امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

کرامت حسینی

حقیقت این است که ارزیابی و شناخت حادثه کربلا، که بر مبنای شخصیت فناناپذیر امام حسین (علیه السلام) به جریان افتاد، کار دشواری است. چون آن دوران دارای ابعاد مختلف و گوناگونی بود، از نظر سرگذشت ظهور اسلام که چگونه اسلام برای بشریت عرضه شد و برای بشر چه آورد، و چه شد که مفاهیم و ارزش ها دگرگون شد و یا دگرگون تفسیرش کردند تا به داستان کربلا منجر شد؟ شناخت همه این ها کار دشواری است. البته شما می دانید که اغلب - نه همه - کسانی که به نام جریان کربلا و به عنوان جریان حسین بن علی (علیه السلام)، دست به تألیف می زنند، مخصوصا درباره ارزش ها و اخلاق و معنویات، نمی خواهند خیلی به خودشان فشار بیاورند، زیرا باید با خودشان هم روبه رو شوند. آنان در ضمن کار، با این سؤال مواجه می شوند که اینک تو نویسنده که جریان را تفسیر می کنی، در چه حالی هستی؟ آیا حقیقتا تو با گفتار و کردار حسین توافق داری؟ برای چه می نویسی؟ آیا فقط حادثه را می خواهی یادداشت کنی؟ حادثه یادداشت شده است. شاید کارهایی که در این باره انجام شده است، بی شمار باشد. یعنی واقعا درباره داستان حسین بن علی (علیه السلام)، چه از نظر کتاب و چه از هر نظر، کارهایی که انجام شده است، شاید لا یحصی (غیر قابل شمارش) باشد.
ضمنا هر تاریخ اسلام را ببینید که با صدر اسلام سروکار داشته، قضیه حسین (علیه السلام) را نوشته است. که حالا خدا می داند این تواریخ دست اول یا دست دوم یا دست سوم آن چه قدر است. شمارش آن برای ما مشکل است، اما چرا آن گونه که باید، در این مسأله تحقیق و تجزیه و تحلیل نمی کنند؟ علل و شرایط آن را قبلا اشاره کرده ام:(510)
1- این است که نیاز به اطلاعات دارد. با سه، چهار کلمه این جا و آن جا دیدن، امکان پذیر نیست. حتی مقایسه هایی می خواهد. یک روشنگری و روشن بینی و روشن فکری درباره حوادث تاریخ می خواهد، تا بتوانند آن را مقایسه، تطبیق و زیرورو کنند.
2- در طول تاریخ داستانی مانند داستان حسین دیده نمی شود، که انسان را رویاروی خود قرار بدهد تا از خود بپرسد: تو در چه حالی هستی؟ در زمان وقوع حادثه، حسین بن علی (علیه السلام) در دوران میانسالی به سر می برد و حضرت پیر نشده بود. 57 یا 58 سال، حداکثر سنی است که برای آن حضرت معین شده است.
پس میانسال بود و با آن امکاناتی که می توانست با کمی انعطاف به دست بیاورد، حتی می توانست به خود امید هم بدهد، که بلی وقتی او از دنیا رفت، من خودم می توانم و می دانم چه کار کنم. این ها را چگونه بحث کنیم و واقعا چگونه این ها را ارزیابی کنیم؟ این موارد، کار و اخلاص، تقوا و سوز دل می خواهد.
زمانی در یک جلسه علمی، درباره یک کتاب صحبت شد. گفتند فلانی خیلی در این باره کار کرده و مثلا درباره شرح و تفسیر این کتاب، اطلاعاتش زیاد است. فلانی از جنبه ادبی غوغا کرده است. یکی از آقایان که آن جا بود، گفت: سوز و گداز او چه قدر بود؟ از این صحبت کنید که به این قضیه چه قدر ایمان داشت؟ بحث این است که این ها می گفتند به طور حرفه ای بحث کرده است. بسیار خوب، اگر تاریخ حسین را به طور حرفه ای بازگو کنیم، ما نمی توانیم نتیجه گیری کنیم که چرا چنین حادثه ای اتفاق افتاد؟ آن طور که شایسته و بایسته است، درباره حادثه حسین (علیه السلام) تحقیق نشده است، مخصوصا چون جنبه دینی و جنبه مذهبی دارد. به جهت عظمت قضیه، باید تا حال حداقل ده ها رساله دکترا در این باره نوشته شده باشد.
چون در حادثه حسین، مسائل روان شناسی، اخلاق، فلسفه، انسان شناسی، جامعه شناسی، تاریخ و... وجود دارد. تمام ابعاد انسانی را می توان در این حادثه، مورد تحلیل قرار داد. چرا {در این مورد} عقب نشینی می کنند؟ چرا نمی خواهند این داستان چهره خودش را درست نشان بدهد؟ آیا غیر از این است که اول گریبان خود ما را می گیرد؟ این یکی از انگیزه های خیلی مهم است که فقط به نقل حادثه می پردازند و مقداری احساسات شعری نیز به آن اضافه می کنند، سپس سر و ته قضیه را به هم می آورند. در صورتی که اگر کسی تحلیل کند و این مسأله را از تاریخ ادیان الهی پیگیری کند که ابراهیم به تنهایی یک امت بود، یعنی دنیا بود: و کان ابراهیم امه(511) دیگر به این مسأله دچار نمی شود که ای حسین، تو که در اقلیت بودی، صبر می کردی و اکثریت دور تو جمع می شد. دقت کنید، برای این مسأله از کجاها باید استفاده شود: از تنهایی ابراهیم، ابراهیم به تنهایی یک امت بود. آیا دنیا اشتباه می کند؟ بلی، دنیا هم اشتباه می کند. اگر کسی به این نکته دقت می کرد، شخصی مثل ابن خلدون نمی گفت که حسین در این قضیه توجه نداشت که نمی توانست در برابر شوکت یزید ایستادگی کند. نخیر، {حسین } کاملا می دانست و معنای هفتاد و دو نفر در مقابل سی - چهل هزار نفر را حدس می زد که این جا عراق است.
یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینی لا لاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
تبطل منکم کربلا بدم ولا - تبطل منی بالدموع الجاریه
أنست رزیتکم رزایانا التی - سلفت و حذنت الرزایا الاتیه
ماذا قطعن فراتهم حتی قضا - عطشا و غسل بالدماع القانیه
ورد الحسین الی العراق و ظنهم - ترکوا النفاق اذا العراق کماهی
البته آن زمان را می خواهیم بگوییم و اکنون درباره یک جامعه نمی خواهیم صددرصد ارزیابی بکنیم.
آن موقع این گونه بود. این ها درست چیزهایی هستند که برای نشان دادن چهره واقعی این حادثه بزرگ بی نظیر تاریخ، باید به آن ها توجه شود. آیا باید اشخاص دیگری این مسأله را مطرح کنند که این حادثه بی نظیر است، تا من مسلمان و شیعه هم به دنبال آن برود که عجب حادثه بی نظیری بود؟
اصلا جا دارد رشته ای برای بحث حسین و حسین شناسی دایر شود که خدا می داند چه قدر به این بشریت خدمت می شود. آیا می شود که در یک روز که محدود به ساعت های معینی است، فهرست تمام ارزش های انسانی و فهرست تمام ضد ارزش های انسانی، جنبه عملی پیدا کند؟ بلی، امکان دارد. آن را تفسیر کنید و ببینید آیا امکان دارد یا نه؟! این کار، کمی عشق و علاقه و سوز می خواهد. واقعیت این است که اگر این حادثه، جنبه دینی نداشت و یک شخصیت به عنوان یک انسان معمولی برای طرفداری از آزادی و عدالت پدید می آورد، آیا ده ها هزار کتاب درباره اش نمی نوشتند؟ بیچاره بشر در این باره حساسیت (آلرژی) دارد و هنوز هم خودش را فریب می دهد. حادثه، حادثه مذهبی است. نشان مذهب دارد و این را متوجه نیستند که اگر برای بشر قدمی برداشته شود - ای شرق، ای غرب - فقط از راه مذهب برداشته خواهد شد. چون فقط این ها هستند که برای بشریت حرف دارند. اجازه بدهید مطلبی را بگویم.
یکی از متفکران بسیار مشهور مغرب زمین (آلبر کامو) در تفکرات پوچی، صریحا می گوید:
تنها یک مسأله جدی وجود دارد که آن هم خودکشی است. به عبارت دیگر، آن چیست که زندگی را با ارزش می کند؟ جواب مذهبی این سؤال هنوز به قوت خود باقی است، ولی امروز کمتر به آن توجه می شود.(512)
می گوید فقط مذهب است که می تواند هدف زندگی را بگوید. اما بشر نمی شنود! معنای واقعی این منطق، مثل این است که کودکی با خاک آلوده به میکروب بازی می کند و ممکن است این میکروب، کشنده باشد و او را نابود کند، اما بچه گوش فرانمی دهد. آیا شما اگر این کودک را از بازی با خاک باز ندارید، قاتل این بچه نیستید؟ شما اگر حتی یک سیلی نازنینی هم به گونه او بنوازید و او را از بازی با خاک بر حذر دارید و بگویید من می خواهم جان تو را نجات دهم، آیا این نهی از خطر، جای اما دارد؟ او (آلبر کامو) صریحا می گوید، فقط مذهب است که این کار را خواهد کرد. بسیار خوب، ای نویسندگان جوامع بشری، حال که مذهب بالاترین شاهکار را نشان داده است، درباره آن بحث کنید که چه بوده است. مذهب چه نیرویی دارد که بگوید: هیهات مناالذله. که حتی اگر نام من (حسین) هم بعد از من در تاریخ باقی نماند، باز ایستادگی خواهم کرد. مقام و امثال آن چیست؟ آیا این اقدام دینی امام حسین (علیه السلام) در راه ارزش های انسانی، پوچ است؟
اصلا کار من (حسین)، حتی برای این هم نیست که بعد از من بگویند حسین این کار را کرد. آیا بشر با این درس تصفیه نمی شود؟ آیا بشر با این درس، در تاریخ واقعا پیشرفت نمی کند؟ با این درسی که حتی می شود بگوییم تراکم آن در 24 ساعت بوده، یا این که اگر بگوییم از شب تاسوعا، چهره خیلی جدی برای خودش پیدا کرد و همه حوادث جدی بود. همه حوادثی که برای کل بشریت می تواند آموزنده باشد، در چند ساعت رخ داد. یا این که از موقعی که حضرت از مدینه به مکه مشرف شد و بعد در ماه رجب سال شصت و یک هجری قمری راهی عراق شد. یعنی؛ رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذی القعده، ذی الحجه، محرم، باز در همین هفت ماه این حادثه بزرگ کامل شد.
{خطاب ما به امثال } جناب مولوی (ملای رومی) است، که گاهی از یک داستان کوچک درباره مثلا فلان شخص وارسته - که شاید از نظر تاریخ خیلی هم یقینی نباشد - حادثه ای را برداشته و با آن چه ها کرده، و چه تابلوهایی کشیده که شاید هم فقط برای آموزندگی، آن داستان را بیان کرده و پیرامون آن بحث کرده است، اما درباره حرکت امام حسین (علیه السلام) درست به میدان نیامده است.
داستانی که حسین بن علی (علیه السلام) فقط به زهیربن قین نگاه کرد و زهیر فقط به حسین بن علی نگاه کرد و از زندگی به طرف مرگ (شهادت) راه افتاد، حقیقت دارد. روان شناسانی که برای بهداشت روانی انسان ها کار می کنند، توجه کنند: آیا نمی توان درباره این ها بحث کرد که حسین با این نگاهش چه کار کرده و چه گفته است؟ یا چه صحبتی این چشم ها با هم داشتند و در این میان چه سخنی رد و بدل شده است؟ یک طرف قضیه کسی است که قبل از ملاقات خود با امام حسین، در مکتب دیگری بوده است. خودش هم می گوید که من از مکه بیرون آمدم و مدام چادرم را این طرف و آن طرف می زدم که در این مسیر با حسین روبه رو نشوم، چون می دانستم این گونه که می رود، شهید خواهد شد. بالاخره در جایی این دو، چادرشان به هم نزدیک شد و این جریان اتفاق افتاد. این موارد از نظر روحی، برای بشر ارمغان ها و بحث ها دارد که گاهی با تماشای دقیق یک چشم، می توان روح آن انسان را که در یک مرتبه بالا با روح همه انسان ها یکی است، مشاهده کرد. تحقیق و تفسیر این موارد، کار و اخلاص و پشتکار لازم دارد. در این سفرها تمام اخلاقیات و اصول انسانی دانه دانه پیاده می شود و از مسائلی است که باید واقعا بحث شود. باید مطرح شود که چگونه حسین بن علی (علیه السلام) مخصوصا بعد از قضیه حر - احساس کرد که قضیه از نظر طبیعی چه روندی را طی می کند. او از اول می دانست و چگونگی دانستن آن را هم عرض می کنم، که چگونه برای او یک ذره یأس به وجود نیامد، که آقا شما فقط هفتاد و دو نفر هستید و آن ها همه کشورهای اسلامی را علیه شما می توانند حرکت بدهند. در این جریان، ذره ای یأس در ایشان پیدا نشد، آیا ما نباید از این روحیه بحث کنیم؟
مخصوصا هرچه که به کربلا نزدیک تر می شدند، امام حسین (علیه السلام) احساس می فرمود که جریان از چه قرار است. ایشان تا شب عاشورا که می خواست اردوی خود را درست کند، یک اردو همانند اردوی صد هزار نفری {را تدارک و برنامه ریزی می کرد.} حتی این مطلب را هم نوشته اند که: یک نفر از یاران، حسین را دیده بود که حضرت دقیق و درست روی تدبیر نظامی، به این قضیه رسیدگی می کرد که خیمه ها و سنگر را چگونه قرار بدهد. این عمل یعنی چه؟ با این که احساس شده بود، سی هزار نفر با شمشیر برهنه جلو آمده اند. شب عاشورا در محاصره کامل بودند. امام حسین (علیه السلام) همان شب عاشورا، کار خود را دقیقا تنظیم فرموده است. آیا این حرکات دقیق و منظم، درس امید به شما نمی دهد؟ آیا به بشر نمی گوید که هرگز از عنایات خداوندی ناامید نباشید؟
و لا تقولن لشی انی فاعل ذلک غدا الا ان یشاء الله(513)
و در مورد چیزی مگوی که من آن را فردا انجام خواهم داد، مگر این که {بگویی } اگر خدا بخواهد.
شما وضعیت یک دقیقه بعد را نمی دانید و باید وظیفه تان را انجام دهید، والسلام. این وظیفه دقیقه قبلی، هرچه که می گوید، اگر برای دقیقه بعد هم ماندید، چنین است و باید آن را انجام بدهید. ای جوانان عزیز!
چه درسی بالاتر از این که حتی در یک مورد، حالت یأس و ضعف مدیریت در حضرت دیده نشد.
همان طور که قبلا اشاره ای کردم و الان هم عرض می کنم، امام حسین (علیه السلام) به علم امامت می دانست که شهید می شود، اما آیا به علم خدایی هم می دانست؟ در حالی که او فقط دارای علم امامت بود. یعنی با آن مقام و قداست بزرگ خود و به عنوان امامت، پشت پرده را می دانست که شهادت هست. اما در عین حال می دانست که؛
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(514)
خدا آن چه را بخواهد، محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
لذا، اگر کسی بگوید صبح {عاشورا} هم حتی هنوز حسین بن علی (علیه السلام) با علم خداوندی یقین نداشت که کار تمام است و باید کارش را درست انجام می داد، سخن او صحیح است. دوباره می گویم: حتی صبح، کارهای ایشان، دقیقا مثل این بود که اصلا می خواهد زندگی ابدی کند. عوامل و قراین حاکی از این است که ایشان در حال رفتن است و هر چه لحظات می گذرد، حسین بن علی (علیه السلام) به پل شهادت و به پل کوچ از این دنیای فانی نزدیک تر می شود. ایشان موقعی که می جنگیدند - البته راوی می گوید - من ندیدم کسی این تعداد از فرزندانش شهید شوند، یا این همه اطراف او را ناگواری بگیرد، ولی این قدر با حالت طراوت نفس برآرد و بجنگد. ما نظیر این را ندیده ام و دیده نشده است. چرا در این باره نمی توانند بحث کنند؟ زیرا در این جا مستقیما باید خدا مطرح شود. خدا که مطرح شد، دروغ باید از میان برود، چرا صاف و بی پرده صحبت نکنیم؟ واقعا در هر لحظه از داستان حسین، توحید دیده می شود. او عالم بود و می دانست که شهید خواهد شد، امام علم او، علم امامت بود. فقط خداوند علم مخزون دارد. علم مخزون یعنی چه؟ یعنی علم مخفی که حتی هیچ یک از پیغمبران هم از آن اطلاع ندارند. با همان علم مخزون است که؛ یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب.
محو و اثبات، دست اوست. خداوند هر لحظه می تواند قرار بدهد که نه:
ور بگیری کیت جست وجو کند - نقش با نقاش کی نیرو کند
آیا نقشه می تواند بگوید ای جناب نقاش! من می دانم که اکنون شکل من در این مجموعه این گونه قرار گرفته است؟ نقش چگونه می تواند نقاش را مخاطب قرار بدهد؟ به هر حال، باید سعی شود تا تمام جدیت تحلیل گران تاریخ، به این مواردی که گفته شد، مصروف شود. این یک نعمت بزرگ خداوندی است که ما داستانی را بار دیگر تجدیدنظر کنیم، و این داستان هم هر روز تازه و نو است.
شما داستان امام حسین (علیه السلام) را از آن آغاز که در مسجد برای آنان خبر آوردند که ولیدبن عتبه شما را خواسته است، در نظر بگیرید. حتی یکی از آن ها، خلاف منطق و قانون و اصل نیست. تمام حرکات حضرت، منظم و صحیح است. با آن سابقه ای که از نظر نسب داشته است؛
الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره. لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها. با آن نسب و با حسب، حرکت کرده و این حادثه به وجود آمده است. یک چیزی را ما می شنویم، چون زیاد هم شنیده ایم، و در حقیقت، زیاد شنیدن آن، حالت کنجکاوی را از انسان می گیرد.
علی بن محاربی می گوید: من از سپاهیان حر بودم و آخر از همه رسیدم و خیلی تشنه بودم. چون امام حسین (علیه السلام) تشنگی من و اسبم را دید فرمود: انخ الراویه(515). راویه به زبان ما، معنی مشک می دهد. (لذا منظور امام را نفهمیدم).
سپس فرمود: یا ابن الاخ انخ الجمل، ای برادر، شتر را بخوابان. من شتر را خواباندم. حضرت به یک مشک اشاره کرد و فرمود از آن بخور. می گوید از بس دستپاچه بودم، هر طور خواستم دهنه مشک را که از آن آب می آید پیدا کنم نمی توانستم.
می گوید: حسین بن علی (علیه السلام) کار مرا تماشا می کرد. چون دید ناتوانم، خودش بلند شد آمد و فرمود: اخنث السقاء. (یعنی دهانه مشک را برگردان، یا با دست فشار بده). علی بن طعان محاربی می گوید من باز هم نتوانستم و متوجه منظور ایشان نشدم، تا این که امام کمک کرد تا من آب بخورم.
در این کمک حضرت به علی بن طعان، چه چیزی مشاهده می کنید؟ حق حیات! حق حیات! حق ضروری و حق عمومی بشری. حسین می داند که الان در مغز او (علی بن طعان) چنین گنجانده و تلقین کرده اند که این مرد (حسین) باید کشته شود، و این جاهل هم تلقین را پذیرفته است. با این حال، آب را به او داد. این ها درس هایی است که در تمام لحظات حادثه حسین وجود دارد و چه حوادث متنوعی! اگر کسی بگوید فهرست و مجموعه تمام ارزش های تاریخ بشری از یک طرف، و فهرست ضد ارزش های بشری در طرف دیگر، در آن مدت معین بروز کرده است، جای تردید نیست. منتها، زمان کم است و انسان خیال می کند که حادثه، حادثه یک روز، دو روز است. کمیِ زمان را نگاه نکنید. لحظات گاهی بوی ابدیت می دهد، ولی متأسفانه، این لقمه های حرام، این زندگی ماشینی که بر انسان ها مسلط شده است، نیز کمی تفکرات و قحطی و خشکسالی اندیشه ها، نمی گذارد انسان در این باره فکر کند که قضیه چه بوده است. دو سلسله از مهم ترین سلسله های حکمرانان جوامع اسلامی یعنی؛ آل بویه و دیالمه، برای این که مردم را به دین اسلام بیاورند، اصلا شمشیر نکشیدند. فقط داستان حسین را در مقابل آنان می گذاشتند و می گفتند بخوانید. فقط و فقط این ها درباره داستان حسین با مردم صحبت داشتند. مردم هم می خواندند و می دیدند که اگر کسی به خدا تکیه نکند، آیا می تواند این حرکت را انجام دهد؟ آیا کسی که هوی و هوس خود را زیر پا نگذارد، می تواند این حرکت را انجام دهد؟ آیا کسی که بر بشریت مشرف نباشد، می تواند این کار را انجام دهد؟ آیا کسی که صبرش فوق صبرها نباشد، می تواند چنین کاری را انجام دهد؟ و تمام ادعای او، این بود: انی خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی رسول الله (صلی الله علیه وآله)، که تمامش هم اسلام بود. و این که انسان، کرامتی گران دارد، آن را پایمال نکنید، شعار هیهات مناالذله، از همان موقع پابرجا ماند. آن مقداری که در زیر این آفتاب فروزان برای دفاع از زندگی، جنازه ها در خون غلتیده است، تاریخ نشان می دهد اگر بیش از آن درباره دفاع از کرامت نباشد، کمتر نیست. حیثیت و شخصیت بسیار مهم است. همان گونه که شما نمی توانید زندگیتان را خرید و فروش کنید - آیا می توانید خرید و فروش کنید؟ آیا می توانید بگویید من می خواهم زندگی امروزم را به فلانی بفروشم - همان طور هم کرامت و شخصیت و حیثیت را نمی توان فروخت یا اسقاط کرد و نقل و انتقال داد. نمی توان گفت من می خواهم از حیثیت و شخصیتم دست بردارم.
مگر حیثیت و شخصیت، متعلق به توست که می خواهی از آن دست برداری؟ مگر و لقد کرمنا از آنِ توست؟
و لقد کرمنا بنی آدم(516)
ما فرزندان آدم را تکریم کردیم.
بی قدری ام نگر که به هیچم خرید و من - شرمنده ام هنوز خریدار خویش را
متأسفانه، بشر به یک چیزهایی فروخته می شود. شخصیت، وجدان، عقل (عقلی که هدر می رود)، تفکر، وجدان و... به ما می گوید، این همه نیروها با ما فقط یک حرف دارد:
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
آیا ما عرق جبین ریختیم و حیثیت انسانی را خریدیم؟ نخیر، رشد کردیم و یک وقت دیدیم، وجدان به ما می گوید: تو حیثیت و شرف داری. ما دیدیم، دین ما هم می گوید تو حیثیت و شرف داری. هم چنین روان شناسان، اخلاقیون و تمام وابستگان دنیا، به ما می گویند: انسان شرف دارد و نباید آن را بفروشد و ساقط کند، نباید آن را در مجرای سوداگری ها قرار بدهد. چنان که دیدیم، ما را جلوی تخته سیاه نگه داشتند و گفتند: بچه ها گوش کنید، بابا آب داد، و من هم فهمیدم. بعد هم 22 مساوی با چهار است. اما پیرامون این دو ضربدر دو، در مغز چه می گذرد که دوضربدر دو مساوی با چهار منعکس می شود؟ تاکنون فهمیده نشده است که عدد یعنی چه؟ همین اعداد دو، ده، یازده و...، را تعریف کرده اند، ولی هنوز مشخص نشده است که این 2 یعنی چه.
این فقط یک قدرت تجرید مغز است. مغز، صدها قدرت تجرید دارد، ولی آن را مجانی به دست بشر داده اند.
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
هر که او ارزان خرد ارزان دهد - گوهری طفلی به قرص نان دهد
اگر کودک گرسنه ای، گوهر گرانبهایی داشته باشد، یک قرص نان که به او بدهید، گوهر را به شما می دهد. یا یک توپ قشنگ و خوشرنگ به او بدهید، گوهر را به شما می دهد. چون قیمت و ارزش آن را نمی داند. حسین بن علی قیمت کرامت را به بشریت تفهیم نمود. یعنی تمام کیهان به این عظمت یک طرف، و شرافت و حیثیت و کرامت انسانی یک طرف. این درسی بود که واقعا حسین بن علی در این حادثه به بشریت داد. شما حداقل در این حادثه، ده ها و شاید صدها درس می توانید بخوانید. باز ما این را داریم که این هفتاد و یک نفر، در چهره حسین چه مطالعه ای می کردند؟ ان شاءالله در جلسات آینده بحث می کنم. همان طور که گفتم، بدین جهت که این مباحث برای ما تکرار شده است، اهمیت قضیه را نمی دانیم.
اگر به شما بگویند آیا قضیه عابس را شنیده اید؟ شما حسینی ها - که ان شاء الله خداوند همه شما را با حسین محشور کند - چه جوابی می دهید؟ فقط از آمدن و رفتن او می گویند و درون او را فاش نمی کنند.
عابس یکی از شجاع ترین مردان عراق و زاهد و عابد بود. او باید در قیافه ملکوتی حسین چه چیزی احساس کند که لباس خود را درآورد و برهنه به میدان بیاید؟ وقتی به او گفتند که ای عابس، اجننت؟ آیا دیوانه شدی؟ این سؤال از نظر انسان هایی که از معنا و ملکوت خبر ندارند، سؤالی منطقی است. به او گفتند: آیا می دانی در مقابلت چیست؟ شمشیر است! آیا می خواهی بدنت را گوشت شمشیر کنی؟ چرا زره نمی پوشی و حتی لباس هایت را کندی و برهنه به میدان آمدی؟ عابس فرمود: بلی، آن عقلی که شما را وادار کرده است تا در این موقعیت قرار بگیرید و در مقابل این مرد، چهره ضد بشری نشان بدهید، من آن عقل را ندارم و ضد آن عقل هستم. این جنون برای من، بالاتر از هزاران عقل است که شما را برای چند صباح دنیا، در مقابل این مرد بزرگ بشریت قرار داده است.
او ز شر عامه اندر خانه شد - او ز ننگ عاقلان دیوانه شد
از ننگ شما من دیوانه شدم. آیا شما عاقلید؟ این عقل است که شما دارید؟ ولی ای عزیزان، این را شما بدانید که معنی عقل، مانند معنای عشق، آزادی، عدالت و... ورشکستند. تعجب کرده اند که انسان دست از جان بشوید و {این گونه به میدان } بیاید. البته سن عابس را ما نمی دانیم که چه قدر بوده است، ولی جوانانی بودند که در بحبوحه جوانی، در راه حسین از جوانی خویش گذشتند. مسلما عقلی که از این دنیا، فقط آخور و علف می فهمد، نخواهد فهمید که مسأله چیست.
ای عابس، با چه اشخاصی صحبت می کنی؟ چرا جواب دادی؟ خدا رحمتت کند. مگر طرف مقابل تو که این سخن را بیان کرد، انسان بود که گفت: اجننت. اگر انسان بود که آن طرف (در لشکر یزید) نبود. خدا روحت را شاد و با حسینت محشور کند. این چه عاطفه ای بود که نخواست سؤالی بی جواب بماند!؟ آیا ناشی از همان جریان شب تاسوعا نبود؟ در شب تاسوعا، شمر برای ابوالفضل العباس (سلام الله علیه) و برادرانش که از طرف مادری در قبیله ای به هم می رسیدند، امان نامه ای آورده بود، و وقتی آنان را ندا داد، این ها خواستند جواب او را ندهند، اما حسین (علیه السلام) فرمود: جواب او را بدهید، اگرچه فاسق است.
ما {انسان ها هنوز} در ماقبل دبستان کار می کنیم. یکی از بزرگان، سخن خیلی زیبایی دارد. شاید این سخن مربوط به تولستوی باشد، می گوید:
بگویم در این موقع، {مثلا} در اوایل قرن بیستم، به کجا رسیدیم؟ ما آمدیم... بشر این همه قرون و اعصار آمده، و درِ دانشگاه زندگی را می زند، اما معلوم نیست در را درست به روی این انسان ها باز کنند. تازه می خواهیم به این انسان ها بگوییم، که زندگی چیست.
حضرت فرمود: اگرچه فاسق است، اما سلام او را پاسخ دهید. سلام چه کسی را؟ سلام شقی ترین مرد تاریخ (شمر)! یا اباعبدالله، مانند پدرت در روح انسان ها چه می دیدی؟ یا اباعبدالله، ای وارث حقیقی ابراهیم خلیل، ای وارث حقیقی موسی بن عمران، ای وارث حقیقی عیسی بن مریم، ای وارث محمد (صلی الله علیه وآله)، آیا این همان عینک بود که پدر تو علی برای شناخت انسان ها به چشم زده بود؟
خلاصه، به نظر می رسد واقعا دو عینک و دو مسأله است که این چه می گوید و آن هم چه می گوید.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور
تاکنون در کلاس حسین، درس هایی را خوانده اید. خدا گذشتگان ما را رحمت کند که ما را وارد این کلاس کرده اند. این اختیار با شماست و هر لحظه ممکن است شما به یک سؤال، یا به یک سلام، پاسخ درستی ندهید. آیا می دانید با عدم پاسخ شایسته، در روح و روان طرف مقابل چه می کنید؟ این یک درس کوچک اصلا به فکر نمی آید، که حضرت فرمود: اگرچه فاسق است، اما جوابش را بدهید.
اینک، آن کسانی که می خواهند بگویند دین در زندگی دنیوی مردم دخالت نکند، بفرمایید این را حذف کنید. به جای آن چه چیزی می خواهید جایگزین کنید؟ اختیار را به دست شما دادیم. اگر این انسانیت و این عظمت حذف شود، چه چیزی می خواهید به جای آن بگذارید؟ که بگوید حساب فسق و حتی حساب کفر به جای خود، و یک حساب دیگر هم داریم برای خود شرف انسانی، که آن هم به جای خود.
خداوند و لقد کرمنا بنی آدم، گفته است. خداوند و لقد کرمنا العرب، و لقد کرمنا العجم، یا و لقد کرمنا بنی هاشم نگفته است. قائله، همین قرآن است. لذا، برای همین قرآن است که {حسین }می گوید باید به قرآن عمل کرد. آیا دیدید من عمل کردم و سلام او را بدون پاسخ نگذاشتم؟
خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به آن عظمتی که این سرور شهیدان از خود در تاریخ به یادگار گذاشت، ما را در درس های کلاس این انسان الهی مردود مفرما.
پروردگارا! تو از دل های ما باخبری و ما واقعا می خواهیم در این ردیف حسینی باشیم و برای این که در این ردیف، نام نویسی ما به حقیقت بپیوندد، خودت ما را یاری و یاوری بفرما.
پروردگارا! خداوندا! همان گونه که گذشتگان ما، نیکان ما، این مدرسه را به ما معرفی کردند و دامان علی و آل علی را به دست ما سپردند، ما راموفق بفرما تا دامان علی و آل علی و حسین را به نسل آینده و به فرزندانمان بسپاریم.
آمین

فلسفه حسینی

با دقت کامل در سرگذشتی که داشته ایم، ظلم، با کمال شیوعی که در تاریخ داشته، نتایج خود را نشان داده است. ولی نیروی فعال زندگی به قدری قوی است که بشر به روی خود نمی آورد که این آفت و این نتایج سوء و عواقب وخیم از کجاست. گاهی می گوید علل محاسبه نشده بود. گاهی می گوید حوادث کذایی بود و می خواهد درست کند. در صورتی که اگر دقت کند، نتایج ظلم و ستم است که انسان ها در هر برهه ای از تاریخ مرتکب شده اند. تفسیر و توجیه، همیشه حقیقت را نمی پوشاند. آدم خیلی میل دارد تا حقیقت را بپوشاند. انسان خیلی زیبا فیلسوف می شود، چهره دانشمند و خیرخواهی به خود می گیرد، چهره های بسیار گوناگون حق به جانب به خود می گیرد که حقیقت را بپوشاند، ولی حقیقت خیلی تیزتر و تندتر از آن است که گوشش بدهکار توجیهات ما شود. اگر دقت کنید، بشر در تحقیق و تحلیل سقوط تمدن ها و فرهنگ ها خیلی سخن می گوید، که مثلا آن تمدن چرا ساقط شد و آن جامعه چرا رو به زوال رفت؟ با این که آن تمدن و جامعه، نیرومند و قوی بود، اقتضا نمی کرد که رو به زوال برود. {انسان ها} غالبا مسائلی را برای تفسیر پیش می آورند، اما با ظلم کاری ندارند. کمی دقت کنید:
و تلک القری اهلکناهم لما ظلموا(517)
و {مردم } آن شهرها چون بیدادگری کردند، هلاکشان کردیم.
وقی که نتایج کار پیش می آید، طبل و بوق و کرنا نمی زند که چون شما ظلم کردید، من هم نتیجه آن ظلم هستم که بروز کردم. اگر تفکر کسی این گونه باشد، خیلی عوام و بینواست. بینواست کسی که فکر کند، موقعی که عکس العمل یک ظلم و یک قبح می خواهد پیش بیاید، به انسان خبر می دهد که من نتیجه کار تو هستم. این اشعار مولوی خیلی معروف است:
چون کسی را خار در پایش خلد - پای خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همی جوید سرش - ور نیابد می کند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشوار یاب - خار در دل چون بود واده جواب
خار دل را گر بدیدی هر خسی - کی غمان را راه بودی بر کسی
کس به زیر دم خر خاری نهد - خر نداند دفع آن بر می جهد
خر نمی فهمد قضیه چیست؛
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد - جفته می انداخت صد جا زخم کرد
بر جهد آن خار محکم تر کند - عاقلی باید که خاری برکند
یکی از دوستان می گفت: من در یک شهر جلوی نانوایی سنگکی ایستاده بودم و می خواستم نان بگیرم.
پیر مردی ناگهان فریاد زد. معلوم شد، شخص جوانی یک سنگ بسیار داغ سنگک را روی دست او گذاشته است. پیرمرد فریاد زد، ولی بعدا خودش ساکت شد. سپس برگشت و گفت: چهل سال پیش من در همین مکان، به پشت دست پیرمردی از این ریگ های داغ گذاشته بودم!
در این باره خود شما چه می گویید؟ می گویید؛ دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد.(518)
بعضی اوقات از ما می پرسند آیا شما دلیلی خیلی مختصر برای اثبات خدا دارید؟ که این گردنده، گرداننده ای و این گله چوپانی دارد؟ خیلی روشن است. من عقیده ام این است و چنین به نظرم می آید که اگر کسی واقعا به طور صحیح، این قانون کنش - واکنش که سرتاسر تاریخ را فراگرفته است، بیان کند، احتیاجی به استدلال های فلسفی و علمی و ذوقی نیست، زیرا این قانون خیلی صریح است.
داستان دیگری هم عرض می کنم، زیرا از این دو - سه مثال منظور دارم. می خواهم این نکته برای جوان ترها قابل فهم باشد که در زندگانی، قانونی جاری است. همان قانونی که از پدرانشان شنیده اند که؛
دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. این سخن درست است.
می گویند در زمان های گذشته، والی شهر کرمان، یک نفر را به زندان انداخته بود. آن طور که می نویسند، فرد دستگیر شده، واقعا هم مجرم بوده است. البته در رابطه با جرم او نمی خواهیم ارزیابی کنیم.
این والی برای این که زندانی را ناراحت کند، بچه دوساله او را هم کنار پدرش جای داده بود. اگر شیر و غذا به او می دادند، به این بچه هم می دادند. کودک دو ساله بیمار شد و به تدریج وضع او خطرناک شد. مرد زندانی برای والی - یعنی استاندار آن زمان - پیغامی فرستاد و گفت حال این بچه خطرناک است. من پانصد تومان به شما می دهم و شما این بچه را از پیش من بر دارید که اگر این بچه خواست بمیرد، در مقابل چشمان من نباشد. والی در جواب گفت: این مملکت قانون دارد و من برای پانصد تومان، قانون مملکت را نمی شکنم! بالاخره، بچه در مقابل چشمان پدر مرد. چندی بعد، فرزند خود همان والی، که هم سن بچه زندانی بود بیمار می شود. والی به هر کاری اقدام می کند، به هر پزشکی مراجعه می کند و هر علاجی می کند، ولی فرزندش بهبود نمی یابد. نذر می کند که خدایا اگر این بچه من بهبود یابد، پانصد رأس گوسفند ذبح نموده و به فقرا و... می دهم. اما بچه او هم می میرد. والی یک دوست متدین به نام فضل علی (فضل الله) داشت که از او تقاضا می کند به ملاقاتش بیاید. وقتی ایشان می آید، والی به او می گوید: شما که درباره خدا، معاد و... می گویید، من در راه خدا پانصد گوسفند نذر کردم تا فرزندم بهبود یابد، اما او مرد. آن فرد متدین گفت: قربان، مملکت خدا قانون دارد و با پانصد گوسفند قانونش را نمی شکند. با توجه به این وقایع، واقعا چرا بشر این طور در غفلت به سر می برد؟
زمانی پیشنهاد کردم که این ماجراها و حوادث مربوط به قانون کنش - واکنش را جمع آوری کنیم. طبق محاسبات انجام شده، دو هزار جلد کتاب پانصد صفحه ای به دست می آمد. اگر درد بشر را دو هزار جلد کتاب چاره نکند، دیگر هیچ چیز چاره نخواهد کرد. با جمع آوری آن ها، دایره المعارفی از عمل ها و عکس العمل ها به دست خواهد آمد. از این که هرکس زده، بالاخره خورده است. یا اگر احسان و عنایت و محبتی کرده است، دقیقا عوض آن را به او داده اند. آخر، یک میلیون تصادف در یک نسل که امکان پذیر نیست. معلوم می شود اگر در نسل های دیگر هم بررسی شود، می توانیم چند صد میلیون حادثه را جمع آوری کنیم. آیا این ها در بشر انقلاب به وجود نمی آورد تا حواسش جمع باشد؟
فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا(519)
پس نباید در قتل زیاده روی کند، زیرا او {از طرف شرع } یاری شده است.
قرآن می فرماید: حتی کسی (اولیاء دم) که می خواهد از یک قاتل قصاص بگیرد، اسراف و اهانت نکند، اگرچه حق اوست و می خواهد قصاص کند، ولی؛ فلا یسرف فی القتل، نباید خشونت حیوانی به خرج بدهد.
بالاخره، این اولاد آدم (قاتل)، خطا و اشتباهی را مرتکب شده است.
در قضیه عمروبن عبدود - همان طور که می دانید - به علی گفت: چرا مرا نکشتی؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست و گفت:
چون خدو انداختی بر روی من - نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هوا - شرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریده ی کف مولیستی - آن حقی کرده من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکن - بر زجابه دوست سنگ دوست زن(520)
نقاش زبر دست تو خداست، مگر من تو را زنده کرده ام که تو را بکشم؟ چون اگر روی غضب و به خاطر این که به من آب دهان انداختی تو را بکشم، در این جا علی است که وارد میدان می شود {نه خدا}. حیات و موت فقط در دست خداست.
بر زجاجه دوست سنگ دوست زن. یعنی بر شیشه دوست که باید بشکند، سنگ خود دوست را باید زد.
من چه کسی هستم که آدم بکشم؟
پس مسأله کنش - واکنش، عمل و عکس العمل، فعل و رد فعل چیست؟ آیا با همین کار تمام می شود؟
نخیر، برای بشر فقط یک هشدار است که حواسش جمع باشد، زیرا پشت پرده خبرهاست. اصل جریان عدالت خداوندی در این جا نیست. مگر این دنیا ظرفیت این را دارد که عدالت خداوندی را تحمل کند؟ چه کار می خواهد بکند، وقتی خداوند خواست با عدالت رفتار فرماید؟ در مقابل این گذشت و فداکاری که حسین بن علی نشان داد، باید چه کار کند؟ آیا دنیا را به او بدهد؟ از آن جهت که دنیاست، برای او به اندازه یک بال مگس هم ارزش ندارد، و اگر وسیله ای برای ابدیت باشد، حتی یک دانه شن هم ارزشی مساوی ارزش کهکشان ها دارد. {مثلا} می خواهیم طبق عدالت خدا، به علی بن ابی طالب (علیه السلام) پاداش بدهیم. چه چیزی می خواهید به عنوان پاداش بدهید؟ پرتقال، سیب، قصر و... می خواهید بدهید؟ او تمام این ها را زیرپا گذاشته است که این قدر اوج گرفته است. آن چیزی که ترک آن موجب عظمت خود علی بود، نمی توان برای او پاداش قرار داد. این بیت را در شعر محتشم کاشانی رحمه الله می خوانیم:
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند - یک باره بر جریده رحمت قلم زنند
اکنون اگر بخواهیم قاتل امام حسین را در این دنیا مجازات کنیم، چه کار باید بکنیم؟ یک سنگ به طرف او بیندازیم یا او را بکشند؟ چند دقیقه رنج می کشد و تمام می شود. آیا این قضیه و ظلمی که جنبه بی نهایت دارد، تمام شدنی بود؟ از مقدار بالاتر رفته است. یک گرم، ده گرم، یک میلیون تن و میلیاردها سال نوری و... را کنار بگذارید؛ ظلم به روحی که ابدیت و همه چیز را در درون خود دارد، وارد شده است. زیرا همین روح که هم اکنون شما در این جا نشسته اید، آن گسترش حقیقی را باز می کند که شما می توانید برای ابد، مورد عنایت خداوند باشید. لذا، یک موجود و یک کالبد کوچک نیست.
واحد کالالف که بود؟ آن ولی - بلکه صد قرن است آن عبدالعلی(521)
ما رمِیتَ اذ رمِیتَ فتنه ای - صد هزاران خرمن اندر حفنه(522)ای(523)
مثلا فردی می گوید: ما امروز با یک آدم صحبت کردیم! با چه کسی صحبت کردی؟ با یک آدم! یک آدم آن جا نشسته بود! آدمی که قالب گیری های محیط، اجتماع و فرهنگ ها او را کوچک کرده، مخصوصا که خودش، خودش را کوچک کرده باشد، چون فقط کار او:
خور و خواب و خشم و شهوت، طرب است و عیش و عشرت - حیوان خبر ندارد ز مقام آدمیت
در ادامه نیز می گوید: بلی، جای شما خالی نشستیم و صحبت کردیم و نتیجه سخنان ما به این جا رسید و تمام شد؟! و شخصی هم که این جا نشسته است، می تواند در مغزش یک میلیون میلیارد اطلاع ثبت کند.
یا همان بچه ای که قرآن را حفظ کرده است، این نیرو نیز در درون مغز اوست. همان کودک چهار - پنج ساله که با چشمتان می بینید. تازه، غیر از این که فراگرفته، نیروی احضار آیات و... جزو قدرت اوست و در این کودک زنده شده است.(524) البته استثنایی است، ولی:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش
خشک ابری که شود ز آب تهی - ناید از وی صفت آبدهی
منسوب به میرداماد
او این نیرو را دارد که این طور شده و البته همه انسان ها دارند. شما خودتان هم اکنون درک بفرمایید.
آیا درک می کنید؟ البته در ساعاتی که مغزتان معتدل کار می کند، یعنی موقعی که مال دنیا ما را گرفتار نکرده است. یا موقعی که شهوات، هوی و هوس ها، خودخواهی ها، در مقابل دیدگان ما پرده نینداخته است، دقت کنید و ببینید آیا در آن هنگام شما راضی هستید که بگویند حیات شما در این دنیا قیچی شده و زندگی شما در این 73 سال یا 75 یا 85 سال و یا 100 سال تمام می شود؟ نه از عوارض روزگار، بلکه از درون خود بپرسید که آیا زندگی ما در این دنیا تمام شدنی است؟ شما هر لحظه که بخواهید، می توانید بی نهایت را در درون خودتان درک کنید، و این بی نهایت، تخیلی نیست. خلقتم للبقاء لا للفناء. شما برای ابدیت آفریده شده اید نه برای فنا. آیا باید سرمایه ابدی داشته باشید، یا نه؟ همان سرمایه ابدی است که اگر یک ظلم بی نهایت واقع شود، آن جا می تواند و باید انتقام بی نهایت ببیند. - کنش، واکنش - یک سیلی هم باید زد.
و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده(525)
کسی که به بندگان خدا ستم بورزد، خداست انتقام گیرنده {در روز قیامت }.
اگر در مقابل یک سیلی، یک سیلی بزنی، جنبه حقوقی ات تکمیل است.
فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم(526)
پس هر کسی بر شما تعدی کرد، همان گونه که بر شما تعدی کرده، بر او تعدی کنید.
کسی که به شما تجاوز کرد، همین تجاوز و مثل آن را در این جا به او برگردانید. تا او جرأت نکند یک سیلی دیگر هم بزند.
و لکم فی القصاص حیات یا اولی الالباب(527)
و برای شما در قصاص، زندگانی است، ای خردمندان.
مثلا کسی از بستگان شما کشته شده است. شما که ولی دم هستید، می توانید قصاص یا عفو کنید، یا دیه بگیرید. اما جواب این تابلوی شکسته را چه کسی باید بدهد؟ از بین رفتن این نهال باغ خداوندی را که تمام هستی در به وجود آمدن آن شرکت داشته است، غیر از خدا چه کسی می فهمد؟ لذا، می فرماید اگر کسی به بندگان خدا ستم بورزد، خصم او در روز قیامت خداست. به عنوان مثال؛
تابلویی را تصور کنید که گران بهاترین تابلوی نقاشی است و فرض کنید گران بهاتر از آن تابلو نداشته باشیم. روی یک مقوا هم کشیده شده است. و شخصی را هم در نظر بگیرید که {از این نقاشی } فقط چند نوع رنگ و چند نوع شکل می بیند. حال، اگر همان شخص، مقوا و کاغذ را پاره کرد. از بین رفتن اثر آن نقاش چیره دستی که شاید زحمات او سال ها طول کشیده و تمام موجودیت او در آن نقاشی خلاصه شده، هم چنین تمام نبوغ او در آن پیاده شده و تمام عظمت او در آن دیده شده است، برای نقاش چگونه خواهد بود؟ آیا کافی است که یک مقوا به او بدهیم و بگوییم عین آن را مجددا نقاشی کند؟ چون او این اثر هنری را کشیده و به وجود آورده است، شما هم به تعداد صد نقاشی بکشید و چاپ کنید. مجبوریم که بگوییم، خجل و شرمنده ایم ها. یک ها هم به آن بچسبانیم. ان شاءالله که شما می بخشیدها! چه چیزی را ببخشم؟ موجودیت و جلوه گاه نبوغ هنری او در آن اثر بوده است. لذا، در این جمله امیرالمؤمنین (علیه السلام) دقت کنید: و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده، کسی که به بندگان خدا ستم کند، خداست انتقام گیرنده {در روز قیامت }.
اگر خدا با یک انسان روی انتقام از او خصومت کند، چه انتقامی می خواهد بگیرد؟ این یک مشت خاک و ای گِل پاره، چه انتقامی از تو باید گرفته شود؟ در مقابل او، بی نهایت کیهان را تصور کنید، آیا بی نهایت کیهان در مقابل خدا مطرح است؟ اگر یک عدد 2 برای مغز بی نهایت فعال شما مطرح باشد، تمام کیهان برای خداوند مطرح است. برای شما که میلیاردها میلیارد بی نهایت 2 می توانید ایجاد کنید و چیزی هم تکان نخورد و سنگینی هم احساس نکنید و حتی انرژی هم صرف نشود. البته مولوی چنین تشبیهی را می گوید:
ای برون از وهم و قال و قیل من - خاک بر فرق من و تمثیل من(528)
متحد نقشی ندارد این سرا - تا که مثلی وانمایم من تو را
هم مثال ناقصی دست آورم - تا ز حیرانی خرد را واخرم(529)
لذا، وقتی یک انسان مظلوم واقع می شود، آن هم به شدت ظلمی که بر حسین بن علی (علیه السلام) وارد شد، تمام این جریان را، و پایین تر از این جریان را ببینید. دقت کنید و ببینید آیا باز برای معاد هم دلیل می خواهید که باید پشت سر این روزها، روز دیگری هم باشد؟ آیا استدلالی بالاتر از این نیاز است؟ این را باید از درون و از وجدان بپرسید، یا این که ممکن است محاسبات و معاملات ریاضی، قدرت ارائه آن را نداشته باشد، اما فطرت پاک و وجدان پاک شما می گوید:
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
آیا فطرت چنین نمی گوید؟ پس بحث این است که خدا برای هشدار مردم، مختصر نمونه ای به عنوان کنش و واکنش، عمل و عکس العمل قرار می دهد که حواس انسان جمع باشد. مواظب باشید که در این بی خبری شما، خبرها و چیزها وجود دارد. ولی این را می دانید اشخاصی هستند که اگر سرتاپای عمر آنان کنش واکنش، عمل و عکس العمل باشد، اعتنا نمی کنند. گاهی مستی هم وقاحت دارد. مست خیلی وقیح می شود، ولی برای یک انسان، یک دانه الف، یا یک قانون کنش واکنش کافی است.
دل گفت مرا علم لدنی هوس است - تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر هیچ مگوی - در خانه اگر کس است یک حرف بس است
اگر یک مورد کنش واکنش درست تحلیل شود، برای یک عمر بیداری انسان کافی است، ولی بعضی ها مدام می بینند و مشاهده می کنند، {اما می گویند ان شاءالله بز بود}. خدایا، خودخواهی چه بیماری است که برای انسان این قدر غفلت می آورد و آدمی مدام می گوید: ان شاءالله بز بود! آیا بازی به این درازی! به قول مثل خودمان که مثل خیلی خوبی هم است و در شعر نظامی گنجوی هم آمده است:
تا مایه طبع ها سرشتند - ما را ورقی دگر نوشتند
کار من و تو بدین درازی - کوتاه کنم که نیست بازی
از این جا شما احساس کنید که داستان حسین چه قدر حقایق را به بشریت آموخت. اولا کسانی که اقدام به این کار کردند، نسل آنان در همان سال های اول قطع شد و به کلی از بین رفتند. این از نظر جسمانی که از آن ها باقی نماندند. مخصوصا که امام حسین در روز عاشورا فقط سکوت نکرد، بلکه نفرین هم کرد.
فرمود: خدایا تو می دانی که خود این ها مرا به این جا آوردند، من که با این ها کاری نداشتم. تو که می دانی من، نه حلالی را حرام و نه حرامی را حلال کردم. حسین دید که یاران او همه رفتند، تمام یارانی که برای هر کدام - مخصوصا از آن ساعاتی که در جاذبیت کمال مطلق از مسیر حسین قرار گرفته بودند - دنیا معنای دیگری پیدا کرده بود، که درک آن بر ما مشکل است.
حسین بن علی دست های خود را رو به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، هیچ وقت کلمه این ها را جمع نکن. از آنان می پرسید که آیا در روی زمین، پسر پیغمبری غیر از من برای شما هست؟ من چه کرده ام؟ از من چه می خواهید؟ اگر نمی خواهید، من همین حالا بر می گردم و به جایی می روم تا ببینم که کار مسلمانان به کجا می رسد. آن ها این قدر متوجه نبودند که از چنین مردی در آن مرز تعالی روحی، بیعت توقع نمی شود. بیعت او با باطل، به معنای نابودی تمام بشریت بود. این جا بحث یک انسان کامل، یا یک انسان ناقص نیست، اصلا بحث شخصی نیست، بلکه دو جریان بزرگ بشری در مقابل هم قرار گرفته بودند: شر مطلق در مقابل خیر مطلق. آن وقت، خیر مطلق چه بگوید؟ آیا بگوید: ما بنا شد با شر مطلق توافق کنیم؟
چنین امری امکان پذیر نیست. این نکته را هم درباره این حوادث بزرگ تاریخ در نظر بگیرید، که گاهی مردان بافضیلت و زنان بافضیلت از این دنیا می روند و توقعی ندارند که اعمال خوبشان در این دنیا پاداش داده شود. آنان فقط برای فضیلت، عاشقانه حرکت می کنند، و الحمدلله کاروان بشر پر از امثال آنان است. به قول مولوی:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر - گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
اشخاص با فضیلت در این کاروان هستند و اگر معاد نباشد، این ها به کجا می روند؟ من از بعضی از بزرگان و فیلسوفان نیز همین مطلب را دیدم که می گویند: ما برای راهی شدن به بارگاه خدا، از این راه هم می توانیم برویم. تاریخ بشر پر از انسان های بافضیلتی است که تمام کارشان را بدون توقع پاداش، حتی با تحمل شدیدترین مصیبت ها انجام داده اند.
آیا توجه فرمودید که استدلال ما چه شد؟ فردی می گوید که من تکلیفی احساس می کنم و بدون توقع پاداش و با تحمل هزاران زحمت، تکلیف خود را انجام می دهد. حتی شاید انسانی هم در خاطر نخواهد داشت که چنین شخصی بود که چنین کاری کرد. امام حسین (علیه السلام) حتی توقع هم نداشت که بعد از مرگش، نامی از او در روی زمین باقی بماند. آیا این نمونه ها به ما نمی گویند که قطعا روز دیگری به نام معاد و آغاز ابدیت وجود دارد؟ باید ما این معنی را در تحلیل های تاریخی و نتایج حرکت امام حسین (علیه السلام) و نتایج نهضت این شهید راه حق حقیقت و این مسافر دار بقا و این معلم بزرگ انسانیت بیابیم. این را که یکی از دلایل ثبوت معاد است، باید بدانیم، که ای بشر حواست جمع باشد! این قضیه این جا تمام نمی شود.
هم چنین، توجه داشته باشید که تحمل آن همه مصیبت ها، با الگوهای دنیا همگون نیست. باید یک چیزی در کار باشد. یک دفعه، این است که مثلا کسی لباس انسان را می گیرد و او هم یک سیلی به او می زند، یا بداند که اهانت می کند. یک دفعه هم، چنین است که نمونه تمام مصیبت های دنیا را در چند ساعت بر انسان وارد کنند، اما باز ایستادگی کند و هیچ گونه هم لب به شکوه نگشاید، الله اکبر! خدایا، بعضی از افراد بشر چه قدر کوچک هستند و بشر چه قدر می تواند بزرگ باشد. گاهی مشاهده می کنید که یک نفر زخم خورده است و با ناراحتی می گوید: ما هم نفهمیدیم عدالت خدا چیست؟! ای بینوا انسان! به راستی وقتی انسان کوچک می شود، چه قدر کوچک می شود! شخصی، دو الی سه هزار تومان ضرر خورده، یا دو صفرِ بانکی اش کم شده است، ولی متأسفانه درباره عدالت خدا به شک می افتد. بعضی اوقات به ما می گویند، عدالت خدا را اثبات کنید. می پرسیم چه اتفاقی افتاده است؟ می گوید فرزندم مریض است و نمی دانم چه شده! و سخنان تردیدآمیز می گوید. یکی هم حسین بن علی می شود که مصیبت های تمام تاریخ، در ده الی بیست ساعت بر او فاش شده است، اما باز هم در بامداد روز عاشورا چنین دعا می کند:
اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجائی فی کل شده، و انت لی فی کل امر نزل بی ثقه و عده. کم من کرب یضعف عنه الفؤاد و تقل فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق، و یشمت به العدو، و انزلته بک و شکوته الیک رغبه منی الیک عمن سواک، ففرجته و کشفته، فانت ولی کل نعمه، و صاحب کل حسنه، و منتهی کل رغبه(530)
خدایا! در اندوهی تو تکیه گاه منی، و در هر سختی تو امید منی، و در هر مشکلی که برایم پیش بیاید، مورد اعتماد و آماده کننده ساز و برگ منی. چه بسا اندوهی که دل ها در آن سست شود، تدبیر در آن اندک شود، دوست در آن خوار گردد و دشمن در آن شاد شود که من آن را به بارگاه تو آوردم و شکوه آن را پیش تو کردم، به خاطر آن که به جز تو دیده بربستم، و تو آن اندوه را از من برطرف نموده و برداشتی.
پس تویی صاحب اختیار هر نعمت و دارنده هر نیکی و پایان هر آرزو و امیدی.
اللهم انت ثقتی... چه مناجات عجیبی که هم شب عاشورا و هم روز عاشورا امام حسین داشته است.
آدمی واقعا مبهوت می ماند که: خدایا، پروردگارا، تو به این انسان چه سرمایه ها دادی!
از خداوند متعال توفیق می خواهیم و مسألت می داریم که از درس های حسینی، ما را برخوردار بفرماید. خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به راز بزرگی که در نهاد بزرگان بندگانت قرار دادی و از آن ها چنین آثار بزرگی به ما نشان دادی، درون ما را در طول عمر تصفیه بفرما. خداوندا! پروردگارا! خودت ما را از صفات نابود کننده مانند حسد، بخل و انواع و اشکال خودخواهی ها دور بفرما. پروردگارا! به جوانان دوران ما عنایت فرما که آینده را برای خودشان آماده کنند. پروردگارا! ما را از عهده تربیت جوانانمان برآور.
آمین

راز و نیاز حسینی

کوشش ما در این چند جلسه، این بود که کلماتی درباره ارزیابی حادثه شهادت حسین مطرح شود.
اگرچه این ارزیابی واقعا با این سخنان تمام شدنی نیست، چنان که ارزش های بشری و ارزش های جان آدمی تمام شدنی نیست. اگر سال ها درباره این پدیده بزرگ و این قهرمان قهرمانان، حسین بن علی (علیه السلام) بحث کنیم، مسلم است که از عهده آن بر نمی آییم.
من بر آن بودم که در یکی از این جلسات برای ارائه این شخصیت بزرگ الهی، از نیایش آن بزرگوار در صحرای عرفات بهره برداری کنیم. چون در این نیایش، امام حسین (علیه السلام) رابطه خود را با خدا به طرز خیلی شگفت انگیزی بیان کرده است، و این که در مسیر این حادثه بزرگ الله الله می گفت، حق می گفت. باید بدانیم که در درون این بزرگوار، درباره خدا چه چیزی نهفته بود. اگر شدت حادثه صدها بار از این هم بیشتر بود، همان {حسین } بود که بود. حقه مهر بدان نام و نشان است که بود. یعنی به آن مطلق رسیده بود.
در رابطه با مطلق می توان گفت: عشق، ایمان و اشتیاق گاهی از انگیزه های زودگذر است. انسان یک شی ء زیبا می بیند و به آن علاقه مند می شود. بعدا زیباترها می آیند و علاقه اش را از آن می برد. یا بعدها نوساناتی در زندگی پیش می آید و اصلا زیبایی برای او مطرح نمی شود. البته این مسأله ای موقت است و انگیزه های محدود دارد. علم هم همین طور، گاهی واقعا مورد علاقه و اشتیاق یک انسان عالم است، بعد وقتی او به مقامی و به اصطلاح به آن چه که می خواست - مال و منال دنیا و شهرت - رسید، دیگر برای او علم و... معنا ندارد. در این مورد نمی گویند که برای او علم و زیبایی ها (زیبایی های معقول) به طور مطلق مطرح شده است. اما برای عده ای، علم و زیبایی به طور مطلق مطرح می شود. زیبایی های معقول، کوتاه ترین راه به سوی خداست، که ما از زیبایی های محسوس به سوی زیبایی مطلق حرکت می کنیم. در مورد حسین بن علی باید دید در درون این مرد چه چیزی نهفته بود، که اگر حادثه صدها بار هم تندتر از این می شد، برای او هیچ فرقی نمی کرد.
یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاه الدنیا و فی الآخره(531)
خدا کسانی را که ایمان آورده اند، در زندگی دنیا و آخرت با سخن استوار، ثابت می گرداند.
امام حسین (علیه السلام) به آن قول ثابت رسیده بود. نه فقط از اجدادش عبدالمطلب و ابوطالب و پدرش علی بن ابی طالب، بلکه با تحمل مصائب دنیا و با تحمل و به دست آوردن امتیاز، به آن قول ثابت رسید، که: من زندگی با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگی نمی بینم. این زندگی را مثل هلاکت می بینم. زندگی چهره مطلقی به او نشان داده بود که چگونه باید در این دنیا مصرف شود، و این سرمایه را چگونه باید مورد استفاده قرار داد. آیا این سرمایه با بلی برای چند صباح دنیا سازگار است؟ آیا این کرامت و شرف که خدا به انسان ها داده است؛ و لقد کرمنا بنی آدم(532)، قابل خرید و فروش و نقل و انتقال است؟ آیا مالکیت آدمی بر شرف(533) و حیثیت، مثل مالکیت او بر این کتاب یا بر این مداد است که بگوید آن را می خواهم بفروشم؟ ابدا نمی تواند، زیرا مالکیت حقوقی نیست. حکم و مافوق حقوق ها و قوانین قراردادی است. شما حق ندارید اجازه دهید تا به شما یک میلیاردم اهانت شود. حق ندارید، زیرا از آنِ شما Dignityنیست. من به خود نیامده ام این جا. همین طور هم ارزش من با خود من نبوده است، که من درباره اش بتوانم {باری به هر جهت } فکری بکنم. حسین به آن قول مطلق رسیده بود.
اکنون چند کلمه از درس نیایش های امام حسین را می خوانیم و ببینیم که با آن خداشناسی که برای امام حسین مطرح شده بود، نه فقط این حادثه برایش چیزی نبود، بلکه حضرت زینب هم زیبایی این حادثه را می دید. یزید به حضرت زینب گفت: دیدی به برادرت چه کردند؟ زینب گفت: ما رأینا (رأیت) الا جمیلا.
حضرت زینب نمی فرماید: ما رأینا (رأیت) الا صحیحا. به رغم تو، ماکیاولی صفت و پیش از وقت ماکیاولی جلو افتاده، کار درستی بود. اصلا خیلی زیبا بود. ما باید درباره زیبایی چه تصوری داشته باشیم که قطعه قطعه شدن اعضای یک عده پاکان اولاد آدم، این گونه زیبا جلوه کند؟ ما از زیبایی چه چیزی باید در نظر داشته باشیم که آن همه مصائب و شداید را زیبا بدانیم. زیبا یعنی چه؟ یعنی حادثه حسین، جمال هم داشت، فقط جلال نیست. فقط بزرگی حادثه نیست، بلکه خیلی به جا بود. ما رأینا (رأیت) الا جمیلا. منتها، طرف مقابل مست است و نمی فهمد جمیل یعنی چه؟ خود خواهی چنان مستشان کرده بود که نمی فهمیدند. مسأله را مطرح می کردند، اما نمی فهمیدند جواب چیست. اگر از اول، آماده گیرندگی آن جواب بودند، اصلا به این کار دست نمی یازیدند. حضرت این دعا را در صحرای عرفات بیان کرده و با خدای خود صحبت کرده است. قرن هاست که پدران ما می نشینند و حسین، حسین می گویند، الان هم نوبت به ما رسیده است، و همین طور قرن ها ادامه پیدا خواهد کرد، زیرا:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق - ثبت است در جریده عالم دوام ما
امام حسین (علیه السلام) می فرماید:
الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء(534)
ای خدای من، اختلاف تدبیر و سرعت در هم پیچیدن سرنوشت ها با مشیت پیروز تو، بندگان عارفت را از تکیه به عطای موجود و از نومیدی در ناگواری ها باز می دارد.
زیرا؛
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(535). صدق الله العلی العظیم
خدا آن چه را که بخواهد محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
بسیار خوب، یا اباعبدالله، مدرک این جمله (یمحوا الله ما یشاء) را که با خدای خود در میان نهادی، چیست؟
لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم(536)
تا بر آن چه از دست شما رفته است، اندوهگین نشوید و به سبب آن چه شما داده است، شادمانی نکنید.
به آن چه که از شما گذشته است، ناامید نباشید. برای حفظ تعادل روانی، بالاتر از این اصل چه می خواهید؟ به خاطر آن چه که از شما فوت شده است، به عقب برنگردید. فقط به جلو نگاه کنید.
نیک بنگر ما نشسته می رویم - می نبینی قاصد جای نویم؟
پس چرا به عقب برمی گردید؟ که عجب، دیدید، بله، واقعا... جوانی از دست رفت! جوانی خیلی هم خوب شد که رفت. آیا حالا به منظومه شمسی و به کهکشان خط شیری دستور بدهم؟ جوانی قانون الهی بود، آمده بود و رفت. قدرتی که من داشتم از دست رفت. آبادی ها روبه خرابی می روند، زیبایی ها روبه زشتی می روند. قانون هستی همین است. شما از این حرکت بهره برداری کنید، چرا گریه می کنید؟ بخندید! دو گروه هستند که در مقابل حرکت صف کشیده اند. یک گروه گریه می کنند که چرا گذشت؟ گروهی دیگر نیز می خندند، به جهت این که می گویند:
نیک بنگر ما نشسته می رویم - می نبینی قاصد جای نویم؟
به جای نوی می رویم، روبه خدا می رویم، هر نفس که بر می آوریم، همان قدر به خدایمان نزدیک تر می شویم. چرا ناراحت باشیم؟ این مطلب را آیه شریفه: لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم، به ما می آموزد.
با هر که نفس برآرم این جا - روزیش فرو گذارم این جا
آیا ماتم بگیرم؟ این که ماتم ندارد. جریان و قانون الهی چنین است. هستی بر این مبناست. لذا، همان طور که به طور مختصر عرض کردم، در امتداد این حادثه، ذره ای در چهره حسین بن علی یأس دیده نشده است. واقعا مثل این که در این زندگانی مطابق مرادش، هر لحظه به او قول ابدیت داده اند. چهره او این چهره است. او ساخت این خاک نیست، او از این جا در نمی آید، ما خاک را می شناسیم و با عالم ماده تا حدودی آشنایی داریم. او ساخته شده این جا نیست، زیرا چهره جدی و چهره واقع جویانه و حق بینانه از خود نشان می دهد و تا آخرین لحظه و بلکه با یک لذت نهانی که فوق تمام اندوه هاست، یا با یک اندوه بزرگ و مقدس که فوق همه لذت هاست، خود را حق می بیند.
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء.
شبیه به مضمون آیه شریفه است که وقتی بلا، ناگواری و ناراحتی پیش آمده است، آن را به جهت یأس و با خودباختگی چند برابر نکنید، زیرا برای یک مرگ، انسان نباید هزار بار بمیرد.
داستان کوچکی عرض می کنم: در تواریخ قدیم نقل می کنند عده ای در کشتی نشسته بودند و می رفتند.
حکیمی هم در آن کشتی بود. در آن کشتی، از دزدان دریایی گرفته تا تاجر و روحانی و استاد و... حضور داشتند. کشتی به گرداب نزدیک شد و توفان از همه طرف آن را فرا گرفت. معلوم بود که آن گرگ ها (دزدان دریایی) همه میش شده بودند. وقتی که مرگ چهره می نماید، ایمان آوردن مرد بی ایمان بسی دشوار، ولی بی ایمان از دنیا رفتن محال است. یکی از آن ها که روحانی بود، برخاست و گفت: این ساعت از آن خداست. همه به زانو درافتید. یعنی دیوار زندگی شکاف برداشته است. دیدند حکیمی نشسته و اصلا گویا این کشتی از آرام ترین آب ها عبور می کند و حیات او در این لحظه، خیلی هم شکوفا شده است. به او گفتند:
مگر نمی بینی که کشتی در حال غرق شدن است؟ گفت: بلی، می بینم. حالا چه کار کنیم؟ گفتند مگر نمی بینی تمام اثاث را در دریا می اندازند و تو همین طور آرام نشسته ای؟ در پاسخ گفت: اولا؛ بنا نیست من پیش از مردن، صد بار بمیرم! ثانیا؛ آیا مگر کشتیبان با من ضدیت دارد؟ آیا باد فقط برای این که با ما لجاجت کند و فقط برای این که با ما تضاد دارد، وزیدن گرفته است؟ قانون جهان بزرگ و قانون طبیعت کار خود را انجام می دهد. آیا این کشتی که در مقابل این امواج مقاومت نمی کند و مدام بالا و پایین می رود، با من تضاد دارد؟ قطعا نه. حال، اگر آرام ننشینم پس چه کار کنم؟ از قضا کشتی هم زود نجات پیدا کرد. دقت کنید: آن حکیم علم به علت دارد و می فهمد که در این جا کسی مقصر نیست، من هم که سوار این کشتی شدم، کار داشتم و برای من این سفر ضرورت داشت. و نیامدم برای این که فرض بفرمایید جست و خیز کنم. اکنون به این موقعیت توفانی دریا رسیدیم و من با کمال آرامش، از حادثه استقبال خواهم کرد.
بعضی ها می گویند او یکی از فیلسوفان رواقی(537) - یعنی از پیروان زنون - بود.
حسین بن علی می فرماید: خدایا، پروردگارا، سرعت اختلاف در تدابیر تو در پشت پرده است و فقط خودت می دانی.
نداند به جز ذات پروردگار - که فردا چه بازی کند روزگار
یکی از آن طبیعی ترین متفکران که در این دنیا خیلی طبیعی فکر می کند و اصلا به شنیدن مسائل معنوی، آلرژی و حساسیت دارد، این مطلب را صریحا می گوید که: هیچ کس یک دقیقه بعد را نمی فهمد که چه خواهد شد. زیرا نمی داند آن چه که الان در ناخودآگاه اوست، با نگاهش به این طرف خاموش است، اما وقتی با چشمش به آن طرف نگاه کند، منظره ای خواهد دید که تحریک خواهد شد و حداقل در وضع روانی او تغییر ایجاد خواهد شد. هم چنین، اقیانوسی از واحدهای ناخودآگاه وجود دارد و انسان نمی داند از کجا به خودآگاه پرید و وضع روحی انسان را عوض کرد. بنابراین، این یکی از جملات حسین بن علی (علیه السلام) است. ببینید چه قدر آرامش بخش است: الهی ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الی عطاء و الیاس منک فی بلاء.
تا در بلا و مشقت ها ناامید نشوند و آن چه که به او داده ایم، مغرور به آن نشود. یک جمله دیگر:
الهی منی ما یلیق بلوء می و منک ما یلیق بکرمک(538)
ای خدای من! آن چه از من در این جهان هستی ساخته است، مناسب خردی و ناتوانی من است و آن چه از تو پدیدار می گردد، زیبنده توست.
بی نیاز خداوندا! من از مشتی خاک هستم، تویی خدای بزرگ. از من مطابق کوچکی و ناچیزی ام و از تو مطابق بزرگی ات برمی آید. بنابراین، چرا من از عظمت تو مأیوس شوم؟ تو به وجود من نیازی نداشتی که مرا آفریدی. آیا من از حال خودم شکایت کنم؟
ام کیف اشکو الیک حالی و هو لا یخفی علیک؟(539)
آیا من از حال خودم شکایت کنم؟ حالم که بر تو مخفی نیست.
این جمله را در این جا مدنظر داشته باشید. امام حسین (علیه السلام) بیان می کند که خدایا:
الهی علمک بحالی یغنیک عن مقالی
علم تو به حال من، تو را از این که بگویم بی نیاز کرده است.
اما با این حال، گفته ای که با کلماتت با من ارتباط پیدا کن. حال، علت این را می خواهیم بفهمیم.
من گروهی می شناسم زاولیا - که دهانشان بسته باشد از دعا
مقصودم این است که این دو - سه بیت را در نظر داشته باشید تا بعد ببینیم عظمت کلام امام حسین چیست که می فرماید: باز باید دعا کنم و با تو به نیایش بپردازم.
بر لبش قفل است و در دل رازها - لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند
هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و لبانش دوختند
ولی ما باید بارالها، پروردگارا بگوییم، زیرا اگر انسان به آن چه که در درونش می گذرد کفایت کند، صاف نمی شود. درون {انسان } پر از تخیلات و توهمات است. درون انسان پر از پدیده هایی است که تا به کلام نیاید، ممکن است در آن جا با همدیگر مخلوط شوند و صاف و شفاف قابل عرضه به خدا نباشند.
ای برادر عقل یک دم با خود آر - دم به دم در تو خزان است و بهار
موج های تیز دریاهای روح - هست صد چندان که بد توفان نوح
چگونه من از آن جا دعا را بیابم و استخراج کنم؟ چه طور مقرر کنم که اینک، من در حال ارتباط با خدا هستم؟ مراقبت بلی، ولی باید الفاظ مشخص کند که چه چیزی می خواهی. نیاز تو در ارتباط با خدا چیست و با خدا از چه موضع گیری صحبت می کنی؟ لذا، بدین جهت دستور به دعا شده است:
ادعونی استجب لکم(540)
مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.
و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان(541)
و هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، من نزدیکم و دعای دعا کننده را هنگامی که مرا بخواند، اجابت می کنم.
زیرا درون مغز آدمی، پر از انواع امواج و تخیلات است. آن ها را نمی توان همان طور به خدا عرضه کرد، بلکه باید تصفیه و صاف شوند. این موقعی است که نفس آدمی، یا آن نیروی کذایی، دعاها را مرتب و جمع کند و انسان تصمیم بگیرد که مثلا آن مطلب و سخن را نمی گویم. یا آن آرزوی عمل نشدنی و بی دلیلی را از خدا نمی خواهم. آن انتظار غلط را از خدا ندارم. این ها مورد نظر نیست، بلکه مشخص می کنم که از خدا چه چیزی می خواهم، با این حال که؛ لا یخفی علیک، حال من بر تو مخفی نیست. با این حال، من به درگاه تو دعا می کنم و از تو می خواهم:
الهی ما الطفک بی مع عظیم جهلی و ما ارحمک بی مع قبیح فعلی؟(542)
ای خدای من! با این که به مقام شامخ ربوبی تو و به موقعیت واقعی خود در جهان هستی نادانم، اما چه الطاف شایانی که شامل حالم نفرموده ای. با این کردارهای ناشایستم، چه رحم و عطوفتی که برایم ابراز نمی کنی.
پروردگارا! با این جهل بزرگی که درباره تو دارم، چه قدر به من لطف داری. واقعا به این جهلی که ما داریم، کمی فکر کنیم. ما از توحید به آن چه که پدران و مادران در دوران کودکی به ما کودکی گفته اند، قناعت کرده ایم. البته شما غالبا در محیطهای دینی بوده اید و خیلی باید شکرگزار باشید که الحمدلله محیط خانوادگی شما، محیطی بوده که این مسائل در آن جدی مطرح بوده است. ما اگر حساب کنیم که دانایی ما چه قدر است و چه مقدار درباره خدا می دانیم، حاصل آن جز شرمندگی و سرافکندگی، چیست؟ ما چاره دیگری نداریم. با این حال، او از لطف خود کم نکرده است و ربوبیت خود را اجرا می کند. او رحمتش را شامل حال ما می فرماید. با این که ما جاهلیم، محبتش را کم نمی کند. مثلا گاهی از ما سؤالاتی می شود، مبنی بر این که ما موقعی که می خواهیم نماز بخوانیم، می گوییم: ایاک نعبد و ایاک نستعین(543). (بارالها) تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم. این جمله راهی که کجا می شود و مخاطب ما کیست؟ که در بیابان، ریگ ها و دره و تپه و ماهور را می بینم، یا در مقابل چشمان من هستند. یا اگر در خانه باشم، دیوارها و فرش، و اگر در جایی دیگر باشم، عکس های اطراف خودم را می بینم. با چه کسی صحبت می کنم؟ این سؤال در دل همه مطرح است که ایاک نعبد کیست؟ ک ضمیر خطاب است: یعنی من تو را عبادت می کنم.
و ایاک نستعین، و از تو یاری می جویم.
برای این مطلب، جواب مختصری برای جوانان عزیز عرض می کنم که دقت کنند. اگر شما با شخصی در حال صحبت و گفتگو باشید، آیا مخاطب شما، چشم و پیشانی آن شخص است؟ آیا شما با دست و پا و صورت و بینی او صحبت می کند؟ یا با جان او صحبت می کنید که آن را نمی بینید؟ لذا، اگر همان فردی که با او مشغول صحبت هستید، همان جا بیفتد و جان او گرفته شود، بدن او صد در صد همان چه را که داشته است، دارد، اما شما دیگر با او صحبت نمی کنید و سخن خود را قطع می کنید، زیرا شنونده ندارید. گوش و چشم او به جای خود باقی است، اما مخاطب شما دیگر نیست. کسی که با او صحبت می کردید، دیگر نیست. مگر چه کسی بود؟ حیات و زندگی بود. جان بود و اکنون دیگر در مقابل شما نیست. این امر توجه می خواهد. همان طور که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جواب ذعلب یمانی که پرسیده بود: هل رأیت ربک آیا خدایت را دیده ای؟ فرمود: أفاعبد ما لا أری؟(544)، آیا چیزی را که ندیده باشم می پرستم؟
یا؛
لم أعبد ربالم أره
خدایی را که ندیده ام، نپرستیده ام.
این امر، توجهی ظریف و لطیف می خواهد. مقداری هوی و هوس را مهار کردن می خواهد. مقداری غرایز را عاقلانه به کار بستن می خواهد. مقداری معرفت به مقام شامخ ربوبی می خواهد که به من از رگ گردن نزدیک تر است. به روی خودتان خم شوید، و اگر از آن جا سالم سر به بالا ببرید، خدا را خواهید دید.
منتها، به یک خم شدنی جانانه نیاز است. در آن هنگام که آدم بفهمد:
خدا در دل سودازدگان است بجویید - مجویید زمین را و مپویید سما را
این امر، خیلی آسان است و یک منشأ علمی خیلی بزرگ دارد که ما از این منشأ بسیار بزرگ غافلیم.
آن منشأ چیست؟ این است که همیشه خدا با شماست و همیشه خداوند متعال را می توانید ببینید. وقتی می گویید ایاک نعبد و ایاک نستعین، مخاطب همان است که در درون شما دیده می شود. آیا در حال اضطراب در بعضی از حالات، واقعا با خدا انس گرفته اید؟ قطعا در موارد فراوان، منتها متأسفانه ناتوانی ما طوری است که فقط موقع اضطراب و احساس شکست به سراغ آن می رویم. در موقع خنده و در زمان انبساطهای روانی، به سراغ او نمی رویم که این خدا معنای دیگری هم به ما بدهد. فقط وقتی کشتی می خواهد غرق شود، یا فقط در مواقع بیماری و... به سراغ او می رویم، حرفی نیست، اما این فقط مناسب کار ما نیست.
آیا در آن حالی که یک مطلب علمی بر شما کشف شده است، موقعش نیست که با خدا ارتباط برقرار کنید؟
آیا وقتی که توانستید یک بیمار را برای معالجه به پزشک برسانید، یا وقتی خودتان او را معالجه کردید، موقع این نیست که بگویید خدایا! پروردگارا! تو را می بینم!؟ در روز قیامت از بعضی ها سؤال می شود که:
من بیمار شدم، چرا به عیادت من نیامدید؟ می گویند: خدایا، تو بالاتر از این بودی که بیمار شوی.
می فرماید: بنده من بیمار شد، چرا به دیدن او نرفتید؟ اگر می آمدید، مرا آن جا می دیدید.
بنابراین، جهلی است که می توان آن را بر طرف کرد. این جهل، به مسائل عالی ریاضی مربوط نیست که شما بگویید من ریاضیات، فلسفه، فیزیک نظری، مکانیک کوانتوم و... نخوانده و نمی دانم. خود را در این جا نبازیم، زیرا قدرت درک و فهم داریم. من این مطلب را به جوانان عزیز تأکید می کنم، چون این علم در دسترس همه ماست و می توانیم.
توضیح: توجه شود که ما برای غفلت خود بهانه نداریم، زیرا همه ما، فطرت و عقل و وجدان داریم. از آن پیرزنی که دستش را از دوک کشید و گفت تا وقتی من داشتم چرخ را می چرخاندم می چرخید، اما دست خود را که برداشتم ساکن شد، در نظر بگیرید تا آن خداشناسان بزرگ تاریخ، از آن دید موسی یک شبانی را به راه که کلمات آن نشان می دهد که از علم درونی و علم فطری و علم الهی مختصر استفاده کرده بود، همگی معنا کننده تمام دانش ها است. تعبیری از یکی از اولیا دیدم که پیرزنی را توصیف می کرد که این زن از معلومات چه داشت. می گفت آن چه که از معلومات دنیا نصیب او شده بود، یک امضای غلط بود. یکی هم این که خدا وجود دارد و مرا می بیند و بر من ناظر است. به طور ساده، از علم فقط این دو مورد، زندگی را برای او قابل تفسیر کرده بود. به هر حال، باید کوشش کنیم، زیرا غفلت از این دانش برای ما مسموع نیست.
اول خودمان حساب کنیم و ببینیم اگر این را بخواهیم نادیده بگیریم، می توانیم خودمان برای خودمان عذر بتراشیم؟ آیا این درک علم، کتاب شفای ابن سینا و اشارات ابن سینا را می خواهد؟ آیا نیاز به فلسفه های بسیار دشوار تاریخ شرق و غرب دارد؟ نخیر! این علم در اختیار همه است و هر لحظه هم شما می توانید از آن استفاده کنید. الهی ما الطفک بی مع عظیم جهلی، ای خدای من! با این که به مقام شامخ ربوبی تو و به موقعیت واقعی خود در جهان هستی نادانم، اما چه الطاف شایانی که شامل حالم نفرموده ای.
جهل خیلی بزرگ است، زیرا در درون ما وجود دارد. یعنی جهل به خویشتن و خدای خویشتن که قابل عفو نیست و خدا ان شاءالله از ما برطرف کند. یعنی با این جهل باز گوش ما می شنود، چشم ما می بیند، و می توانیم هنر انجام بدهیم، می توانیم مکتشف باشیم و به قول سعدی رحمةالله: تا خداوند متعال، روزی بندگان را به خطای فاحشی نبرد.
هر لحظه مشغول کار و فعالیت خود باشید. خداوند می فرماید من شما را برای این زندگی به دنیا آورده ام و به شما لطف خواهم کرد. محبت من برای زندگی شماست. منتها، چه چیزی می خواهید در زندگی بیندوزید؟ ما الطفک بی مع عظیم جهلی، خدایا، پروردگارا! با این جهل بزرگ من، تو چه قدر به من لطف داری! آن وقت ببینید بشر چه چهره ای نشان می دهد {که در روز عاشورا} می گوید ما نمی فهمیم شما چه می گویید.
در روز عاشورا، حسین بن علی (علیه السلام) چند کلمه صحبت فرمود، که واقعا سرنوشت بشریت را در آن چند سطر خلاصه کرد. اما مخاطبان او چنین گفتند: ما نسمع ما تقول. ما نمی شنویم تو چه می گویی.
چشم باز و گوش باز و این عمی! - حیرتم از چشم بندی خدا
انسان به آن مرحله هم می رسد، نگویید ما نمی رسیم. نباید مغرور شویم. در آن موقع است که حق در مقابل چشمان انسان است و نمی بیند، حتی گوشش هم نمی شنود. گفتند: ما نسمع ما تقول یا اباعبدالله.
حضرت فرمود: بلی، درست است. باید هم این را نشنوید، زیرا شکم ها و بطون شما از حرام پر است. من چه بگویم تا شما بشنوید؟ مگر در درون شما شخصیتی باقی مانده است که گوشتان را به صدایی که از من مظلوم و از من تنها می آید، بسپارید؟
آدم وقتی واقعا این ها را می بیند، نمی فهمد آن هایی که در بعضی از مکتب ها به نام اومانیسم مبالغه می کنند، چه می گویند. آری، اومانیسم اگر واقعا به راه بیفتد، ممکن است یک مقدمه باشد برای انسان ها که ساخته شوند، ولی انسان ساختن می خواهد، انسان باید از بالا ساخته شود. ما با این قبیل انسان ها چه کار کنیم که می گویند: ما نسمع ما تقول. و تو {حسین } حکم پسر عموهایت را قبول کن و تسلیم شو. آن وقت هرچه بخواهی، برای تو هست. یعنی بشریت را تو نابود کن، چند صباحی هم تو به آقایی برس و تمام ارزش ها را زیر پای خود بگذار، آن وقت هرچه بخواهی آماده است.
به هر حال، شما اکنون با این جملات متوجه می شوید که او چه می گفت و آن ها چه می گفتند. این هم جمله ای دیگر؛
الهی ما اقربک منی و ابعدنی عنک و ما ارافک بی فما الذی یحجبنی عنک؟(545)
خداوندا! با این دوری که من از تو احساس می کنم و این فاصله که من با تو ایجاد کرده ام، تو چه قدر به من نزدیکی. چه مهربان خدایی! پس آن چه که حجایی میان من و تو گشته است چیست؟
امام حسین (علیه السلام) می گوید: خدایا، بشر چه قدر از تو دور می شود؟! خدایا، چرا با این نزدیکی که به من داری، من آن قدر از تو دورم؟ چیست که تو را آن قدر به من نزدیک نموده و مرا از تو دور کرده است؟
بیت زیر، نمونه ای از ادبیات ما و شما بوده است. از آن مراقبت و نگهداری کنید. برای این ادبیات بسیار باعظمتی که در پشت سر گذاشتیم، وارث نالایق نشویم. (خداوند نیاکان ما را رحمت کند).
یار نزدیک تر از من به من است - وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او - در کنار من و من مهجورم
خدایا، یک عمر هجران از خویشتن و نزدیک تر از خویشتن را چه کنم؟ آیا این غیر از این است که ما را وادار می کند تا درباره خودخواهی خود تجدید نظر کنیم؟ آیا بالاتر از این خسارت برای اولاد آدم تصور می شود که خود خواهی اش را تعدیل نکند؟ و این طور خودش را از خدا دور ببیند، آن هم با این نزدیکی اش به انسان ها.
الهی، با این دوری که من از تو احساس می کنم، و این فاصله که با تو ایجاد کرده ام، چه قدر به من نزدیکی. چه مهربان خدایی! پس آن حجابی که میان من و تو فاصله و مانع شده است که احساس کنم من از تو دورم، چیست؟ خدایا، آن حجاب را به من نشان بده. منابع دیگر می گوید: آن حجاب، خودخواهی و خودخواهی و خودخواهی است. همان دردی که بشر در مقابل آن با سرافکندگی تمام به زانو در آمده است. که هم شرق و هم غرب، به آن معترف است که نتوانسته اند برای رفع آن، کاری انجام بدهند.
نتوانسته اند و نمی توانند، در صورتی که مشکل نیست - به اصطلاح - سهل الممتنع است. {بشر} از یک جهت می گوید آیا من به خودم تیراندازی کنم و خودم را تعدیل کنم؟ از آن طرف:
ورتو نگدازی عنایت های او - خود گدازد ای دلم مولای او(546)
{مولوی } می گوید: خودت را از صفات پلیدی هم چون؛ حسادت، بخل، جهل و... بگداز. بعد می گوید من را هم تعدیل کن، ولی بشر می گوید این دیگر امکان پذیر نیست و کار من نیست. آیا من به خودم هم تیراندازی کنم؟ می گوید: بلی، شما انسان ها یک من اعلی دارید که به خود طبیعی ات باید بگوید اجازه بده من زندگی ام را ادامه بدهم. یا در همان من، خود و شخصیت، حقیقتی وجود دارد که می تواند از خود بالا برود و آن خود را تحت تصرف قرار بدهد و بگوید درست راه بروید؛ همان گونه که من را انسان درک می کند، بدون این که در برابر آیینه بایستد و بدون یک نمود فیزیکی به آن نگاه کند. این درک من، سرمایه بزرگ و باعظمتی است. در همین جا بحث خودخواهی مطرح است، و عجیب هم این است.
البته نمی خواهم بگویم در این مورد چیزی ننوشته اند، بلکه پیرامون آن کار شده است، اما جدی به میدان نمی آیند. در واقع، جنبه حرفه ای و علمی آن بیشتر از این است که {به بشر} بگویند اول به درون خود رجوع کن، سپس صحبت کن. مثلا می گوید به من چه که برگسون و ابن سینا و... چه گفته اند؟ بسیار خوب، آن ها هم - چه شرقی و چه غربی - برای خودشان مطالب خیلی عالی گفته اند، اما من خودم باید بفهمم مطلب چیست. چیزی که می تواند شخصیت انسان را تعدیل کند، شناخت خود است که خود انسان باید بشناسد.
خود انسان با درون خودش انس بگیرد و آشنایی پیدا کند و آن را تعدیل نماید. در آن هنگام است که:
دل سرای توست پاکش دارم از آلودگی - کاندرین ویرانه مهمانی ندانم کیستی؟
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: برادر، به آن ها بگو امشب را به ما مهلت بدهند. بالاخره، شب هم به بامداد می رسید و تمام می شد. ساعت ها پشت سر هم، دقایق و ثانیه ها پشت سر هم می آمدند و به گذشته می خندیدند. اباعبدالله آن شب را می خواهد مهلت بگیرد، جریان چیست؟ آیا حادثه عوض خواهد شد؟
{یزیدیان } می خواستند مهلت ندهند، اگرچه شهادتین؛ اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله را هم می گفتند، ولی خون این مرد را می ریختند. اگر بر می گشتند، قرآن را هم خیلی با قرائت می خواندند.
1- جاؤوا برأسک یاابن بنت محمد - مترملا بدمائه ترمیلا
2- و کانما بک یاابن بنت محمد - قتلوا جهارا عامدین رسولا
3- قتلوک عطشانا و لما یرقبوا - فی قتلک التأویل و التنزیلا
4- ویکبرون بان قتلت و انما - قتلوا بک التکبیر و التهلیلا
1- ای پسر دختر پیغمبر، سر بریده تو را غلتیده به خون آوردند.
2- و گویی با این کارشان، پیامبری (یا پیامبراکرم صلی الله علیه وآله) را آشکارا و عمدا کشتند.
3- تو را با لب تشنه به قتل رساندند و در این باره، به ظاهر و باطن قرآن {که به رعایت حق اهل بیت سفارش می کند} توجهی نکردند.
4- آنان قتل تو را کار بزرگی می پندارند، و توجه ندارند که با کشتن تو، صلای تکبیر و تهلیل(547) را کشتند.(548)
لا اله الا الله را کشتند و با کشتن تو، الله اکبر هم می گفتند. واقعا خداوند، شاعر و سراینده اشعار مذکور را رحمت کند.
یک خودخواه بزرگ، و به دنبال او خودخواه ها، خواستند و خیال کردند که می توانند خدا را از افکار و درون انسان ها نفی کنند. آنان اشتباه کرده بودند و بلکه خداشناسی خداشناسان را شدیدتر کردند و نتیجه ای عکس آن چه که خیال می کردند گرفتند.
پروردگارا! خداوندا! تو را سوگند می دهیم به حقیقت حسین بن علی، تو را سوگند می دهیم به آن عظمتی که به این مرد انعام فرموده بودی، از دریافت تو، از توحیدی که به مقام شامخ تو داشت، از آن لطفی که به ابی عبدالله کرده ای و او را به آن مقام شامخ رسانده ای، شامل بندگان خودت بفرما. پروردگارا! جوانان ما را از این درس حسینی، موفق و پیروز بیرون بیاور. خدایا! پروردگارا! تو را قسم می دهیم به عظمتت و جلالتت، روز به روز ما را با حسین بن علی بیشتر آشنا بفرما. پروردگارا! خداوندا! ما را تا آخرین نفس ها از این درسی که حسین به بشریت داد، برخوردار بفرما.
آمین