امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

راز و نیاز حسینی

کوشش ما در این چند جلسه، این بود که کلماتی درباره ارزیابی حادثه شهادت حسین مطرح شود.
اگرچه این ارزیابی واقعا با این سخنان تمام شدنی نیست، چنان که ارزش های بشری و ارزش های جان آدمی تمام شدنی نیست. اگر سال ها درباره این پدیده بزرگ و این قهرمان قهرمانان، حسین بن علی (علیه السلام) بحث کنیم، مسلم است که از عهده آن بر نمی آییم.
من بر آن بودم که در یکی از این جلسات برای ارائه این شخصیت بزرگ الهی، از نیایش آن بزرگوار در صحرای عرفات بهره برداری کنیم. چون در این نیایش، امام حسین (علیه السلام) رابطه خود را با خدا به طرز خیلی شگفت انگیزی بیان کرده است، و این که در مسیر این حادثه بزرگ الله الله می گفت، حق می گفت. باید بدانیم که در درون این بزرگوار، درباره خدا چه چیزی نهفته بود. اگر شدت حادثه صدها بار از این هم بیشتر بود، همان {حسین } بود که بود. حقه مهر بدان نام و نشان است که بود. یعنی به آن مطلق رسیده بود.
در رابطه با مطلق می توان گفت: عشق، ایمان و اشتیاق گاهی از انگیزه های زودگذر است. انسان یک شی ء زیبا می بیند و به آن علاقه مند می شود. بعدا زیباترها می آیند و علاقه اش را از آن می برد. یا بعدها نوساناتی در زندگی پیش می آید و اصلا زیبایی برای او مطرح نمی شود. البته این مسأله ای موقت است و انگیزه های محدود دارد. علم هم همین طور، گاهی واقعا مورد علاقه و اشتیاق یک انسان عالم است، بعد وقتی او به مقامی و به اصطلاح به آن چه که می خواست - مال و منال دنیا و شهرت - رسید، دیگر برای او علم و... معنا ندارد. در این مورد نمی گویند که برای او علم و زیبایی ها (زیبایی های معقول) به طور مطلق مطرح شده است. اما برای عده ای، علم و زیبایی به طور مطلق مطرح می شود. زیبایی های معقول، کوتاه ترین راه به سوی خداست، که ما از زیبایی های محسوس به سوی زیبایی مطلق حرکت می کنیم. در مورد حسین بن علی باید دید در درون این مرد چه چیزی نهفته بود، که اگر حادثه صدها بار هم تندتر از این می شد، برای او هیچ فرقی نمی کرد.
یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاه الدنیا و فی الآخره(531)
خدا کسانی را که ایمان آورده اند، در زندگی دنیا و آخرت با سخن استوار، ثابت می گرداند.
امام حسین (علیه السلام) به آن قول ثابت رسیده بود. نه فقط از اجدادش عبدالمطلب و ابوطالب و پدرش علی بن ابی طالب، بلکه با تحمل مصائب دنیا و با تحمل و به دست آوردن امتیاز، به آن قول ثابت رسید، که: من زندگی با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگی نمی بینم. این زندگی را مثل هلاکت می بینم. زندگی چهره مطلقی به او نشان داده بود که چگونه باید در این دنیا مصرف شود، و این سرمایه را چگونه باید مورد استفاده قرار داد. آیا این سرمایه با بلی برای چند صباح دنیا سازگار است؟ آیا این کرامت و شرف که خدا به انسان ها داده است؛ و لقد کرمنا بنی آدم(532)، قابل خرید و فروش و نقل و انتقال است؟ آیا مالکیت آدمی بر شرف(533) و حیثیت، مثل مالکیت او بر این کتاب یا بر این مداد است که بگوید آن را می خواهم بفروشم؟ ابدا نمی تواند، زیرا مالکیت حقوقی نیست. حکم و مافوق حقوق ها و قوانین قراردادی است. شما حق ندارید اجازه دهید تا به شما یک میلیاردم اهانت شود. حق ندارید، زیرا از آنِ شما Dignityنیست. من به خود نیامده ام این جا. همین طور هم ارزش من با خود من نبوده است، که من درباره اش بتوانم {باری به هر جهت } فکری بکنم. حسین به آن قول مطلق رسیده بود.
اکنون چند کلمه از درس نیایش های امام حسین را می خوانیم و ببینیم که با آن خداشناسی که برای امام حسین مطرح شده بود، نه فقط این حادثه برایش چیزی نبود، بلکه حضرت زینب هم زیبایی این حادثه را می دید. یزید به حضرت زینب گفت: دیدی به برادرت چه کردند؟ زینب گفت: ما رأینا (رأیت) الا جمیلا.
حضرت زینب نمی فرماید: ما رأینا (رأیت) الا صحیحا. به رغم تو، ماکیاولی صفت و پیش از وقت ماکیاولی جلو افتاده، کار درستی بود. اصلا خیلی زیبا بود. ما باید درباره زیبایی چه تصوری داشته باشیم که قطعه قطعه شدن اعضای یک عده پاکان اولاد آدم، این گونه زیبا جلوه کند؟ ما از زیبایی چه چیزی باید در نظر داشته باشیم که آن همه مصائب و شداید را زیبا بدانیم. زیبا یعنی چه؟ یعنی حادثه حسین، جمال هم داشت، فقط جلال نیست. فقط بزرگی حادثه نیست، بلکه خیلی به جا بود. ما رأینا (رأیت) الا جمیلا. منتها، طرف مقابل مست است و نمی فهمد جمیل یعنی چه؟ خود خواهی چنان مستشان کرده بود که نمی فهمیدند. مسأله را مطرح می کردند، اما نمی فهمیدند جواب چیست. اگر از اول، آماده گیرندگی آن جواب بودند، اصلا به این کار دست نمی یازیدند. حضرت این دعا را در صحرای عرفات بیان کرده و با خدای خود صحبت کرده است. قرن هاست که پدران ما می نشینند و حسین، حسین می گویند، الان هم نوبت به ما رسیده است، و همین طور قرن ها ادامه پیدا خواهد کرد، زیرا:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق - ثبت است در جریده عالم دوام ما
امام حسین (علیه السلام) می فرماید:
الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء(534)
ای خدای من، اختلاف تدبیر و سرعت در هم پیچیدن سرنوشت ها با مشیت پیروز تو، بندگان عارفت را از تکیه به عطای موجود و از نومیدی در ناگواری ها باز می دارد.
زیرا؛
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(535). صدق الله العلی العظیم
خدا آن چه را که بخواهد محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
بسیار خوب، یا اباعبدالله، مدرک این جمله (یمحوا الله ما یشاء) را که با خدای خود در میان نهادی، چیست؟
لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم(536)
تا بر آن چه از دست شما رفته است، اندوهگین نشوید و به سبب آن چه شما داده است، شادمانی نکنید.
به آن چه که از شما گذشته است، ناامید نباشید. برای حفظ تعادل روانی، بالاتر از این اصل چه می خواهید؟ به خاطر آن چه که از شما فوت شده است، به عقب برنگردید. فقط به جلو نگاه کنید.
نیک بنگر ما نشسته می رویم - می نبینی قاصد جای نویم؟
پس چرا به عقب برمی گردید؟ که عجب، دیدید، بله، واقعا... جوانی از دست رفت! جوانی خیلی هم خوب شد که رفت. آیا حالا به منظومه شمسی و به کهکشان خط شیری دستور بدهم؟ جوانی قانون الهی بود، آمده بود و رفت. قدرتی که من داشتم از دست رفت. آبادی ها روبه خرابی می روند، زیبایی ها روبه زشتی می روند. قانون هستی همین است. شما از این حرکت بهره برداری کنید، چرا گریه می کنید؟ بخندید! دو گروه هستند که در مقابل حرکت صف کشیده اند. یک گروه گریه می کنند که چرا گذشت؟ گروهی دیگر نیز می خندند، به جهت این که می گویند:
نیک بنگر ما نشسته می رویم - می نبینی قاصد جای نویم؟
به جای نوی می رویم، روبه خدا می رویم، هر نفس که بر می آوریم، همان قدر به خدایمان نزدیک تر می شویم. چرا ناراحت باشیم؟ این مطلب را آیه شریفه: لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم، به ما می آموزد.
با هر که نفس برآرم این جا - روزیش فرو گذارم این جا
آیا ماتم بگیرم؟ این که ماتم ندارد. جریان و قانون الهی چنین است. هستی بر این مبناست. لذا، همان طور که به طور مختصر عرض کردم، در امتداد این حادثه، ذره ای در چهره حسین بن علی یأس دیده نشده است. واقعا مثل این که در این زندگانی مطابق مرادش، هر لحظه به او قول ابدیت داده اند. چهره او این چهره است. او ساخت این خاک نیست، او از این جا در نمی آید، ما خاک را می شناسیم و با عالم ماده تا حدودی آشنایی داریم. او ساخته شده این جا نیست، زیرا چهره جدی و چهره واقع جویانه و حق بینانه از خود نشان می دهد و تا آخرین لحظه و بلکه با یک لذت نهانی که فوق تمام اندوه هاست، یا با یک اندوه بزرگ و مقدس که فوق همه لذت هاست، خود را حق می بیند.
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء.
شبیه به مضمون آیه شریفه است که وقتی بلا، ناگواری و ناراحتی پیش آمده است، آن را به جهت یأس و با خودباختگی چند برابر نکنید، زیرا برای یک مرگ، انسان نباید هزار بار بمیرد.
داستان کوچکی عرض می کنم: در تواریخ قدیم نقل می کنند عده ای در کشتی نشسته بودند و می رفتند.
حکیمی هم در آن کشتی بود. در آن کشتی، از دزدان دریایی گرفته تا تاجر و روحانی و استاد و... حضور داشتند. کشتی به گرداب نزدیک شد و توفان از همه طرف آن را فرا گرفت. معلوم بود که آن گرگ ها (دزدان دریایی) همه میش شده بودند. وقتی که مرگ چهره می نماید، ایمان آوردن مرد بی ایمان بسی دشوار، ولی بی ایمان از دنیا رفتن محال است. یکی از آن ها که روحانی بود، برخاست و گفت: این ساعت از آن خداست. همه به زانو درافتید. یعنی دیوار زندگی شکاف برداشته است. دیدند حکیمی نشسته و اصلا گویا این کشتی از آرام ترین آب ها عبور می کند و حیات او در این لحظه، خیلی هم شکوفا شده است. به او گفتند:
مگر نمی بینی که کشتی در حال غرق شدن است؟ گفت: بلی، می بینم. حالا چه کار کنیم؟ گفتند مگر نمی بینی تمام اثاث را در دریا می اندازند و تو همین طور آرام نشسته ای؟ در پاسخ گفت: اولا؛ بنا نیست من پیش از مردن، صد بار بمیرم! ثانیا؛ آیا مگر کشتیبان با من ضدیت دارد؟ آیا باد فقط برای این که با ما لجاجت کند و فقط برای این که با ما تضاد دارد، وزیدن گرفته است؟ قانون جهان بزرگ و قانون طبیعت کار خود را انجام می دهد. آیا این کشتی که در مقابل این امواج مقاومت نمی کند و مدام بالا و پایین می رود، با من تضاد دارد؟ قطعا نه. حال، اگر آرام ننشینم پس چه کار کنم؟ از قضا کشتی هم زود نجات پیدا کرد. دقت کنید: آن حکیم علم به علت دارد و می فهمد که در این جا کسی مقصر نیست، من هم که سوار این کشتی شدم، کار داشتم و برای من این سفر ضرورت داشت. و نیامدم برای این که فرض بفرمایید جست و خیز کنم. اکنون به این موقعیت توفانی دریا رسیدیم و من با کمال آرامش، از حادثه استقبال خواهم کرد.
بعضی ها می گویند او یکی از فیلسوفان رواقی(537) - یعنی از پیروان زنون - بود.
حسین بن علی می فرماید: خدایا، پروردگارا، سرعت اختلاف در تدابیر تو در پشت پرده است و فقط خودت می دانی.
نداند به جز ذات پروردگار - که فردا چه بازی کند روزگار
یکی از آن طبیعی ترین متفکران که در این دنیا خیلی طبیعی فکر می کند و اصلا به شنیدن مسائل معنوی، آلرژی و حساسیت دارد، این مطلب را صریحا می گوید که: هیچ کس یک دقیقه بعد را نمی فهمد که چه خواهد شد. زیرا نمی داند آن چه که الان در ناخودآگاه اوست، با نگاهش به این طرف خاموش است، اما وقتی با چشمش به آن طرف نگاه کند، منظره ای خواهد دید که تحریک خواهد شد و حداقل در وضع روانی او تغییر ایجاد خواهد شد. هم چنین، اقیانوسی از واحدهای ناخودآگاه وجود دارد و انسان نمی داند از کجا به خودآگاه پرید و وضع روحی انسان را عوض کرد. بنابراین، این یکی از جملات حسین بن علی (علیه السلام) است. ببینید چه قدر آرامش بخش است: الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء.
تا در بلا و مشقت ها ناامید نشوند و آن چه که به او داده ایم، مغرور به آن نشود. یک جمله دیگر:
الهی منی ما یلیق بلوء می و منک ما یلیق بکرمک(538)
ای خدای من! آن چه از من در این جهان هستی ساخته است، مناسب خردی و ناتوانی من است و آن چه از تو پدیدار می گردد، زیبنده توست.
بی نیاز خداوندا! من از مشتی خاک هستم، تویی خدای بزرگ. از من مطابق کوچکی و ناچیزی ام و از تو مطابق بزرگی ات برمی آید. بنابراین، چرا من از عظمت تو مأیوس شوم؟ تو به وجود من نیازی نداشتی که مرا آفریدی. آیا من از حال خودم شکایت کنم؟
ام کیف اشکو الیک حالی و هو لا یخفی علیک؟(539)
آیا من از حال خودم شکایت کنم؟ حالم که بر تو مخفی نیست.
این جمله را در این جا مدنظر داشته باشید. امام حسین (علیه السلام) بیان می کند که خدایا:
الهی علمک بحالی یغنیک عن مقالی
علم تو به حال من، تو را از این که بگویم بی نیاز کرده است.
اما با این حال، گفته ای که با کلماتت با من ارتباط پیدا کن. حال، علت این را می خواهیم بفهمیم.
من گروهی می شناسم زاولیا - که دهانشان بسته باشد از دعا
مقصودم این است که این دو - سه بیت را در نظر داشته باشید تا بعد ببینیم عظمت کلام امام حسین چیست که می فرماید: باز باید دعا کنم و با تو به نیایش بپردازم.
بر لبش قفل است و در دل رازها - لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند
هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و لبانش دوختند
ولی ما باید بارالها، پروردگارا بگوییم، زیرا اگر انسان به آن چه که در درونش می گذرد کفایت کند، صاف نمی شود. درون {انسان } پر از تخیلات و توهمات است. درون انسان پر از پدیده هایی است که تا به کلام نیاید، ممکن است در آن جا با همدیگر مخلوط شوند و صاف و شفاف قابل عرضه به خدا نباشند.
ای برادر عقل یک دم با خود آر - دم به دم در تو خزان است و بهار
موج های تیز دریاهای روح - هست صد چندان که بد توفان نوح
چگونه من از آن جا دعا را بیابم و استخراج کنم؟ چه طور مقرر کنم که اینک، من در حال ارتباط با خدا هستم؟ مراقبت بلی، ولی باید الفاظ مشخص کند که چه چیزی می خواهی. نیاز تو در ارتباط با خدا چیست و با خدا از چه موضع گیری صحبت می کنی؟ لذا، بدین جهت دستور به دعا شده است:
ادعونی استجب لکم(540)
مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.
و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان(541)
و هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، من نزدیکم و دعای دعا کننده را هنگامی که مرا بخواند، اجابت می کنم.
زیرا درون مغز آدمی، پر از انواع امواج و تخیلات است. آن ها را نمی توان همان طور به خدا عرضه کرد، بلکه باید تصفیه و صاف شوند. این موقعی است که نفس آدمی، یا آن نیروی کذایی، دعاها را مرتب و جمع کند و انسان تصمیم بگیرد که مثلا آن مطلب و سخن را نمی گویم. یا آن آرزوی عمل نشدنی و بی دلیلی را از خدا نمی خواهم. آن انتظار غلط را از خدا ندارم. این ها مورد نظر نیست، بلکه مشخص می کنم که از خدا چه چیزی می خواهم، با این حال که؛ لا یخفی علیک، حال من بر تو مخفی نیست. با این حال، من به درگاه تو دعا می کنم و از تو می خواهم:
الهی ما الطفک بی مع عظیم جهلی و ما ارحمک بی مع قبیح فعلی؟(542)
ای خدای من! با این که به مقام شامخ ربوبی تو و به موقعیت واقعی خود در جهان هستی نادانم، اما چه الطاف شایانی که شامل حالم نفرموده ای. با این کردارهای ناشایستم، چه رحم و عطوفتی که برایم ابراز نمی کنی.
پروردگارا! با این جهل بزرگی که درباره تو دارم، چه قدر به من لطف داری. واقعا به این جهلی که ما داریم، کمی فکر کنیم. ما از توحید به آن چه که پدران و مادران در دوران کودکی به ما کودکی گفته اند، قناعت کرده ایم. البته شما غالبا در محیطهای دینی بوده اید و خیلی باید شکرگزار باشید که الحمدلله محیط خانوادگی شما، محیطی بوده که این مسائل در آن جدی مطرح بوده است. ما اگر حساب کنیم که دانایی ما چه قدر است و چه مقدار درباره خدا می دانیم، حاصل آن جز شرمندگی و سرافکندگی، چیست؟ ما چاره دیگری نداریم. با این حال، او از لطف خود کم نکرده است و ربوبیت خود را اجرا می کند. او رحمتش را شامل حال ما می فرماید. با این که ما جاهلیم، محبتش را کم نمی کند. مثلا گاهی از ما سؤالاتی می شود، مبنی بر این که ما موقعی که می خواهیم نماز بخوانیم، می گوییم: ایاک نعبد و ایاک نستعین(543). (بارالها) تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم. این جمله راهی که کجا می شود و مخاطب ما کیست؟ که در بیابان، ریگ ها و دره و تپه و ماهور را می بینم، یا در مقابل چشمان من هستند. یا اگر در خانه باشم، دیوارها و فرش، و اگر در جایی دیگر باشم، عکس های اطراف خودم را می بینم. با چه کسی صحبت می کنم؟ این سؤال در دل همه مطرح است که ایاک نعبد کیست؟ ک ضمیر خطاب است: یعنی من تو را عبادت می کنم.
و ایاک نستعین، و از تو یاری می جویم.
برای این مطلب، جواب مختصری برای جوانان عزیز عرض می کنم که دقت کنند. اگر شما با شخصی در حال صحبت و گفتگو باشید، آیا مخاطب شما، چشم و پیشانی آن شخص است؟ آیا شما با دست و پا و صورت و بینی او صحبت می کند؟ یا با جان او صحبت می کنید که آن را نمی بینید؟ لذا، اگر همان فردی که با او مشغول صحبت هستید، همان جا بیفتد و جان او گرفته شود، بدن او صد در صد همان چه را که داشته است، دارد، اما شما دیگر با او صحبت نمی کنید و سخن خود را قطع می کنید، زیرا شنونده ندارید. گوش و چشم او به جای خود باقی است، اما مخاطب شما دیگر نیست. کسی که با او صحبت می کردید، دیگر نیست. مگر چه کسی بود؟ حیات و زندگی بود. جان بود و اکنون دیگر در مقابل شما نیست. این امر توجه می خواهد. همان طور که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جواب ذعلب یمانی که پرسیده بود: هل رأیت ربک آیا خدایت را دیده ای؟ فرمود: أفاعبد ما لا أری؟(544)، آیا چیزی را که ندیده باشم می پرستم؟
یا؛
لم أعبد ربالم أره
خدایی را که ندیده ام، نپرستیده ام.
این امر، توجهی ظریف و لطیف می خواهد. مقداری هوی و هوس را مهار کردن می خواهد. مقداری غرایز را عاقلانه به کار بستن می خواهد. مقداری معرفت به مقام شامخ ربوبی می خواهد که به من از رگ گردن نزدیک تر است. به روی خودتان خم شوید، و اگر از آن جا سالم سر به بالا ببرید، خدا را خواهید دید.
منتها، به یک خم شدنی جانانه نیاز است. در آن هنگام که آدم بفهمد:
خدا در دل سودازدگان است بجویید - مجویید زمین را و مپویید سما را
این امر، خیلی آسان است و یک منشأ علمی خیلی بزرگ دارد که ما از این منشأ بسیار بزرگ غافلیم.
آن منشأ چیست؟ این است که همیشه خدا با شماست و همیشه خداوند متعال را می توانید ببینید. وقتی می گویید ایاک نعبد و ایاک نستعین، مخاطب همان است که در درون شما دیده می شود. آیا در حال اضطراب در بعضی از حالات، واقعا با خدا انس گرفته اید؟ قطعا در موارد فراوان، منتها متأسفانه ناتوانی ما طوری است که فقط موقع اضطراب و احساس شکست به سراغ آن می رویم. در موقع خنده و در زمان انبساطهای روانی، به سراغ او نمی رویم که این خدا معنای دیگری هم به ما بدهد. فقط وقتی کشتی می خواهد غرق شود، یا فقط در مواقع بیماری و... به سراغ او می رویم، حرفی نیست، اما این فقط مناسب کار ما نیست.
آیا در آن حالی که یک مطلب علمی بر شما کشف شده است، موقعش نیست که با خدا ارتباط برقرار کنید؟
آیا وقتی که توانستید یک بیمار را برای معالجه به پزشک برسانید، یا وقتی خودتان او را معالجه کردید، موقع این نیست که بگویید خدایا! پروردگارا! تو را می بینم!؟ در روز قیامت از بعضی ها سؤال می شود که:
من بیمار شدم، چرا به عیادت من نیامدید؟ می گویند: خدایا، تو بالاتر از این بودی که بیمار شوی.
می فرماید: بنده من بیمار شد، چرا به دیدن او نرفتید؟ اگر می آمدید، مرا آن جا می دیدید.
بنابراین، جهلی است که می توان آن را بر طرف کرد. این جهل، به مسائل عالی ریاضی مربوط نیست که شما بگویید من ریاضیات، فلسفه، فیزیک نظری، مکانیک کوانتوم و... نخوانده و نمی دانم. خود را در این جا نبازیم، زیرا قدرت درک و فهم داریم. من این مطلب را به جوانان عزیز تأکید می کنم، چون این علم در دسترس همه ماست و می توانیم.
توضیح: توجه شود که ما برای غفلت خود بهانه نداریم، زیرا همه ما، فطرت و عقل و وجدان داریم. از آن پیرزنی که دستش را از دوک کشید و گفت تا وقتی من داشتم چرخ را می چرخاندم می چرخید، اما دست خود را که برداشتم ساکن شد، در نظر بگیرید تا آن خداشناسان بزرگ تاریخ، از آن دید موسی یک شبانی را به راه که کلمات آن نشان می دهد که از علم درونی و علم فطری و علم الهی مختصر استفاده کرده بود، همگی معنا کننده تمام دانش ها است. تعبیری از یکی از اولیا دیدم که پیرزنی را توصیف می کرد که این زن از معلومات چه داشت. می گفت آن چه که از معلومات دنیا نصیب او شده بود، یک امضای غلط بود. یکی هم این که خدا وجود دارد و مرا می بیند و بر من ناظر است. به طور ساده، از علم فقط این دو مورد، زندگی را برای او قابل تفسیر کرده بود. به هر حال، باید کوشش کنیم، زیرا غفلت از این دانش برای ما مسموع نیست.
اول خودمان حساب کنیم و ببینیم اگر این را بخواهیم نادیده بگیریم، می توانیم خودمان برای خودمان عذر بتراشیم؟ آیا این درک علم، کتاب شفای ابن سینا و اشارات ابن سینا را می خواهد؟ آیا نیاز به فلسفه های بسیار دشوار تاریخ شرق و غرب دارد؟ نخیر! این علم در اختیار همه است و هر لحظه هم شما می توانید از آن استفاده کنید. الهی ما الطفک بی مع عظیم جهلی، ای خدای من! با این که به مقام شامخ ربوبی تو و به موقعیت واقعی خود در جهان هستی نادانم، اما چه الطاف شایانی که شامل حالم نفرموده ای.
جهل خیلی بزرگ است، زیرا در درون ما وجود دارد. یعنی جهل به خویشتن و خدای خویشتن که قابل عفو نیست و خدا ان شاءالله از ما برطرف کند. یعنی با این جهل باز گوش ما می شنود، چشم ما می بیند، و می توانیم هنر انجام بدهیم، می توانیم مکتشف باشیم و به قول سعدی رحمةالله: تا خداوند متعال، روزی بندگان را به خطای فاحشی نبرد.
هر لحظه مشغول کار و فعالیت خود باشید. خداوند می فرماید من شما را برای این زندگی به دنیا آورده ام و به شما لطف خواهم کرد. محبت من برای زندگی شماست. منتها، چه چیزی می خواهید در زندگی بیندوزید؟ ما الطفک بی مع عظیم جهلی، خدایا، پروردگارا! با این جهل بزرگ من، تو چه قدر به من لطف داری! آن وقت ببینید بشر چه چهره ای نشان می دهد {که در روز عاشورا} می گوید ما نمی فهمیم شما چه می گویید.
در روز عاشورا، حسین بن علی (علیه السلام) چند کلمه صحبت فرمود، که واقعا سرنوشت بشریت را در آن چند سطر خلاصه کرد. اما مخاطبان او چنین گفتند: ما نسمع ما تقول. ما نمی شنویم تو چه می گویی.
چشم باز و گوش باز و این عمی! - حیرتم از چشم بندی خدا
انسان به آن مرحله هم می رسد، نگویید ما نمی رسیم. نباید مغرور شویم. در آن موقع است که حق در مقابل چشمان انسان است و نمی بیند، حتی گوشش هم نمی شنود. گفتند: ما نسمع ما تقول یا اباعبدالله.
حضرت فرمود: بلی، درست است. باید هم این را نشنوید، زیرا شکم ها و بطون شما از حرام پر است. من چه بگویم تا شما بشنوید؟ مگر در درون شما شخصیتی باقی مانده است که گوشتان را به صدایی که از من مظلوم و از من تنها می آید، بسپارید؟
آدم وقتی واقعا این ها را می بیند، نمی فهمد آن هایی که در بعضی از مکتب ها به نام اومانیسم مبالغه می کنند، چه می گویند. آری، اومانیسم اگر واقعا به راه بیفتد، ممکن است یک مقدمه باشد برای انسان ها که ساخته شوند، ولی انسان ساختن می خواهد، انسان باید از بالا ساخته شود. ما با این قبیل انسان ها چه کار کنیم که می گویند: ما نسمع ما تقول. و تو {حسین } حکم پسر عموهایت را قبول کن و تسلیم شو. آن وقت هرچه بخواهی، برای تو هست. یعنی بشریت را تو نابود کن، چند صباحی هم تو به آقایی برس و تمام ارزش ها را زیر پای خود بگذار، آن وقت هرچه بخواهی آماده است.
به هر حال، شما اکنون با این جملات متوجه می شوید که او چه می گفت و آن ها چه می گفتند. این هم جمله ای دیگر؛
الهی ما اقربک منی و ابعدنی عنک و ما ارافک بی فما الذی یحجبنی عنک؟(545)
خداوندا! با این دوری که من از تو احساس می کنم و این فاصله که من با تو ایجاد کرده ام، تو چه قدر به من نزدیکی. چه مهربان خدایی! پس آن چه که حجایی میان من و تو گشته است چیست؟
امام حسین (علیه السلام) می گوید: خدایا، بشر چه قدر از تو دور می شود؟! خدایا، چرا با این نزدیکی که به من داری، من آن قدر از تو دورم؟ چیست که تو را آن قدر به من نزدیک نموده و مرا از تو دور کرده است؟
بیت زیر، نمونه ای از ادبیات ما و شما بوده است. از آن مراقبت و نگهداری کنید. برای این ادبیات بسیار باعظمتی که در پشت سر گذاشتیم، وارث نالایق نشویم. (خداوند نیاکان ما را رحمت کند).
یار نزدیک تر از من به من است - وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او - در کنار من و من مهجورم
خدایا، یک عمر هجران از خویشتن و نزدیک تر از خویشتن را چه کنم؟ آیا این غیر از این است که ما را وادار می کند تا درباره خودخواهی خود تجدید نظر کنیم؟ آیا بالاتر از این خسارت برای اولاد آدم تصور می شود که خود خواهی اش را تعدیل نکند؟ و این طور خودش را از خدا دور ببیند، آن هم با این نزدیکی اش به انسان ها.
الهی، با این دوری که من از تو احساس می کنم، و این فاصله که با تو ایجاد کرده ام، چه قدر به من نزدیکی. چه مهربان خدایی! پس آن حجابی که میان من و تو فاصله و مانع شده است که احساس کنم من از تو دورم، چیست؟ خدایا، آن حجاب را به من نشان بده. منابع دیگر می گوید: آن حجاب، خودخواهی و خودخواهی و خودخواهی است. همان دردی که بشر در مقابل آن با سرافکندگی تمام به زانو در آمده است. که هم شرق و هم غرب، به آن معترف است که نتوانسته اند برای رفع آن، کاری انجام بدهند.
نتوانسته اند و نمی توانند، در صورتی که مشکل نیست - به اصطلاح - سهل الممتنع است. {بشر} از یک جهت می گوید آیا من به خودم تیراندازی کنم و خودم را تعدیل کنم؟ از آن طرف:
ورتو نگدازی عنایت های او - خود گدازد ای دلم مولای او(546)
{مولوی } می گوید: خودت را از صفات پلیدی هم چون؛ حسادت، بخل، جهل و... بگداز. بعد می گوید من را هم تعدیل کن، ولی بشر می گوید این دیگر امکان پذیر نیست و کار من نیست. آیا من به خودم هم تیراندازی کنم؟ می گوید: بلی، شما انسان ها یک من اعلی دارید که به خود طبیعی ات باید بگوید اجازه بده من زندگی ام را ادامه بدهم. یا در همان من، خود و شخصیت، حقیقتی وجود دارد که می تواند از خود بالا برود و آن خود را تحت تصرف قرار بدهد و بگوید درست راه بروید؛ همان گونه که من را انسان درک می کند، بدون این که در برابر آیینه بایستد و بدون یک نمود فیزیکی به آن نگاه کند. این درک من، سرمایه بزرگ و باعظمتی است. در همین جا بحث خودخواهی مطرح است، و عجیب هم این است.
البته نمی خواهم بگویم در این مورد چیزی ننوشته اند، بلکه پیرامون آن کار شده است، اما جدی به میدان نمی آیند. در واقع، جنبه حرفه ای و علمی آن بیشتر از این است که {به بشر} بگویند اول به درون خود رجوع کن، سپس صحبت کن. مثلا می گوید به من چه که برگسون و ابن سینا و... چه گفته اند؟ بسیار خوب، آن ها هم - چه شرقی و چه غربی - برای خودشان مطالب خیلی عالی گفته اند، اما من خودم باید بفهمم مطلب چیست. چیزی که می تواند شخصیت انسان را تعدیل کند، شناخت خود است که خود انسان باید بشناسد.
خود انسان با درون خودش انس بگیرد و آشنایی پیدا کند و آن را تعدیل نماید. در آن هنگام است که:
دل سرای توست پاکش دارم از آلودگی - کاندرین ویرانه مهمانی ندانم کیستی؟
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: برادر، به آن ها بگو امشب را به ما مهلت بدهند. بالاخره، شب هم به بامداد می رسید و تمام می شد. ساعت ها پشت سر هم، دقایق و ثانیه ها پشت سر هم می آمدند و به گذشته می خندیدند. اباعبدالله آن شب را می خواهد مهلت بگیرد، جریان چیست؟ آیا حادثه عوض خواهد شد؟
{یزیدیان } می خواستند مهلت ندهند، اگرچه شهادتین؛ اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله را هم می گفتند، ولی خون این مرد را می ریختند. اگر بر می گشتند، قرآن را هم خیلی با قرائت می خواندند.
1- جاؤوا برأسک یاابن بنت محمد - مترملا بدمائه ترمیلا
2- و کانما بک یاابن بنت محمد - قتلوا جهارا عامدین رسولا
3- قتلوک عطشانا و لما یرقبوا - فی قتلک التأویل و التنزیلا
4- ویکبرون بان قتلت و انما - قتلوا بک التکبیر و التهلیلا
1- ای پسر دختر پیغمبر، سر بریده تو را غلتیده به خون آوردند.
2- و گویی با این کارشان، پیامبری (یا پیامبراکرم صلی الله علیه وآله) را آشکارا و عمدا کشتند.
3- تو را با لب تشنه به قتل رساندند و در این باره، به ظاهر و باطن قرآن {که به رعایت حق اهل بیت سفارش می کند} توجهی نکردند.
4- آنان قتل تو را کار بزرگی می پندارند، و توجه ندارند که با کشتن تو، صلای تکبیر و تهلیل(547) را کشتند.(548)
لا اله الا الله را کشتند و با کشتن تو، الله اکبر هم می گفتند. واقعا خداوند، شاعر و سراینده اشعار مذکور را رحمت کند.
یک خودخواه بزرگ، و به دنبال او خودخواه ها، خواستند و خیال کردند که می توانند خدا را از افکار و درون انسان ها نفی کنند. آنان اشتباه کرده بودند و بلکه خداشناسی خداشناسان را شدیدتر کردند و نتیجه ای عکس آن چه که خیال می کردند گرفتند.
پروردگارا! خداوندا! تو را سوگند می دهیم به حقیقت حسین بن علی، تو را سوگند می دهیم به آن عظمتی که به این مرد انعام فرموده بودی، از دریافت تو، از توحیدی که به مقام شامخ تو داشت، از آن لطفی که به ابی عبدالله کرده ای و او را به آن مقام شامخ رسانده ای، شامل بندگان خودت بفرما. پروردگارا! جوانان ما را از این درس حسینی، موفق و پیروز بیرون بیاور. خدایا! پروردگارا! تو را قسم می دهیم به عظمتت و جلالتت، روز به روز ما را با حسین بن علی بیشتر آشنا بفرما. پروردگارا! خداوندا! ما را تا آخرین نفس ها از این درسی که حسین به بشریت داد، برخوردار بفرما.
آمین

آزادی حسینی

آیات قرآنی برای صبر و شکیبایی، امتیازات فوق العاده ای مطرح کرده است. سرگذشت بشر هم در تاریخ نشان می دهد که پیروزمندان تاریخ کسانی بودند که از نعمت بسیار بزرگ صبر و تحمل و متانت، در حد اعلا برخوردار بودند. صبر آنان به جهت علم به علل، علم به شرایط و توجه به این نکته بود که این طور نیست که هر کس با حق باشد، همان لحظه باید پیروز شود.
و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر(549)
و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کرده اند (سفارش کرده اند.)
ضمنا به همدیگر بفهمانید که واقعیت چنان نیست که هر وقت حق از آن کسی بود، یا حق در اختیار کسی بود، او می تواند آن را اجرا کند و می تواند آن را به جا بیاورد و از مردم برای احقاق حق استفاده کند.
درباره آیه مذکور، کمی تأمل کنید. این آیه را از زبان کسی می شنوید که صد در صد حق را با خودش می دید و صد در صد حق با او بود. اگر این انسان بزرگ (پیامبر صلی الله علیه وآله)، از بالاترین قله تاریخ به بشر نمی نگریست، این سخن و وحی از زبان او جاری نمی شد. و اگر این سخن حق نبود، به صورت وحی بر او نازل نمی شد. حق، با آرامش و صبر و شکیبایی همراه است. در جملاتی از نهج البلاغه هست که کسی که می خواهد میوه درختی را قبل از رسیدن بچیند، نتیجه نخواهد گرفت. شما در جریان امام حسین - در زمان معاویه - صبر و تحمل زیادی از امام می بینید. در حقیقت - همان طور که قبلا عرض کردم - این ها با مفاهیم جزئی قابل تفسیر نیست. این قدر صبر و شکیبایی که خود صبر را به شگفتی وامی دارد! حتی در زمان پدر یزید، شیعیانی از عراق به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند که اگر شما حرکت کنید و به عراق بیایید، ما از شما حمایت خواهیم کرد. حضرت فرمود: ما تعهدی بسته ایم که تا آن تعهد تمام نشود، حرکت نمی کنیم.
حسین رفتنی بود، هم چنین تمام پیامبران و اولیاءالله همه رفتند و باید هم بروند. آن چه که برای بشر از این اولیاءالله می ماند، همین جمله است: من تعهد کرده ام. والا فرض بفرمایید که امام حسین (علیه السلام) چند سال دیگر هم حکومت را به دست مبارکش می گرفت و در روی زمین عدالت را پر می فرمود، و همان گونه که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) در نظر داشت، اسلام را می گستراند. بالاخره، خود ایشان هم می رفتند، اما باز انسان است و اختیارش. باز انسان است و معرفتش. باز انسان است و آزمایش ها. بالاخره، جریان حسین همان طور که فرمود: اگر رفتیم و به پیروزی رسیدیم؛ نحمدالله علی ذلک، به خدا حمد خواهیم کرد، اگر هم {پیروزی میسر} نشد، به شهادت می رسیم. در هر حال، {نتیجه حرکت امام حسین } احدی الحسنیین بود. بالاخره، آن بزرگ، مانند سایر بزرگان و پیامبران می رفت، اما باز انسان بود و خواسته ها و تمایلات و چهره حیوانی او، و جریان حسین نمی توانست مردم را مجبورا در خِرد، دین و ایمان نگهدارد. از خود پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) که بالاتر نمی شد. ملاحظه کردید که آن همه نشانه های وحی را می دیدند و هیچ کس تردید نداشت که سخنان او، ساخت ریگزار {عربستان } نیست. فرهنگ آن ریگزار برای ما روشن است و با آن آشنا هستیم. عمده فرهنگ {آن مرز و بوم }اشعاری بود که از نظر لفظی خوب بود. شما دقت کنید به قصاید سبعه معلقه (هفت قصیده) که در دوره جاهلیت از کعبه آویزان کرده بودند، مثل؛ قفانبک من ذکری حبیب و منزل، و سایر قصاید که در مقابل یک قصیده متنبی، از نظر معنا و از نظر مطلب هیچ بود. آیا آن فرهنگ می توانست چنین چیزی را به وجود بیاورد؟ البته انسان برای توجیه خودش ممکن است بگوید بله، اما باید خودش را خیلی توجیه کند. باید خیلی در مقابل آفتاب بایستد و به آفتاب بگوید: تو تاریک هستی. بسیار خوب، اکنون نیز همان محیط و ریگزار وجود دارد و خیلی هم پیشرفت و ترقی کرده است، حتی قابل قیاس با آن زمان نیست. پس یک هزارم شخصیت محمد (صلی الله علیه وآله) را الان به ما بدهید، زیرا خیلی لازم داریم. هم اکنون تمام بشریت به انسانی {معادل } یک میلیونیوم پیامبراکرم نیاز دارد، تحویل بدهید. پس امام حسین (علیه السلام) صبر فرمود و شکیبایی کرد تا حادثه، درست منطق خودش را در نوردد. تاکنون چند قرن است که می گویند این قضیه درست بوده است؟ گذشت روزگاران نیز نتوانست کوچک ترین اشتباهی برای این حادثه اثبات کند، با این که این حادثه به ضرر خیلی ها بوده و هست و خواهد بود. آنان که می خواهند در این زندگانی با قدرت های محاسبه نشده زندگی کنند و یکه تازان میدان تنازع در بقا باشند، مسلما داستان حسین برای آن ها اسباب ناراحت کننده ای است که: عدالت وجود دارد. من می توانم یک مسأله و من می خواهم پس حق است مسأله ای دیگر، و خود حق نیز یک مسأله دیگر است. می خواهم شما مدار حق نیست.
این را داستان حسین می گوید. مسلم است که برای پوشاندن چنین حادثه ای، بارها خیلی ها دست به کار شده اند، اما نمی توان آن را پوشاند، زیرا جریان با یک مدیریت و صبر و محاسبه دقیق الهی انجام گرفته است.
این جریان به شب دهم رسید. فجمع الحسین (علیه السلام) اصحابه عند قرب المساء. حسین (علیه السلام) یاران خود را نزدیکی های شب جمع کرد.
قال علی بن حسین (علیه السلام): فدنوت منه لا سمع ما یقول لهم و انا اذ ذاک مریض فسمعت أبی یقول لاصحابه(550)
علی بن حسین (علیه السلام) فرمود: من خودم را به طرف پدرم نزدیک کردم که ببینم با آن ها چه صحبتی می کند. من بیمار بودم، ولی نزدیک شدم تا ببینم چه می گوید. دیدم پدرم به یارانش این طور می فرمود:
اثنی علی الله احسن الثناء و احمده علی السراء والضراء. اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده فاجعلنا من الشاکرین.(551)
من شکر و ثنای خداوندی را به جای می آورم (بهترین ثنا و شکر). ستایش او را می گویم برای هر شادی و اندوهی (برای هرگونه گشایش و گرفتاری). خداوندا، حمد تو را می گویم که ما را تکریم فرمودی به نبوت. ما را در دودمان پیغمبر قرار دادی. قرآن را بر ما تعلیم فرمودی. دین را بر ما تفهیم نمودی و برای ما گوش های شنوا، و چشم های بینا و دل های جوان (نیک) قرار دادی. اینک، در میان این همه بلا و خطر، از تو می خواهیم که ما را از بندگان شکرگزارت محسوب نمایی.
{امام حسین } نمی گوید من که خوب حرکت می کردم، حال این چه جریانی است که پیش آمده است!
این که این جریان، عظمت حسین را بالاتر از عظمت تاریخ اثبات کرده است، به همین علت است. اصلا مثل این که در عالی ترین موقعیت زندگی طبیعی، زندگی می کند. اثنی علی الله احسن الثناء. یعنی حالم خیلی خوب است و دنیا به مراد من و زندگی به مرام من است. اصلا من همین را می خواستم که باشد. معنای این گونه ستایش و این گونه سپاسگزاری چنین است. اثنی علی الله احسن الثناء. در ناگواری شکرگزارش هستم. در خوشی ها تسلیم محض هستم، برای خدا، به خدا و به بارگاه خدا. او با این جملات شروع کرد. دقت کنید که آن هفتاد و یک نفر در چهره ملکوتی {حسین } که هر لحظه بر شکوفایی اش افزوده می شد، چه می دیدند؟
اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا...
تو را حمد می گویم که ما را با نبوت اکرام فرمودی و قرآن را بر ما تعلیم دادی، و دین را بر ما تفهیم فرمودی، و به ما گوش و چشم (دیدگان) دادی که با این ها بفهمیم.
ایشان فقط پیرامون این که الان به طور جدی محاصره شده است، صحبت نمی کند، بلکه درست مثل این که - به اصطلاح - در یک حالت فارغ البال، در بزرگ ترین محفل دانش صحبت می کند، که ما چگونه باید با خدایمان ارتباط برقرار نموده و سپاسگزار او باشیم. هم چنین، یک تعلیم و تربیت در درجه بسیار عالی مطرح فرموده است. یعنی از آن کلمات که قاعدتا اطراف چنین شخص محاصره شده ای را - آن هم چه محاصره ناجوانمردانه ای - می گیرد و او دست و پای خویش را گم می کند، خبری نیست. خوب دقت کنید!
حتی به دشمنانش هم نمی گوید که شما کمی ببینید در آن طرف (ابدیت) چه خبر است؟ درست مثل این که یک درس الهیات را می خواهد شروع کند، صحبت کرده است.
پدر این پسر، علی بن ابی طالب بود. این پسر علی بود که در غوغای جنگ های صفین، یک سرباز خطاب به علی گفت:(552) یا امیرالمؤمنین یک سخنرانی درباره الهیات برای ما بفرمایید. بعضی از فرماندهان گفتند: مگر نمی بینی امیرالمؤمنین مشغول اداره جنگ هستند؟ الان که موقع این بحث نیست. حضرت فرمود: پس چرا به این جا آمده اید؟ بگویید مردم جمع شوند تا من چند کلمه صحبت کنم. در همان لحظه که سرها و دست ها می پرید و قطرات خون به زمین می ریخت، حضرت اوج می گیرد و سخنانی بیان می دارد.
خدایا، انسان چگونه اوج می گیرد که {در آن حال اوج }، برای او انگیزه ها از انگیزگی می افتد!؟ اصلا مثل این که با آن ها نیست. بعضی تواریخ دارد که به امیرالمؤمنین یک حل روحانی در صفین دست داد و فرمود مردم جمع شوند. فلما حشد الناس جمیعا قام خطیبا.(553) این مطلب را هم کافی و هم توحید صدوق رحمه الله دارد، که حضرت خطبه ای در آن جا فرمود. البته زمانی هم این جانب درباره آن خطبه کار می کردم.
همان طور که ابن ابی الحدید گفته است، ما هم بگوییم: ابراهیم خلیل چشمانت به چنین پسری روشن باد که اصلا انگار نه در جنگ است، و تو گویی همه پیامبران و تمام حکما نشسته اند و به علی بن ابی طالب می گویند: یا علی، برای ما درسی بگو، و او با کمال آرامش و فراغت سخن می گوید. این (حسین) پسر اوست که خدا را این گونه حمد و ثنا می کند. خدایا! پروردگارا! خودت ما را از درد کم ظرفیتی نجات بده. این کم ظرفیتی بد چیزی است. این هیجان ها، عجول بودن، شتابزدگی ها، کوچک بودن قلب و... در بسیاری از موارد، توفیقات را از دست ما می گیرد. حضرت فرمود: و جعلت لنا اسماعا و ابصارا. حق را خواهیم شنید و خواهیم نگریست. زیرا او به من دیده عطا کرده است. دقت بفرمایید، در این جا سایر نعمت های مادی را بیان نمی فرماید، با آن که آن ها هم نعمت اند، بلکه می گوید: ثنایش می گویم، که به من نعمت فهم داده است. گوش دارم که بشنوم، دیده دارم که ببینم، دل دارم که دریابم. صلوات الله علیک یا ابا عبدالله، واقعا برای چنین تعظیمی که امت بزرگی در طول این قرون و اعصار درباره تو داشته اند، شایسته ای. می گوید: ما خدا را سپاسگزاریم که به ما دیده داده، می بینیم، می شنویم و با قلبمان دریافت می کنیم. آیا این درس برای همیشه برای ما کافی نیست؟ اول عوامل را درنظر بگیرید. او می داند که فرزندانش فردا در چه اضطرابی هستند. می داند و می بیند، زیرا در مقابل چشمان اوست. او می داند که این از خدا بی خبران و ضد انسان ها چه وضعی را به وجود خواهند آورد. مسأله این نیست که بکشند و دست بردارند. آن ها هزاران نوع شماتت، نابخردی، نابکاری و شدیدترین شقاوت را نشان خواهند داد. با این حال، با آرامش کامل می گوید: خدایا! ما چه قدر شکرگزارت باشیم که به ما بینایی داده ای، به ما گوش داده ای، به ما قلب داده ای. فاجعلنا من الشاکرین، خدایا ما را از سپاسگزارانت قرار بده. نیایش او در آن هنگام با خدا این است که پروردگارا، در مقابل این سه نعمت بزرگ، که بزرگ ترین نعمت ها در انسان شدن انسان هاست، به ما لطف کن تا شاکر باشیم. سپس می فرماید:
اما بعد، فانی لا اعلم اصحابا اوفی و لا خیرا من اصحابی و لا اهل بیت ابرا و لا اوصل و لا افضل من اهل بیتی، فجزاکم الله عنی خیرا. الا و انی لا ظن یوما لنا من هؤلاء(554)
اما بعد، من سراغ ندارم، نمی دانم یارانی باوفاتر از یاران من، و یارانی بهتر از یاران من، اهل بیتی نیکوکارتر از اهل بیت من. خداوند از طرف من خودش به شما پاداش بدهد. آگاه باشید که گمان من آن است که روز سختی را با اینان دارم.
در آن هنگام، هفتاد و یک نفر هم نشسته اند و گوش می دهند، ولی روی آتش شعله ور و در یک حالت بسیار غیرعادی نشسته اند. در یک حالتی که نگاهشان نفوذ می کند و قرون و اعصار را کنار می زند. در مقابل خود، مردی را می بینند که مظلوم ترین فرد تاریخ است و می دانند که فردا چه خواهد شد.
الا و انی قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فی حل لیس علیکم منی ذمام و هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا و لیأخذ کل واحد منکم بید رجل من اهل بیتی و تفرقوا فی سواد هذا اللیل و ذرونی و هؤلاء القوم فانهم لا یریدون (یطلبون) غیری(555)
آگاه باشید! به همه شما اجازه دادم، اعلام می کنم، اذن دادم که همه شما برخیزید و بروید، بدون این که هیچ بیعتی از من بر شما باشد. شب فرا رسیده است، آن را غنیمت بشمارید و در تمام شب به راه ادامه دهید. هر یک از شما نیز دست مردی از خاندانم را بگیرید و در سیاهی شب متفرق گردید، و مرا با این قوم که جز مرا نمی خواهند، واگذارید.
از این کهسار و دشت بوی خون می آید. حرکت کنید و بروید. البته با این گونه آزادی که امام حسین (علیه السلام) به آنان داد، آیا شرعا می توانستند بلند شوند و بروند؟ بعضی ها می گویند آن {آزادی } فوق حقوقی بود. {در حقیقت }، قضیه، قضیه عشق بود. واقعا امام حسین (علیه السلام) کسی را در راه مجبور نکرد و این یکی از آن دلایل است، که امام حسین می دانست که بر اساس قاعده، پیروزی جسمانی و فیزیکی بسیار بعید است. این مطلب را بعضی از تحقیق کنندگان درباره امام حسین (علیه السلام) باید بدانند، والا ایشان به جمع آوری یاران و جمع آوری کمک ها می پرداخت. البته همان طور که عرض کردم، حرکات نشان می دهد که ایشان خیلی دقیق حرکت می کرد، مثل این که اصلا شهادتی در کار نبود. یعنی در مرز بین زندگی و مرگ حرکت می کرد، که آن حال برای ما قابل درک نیست. آن حال که چگونه زندگی و مرگ، علی السویه در مقابل این مرد بزرگ الهی مجسم بود. او این طور حرکت می کرد و دیدید چه قدر آماده بود. امشب اردویی ساخت، مثل این که لشکرش به مقدار آنان است. بعضی ها که دیده بودند، گفتند: تعجب آور بود که چگونه این نقشه را حضرت پیاده فرموده بود.
البته یک نقل تاریخی چنین است. مرحوم سید عبدالرزاق مقرم رحمه الله در نجف یک مقتل الحسین دارد. او درباره امشب (شب عاشورا) دو مسأله را چنین ذکر می کند:
1- امام حسین (علیه السلام) بنی اسد را که در همان حوالی بودند، صدا کرد. ان شاءالله اگر خدا قسمت کند و به کربلا بروید، از هیجده کیلومتری کربلا به آن طرف، قبیله بنی اسد مستقر هستند. ما با طلبه ها گاهی پیاده از نجف به کربلا می رفتیم و در طول مسیر، یک شب در آن جا اقامت می کردیم. خودشان هم می گویند که ما بنی اسد هستیم. حضرت بزرگان آنان را جمع کرد و گفت: شما در این جا نمانید. یا این جا را موقتا ترک کنید و بروید. بعضی ها می گویند امام حسین مقداری از زمین های آن جا را خرید و فرمود این جا را ترک کنید و بروید، زیرا اگر کسی در این مکان باشد و فردا صدای مرا بشنود و اجابت نکند، قطعا به آتش الهی گرفتار خواهد شد.
به خاطر دارم شبی که ما پیاده به سمت کربلا رفته بودیم، در همان منطقه، چند نفر از بنی اسد دور ما نشسته بودند. یکی از پیرمردها گفت: سودالله وجوههم...، خدا چهره های پدران ما را سیاه کند. حسین این سخن را به آنان گفت و آن ها بلند شدند و رفتند و او را تنها گذاشتند. برای ما هنوز این ننگ مانده است.
2- حبیب آمد و دید حضرت تنها در خیمه خودشان مشغول مناجات است. صبر کرد تا نماز ایشان تمام شد. عرض کرد، آیا اجازه می دهید که من در این نزدیکی ها نزد قبیله بنی اسد بروم، بلکه عده ای را بیاورم؟
حضرت فرمود: برو اختیار داری. او رفت و توانسته بود نود نفر را جمع آوری کند و بیاورد. اما در راه، با ابن ازرق که چهار صد نفر همراه داشت روبه رو شدند، و طی یک درگیری شدید، عده ای کشته و عده ای دیگر به محل خودشان برگشتند و حبیب تنها آمد. به حضرت سلام کرد و قضیه را عرض کرد. حضرت نگاهی به آسمان کرد و با صبر و آرامش فرمود: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
به هر حال، آن شب حضرت فرمود: من به همه شما اجازه دادم که بروید، من شما را حلال کردم و شما از طرف من تعهدی ندارید. این لیل (شب) است که پرده های تاریکش را به روی ما انداخته است. هر کسی از شما (هر مردی) دست یکی از این بچه ها را بگیرد و برود و در این سیاهی متفرق شوید تا خداوند به شما فرج بدهد. فانهم لا یریدون (یطلبون) غیری. این مردم فقط مرا می خواهند. و لو أصابونی لهوا عن طلب غیری. اگر مرا کشتند، دیگر به من مشغولند و با کسی کاری نخواهد داشت. و همان طور که شنیدید، هر کدام برخاستند و مطالبی را گفتند که معلوم شد مسأله، مسأله سیاهی لشکر نبود. مسأله، مسأله این که در معذورات قرار بگیرند و بگویند ما هم آمدیم، نبود. آنان که دنبال انگیزه های دنیا بودند، در میان راه رفتند.
آن ها دیگر باقی نماندند و در خدمت حضرت نبودند. و آنان که ایستادند، سخنان خود را گفتند. اگر کسی سخنان این انسان های تبدیل شده از مس به طلا را، به وسیله کیمیای روح حسین، تحلیل کند و بفهمد، خواهد فهمید که این علوم انسانی که امروز در مسیر انسان هاست، چه قدر انسان را کوچک کرده است.
آن ها (یاران حسین) در چه جاذبه ای قرار گرفته بودند که جواب حضرت را آن گونه بیان کردند؟ هیچ کدام حضرت سیدالشهدا را ترک نکردند و فردا به تمام معنا ایستادگی کردند. در جلسات گذشته نیز عرض کردم، حضرت خیلی اصرار فرمودند که امشب به ایشان مهلت بدهند. گفت: خدا می داند که من نماز را دوست دارم، بلکه امشب با ذکر یا حق و الله اکبر و با نماز، لحظات آخر عمرمان را سپری کنیم.
جوانان عزیز، این پیشتاز شما حسین است. یک شب مهلت گرفتن او فقط برای نماز بود، والا می دانست که آنان دست بردار نیستند. شاید اگر به فکر این بود که بالاخره قرار است کشته شود، می گفت هر چه زودتر بهتر. چون حتی فکرش هم ناراحت کننده بود. هم فکر بچه ها، هم فکر ناجوانمردی دشمن، ناراحت کننده بود. ذهن انسانی اگر به طور طبیعی به این ها فکر می کرد، ناراحت می شد. اگر طبیعی فکر می کرد، بدین جهت که روح در سطح بالا بود، روح خود را بالا می گرفت و این مسائل نمی توانست برای حضرت مسأله شود. آن شب را فقط برای نماز مهلت گرفت.
احساس می شود که بعضی از جوانان ما کمی در نماز مسامحه می کنند. یقین بدانید کسانی که ممکن است کاری برای این جامعه انجام بدهند، شما نمازگزاران هستید، زیرا کسی که با خدا تعهد ندارد، به هیچ انسانی تعهد ندارد. این را هم به شما عرض می کنم که اگر خدای ناخواسته در نماز مسامحه کنید، در حقیقت، در تعهد با خدا مسامحه کرده اید. آیا برای شما افتخار نیست که پیشوای شما حسین (علیه السلام) نمازگزار است؟ پیشوای شما علی بن ابی طالب (علیه السلام) نمازگزار است. پیشوای شما فاطمه زهرا (علیها السلام) نمازگزار است.
کسانی که خواستند برای بشر قدم بردارند، آن هایی بودند که با خدا ارتباط داشتند و چه ارتباطی بالاتر از نماز. ان شاءالله از همین امشب - و از آن احساساتی که ما می بینیم و خیلی عمیق است - نتیجه بگیریم که از راه حسین روانه و رهسپار بارگاه خدا شویم و به نماز اهمیت بدهیم. اگر به نماز اهمیت ندهیم، لا تقبل چیزی دیگر از ما قبول نمی شود. آیا این {سخن و درخواست حسین برای نماز} افتخار انسان نیست؟
در کتابی درباره عبادت چنین نوشته است:
معبد چیست؟ مقصود از مسجد، کلیسا و... معابدی است که بشر از آغاز تاریخ با دست خود ساخته و از آن جا به پرواز در آمده است. بشر آن ها را به عنوان معابد در روی زمین، برای خودش سکوی پرواز ساخته است. حال که گذار ما به معبد افتاد، جملاتی نیز درباره آن صحبت کنیم.
در معبد چه می کنند؟ در معبد نماز می گزارند. در معبد به چه کسی نماز می گزارند؟ به خدا و برای خدا، برای خدا نماز می گزارند چه معنا می دهد؟ احتیاج به اندیشه خیلی زیادی نیست که نماز عبارت است از:
رابطه برقرار کردن یک من بی نهایت کوچک با یک من بی نهایت بزرگ به نام خدا، آن هم با معرفت.(556)
در معبد این کار را انجام می دهند، که هم بیابان و هم گوشه خانه، هم مسجد، هم کارگاه و هم دانشگاه می تواند معبد شود. هر کجا می تواند معبد باشد. واقعا آیا ما فکر کرده ایم که وقتی خدا به ما می گوید با من رابطه برقرار کن، یعنی چه؟ چون ماه را به تاریکی دیده ایم. واقعا اگر خدا برای بشر مطرح بود و به او می گفتند می توانی با او ارتباط برقرار کنی، و اگر ما واقعا می دانستیم معنای این مطلب چیست، لحظات ما بوی ابدیت می داد. اما حیف که نمی دانیم. یا اگر می دانستیم که معنای این جمله چیست: کفالی فخرا ان اکون لک عبدا، چه افتخاری بالاتر از این که به انسان بگویند تو با خدا رابطه برقرار کن! پس سروکار ما با آن مربیان و معلمان است که با ما درباره خدا کمی صحبت کنند و ما را آن قدر به هجران خدا مبتلا نکنند. ما یک عشق ناآگاهی به خدا داریم که آفریننده ماست. عشق به خدایی داریم که حسین را در برابر ما گذاشته است. عشق به خدایی داریم که علی را برای ما به وجود آورده است. عشق به خدایی داریم که انسان هایی به وجود آورده، که هر یک، مساوی با تمام هستی است.
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار - تا ز گلزار جهان رسم خزان برخیزد
ما این ارتباط با خدا را کجا رها کنیم؟ ای عزیزان، عمر می گذرد و دو بار هم عمر نمی کنیم. یک وقت احساس می کنیم که عمر گذشت و دیگر برگشت پذیر نیست. نکند موقعی بیدار شویم که بگوییم:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
افسانه چیست که به پایان برسد؟ در آن موقع بگوییم از دست ما چه چیزی رفت؟ واقعا معلوم می شود که ارتباط با خدا برای ما مطرح نیست. در ذهن ما چه مفهومی نهفته است که ما را به خود جلب نمی کند؟
خدایا، ما را به سوی خودت جلب بفرما. خدایا، خودت ما را مورد عنایت قرار بده و عظمت نماز را برای ما قابل درک بفرما.
فردا در آن هیجان و جریان، ابوثمامه صائدی آمد و گفت: یا اباعبدالله، موقع اذان شده و آفتاب از نصف النهار گذشته است، خدمت شما نماز بخوانیم. البته بعضی ها می گویند خود حضرت اقدام فرموده بود.
به هر حال، امام حسین (علیه السلام) فرمود:
ذکرت الصلوه جعلک الله من المصلین
از نماز یاد کردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد.
حضرت به زهیربن قین و سعیدبن عبدالله حنفی دستور داد تا پیش روی او بایستند. سپس حضرت با نیمی از باقیمانده یارانش (به ترتیب نماز خوف) به نماز ایستاد. در این اثنا تیری به جانب حضرت پرتاب شد و سعیدبن عبدالله خود را در مسیر تیر قرار داد و آن را به جان خرید. به همین منوال خود را سپر تیرهای دشمن نمود تا آن که از پای در آمد و بر زمین افتاد.(557)
بار دیگر می خواهم عرض کنم که خداوند به شما جزای خیر بدهد. این چند شب واقعا با خلوص کار کردید. این فعالیت ها بی خلوص نمی شود و شوخی بردار نیست. امکان ندارد که این دل، آن قدر ارزان باشد که بگوییم این گریه ها، گریه ساختگی است. مسأله دل بالاتر از این حرف هاست.
تو همی گویی مرا دل نیز هست - دل فراز عرش باشد نی به پست
ولی باز در این روزها می بینیم که دل عرشی شما حرکت می کند و به هیجان در آمده است. اشک ها از دریای این دل موج می زند. از خدا و هم چنین از این شهید دار بقا و شهید راه انسانیت بخواهیم تا از خدا بخواهد که عشق و علاقه به نماز را در دل های ما بیافروزد.
خدایا! پروردگارا! این عزیزان را که واقعا می بینیم در عزای محبوب تو چگونه اخلاص دارند و آن را نشان می دهند، امشب با تو تعهد می کنند - من از طرف شما عرض می کنم و از طرف شما تعهد می کنم - خدایا تو را قسم می دهم به آن قطرات خون حسین، ان شاءالله این فرزندان عزیز ما نمازهای خود را ترک نکنند، خدایا آنان را موفق بفرما. خدا ان شاءالله به شما اجر بدهد، خدا به شما توفیق دهد. تعهد کردید، دیگر فراموش نفرمایید! پروردگارا! ما را با فلسفه وجودیمان آشنا بفرما. پروردگارا! ما را از این عبادتی که تفسیر شد و از آن عبادتی که در قرآن فرموده ای، محروم مفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را در این دنیا موفق بفرما تا زندگیمان بیهوده سپری نشود. پروردگارا! ما را در تعلیم فلسفه و هدف زندگی به جوانان، یاری بفرما.
پروردگارا! خودمان را عامل به گفتار خودمان قرار بده. خداوندا! پروردگارا! در این چند روز، چه از نظر احساسات پاک باری محبوب تو حسین (علیه السلام)، چه از نظر تفکرات و اندیشه ها درباره القاء مطالب و فکر درباره مطالب، لحظاتی را ما گذراندیم، آن لحظات را از همه ما قبول بفرما. پروردگارا! خداوندا! خودت وسایل درک و فهم و گردیدن جوانان را آماده بفرما. پروردگارا! ما را در مقابل جوانانمان شرمنده مفرما. یعنی در روز قیامت نشود که این ها واقعا گریبان ما را بگیرند و بگویند: ما که آماده بودیم، ما که می خواستیم بفهمیم، ما که می خواستیم درک بکنیم، ولی چرا نگفتید؟ خدایا! پروردگارا! وسایل را خودت لطف کن و آماده بفرما و دست همه ما را از دامان علی و آل علی (علیه السلام)، کوتاه مفرما.
آمین

شهادت حسینی

در با ارزش ترین کتاب هایی که در طول قرون و اعصار در دسترس بشر قرار گرفته و بعضی از آن ها خیلی {در سطح } بالاست، یعنی واقعا مطلب برای گفتن داشتند و تا حدودی انسان را شناخته اند و درباره انسان حرف هایی زدند، مطالبی جاودانه وجود دارد. از میان مطالب مفید و حقایقی که در این کتاب های جاودانی و ابدی نوشته شده و نویسندگان نشان داده اند که وقتی این مطالب را می نوشتند تمام درونشان توفانی بوده، مسأله مرگ است.
بشر با حساسیت بسیار عجیبی، مطالبی را در مورد مرگ بیان کرده است. بعضی از آن ها حقیقتا جالب هستند. جمله ها به قدری عالی و به قدری رؤیایی و ملکوتی است که آدم احساس می کند، گوینده، گوشه ای از زندگی را فهمیده که برای مرگ چنین اهمیتی قایل است. زمانی که می خواستیم این جملات را {درباره مرگ } جمع آوری کنیم، بیش از صد مورد جمع آوری شد. بشر وقتی که مسأله مرگ را می خواهد مطرح کند، شورش و هیجانی عجیب در درون پیدا می کند. مخصوصا وقتی که می خواهد معنای خاموش شدن زندگی را بفهمد: چه بادی به این چراغ {زندگی } خورد که خاموش شد؟ خاموش شدن این چراغ یعنی چه؟ در آیات شریفه، همان طور که ملاحظه فرموده اید، به مسأله حیات و موت اشاره شده و خیلی بااهمیت مطرح شده است. هم چنین در نهج البلاغه، در سخنان مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره مرگ، تابلوهایی دیده می شود که بهت آور است. انسان وقتی که با دقت مطالعه می کند، می گوید خدایا! این مرد چند بار رفته و برگشته است؟ این مرد چند بار با قیافه حقیقی مرگ روبه رو شده است؟ ممکن است بعضی ها گمان کنند که مثلا حضرت در عالم شهود ملاحظه فرموده است که مرگ یعنی چه، و با آن مقام بسیار والای علم و معرفت و حکمت که داشته اند، در حالات شهود این چهره را مشاهده فرموده اند. این امر ممکن است و نمی توان منکر شد، اما یک مطلب هست که انسان اطمینان دارد که در آشنایی علی (علیه السلام) با مرگ بسیار مؤثر بوده و آن شناخت خود زندگی است. چرا این را مورد توجه قرار ندهیم؟ حقیقت این است که انسان هایی که با زندگی آشنایی پیدا کردند، مرگ برای آن ها یک چهره مبهم و ناشناس نیست و نخواهد بود. البته هر دو امر با هم قابل جمع است. می توانیم این دو احتمال را در نظر بگیریم که علی (علیه السلام)، هم در اوج عالم شهودی که به حال مبارکش دست می داد، مرگ را ملاحظه فرموده و هم در نتیجه شناخت زندگی، با مرگ آشنا شده است، چون وقتی کسی زندگی را شناخت، مرگ، خودش را به او نشان می دهد. دلیل آشنایی امیرالمؤمنین با مرگ، جملات بسیار عجیب در نهج البلاغه است. گاهی علی (علیه السلام) سوگند خورده و می فرماید:
والله لولا رجائی الشهاده عند لقائی العدو - ولو قد حم لی لقاؤه - لقربت رکابی ثم شخصت عنکم(558)
و به خدا سوگند، اگر در موقع رویارویی با دشمن، امید شهادت نداشتم - که در آن رویارویی، مرگ برای من مقدر باشد - مرکبم را حاضر می کردم، سپس از شما مردم جدا می گشتم.
یعنی؛ قسم به خدا، وارد عرصه جنگ و جهاد نمی شوم، مگر به امید آن که کالبد را در همین جایگاه ماده و مادیات رها کرده و پرواز کنم. به امید شهادت است که وارد میدان می شوم. در جای دیگر فرموده است:
والله لابن أبی طالب آنس باالموت من الطفل بثدی أمه(559)
سوگند به خدا، انس فرزند ابوطالب با مرگ، بیش از انس کودک شیر خوار است به پستان مادرش.
یا موقعی که آن ضربت نهایی به مغز مبارکشان اصابت می کند، می فرماید:
فزت برب الکعبه
به خدای کعبه قسم، رها شدم (نجات پیدا کردم.)
این آشنایی با مرگ، مربوط به آشنایی با زندگی است. بیایید برای این که مرگ به ما دهن کجی نکند یا به یاد مرگ بودن، ما را ناراحت نکند، یک بار دیگر برای شناخت زندگی بیندیشیم. این تفکرات، زود به نتیجه می رسد و مشکل نیست. فقط انسان باید احساس و دریافت کند که: انالله و انا الیه راجعون.(560) ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم. نه این که یک آیه از قرآن بخواند - که البته آن هم ثواب دارد - نه این که بخواهد فصاحت و زیبایی این آیه را درک کند - که خیلی زیباست - فصاحت {جملات قرآن } به گونه ای است که حتی ما که عرب نیستیم، اگر کمی از ادبیات عربی و از محتوای آیه اطلاع داشته باشیم، می توانیم بفهمیم که این سخن، ساخت آن ریگزار عربستان نیست. انالله و انا الیه راجعون. این کجا و آن فرهنگ کذایی که می گفت ما از این قبیله هستیم، کجا؟ آن فرهنگ که می گفت ما نژادمان این است: یا می کشیم یا کشته می شویم. یا ما خونخواهی می کنیم، یا آن ها خونخواهی می کنند.
انالله و اناالیه راجعون. فاصله بی نهایت است. از کجا به کجا؟ کدام آسانسوری، بشر را از این جا بکشد و به بالا ببرد؟ با کدام سرعت؟ با سرعت بی نهایت.
در دوران جاهلیت، پیوندهای قبیله ای چنان بود که هر عضو قبیله می گفت: من وطنم این جاست. من چنینم و چنانم:
و ما انا الا من غزیه ان غوت - غویت و ان ترشد غزیه ارشد
من از قبیله غزیه هستم. اگر غزیه گمراه است، من هم گمراه هستم. اگر غزیه رستگار است، من هم رستگارم. (من چنین هستم.)
این فرهنگ را ببینید، سپس بگویید: انالله و انا الیه راجعون. اصلا قابل تصور نیست. فاصله آن قدر زیاد است که مغز را مضطرب می کند. اگر بزرگان عرب قدرت داشتند، در آن زمان که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) همه آنان را متزلزل کرده بود و فرهنگ و آقایی را از دست آنان می گرفت، اگر دست پیغمبر را می گرفتند و {به اعراب } می گفتند این هم استاد شماست، غائله ختم می شد. نتوانستند کسی را پیدا کنند که بالاتر از او سخن بگوید.
این خیلی آسان بود که بگویند شما مطالبی را که بیان می کنید، معلم و مربی و یا استاد شما این شخص است.
آیا فرمول انالله و انا الیه راجعون را که جمله ای مافوق آن برای بشر وجود ندارد، می توان از آن فرهنگ سراغ گرفت؟ آیا می توان از آن فرهنگ زمینی پست چنین نتیجه ای گرفت؟ بنابراین، مسأله مرگ در منابع اسلامی به طور جدی مطرح است. بعضی از جوامع امروزی، به مرگ اعتنا ندارند و اصلا درباره مرگ بحث نمی کنند. البته تاریخ و سابقه بی اعتنایی به مرگ کمی جدید است، والا می بینیم که مثلا تا صد سال پیش، نویسنده های بزرگ دیگر کشورها هم درباره مرگ تعبیرات عجیبی دارند. معلوم است که درون آن ها موج عجیبی بوده است. در یکی از دفترهای مثنوی، مولوی درباره حضرت صالح (علیه السلام) تابلویی از مرگ را چنین ترسیم کرده است:(561)
مردم، سخنان این پیغمبر بزرگ و این برگزیده خدا را گوش ندادند و او آنان را نفرین کرد.
خودخواهی ها و خودکامگی ها، دود از دودمانشان در آورده بود. دیگر صالح را چگونه بشناسند؟ غیر از خودشان کسی را نمی شناختند. خداوند متعال فرمود که - به اصطلاح ما - کمی هم صبر کن. چنان که به حضرت نوح (علیه السلام) فرمود صبر کن و عجله نکن. بعد از این که حضرت صالح به کلی مأیوس شد، خداوند فرمود روز اول از شهر بیرون برو. روز اول هوا زرد شد. روز دوم قرمز شد. روز سوم سیاه شد و آن روز، روز عزا بود. همه مردم، تک تک افتادند. حضرت صالح از سرزمین خود بیرون رفت. بعد از چند روز که مراجعه کرد، مشاهده نمود تمام شمع ها خاموش است. گویی چراغی به نام چراغ زندگی در این دیار هرگز وجود نداشته و روشن نبوده است. اول شروع کرد: ای زبانتان کج، ای مغزتان کج، ای دستتان کج، ای پایتان کج، مگر من به شما نمی گفتم، مگر من به شما پند نمی دادم، مگر نصیحت نمی کردم؟ حتی مگر تهدید نکردم، که دنباله این {اعمال شما} عذاب است؟ اما گوش فراندادید. باز خطاب و توبیخ کرد. یک وقت احساس کرد که در درونش چیز دیگری موج می زند. تعجب کرد که این موج چیست؟ فکر کرد که خودش آنان را به کشتن داده است و او مرگ را بر سر این مردم فرود آورده است. از خود پرسید این چه حالی است؟
ناگهان بر این مردم که تک تک افتاده بودند، احساس ترحم کرد. تا دیروز، آرزوها و امیدها در مغز داشتند.
تا دیروز، محبت ها به یکدیگر داشتند، و امروز گویی این ها در این دنیا نفس نکشیده اند. سکوت! ترحم او را فرا گرفت و در درون خود با خدا به راز و نیاز پرداخت. خدایا، این ها را من به کشتن دادم! این ترحم چیست؟ این ها کسانی هستند که دستشان کج، پایشان کج، سخنشان کج، مغزشان کج، روحشان کج و جانشان کج بود. این چه جای ترحم است؟ این معنا را احساس کرد که ای صالح، آنان با دست تو خاموش شدند. کمی فکر کن، که مبادا نفرین تو نابجا بوده و عجله کرده باشی. ای صالح، حیات و زندگی اینان را، بر باد مرگ سپردی و اکنون همه آنان با سکوتی ابدی به خاک افتاده اند.
این فرمول انالله و انا الیه راجعون، پاسخگویی تمام این ناراحتی هاست. آرامش بخش وحشت و اضطرابی که در موقع مرگ سراغ انسان ها را می گیرد، فقط همین جمله انالله و انا الیه راجعون است. جمله دوم هم ندارد. همان گونه که برای بیان هدف و فلسفه زندگی، غیر از این جمله ای نداریم و نخواهیم داشت.
نه این که تا حال این را نگفته ام و بعد از این خواهم گفت. اگر زندگی و معنای زندگی این است که ما با آن در ارتباط هستیم، ما زنده ها این (انالله ...) را می چشیم و با آن آشنا هستیم. این برای خود انسان یقین است.
جوانان عزیز دقت کنند و در مطالعات بعدی هم خیلی با حواس جمع مطالعه کنند. فقط این جمله جوابگوست: انالله و اناالیه راجعون. والا آن چه که وسیله خود زندگی طبیعی است، نمی تواند برای زندگی هدف باشد، آن هم در حد معنای والای آن که بگکوییم: من اگر آزاد مطلق بشوم که این کار را بکنم یا آن کار را نکنم، به هدف زندگی می رسم. بسیار خوب، شما آزاد هستید. شما این توانایی را دارید که هر کاری مایل باشید، انجام دهید. آیا این {توانایی }، هدف شما محسوب می شود؟ یا این که فقط علم، هدف است؟ یا این که من فکر می کنم، مغز من به عظمت جام جهان نمایی است که در افسانه ها آمده و تمام هستی در آن منعکس است؟ حال، با این معرفت و با این علم جهان شمول که هستی در آن منعکس است، من چه کار کرده ام و بالاخره نتیجه اش چیست؟ مفاهیمی از جمله ثروت، شهرت، زیبایی و... تا به حال برای فلسفه زندگی گفته شده است، اما هیچ کدام قانع کننده نیست. فقط و فقط همین انالله و انا الیه راجعون مهم است، به شرط این که بشر بشنود. اگر نشنود، به چه کسی ضرر می رسد؟ ضرر فقط متوجه خود بشر است. {بشر باید} بشنود که زندگی به این عظمت، نمی تواند هدف خود را در پایین پیدا کند. چنان که تاکنون نتوانسته است پیدا کند.
برای توجیه لذایذ اپیکوری و لذایذ خودخواهی در این زندگانی، بشر را در پایین گرفتار نکنید، زیرا این امر شایان تمجید نیست. چون می دانیم از این جا برای او بهره ای نخواهد بود که زندگی چیست؟ آیا آش دهن سوزی بود یا نه؟ گاهی یک درد آن، یک عمر لذت را نابود می کند. گاهی بعضی از دردها به قدری زهرآگین و شرنگ زاست که انسان می گوید اگر مرا مخیر می کردند با این تلخی ها، آیا هفتاد، هشتاد سال لذت می خواهی یا نه؟ می گفتم مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان! این هم نوعی زندگی است. مخصوصا اگر کسی آگاهی هم داشته باشد که در همین حال که درون او از خنده لبریز است، فقرهایی هم وجود دارد که انسان های گرسنه و برهنه را در حال جان کندن نگه داشته است، اما او در حال خنده است. یا در آن حال که کسی در لذایذش غوطه ور است - بدون آن که متوجه باشد - ارواحی در آتش جهل شعله ور هستند.
اگر آدمی به این مسائل توجه کند، آیا واقعا لذت او در این دنیا عمیق می شود؟ {قطعا} نمی شود. با این احتمال تلخی ها، چه طور امکان دارد در این جا از شکم حیات، فلسفه و هدف درآورد؟ به هر حال، اگر در مسأله مرگ دقت بفرمایید، خیلی از متفکران بزرگ، مخصوصا اگر کمی شامه جان شناسی هم داشته باشند، در مقابل مرگ زانوهای بشر را لرزانده اند.
با دیدگان فرو بسته، لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو می ریزیم، اما روزی فرا می رسد که دست مرگ، نقاب از دیدگان بر می دارد و هر آن چه را که در زندگانی، مورد علاقه شدید ما بود، از ما می گیرد. فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده است و ما از روز نخست، از این جام، جز باده خیال ننوشیده ایم.
چون انالله او (انسان) درست نیست. لله را ندارد، تا با الیه ختم کند و قضیه تمام شود. کسی که به انالله و انا الیه راجعون توجه ندارد، اگر از او بپرسید، از کجا آمده ای؟ می گوید نمی دانم؛ یک نر و ماده بودند که از آن ها به وجود آمده ام. واقعا استدلال او چنین خواهد شد. آن نر و ماده هم به نر و ماده قبلی حواله خواهند کرد.
پس انسان چگونه می تواند درباره زندگی، با قیافه ای زیبا بیندیشد و لذایذ زندگی را زیر پا بگذارد و از تلخی زندگی به مرگ، نجات پیدا کند؟ چرا تمام آن امیدها، آرزوها و احساسات به یکباره سکوت و رکود پیدا می کند؟ چرا زانوهای بشر در مقابل مرگ می لرزد؟
ابن سینا رساله ای به نام رساله دفع الغم من الموت دارد، که رساله ای است درباره دفع اندوه از مرگ، و رساله خیلی ذی قیمتی است. ایشان شش انگیزه و دلیل برای ترس از مرگ بیان کرده است، که با لطف خدا عرض خواهم کرد:(562)
انگیزه اول - انسان نمی داند مرگ چیست. چون هر انسان همان گونه که تولد را یک بار می بیند، مرگ را هم یک بار می بیند. یعنی انسان نمی داند درد مرگ چه قدر است؟ نمی داند احساسات و مشاعر انسان، مغز و ذهن آدمی، هم چنین اعصاب آدمی چه وضعیتی پیدا می کند؟ این پرچمدار علم و معرفت - ابن سینا - می گوید: پس شما از مرگ نمی ترسید، بلکه از جهلتان می ترسید که نمی دانید مرگ چیست. به قول آن شاعر: من نگفتم جهل من گفت، آن مگیر. فردی به کسی که مربی او بود و واقعا می خواست او را از مرگ نجات بدهد، دشنام می داد. او را در ظاهر اذیت می کرد تا مرگ را از او دور کند. بعد از این که احساس کرد او را از مرگ نجات داده است، گفت: آیا شما آن ناسزاهایی را که من می دادم، می شنیدید؟ مربی گفت: بلی، می شنیدم. گفت: ای عزیز، ای زنده کننده من، ای ملک حیات، ای نماینده خدا، واقعا آن مطالب ناشایستی را که می گفتم، می شنیدی؟ آه چه کنم؟ من نگفتم، جهل من گفت آن مگیر(563). گفت: بر من اعتراض مکن. نادانی من آن ناسزاها را داد. ای مربیان و ای معلمان، گاهی جهل انسان های مورد تعلیم و تربیت شما، باعث می شود که به شما اهانت کنند، اما شما کار تربیتی خود را انجام بدهید.
شمه ای زین حال اگر دانستمی - گفتن بیهوده کی تانستمی(564)
اگر می دانستم که شما می خواهید مرا از مرگ نجات بدهید:
بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال - گر مرا یک رمز می گفتی ز حال
لیک خاموش کرده می آشوفتی - خامشانه بر سرم می کوفتی(565)
بیایید کمی ظرفیت و تحمل پیدا کنیم. بیایید کمی درونمان را گسترش بدهیم و در مقابل هر تنشی، با تنش جواب ندهیم. بیایید هر آتشی را که می خواهد شعله ور شود، با آتش خاموش نکنیم، بلکه با آب خاموش کنیم. مثلی در فارسی داریم که: او خر خودش را می راند، یعنی او مشغول کار خودش است و اصلا توجه به شما ندارد. گفت:
می شنیدم فحش و خر می راندم - رب یسر زیر لب می خواندم(566)
از سبب گفتن مرا مقدور نه - ترک تو گفتن مرا میسور نه
در زیر لب می گفتم خدایا! خودت آسان کن. خدایا! آیا این ها انسانند؟ به راستی انسان چه قدر بزرگ می شود و چه قدر عظمت پیدا می کند! برای نجات دادن انسانی، هزاران اهانت می شود، سپس می گوید:
من نگفتم، جهل من گفت آن مگیر. این جا هم ایشان (مولوی) می گوید از جهل بترسید. چون می گویید ماهیت مرگ را ما نمی شناسیم و نمی دانیم در هنگام مرگ چه می شود. بسیار خوب، برای نادانی ات گریه کن.
چاره نادانی، کلافه شدن نیست. شناخت زندگی، مرگ را برای شما آشنا خواهد ساخت؛ همان گونه که حسین بن علی (علیه السلام) با مرگ و شهادت آشنا بود. تمام این ها را طی سالیان طولانی می شنوید و خودتان هم در تواریخ می خوانید.
این سخن یک بچه است: احلی من العسل. حسین بن علی به قاسم بن الحسن گفت: ای فرزند برادرم، مرگ را چگونه می بینی؟ پاسخ داد: احلی من العسل، از عسل شیرین تر. چنین پاسخی در این سن بر اثر تماس و قرار گرفتن در شعاع جذابیت حسین بود. بچه هم که معصوم نیست، البته معصوم زاده و امام زاده است و مقام شامخی دارد، ولی به طور ذاتی معلومات به او نداده بودند. او در همان چند صباح که از مدینه راه افتاد و در خدمت عمویش بود، احساس کرد که زندگی و مرگ معنایی بالاتر از این ها دارد. در همان چند روز، درسی را که می بایست بخواند، خواند. یا در کلمات خود امام حسین، می بینید مرگ چگونه مطرح می شود، زیرا جاهل نیست و می داند مرگ چیست.
انگیزه دوم - سختی دل کندن و چنگال برداشتن از این مادیات، که انسان چنگ را در آن فرو برده و نمی تواند آن را از این ماده و مادیات بیرون بکشد. ابن سینا می گوید: انگیزه دوم ترس بشر از مرگ، عبارت از تلخی و سختی دل کندن علایق از ماده و مادیات است، که واقعا هم همین طور است. این دیگر یک بحث علمی و فلسفی دشوار نیست، بلکه انسان با مراجعه به خویشتن، آن را احساس می کند. چاره آن نیز خیلی روشن است. ریاضت هم نمی خواهد، بلکه بر چیزی که شرعا به دست انسان رسیده است، باید مالک باشد، ولی بداند که کلید چیز به دست آمده باید در دست او باشد، نه کلید انسان در دست آن، شما باید مالک آن باشید. در روایتی از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمده است که فرمود:
ولو ان رجلا احب حجرا لحشره الله معه
اگر مردی یک سنگ را دوست داشته باشد (و محبتش نسبت به آن سنگ شدید باشد)، با همان محشور خواهد شد.
گاهی انسان به سنگ یا به آن چه که مورد علاقه اوست، تبدیل می شود. بشر بر مبنای همان مورد علاقه، مسخ می شود.
گر در دل تو گل گذرد گل باشی - ور بلبل بی قرار، بلبل باشی
تو جزئی و او کل است اگر روزی چند - اندیشه کل پیشه کنی کل باشی
چرا سنگ می شوید؟ بعضی ها تبدیل به ساختمان می شوند. ساختمان برای سکونت است، نه برای پرستش. بعضی به ریال تبدیل می شوند. حال، اگر بخواهیم جان آشفته آن اشخاص را تعریف کنیم، جان آشفته آنان پول یا ساختمان شده است! در صورتی که، نوش جان کسی باد اگر مالک پول باشد، البته در حدود مشروع آن. دست کندن از آن زیبایی ها و چنگال را بیرون کشیدن از این زیبایی ها و شهرت های جهانی مهم است. دیوید هیوم می گوید:
اکنون که دیگر عمرم به آخر می رسد، ناراحتی روده هایم و معده ام مرا اذیت می کند، اما شهرتم خیلی عالم گیر شده است.
انسان خیال می کند که بت فقط همان {سنگ و چوب } است. می گوید: شهرتم خیلی اوج گرفته، اگرچه مزاجم در حال افول است. اگر موارد مذکور را تحلیل کنید، معنای احلی من العسل را خواهید فهمید. یا آن طور استقبال امام حسین از شهادت و مرگ یعنی چه؟ برای کسی که میانسال بوده و حتی پیر هم نشده بود. حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) 57 سال داشت. بچه شیرخوار داشت و تقریبا اوایل میانسالی ایشان بود، با این حال می بینید که مرگ برای ایشان چه معنایی دارد.
انگیزه سوم - {انسان } نمی داند که پشت سر مرگ چه خبر است. {ترس از این دارد که } نکند به خاطر آن چه که انجام داده است، مورد سؤال قرار بگیرد. در این دنیا، همه زندگی را با یک بلی، نه خیر، گرچه، ممکن است، شاید، بعید نیست و...، گذرانده است. زندگی در این دنیا را با شوخی گذرانده است و می گوید نکند در آن جا، کار را جدی بگیرند. می ترسد از این که چنین باشد. این که ترس ندارد، جدی بگیرید تا جدی نخورید. حقیقتا به دستورهای الهی رفتار کنید و به ریش مرگ بخندید. به جای این که مرگ به ریش شما بخندد، شما به ریش مرگ بخندید. انسان وقتی واقعا حق و حقوق انسان های دیگر را ادا کرد، خنده نباید از درون او قطع شود. اگرچه روزی، دردی او را بگریاند. این گریه از چشم است، ولی دل در حال خنده است.
یکی از عرفای بزرگ، مرحوم آقا میرزا هادی حائری رحمةالله که ما سالیانی توفیق دیدار ایشان را داشتیم، بیمار شد و ایشان را به بیمارستان برده بودند. آخرین کسالت او بود و یک روز مانده بود که از دنیا برود. من تلفن کردم تا حال ایشان را جویا شوم. فرزند ایشان گوشی را برداشت و بعد گوشی را به ایشان داد. من سلام کردم و گفتم آقا حالتان چه طور است؟ درست مثل یک آدم 25 ساله در میان ناز و نعمت و هیجان پاسخ داد. اصلا مثل این که هنوز سر پل مرگ نرسیده است. در صورتی که سر پل در حال عبور بود. گفت: حال را می فرمایید یا مزاج را؟ گفتم هر دو را بفرمایید. گفت: اما مزاج تمام شده و دیگر بقایی ندارد و آخرین لحظات من است. ولی فلانی، آن خنده ای که در درون من از موقع بلوغ شروع شده است، هنوز هم وجود دارد. می خندم و از این دنیا می روم. آن مسرت و سرور هنوز در دلم هست و خاموش نشده است.
آیا مرگ برای این مرد، ترسناک و وحشتناک است؟ نخیر، زیرا احساس کرده که مرگ چیست و آن خنده کار خودش را کرده است. با احساس این که من در این مسیر قرار گرفته ام: از انالله به مسیر و انا الیه راجعون. پس چرا نخندد؟ چرا حتی گریه را پیغام الهی نداند؟
خنده از لطفت حکایت می کند - گریه از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهان - از یکی دلبر روایت می کند
گریه بر مزاجی که آخرین لحظات خود را می گذراند و با آن خنده درونی که با یکدیگر نزاع نداشتند. مزاج انسان تمام می شود و مسلما درد را احساس می کند. در هنگام سکرات، دانه دانه آن چه را که به او داده اند، پس می گیرند. رکود شروع می شود. پاها و دست ها از حس می افتد، اما مسلما آن خنده نمی گذارد که آه بکشد و بگوید مثلا الان پا از حس افتاده است. خدایا! پروردگارا! چند شبی و چند روزی در هر سال، با آشنای زندگی و مرگ در تماس قرار می گیریم. همین طور که ملاحظه فرموده اید، این تماس هم برای مردم ما جدی است. لذا، توقع و انتظار می رود که ان شاءالله از این چند روز، درس های بزرگی فرا گرفته بشود.
خدایا! ما را از برکات این چند روز درس بزرگ محروم مفرما. پروردگارا خداوندا! جوانان ما را در آشنایی با حسین یاری و یاوری بفرما. پروردگارا! حکمت این نهضت بزرگ، حکمت این جانفشانی بزرگ، حکمت اصیل این معرفی زندگی و مرگ را بر ما قابل درک بفرما. خداوندا! جوانان عزیز ما را برای یک آینده روشن و درخشان آماده بفرما. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
یا اباعبدالله! تا عمر داریم، شب ها و روزها به یاد تو خواهیم بود. البته نه فقط همین شب ها و روزها، بلکه هرگاه انسان و انسانیت برای ما مطرح شود، خواهیم گفت پیشرو ما حسین بن علی چنین کرد و چنین برای ما درس گفت: خداوندا! ما را از درس های حسینی برخوردار بفرما.
آمین