امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

حقیقت حسینی

استنباط و استخراج حوادث از تاریخ، آن چنان که انگیزه ها و علل اقتضا کرده است، کاری بس دشوار است. ما در شناخت اشیاء، یک اشکال مهم داریم و آن این است که حواس ما باید دست به کار شوند، در حالی که حواس محدود است. تعقل، اصول پیش ساخته، هدف گیری های خاص، و موضع گیری های ما در این کار دخالت می کنند، ولی این دخالت تا آن جا که طبیعی است، اشکالی ندارد.
مثلا من الان از دور، قله دماوند را یک تپه می بینم. اگر من بگویم یک تپه می بینم، کسی اعتراض نمی کند و همه می گویند راست می گویید. حتی آن کسی هم که در مقابل دماوند ایستاده، می گوید شما راست می گویید، ولی قله دماوند از ده فرسخی، از شصت یا هفتاد کیلومتری یک تپه است. من هم اگر در جای شما قرار بگیرم، مشاهدام درباره کوه دماوند همین خواهد بود. این قبیل اسباب تخلف از واقع، زیاد باعث نگرانی نیست. نگرانی از چیزی دیگر است. نگرانی درباره آن علوم انسانی است که خواه ناخواه، آن تأثرات و اصول اولیه ای که برای آدمی روشن شده است، در شناخت او دخالت می کند، این را چه کار کنیم؟
دقت کنید! چه عقیده من این باشد که انسان طبیعتا بد است، چه عقیده من این باشد که انسان طبیعتا خوب است، بالاخره در تشخیص این که این درخت و نهال است که این طوری کاشته شده و میوه اش این است و مدتی به آب نیاز پیدا می کند، دخالتی نمی کند. در تشخیص فلان عنصر، در تشخیص فلان مسأله علمی زیاد تأثیر ندارد، یا اگر نگوییم اصلا تأثیر ندارد، ولی موقعی که پای انسان به میان می آید و انسان می خواهد مورد مطالعه انسان قرار بگیرد، آن جا بازیگری ها چه دودی که از دودمان بشر در نمی آورد.
محقق، عینک را به چشمان خود زده و با آن عینک می خواهد داوری کند. در حقیقت، چیزی را از خودش ساخته و به طور ساختگی آن را واقعیت قلمداد کرده، و اگر خوش باور باشد، خودش هم تلقی کرده است که درباره آن حرف می زند. لذا، شناخت واقعی یک حادثه از حوادث تاریخ، واقعا مشکل است و هرچه که قرون و اعصار بر آن می گذرد، واقعا کار مشکل تر می شود، مخصوصا این که مکتب ها در کار باشند.
یک دفعه این است که مثلا شما می خواهید ببینید که برج بابل در بین النهرین چه بوده است. خیلی خوب، بروید و ببینید، هم چنین درباره اش چیزهایی نوشته اند. شما هم بروید مشاهده کنید و نظر خود را بیان کنید، ما می خواهیم بدانیم که مثلا بربرها از جیحون چه موقعی گذشته اند و چه شده است. اگر تاریخ را ببینیم، کافی است. اما در آن جا که جنبه مکتبی دارد، یعنی فرضا اگر من سرگذشت حسین را درست از تاریخ استخراج کنم، برای عده ای ناگوار خواهد بود. یا برای خود من هم ناگوار خواهد شد، ولو این که شیعه باشم، زیرا موقعی که حقیقت این داستان می خواهد از تاریخ بیرون بیاید، اولین خطابش به خود من است که: دروغ نگو. اگر من حسینم و اگر مرا نمی خواهید، باید ماکیاولی بازی در زندگی نداشته باشید و صاف حرکت کنید. چه رسد به آن مکتب های دیگر که آن طور که باید، امام حسین را به جا نیاورده اند و درباره او تصورات دیگری دارند. لذا، واقعا ما نباید غفلت کنیم که در مورد سرگذشت حسین، قطع نظر از آن برداشت های نیاکانی که ما و شما داریم - خدا غریق رحمتشان کند - برداشت دقیق، کمی مشکل است. به جهت این که اگر درست تسویه کردیم و حسین بن علی چهره حقیقی خودش را به ما ارائه فرمود، ناگهان خواهیم دید که زندگی ما بر باد رفت. این که می گوید: ما خرجت اشرا و لا بطرا. آیا من هم اگر این مسائل پیش بیاید: اخرج اشرا و بطرا یا نه؟ نمی دانم. تعدادی نمی دانم پیرامون انسان را فرا می گیرد و می گوید پس من با چه کسی الان روبه رو شده ام؟ چه کسی را از تاریخ استخراج کرده ام؟ الان درباره چه کسی بحث می کنم؟
لذا، کسی که واقعا به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) معتقد نیست و در دین دیگری است، مسلما خیلی میل ندارد که این چهره - آن چنان که هست - از تاریخ بیرون بیاید. می خواهد تأویل و تفسیر کند. می خواهد برای توجیه خودش، او را توجیه کند. همین طور در سایر حوادث و شخصیت های تاریخ، ما با این اصل (شناخت) روبه رو هستیم، که بسیار دشوار است. مثل این مطلب است که گیبون تاریخ نویس، درباره بروز و اعتلا و سقوط امپراتوری رم تاریخ خوبی نوشت، ولی عینک قرن نوزدهم به چشمانش بود(500). بالاخره، قرن نوزدهم برای او یک یادداشت هایی را تثبیت کرده بود، و این که او می خواست خودش را از آن حرف ها و خواسته هایی که داشته، تجرید کند، کار بسیار دشواری است. داستان حسین (علیه السلام) چنین چیزی است.
انسان از کجای تاریخ شروع کند که بگوید؛ از این جا ریشه حقیقی حادثه حسین شروع شده است؟ این را چگونه بحث کند که هم باعث نشود که خودش را توجیه کند و هم مورد قبول باشد و انصاف و عدالت نگری انسان ها را تحریک کند. از کجا شروع کند و چگونه شروع کند؟ بالاخره، در صدر اسلام، بعد از وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) جریاناتی اتفاق افتاد که در تاریخ هست. هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رأی خویش. این امری طبیعی است که هر کس در برخورد با این حوادث، تمایل دارد، با توجه به آن چه که معتقد است، از آن ماجراها و حوادث استفاده کند. ریشه مهم مسأله، از زمان معاویه شروع شد. همان طور که عرض کردم، داستان حسین (علیه السلام) باید ریشه گیری دقیق شود. مثلا آن چنان که وقت ما مقتضی است، از دوران پدر یزید این قضیه را شروع می کنیم.
اکنون جوانان ما واقعا با یک اشتیاق و علاقه شدید، عشق و احساسات بسیار عمیقی به حسین نشان می دهند، که امیدواریم ان شاءالله آینده آنان از این احساسات ساخته شود. این حسین بن علی - ضمنا از طرف مادر پسر دختر پیغمبر، فاطمه (علیها السلام) و از طرف پدر، پسر علی بن ابی طالب (علیه السلام) است - علاوه بر این دو بزرگوار، به آن یک تعلیم و تربیت فوق العاده بالا و عالی را که در دودمان آن حضرت دیده بود، اضافه کنید.
برادر بزرگشان امام حسن مجتبی (علیه السلام) است که با آن حرکاتی که در دوران امامتش انجام داد، شاید بتوان گفت در تاریخ، از یک جهت، فوق العاده به ارزش ها خدمت کرد. {امام حسن } چهره ماکیاولیهای روزگاران را نشان داد. معاهده ها را طرفین پذیرفتند، اما همین معاویه همه آن ها را زیر پای خود گذاشت.
حسن بن علی (علیه السلام) اگر کاری جز این در امامت نفرموده بود که اثبات کند که ادعا غیر از عمل است، و خودخواهی و خودکامگی و سلطه گری غیر از رهبری جان های آدمیان است، همین برای او کافی بود. به اضافه این که، مجاهدت های بسیار فراوانی فرمود و تحملات عجیبی متحمل شد. گاهی یک تحمل و نشان دادن ظرفیت در مقابل تلخی حوادث، خود درس ها در بردارد که درباره امام حسن (علیه السلام) دیده شد.
همان طور که قبلا نیز عرض کردم، امام حسین (علیه السلام) که امام سوم شیعیان است، از محبوبیت فوق العاده ای برخوردار بود. محبوبیت ایشان، هم از نظر انتساب به پیغمبر، و هم از نظر انتساب به علی بن ابی طالب بود.
انتساب به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که دیگر بالاترین نسبت است. امام حسین فرزند چنین شخصی است.
و کم اب قد علی بابن له شرفا - کما علی برسول الله عدنان
چه پدرانی که با فرزند خویش شریف تر شدند، چنان که قدر بنی عدنان با رسول الله (صلی الله علیه وآله) بالاتر رفته است.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که تمام گفتارش مخصوصا در آن جا که سرنوشت بشر را تعیین می فرمود، وحی بود.
و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی(501)
و از سر هوس سخن نمی گویند. این سخن به جز وحی ای که به او وحی می شود، نیست.
محال بود که پیغمبر درباره امام حسن و امام حسین چیزی بفرماید و بعد بگوید من اشتباه کردم.
همان گونه که درباره علی و درباره غدیر، خداوند فرمود: بگو و وحشت نکن.
والله یعصمک من الناس(502)
و خدا تو را از {گزند} مردم نگاه می دارد.
درباره معرفی امام حسن و امام حسین به عنوان دو انسان معمولی، حضرت وارد میدان نشد، بلکه فرمود:
امامان قاما او قعدا
این دو فرزند من، دو پیشوا هستند، خواه بنشینند خواه برخیزند.
حواس ها باید جمع باشد، که یکی از آن ها اگر روزگار مقتضی شد و نشست، باز امام است، و اگر هم روزگار مقتضی شد که برخاست، باز امام است.
سیدی شباب اهل الجنه
آقا و بزرگ جوانان اهل بهشت.
یا در آن جمله که می گوید: خدایا من این حسین را دوست دارم، او را دوست بدار، برادران سنی و شیعه ها روایات خیلی زیادی را درباره این دو بزرگوار نقل کرده اند. البته هر کدام یک خصوصیتی داشتند.
خصوصیت امام حسین (علیه السلام) این بود که نزد مردم خیلی محبوبیت داشت. شاید بتوان گفت که محبوبیتش خیلی غیر عادی و فوق العاده بود. علل آن، یک مقدار انتساب - همان نسبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و مقداری اخلاقیات بود. اگر از ایشان فقط همان دعای عرفه برای بشر می ماند، معلوم بود که اوضاع از چه قرار است. در دعای عرفه، حسین بن علی (علیه السلام) با یک جهان بینی، عظمت های اخلاقی و یک عرفان الهی بی نظیر را مطرح فرموده است. بنابراین، معلوم است که اگر او به کاری اقدام کند، علت و انگیزه چیست. او کسی است که در آن جا عرض می کند: خدایا! مرزهای اختیار و اجبار را به من بفهمان. اینک، همه ما بدون خیال و بدون فکر در این که چه مقدار از اختیار برخوردار می شویم، و چه موقع از مرز جبر به سوی اختیار و چه موقع از مرز اختیار به سوی جبر عبور می کنیم، که مسؤولیت نداشته باشیم، رفتار می کنیم. من گمان نمی کنم کسی از ما باشد که در عمرش ده بار این گونه فکر کند که اکنون در چه حالی (وضعی) قرار دارد؟ که بگوید: این کشتی وجود من در کجای این اقیانوس است؟ با ساحل چه قدر فاصله دارم؟ بادهای محرک این کشتی، از کدام طرف می وزد؟ من در مقابل این توفان که شروع شده است، چه قدر می توانم مقاومت کنم؟ یا کشتی ام را چندبار باید به طرفی بزنم؟ انصافا چند بار ما نشستیم و در این باره فکر کردیم که خدایا، آیا من که این کار را انجام می دهم، مجبورم یا خودم را فریب می دهم؟
اشتری ام، لاغر و هم پشت ریش - ز اختیار هم چو پالان شکل خویش
این کجاوه گه شود این سو کشان - آن کجاوه گه شود آن سو گران(503)
یک کشمش انسان را به این طرف، و یک غوره او را به طرفی دیگر می برد. خودش هم می گوید من انسانم و اختیار دارم. عظمت مسأله به قدری است که امام حسین (علیه السلام) آن را در دعای عرفه به عنوان دعا به میدان آورده است:
و اوقفنی عن مراکز اضطراری(504)
خداوندا! مرا به نقاط اضطرارم آگاه فرما.
می فرماید: خدایا، در کجا مجبورم و در کجا اختیار دارم؟ این حالات روحانی و عرفانی بسیار والای امام حسین (علیه السلام)، در مراسم و موسم حج، برای مردم اثبات شده بود، چه از کلمات پیامبر و چه از کلمات امیرالمؤمنین، و چه در جنگ هایی که خود ایشان در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) شرکت فرموده بودند.
این حالات مسلما بزرگی شخصیت حسین را نشان می داد. شاید هم عرض کرده باشم که ابن خلدون می گوید: دو موضوع برای حسین علیه الرحمه مطرح شد:
1- واقعیت آن چنان نبود که گمان می کرد و آن این بود که بتواند در مقابل یزید ایستادگی کند.
البته این اشتباه ابن خلدون است که جواب آن را عرض می کنم.
2- حسین بر حق بود و حتی بیش از آن بود که گمان می کرد و آن این است که او برای مدیریت جوامع اسلامی، محبوب ترین شخصیت و شایسته ترین فرد بود.
همه جوامع اسلامی در این مورد درست فکر کرده بودند. اشتباه ابن خلدون با توجه به تحقیقات تاریخی که از او مانده، در این است که ذائقه خود وی هم مقداری طعم سیاست های ماکیاولی وار را چشیده بود، البته سیاست به معنای معمولی را. با عینک سیاست معمولی و با عینک سلطه گری های معمولی می دید. او متوجه نبود که حسین بن علی در مرز حیات و موت به سوی نینوا حرکت کرد. البته یقین ندارم که نمی دانست یا مطلع نبود، یا نخواسته است مطلع شود که حسین بن علی به انگیزگی احدی الحسنیین حرکت فرمود، نه این که می خواهم بروم و پیروز شوم، مثل پیروزی سایر انسان های سلطه گر و خودخواه و خودکامه. این مسأله را ابن خلدون نتوانسته است درک کند. با این که مردی متوجه و متفکر است، ولی اشتباهات چنین اشخاصی هم، اشتباهات بزرگی محسوب می شود. {ابن خلدون } نتوانسته بود بین حرکت حسین و حرکت دیگر انسان ها که فقط دنیا و امور دنیوی و ماده و مادیات را می خواهند، تفاوت قایل شود.
در صورتی که در جمله بعدی خود، درست توجه کرده بود. جمله او این است: او (حسین) بزرگ ترین انسان عصر خود بود. چرا؟ آیا او سه چشم و چهار دست و پا داشت؟ از نظر اعضاء، درست مثل سایر آدم ها بود. چه بود که شما می گویید که حسین بن علی در آن محیط پر از تناقض، و در آن محیط پر از مغالطه ها و سفسطه ها، محبوب ترین و هم چنین درخشندگی او، بالاترین درخشندگی بود، در صورتی که انگیزه برای مخفی کردن این نور خدا خیلی زیاد بود. چون وقتی این مسأله روشن می شد، مسائل قبلی در مغز مردم تحلیل می شد که: او کیست؟ چه طور شد؟ چه بود؟ خود ابن خلدون در جمله بعدی اعتراف می کند که حسین، محبوب ترین مرد بود، عین عبارت او چنین است:
و من احق بالو لایه {بالامامه } من الحسین فی امامته و عدله
و کیست شایسته تر از حسین به امامت و عدالتش.
بالاخره، معاویه آمد و وارد مدینه شد. ابن ابی الحدید می گوید: اعمش از عمربن مره از سعیدبن سوید نقل کرد که معاویه در روز جمعه در نخیله با ما نماز خواند و در خطبه نماز گفت:
سوگند به خدا، من با شما برای آن نجنگیدم که نماز بگزارید و روزه بگیرید و به حج بروید و زکات بدهید. شما این اعمال را به جای می آورید. جز این نیست که جنگ من با شما، برای سلطه و حکمفرمایی بر شما می باشد و خداوند این سلطه و فرمانروایی را به من عطا کرده است.
آیا به خدا هم تهمت! این عبارات چه فرقی دارد با عبارت یکی از سیاستمداران و جنگجویان جنگ دوم جهانی که خودش فرمانده نیروی هوایی بود و در حبشه (اتیوپی) می جنگید؟ این فرمانده می گوید:
وقتی ما این کوخ های بوریایی، حصیری را بمباران می کردیم، مردم از مکان های آتش گرفته به جایی که از آن جا بدتر بود، بیرون می رفتند. خدایا! چه منظره زیبایی بود!(505) با حکمت و مشیت و عظمت خدا می جنگد و می گوید: خدایا!
شما می دانید که چه قدر مسأله خداشناسی در درون انسان ها ریشه دار است، اما با این حال، کره زمین پر از خدانشناس است. ببینید خدا را در چه موردی به کار برده است؟
معاویه که این جملات را گفت، بعدها یزید و ابن زیاد هر دو فیلسوف جبری شدند و گفتند: دیدید خدا چه کرد؟ معاویه هم گفت که خدا این کار را کرد. این فلسفه بافی بدتر است. یک دفعه آدم چنگیزی می کند، سلاخی می کند و می گوید من این را می خواهم. یک دفعه هم این است که، خودش را توجیه می کند. بیایید این درس را در این جلسه عزای حسین یاد بگیریم که وقتی موقعیتمان بد است، خود را توجیه نکنیم. به خدا قسم این توجیه، بدتر از خودکار بد است. این توجیه کردن خیلی صدمه دارد، زیرا بعد از شما ممکن است کسی تحت تأثیر قرار بگیرد و او هم توجیه کند. بالاخره، عواقب کار انسان، فقط متوجه خود انسان نیست. بیایید حواسمان کمی جمع باشد. از این قبیل اشخاص توجیه گر باید پرسید: شما چه موقع الهیات خواندید؟ کی با حکمت سروکار داشتید؟ خدا برای شما چگونه مطرح است که دستور بدهد تمام ارزش های انسانی را زیرپا بگذارید و خودتان بگویید فقط برای سلطه جنگیدیم؟
موقعی که معاویه برای تحمیل یزید به مدینه، که مجتمع مهاجرین و انصار بود آمد، بزرگان مدینه را که امام حسین (علیه السلام) در میان آنان بود، در یک جا جمع کرد. یک سخنرانی با اضطراب و معانی مشوش ایراد کرد که کار حیله گران اجتماعی است، نه یک حاکم الهی که پیامبر اسلام منظور فرموده بود. معلوم بود که نمی دانست چه بگوید. البته می دانست که چه بگوید، ولی نمی توانست منظورش را طوری در قالب کلمات بیاورد که مردم به کلی نفهمند، زیرا بالاخره می فهمیدند. در سخنان خود، خیلی از یزید تعریف و تمجید کرد و گفت: شما سابقه یزید را به خوبی می دانید و امر او را شما تجویز کرده اید. بعد هم می گوید خدا این کار و این امر را تجویز کرده است: آیا شما می خواهید جلوی او را بگیرید؟ خداوند می داند که مقصود من از زمامدار نمودن یزید، پر کردن رخنه ها به وسیله اوست با چشم بیدار
پس از مقداری مغالطه و چشم بندی از سوی معاویه، ابن عباس می خواهد پاسخ معاویه را بگوید. امام حسین (علیه السلام) به او اشاره می کند که ساکت باش و خود امام حسین بر می خیزید. پس از حمد و ثنای خداوندی و درود به روان پاک پیامبر، چنین می فرماید:
معاویه، بامداد روشن، سیاهی زغال را آشکار کرده و روشنایی آفتاب، چراغ های ناچیز را ساقط کرده است. در سخنانت افراط و تفریط از حق نمودی. تو منحرفی و از حق منحرف شدی. تو در سخنانت افراط و تفریط کردی. شیطان نصیب خود را از سخنانت برداشت. آیا می خواهی مردم را درباره فرزندت یزید بفریبی؟ گویی تو می خواهی چیز پوشیده ای را توصیف کنی، یا توضیح درباره چیزی که از دیده ها غایب است بدهی، یا مطلبی را می گویی که تنها تو درباره آن دانا هستی و کسی درباره آن چیزی نمی داند. بس است. یزید، خود حقیقت خویشتن را که رأی و عقیده اش را اثبات کند، فاش ساخته است.
تو درباره یزید سخنانی را بگو که او بر خود گرفته و پذیرفته است و شخصیت او آن را نشان می دهد. او را همان طور که هست معرفی کن. زندگی او شامل سیر و سیاحت در سگ هایی است که به یکدیگر هجوم می آوردند. او عمر خود را با کنیزهای خواننده و نوازنده در لهو و لعب سپری کرده است. این کار را رها کن. بس است برای تو و بال سنگینی که به گردن گرفته ای و تو خدا را با آن وزر و وبال ملاقات خواهی کرد. برای تو کفایت می کند، این کار را نکن. سوگند به خدا، همواره کار تو زدن، یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است. دیگر مشک های خود را پر کرده ای، بس است.
میان تو و مرگ چیزی جز چشم به هم زدن نمانده است.(506)
این جملات را که حضرت فرمود: معاویه پایین آمد.
بعضی ها می گویند {معاویه } با همان جملاتی که ابتدا انسان خودش را با آن ها فریب می دهد و بعد دیگران را - که البته این فریبکاری تا زمان محدودی دوام می آورد - به مقتضای عناصر شخصیتش که شمه ای از آن ها را بازگو کردیم، با تطمیع و تهدید مردم جامعه، پسرش یزید را به جای خود نشاند و روزگار عمرش به سر آمد و راهی پیشگاه عدل الهی گشت و اعمالش نیز به دنبال او. درست است که اهالی ساده لوح شام در آن زمان، مخصوصا مگس ها و گربه های سفره جو و هوی پرستان مغز پوچ، پیش از مردن معاویه و پس از آن که شخصیتی دروغین برای او ساختند و چون بردگان بی هویت در مقابل آن ساخته و پرداخته خویشتن سر تعظیم فرود آوردند و دیگران را هم به پذیرش بردگی در مقابل آن سایه دروغین واداشتند، اما دیری نپایید که پیکر ساز واقعی وجدان تاریخ دست به کار شد.
ما قاعده لطف را در علم کلام می خوانیم و طلبه های عزیز ما، در حوزه بحث می کنند که آیا خداوند غیر از عدالت، لطفی هم دارد، یا آن که فقط واجد عدالت است؟ شیعه و تعدادی از معتزله - که گمان می کنم همه معتزله باشد - قاعده لطف را هم قبول دارند و می گویند خداوند متعال به اضافه عدل، قاعده لطف و اصلح را هم برای بندگانش جاری می فرماید. اگر ما بخواهیم درباره مولوی قضاوت کنیم، از نظر این که ایشان اشعری یا معتزلی یا شیعه است، گاهی جنبه اشعری او می چربد. بنابراین، نباید قاعده لطف را بیان کند، ولی در بعضی از موارد، همین قاعده لطف خداوند را چنین بیان کرده است:
باد ما و بود ما از داد توست - هستی ما جمله از ایجاد توست
لذت هستی نمودی نیست را - عاشق خود کرده بودی نیست را
لذت انعام خود را وامگیر - نقل و باده ی جام خود را وامگیر
ور بگیری کیت جست وجو کند - نقش با نقاش کی نیرو کندد
منگر اندر ما، مکن در ما نظر - واندر اکرام و سخای خود نگر
ما نبودیم و تقاضامان نبود - لطف تو ناگفته ما می شنود(507)
شاید عده ای به عنوان جامعه شناسی و تحلیل تاریخ، بیاناتی دارند. البته مطالب خوبی هم دارند که باید درباره آن ها بحث کرد، اما نمی فهمند که لطف الهی چگونه به طور ناملموس در طول تاریخ بر بشر حاکم بوده است. یکی هم این (معاویه) است. مجسمه دروغین او ساخته شد، و درباره اش گفتند و ساختند و آراستند و پیراستند، تا کم کم آن لطف الهی که بعضی ها تعبیر وجدان حساس تاریخ از آن کرده اند، به حرکت در آمد و نشان داد که جریان چگونه است. همان گونه که شام و شامیان، معاویه و معاویه پرستان، برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) یک مجسمه دروغین ساختند. حتی وقتی شهید شد، در شام گفتند: علی بن ابی طالب در کجا شهید شد؟ گفتند در محراب عبادت. گفتند مگر علی بن ابی طالب نماز می خواند؟ خدایا، این بشر وقتی ساقط می شود چگونه ساقط می شود.
با این که این مرد، روح و مغز نماز بود. چنین چیزی را ساختند تا روزگار گذشت و لطف الهی، شمشیر به دست آمد و پرده را کنار زد. با این که انسان خیال می کند که لطف شمشیر ندارد، اما باعظمت ترین شمشیر که عشق می آموزد، در دست همین لطف الهی بود. خودشان گفتند: درباره علی بن ابی طالب صحبت کردن خیلی مشکل است، زیرا اگر حقش را بگوییم، خواهند گفت غلو کرده اید. اگر هم حقش را نگوییم، به این مرد ظلم کرده ایم. پس درباره علی بن ابی طالب چگونه صحبت کنیم؟ مجسمه ساختگی از بین رفت و کم کم خودش بروز کرد. تا بدان جا رسید که من بارها عرض کرده ام، حتی انسانی که مذهب را قبول ندارد، انسانی هم چون شبلی شمیل که حتی خدای علی را قبول ندارد، صراحتا گفت:
پیشوا علی بن ابی طالب بزرگ بزرگان، یگانه نسخه ای است که نه شرق و نه غرب، نه در گذشته و نه در امروز، صورتی مطابق این نسخه ندیده است.(508)
پرده کنار رفت و آن لطف الهی، مجسمه حقیقی علی بن ابی طالب را بیرون آورد. از این که گاهی حق باشید و تحقق شما را به جای نیاورند، از حق قهر نکنید. حق، قهر کردنی نیست. در سوره والعصر چنین می خوانیم:
و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر(509)
و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کرده اند.
چنان نیست که انسان، هر وقت و در هر موقع که حق باشد، همان موقع او را به جای بیاورند. اما چون حق است و تکیه به حق و به خدا دارد، قطعا در تاریخ کار خودش را انجام خواهد داد، اگرچه نسل ها پیش، شما از دنیا رفته باشید.
خداوندا! پروردگارا! یک سال دیگر به ما عنایت فرمودی که در بارگاه امام حسین (علیه السلام) قرار بگیریم و با یاد حسین بن علی (علیه السلام)، گلستان روحمان را طراوت بدهیم و آبیاری کنیم. پروردگارا! بر صدق و صفای این درس ها بیفزا. امثال این جلسات را برای ما، کلاس آموزنده قرار بده. پروردگارا! خداوندا! به حق حسینت قسم می دهیم که ما را از پیروان واقعی امام حسین قرار بده.
آمین

کرامت حسینی

حقیقت این است که ارزیابی و شناخت حادثه کربلا، که بر مبنای شخصیت فناناپذیر امام حسین (علیه السلام) به جریان افتاد، کار دشواری است. چون آن دوران دارای ابعاد مختلف و گوناگونی بود، از نظر سرگذشت ظهور اسلام که چگونه اسلام برای بشریت عرضه شد و برای بشر چه آورد، و چه شد که مفاهیم و ارزش ها دگرگون شد و یا دگرگون تفسیرش کردند تا به داستان کربلا منجر شد؟ شناخت همه این ها کار دشواری است. البته شما می دانید که اغلب - نه همه - کسانی که به نام جریان کربلا و به عنوان جریان حسین بن علی (علیه السلام)، دست به تألیف می زنند، مخصوصا درباره ارزش ها و اخلاق و معنویات، نمی خواهند خیلی به خودشان فشار بیاورند، زیرا باید با خودشان هم روبه رو شوند. آنان در ضمن کار، با این سؤال مواجه می شوند که اینک تو نویسنده که جریان را تفسیر می کنی، در چه حالی هستی؟ آیا حقیقتا تو با گفتار و کردار حسین توافق داری؟ برای چه می نویسی؟ آیا فقط حادثه را می خواهی یادداشت کنی؟ حادثه یادداشت شده است. شاید کارهایی که در این باره انجام شده است، بی شمار باشد. یعنی واقعا درباره داستان حسین بن علی (علیه السلام)، چه از نظر کتاب و چه از هر نظر، کارهایی که انجام شده است، شاید لا یحصی (غیر قابل شمارش) باشد.
ضمنا هر تاریخ اسلام را ببینید که با صدر اسلام سروکار داشته، قضیه حسین (علیه السلام) را نوشته است. که حالا خدا می داند این تواریخ دست اول یا دست دوم یا دست سوم آن چه قدر است. شمارش آن برای ما مشکل است، اما چرا آن گونه که باید، در این مسأله تحقیق و تجزیه و تحلیل نمی کنند؟ علل و شرایط آن را قبلا اشاره کرده ام:(510)
1- این است که نیاز به اطلاعات دارد. با سه، چهار کلمه این جا و آن جا دیدن، امکان پذیر نیست. حتی مقایسه هایی می خواهد. یک روشنگری و روشن بینی و روشن فکری درباره حوادث تاریخ می خواهد، تا بتوانند آن را مقایسه، تطبیق و زیرورو کنند.
2- در طول تاریخ داستانی مانند داستان حسین دیده نمی شود، که انسان را رویاروی خود قرار بدهد تا از خود بپرسد: تو در چه حالی هستی؟ در زمان وقوع حادثه، حسین بن علی (علیه السلام) در دوران میانسالی به سر می برد و حضرت پیر نشده بود. 57 یا 58 سال، حداکثر سنی است که برای آن حضرت معین شده است.
پس میانسال بود و با آن امکاناتی که می توانست با کمی انعطاف به دست بیاورد، حتی می توانست به خود امید هم بدهد، که بلی وقتی او از دنیا رفت، من خودم می توانم و می دانم چه کار کنم. این ها را چگونه بحث کنیم و واقعا چگونه این ها را ارزیابی کنیم؟ این موارد، کار و اخلاص، تقوا و سوز دل می خواهد.
زمانی در یک جلسه علمی، درباره یک کتاب صحبت شد. گفتند فلانی خیلی در این باره کار کرده و مثلا درباره شرح و تفسیر این کتاب، اطلاعاتش زیاد است. فلانی از جنبه ادبی غوغا کرده است. یکی از آقایان که آن جا بود، گفت: سوز و گداز او چه قدر بود؟ از این صحبت کنید که به این قضیه چه قدر ایمان داشت؟ بحث این است که این ها می گفتند به طور حرفه ای بحث کرده است. بسیار خوب، اگر تاریخ حسین را به طور حرفه ای بازگو کنیم، ما نمی توانیم نتیجه گیری کنیم که چرا چنین حادثه ای اتفاق افتاد؟ آن طور که شایسته و بایسته است، درباره حادثه حسین (علیه السلام) تحقیق نشده است، مخصوصا چون جنبه دینی و جنبه مذهبی دارد. به جهت عظمت قضیه، باید تا حال حداقل ده ها رساله دکترا در این باره نوشته شده باشد.
چون در حادثه حسین، مسائل روان شناسی، اخلاق، فلسفه، انسان شناسی، جامعه شناسی، تاریخ و... وجود دارد. تمام ابعاد انسانی را می توان در این حادثه، مورد تحلیل قرار داد. چرا {در این مورد} عقب نشینی می کنند؟ چرا نمی خواهند این داستان چهره خودش را درست نشان بدهد؟ آیا غیر از این است که اول گریبان خود ما را می گیرد؟ این یکی از انگیزه های خیلی مهم است که فقط به نقل حادثه می پردازند و مقداری احساسات شعری نیز به آن اضافه می کنند، سپس سر و ته قضیه را به هم می آورند. در صورتی که اگر کسی تحلیل کند و این مسأله را از تاریخ ادیان الهی پیگیری کند که ابراهیم به تنهایی یک امت بود، یعنی دنیا بود: و کان ابراهیم امه(511) دیگر به این مسأله دچار نمی شود که ای حسین، تو که در اقلیت بودی، صبر می کردی و اکثریت دور تو جمع می شد. دقت کنید، برای این مسأله از کجاها باید استفاده شود: از تنهایی ابراهیم، ابراهیم به تنهایی یک امت بود. آیا دنیا اشتباه می کند؟ بلی، دنیا هم اشتباه می کند. اگر کسی به این نکته دقت می کرد، شخصی مثل ابن خلدون نمی گفت که حسین در این قضیه توجه نداشت که نمی توانست در برابر شوکت یزید ایستادگی کند. نخیر، {حسین } کاملا می دانست و معنای هفتاد و دو نفر در مقابل سی - چهل هزار نفر را حدس می زد که این جا عراق است.
یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینی لا لاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
تبطل منکم کربلا بدم ولا - تبطل منی بالدموع الجاریه
أنست رزیتکم رزایانا التی - سلفت و حذنت الرزایا الاتیه
ماذا قطعن فراتهم حتی قضا - عطشا و غسل بالدماع القانیه
ورد الحسین الی العراق و ظنهم - ترکوا النفاق اذا العراق کماهی
البته آن زمان را می خواهیم بگوییم و اکنون درباره یک جامعه نمی خواهیم صددرصد ارزیابی بکنیم.
آن موقع این گونه بود. این ها درست چیزهایی هستند که برای نشان دادن چهره واقعی این حادثه بزرگ بی نظیر تاریخ، باید به آن ها توجه شود. آیا باید اشخاص دیگری این مسأله را مطرح کنند که این حادثه بی نظیر است، تا من مسلمان و شیعه هم به دنبال آن برود که عجب حادثه بی نظیری بود؟
اصلا جا دارد رشته ای برای بحث حسین و حسین شناسی دایر شود که خدا می داند چه قدر به این بشریت خدمت می شود. آیا می شود که در یک روز که محدود به ساعت های معینی است، فهرست تمام ارزش های انسانی و فهرست تمام ضد ارزش های انسانی، جنبه عملی پیدا کند؟ بلی، امکان دارد. آن را تفسیر کنید و ببینید آیا امکان دارد یا نه؟! این کار، کمی عشق و علاقه و سوز می خواهد. واقعیت این است که اگر این حادثه، جنبه دینی نداشت و یک شخصیت به عنوان یک انسان معمولی برای طرفداری از آزادی و عدالت پدید می آورد، آیا ده ها هزار کتاب درباره اش نمی نوشتند؟ بیچاره بشر در این باره حساسیت (آلرژی) دارد و هنوز هم خودش را فریب می دهد. حادثه، حادثه مذهبی است. نشان مذهب دارد و این را متوجه نیستند که اگر برای بشر قدمی برداشته شود - ای شرق، ای غرب - فقط از راه مذهب برداشته خواهد شد. چون فقط این ها هستند که برای بشریت حرف دارند. اجازه بدهید مطلبی را بگویم.
یکی از متفکران بسیار مشهور مغرب زمین (آلبر کامو) در تفکرات پوچی، صریحا می گوید:
تنها یک مسأله جدی وجود دارد که آن هم خودکشی است. به عبارت دیگر، آن چیست که زندگی را با ارزش می کند؟ جواب مذهبی این سؤال هنوز به قوت خود باقی است، ولی امروز کمتر به آن توجه می شود.(512)
می گوید فقط مذهب است که می تواند هدف زندگی را بگوید. اما بشر نمی شنود! معنای واقعی این منطق، مثل این است که کودکی با خاک آلوده به میکروب بازی می کند و ممکن است این میکروب، کشنده باشد و او را نابود کند، اما بچه گوش فرانمی دهد. آیا شما اگر این کودک را از بازی با خاک باز ندارید، قاتل این بچه نیستید؟ شما اگر حتی یک سیلی نازنینی هم به گونه او بنوازید و او را از بازی با خاک بر حذر دارید و بگویید من می خواهم جان تو را نجات دهم، آیا این نهی از خطر، جای اما دارد؟ او (آلبر کامو) صریحا می گوید، فقط مذهب است که این کار را خواهد کرد. بسیار خوب، ای نویسندگان جوامع بشری، حال که مذهب بالاترین شاهکار را نشان داده است، درباره آن بحث کنید که چه بوده است. مذهب چه نیرویی دارد که بگوید: هیهات مناالذله. که حتی اگر نام من (حسین) هم بعد از من در تاریخ باقی نماند، باز ایستادگی خواهم کرد. مقام و امثال آن چیست؟ آیا این اقدام دینی امام حسین (علیه السلام) در راه ارزش های انسانی، پوچ است؟
اصلا کار من (حسین)، حتی برای این هم نیست که بعد از من بگویند حسین این کار را کرد. آیا بشر با این درس تصفیه نمی شود؟ آیا بشر با این درس، در تاریخ واقعا پیشرفت نمی کند؟ با این درسی که حتی می شود بگوییم تراکم آن در 24 ساعت بوده، یا این که اگر بگوییم از شب تاسوعا، چهره خیلی جدی برای خودش پیدا کرد و همه حوادث جدی بود. همه حوادثی که برای کل بشریت می تواند آموزنده باشد، در چند ساعت رخ داد. یا این که از موقعی که حضرت از مدینه به مکه مشرف شد و بعد در ماه رجب سال شصت و یک هجری قمری راهی عراق شد. یعنی؛ رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذی القعده، ذی الحجه، محرم، باز در همین هفت ماه این حادثه بزرگ کامل شد.
{خطاب ما به امثال } جناب مولوی (ملای رومی) است، که گاهی از یک داستان کوچک درباره مثلا فلان شخص وارسته - که شاید از نظر تاریخ خیلی هم یقینی نباشد - حادثه ای را برداشته و با آن چه ها کرده، و چه تابلوهایی کشیده که شاید هم فقط برای آموزندگی، آن داستان را بیان کرده و پیرامون آن بحث کرده است، اما درباره حرکت امام حسین (علیه السلام) درست به میدان نیامده است.
داستانی که حسین بن علی (علیه السلام) فقط به زهیربن قین نگاه کرد و زهیر فقط به حسین بن علی نگاه کرد و از زندگی به طرف مرگ (شهادت) راه افتاد، حقیقت دارد. روان شناسانی که برای بهداشت روانی انسان ها کار می کنند، توجه کنند: آیا نمی توان درباره این ها بحث کرد که حسین با این نگاهش چه کار کرده و چه گفته است؟ یا چه صحبتی این چشم ها با هم داشتند و در این میان چه سخنی رد و بدل شده است؟ یک طرف قضیه کسی است که قبل از ملاقات خود با امام حسین، در مکتب دیگری بوده است. خودش هم می گوید که من از مکه بیرون آمدم و مدام چادرم را این طرف و آن طرف می زدم که در این مسیر با حسین روبه رو نشوم، چون می دانستم این گونه که می رود، شهید خواهد شد. بالاخره در جایی این دو، چادرشان به هم نزدیک شد و این جریان اتفاق افتاد. این موارد از نظر روحی، برای بشر ارمغان ها و بحث ها دارد که گاهی با تماشای دقیق یک چشم، می توان روح آن انسان را که در یک مرتبه بالا با روح همه انسان ها یکی است، مشاهده کرد. تحقیق و تفسیر این موارد، کار و اخلاص و پشتکار لازم دارد. در این سفرها تمام اخلاقیات و اصول انسانی دانه دانه پیاده می شود و از مسائلی است که باید واقعا بحث شود. باید مطرح شود که چگونه حسین بن علی (علیه السلام) مخصوصا بعد از قضیه حر - احساس کرد که قضیه از نظر طبیعی چه روندی را طی می کند. او از اول می دانست و چگونگی دانستن آن را هم عرض می کنم، که چگونه برای او یک ذره یأس به وجود نیامد، که آقا شما فقط هفتاد و دو نفر هستید و آن ها همه کشورهای اسلامی را علیه شما می توانند حرکت بدهند. در این جریان، ذره ای یأس در ایشان پیدا نشد، آیا ما نباید از این روحیه بحث کنیم؟
مخصوصا هرچه که به کربلا نزدیک تر می شدند، امام حسین (علیه السلام) احساس می فرمود که جریان از چه قرار است. ایشان تا شب عاشورا که می خواست اردوی خود را درست کند، یک اردو همانند اردوی صد هزار نفری {را تدارک و برنامه ریزی می کرد.} حتی این مطلب را هم نوشته اند که: یک نفر از یاران، حسین را دیده بود که حضرت دقیق و درست روی تدبیر نظامی، به این قضیه رسیدگی می کرد که خیمه ها و سنگر را چگونه قرار بدهد. این عمل یعنی چه؟ با این که احساس شده بود، سی هزار نفر با شمشیر برهنه جلو آمده اند. شب عاشورا در محاصره کامل بودند. امام حسین (علیه السلام) همان شب عاشورا، کار خود را دقیقا تنظیم فرموده است. آیا این حرکات دقیق و منظم، درس امید به شما نمی دهد؟ آیا به بشر نمی گوید که هرگز از عنایات خداوندی ناامید نباشید؟
و لا تقولن لشی انی فاعل ذلک غدا الا ان یشاء الله(513)
و در مورد چیزی مگوی که من آن را فردا انجام خواهم داد، مگر این که {بگویی } اگر خدا بخواهد.
شما وضعیت یک دقیقه بعد را نمی دانید و باید وظیفه تان را انجام دهید، والسلام. این وظیفه دقیقه قبلی، هرچه که می گوید، اگر برای دقیقه بعد هم ماندید، چنین است و باید آن را انجام بدهید. ای جوانان عزیز!
چه درسی بالاتر از این که حتی در یک مورد، حالت یأس و ضعف مدیریت در حضرت دیده نشد.
همان طور که قبلا اشاره ای کردم و الان هم عرض می کنم، امام حسین (علیه السلام) به علم امامت می دانست که شهید می شود، اما آیا به علم خدایی هم می دانست؟ در حالی که او فقط دارای علم امامت بود. یعنی با آن مقام و قداست بزرگ خود و به عنوان امامت، پشت پرده را می دانست که شهادت هست. اما در عین حال می دانست که؛
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(514)
خدا آن چه را بخواهد، محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
لذا، اگر کسی بگوید صبح {عاشورا} هم حتی هنوز حسین بن علی (علیه السلام) با علم خداوندی یقین نداشت که کار تمام است و باید کارش را درست انجام می داد، سخن او صحیح است. دوباره می گویم: حتی صبح، کارهای ایشان، دقیقا مثل این بود که اصلا می خواهد زندگی ابدی کند. عوامل و قراین حاکی از این است که ایشان در حال رفتن است و هر چه لحظات می گذرد، حسین بن علی (علیه السلام) به پل شهادت و به پل کوچ از این دنیای فانی نزدیک تر می شود. ایشان موقعی که می جنگیدند - البته راوی می گوید - من ندیدم کسی این تعداد از فرزندانش شهید شوند، یا این همه اطراف او را ناگواری بگیرد، ولی این قدر با حالت طراوت نفس برآرد و بجنگد. ما نظیر این را ندیده ام و دیده نشده است. چرا در این باره نمی توانند بحث کنند؟ زیرا در این جا مستقیما باید خدا مطرح شود. خدا که مطرح شد، دروغ باید از میان برود، چرا صاف و بی پرده صحبت نکنیم؟ واقعا در هر لحظه از داستان حسین، توحید دیده می شود. او عالم بود و می دانست که شهید خواهد شد، امام علم او، علم امامت بود. فقط خداوند علم مخزون دارد. علم مخزون یعنی چه؟ یعنی علم مخفی که حتی هیچ یک از پیغمبران هم از آن اطلاع ندارند. با همان علم مخزون است که؛ یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب.
محو و اثبات، دست اوست. خداوند هر لحظه می تواند قرار بدهد که نه:
ور بگیری کیت جست وجو کند - نقش با نقاش کی نیرو کند
آیا نقشه می تواند بگوید ای جناب نقاش! من می دانم که اکنون شکل من در این مجموعه این گونه قرار گرفته است؟ نقش چگونه می تواند نقاش را مخاطب قرار بدهد؟ به هر حال، باید سعی شود تا تمام جدیت تحلیل گران تاریخ، به این مواردی که گفته شد، مصروف شود. این یک نعمت بزرگ خداوندی است که ما داستانی را بار دیگر تجدیدنظر کنیم، و این داستان هم هر روز تازه و نو است.
شما داستان امام حسین (علیه السلام) را از آن آغاز که در مسجد برای آنان خبر آوردند که ولیدبن عتبه شما را خواسته است، در نظر بگیرید. حتی یکی از آن ها، خلاف منطق و قانون و اصل نیست. تمام حرکات حضرت، منظم و صحیح است. با آن سابقه ای که از نظر نسب داشته است؛
الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره. لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها. با آن نسب و با حسب، حرکت کرده و این حادثه به وجود آمده است. یک چیزی را ما می شنویم، چون زیاد هم شنیده ایم، و در حقیقت، زیاد شنیدن آن، حالت کنجکاوی را از انسان می گیرد.
علی بن محاربی می گوید: من از سپاهیان حر بودم و آخر از همه رسیدم و خیلی تشنه بودم. چون امام حسین (علیه السلام) تشنگی من و اسبم را دید فرمود: انخ الراویه(515). راویه به زبان ما، معنی مشک می دهد. (لذا منظور امام را نفهمیدم).
سپس فرمود: یا ابن الاخ انخ الجمل، ای برادر، شتر را بخوابان. من شتر را خواباندم. حضرت به یک مشک اشاره کرد و فرمود از آن بخور. می گوید از بس دستپاچه بودم، هر طور خواستم دهنه مشک را که از آن آب می آید پیدا کنم نمی توانستم.
می گوید: حسین بن علی (علیه السلام) کار مرا تماشا می کرد. چون دید ناتوانم، خودش بلند شد آمد و فرمود: اخنث السقاء. (یعنی دهانه مشک را برگردان، یا با دست فشار بده). علی بن طعان محاربی می گوید من باز هم نتوانستم و متوجه منظور ایشان نشدم، تا این که امام کمک کرد تا من آب بخورم.
در این کمک حضرت به علی بن طعان، چه چیزی مشاهده می کنید؟ حق حیات! حق حیات! حق ضروری و حق عمومی بشری. حسین می داند که الان در مغز او (علی بن طعان) چنین گنجانده و تلقین کرده اند که این مرد (حسین) باید کشته شود، و این جاهل هم تلقین را پذیرفته است. با این حال، آب را به او داد. این ها درس هایی است که در تمام لحظات حادثه حسین وجود دارد و چه حوادث متنوعی! اگر کسی بگوید فهرست و مجموعه تمام ارزش های تاریخ بشری از یک طرف، و فهرست ضد ارزش های بشری در طرف دیگر، در آن مدت معین بروز کرده است، جای تردید نیست. منتها، زمان کم است و انسان خیال می کند که حادثه، حادثه یک روز، دو روز است. کمیِ زمان را نگاه نکنید. لحظات گاهی بوی ابدیت می دهد، ولی متأسفانه، این لقمه های حرام، این زندگی ماشینی که بر انسان ها مسلط شده است، نیز کمی تفکرات و قحطی و خشکسالی اندیشه ها، نمی گذارد انسان در این باره فکر کند که قضیه چه بوده است. دو سلسله از مهم ترین سلسله های حکمرانان جوامع اسلامی یعنی؛ آل بویه و دیالمه، برای این که مردم را به دین اسلام بیاورند، اصلا شمشیر نکشیدند. فقط داستان حسین را در مقابل آنان می گذاشتند و می گفتند بخوانید. فقط و فقط این ها درباره داستان حسین با مردم صحبت داشتند. مردم هم می خواندند و می دیدند که اگر کسی به خدا تکیه نکند، آیا می تواند این حرکت را انجام دهد؟ آیا کسی که هوی و هوس خود را زیر پا نگذارد، می تواند این حرکت را انجام دهد؟ آیا کسی که بر بشریت مشرف نباشد، می تواند این کار را انجام دهد؟ آیا کسی که صبرش فوق صبرها نباشد، می تواند چنین کاری را انجام دهد؟ و تمام ادعای او، این بود: انی خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی رسول الله (صلی الله علیه وآله)، که تمامش هم اسلام بود. و این که انسان، کرامتی گران دارد، آن را پایمال نکنید، شعار هیهات مناالذله، از همان موقع پابرجا ماند. آن مقداری که در زیر این آفتاب فروزان برای دفاع از زندگی، جنازه ها در خون غلتیده است، تاریخ نشان می دهد اگر بیش از آن درباره دفاع از کرامت نباشد، کمتر نیست. حیثیت و شخصیت بسیار مهم است. همان گونه که شما نمی توانید زندگیتان را خرید و فروش کنید - آیا می توانید خرید و فروش کنید؟ آیا می توانید بگویید من می خواهم زندگی امروزم را به فلانی بفروشم - همان طور هم کرامت و شخصیت و حیثیت را نمی توان فروخت یا اسقاط کرد و نقل و انتقال داد. نمی توان گفت من می خواهم از حیثیت و شخصیتم دست بردارم.
مگر حیثیت و شخصیت، متعلق به توست که می خواهی از آن دست برداری؟ مگر و لقد کرمنا از آنِ توست؟
و لقد کرمنا بنی آدم(516)
ما فرزندان آدم را تکریم کردیم.
بی قدری ام نگر که به هیچم خرید و من - شرمنده ام هنوز خریدار خویش را
متأسفانه، بشر به یک چیزهایی فروخته می شود. شخصیت، وجدان، عقل (عقلی که هدر می رود)، تفکر، وجدان و... به ما می گوید، این همه نیروها با ما فقط یک حرف دارد:
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
آیا ما عرق جبین ریختیم و حیثیت انسانی را خریدیم؟ نخیر، رشد کردیم و یک وقت دیدیم، وجدان به ما می گوید: تو حیثیت و شرف داری. ما دیدیم، دین ما هم می گوید تو حیثیت و شرف داری. هم چنین روان شناسان، اخلاقیون و تمام وابستگان دنیا، به ما می گویند: انسان شرف دارد و نباید آن را بفروشد و ساقط کند، نباید آن را در مجرای سوداگری ها قرار بدهد. چنان که دیدیم، ما را جلوی تخته سیاه نگه داشتند و گفتند: بچه ها گوش کنید، بابا آب داد، و من هم فهمیدم. بعد هم 22 مساوی با چهار است. اما پیرامون این دو ضربدر دو، در مغز چه می گذرد که دوضربدر دو مساوی با چهار منعکس می شود؟ تاکنون فهمیده نشده است که عدد یعنی چه؟ همین اعداد دو، ده، یازده و...، را تعریف کرده اند، ولی هنوز مشخص نشده است که این 2 یعنی چه.
این فقط یک قدرت تجرید مغز است. مغز، صدها قدرت تجرید دارد، ولی آن را مجانی به دست بشر داده اند.
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
هر که او ارزان خرد ارزان دهد - گوهری طفلی به قرص نان دهد
اگر کودک گرسنه ای، گوهر گرانبهایی داشته باشد، یک قرص نان که به او بدهید، گوهر را به شما می دهد. یا یک توپ قشنگ و خوشرنگ به او بدهید، گوهر را به شما می دهد. چون قیمت و ارزش آن را نمی داند. حسین بن علی قیمت کرامت را به بشریت تفهیم نمود. یعنی تمام کیهان به این عظمت یک طرف، و شرافت و حیثیت و کرامت انسانی یک طرف. این درسی بود که واقعا حسین بن علی در این حادثه به بشریت داد. شما حداقل در این حادثه، ده ها و شاید صدها درس می توانید بخوانید. باز ما این را داریم که این هفتاد و یک نفر، در چهره حسین چه مطالعه ای می کردند؟ ان شاءالله در جلسات آینده بحث می کنم. همان طور که گفتم، بدین جهت که این مباحث برای ما تکرار شده است، اهمیت قضیه را نمی دانیم.
اگر به شما بگویند آیا قضیه عابس را شنیده اید؟ شما حسینی ها - که ان شاء الله خداوند همه شما را با حسین محشور کند - چه جوابی می دهید؟ فقط از آمدن و رفتن او می گویند و درون او را فاش نمی کنند.
عابس یکی از شجاع ترین مردان عراق و زاهد و عابد بود. او باید در قیافه ملکوتی حسین چه چیزی احساس کند که لباس خود را درآورد و برهنه به میدان بیاید؟ وقتی به او گفتند که ای عابس، اجننت؟ آیا دیوانه شدی؟ این سؤال از نظر انسان هایی که از معنا و ملکوت خبر ندارند، سؤالی منطقی است. به او گفتند: آیا می دانی در مقابلت چیست؟ شمشیر است! آیا می خواهی بدنت را گوشت شمشیر کنی؟ چرا زره نمی پوشی و حتی لباس هایت را کندی و برهنه به میدان آمدی؟ عابس فرمود: بلی، آن عقلی که شما را وادار کرده است تا در این موقعیت قرار بگیرید و در مقابل این مرد، چهره ضد بشری نشان بدهید، من آن عقل را ندارم و ضد آن عقل هستم. این جنون برای من، بالاتر از هزاران عقل است که شما را برای چند صباح دنیا، در مقابل این مرد بزرگ بشریت قرار داده است.
او ز شر عامه اندر خانه شد - او ز ننگ عاقلان دیوانه شد
از ننگ شما من دیوانه شدم. آیا شما عاقلید؟ این عقل است که شما دارید؟ ولی ای عزیزان، این را شما بدانید که معنی عقل، مانند معنای عشق، آزادی، عدالت و... ورشکستند. تعجب کرده اند که انسان دست از جان بشوید و {این گونه به میدان } بیاید. البته سن عابس را ما نمی دانیم که چه قدر بوده است، ولی جوانانی بودند که در بحبوحه جوانی، در راه حسین از جوانی خویش گذشتند. مسلما عقلی که از این دنیا، فقط آخور و علف می فهمد، نخواهد فهمید که مسأله چیست.
ای عابس، با چه اشخاصی صحبت می کنی؟ چرا جواب دادی؟ خدا رحمتت کند. مگر طرف مقابل تو که این سخن را بیان کرد، انسان بود که گفت: اجننت. اگر انسان بود که آن طرف (در لشکر یزید) نبود. خدا روحت را شاد و با حسینت محشور کند. این چه عاطفه ای بود که نخواست سؤالی بی جواب بماند!؟ آیا ناشی از همان جریان شب تاسوعا نبود؟ در شب تاسوعا، شمر برای ابوالفضل العباس (سلام الله علیه) و برادرانش که از طرف مادری در قبیله ای به هم می رسیدند، امان نامه ای آورده بود، و وقتی آنان را ندا داد، این ها خواستند جواب او را ندهند، اما حسین (علیه السلام) فرمود: جواب او را بدهید، اگرچه فاسق است.
ما {انسان ها هنوز} در ماقبل دبستان کار می کنیم. یکی از بزرگان، سخن خیلی زیبایی دارد. شاید این سخن مربوط به تولستوی باشد، می گوید:
بگویم در این موقع، {مثلا} در اوایل قرن بیستم، به کجا رسیدیم؟ ما آمدیم... بشر این همه قرون و اعصار آمده، و درِ دانشگاه زندگی را می زند، اما معلوم نیست در را درست به روی این انسان ها باز کنند. تازه می خواهیم به این انسان ها بگوییم، که زندگی چیست.
حضرت فرمود: اگرچه فاسق است، اما سلام او را پاسخ دهید. سلام چه کسی را؟ سلام شقی ترین مرد تاریخ (شمر)! یا اباعبدالله، مانند پدرت در روح انسان ها چه می دیدی؟ یا اباعبدالله، ای وارث حقیقی ابراهیم خلیل، ای وارث حقیقی موسی بن عمران، ای وارث حقیقی عیسی بن مریم، ای وارث محمد (صلی الله علیه وآله)، آیا این همان عینک بود که پدر تو علی برای شناخت انسان ها به چشم زده بود؟
خلاصه، به نظر می رسد واقعا دو عینک و دو مسأله است که این چه می گوید و آن هم چه می گوید.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور
تاکنون در کلاس حسین، درس هایی را خوانده اید. خدا گذشتگان ما را رحمت کند که ما را وارد این کلاس کرده اند. این اختیار با شماست و هر لحظه ممکن است شما به یک سؤال، یا به یک سلام، پاسخ درستی ندهید. آیا می دانید با عدم پاسخ شایسته، در روح و روان طرف مقابل چه می کنید؟ این یک درس کوچک اصلا به فکر نمی آید، که حضرت فرمود: اگرچه فاسق است، اما جوابش را بدهید.
اینک، آن کسانی که می خواهند بگویند دین در زندگی دنیوی مردم دخالت نکند، بفرمایید این را حذف کنید. به جای آن چه چیزی می خواهید جایگزین کنید؟ اختیار را به دست شما دادیم. اگر این انسانیت و این عظمت حذف شود، چه چیزی می خواهید به جای آن بگذارید؟ که بگوید حساب فسق و حتی حساب کفر به جای خود، و یک حساب دیگر هم داریم برای خود شرف انسانی، که آن هم به جای خود.
خداوند و لقد کرمنا بنی آدم، گفته است. خداوند و لقد کرمنا العرب، و لقد کرمنا العجم، یا و لقد کرمنا بنی هاشم نگفته است. قائله، همین قرآن است. لذا، برای همین قرآن است که {حسین }می گوید باید به قرآن عمل کرد. آیا دیدید من عمل کردم و سلام او را بدون پاسخ نگذاشتم؟
خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به آن عظمتی که این سرور شهیدان از خود در تاریخ به یادگار گذاشت، ما را در درس های کلاس این انسان الهی مردود مفرما.
پروردگارا! تو از دل های ما باخبری و ما واقعا می خواهیم در این ردیف حسینی باشیم و برای این که در این ردیف، نام نویسی ما به حقیقت بپیوندد، خودت ما را یاری و یاوری بفرما.
پروردگارا! خداوندا! همان گونه که گذشتگان ما، نیکان ما، این مدرسه را به ما معرفی کردند و دامان علی و آل علی را به دست ما سپردند، ما راموفق بفرما تا دامان علی و آل علی و حسین را به نسل آینده و به فرزندانمان بسپاریم.
آمین

فلسفه حسینی

با دقت کامل در سرگذشتی که داشته ایم، ظلم، با کمال شیوعی که در تاریخ داشته، نتایج خود را نشان داده است. ولی نیروی فعال زندگی به قدری قوی است که بشر به روی خود نمی آورد که این آفت و این نتایج سوء و عواقب وخیم از کجاست. گاهی می گوید علل محاسبه نشده بود. گاهی می گوید حوادث کذایی بود و می خواهد درست کند. در صورتی که اگر دقت کند، نتایج ظلم و ستم است که انسان ها در هر برهه ای از تاریخ مرتکب شده اند. تفسیر و توجیه، همیشه حقیقت را نمی پوشاند. آدم خیلی میل دارد تا حقیقت را بپوشاند. انسان خیلی زیبا فیلسوف می شود، چهره دانشمند و خیرخواهی به خود می گیرد، چهره های بسیار گوناگون حق به جانب به خود می گیرد که حقیقت را بپوشاند، ولی حقیقت خیلی تیزتر و تندتر از آن است که گوشش بدهکار توجیهات ما شود. اگر دقت کنید، بشر در تحقیق و تحلیل سقوط تمدن ها و فرهنگ ها خیلی سخن می گوید، که مثلا آن تمدن چرا ساقط شد و آن جامعه چرا رو به زوال رفت؟ با این که آن تمدن و جامعه، نیرومند و قوی بود، اقتضا نمی کرد که رو به زوال برود. {انسان ها} غالبا مسائلی را برای تفسیر پیش می آورند، اما با ظلم کاری ندارند. کمی دقت کنید:
و تلک القری اهلکناهم لما ظلموا(517)
و {مردم } آن شهرها چون بیدادگری کردند، هلاکشان کردیم.
وقی که نتایج کار پیش می آید، طبل و بوق و کرنا نمی زند که چون شما ظلم کردید، من هم نتیجه آن ظلم هستم که بروز کردم. اگر تفکر کسی این گونه باشد، خیلی عوام و بینواست. بینواست کسی که فکر کند، موقعی که عکس العمل یک ظلم و یک قبح می خواهد پیش بیاید، به انسان خبر می دهد که من نتیجه کار تو هستم. این اشعار مولوی خیلی معروف است:
چون کسی را خار در پایش خلد - پای خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همی جوید سرش - ور نیابد می کند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشوار یاب - خار در دل چون بود واده جواب
خار دل را گر بدیدی هر خسی - کی غمان را راه بودی بر کسی
کس به زیر دم خر خاری نهد - خر نداند دفع آن بر می جهد
خر نمی فهمد قضیه چیست؛
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد - جفته می انداخت صد جا زخم کرد
بر جهد آن خار محکم تر کند - عاقلی باید که خاری برکند
یکی از دوستان می گفت: من در یک شهر جلوی نانوایی سنگکی ایستاده بودم و می خواستم نان بگیرم.
پیر مردی ناگهان فریاد زد. معلوم شد، شخص جوانی یک سنگ بسیار داغ سنگک را روی دست او گذاشته است. پیرمرد فریاد زد، ولی بعدا خودش ساکت شد. سپس برگشت و گفت: چهل سال پیش من در همین مکان، به پشت دست پیرمردی از این ریگ های داغ گذاشته بودم!
در این باره خود شما چه می گویید؟ می گویید؛ دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد.(518)
بعضی اوقات از ما می پرسند آیا شما دلیلی خیلی مختصر برای اثبات خدا دارید؟ که این گردنده، گرداننده ای و این گله چوپانی دارد؟ خیلی روشن است. من عقیده ام این است و چنین به نظرم می آید که اگر کسی واقعا به طور صحیح، این قانون کنش - واکنش که سرتاسر تاریخ را فراگرفته است، بیان کند، احتیاجی به استدلال های فلسفی و علمی و ذوقی نیست، زیرا این قانون خیلی صریح است.
داستان دیگری هم عرض می کنم، زیرا از این دو - سه مثال منظور دارم. می خواهم این نکته برای جوان ترها قابل فهم باشد که در زندگانی، قانونی جاری است. همان قانونی که از پدرانشان شنیده اند که؛
دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. این سخن درست است.
می گویند در زمان های گذشته، والی شهر کرمان، یک نفر را به زندان انداخته بود. آن طور که می نویسند، فرد دستگیر شده، واقعا هم مجرم بوده است. البته در رابطه با جرم او نمی خواهیم ارزیابی کنیم.
این والی برای این که زندانی را ناراحت کند، بچه دوساله او را هم کنار پدرش جای داده بود. اگر شیر و غذا به او می دادند، به این بچه هم می دادند. کودک دو ساله بیمار شد و به تدریج وضع او خطرناک شد. مرد زندانی برای والی - یعنی استاندار آن زمان - پیغامی فرستاد و گفت حال این بچه خطرناک است. من پانصد تومان به شما می دهم و شما این بچه را از پیش من بر دارید که اگر این بچه خواست بمیرد، در مقابل چشمان من نباشد. والی در جواب گفت: این مملکت قانون دارد و من برای پانصد تومان، قانون مملکت را نمی شکنم! بالاخره، بچه در مقابل چشمان پدر مرد. چندی بعد، فرزند خود همان والی، که هم سن بچه زندانی بود بیمار می شود. والی به هر کاری اقدام می کند، به هر پزشکی مراجعه می کند و هر علاجی می کند، ولی فرزندش بهبود نمی یابد. نذر می کند که خدایا اگر این بچه من بهبود یابد، پانصد رأس گوسفند ذبح نموده و به فقرا و... می دهم. اما بچه او هم می میرد. والی یک دوست متدین به نام فضل علی (فضل الله) داشت که از او تقاضا می کند به ملاقاتش بیاید. وقتی ایشان می آید، والی به او می گوید: شما که درباره خدا، معاد و... می گویید، من در راه خدا پانصد گوسفند نذر کردم تا فرزندم بهبود یابد، اما او مرد. آن فرد متدین گفت: قربان، مملکت خدا قانون دارد و با پانصد گوسفند قانونش را نمی شکند. با توجه به این وقایع، واقعا چرا بشر این طور در غفلت به سر می برد؟
زمانی پیشنهاد کردم که این ماجراها و حوادث مربوط به قانون کنش - واکنش را جمع آوری کنیم. طبق محاسبات انجام شده، دو هزار جلد کتاب پانصد صفحه ای به دست می آمد. اگر درد بشر را دو هزار جلد کتاب چاره نکند، دیگر هیچ چیز چاره نخواهد کرد. با جمع آوری آن ها، دایره المعارفی از عمل ها و عکس العمل ها به دست خواهد آمد. از این که هرکس زده، بالاخره خورده است. یا اگر احسان و عنایت و محبتی کرده است، دقیقا عوض آن را به او داده اند. آخر، یک میلیون تصادف در یک نسل که امکان پذیر نیست. معلوم می شود اگر در نسل های دیگر هم بررسی شود، می توانیم چند صد میلیون حادثه را جمع آوری کنیم. آیا این ها در بشر انقلاب به وجود نمی آورد تا حواسش جمع باشد؟
فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا(519)
پس نباید در قتل زیاده روی کند، زیرا او {از طرف شرع } یاری شده است.
قرآن می فرماید: حتی کسی (اولیاء دم) که می خواهد از یک قاتل قصاص بگیرد، اسراف و اهانت نکند، اگرچه حق اوست و می خواهد قصاص کند، ولی؛ فلا یسرف فی القتل، نباید خشونت حیوانی به خرج بدهد.
بالاخره، این اولاد آدم (قاتل)، خطا و اشتباهی را مرتکب شده است.
در قضیه عمروبن عبدود - همان طور که می دانید - به علی گفت: چرا مرا نکشتی؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست و گفت:
چون خدو انداختی بر روی من - نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هوا - شرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریده ی کف مولیستی - آن حقی کرده من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکن - بر زجابه دوست سنگ دوست زن(520)
نقاش زبر دست تو خداست، مگر من تو را زنده کرده ام که تو را بکشم؟ چون اگر روی غضب و به خاطر این که به من آب دهان انداختی تو را بکشم، در این جا علی است که وارد میدان می شود {نه خدا}. حیات و موت فقط در دست خداست.
بر زجاجه دوست سنگ دوست زن. یعنی بر شیشه دوست که باید بشکند، سنگ خود دوست را باید زد.
من چه کسی هستم که آدم بکشم؟
پس مسأله کنش - واکنش، عمل و عکس العمل، فعل و رد فعل چیست؟ آیا با همین کار تمام می شود؟
نخیر، برای بشر فقط یک هشدار است که حواسش جمع باشد، زیرا پشت پرده خبرهاست. اصل جریان عدالت خداوندی در این جا نیست. مگر این دنیا ظرفیت این را دارد که عدالت خداوندی را تحمل کند؟ چه کار می خواهد بکند، وقتی خداوند خواست با عدالت رفتار فرماید؟ در مقابل این گذشت و فداکاری که حسین بن علی نشان داد، باید چه کار کند؟ آیا دنیا را به او بدهد؟ از آن جهت که دنیاست، برای او به اندازه یک بال مگس هم ارزش ندارد، و اگر وسیله ای برای ابدیت باشد، حتی یک دانه شن هم ارزشی مساوی ارزش کهکشان ها دارد. {مثلا} می خواهیم طبق عدالت خدا، به علی بن ابی طالب (علیه السلام) پاداش بدهیم. چه چیزی می خواهید به عنوان پاداش بدهید؟ پرتقال، سیب، قصر و... می خواهید بدهید؟ او تمام این ها را زیرپا گذاشته است که این قدر اوج گرفته است. آن چیزی که ترک آن موجب عظمت خود علی بود، نمی توان برای او پاداش قرار داد. این بیت را در شعر محتشم کاشانی رحمه الله می خوانیم:
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند - یک باره بر جریده رحمت قلم زنند
اکنون اگر بخواهیم قاتل امام حسین را در این دنیا مجازات کنیم، چه کار باید بکنیم؟ یک سنگ به طرف او بیندازیم یا او را بکشند؟ چند دقیقه رنج می کشد و تمام می شود. آیا این قضیه و ظلمی که جنبه بی نهایت دارد، تمام شدنی بود؟ از مقدار بالاتر رفته است. یک گرم، ده گرم، یک میلیون تن و میلیاردها سال نوری و... را کنار بگذارید؛ ظلم به روحی که ابدیت و همه چیز را در درون خود دارد، وارد شده است. زیرا همین روح که هم اکنون شما در این جا نشسته اید، آن گسترش حقیقی را باز می کند که شما می توانید برای ابد، مورد عنایت خداوند باشید. لذا، یک موجود و یک کالبد کوچک نیست.
واحد کالالف که بود؟ آن ولی - بلکه صد قرن است آن عبدالعلی(521)
ما رمِیتَ اذ رمِیتَ فتنه ای - صد هزاران خرمن اندر حفنه(522)ای(523)
مثلا فردی می گوید: ما امروز با یک آدم صحبت کردیم! با چه کسی صحبت کردی؟ با یک آدم! یک آدم آن جا نشسته بود! آدمی که قالب گیری های محیط، اجتماع و فرهنگ ها او را کوچک کرده، مخصوصا که خودش، خودش را کوچک کرده باشد، چون فقط کار او:
خور و خواب و خشم و شهوت، طرب است و عیش و عشرت - حیوان خبر ندارد ز مقام آدمیت
در ادامه نیز می گوید: بلی، جای شما خالی نشستیم و صحبت کردیم و نتیجه سخنان ما به این جا رسید و تمام شد؟! و شخصی هم که این جا نشسته است، می تواند در مغزش یک میلیون میلیارد اطلاع ثبت کند.
یا همان بچه ای که قرآن را حفظ کرده است، این نیرو نیز در درون مغز اوست. همان کودک چهار - پنج ساله که با چشمتان می بینید. تازه، غیر از این که فراگرفته، نیروی احضار آیات و... جزو قدرت اوست و در این کودک زنده شده است.(524) البته استثنایی است، ولی:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش
خشک ابری که شود ز آب تهی - ناید از وی صفت آبدهی
منسوب به میرداماد
او این نیرو را دارد که این طور شده و البته همه انسان ها دارند. شما خودتان هم اکنون درک بفرمایید.
آیا درک می کنید؟ البته در ساعاتی که مغزتان معتدل کار می کند، یعنی موقعی که مال دنیا ما را گرفتار نکرده است. یا موقعی که شهوات، هوی و هوس ها، خودخواهی ها، در مقابل دیدگان ما پرده نینداخته است، دقت کنید و ببینید آیا در آن هنگام شما راضی هستید که بگویند حیات شما در این دنیا قیچی شده و زندگی شما در این 73 سال یا 75 یا 85 سال و یا 100 سال تمام می شود؟ نه از عوارض روزگار، بلکه از درون خود بپرسید که آیا زندگی ما در این دنیا تمام شدنی است؟ شما هر لحظه که بخواهید، می توانید بی نهایت را در درون خودتان درک کنید، و این بی نهایت، تخیلی نیست. خلقتم للبقاء لا للفناء. شما برای ابدیت آفریده شده اید نه برای فنا. آیا باید سرمایه ابدی داشته باشید، یا نه؟ همان سرمایه ابدی است که اگر یک ظلم بی نهایت واقع شود، آن جا می تواند و باید انتقام بی نهایت ببیند. - کنش، واکنش - یک سیلی هم باید زد.
و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده(525)
کسی که به بندگان خدا ستم بورزد، خداست انتقام گیرنده {در روز قیامت }.
اگر در مقابل یک سیلی، یک سیلی بزنی، جنبه حقوقی ات تکمیل است.
فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم(526)
پس هر کسی بر شما تعدی کرد، همان گونه که بر شما تعدی کرده، بر او تعدی کنید.
کسی که به شما تجاوز کرد، همین تجاوز و مثل آن را در این جا به او برگردانید. تا او جرأت نکند یک سیلی دیگر هم بزند.
و لکم فی القصاص حیات یا اولی الالباب(527)
و برای شما در قصاص، زندگانی است، ای خردمندان.
مثلا کسی از بستگان شما کشته شده است. شما که ولی دم هستید، می توانید قصاص یا عفو کنید، یا دیه بگیرید. اما جواب این تابلوی شکسته را چه کسی باید بدهد؟ از بین رفتن این نهال باغ خداوندی را که تمام هستی در به وجود آمدن آن شرکت داشته است، غیر از خدا چه کسی می فهمد؟ لذا، می فرماید اگر کسی به بندگان خدا ستم بورزد، خصم او در روز قیامت خداست. به عنوان مثال؛
تابلویی را تصور کنید که گران بهاترین تابلوی نقاشی است و فرض کنید گران بهاتر از آن تابلو نداشته باشیم. روی یک مقوا هم کشیده شده است. و شخصی را هم در نظر بگیرید که {از این نقاشی } فقط چند نوع رنگ و چند نوع شکل می بیند. حال، اگر همان شخص، مقوا و کاغذ را پاره کرد. از بین رفتن اثر آن نقاش چیره دستی که شاید زحمات او سال ها طول کشیده و تمام موجودیت او در آن نقاشی خلاصه شده، هم چنین تمام نبوغ او در آن پیاده شده و تمام عظمت او در آن دیده شده است، برای نقاش چگونه خواهد بود؟ آیا کافی است که یک مقوا به او بدهیم و بگوییم عین آن را مجددا نقاشی کند؟ چون او این اثر هنری را کشیده و به وجود آورده است، شما هم به تعداد صد نقاشی بکشید و چاپ کنید. مجبوریم که بگوییم، خجل و شرمنده ایم ها. یک ها هم به آن بچسبانیم. ان شاءالله که شما می بخشیدها! چه چیزی را ببخشم؟ موجودیت و جلوه گاه نبوغ هنری او در آن اثر بوده است. لذا، در این جمله امیرالمؤمنین (علیه السلام) دقت کنید: و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده، کسی که به بندگان خدا ستم کند، خداست انتقام گیرنده {در روز قیامت }.
اگر خدا با یک انسان روی انتقام از او خصومت کند، چه انتقامی می خواهد بگیرد؟ این یک مشت خاک و ای گِل پاره، چه انتقامی از تو باید گرفته شود؟ در مقابل او، بی نهایت کیهان را تصور کنید، آیا بی نهایت کیهان در مقابل خدا مطرح است؟ اگر یک عدد 2 برای مغز بی نهایت فعال شما مطرح باشد، تمام کیهان برای خداوند مطرح است. برای شما که میلیاردها میلیارد بی نهایت 2 می توانید ایجاد کنید و چیزی هم تکان نخورد و سنگینی هم احساس نکنید و حتی انرژی هم صرف نشود. البته مولوی چنین تشبیهی را می گوید:
ای برون از وهم و قال و قیل من - خاک بر فرق من و تمثیل من(528)
متحد نقشی ندارد این سرا - تا که مثلی وانمایم من تو را
هم مثال ناقصی دست آورم - تا ز حیرانی خرد را واخرم(529)
لذا، وقتی یک انسان مظلوم واقع می شود، آن هم به شدت ظلمی که بر حسین بن علی (علیه السلام) وارد شد، تمام این جریان را، و پایین تر از این جریان را ببینید. دقت کنید و ببینید آیا باز برای معاد هم دلیل می خواهید که باید پشت سر این روزها، روز دیگری هم باشد؟ آیا استدلالی بالاتر از این نیاز است؟ این را باید از درون و از وجدان بپرسید، یا این که ممکن است محاسبات و معاملات ریاضی، قدرت ارائه آن را نداشته باشد، اما فطرت پاک و وجدان پاک شما می گوید:
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
آیا فطرت چنین نمی گوید؟ پس بحث این است که خدا برای هشدار مردم، مختصر نمونه ای به عنوان کنش و واکنش، عمل و عکس العمل قرار می دهد که حواس انسان جمع باشد. مواظب باشید که در این بی خبری شما، خبرها و چیزها وجود دارد. ولی این را می دانید اشخاصی هستند که اگر سرتاپای عمر آنان کنش واکنش، عمل و عکس العمل باشد، اعتنا نمی کنند. گاهی مستی هم وقاحت دارد. مست خیلی وقیح می شود، ولی برای یک انسان، یک دانه الف، یا یک قانون کنش واکنش کافی است.
دل گفت مرا علم لدنی هوس است - تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر هیچ مگوی - در خانه اگر کس است یک حرف بس است
اگر یک مورد کنش واکنش درست تحلیل شود، برای یک عمر بیداری انسان کافی است، ولی بعضی ها مدام می بینند و مشاهده می کنند، {اما می گویند ان شاءالله بز بود}. خدایا، خودخواهی چه بیماری است که برای انسان این قدر غفلت می آورد و آدمی مدام می گوید: ان شاءالله بز بود! آیا بازی به این درازی! به قول مثل خودمان که مثل خیلی خوبی هم است و در شعر نظامی گنجوی هم آمده است:
تا مایه طبع ها سرشتند - ما را ورقی دگر نوشتند
کار من و تو بدین درازی - کوتاه کنم که نیست بازی
از این جا شما احساس کنید که داستان حسین چه قدر حقایق را به بشریت آموخت. اولا کسانی که اقدام به این کار کردند، نسل آنان در همان سال های اول قطع شد و به کلی از بین رفتند. این از نظر جسمانی که از آن ها باقی نماندند. مخصوصا که امام حسین در روز عاشورا فقط سکوت نکرد، بلکه نفرین هم کرد.
فرمود: خدایا تو می دانی که خود این ها مرا به این جا آوردند، من که با این ها کاری نداشتم. تو که می دانی من، نه حلالی را حرام و نه حرامی را حلال کردم. حسین دید که یاران او همه رفتند، تمام یارانی که برای هر کدام - مخصوصا از آن ساعاتی که در جاذبیت کمال مطلق از مسیر حسین قرار گرفته بودند - دنیا معنای دیگری پیدا کرده بود، که درک آن بر ما مشکل است.
حسین بن علی دست های خود را رو به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، هیچ وقت کلمه این ها را جمع نکن. از آنان می پرسید که آیا در روی زمین، پسر پیغمبری غیر از من برای شما هست؟ من چه کرده ام؟ از من چه می خواهید؟ اگر نمی خواهید، من همین حالا بر می گردم و به جایی می روم تا ببینم که کار مسلمانان به کجا می رسد. آن ها این قدر متوجه نبودند که از چنین مردی در آن مرز تعالی روحی، بیعت توقع نمی شود. بیعت او با باطل، به معنای نابودی تمام بشریت بود. این جا بحث یک انسان کامل، یا یک انسان ناقص نیست، اصلا بحث شخصی نیست، بلکه دو جریان بزرگ بشری در مقابل هم قرار گرفته بودند: شر مطلق در مقابل خیر مطلق. آن وقت، خیر مطلق چه بگوید؟ آیا بگوید: ما بنا شد با شر مطلق توافق کنیم؟
چنین امری امکان پذیر نیست. این نکته را هم درباره این حوادث بزرگ تاریخ در نظر بگیرید، که گاهی مردان بافضیلت و زنان بافضیلت از این دنیا می روند و توقعی ندارند که اعمال خوبشان در این دنیا پاداش داده شود. آنان فقط برای فضیلت، عاشقانه حرکت می کنند، و الحمدلله کاروان بشر پر از امثال آنان است. به قول مولوی:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر - گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
اشخاص با فضیلت در این کاروان هستند و اگر معاد نباشد، این ها به کجا می روند؟ من از بعضی از بزرگان و فیلسوفان نیز همین مطلب را دیدم که می گویند: ما برای راهی شدن به بارگاه خدا، از این راه هم می توانیم برویم. تاریخ بشر پر از انسان های بافضیلتی است که تمام کارشان را بدون توقع پاداش، حتی با تحمل شدیدترین مصیبت ها انجام داده اند.
آیا توجه فرمودید که استدلال ما چه شد؟ فردی می گوید که من تکلیفی احساس می کنم و بدون توقع پاداش و با تحمل هزاران زحمت، تکلیف خود را انجام می دهد. حتی شاید انسانی هم در خاطر نخواهد داشت که چنین شخصی بود که چنین کاری کرد. امام حسین (علیه السلام) حتی توقع هم نداشت که بعد از مرگش، نامی از او در روی زمین باقی بماند. آیا این نمونه ها به ما نمی گویند که قطعا روز دیگری به نام معاد و آغاز ابدیت وجود دارد؟ باید ما این معنی را در تحلیل های تاریخی و نتایج حرکت امام حسین (علیه السلام) و نتایج نهضت این شهید راه حق حقیقت و این مسافر دار بقا و این معلم بزرگ انسانیت بیابیم. این را که یکی از دلایل ثبوت معاد است، باید بدانیم، که ای بشر حواست جمع باشد! این قضیه این جا تمام نمی شود.
هم چنین، توجه داشته باشید که تحمل آن همه مصیبت ها، با الگوهای دنیا همگون نیست. باید یک چیزی در کار باشد. یک دفعه، این است که مثلا کسی لباس انسان را می گیرد و او هم یک سیلی به او می زند، یا بداند که اهانت می کند. یک دفعه هم، چنین است که نمونه تمام مصیبت های دنیا را در چند ساعت بر انسان وارد کنند، اما باز ایستادگی کند و هیچ گونه هم لب به شکوه نگشاید، الله اکبر! خدایا، بعضی از افراد بشر چه قدر کوچک هستند و بشر چه قدر می تواند بزرگ باشد. گاهی مشاهده می کنید که یک نفر زخم خورده است و با ناراحتی می گوید: ما هم نفهمیدیم عدالت خدا چیست؟! ای بینوا انسان! به راستی وقتی انسان کوچک می شود، چه قدر کوچک می شود! شخصی، دو الی سه هزار تومان ضرر خورده، یا دو صفرِ بانکی اش کم شده است، ولی متأسفانه درباره عدالت خدا به شک می افتد. بعضی اوقات به ما می گویند، عدالت خدا را اثبات کنید. می پرسیم چه اتفاقی افتاده است؟ می گوید فرزندم مریض است و نمی دانم چه شده! و سخنان تردیدآمیز می گوید. یکی هم حسین بن علی می شود که مصیبت های تمام تاریخ، در ده الی بیست ساعت بر او فاش شده است، اما باز هم در بامداد روز عاشورا چنین دعا می کند:
اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجائی فی کل شده، و انت لی فی کل امر نزل بی ثقه و عده. کم من کرب یضعف عنه الفؤاد و تقل فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق، و یشمت به العدو، و انزلته بک و شکوته الیک رغبه منی الیک عمن سواک، ففرجته و کشفته، فانت ولی کل نعمه، و صاحب کل حسنه، و منتهی کل رغبه(530)
خدایا! در اندوهی تو تکیه گاه منی، و در هر سختی تو امید منی، و در هر مشکلی که برایم پیش بیاید، مورد اعتماد و آماده کننده ساز و برگ منی. چه بسا اندوهی که دل ها در آن سست شود، تدبیر در آن اندک شود، دوست در آن خوار گردد و دشمن در آن شاد شود که من آن را به بارگاه تو آوردم و شکوه آن را پیش تو کردم، به خاطر آن که به جز تو دیده بربستم، و تو آن اندوه را از من برطرف نموده و برداشتی.
پس تویی صاحب اختیار هر نعمت و دارنده هر نیکی و پایان هر آرزو و امیدی.
اللهم انت ثقتی... چه مناجات عجیبی که هم شب عاشورا و هم روز عاشورا امام حسین داشته است.
آدمی واقعا مبهوت می ماند که: خدایا، پروردگارا، تو به این انسان چه سرمایه ها دادی!
از خداوند متعال توفیق می خواهیم و مسألت می داریم که از درس های حسینی، ما را برخوردار بفرماید. خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به راز بزرگی که در نهاد بزرگان بندگانت قرار دادی و از آن ها چنین آثار بزرگی به ما نشان دادی، درون ما را در طول عمر تصفیه بفرما. خداوندا! پروردگارا! خودت ما را از صفات نابود کننده مانند حسد، بخل و انواع و اشکال خودخواهی ها دور بفرما. پروردگارا! به جوانان دوران ما عنایت فرما که آینده را برای خودشان آماده کنند. پروردگارا! ما را از عهده تربیت جوانانمان برآور.
آمین