امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

فلسفه حسینی

با دقت کامل در سرگذشتی که داشته ایم، ظلم، با کمال شیوعی که در تاریخ داشته، نتایج خود را نشان داده است. ولی نیروی فعال زندگی به قدری قوی است که بشر به روی خود نمی آورد که این آفت و این نتایج سوء و عواقب وخیم از کجاست. گاهی می گوید علل محاسبه نشده بود. گاهی می گوید حوادث کذایی بود و می خواهد درست کند. در صورتی که اگر دقت کند، نتایج ظلم و ستم است که انسان ها در هر برهه ای از تاریخ مرتکب شده اند. تفسیر و توجیه، همیشه حقیقت را نمی پوشاند. آدم خیلی میل دارد تا حقیقت را بپوشاند. انسان خیلی زیبا فیلسوف می شود، چهره دانشمند و خیرخواهی به خود می گیرد، چهره های بسیار گوناگون حق به جانب به خود می گیرد که حقیقت را بپوشاند، ولی حقیقت خیلی تیزتر و تندتر از آن است که گوشش بدهکار توجیهات ما شود. اگر دقت کنید، بشر در تحقیق و تحلیل سقوط تمدن ها و فرهنگ ها خیلی سخن می گوید، که مثلا آن تمدن چرا ساقط شد و آن جامعه چرا رو به زوال رفت؟ با این که آن تمدن و جامعه، نیرومند و قوی بود، اقتضا نمی کرد که رو به زوال برود. {انسان ها} غالبا مسائلی را برای تفسیر پیش می آورند، اما با ظلم کاری ندارند. کمی دقت کنید:
و تلک القری اهلکناهم لما ظلموا(517)
و {مردم } آن شهرها چون بیدادگری کردند، هلاکشان کردیم.
وقی که نتایج کار پیش می آید، طبل و بوق و کرنا نمی زند که چون شما ظلم کردید، من هم نتیجه آن ظلم هستم که بروز کردم. اگر تفکر کسی این گونه باشد، خیلی عوام و بینواست. بینواست کسی که فکر کند، موقعی که عکس العمل یک ظلم و یک قبح می خواهد پیش بیاید، به انسان خبر می دهد که من نتیجه کار تو هستم. این اشعار مولوی خیلی معروف است:
چون کسی را خار در پایش خلد - پای خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همی جوید سرش - ور نیابد می کند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشوار یاب - خار در دل چون بود واده جواب
خار دل را گر بدیدی هر خسی - کی غمان را راه بودی بر کسی
کس به زیر دم خر خاری نهد - خر نداند دفع آن بر می جهد
خر نمی فهمد قضیه چیست؛
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد - جفته می انداخت صد جا زخم کرد
بر جهد آن خار محکم تر کند - عاقلی باید که خاری برکند
یکی از دوستان می گفت: من در یک شهر جلوی نانوایی سنگکی ایستاده بودم و می خواستم نان بگیرم.
پیر مردی ناگهان فریاد زد. معلوم شد، شخص جوانی یک سنگ بسیار داغ سنگک را روی دست او گذاشته است. پیرمرد فریاد زد، ولی بعدا خودش ساکت شد. سپس برگشت و گفت: چهل سال پیش من در همین مکان، به پشت دست پیرمردی از این ریگ های داغ گذاشته بودم!
در این باره خود شما چه می گویید؟ می گویید؛ دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد.(518)
بعضی اوقات از ما می پرسند آیا شما دلیلی خیلی مختصر برای اثبات خدا دارید؟ که این گردنده، گرداننده ای و این گله چوپانی دارد؟ خیلی روشن است. من عقیده ام این است و چنین به نظرم می آید که اگر کسی واقعا به طور صحیح، این قانون کنش - واکنش که سرتاسر تاریخ را فراگرفته است، بیان کند، احتیاجی به استدلال های فلسفی و علمی و ذوقی نیست، زیرا این قانون خیلی صریح است.
داستان دیگری هم عرض می کنم، زیرا از این دو - سه مثال منظور دارم. می خواهم این نکته برای جوان ترها قابل فهم باشد که در زندگانی، قانونی جاری است. همان قانونی که از پدرانشان شنیده اند که؛
دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. این سخن درست است.
می گویند در زمان های گذشته، والی شهر کرمان، یک نفر را به زندان انداخته بود. آن طور که می نویسند، فرد دستگیر شده، واقعا هم مجرم بوده است. البته در رابطه با جرم او نمی خواهیم ارزیابی کنیم.
این والی برای این که زندانی را ناراحت کند، بچه دوساله او را هم کنار پدرش جای داده بود. اگر شیر و غذا به او می دادند، به این بچه هم می دادند. کودک دو ساله بیمار شد و به تدریج وضع او خطرناک شد. مرد زندانی برای والی - یعنی استاندار آن زمان - پیغامی فرستاد و گفت حال این بچه خطرناک است. من پانصد تومان به شما می دهم و شما این بچه را از پیش من بر دارید که اگر این بچه خواست بمیرد، در مقابل چشمان من نباشد. والی در جواب گفت: این مملکت قانون دارد و من برای پانصد تومان، قانون مملکت را نمی شکنم! بالاخره، بچه در مقابل چشمان پدر مرد. چندی بعد، فرزند خود همان والی، که هم سن بچه زندانی بود بیمار می شود. والی به هر کاری اقدام می کند، به هر پزشکی مراجعه می کند و هر علاجی می کند، ولی فرزندش بهبود نمی یابد. نذر می کند که خدایا اگر این بچه من بهبود یابد، پانصد رأس گوسفند ذبح نموده و به فقرا و... می دهم. اما بچه او هم می میرد. والی یک دوست متدین به نام فضل علی (فضل الله) داشت که از او تقاضا می کند به ملاقاتش بیاید. وقتی ایشان می آید، والی به او می گوید: شما که درباره خدا، معاد و... می گویید، من در راه خدا پانصد گوسفند نذر کردم تا فرزندم بهبود یابد، اما او مرد. آن فرد متدین گفت: قربان، مملکت خدا قانون دارد و با پانصد گوسفند قانونش را نمی شکند. با توجه به این وقایع، واقعا چرا بشر این طور در غفلت به سر می برد؟
زمانی پیشنهاد کردم که این ماجراها و حوادث مربوط به قانون کنش - واکنش را جمع آوری کنیم. طبق محاسبات انجام شده، دو هزار جلد کتاب پانصد صفحه ای به دست می آمد. اگر درد بشر را دو هزار جلد کتاب چاره نکند، دیگر هیچ چیز چاره نخواهد کرد. با جمع آوری آن ها، دایره المعارفی از عمل ها و عکس العمل ها به دست خواهد آمد. از این که هرکس زده، بالاخره خورده است. یا اگر احسان و عنایت و محبتی کرده است، دقیقا عوض آن را به او داده اند. آخر، یک میلیون تصادف در یک نسل که امکان پذیر نیست. معلوم می شود اگر در نسل های دیگر هم بررسی شود، می توانیم چند صد میلیون حادثه را جمع آوری کنیم. آیا این ها در بشر انقلاب به وجود نمی آورد تا حواسش جمع باشد؟
فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا(519)
پس نباید در قتل زیاده روی کند، زیرا او {از طرف شرع } یاری شده است.
قرآن می فرماید: حتی کسی (اولیاء دم) که می خواهد از یک قاتل قصاص بگیرد، اسراف و اهانت نکند، اگرچه حق اوست و می خواهد قصاص کند، ولی؛ فلا یسرف فی القتل، نباید خشونت حیوانی به خرج بدهد.
بالاخره، این اولاد آدم (قاتل)، خطا و اشتباهی را مرتکب شده است.
در قضیه عمروبن عبدود - همان طور که می دانید - به علی گفت: چرا مرا نکشتی؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست و گفت:
چون خدو انداختی بر روی من - نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هوا - شرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریده ی کف مولیستی - آن حقی کرده من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکن - بر زجابه دوست سنگ دوست زن(520)
نقاش زبر دست تو خداست، مگر من تو را زنده کرده ام که تو را بکشم؟ چون اگر روی غضب و به خاطر این که به من آب دهان انداختی تو را بکشم، در این جا علی است که وارد میدان می شود {نه خدا}. حیات و موت فقط در دست خداست.
بر زجاجه دوست سنگ دوست زن. یعنی بر شیشه دوست که باید بشکند، سنگ خود دوست را باید زد.
من چه کسی هستم که آدم بکشم؟
پس مسأله کنش - واکنش، عمل و عکس العمل، فعل و رد فعل چیست؟ آیا با همین کار تمام می شود؟
نخیر، برای بشر فقط یک هشدار است که حواسش جمع باشد، زیرا پشت پرده خبرهاست. اصل جریان عدالت خداوندی در این جا نیست. مگر این دنیا ظرفیت این را دارد که عدالت خداوندی را تحمل کند؟ چه کار می خواهد بکند، وقتی خداوند خواست با عدالت رفتار فرماید؟ در مقابل این گذشت و فداکاری که حسین بن علی نشان داد، باید چه کار کند؟ آیا دنیا را به او بدهد؟ از آن جهت که دنیاست، برای او به اندازه یک بال مگس هم ارزش ندارد، و اگر وسیله ای برای ابدیت باشد، حتی یک دانه شن هم ارزشی مساوی ارزش کهکشان ها دارد. {مثلا} می خواهیم طبق عدالت خدا، به علی بن ابی طالب (علیه السلام) پاداش بدهیم. چه چیزی می خواهید به عنوان پاداش بدهید؟ پرتقال، سیب، قصر و... می خواهید بدهید؟ او تمام این ها را زیرپا گذاشته است که این قدر اوج گرفته است. آن چیزی که ترک آن موجب عظمت خود علی بود، نمی توان برای او پاداش قرار داد. این بیت را در شعر محتشم کاشانی رحمه الله می خوانیم:
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند - یک باره بر جریده رحمت قلم زنند
اکنون اگر بخواهیم قاتل امام حسین را در این دنیا مجازات کنیم، چه کار باید بکنیم؟ یک سنگ به طرف او بیندازیم یا او را بکشند؟ چند دقیقه رنج می کشد و تمام می شود. آیا این قضیه و ظلمی که جنبه بی نهایت دارد، تمام شدنی بود؟ از مقدار بالاتر رفته است. یک گرم، ده گرم، یک میلیون تن و میلیاردها سال نوری و... را کنار بگذارید؛ ظلم به روحی که ابدیت و همه چیز را در درون خود دارد، وارد شده است. زیرا همین روح که هم اکنون شما در این جا نشسته اید، آن گسترش حقیقی را باز می کند که شما می توانید برای ابد، مورد عنایت خداوند باشید. لذا، یک موجود و یک کالبد کوچک نیست.
واحد کالالف که بود؟ آن ولی - بلکه صد قرن است آن عبدالعلی(521)
ما رمِیتَ اذ رمِیتَ فتنه ای - صد هزاران خرمن اندر حفنه(522)ای(523)
مثلا فردی می گوید: ما امروز با یک آدم صحبت کردیم! با چه کسی صحبت کردی؟ با یک آدم! یک آدم آن جا نشسته بود! آدمی که قالب گیری های محیط، اجتماع و فرهنگ ها او را کوچک کرده، مخصوصا که خودش، خودش را کوچک کرده باشد، چون فقط کار او:
خور و خواب و خشم و شهوت، طرب است و عیش و عشرت - حیوان خبر ندارد ز مقام آدمیت
در ادامه نیز می گوید: بلی، جای شما خالی نشستیم و صحبت کردیم و نتیجه سخنان ما به این جا رسید و تمام شد؟! و شخصی هم که این جا نشسته است، می تواند در مغزش یک میلیون میلیارد اطلاع ثبت کند.
یا همان بچه ای که قرآن را حفظ کرده است، این نیرو نیز در درون مغز اوست. همان کودک چهار - پنج ساله که با چشمتان می بینید. تازه، غیر از این که فراگرفته، نیروی احضار آیات و... جزو قدرت اوست و در این کودک زنده شده است.(524) البته استثنایی است، ولی:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش
خشک ابری که شود ز آب تهی - ناید از وی صفت آبدهی
منسوب به میرداماد
او این نیرو را دارد که این طور شده و البته همه انسان ها دارند. شما خودتان هم اکنون درک بفرمایید.
آیا درک می کنید؟ البته در ساعاتی که مغزتان معتدل کار می کند، یعنی موقعی که مال دنیا ما را گرفتار نکرده است. یا موقعی که شهوات، هوی و هوس ها، خودخواهی ها، در مقابل دیدگان ما پرده نینداخته است، دقت کنید و ببینید آیا در آن هنگام شما راضی هستید که بگویند حیات شما در این دنیا قیچی شده و زندگی شما در این 73 سال یا 75 یا 85 سال و یا 100 سال تمام می شود؟ نه از عوارض روزگار، بلکه از درون خود بپرسید که آیا زندگی ما در این دنیا تمام شدنی است؟ شما هر لحظه که بخواهید، می توانید بی نهایت را در درون خودتان درک کنید، و این بی نهایت، تخیلی نیست. خلقتم للبقاء لا للفناء. شما برای ابدیت آفریده شده اید نه برای فنا. آیا باید سرمایه ابدی داشته باشید، یا نه؟ همان سرمایه ابدی است که اگر یک ظلم بی نهایت واقع شود، آن جا می تواند و باید انتقام بی نهایت ببیند. - کنش، واکنش - یک سیلی هم باید زد.
و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده(525)
کسی که به بندگان خدا ستم بورزد، خداست انتقام گیرنده {در روز قیامت }.
اگر در مقابل یک سیلی، یک سیلی بزنی، جنبه حقوقی ات تکمیل است.
فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم(526)
پس هر کسی بر شما تعدی کرد، همان گونه که بر شما تعدی کرده، بر او تعدی کنید.
کسی که به شما تجاوز کرد، همین تجاوز و مثل آن را در این جا به او برگردانید. تا او جرأت نکند یک سیلی دیگر هم بزند.
و لکم فی القصاص حیات یا اولی الالباب(527)
و برای شما در قصاص، زندگانی است، ای خردمندان.
مثلا کسی از بستگان شما کشته شده است. شما که ولی دم هستید، می توانید قصاص یا عفو کنید، یا دیه بگیرید. اما جواب این تابلوی شکسته را چه کسی باید بدهد؟ از بین رفتن این نهال باغ خداوندی را که تمام هستی در به وجود آمدن آن شرکت داشته است، غیر از خدا چه کسی می فهمد؟ لذا، می فرماید اگر کسی به بندگان خدا ستم بورزد، خصم او در روز قیامت خداست. به عنوان مثال؛
تابلویی را تصور کنید که گران بهاترین تابلوی نقاشی است و فرض کنید گران بهاتر از آن تابلو نداشته باشیم. روی یک مقوا هم کشیده شده است. و شخصی را هم در نظر بگیرید که {از این نقاشی } فقط چند نوع رنگ و چند نوع شکل می بیند. حال، اگر همان شخص، مقوا و کاغذ را پاره کرد. از بین رفتن اثر آن نقاش چیره دستی که شاید زحمات او سال ها طول کشیده و تمام موجودیت او در آن نقاشی خلاصه شده، هم چنین تمام نبوغ او در آن پیاده شده و تمام عظمت او در آن دیده شده است، برای نقاش چگونه خواهد بود؟ آیا کافی است که یک مقوا به او بدهیم و بگوییم عین آن را مجددا نقاشی کند؟ چون او این اثر هنری را کشیده و به وجود آورده است، شما هم به تعداد صد نقاشی بکشید و چاپ کنید. مجبوریم که بگوییم، خجل و شرمنده ایم ها. یک ها هم به آن بچسبانیم. ان شاءالله که شما می بخشیدها! چه چیزی را ببخشم؟ موجودیت و جلوه گاه نبوغ هنری او در آن اثر بوده است. لذا، در این جمله امیرالمؤمنین (علیه السلام) دقت کنید: و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده، کسی که به بندگان خدا ستم کند، خداست انتقام گیرنده {در روز قیامت }.
اگر خدا با یک انسان روی انتقام از او خصومت کند، چه انتقامی می خواهد بگیرد؟ این یک مشت خاک و ای گِل پاره، چه انتقامی از تو باید گرفته شود؟ در مقابل او، بی نهایت کیهان را تصور کنید، آیا بی نهایت کیهان در مقابل خدا مطرح است؟ اگر یک عدد 2 برای مغز بی نهایت فعال شما مطرح باشد، تمام کیهان برای خداوند مطرح است. برای شما که میلیاردها میلیارد بی نهایت 2 می توانید ایجاد کنید و چیزی هم تکان نخورد و سنگینی هم احساس نکنید و حتی انرژی هم صرف نشود. البته مولوی چنین تشبیهی را می گوید:
ای برون از وهم و قال و قیل من - خاک بر فرق من و تمثیل من(528)
متحد نقشی ندارد این سرا - تا که مثلی وانمایم من تو را
هم مثال ناقصی دست آورم - تا ز حیرانی خرد را واخرم(529)
لذا، وقتی یک انسان مظلوم واقع می شود، آن هم به شدت ظلمی که بر حسین بن علی (علیه السلام) وارد شد، تمام این جریان را، و پایین تر از این جریان را ببینید. دقت کنید و ببینید آیا باز برای معاد هم دلیل می خواهید که باید پشت سر این روزها، روز دیگری هم باشد؟ آیا استدلالی بالاتر از این نیاز است؟ این را باید از درون و از وجدان بپرسید، یا این که ممکن است محاسبات و معاملات ریاضی، قدرت ارائه آن را نداشته باشد، اما فطرت پاک و وجدان پاک شما می گوید:
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
آیا فطرت چنین نمی گوید؟ پس بحث این است که خدا برای هشدار مردم، مختصر نمونه ای به عنوان کنش و واکنش، عمل و عکس العمل قرار می دهد که حواس انسان جمع باشد. مواظب باشید که در این بی خبری شما، خبرها و چیزها وجود دارد. ولی این را می دانید اشخاصی هستند که اگر سرتاپای عمر آنان کنش واکنش، عمل و عکس العمل باشد، اعتنا نمی کنند. گاهی مستی هم وقاحت دارد. مست خیلی وقیح می شود، ولی برای یک انسان، یک دانه الف، یا یک قانون کنش واکنش کافی است.
دل گفت مرا علم لدنی هوس است - تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر هیچ مگوی - در خانه اگر کس است یک حرف بس است
اگر یک مورد کنش واکنش درست تحلیل شود، برای یک عمر بیداری انسان کافی است، ولی بعضی ها مدام می بینند و مشاهده می کنند، {اما می گویند ان شاءالله بز بود}. خدایا، خودخواهی چه بیماری است که برای انسان این قدر غفلت می آورد و آدمی مدام می گوید: ان شاءالله بز بود! آیا بازی به این درازی! به قول مثل خودمان که مثل خیلی خوبی هم است و در شعر نظامی گنجوی هم آمده است:
تا مایه طبع ها سرشتند - ما را ورقی دگر نوشتند
کار من و تو بدین درازی - کوتاه کنم که نیست بازی
از این جا شما احساس کنید که داستان حسین چه قدر حقایق را به بشریت آموخت. اولا کسانی که اقدام به این کار کردند، نسل آنان در همان سال های اول قطع شد و به کلی از بین رفتند. این از نظر جسمانی که از آن ها باقی نماندند. مخصوصا که امام حسین در روز عاشورا فقط سکوت نکرد، بلکه نفرین هم کرد.
فرمود: خدایا تو می دانی که خود این ها مرا به این جا آوردند، من که با این ها کاری نداشتم. تو که می دانی من، نه حلالی را حرام و نه حرامی را حلال کردم. حسین دید که یاران او همه رفتند، تمام یارانی که برای هر کدام - مخصوصا از آن ساعاتی که در جاذبیت کمال مطلق از مسیر حسین قرار گرفته بودند - دنیا معنای دیگری پیدا کرده بود، که درک آن بر ما مشکل است.
حسین بن علی دست های خود را رو به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، هیچ وقت کلمه این ها را جمع نکن. از آنان می پرسید که آیا در روی زمین، پسر پیغمبری غیر از من برای شما هست؟ من چه کرده ام؟ از من چه می خواهید؟ اگر نمی خواهید، من همین حالا بر می گردم و به جایی می روم تا ببینم که کار مسلمانان به کجا می رسد. آن ها این قدر متوجه نبودند که از چنین مردی در آن مرز تعالی روحی، بیعت توقع نمی شود. بیعت او با باطل، به معنای نابودی تمام بشریت بود. این جا بحث یک انسان کامل، یا یک انسان ناقص نیست، اصلا بحث شخصی نیست، بلکه دو جریان بزرگ بشری در مقابل هم قرار گرفته بودند: شر مطلق در مقابل خیر مطلق. آن وقت، خیر مطلق چه بگوید؟ آیا بگوید: ما بنا شد با شر مطلق توافق کنیم؟
چنین امری امکان پذیر نیست. این نکته را هم درباره این حوادث بزرگ تاریخ در نظر بگیرید، که گاهی مردان بافضیلت و زنان بافضیلت از این دنیا می روند و توقعی ندارند که اعمال خوبشان در این دنیا پاداش داده شود. آنان فقط برای فضیلت، عاشقانه حرکت می کنند، و الحمدلله کاروان بشر پر از امثال آنان است. به قول مولوی:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر - گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
اشخاص با فضیلت در این کاروان هستند و اگر معاد نباشد، این ها به کجا می روند؟ من از بعضی از بزرگان و فیلسوفان نیز همین مطلب را دیدم که می گویند: ما برای راهی شدن به بارگاه خدا، از این راه هم می توانیم برویم. تاریخ بشر پر از انسان های بافضیلتی است که تمام کارشان را بدون توقع پاداش، حتی با تحمل شدیدترین مصیبت ها انجام داده اند.
آیا توجه فرمودید که استدلال ما چه شد؟ فردی می گوید که من تکلیفی احساس می کنم و بدون توقع پاداش و با تحمل هزاران زحمت، تکلیف خود را انجام می دهد. حتی شاید انسانی هم در خاطر نخواهد داشت که چنین شخصی بود که چنین کاری کرد. امام حسین (علیه السلام) حتی توقع هم نداشت که بعد از مرگش، نامی از او در روی زمین باقی بماند. آیا این نمونه ها به ما نمی گویند که قطعا روز دیگری به نام معاد و آغاز ابدیت وجود دارد؟ باید ما این معنی را در تحلیل های تاریخی و نتایج حرکت امام حسین (علیه السلام) و نتایج نهضت این شهید راه حق حقیقت و این مسافر دار بقا و این معلم بزرگ انسانیت بیابیم. این را که یکی از دلایل ثبوت معاد است، باید بدانیم، که ای بشر حواست جمع باشد! این قضیه این جا تمام نمی شود.
هم چنین، توجه داشته باشید که تحمل آن همه مصیبت ها، با الگوهای دنیا همگون نیست. باید یک چیزی در کار باشد. یک دفعه، این است که مثلا کسی لباس انسان را می گیرد و او هم یک سیلی به او می زند، یا بداند که اهانت می کند. یک دفعه هم، چنین است که نمونه تمام مصیبت های دنیا را در چند ساعت بر انسان وارد کنند، اما باز ایستادگی کند و هیچ گونه هم لب به شکوه نگشاید، الله اکبر! خدایا، بعضی از افراد بشر چه قدر کوچک هستند و بشر چه قدر می تواند بزرگ باشد. گاهی مشاهده می کنید که یک نفر زخم خورده است و با ناراحتی می گوید: ما هم نفهمیدیم عدالت خدا چیست؟! ای بینوا انسان! به راستی وقتی انسان کوچک می شود، چه قدر کوچک می شود! شخصی، دو الی سه هزار تومان ضرر خورده، یا دو صفرِ بانکی اش کم شده است، ولی متأسفانه درباره عدالت خدا به شک می افتد. بعضی اوقات به ما می گویند، عدالت خدا را اثبات کنید. می پرسیم چه اتفاقی افتاده است؟ می گوید فرزندم مریض است و نمی دانم چه شده! و سخنان تردیدآمیز می گوید. یکی هم حسین بن علی می شود که مصیبت های تمام تاریخ، در ده الی بیست ساعت بر او فاش شده است، اما باز هم در بامداد روز عاشورا چنین دعا می کند:
اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجائی فی کل شده، و انت لی فی کل امر نزل بی ثقه و عده. کم من کرب یضعف عنه الفؤاد و تقل فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق، و یشمت به العدو، و انزلته بک و شکوته الیک رغبه منی الیک عمن سواک، ففرجته و کشفته، فانت ولی کل نعمه، و صاحب کل حسنه، و منتهی کل رغبه(530)
خدایا! در اندوهی تو تکیه گاه منی، و در هر سختی تو امید منی، و در هر مشکلی که برایم پیش بیاید، مورد اعتماد و آماده کننده ساز و برگ منی. چه بسا اندوهی که دل ها در آن سست شود، تدبیر در آن اندک شود، دوست در آن خوار گردد و دشمن در آن شاد شود که من آن را به بارگاه تو آوردم و شکوه آن را پیش تو کردم، به خاطر آن که به جز تو دیده بربستم، و تو آن اندوه را از من برطرف نموده و برداشتی.
پس تویی صاحب اختیار هر نعمت و دارنده هر نیکی و پایان هر آرزو و امیدی.
اللهم انت ثقتی... چه مناجات عجیبی که هم شب عاشورا و هم روز عاشورا امام حسین داشته است.
آدمی واقعا مبهوت می ماند که: خدایا، پروردگارا، تو به این انسان چه سرمایه ها دادی!
از خداوند متعال توفیق می خواهیم و مسألت می داریم که از درس های حسینی، ما را برخوردار بفرماید. خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به راز بزرگی که در نهاد بزرگان بندگانت قرار دادی و از آن ها چنین آثار بزرگی به ما نشان دادی، درون ما را در طول عمر تصفیه بفرما. خداوندا! پروردگارا! خودت ما را از صفات نابود کننده مانند حسد، بخل و انواع و اشکال خودخواهی ها دور بفرما. پروردگارا! به جوانان دوران ما عنایت فرما که آینده را برای خودشان آماده کنند. پروردگارا! ما را از عهده تربیت جوانانمان برآور.
آمین

راز و نیاز حسینی

کوشش ما در این چند جلسه، این بود که کلماتی درباره ارزیابی حادثه شهادت حسین مطرح شود.
اگرچه این ارزیابی واقعا با این سخنان تمام شدنی نیست، چنان که ارزش های بشری و ارزش های جان آدمی تمام شدنی نیست. اگر سال ها درباره این پدیده بزرگ و این قهرمان قهرمانان، حسین بن علی (علیه السلام) بحث کنیم، مسلم است که از عهده آن بر نمی آییم.
من بر آن بودم که در یکی از این جلسات برای ارائه این شخصیت بزرگ الهی، از نیایش آن بزرگوار در صحرای عرفات بهره برداری کنیم. چون در این نیایش، امام حسین (علیه السلام) رابطه خود را با خدا به طرز خیلی شگفت انگیزی بیان کرده است، و این که در مسیر این حادثه بزرگ الله الله می گفت، حق می گفت. باید بدانیم که در درون این بزرگوار، درباره خدا چه چیزی نهفته بود. اگر شدت حادثه صدها بار از این هم بیشتر بود، همان {حسین } بود که بود. حقه مهر بدان نام و نشان است که بود. یعنی به آن مطلق رسیده بود.
در رابطه با مطلق می توان گفت: عشق، ایمان و اشتیاق گاهی از انگیزه های زودگذر است. انسان یک شی ء زیبا می بیند و به آن علاقه مند می شود. بعدا زیباترها می آیند و علاقه اش را از آن می برد. یا بعدها نوساناتی در زندگی پیش می آید و اصلا زیبایی برای او مطرح نمی شود. البته این مسأله ای موقت است و انگیزه های محدود دارد. علم هم همین طور، گاهی واقعا مورد علاقه و اشتیاق یک انسان عالم است، بعد وقتی او به مقامی و به اصطلاح به آن چه که می خواست - مال و منال دنیا و شهرت - رسید، دیگر برای او علم و... معنا ندارد. در این مورد نمی گویند که برای او علم و زیبایی ها (زیبایی های معقول) به طور مطلق مطرح شده است. اما برای عده ای، علم و زیبایی به طور مطلق مطرح می شود. زیبایی های معقول، کوتاه ترین راه به سوی خداست، که ما از زیبایی های محسوس به سوی زیبایی مطلق حرکت می کنیم. در مورد حسین بن علی باید دید در درون این مرد چه چیزی نهفته بود، که اگر حادثه صدها بار هم تندتر از این می شد، برای او هیچ فرقی نمی کرد.
یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاه الدنیا و فی الآخره(531)
خدا کسانی را که ایمان آورده اند، در زندگی دنیا و آخرت با سخن استوار، ثابت می گرداند.
امام حسین (علیه السلام) به آن قول ثابت رسیده بود. نه فقط از اجدادش عبدالمطلب و ابوطالب و پدرش علی بن ابی طالب، بلکه با تحمل مصائب دنیا و با تحمل و به دست آوردن امتیاز، به آن قول ثابت رسید، که: من زندگی با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگی نمی بینم. این زندگی را مثل هلاکت می بینم. زندگی چهره مطلقی به او نشان داده بود که چگونه باید در این دنیا مصرف شود، و این سرمایه را چگونه باید مورد استفاده قرار داد. آیا این سرمایه با بلی برای چند صباح دنیا سازگار است؟ آیا این کرامت و شرف که خدا به انسان ها داده است؛ و لقد کرمنا بنی آدم(532)، قابل خرید و فروش و نقل و انتقال است؟ آیا مالکیت آدمی بر شرف(533) و حیثیت، مثل مالکیت او بر این کتاب یا بر این مداد است که بگوید آن را می خواهم بفروشم؟ ابدا نمی تواند، زیرا مالکیت حقوقی نیست. حکم و مافوق حقوق ها و قوانین قراردادی است. شما حق ندارید اجازه دهید تا به شما یک میلیاردم اهانت شود. حق ندارید، زیرا از آنِ شما Dignityنیست. من به خود نیامده ام این جا. همین طور هم ارزش من با خود من نبوده است، که من درباره اش بتوانم {باری به هر جهت } فکری بکنم. حسین به آن قول مطلق رسیده بود.
اکنون چند کلمه از درس نیایش های امام حسین را می خوانیم و ببینیم که با آن خداشناسی که برای امام حسین مطرح شده بود، نه فقط این حادثه برایش چیزی نبود، بلکه حضرت زینب هم زیبایی این حادثه را می دید. یزید به حضرت زینب گفت: دیدی به برادرت چه کردند؟ زینب گفت: ما رأینا (رأیت) الا جمیلا.
حضرت زینب نمی فرماید: ما رأینا (رأیت) الا صحیحا. به رغم تو، ماکیاولی صفت و پیش از وقت ماکیاولی جلو افتاده، کار درستی بود. اصلا خیلی زیبا بود. ما باید درباره زیبایی چه تصوری داشته باشیم که قطعه قطعه شدن اعضای یک عده پاکان اولاد آدم، این گونه زیبا جلوه کند؟ ما از زیبایی چه چیزی باید در نظر داشته باشیم که آن همه مصائب و شداید را زیبا بدانیم. زیبا یعنی چه؟ یعنی حادثه حسین، جمال هم داشت، فقط جلال نیست. فقط بزرگی حادثه نیست، بلکه خیلی به جا بود. ما رأینا (رأیت) الا جمیلا. منتها، طرف مقابل مست است و نمی فهمد جمیل یعنی چه؟ خود خواهی چنان مستشان کرده بود که نمی فهمیدند. مسأله را مطرح می کردند، اما نمی فهمیدند جواب چیست. اگر از اول، آماده گیرندگی آن جواب بودند، اصلا به این کار دست نمی یازیدند. حضرت این دعا را در صحرای عرفات بیان کرده و با خدای خود صحبت کرده است. قرن هاست که پدران ما می نشینند و حسین، حسین می گویند، الان هم نوبت به ما رسیده است، و همین طور قرن ها ادامه پیدا خواهد کرد، زیرا:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق - ثبت است در جریده عالم دوام ما
امام حسین (علیه السلام) می فرماید:
الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء(534)
ای خدای من، اختلاف تدبیر و سرعت در هم پیچیدن سرنوشت ها با مشیت پیروز تو، بندگان عارفت را از تکیه به عطای موجود و از نومیدی در ناگواری ها باز می دارد.
زیرا؛
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(535). صدق الله العلی العظیم
خدا آن چه را که بخواهد محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
بسیار خوب، یا اباعبدالله، مدرک این جمله (یمحوا الله ما یشاء) را که با خدای خود در میان نهادی، چیست؟
لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم(536)
تا بر آن چه از دست شما رفته است، اندوهگین نشوید و به سبب آن چه شما داده است، شادمانی نکنید.
به آن چه که از شما گذشته است، ناامید نباشید. برای حفظ تعادل روانی، بالاتر از این اصل چه می خواهید؟ به خاطر آن چه که از شما فوت شده است، به عقب برنگردید. فقط به جلو نگاه کنید.
نیک بنگر ما نشسته می رویم - می نبینی قاصد جای نویم؟
پس چرا به عقب برمی گردید؟ که عجب، دیدید، بله، واقعا... جوانی از دست رفت! جوانی خیلی هم خوب شد که رفت. آیا حالا به منظومه شمسی و به کهکشان خط شیری دستور بدهم؟ جوانی قانون الهی بود، آمده بود و رفت. قدرتی که من داشتم از دست رفت. آبادی ها روبه خرابی می روند، زیبایی ها روبه زشتی می روند. قانون هستی همین است. شما از این حرکت بهره برداری کنید، چرا گریه می کنید؟ بخندید! دو گروه هستند که در مقابل حرکت صف کشیده اند. یک گروه گریه می کنند که چرا گذشت؟ گروهی دیگر نیز می خندند، به جهت این که می گویند:
نیک بنگر ما نشسته می رویم - می نبینی قاصد جای نویم؟
به جای نوی می رویم، روبه خدا می رویم، هر نفس که بر می آوریم، همان قدر به خدایمان نزدیک تر می شویم. چرا ناراحت باشیم؟ این مطلب را آیه شریفه: لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم، به ما می آموزد.
با هر که نفس برآرم این جا - روزیش فرو گذارم این جا
آیا ماتم بگیرم؟ این که ماتم ندارد. جریان و قانون الهی چنین است. هستی بر این مبناست. لذا، همان طور که به طور مختصر عرض کردم، در امتداد این حادثه، ذره ای در چهره حسین بن علی یأس دیده نشده است. واقعا مثل این که در این زندگانی مطابق مرادش، هر لحظه به او قول ابدیت داده اند. چهره او این چهره است. او ساخت این خاک نیست، او از این جا در نمی آید، ما خاک را می شناسیم و با عالم ماده تا حدودی آشنایی داریم. او ساخته شده این جا نیست، زیرا چهره جدی و چهره واقع جویانه و حق بینانه از خود نشان می دهد و تا آخرین لحظه و بلکه با یک لذت نهانی که فوق تمام اندوه هاست، یا با یک اندوه بزرگ و مقدس که فوق همه لذت هاست، خود را حق می بیند.
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء.
شبیه به مضمون آیه شریفه است که وقتی بلا، ناگواری و ناراحتی پیش آمده است، آن را به جهت یأس و با خودباختگی چند برابر نکنید، زیرا برای یک مرگ، انسان نباید هزار بار بمیرد.
داستان کوچکی عرض می کنم: در تواریخ قدیم نقل می کنند عده ای در کشتی نشسته بودند و می رفتند.
حکیمی هم در آن کشتی بود. در آن کشتی، از دزدان دریایی گرفته تا تاجر و روحانی و استاد و... حضور داشتند. کشتی به گرداب نزدیک شد و توفان از همه طرف آن را فرا گرفت. معلوم بود که آن گرگ ها (دزدان دریایی) همه میش شده بودند. وقتی که مرگ چهره می نماید، ایمان آوردن مرد بی ایمان بسی دشوار، ولی بی ایمان از دنیا رفتن محال است. یکی از آن ها که روحانی بود، برخاست و گفت: این ساعت از آن خداست. همه به زانو درافتید. یعنی دیوار زندگی شکاف برداشته است. دیدند حکیمی نشسته و اصلا گویا این کشتی از آرام ترین آب ها عبور می کند و حیات او در این لحظه، خیلی هم شکوفا شده است. به او گفتند:
مگر نمی بینی که کشتی در حال غرق شدن است؟ گفت: بلی، می بینم. حالا چه کار کنیم؟ گفتند مگر نمی بینی تمام اثاث را در دریا می اندازند و تو همین طور آرام نشسته ای؟ در پاسخ گفت: اولا؛ بنا نیست من پیش از مردن، صد بار بمیرم! ثانیا؛ آیا مگر کشتیبان با من ضدیت دارد؟ آیا باد فقط برای این که با ما لجاجت کند و فقط برای این که با ما تضاد دارد، وزیدن گرفته است؟ قانون جهان بزرگ و قانون طبیعت کار خود را انجام می دهد. آیا این کشتی که در مقابل این امواج مقاومت نمی کند و مدام بالا و پایین می رود، با من تضاد دارد؟ قطعا نه. حال، اگر آرام ننشینم پس چه کار کنم؟ از قضا کشتی هم زود نجات پیدا کرد. دقت کنید: آن حکیم علم به علت دارد و می فهمد که در این جا کسی مقصر نیست، من هم که سوار این کشتی شدم، کار داشتم و برای من این سفر ضرورت داشت. و نیامدم برای این که فرض بفرمایید جست و خیز کنم. اکنون به این موقعیت توفانی دریا رسیدیم و من با کمال آرامش، از حادثه استقبال خواهم کرد.
بعضی ها می گویند او یکی از فیلسوفان رواقی(537) - یعنی از پیروان زنون - بود.
حسین بن علی می فرماید: خدایا، پروردگارا، سرعت اختلاف در تدابیر تو در پشت پرده است و فقط خودت می دانی.
نداند به جز ذات پروردگار - که فردا چه بازی کند روزگار
یکی از آن طبیعی ترین متفکران که در این دنیا خیلی طبیعی فکر می کند و اصلا به شنیدن مسائل معنوی، آلرژی و حساسیت دارد، این مطلب را صریحا می گوید که: هیچ کس یک دقیقه بعد را نمی فهمد که چه خواهد شد. زیرا نمی داند آن چه که الان در ناخودآگاه اوست، با نگاهش به این طرف خاموش است، اما وقتی با چشمش به آن طرف نگاه کند، منظره ای خواهد دید که تحریک خواهد شد و حداقل در وضع روانی او تغییر ایجاد خواهد شد. هم چنین، اقیانوسی از واحدهای ناخودآگاه وجود دارد و انسان نمی داند از کجا به خودآگاه پرید و وضع روحی انسان را عوض کرد. بنابراین، این یکی از جملات حسین بن علی (علیه السلام) است. ببینید چه قدر آرامش بخش است: الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء.
تا در بلا و مشقت ها ناامید نشوند و آن چه که به او داده ایم، مغرور به آن نشود. یک جمله دیگر:
الهی منی ما یلیق بلوء می و منک ما یلیق بکرمک(538)
ای خدای من! آن چه از من در این جهان هستی ساخته است، مناسب خردی و ناتوانی من است و آن چه از تو پدیدار می گردد، زیبنده توست.
بی نیاز خداوندا! من از مشتی خاک هستم، تویی خدای بزرگ. از من مطابق کوچکی و ناچیزی ام و از تو مطابق بزرگی ات برمی آید. بنابراین، چرا من از عظمت تو مأیوس شوم؟ تو به وجود من نیازی نداشتی که مرا آفریدی. آیا من از حال خودم شکایت کنم؟
ام کیف اشکو الیک حالی و هو لا یخفی علیک؟(539)
آیا من از حال خودم شکایت کنم؟ حالم که بر تو مخفی نیست.
این جمله را در این جا مدنظر داشته باشید. امام حسین (علیه السلام) بیان می کند که خدایا:
الهی علمک بحالی یغنیک عن مقالی
علم تو به حال من، تو را از این که بگویم بی نیاز کرده است.
اما با این حال، گفته ای که با کلماتت با من ارتباط پیدا کن. حال، علت این را می خواهیم بفهمیم.
من گروهی می شناسم زاولیا - که دهانشان بسته باشد از دعا
مقصودم این است که این دو - سه بیت را در نظر داشته باشید تا بعد ببینیم عظمت کلام امام حسین چیست که می فرماید: باز باید دعا کنم و با تو به نیایش بپردازم.
بر لبش قفل است و در دل رازها - لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند
هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و لبانش دوختند
ولی ما باید بارالها، پروردگارا بگوییم، زیرا اگر انسان به آن چه که در درونش می گذرد کفایت کند، صاف نمی شود. درون {انسان } پر از تخیلات و توهمات است. درون انسان پر از پدیده هایی است که تا به کلام نیاید، ممکن است در آن جا با همدیگر مخلوط شوند و صاف و شفاف قابل عرضه به خدا نباشند.
ای برادر عقل یک دم با خود آر - دم به دم در تو خزان است و بهار
موج های تیز دریاهای روح - هست صد چندان که بد توفان نوح
چگونه من از آن جا دعا را بیابم و استخراج کنم؟ چه طور مقرر کنم که اینک، من در حال ارتباط با خدا هستم؟ مراقبت بلی، ولی باید الفاظ مشخص کند که چه چیزی می خواهی. نیاز تو در ارتباط با خدا چیست و با خدا از چه موضع گیری صحبت می کنی؟ لذا، بدین جهت دستور به دعا شده است:
ادعونی استجب لکم(540)
مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.
و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان(541)
و هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، من نزدیکم و دعای دعا کننده را هنگامی که مرا بخواند، اجابت می کنم.
زیرا درون مغز آدمی، پر از انواع امواج و تخیلات است. آن ها را نمی توان همان طور به خدا عرضه کرد، بلکه باید تصفیه و صاف شوند. این موقعی است که نفس آدمی، یا آن نیروی کذایی، دعاها را مرتب و جمع کند و انسان تصمیم بگیرد که مثلا آن مطلب و سخن را نمی گویم. یا آن آرزوی عمل نشدنی و بی دلیلی را از خدا نمی خواهم. آن انتظار غلط را از خدا ندارم. این ها مورد نظر نیست، بلکه مشخص می کنم که از خدا چه چیزی می خواهم، با این حال که؛ لا یخفی علیک، حال من بر تو مخفی نیست. با این حال، من به درگاه تو دعا می کنم و از تو می خواهم:
الهی ما الطفک بی مع عظیم جهلی و ما ارحمک بی مع قبیح فعلی؟(542)
ای خدای من! با این که به مقام شامخ ربوبی تو و به موقعیت واقعی خود در جهان هستی نادانم، اما چه الطاف شایانی که شامل حالم نفرموده ای. با این کردارهای ناشایستم، چه رحم و عطوفتی که برایم ابراز نمی کنی.
پروردگارا! با این جهل بزرگی که درباره تو دارم، چه قدر به من لطف داری. واقعا به این جهلی که ما داریم، کمی فکر کنیم. ما از توحید به آن چه که پدران و مادران در دوران کودکی به ما کودکی گفته اند، قناعت کرده ایم. البته شما غالبا در محیطهای دینی بوده اید و خیلی باید شکرگزار باشید که الحمدلله محیط خانوادگی شما، محیطی بوده که این مسائل در آن جدی مطرح بوده است. ما اگر حساب کنیم که دانایی ما چه قدر است و چه مقدار درباره خدا می دانیم، حاصل آن جز شرمندگی و سرافکندگی، چیست؟ ما چاره دیگری نداریم. با این حال، او از لطف خود کم نکرده است و ربوبیت خود را اجرا می کند. او رحمتش را شامل حال ما می فرماید. با این که ما جاهلیم، محبتش را کم نمی کند. مثلا گاهی از ما سؤالاتی می شود، مبنی بر این که ما موقعی که می خواهیم نماز بخوانیم، می گوییم: ایاک نعبد و ایاک نستعین(543). (بارالها) تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم. این جمله راهی که کجا می شود و مخاطب ما کیست؟ که در بیابان، ریگ ها و دره و تپه و ماهور را می بینم، یا در مقابل چشمان من هستند. یا اگر در خانه باشم، دیوارها و فرش، و اگر در جایی دیگر باشم، عکس های اطراف خودم را می بینم. با چه کسی صحبت می کنم؟ این سؤال در دل همه مطرح است که ایاک نعبد کیست؟ ک ضمیر خطاب است: یعنی من تو را عبادت می کنم.
و ایاک نستعین، و از تو یاری می جویم.
برای این مطلب، جواب مختصری برای جوانان عزیز عرض می کنم که دقت کنند. اگر شما با شخصی در حال صحبت و گفتگو باشید، آیا مخاطب شما، چشم و پیشانی آن شخص است؟ آیا شما با دست و پا و صورت و بینی او صحبت می کند؟ یا با جان او صحبت می کنید که آن را نمی بینید؟ لذا، اگر همان فردی که با او مشغول صحبت هستید، همان جا بیفتد و جان او گرفته شود، بدن او صد در صد همان چه را که داشته است، دارد، اما شما دیگر با او صحبت نمی کنید و سخن خود را قطع می کنید، زیرا شنونده ندارید. گوش و چشم او به جای خود باقی است، اما مخاطب شما دیگر نیست. کسی که با او صحبت می کردید، دیگر نیست. مگر چه کسی بود؟ حیات و زندگی بود. جان بود و اکنون دیگر در مقابل شما نیست. این امر توجه می خواهد. همان طور که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جواب ذعلب یمانی که پرسیده بود: هل رأیت ربک آیا خدایت را دیده ای؟ فرمود: أفاعبد ما لا أری؟(544)، آیا چیزی را که ندیده باشم می پرستم؟
یا؛
لم أعبد ربالم أره
خدایی را که ندیده ام، نپرستیده ام.
این امر، توجهی ظریف و لطیف می خواهد. مقداری هوی و هوس را مهار کردن می خواهد. مقداری غرایز را عاقلانه به کار بستن می خواهد. مقداری معرفت به مقام شامخ ربوبی می خواهد که به من از رگ گردن نزدیک تر است. به روی خودتان خم شوید، و اگر از آن جا سالم سر به بالا ببرید، خدا را خواهید دید.
منتها، به یک خم شدنی جانانه نیاز است. در آن هنگام که آدم بفهمد:
خدا در دل سودازدگان است بجویید - مجویید زمین را و مپویید سما را
این امر، خیلی آسان است و یک منشأ علمی خیلی بزرگ دارد که ما از این منشأ بسیار بزرگ غافلیم.
آن منشأ چیست؟ این است که همیشه خدا با شماست و همیشه خداوند متعال را می توانید ببینید. وقتی می گویید ایاک نعبد و ایاک نستعین، مخاطب همان است که در درون شما دیده می شود. آیا در حال اضطراب در بعضی از حالات، واقعا با خدا انس گرفته اید؟ قطعا در موارد فراوان، منتها متأسفانه ناتوانی ما طوری است که فقط موقع اضطراب و احساس شکست به سراغ آن می رویم. در موقع خنده و در زمان انبساطهای روانی، به سراغ او نمی رویم که این خدا معنای دیگری هم به ما بدهد. فقط وقتی کشتی می خواهد غرق شود، یا فقط در مواقع بیماری و... به سراغ او می رویم، حرفی نیست، اما این فقط مناسب کار ما نیست.
آیا در آن حالی که یک مطلب علمی بر شما کشف شده است، موقعش نیست که با خدا ارتباط برقرار کنید؟
آیا وقتی که توانستید یک بیمار را برای معالجه به پزشک برسانید، یا وقتی خودتان او را معالجه کردید، موقع این نیست که بگویید خدایا! پروردگارا! تو را می بینم!؟ در روز قیامت از بعضی ها سؤال می شود که:
من بیمار شدم، چرا به عیادت من نیامدید؟ می گویند: خدایا، تو بالاتر از این بودی که بیمار شوی.
می فرماید: بنده من بیمار شد، چرا به دیدن او نرفتید؟ اگر می آمدید، مرا آن جا می دیدید.
بنابراین، جهلی است که می توان آن را بر طرف کرد. این جهل، به مسائل عالی ریاضی مربوط نیست که شما بگویید من ریاضیات، فلسفه، فیزیک نظری، مکانیک کوانتوم و... نخوانده و نمی دانم. خود را در این جا نبازیم، زیرا قدرت درک و فهم داریم. من این مطلب را به جوانان عزیز تأکید می کنم، چون این علم در دسترس همه ماست و می توانیم.
توضیح: توجه شود که ما برای غفلت خود بهانه نداریم، زیرا همه ما، فطرت و عقل و وجدان داریم. از آن پیرزنی که دستش را از دوک کشید و گفت تا وقتی من داشتم چرخ را می چرخاندم می چرخید، اما دست خود را که برداشتم ساکن شد، در نظر بگیرید تا آن خداشناسان بزرگ تاریخ، از آن دید موسی یک شبانی را به راه که کلمات آن نشان می دهد که از علم درونی و علم فطری و علم الهی مختصر استفاده کرده بود، همگی معنا کننده تمام دانش ها است. تعبیری از یکی از اولیا دیدم که پیرزنی را توصیف می کرد که این زن از معلومات چه داشت. می گفت آن چه که از معلومات دنیا نصیب او شده بود، یک امضای غلط بود. یکی هم این که خدا وجود دارد و مرا می بیند و بر من ناظر است. به طور ساده، از علم فقط این دو مورد، زندگی را برای او قابل تفسیر کرده بود. به هر حال، باید کوشش کنیم، زیرا غفلت از این دانش برای ما مسموع نیست.
اول خودمان حساب کنیم و ببینیم اگر این را بخواهیم نادیده بگیریم، می توانیم خودمان برای خودمان عذر بتراشیم؟ آیا این درک علم، کتاب شفای ابن سینا و اشارات ابن سینا را می خواهد؟ آیا نیاز به فلسفه های بسیار دشوار تاریخ شرق و غرب دارد؟ نخیر! این علم در اختیار همه است و هر لحظه هم شما می توانید از آن استفاده کنید. الهی ما الطفک بی مع عظیم جهلی، ای خدای من! با این که به مقام شامخ ربوبی تو و به موقعیت واقعی خود در جهان هستی نادانم، اما چه الطاف شایانی که شامل حالم نفرموده ای.
جهل خیلی بزرگ است، زیرا در درون ما وجود دارد. یعنی جهل به خویشتن و خدای خویشتن که قابل عفو نیست و خدا ان شاءالله از ما برطرف کند. یعنی با این جهل باز گوش ما می شنود، چشم ما می بیند، و می توانیم هنر انجام بدهیم، می توانیم مکتشف باشیم و به قول سعدی رحمةالله: تا خداوند متعال، روزی بندگان را به خطای فاحشی نبرد.
هر لحظه مشغول کار و فعالیت خود باشید. خداوند می فرماید من شما را برای این زندگی به دنیا آورده ام و به شما لطف خواهم کرد. محبت من برای زندگی شماست. منتها، چه چیزی می خواهید در زندگی بیندوزید؟ ما الطفک بی مع عظیم جهلی، خدایا، پروردگارا! با این جهل بزرگ من، تو چه قدر به من لطف داری! آن وقت ببینید بشر چه چهره ای نشان می دهد {که در روز عاشورا} می گوید ما نمی فهمیم شما چه می گویید.
در روز عاشورا، حسین بن علی (علیه السلام) چند کلمه صحبت فرمود، که واقعا سرنوشت بشریت را در آن چند سطر خلاصه کرد. اما مخاطبان او چنین گفتند: ما نسمع ما تقول. ما نمی شنویم تو چه می گویی.
چشم باز و گوش باز و این عمی! - حیرتم از چشم بندی خدا
انسان به آن مرحله هم می رسد، نگویید ما نمی رسیم. نباید مغرور شویم. در آن موقع است که حق در مقابل چشمان انسان است و نمی بیند، حتی گوشش هم نمی شنود. گفتند: ما نسمع ما تقول یا اباعبدالله.
حضرت فرمود: بلی، درست است. باید هم این را نشنوید، زیرا شکم ها و بطون شما از حرام پر است. من چه بگویم تا شما بشنوید؟ مگر در درون شما شخصیتی باقی مانده است که گوشتان را به صدایی که از من مظلوم و از من تنها می آید، بسپارید؟
آدم وقتی واقعا این ها را می بیند، نمی فهمد آن هایی که در بعضی از مکتب ها به نام اومانیسم مبالغه می کنند، چه می گویند. آری، اومانیسم اگر واقعا به راه بیفتد، ممکن است یک مقدمه باشد برای انسان ها که ساخته شوند، ولی انسان ساختن می خواهد، انسان باید از بالا ساخته شود. ما با این قبیل انسان ها چه کار کنیم که می گویند: ما نسمع ما تقول. و تو {حسین } حکم پسر عموهایت را قبول کن و تسلیم شو. آن وقت هرچه بخواهی، برای تو هست. یعنی بشریت را تو نابود کن، چند صباحی هم تو به آقایی برس و تمام ارزش ها را زیر پای خود بگذار، آن وقت هرچه بخواهی آماده است.
به هر حال، شما اکنون با این جملات متوجه می شوید که او چه می گفت و آن ها چه می گفتند. این هم جمله ای دیگر؛
الهی ما اقربک منی و ابعدنی عنک و ما ارافک بی فما الذی یحجبنی عنک؟(545)
خداوندا! با این دوری که من از تو احساس می کنم و این فاصله که من با تو ایجاد کرده ام، تو چه قدر به من نزدیکی. چه مهربان خدایی! پس آن چه که حجایی میان من و تو گشته است چیست؟
امام حسین (علیه السلام) می گوید: خدایا، بشر چه قدر از تو دور می شود؟! خدایا، چرا با این نزدیکی که به من داری، من آن قدر از تو دورم؟ چیست که تو را آن قدر به من نزدیک نموده و مرا از تو دور کرده است؟
بیت زیر، نمونه ای از ادبیات ما و شما بوده است. از آن مراقبت و نگهداری کنید. برای این ادبیات بسیار باعظمتی که در پشت سر گذاشتیم، وارث نالایق نشویم. (خداوند نیاکان ما را رحمت کند).
یار نزدیک تر از من به من است - وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او - در کنار من و من مهجورم
خدایا، یک عمر هجران از خویشتن و نزدیک تر از خویشتن را چه کنم؟ آیا این غیر از این است که ما را وادار می کند تا درباره خودخواهی خود تجدید نظر کنیم؟ آیا بالاتر از این خسارت برای اولاد آدم تصور می شود که خود خواهی اش را تعدیل نکند؟ و این طور خودش را از خدا دور ببیند، آن هم با این نزدیکی اش به انسان ها.
الهی، با این دوری که من از تو احساس می کنم، و این فاصله که با تو ایجاد کرده ام، چه قدر به من نزدیکی. چه مهربان خدایی! پس آن حجابی که میان من و تو فاصله و مانع شده است که احساس کنم من از تو دورم، چیست؟ خدایا، آن حجاب را به من نشان بده. منابع دیگر می گوید: آن حجاب، خودخواهی و خودخواهی و خودخواهی است. همان دردی که بشر در مقابل آن با سرافکندگی تمام به زانو در آمده است. که هم شرق و هم غرب، به آن معترف است که نتوانسته اند برای رفع آن، کاری انجام بدهند.
نتوانسته اند و نمی توانند، در صورتی که مشکل نیست - به اصطلاح - سهل الممتنع است. {بشر} از یک جهت می گوید آیا من به خودم تیراندازی کنم و خودم را تعدیل کنم؟ از آن طرف:
ورتو نگدازی عنایت های او - خود گدازد ای دلم مولای او(546)
{مولوی } می گوید: خودت را از صفات پلیدی هم چون؛ حسادت، بخل، جهل و... بگداز. بعد می گوید من را هم تعدیل کن، ولی بشر می گوید این دیگر امکان پذیر نیست و کار من نیست. آیا من به خودم هم تیراندازی کنم؟ می گوید: بلی، شما انسان ها یک من اعلی دارید که به خود طبیعی ات باید بگوید اجازه بده من زندگی ام را ادامه بدهم. یا در همان من، خود و شخصیت، حقیقتی وجود دارد که می تواند از خود بالا برود و آن خود را تحت تصرف قرار بدهد و بگوید درست راه بروید؛ همان گونه که من را انسان درک می کند، بدون این که در برابر آیینه بایستد و بدون یک نمود فیزیکی به آن نگاه کند. این درک من، سرمایه بزرگ و باعظمتی است. در همین جا بحث خودخواهی مطرح است، و عجیب هم این است.
البته نمی خواهم بگویم در این مورد چیزی ننوشته اند، بلکه پیرامون آن کار شده است، اما جدی به میدان نمی آیند. در واقع، جنبه حرفه ای و علمی آن بیشتر از این است که {به بشر} بگویند اول به درون خود رجوع کن، سپس صحبت کن. مثلا می گوید به من چه که برگسون و ابن سینا و... چه گفته اند؟ بسیار خوب، آن ها هم - چه شرقی و چه غربی - برای خودشان مطالب خیلی عالی گفته اند، اما من خودم باید بفهمم مطلب چیست. چیزی که می تواند شخصیت انسان را تعدیل کند، شناخت خود است که خود انسان باید بشناسد.
خود انسان با درون خودش انس بگیرد و آشنایی پیدا کند و آن را تعدیل نماید. در آن هنگام است که:
دل سرای توست پاکش دارم از آلودگی - کاندرین ویرانه مهمانی ندانم کیستی؟
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: برادر، به آن ها بگو امشب را به ما مهلت بدهند. بالاخره، شب هم به بامداد می رسید و تمام می شد. ساعت ها پشت سر هم، دقایق و ثانیه ها پشت سر هم می آمدند و به گذشته می خندیدند. اباعبدالله آن شب را می خواهد مهلت بگیرد، جریان چیست؟ آیا حادثه عوض خواهد شد؟
{یزیدیان } می خواستند مهلت ندهند، اگرچه شهادتین؛ اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله را هم می گفتند، ولی خون این مرد را می ریختند. اگر بر می گشتند، قرآن را هم خیلی با قرائت می خواندند.
1- جاؤوا برأسک یاابن بنت محمد - مترملا بدمائه ترمیلا
2- و کانما بک یاابن بنت محمد - قتلوا جهارا عامدین رسولا
3- قتلوک عطشانا و لما یرقبوا - فی قتلک التأویل و التنزیلا
4- ویکبرون بان قتلت و انما - قتلوا بک التکبیر و التهلیلا
1- ای پسر دختر پیغمبر، سر بریده تو را غلتیده به خون آوردند.
2- و گویی با این کارشان، پیامبری (یا پیامبراکرم صلی الله علیه وآله) را آشکارا و عمدا کشتند.
3- تو را با لب تشنه به قتل رساندند و در این باره، به ظاهر و باطن قرآن {که به رعایت حق اهل بیت سفارش می کند} توجهی نکردند.
4- آنان قتل تو را کار بزرگی می پندارند، و توجه ندارند که با کشتن تو، صلای تکبیر و تهلیل(547) را کشتند.(548)
لا اله الا الله را کشتند و با کشتن تو، الله اکبر هم می گفتند. واقعا خداوند، شاعر و سراینده اشعار مذکور را رحمت کند.
یک خودخواه بزرگ، و به دنبال او خودخواه ها، خواستند و خیال کردند که می توانند خدا را از افکار و درون انسان ها نفی کنند. آنان اشتباه کرده بودند و بلکه خداشناسی خداشناسان را شدیدتر کردند و نتیجه ای عکس آن چه که خیال می کردند گرفتند.
پروردگارا! خداوندا! تو را سوگند می دهیم به حقیقت حسین بن علی، تو را سوگند می دهیم به آن عظمتی که به این مرد انعام فرموده بودی، از دریافت تو، از توحیدی که به مقام شامخ تو داشت، از آن لطفی که به ابی عبدالله کرده ای و او را به آن مقام شامخ رسانده ای، شامل بندگان خودت بفرما. پروردگارا! جوانان ما را از این درس حسینی، موفق و پیروز بیرون بیاور. خدایا! پروردگارا! تو را قسم می دهیم به عظمتت و جلالتت، روز به روز ما را با حسین بن علی بیشتر آشنا بفرما. پروردگارا! خداوندا! ما را تا آخرین نفس ها از این درسی که حسین به بشریت داد، برخوردار بفرما.
آمین

آزادی حسینی

آیات قرآنی برای صبر و شکیبایی، امتیازات فوق العاده ای مطرح کرده است. سرگذشت بشر هم در تاریخ نشان می دهد که پیروزمندان تاریخ کسانی بودند که از نعمت بسیار بزرگ صبر و تحمل و متانت، در حد اعلا برخوردار بودند. صبر آنان به جهت علم به علل، علم به شرایط و توجه به این نکته بود که این طور نیست که هر کس با حق باشد، همان لحظه باید پیروز شود.
و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر(549)
و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کرده اند (سفارش کرده اند.)
ضمنا به همدیگر بفهمانید که واقعیت چنان نیست که هر وقت حق از آن کسی بود، یا حق در اختیار کسی بود، او می تواند آن را اجرا کند و می تواند آن را به جا بیاورد و از مردم برای احقاق حق استفاده کند.
درباره آیه مذکور، کمی تأمل کنید. این آیه را از زبان کسی می شنوید که صد در صد حق را با خودش می دید و صد در صد حق با او بود. اگر این انسان بزرگ (پیامبر صلی الله علیه وآله)، از بالاترین قله تاریخ به بشر نمی نگریست، این سخن و وحی از زبان او جاری نمی شد. و اگر این سخن حق نبود، به صورت وحی بر او نازل نمی شد. حق، با آرامش و صبر و شکیبایی همراه است. در جملاتی از نهج البلاغه هست که کسی که می خواهد میوه درختی را قبل از رسیدن بچیند، نتیجه نخواهد گرفت. شما در جریان امام حسین - در زمان معاویه - صبر و تحمل زیادی از امام می بینید. در حقیقت - همان طور که قبلا عرض کردم - این ها با مفاهیم جزئی قابل تفسیر نیست. این قدر صبر و شکیبایی که خود صبر را به شگفتی وامی دارد! حتی در زمان پدر یزید، شیعیانی از عراق به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند که اگر شما حرکت کنید و به عراق بیایید، ما از شما حمایت خواهیم کرد. حضرت فرمود: ما تعهدی بسته ایم که تا آن تعهد تمام نشود، حرکت نمی کنیم.
حسین رفتنی بود، هم چنین تمام پیامبران و اولیاءالله همه رفتند و باید هم بروند. آن چه که برای بشر از این اولیاءالله می ماند، همین جمله است: من تعهد کرده ام. والا فرض بفرمایید که امام حسین (علیه السلام) چند سال دیگر هم حکومت را به دست مبارکش می گرفت و در روی زمین عدالت را پر می فرمود، و همان گونه که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) در نظر داشت، اسلام را می گستراند. بالاخره، خود ایشان هم می رفتند، اما باز انسان است و اختیارش. باز انسان است و معرفتش. باز انسان است و آزمایش ها. بالاخره، جریان حسین همان طور که فرمود: اگر رفتیم و به پیروزی رسیدیم؛ نحمدالله علی ذلک، به خدا حمد خواهیم کرد، اگر هم {پیروزی میسر} نشد، به شهادت می رسیم. در هر حال، {نتیجه حرکت امام حسین } احدی الحسنیین بود. بالاخره، آن بزرگ، مانند سایر بزرگان و پیامبران می رفت، اما باز انسان بود و خواسته ها و تمایلات و چهره حیوانی او، و جریان حسین نمی توانست مردم را مجبورا در خِرد، دین و ایمان نگهدارد. از خود پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) که بالاتر نمی شد. ملاحظه کردید که آن همه نشانه های وحی را می دیدند و هیچ کس تردید نداشت که سخنان او، ساخت ریگزار {عربستان } نیست. فرهنگ آن ریگزار برای ما روشن است و با آن آشنا هستیم. عمده فرهنگ {آن مرز و بوم }اشعاری بود که از نظر لفظی خوب بود. شما دقت کنید به قصاید سبعه معلقه (هفت قصیده) که در دوره جاهلیت از کعبه آویزان کرده بودند، مثل؛ قفانبک من ذکری حبیب و منزل، و سایر قصاید که در مقابل یک قصیده متنبی، از نظر معنا و از نظر مطلب هیچ بود. آیا آن فرهنگ می توانست چنین چیزی را به وجود بیاورد؟ البته انسان برای توجیه خودش ممکن است بگوید بله، اما باید خودش را خیلی توجیه کند. باید خیلی در مقابل آفتاب بایستد و به آفتاب بگوید: تو تاریک هستی. بسیار خوب، اکنون نیز همان محیط و ریگزار وجود دارد و خیلی هم پیشرفت و ترقی کرده است، حتی قابل قیاس با آن زمان نیست. پس یک هزارم شخصیت محمد (صلی الله علیه وآله) را الان به ما بدهید، زیرا خیلی لازم داریم. هم اکنون تمام بشریت به انسانی {معادل } یک میلیونیوم پیامبراکرم نیاز دارد، تحویل بدهید. پس امام حسین (علیه السلام) صبر فرمود و شکیبایی کرد تا حادثه، درست منطق خودش را در نوردد. تاکنون چند قرن است که می گویند این قضیه درست بوده است؟ گذشت روزگاران نیز نتوانست کوچک ترین اشتباهی برای این حادثه اثبات کند، با این که این حادثه به ضرر خیلی ها بوده و هست و خواهد بود. آنان که می خواهند در این زندگانی با قدرت های محاسبه نشده زندگی کنند و یکه تازان میدان تنازع در بقا باشند، مسلما داستان حسین برای آن ها اسباب ناراحت کننده ای است که: عدالت وجود دارد. من می توانم یک مسأله و من می خواهم پس حق است مسأله ای دیگر، و خود حق نیز یک مسأله دیگر است. می خواهم شما مدار حق نیست.
این را داستان حسین می گوید. مسلم است که برای پوشاندن چنین حادثه ای، بارها خیلی ها دست به کار شده اند، اما نمی توان آن را پوشاند، زیرا جریان با یک مدیریت و صبر و محاسبه دقیق الهی انجام گرفته است.
این جریان به شب دهم رسید. فجمع الحسین (علیه السلام) اصحابه عند قرب المساء. حسین (علیه السلام) یاران خود را نزدیکی های شب جمع کرد.
قال علی بن حسین (علیه السلام): فدنوت منه لا سمع ما یقول لهم و انا اذ ذاک مریض فسمعت أبی یقول لاصحابه(550)
علی بن حسین (علیه السلام) فرمود: من خودم را به طرف پدرم نزدیک کردم که ببینم با آن ها چه صحبتی می کند. من بیمار بودم، ولی نزدیک شدم تا ببینم چه می گوید. دیدم پدرم به یارانش این طور می فرمود:
اثنی علی الله احسن الثناء و احمده علی السراء والضراء. اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده فاجعلنا من الشاکرین.(551)
من شکر و ثنای خداوندی را به جای می آورم (بهترین ثنا و شکر). ستایش او را می گویم برای هر شادی و اندوهی (برای هرگونه گشایش و گرفتاری). خداوندا، حمد تو را می گویم که ما را تکریم فرمودی به نبوت. ما را در دودمان پیغمبر قرار دادی. قرآن را بر ما تعلیم فرمودی. دین را بر ما تفهیم نمودی و برای ما گوش های شنوا، و چشم های بینا و دل های جوان (نیک) قرار دادی. اینک، در میان این همه بلا و خطر، از تو می خواهیم که ما را از بندگان شکرگزارت محسوب نمایی.
{امام حسین } نمی گوید من که خوب حرکت می کردم، حال این چه جریانی است که پیش آمده است!
این که این جریان، عظمت حسین را بالاتر از عظمت تاریخ اثبات کرده است، به همین علت است. اصلا مثل این که در عالی ترین موقعیت زندگی طبیعی، زندگی می کند. اثنی علی الله احسن الثناء. یعنی حالم خیلی خوب است و دنیا به مراد من و زندگی به مرام من است. اصلا من همین را می خواستم که باشد. معنای این گونه ستایش و این گونه سپاسگزاری چنین است. اثنی علی الله احسن الثناء. در ناگواری شکرگزارش هستم. در خوشی ها تسلیم محض هستم، برای خدا، به خدا و به بارگاه خدا. او با این جملات شروع کرد. دقت کنید که آن هفتاد و یک نفر در چهره ملکوتی {حسین } که هر لحظه بر شکوفایی اش افزوده می شد، چه می دیدند؟
اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا...
تو را حمد می گویم که ما را با نبوت اکرام فرمودی و قرآن را بر ما تعلیم دادی، و دین را بر ما تفهیم فرمودی، و به ما گوش و چشم (دیدگان) دادی که با این ها بفهمیم.
ایشان فقط پیرامون این که الان به طور جدی محاصره شده است، صحبت نمی کند، بلکه درست مثل این که - به اصطلاح - در یک حالت فارغ البال، در بزرگ ترین محفل دانش صحبت می کند، که ما چگونه باید با خدایمان ارتباط برقرار نموده و سپاسگزار او باشیم. هم چنین، یک تعلیم و تربیت در درجه بسیار عالی مطرح فرموده است. یعنی از آن کلمات که قاعدتا اطراف چنین شخص محاصره شده ای را - آن هم چه محاصره ناجوانمردانه ای - می گیرد و او دست و پای خویش را گم می کند، خبری نیست. خوب دقت کنید!
حتی به دشمنانش هم نمی گوید که شما کمی ببینید در آن طرف (ابدیت) چه خبر است؟ درست مثل این که یک درس الهیات را می خواهد شروع کند، صحبت کرده است.
پدر این پسر، علی بن ابی طالب بود. این پسر علی بود که در غوغای جنگ های صفین، یک سرباز خطاب به علی گفت:(552) یا امیرالمؤمنین یک سخنرانی درباره الهیات برای ما بفرمایید. بعضی از فرماندهان گفتند: مگر نمی بینی امیرالمؤمنین مشغول اداره جنگ هستند؟ الان که موقع این بحث نیست. حضرت فرمود: پس چرا به این جا آمده اید؟ بگویید مردم جمع شوند تا من چند کلمه صحبت کنم. در همان لحظه که سرها و دست ها می پرید و قطرات خون به زمین می ریخت، حضرت اوج می گیرد و سخنانی بیان می دارد.
خدایا، انسان چگونه اوج می گیرد که {در آن حال اوج }، برای او انگیزه ها از انگیزگی می افتد!؟ اصلا مثل این که با آن ها نیست. بعضی تواریخ دارد که به امیرالمؤمنین یک حل روحانی در صفین دست داد و فرمود مردم جمع شوند. فلما حشد الناس جمیعا قام خطیبا.(553) این مطلب را هم کافی و هم توحید صدوق رحمه الله دارد، که حضرت خطبه ای در آن جا فرمود. البته زمانی هم این جانب درباره آن خطبه کار می کردم.
همان طور که ابن ابی الحدید گفته است، ما هم بگوییم: ابراهیم خلیل چشمانت به چنین پسری روشن باد که اصلا انگار نه در جنگ است، و تو گویی همه پیامبران و تمام حکما نشسته اند و به علی بن ابی طالب می گویند: یا علی، برای ما درسی بگو، و او با کمال آرامش و فراغت سخن می گوید. این (حسین) پسر اوست که خدا را این گونه حمد و ثنا می کند. خدایا! پروردگارا! خودت ما را از درد کم ظرفیتی نجات بده. این کم ظرفیتی بد چیزی است. این هیجان ها، عجول بودن، شتابزدگی ها، کوچک بودن قلب و... در بسیاری از موارد، توفیقات را از دست ما می گیرد. حضرت فرمود: و جعلت لنا اسماعا و ابصارا. حق را خواهیم شنید و خواهیم نگریست. زیرا او به من دیده عطا کرده است. دقت بفرمایید، در این جا سایر نعمت های مادی را بیان نمی فرماید، با آن که آن ها هم نعمت اند، بلکه می گوید: ثنایش می گویم، که به من نعمت فهم داده است. گوش دارم که بشنوم، دیده دارم که ببینم، دل دارم که دریابم. صلوات الله علیک یا ابا عبدالله، واقعا برای چنین تعظیمی که امت بزرگی در طول این قرون و اعصار درباره تو داشته اند، شایسته ای. می گوید: ما خدا را سپاسگزاریم که به ما دیده داده، می بینیم، می شنویم و با قلبمان دریافت می کنیم. آیا این درس برای همیشه برای ما کافی نیست؟ اول عوامل را درنظر بگیرید. او می داند که فرزندانش فردا در چه اضطرابی هستند. می داند و می بیند، زیرا در مقابل چشمان اوست. او می داند که این از خدا بی خبران و ضد انسان ها چه وضعی را به وجود خواهند آورد. مسأله این نیست که بکشند و دست بردارند. آن ها هزاران نوع شماتت، نابخردی، نابکاری و شدیدترین شقاوت را نشان خواهند داد. با این حال، با آرامش کامل می گوید: خدایا! ما چه قدر شکرگزارت باشیم که به ما بینایی داده ای، به ما گوش داده ای، به ما قلب داده ای. فاجعلنا من الشاکرین، خدایا ما را از سپاسگزارانت قرار بده. نیایش او در آن هنگام با خدا این است که پروردگارا، در مقابل این سه نعمت بزرگ، که بزرگ ترین نعمت ها در انسان شدن انسان هاست، به ما لطف کن تا شاکر باشیم. سپس می فرماید:
اما بعد، فانی لا اعلم اصحابا اوفی و لا خیرا من اصحابی و لا اهل بیت ابرا و لا اوصل و لا افضل من اهل بیتی، فجزاکم الله عنی خیرا. الا و انی لا ظن یوما لنا من هؤلاء(554)
اما بعد، من سراغ ندارم، نمی دانم یارانی باوفاتر از یاران من، و یارانی بهتر از یاران من، اهل بیتی نیکوکارتر از اهل بیت من. خداوند از طرف من خودش به شما پاداش بدهد. آگاه باشید که گمان من آن است که روز سختی را با اینان دارم.
در آن هنگام، هفتاد و یک نفر هم نشسته اند و گوش می دهند، ولی روی آتش شعله ور و در یک حالت بسیار غیرعادی نشسته اند. در یک حالتی که نگاهشان نفوذ می کند و قرون و اعصار را کنار می زند. در مقابل خود، مردی را می بینند که مظلوم ترین فرد تاریخ است و می دانند که فردا چه خواهد شد.
الا و انی قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فی حل لیس علیکم منی ذمام و هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا و لیأخذ کل واحد منکم بید رجل من اهل بیتی و تفرقوا فی سواد هذا اللیل و ذرونی و هؤلاء القوم فانهم لا یریدون (یطلبون) غیری(555)
آگاه باشید! به همه شما اجازه دادم، اعلام می کنم، اذن دادم که همه شما برخیزید و بروید، بدون این که هیچ بیعتی از من بر شما باشد. شب فرا رسیده است، آن را غنیمت بشمارید و در تمام شب به راه ادامه دهید. هر یک از شما نیز دست مردی از خاندانم را بگیرید و در سیاهی شب متفرق گردید، و مرا با این قوم که جز مرا نمی خواهند، واگذارید.
از این کهسار و دشت بوی خون می آید. حرکت کنید و بروید. البته با این گونه آزادی که امام حسین (علیه السلام) به آنان داد، آیا شرعا می توانستند بلند شوند و بروند؟ بعضی ها می گویند آن {آزادی } فوق حقوقی بود. {در حقیقت }، قضیه، قضیه عشق بود. واقعا امام حسین (علیه السلام) کسی را در راه مجبور نکرد و این یکی از آن دلایل است، که امام حسین می دانست که بر اساس قاعده، پیروزی جسمانی و فیزیکی بسیار بعید است. این مطلب را بعضی از تحقیق کنندگان درباره امام حسین (علیه السلام) باید بدانند، والا ایشان به جمع آوری یاران و جمع آوری کمک ها می پرداخت. البته همان طور که عرض کردم، حرکات نشان می دهد که ایشان خیلی دقیق حرکت می کرد، مثل این که اصلا شهادتی در کار نبود. یعنی در مرز بین زندگی و مرگ حرکت می کرد، که آن حال برای ما قابل درک نیست. آن حال که چگونه زندگی و مرگ، علی السویه در مقابل این مرد بزرگ الهی مجسم بود. او این طور حرکت می کرد و دیدید چه قدر آماده بود. امشب اردویی ساخت، مثل این که لشکرش به مقدار آنان است. بعضی ها که دیده بودند، گفتند: تعجب آور بود که چگونه این نقشه را حضرت پیاده فرموده بود.
البته یک نقل تاریخی چنین است. مرحوم سید عبدالرزاق مقرم رحمه الله در نجف یک مقتل الحسین دارد. او درباره امشب (شب عاشورا) دو مسأله را چنین ذکر می کند:
1- امام حسین (علیه السلام) بنی اسد را که در همان حوالی بودند، صدا کرد. ان شاءالله اگر خدا قسمت کند و به کربلا بروید، از هیجده کیلومتری کربلا به آن طرف، قبیله بنی اسد مستقر هستند. ما با طلبه ها گاهی پیاده از نجف به کربلا می رفتیم و در طول مسیر، یک شب در آن جا اقامت می کردیم. خودشان هم می گویند که ما بنی اسد هستیم. حضرت بزرگان آنان را جمع کرد و گفت: شما در این جا نمانید. یا این جا را موقتا ترک کنید و بروید. بعضی ها می گویند امام حسین مقداری از زمین های آن جا را خرید و فرمود این جا را ترک کنید و بروید، زیرا اگر کسی در این مکان باشد و فردا صدای مرا بشنود و اجابت نکند، قطعا به آتش الهی گرفتار خواهد شد.
به خاطر دارم شبی که ما پیاده به سمت کربلا رفته بودیم، در همان منطقه، چند نفر از بنی اسد دور ما نشسته بودند. یکی از پیرمردها گفت: سودالله وجوههم...، خدا چهره های پدران ما را سیاه کند. حسین این سخن را به آنان گفت و آن ها بلند شدند و رفتند و او را تنها گذاشتند. برای ما هنوز این ننگ مانده است.
2- حبیب آمد و دید حضرت تنها در خیمه خودشان مشغول مناجات است. صبر کرد تا نماز ایشان تمام شد. عرض کرد، آیا اجازه می دهید که من در این نزدیکی ها نزد قبیله بنی اسد بروم، بلکه عده ای را بیاورم؟
حضرت فرمود: برو اختیار داری. او رفت و توانسته بود نود نفر را جمع آوری کند و بیاورد. اما در راه، با ابن ازرق که چهار صد نفر همراه داشت روبه رو شدند، و طی یک درگیری شدید، عده ای کشته و عده ای دیگر به محل خودشان برگشتند و حبیب تنها آمد. به حضرت سلام کرد و قضیه را عرض کرد. حضرت نگاهی به آسمان کرد و با صبر و آرامش فرمود: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
به هر حال، آن شب حضرت فرمود: من به همه شما اجازه دادم که بروید، من شما را حلال کردم و شما از طرف من تعهدی ندارید. این لیل (شب) است که پرده های تاریکش را به روی ما انداخته است. هر کسی از شما (هر مردی) دست یکی از این بچه ها را بگیرد و برود و در این سیاهی متفرق شوید تا خداوند به شما فرج بدهد. فانهم لا یریدون (یطلبون) غیری. این مردم فقط مرا می خواهند. و لو أصابونی لهوا عن طلب غیری. اگر مرا کشتند، دیگر به من مشغولند و با کسی کاری نخواهد داشت. و همان طور که شنیدید، هر کدام برخاستند و مطالبی را گفتند که معلوم شد مسأله، مسأله سیاهی لشکر نبود. مسأله، مسأله این که در معذورات قرار بگیرند و بگویند ما هم آمدیم، نبود. آنان که دنبال انگیزه های دنیا بودند، در میان راه رفتند.
آن ها دیگر باقی نماندند و در خدمت حضرت نبودند. و آنان که ایستادند، سخنان خود را گفتند. اگر کسی سخنان این انسان های تبدیل شده از مس به طلا را، به وسیله کیمیای روح حسین، تحلیل کند و بفهمد، خواهد فهمید که این علوم انسانی که امروز در مسیر انسان هاست، چه قدر انسان را کوچک کرده است.
آن ها (یاران حسین) در چه جاذبه ای قرار گرفته بودند که جواب حضرت را آن گونه بیان کردند؟ هیچ کدام حضرت سیدالشهدا را ترک نکردند و فردا به تمام معنا ایستادگی کردند. در جلسات گذشته نیز عرض کردم، حضرت خیلی اصرار فرمودند که امشب به ایشان مهلت بدهند. گفت: خدا می داند که من نماز را دوست دارم، بلکه امشب با ذکر یا حق و الله اکبر و با نماز، لحظات آخر عمرمان را سپری کنیم.
جوانان عزیز، این پیشتاز شما حسین است. یک شب مهلت گرفتن او فقط برای نماز بود، والا می دانست که آنان دست بردار نیستند. شاید اگر به فکر این بود که بالاخره قرار است کشته شود، می گفت هر چه زودتر بهتر. چون حتی فکرش هم ناراحت کننده بود. هم فکر بچه ها، هم فکر ناجوانمردی دشمن، ناراحت کننده بود. ذهن انسانی اگر به طور طبیعی به این ها فکر می کرد، ناراحت می شد. اگر طبیعی فکر می کرد، بدین جهت که روح در سطح بالا بود، روح خود را بالا می گرفت و این مسائل نمی توانست برای حضرت مسأله شود. آن شب را فقط برای نماز مهلت گرفت.
احساس می شود که بعضی از جوانان ما کمی در نماز مسامحه می کنند. یقین بدانید کسانی که ممکن است کاری برای این جامعه انجام بدهند، شما نمازگزاران هستید، زیرا کسی که با خدا تعهد ندارد، به هیچ انسانی تعهد ندارد. این را هم به شما عرض می کنم که اگر خدای ناخواسته در نماز مسامحه کنید، در حقیقت، در تعهد با خدا مسامحه کرده اید. آیا برای شما افتخار نیست که پیشوای شما حسین (علیه السلام) نمازگزار است؟ پیشوای شما علی بن ابی طالب (علیه السلام) نمازگزار است. پیشوای شما فاطمه زهرا (علیها السلام) نمازگزار است.
کسانی که خواستند برای بشر قدم بردارند، آن هایی بودند که با خدا ارتباط داشتند و چه ارتباطی بالاتر از نماز. ان شاءالله از همین امشب - و از آن احساساتی که ما می بینیم و خیلی عمیق است - نتیجه بگیریم که از راه حسین روانه و رهسپار بارگاه خدا شویم و به نماز اهمیت بدهیم. اگر به نماز اهمیت ندهیم، لا تقبل چیزی دیگر از ما قبول نمی شود. آیا این {سخن و درخواست حسین برای نماز} افتخار انسان نیست؟
در کتابی درباره عبادت چنین نوشته است:
معبد چیست؟ مقصود از مسجد، کلیسا و... معابدی است که بشر از آغاز تاریخ با دست خود ساخته و از آن جا به پرواز در آمده است. بشر آن ها را به عنوان معابد در روی زمین، برای خودش سکوی پرواز ساخته است. حال که گذار ما به معبد افتاد، جملاتی نیز درباره آن صحبت کنیم.
در معبد چه می کنند؟ در معبد نماز می گزارند. در معبد به چه کسی نماز می گزارند؟ به خدا و برای خدا، برای خدا نماز می گزارند چه معنا می دهد؟ احتیاج به اندیشه خیلی زیادی نیست که نماز عبارت است از:
رابطه برقرار کردن یک من بی نهایت کوچک با یک من بی نهایت بزرگ به نام خدا، آن هم با معرفت.(556)
در معبد این کار را انجام می دهند، که هم بیابان و هم گوشه خانه، هم مسجد، هم کارگاه و هم دانشگاه می تواند معبد شود. هر کجا می تواند معبد باشد. واقعا آیا ما فکر کرده ایم که وقتی خدا به ما می گوید با من رابطه برقرار کن، یعنی چه؟ چون ماه را به تاریکی دیده ایم. واقعا اگر خدا برای بشر مطرح بود و به او می گفتند می توانی با او ارتباط برقرار کنی، و اگر ما واقعا می دانستیم معنای این مطلب چیست، لحظات ما بوی ابدیت می داد. اما حیف که نمی دانیم. یا اگر می دانستیم که معنای این جمله چیست: کفالی فخرا ان اکون لک عبدا، چه افتخاری بالاتر از این که به انسان بگویند تو با خدا رابطه برقرار کن! پس سروکار ما با آن مربیان و معلمان است که با ما درباره خدا کمی صحبت کنند و ما را آن قدر به هجران خدا مبتلا نکنند. ما یک عشق ناآگاهی به خدا داریم که آفریننده ماست. عشق به خدایی داریم که حسین را در برابر ما گذاشته است. عشق به خدایی داریم که علی را برای ما به وجود آورده است. عشق به خدایی داریم که انسان هایی به وجود آورده، که هر یک، مساوی با تمام هستی است.
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار - تا ز گلزار جهان رسم خزان برخیزد
ما این ارتباط با خدا را کجا رها کنیم؟ ای عزیزان، عمر می گذرد و دو بار هم عمر نمی کنیم. یک وقت احساس می کنیم که عمر گذشت و دیگر برگشت پذیر نیست. نکند موقعی بیدار شویم که بگوییم:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
افسانه چیست که به پایان برسد؟ در آن موقع بگوییم از دست ما چه چیزی رفت؟ واقعا معلوم می شود که ارتباط با خدا برای ما مطرح نیست. در ذهن ما چه مفهومی نهفته است که ما را به خود جلب نمی کند؟
خدایا، ما را به سوی خودت جلب بفرما. خدایا، خودت ما را مورد عنایت قرار بده و عظمت نماز را برای ما قابل درک بفرما.
فردا در آن هیجان و جریان، ابوثمامه صائدی آمد و گفت: یا اباعبدالله، موقع اذان شده و آفتاب از نصف النهار گذشته است، خدمت شما نماز بخوانیم. البته بعضی ها می گویند خود حضرت اقدام فرموده بود.
به هر حال، امام حسین (علیه السلام) فرمود:
ذکرت الصلوه جعلک الله من المصلین
از نماز یاد کردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد.
حضرت به زهیربن قین و سعیدبن عبدالله حنفی دستور داد تا پیش روی او بایستند. سپس حضرت با نیمی از باقیمانده یارانش (به ترتیب نماز خوف) به نماز ایستاد. در این اثنا تیری به جانب حضرت پرتاب شد و سعیدبن عبدالله خود را در مسیر تیر قرار داد و آن را به جان خرید. به همین منوال خود را سپر تیرهای دشمن نمود تا آن که از پای در آمد و بر زمین افتاد.(557)
بار دیگر می خواهم عرض کنم که خداوند به شما جزای خیر بدهد. این چند شب واقعا با خلوص کار کردید. این فعالیت ها بی خلوص نمی شود و شوخی بردار نیست. امکان ندارد که این دل، آن قدر ارزان باشد که بگوییم این گریه ها، گریه ساختگی است. مسأله دل بالاتر از این حرف هاست.
تو همی گویی مرا دل نیز هست - دل فراز عرش باشد نی به پست
ولی باز در این روزها می بینیم که دل عرشی شما حرکت می کند و به هیجان در آمده است. اشک ها از دریای این دل موج می زند. از خدا و هم چنین از این شهید دار بقا و شهید راه انسانیت بخواهیم تا از خدا بخواهد که عشق و علاقه به نماز را در دل های ما بیافروزد.
خدایا! پروردگارا! این عزیزان را که واقعا می بینیم در عزای محبوب تو چگونه اخلاص دارند و آن را نشان می دهند، امشب با تو تعهد می کنند - من از طرف شما عرض می کنم و از طرف شما تعهد می کنم - خدایا تو را قسم می دهم به آن قطرات خون حسین، ان شاءالله این فرزندان عزیز ما نمازهای خود را ترک نکنند، خدایا آنان را موفق بفرما. خدا ان شاءالله به شما اجر بدهد، خدا به شما توفیق دهد. تعهد کردید، دیگر فراموش نفرمایید! پروردگارا! ما را با فلسفه وجودیمان آشنا بفرما. پروردگارا! ما را از این عبادتی که تفسیر شد و از آن عبادتی که در قرآن فرموده ای، محروم مفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را در این دنیا موفق بفرما تا زندگیمان بیهوده سپری نشود. پروردگارا! ما را در تعلیم فلسفه و هدف زندگی به جوانان، یاری بفرما.
پروردگارا! خودمان را عامل به گفتار خودمان قرار بده. خداوندا! پروردگارا! در این چند روز، چه از نظر احساسات پاک باری محبوب تو حسین (علیه السلام)، چه از نظر تفکرات و اندیشه ها درباره القاء مطالب و فکر درباره مطالب، لحظاتی را ما گذراندیم، آن لحظات را از همه ما قبول بفرما. پروردگارا! خداوندا! خودت وسایل درک و فهم و گردیدن جوانان را آماده بفرما. پروردگارا! ما را در مقابل جوانانمان شرمنده مفرما. یعنی در روز قیامت نشود که این ها واقعا گریبان ما را بگیرند و بگویند: ما که آماده بودیم، ما که می خواستیم بفهمیم، ما که می خواستیم درک بکنیم، ولی چرا نگفتید؟ خدایا! پروردگارا! وسایل را خودت لطف کن و آماده بفرما و دست همه ما را از دامان علی و آل علی (علیه السلام)، کوتاه مفرما.
آمین