این که ما نمی دانیم آیا درد مرگ سخت تر از بعضی از دردهای بیماری ها در حال زندگی است، کافی نیست. به جهت این که وقتی قوا یک به یک از کار بیفتد، هر یک از آن ها خودش شبیه به یک جان کندن است. در این مورد باید دقت داشته باشیم. این مطلب را از ابن سینا نمی پذیریم.
انگیزه پنجم - آن شخص، به دلیل عذاب و کیفری که احتمال می دهد دنبال مرگ باشد، از مرگ می ترسد.
پس او از کار خود می ترسد، از مرگ نمی ترسد. تو (انسان) در این جا از مرگ نمی ترسی، بلکه از خودت می ترسی. تو که احتمال می دهی که به دنبال مرگ، کیفرها و عذاب و عِقاب باشد، علت آن که خود به خود یا از آسمان نمی آید، پس دروغ نگو، دزدی، خیانت و ظلم نکن، رابطه ات را با خدا قطع نکن. اگر احساس کردی که این مقام از آن تو نیست، و شخصی دیگر بهتر از تو می تواند در این مقام مدیریت نکن. اگر احساس کردی که این مقام از آن تو نیست، و شخصی دیگر بهتر از تو می تواند در این مقام مدیریت کند، لطف کن و بلند شو بگو: شما بفرمایید جای من، و دیگر از عِقاب و عذاب بعد از مرگ نترس. سخن ابن سینا در این مورد خیلی روشن بوده و خوب استدلال کرده است. خداوند ما را نیافریده است که به ما عذاب بدهد.
هدف از خلقت بشر، این نبوده است که بیافریند و عِقاب کند.
من نکردم خلق تا سودی کنم - بلکه تا بر بندگان جودی کنم
آن شهید دار بقا، آن افتخار ارزش های انسانی که حسین بن علی نامیده می شود، در دعای عرفه چنین عرض می کند: - البته جوان ها کمی دقت کنید، این جمله را که از امام حسین (علیه السلام) نقل می کنم، در سرنوشت شما اثر می گذارد - الهی، تو بی نیازتر از آن هستی که سودی از خود تو به تو برسد، کجا مانده که سودی از طرف من به تو عاید گردد؟(569) آیا با این الله اکبرهایم به تو سود برسانم؟
صلوات الله علیک یا ابا عبدالله. به حق نشسته ایم به یاد تو. به حق، در هر سال چند روز و چند شب به یاد تو می نشینیم، ای یاد تو در اعماق جان ما. ای نام تو بالاترین فریاد عدالت در مفهوم آن. من جمله ای به عظمت این عبارت امام حسین (علیه السلام) ندیده ام. برای توضیح به جوان ترها مجبورم مثال بزنم:
آدم ساده ای گاوش بیمار شده بود. نذر کرد و گفت: خدایا! اگر گاوم خوب بشود، سه روز روزه می گیرم.
او چه کار کرد؟ برای این که مثلا دل خدا را به دست بیاورد، جلوتر روزه گرفت و گفت، من این سه روز روزه را پیشاپیش می گیرم، تا گاوم بهبود یابد. روزه را گرفت، اما گاو او مرد. شب هنگام به خانه آمد و دید که گاو، دراز به دراز در طویله افتاده است. از طویله بیرون آمد. روی خود را به طرف آسمان گرفت و گفت: آیا این درست است که من سه روز روزه بگیرم و آن وقت تو گاوم را بگیری؟ من روزه گرفته بودم که گاوم زنده بماند. حالا که مرد، فردا، پس فردا، رمضان می رسد - ماه رمضان! که آن جا ما روزه خواهیم گرفت، خدا لذت خواهد برد که؛ به به! بنده های من برای من روزه گرفتند! - اگر سه روز از جاهای تر و تمیز آن را (یعنی روزهای 19، 21، 23) نخورم، فلان فلان هستم. آن وقت می فهمی! آیا هم روزه بگیرم و هم گاوم بمیرد؟
در ذهن مردم ساده، عبادت، مثل انجام کاری برای خداست. اگر تمام عالم هستی در مقابل خدا تمرد کند و کفران بورزد، به دامان پاک ربوبی او گردی ننشیند. اگر تمام دنیا به عظمت روحی پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) باشد، به خداوند چه می افزاید؟ ببینید حسین بن علی چه عرض می کند: خدایا، تو بزرگ تر و تو غنی تر از آنی که خودت به خودت سود برسانی، آیا من به تو سود برسانم؟ لذا، بعد از این، ان شاء الله عبادت شما - که البته همین طور هم بوده است - معنای دیگری پیدا می کند که نماز می خوانیم نه برای تجارت و نه...، یعنی مزه آن را می چشیم.
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) عرض می کرد:
ما عبدتک خوفا من نارک ولا طمعا فی جنتک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک(570)
خداوندا! تو را به جهت ترس از دوزخ تو و برای طمع در بهشت تو نپرستیده ام، بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و تو را پرستیدم.
من با تو سوداگری نمی کنم، حتی نه به قصد این که انبساط روحی پیدا کنم. اگرچه راه را درست برویم، آن نورانیت و شکوفایی درون پیش می آید، اما حتی آن را قیمت قرار ندهیم. قیمت این الله اکبر، بالاتر از هستی و انبساط روح ماست. با خداوند متعال سوداگری و تجارت نکنیم.
اعثم کوفی شعری دارد، که من گاهی به دوستان عرض می کنم، اگر بعضی ها بخواهند این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دریابند که؛ من برای تو عبادت می کنم و نه ترس از جهنم دارم و نه طمع بهشت، این شعر اعثم را درباره امام حسین (علیه السلام) در نظر بگیرند:
یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینی لا لاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
ای پسر پیامبر، ای پسر علی مرتضی، ای پسر بتول پاک (فاطمه)، چشمم گریه می کند (برای تو ناله می کنم، برای تو می گریم.) اما نه برای پاداش، نه برای این که ثوابی به دست آورم. (با خودت کار دارم).
روحم متوجه خود توست. گریه فقط برای خود توست.
واقعا امام حسین عجب فرهنگی شکوفا کرد. یا اباعبدالله، نامت جاودان باد، که هست. اگرچه حتی در آن شهادت، در این مصیبت بی نظیر تاریخ که از جان قبول کردی، نظرت این نبود که بعد از تو، نام تو در دنیا باقی بماند. این را می گویند اخلاص! حسین نه تنها مال دنیا نخواست، بلکه حتی به فکرش خطور نکرد که بعد از او بگویند یا حسین. اما گفته اند یا اباعبدالله، صفای تو بی نهایت بود و دنیا را لرزاندی. دنیا همیشه نام تو را خواهد گفت و با نام تو، امید به ابدیت خواهد داشت. گاهی به فکر بعضی از جوانان ما چنین می رسد که؛ در تاریخ میلیون ها نفر کشته شده اند، چرا شما به امام حسین این قدر اهمیت می دهید؟ دقت کنید: امام حسین (علیه السلام) با این که چنین تقربی به خدا داشت، اما باعظمت ترین سخن را در رابطه انسان با خدا گفته است که: خدایا! اگر تمام عبادات من بی نهایت باشد، سودی به تو نخواهد رسید. یعنی این {عبادت } مربوط به خودم است. این عظمت را داشته باشید. یا:
ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهرلک؟(571)
آیا حقیقتی غیر از تو، آن روشنایی را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟
حداقل دهان به دهان، این حرف ها به مردم رسیده بود. معاویه برای همین به پسرش گفت: درباره حسین احتیاط کن. او مثل عبدالله بن زبیر و... نیست. او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. توجه کنید:
ساعاتی چند در بعدازظهر {روز عاشورا}، امام حسین روی خاک افتاد. چون نماز را خواند و یک مقدار ایستادگی فرمود که اسیر نشود. خیلی کوشش و تلاش کرد که به هیهات مناالذله تحقق ببخشد. وقتی بدن مبارکش به روی خاک افتاد، در تاریخ هست که؛ و مکث ساعه طویلا مدت زیادی روی خاک بود.
لحظاتی نسبتا طولانی بر روی خاک بود و حرکت نداشت و کسی را هم نمی توانست بزند. زخم ها هم از نظر طبیعی، تقریبا کار حضرت را ساخته بود. اطراف او، تمام گردانندگان شقی و پلید داستان خونین نینوا ایستاده بودند و کسی جرأت نمی کرد کار او را تمام کند. آیا در هیچ یک از کشتارهای دنیا این چنین است که دشمن در برابر آنان باشد و کسی هم جرأت نکند جلو برود؟ چرا نمی توانستند جلو بروند؟ چون در دلشان می فهمیدند این مرد (حسین) کیست. خدا نکند که انسان تحت تأثیر تلقینات، راه مستقیم خود را گم کند. جوانان دقت کنید، تلقینات مؤثرند. اثر کار را نگاه می کنند، اما نمی توانند کاری انجام دهند. چنین چیزی در تاریخ دیده نشده است. یکی از آن خبیث ها که شاید خبیث ترین فرد کربلا و داستان نینوا بود، به فرد دیگری {که نام او ابو جنوب بود}، گفت: برو جلو و او را راحت کن. او هم در پاسخ گفت: ای کاش این نیزه را در چشم تو فرو می بردم و این سخن را از تو نمی شنیدم. خودت برو. یعنی تمام گردانندگان این ماجرا و نماینده تمام چهل هزار نفر، هفت، هشت، ده نفر بودند که آن جا به مدت چند ساعت ایستاده بودند و نمی دانستند چه کار کنند، زیرا حسین بن علی را می شناختند. به همین دلیل آن وضع پیش آمده بود. اگرچه حسین بن علی از نظر سیاست بازی ماکیاولی علیه معاویه بود، اما خود معاویه گفته بود که با این مرد کاری نداشته باشید، او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. امام حسین به معاویه گفت: مغزت را سیاست بازی چند روزه نگیرد. باید آن موقع که کار از کار گذشته بود، بیدار شده بودی و به پسرت می گفتی مواظب باش.
روزی که {معاویه } به مدینه آمد و در جمع بزرگان مهاجرین و انصار شمشیر کشیده شد که با یزید بیعت کنید، حسین هم نشسته بود. مگر حسین نگفت برای تو بس است، مشکت را پر کرده ای. آیا مگر حسین تو را متنبه و آگاه نکرد؟ همان روز می خواستی بگویی بنشینید و در شورا، پیشتاز، رهبر، پیشوا، حاکم، حکمفرما و فرمانروا برای خودتان تعیین کنید. امام حسین (علیه السلام) در مدینه خطاب به معاویه چنین فرمود:
آیا می خواهی مردم را درباره فرزندت یزید بفریبی؟! گویی تو می خواهی چیز پوشیده ای را توصیف کنی، یا توضیحی درباره چیزی که از دیده ها غایب است بدهی، یا مطلبی را می گویی که تنها تو درباره آن دانا هستی و کسی چیزی درباره آن نمی داند.
یزید، خود حقیقت خویشتن را که رأی و عقیده اش را اثبات کند، فاش ساخته است. تو درباره یزید سخنانی را بگو که او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان می دهد: زندگی او درباره سیر و سیاحت در سگ هایی است که به یکدیگر هجوم می آورند، او عمر خود را با کنیزهای خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپری کرده است.
این کار را رها کن، بس است برای تو و بال سنگینی که به گردن گرفتی و این که تو خدا را با آن و زر و وبال ملاقات کنی برای تو کفایت می کند. سوگند به خدا، همواره کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است. دیگر مشک های خود را پر کرده ای، بس است، میان تو و مرگ چیزی جز چشم به هم زدن نمانده است...(572)
گاهی بشر خیلی قیافه عجیبی از خود نشان می دهد! حسین بن علی او را بیدار کرد و سخنان مهمی به او گفت، ولی او هیچ جوابی نتوانست بدهد. حسین بن علی این را هم فرمود که: بس است. مشکت را پر کرده ای و دیگر می خواهی به آن طرف (ابدیت) بروی. دیگر در حال مرگ هستی. آیا این مطالب در تو {معاویه } اثر کرد؟ می بایست دو روزه اثر کند. نکند امروز هم از روی غرض های سیاسی و دنیوی و مادی، این سخنان را می گویی؟ چه کسی را می خواهی فریب بدهی؟ معاویه این سخنان را می فهمید. آن روز هم می دانست، ولی خیال می کرد که می توان با شمشیر، دل های مردم را تصرف کرد. دل های مردم با شمشیر تصرف نمی شود. شمشیر، فقط دست و پای انسان را می برد. شمشیر استخوان های انسان را تکه تکه می کند، اما به دل راه ندارد. حواستان جمع باشد. در تاریخ دیده نشده است که شمشیر به قلوب آدمیان راه یابد و آرمان آنان را عوض کند و عقیده و روحشان را تغییر بدهد.
{پس همان گونه که عرض شد}، کسی که از مرگ می ترسد، به جهت احتمال کیفر و عِقاب است که آن طرف به حساب او خواهند رسید. عبارت ابن سینا چنین است: فلیس یخاف الموت بل یخاف العقاب، او (انسان) از مرگ نمی ترسد، بلکه از عذاب می ترسد. آیا از عذاب می ترسید؟ پس مقدمه آن را به وجود نیاورید. خون را به حق نریزید. مال را ناحق به یغما نبرید، اگرچه طرف مقابل نفهمد. ارزش کار انسان ها را به آن ها بدهید، اگرچه خودشان نفهمند که ارزش کار آنان چیست. چرا از عِقاب می ترسید؟ با پیشانی باز و با سر برافراشته به پیشگاه خداوندی وارد شوید.
ولا تبخسوا الناس اشیائهم(573)
و کالای مردم را از ارزش میندازید.
حیله گری راه نیندازید و ارزش کار و کالا را بدهید. اگر کسی مضطر باشد، به جهت این که عائله اش را اداره کند، شما به جای پنجاه هزار تومان اگر پنج هزار تومان هم بدهید، قبول خواهد کرد، اما می دانید که این مقدار، قیمت حقیقی کار او نیست. {اگر ارزش واقعی کار را پرداخت نکنید، مسلم است که } دنبالش عِقاب است. این روایت در کافی آمده است: شخصی خوابی دیده بود و می خواست آن را برای او تعبیر کنند. به او گفتند و به نزد امامان معصوم برو و از آنان بپرس، آن ها معادن علم هستند. بالاخره به حضرت صادق (علیه السلام) گفت: یابن رسول الله من خوابی دیدم. فرمود: بگو. عرض کرد: در همسایگی ما شخصی هست - مثل این که حضرت هم او را می شناخت - دیشب در خواب دیدم که او سوار اسبی چوبی شده و خودش هم چوب شده است و در مقابل من می لرزد. حضرت فرمود: از خدا بترس! این شخص (همسایه) مضطر شده و می خواهد چیزی از خانه خود را بفروشد، تو هم فهمیده ای که مشتری غیر از تو ندارد و قیمت آن را پایین آورده ای. حیات او را خشکانده ای. عذاب به دنبال آن است. حال، خودتان بررسی بفرمایید و ببینید آیا وضع ما این گونه است؟ بعضی از بزرگان می گویند:
زان حدیث تلخ می گویم تو را - تا ز تلخی ها فرو شویم تو را
اگرچه تلخ است، اما آن ها را باید بشویم. احادیث اهل بیت، ما را شست و شو می دهد.
پزشکان هم می گویند: نزدیکی های اختصار که کم کم انسان به پل مرگ نزدیک می شود، امواج و فرکانس هایی در مغز دیده می شود. مقداری از آن امواج، زمان کودکی را نشان می دهد. سپس آغاز جوانی، جوانی، میانسالی، بعد هم پیری و کهنسالی. مثل این که تمام اعمال او از مقابل چشمانش رژه می روند. حتی یکی از روان شناسان که جنبه دینی هم نداشت، صحت گفتار پزشکان را تأیید کرده و گفته بود: مغز، موج های متنوع را نشان می دهد. حال که این گونه است، چرا از مرگ بترسیم؟ از این بترسیم که ما قیمت کار را درست نداده ایم. حتی بعضی اوقات شنیده می شود که کسی می گوید زرنگی کردم. می گوید:
می دانید چه کار کردم؟ قیمت فلان کالا را دو هزار تومان پایین آوردم. اسم مبارزه با خویشتن را، زرنگی و زیرکی گذاشته است. {در ارزش کار و کالا} یا قیمت واقعی آن را پرداخت کنید و یا معامله نکنید.
این هم یکی از انگیزه های ترس مردم از مرگ است که ابن سینا واقعا خوب متوجه شده است. او می گوید شخص از عذاب بعد از مرگ می ترسد، والا مرگ ترس ندارد.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن زخود ترسا نه از وی هوشدار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز(574) دری خود رشته ای
مرگ حسین بن علی هم نوعی مرگ است، اما چند قرن است که مشغول انسان سازی است، زیرا زندگی او، زندگی ای بود که ثمرش چنین مرگی باشد که این گونه صدها هزار نفر مانند شما اینک نشسته اند و قلب هر یک از آنان، پر از نور و عظمت است. افتخار به این که من موجودی هستم، که در صف جلوی من حسین حرکت می کند. آیا افتخار نمی کنید؟
یابن النبی المصطفی - یابن الولی المرتضی
یابن البتول الزاکیه - تبکیک عینی لالاجل مثوبه
ای پسر پیغمبر، ای پسر علی مرتضی، (حسین) چشمم بر تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب.
اگر در مورد گریه ها و ناله ها بر حسین دقت کنید، می بینید از علاقه ای است که به خود حسین دارید. این را بالا ببرید، می شود: خدایا، من تو را برای معامله عبادت نمی کنم. شما هم با حسین معامله نمی کنید.
البته، معامله را {حسین } خودش می داند چه کار کند. ان شاءالله در سعادت دنیا و آخرت به ما کمک خواهد کرد. اما می بینید شما نظری ندارید، ولی به دنبال آن، {پاداش و اجر} می آید.
تبکیک عینی لالاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
چشمم بر تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب و پاداش.
این جمله را در نظر بگیرید و از این راه بروید. انسان می تواند زود به خدا برسد. این درسی است از حسین که توجه به ذات ارزش را به شما تعلیم داده است. به ذات خود توجه کنید. عین همین حرکت را در الله اکبر، یا در ایاک نعبد(575) {بارالها} تنها تو را می پرستیم، می توانید مشاهده کنید و بگویید که خدایا، دیگر نظری به بهشت ندارم، اگرچه بهشت، ثواب و پاداش بزرگی است که به بندگانت وعده فرموده ای، اما دیگر، مسأله بالاتر از این است:
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند - عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
آری، قصر و حورالعین خیلی هم در حد بالا هست، اما من موقعی که می گویم؛ اهدنا الصراط المستقیم،(576) ما را به راه راست هدایت فرما، دیگر به قصرها و حور نظری ندارم.
انگیزه ششم - بعضی ها گمان می کنند که در ابدی زندگی کردن در دنیا، لذتی هست. لذا، از مرگ می ترسند. همان گونه که بچه در شکم مادر، از بیرون آمدن می ترسد. هرچه تحریکات جنینی انجام می گیرد، بچه امتناع دارد. نمی داند که از آن جایگاه تنگ و تاریک به کجا وارد می شود. هشتاد میلیارد سال یا صد میلیارد سال نوری را نمی داند. عین این جنین بزرگی که اکنون ما در آن قرار داریم - یعنی طبیعت - این هم مادر بزرگ ماست. بشر از دنیا دست بر نمی دارد و می خواهد شیرخوار بماند. 70 - 80 سال، مدام شیر می خورد. مولوی شعر خیلی لطیفی دارد که می گوید:
شیر ده ای مادر مؤمن ورا - واندر آب افکن میندیش از بلا
هر که در روز الست آن شیر خورد - هم چو موسی شیر را تمییز کرد
گر تو بر تمییز طفلت مولعی(577) - این زمان یا ام موسی ارضعی(578)
والقیه فی الیم(579)
و او را به دریا بیافکن.
اگر بخواهی به رشد برسی، کم کم شیر را کنار بگذار. سپس من و شخصیت را به دریا رها کن. ای مادر موسی غصه نخور، او را می گیرند:
انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین(580)
او را به تو بر می گردانیم، در حالی که از پیغمبران شده است.
گر تو بر تمییز طفلت مولعی - این زمان یا ام موسی ارضعی
ای مادر موسی، او را شیر بده و رهایش کن. آن قدر این نفس را به پستانت نچسبان!
خواهی بدانی معنی حب الوطن را - یک چند از خود دور کن مایی و من را
این شعر سروده مرحوم حاج شیخ علی اکبر نوغانی رحمه الله از علمای بسیار بزرگ در مشهد است. من خدمتشان رسیده بودم. علما و عملا، از آن انسان های تکامل یافته بود.
این طفل نورس را ز شیر دایه برگیر - بسپار با مامش تو جان خویشتن را
مرغ دلت چون شد اسیر دام صیاد - خوش می سراید قصه مور و لگن را
با یاد کویش می دود اشکم به دامن - جیحون کند یک سر همه تل و دمن را
اگر صلاح باشد، استخاره کنید و اگر خوب آمد، رابطه خود را با عالم ماده و مادیات تعدیل کنید. شما ساخته شده برای جای دیگر هستید. این جا را محکم و دقیق، از نظر علم و از نظر صنعت داشته باشید، ولی روح و شخصیت شما اسیر نباشد.
خداوند مرحوم نوغانی را رحمت کند. ایشان خیلی ها را در مشهد تربیت نمود. این مرد بزرگ، از قدرت سازندگی بالایی برخوردار بود. خدایا! از امثال آنها نصیب جامعه ما بفرما و آن ها را که از این دنیا رفتند، غریق رحمت بفرما.
چند بیت هم از نظامی گنجوی درباره مرگ که تعبیر زیبایی است، عرض می کنم می گوید: آغاز جوانی بود، جوان شدم، بعد میانسالی و مدام از حالی به حالی دیگر...
از حال و به حال اگر بگردم - هم بر رق اولین نوردم
حرکت و درنوردیدن من، بر قانون ازلی توست. چرا دستپاچه شوم؟ اگر به پیری برسم. همان قانون مرا به پیری رسانده است که مرا از رحم مادر بیرون آورده و برای من، لذایذ و عظمت ها را قابل دریافت کرده است.
این ادبیات را ان شاءالله در نظر داشته باشید. شما با وجود این ادبیات، درباره زندگی و مرگ می خواهید دست گدایی را به سوی کدام فرهنگ دراز کنید؟
بی حاجتم آفریدی اول - آخر نگذاری ام معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم - کان راه به توست می شناسم
هم وجدانم می گوید این راه برای توست و هم انبیا خبر داده اند:
این مرگ، نه باغ و بوستان است - کاو راه سرای دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریاد - چون مرگ از اوست مرگ من باد
این مرگ، نه مرگ است، بلکه باغ و بوستان است. ما در این ادبیات چه داریم! چیست آن چه که در ادبیات شما گفته نشده است؟ فرزندان را تحریک و تشویق کنید که به این ادبیات، دقیق توجه کنند. ما نمی گوییم فقط بینوایان ویکتور هوگو، چرم ساغری بالزاک، آثار تولستوی و... را بخوانید، اما این موارد هم در ادبیات ما وجود دارد.
تا چند کنم ز مرگ فریاد - چون مرگ از اوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رای است - این مرگ نه مرگ نقل جای است
اگر دقیق نگاه کنم... انتقال از جایی به جایی دیگر است. از کجا به کجا؟
از خوردگهی به خوابگاهی - وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم توست راهش - گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم - خوش خسبم و شادمانه خیزم
انالله و انا الیه راجعون. چرا گونه های حسین در روز عاشورا قرمز نشود؟ چون معنای مرگ را می دانست. مورخان می گویند: از کسانی که در آن جا حاضر بودند، روایت شده و گفته اند که ما هیچ مصیبت زده ای را به این نشاط ندیده بودیم. بدان جهت که حیات به آن حد اعلای ابتهاج صعود کرده است، مرگ هم در حد اعلای ابتهاج دیده می شود.
پروردگارا! این حسین را از دست ما مگیر.
خداوندا! ما را موفق بدار کا این سرمایه بزرگ را به اولادمان و به نسل آینده تحویل بدهیم.
پروردگارا! از درس هایی که این مرد قرن هاست نه تنها به مسلمانان، بلکه به بشریت عنایت می فرماید، ما را هم بهره مند و برخوردار بفرما.
آمین