امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

تشیع حسینی

قطعا دوستان به این نتیجه رسیده اند که هرچه حادثه بزرگ تر باشد، قابلیت آن برای بهره برداری های گوناگون بیشتر خواهد بود. در هنر هم، هر اثر هنری که می بینید، هر چه باشد، مضمون محدودی دارد که آن را نشان می دهد. فرض کنیم آن اثر هنری یک شعر است. به عنوان مثال:
نابرده رنج گنج میسر نمی شود - مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
مضمون شعر بسیار خوب است، اما مطلب معین است. یک بعد بیشتر نیست و آن این است که ای بشر!
اگر می خواهی به نتیجه برسی، باید کار انجام بدهی. یک قاعده، یک قانون، یک بعد معین در همین کلمات گنجانده شده و بسیار هم خوب و زیباست. اما یک دفعه هم می گویید:
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
این شعر ابعاد بیشتری دارد. بیشتر از یک قانون را بیان می کند که اگر می خواهید نتیجه بگیرید، باید زحمت بکشید، همین طور در هر زمینه، بسته به این است که محتوا چه باشد. ابعاد حادثه خونین نینوا، خیلی مختلف است. آیا می دانید چرا زیاد دنبال تحلیل این مسأله نرفته اند؟ البته خیلی تفسیرها، تحلیل ها و کارهای زیادی در این داستان انجام شده است، ولی یقین بدانید با نظر به عظمت و ابعادی که در این حادثه خونین وجود دارد، امکان داشت که ده ها و بلکه صدها برابر در مورد این جریان؛ تحلیل، کار، تفسیر و تحقیقات شود. این امر علل مختلفی دارد. یکی از علل این است که اگر هر کس بخواهد مخلصانه در این حادثه - البته نه برای معامله گری و خودنمایی که بگوید من محقق هستم - وارد شود، فورا باید سر خود را بالا بگیرد و بگوید: انا لله و انا الیه راجعون.(495) ما از آن خداییم و به سوی خدا باز می گردیم. هیچ راهی دیگر ندارد. یک نفر می خواهد وارد این بحث شود و بگوید: من هم محققم، که بله:
من هم شتر گم کرده ام - هر که آرد اجرتش آورده ام
منظور، معامله و سوداگری نیست. اگر کسی که نه تنها بشناسد جریان چه بوده است، بلکه بشناسد که ارزش های انسانی یعنی چه؟ بشناسد که حرمت جان های آدمیان یعنی چه؟ بفهمد که ظلم و عدالت چیست؟ حتی نه فقط این ارزش ها را بداند، بلکه هوای آن را هم داشته باشد و خودش هم یک سوز و گدازی داشته باشد، اگر وارد این جریان شود، هیچ جای تردید نیست که قطعا باید سر خود را بالا بگیرد.
آن وقت چه کسی است که به این زودی از خودخواهی صرف نظر نکند؟ چه کسی است که به نصف داستان، یا حتی به یک دهم داستان نینوا نرسیده، تکلیفش روشن نشود؟ اگر یک محقق، یک انسان مطالعه گر، یک انسان مطالعه کننده، یک انسان دقیق و هوشیار و خردمند به یک دهم حادثه برسد، تکلیفش روشن است.
به شرط این که فقط از آن جا شروع نکند که: حسین بن علی با عبدالله بن زبیر و با دیگری در مسجد نشسته بودند که نامه رسید. یا آن که، فرستاده رسید و گفت: شما را ولید می خواهد. داستان و حادثه را از جایی شروع کند که ریشه هایش جوانه زده، یا شروع به روییدن کرده است. از آن جا شروع کند و یک عده اصول و قواعد و حقایق هم درباره انسان بداند. نه این که همین طوری می خواهد مطالعه کند، مثل مطالعه درباره فرضا سقوط و اعتلای فلان تمدن یا فلان جنگ بین ایران و یونان، یا فلان حرکت از آن طرف رود جیحون به این طرف. باید درباره انسان اصولی (مطالبی) داشته باشد و بداند که قوام انسانیت انسان در گذرگاه تاریخ، با این ارزش ها بوده است و جدی ترین قربانیان را هم امثال آن ها داده اند! مابقی شوخی بوده است.
سپس درباره خود حسین و درباره بادها و توفان های خزانی که بر اسلام وزیدن گرفته بود، مطالعات خوبی داشته باشد. بعد از آن همه بهار و بعد از آن همه شکوفایی که داشت دنیا را فرا می گرفت، بادهای خزانی وزیدن گرفت، هم چنین، بداند که ایستادگی و قیام حسین در چنین موقعیتی، چه معنا می دهد. اگر بتواند وارد این جریانات و ریشه های آن بشود، یک دهم حادثه را نخوانده، تکلیف او روشن است. {او با درک داستان حسین }انسان می شود و در مجرای گردیدن تکاملی می افتد، و می گوید خدایا، آیا انسان چنین است؟ خدایا، آیا سرنوشت ما انسان ها به دست این انسان های مقدس و ملکوتی تشخیص داده می شود؟
{قطعا خواهد گفت:} ما هم حسینی شدیم. حسین را خواندن و حسینی نشدن محال است. از حسین اطلاع پیدا کردن و حسینی نشدن، یا حسینی شدن و حسین را شناختن و به اسلام اعتقاد جدی پیدا نکردن، امکان پذیر نیست.
این مسأله ای است که عالم اسلام با شمشیر زیاد کار نداشته است، مگر این که حالت دفاعی بوده است.
پس علل این همه گسترش چیست؟ گسترش اسلام بسیار پهناور بوده و با نظر به قوا و نیروهای فیزیکی {با دیگر قدرت ها}، قابل مقایسه نیست. این {گسترش } از کجاست؟ از حسین است. می خواهیم این مسأله را نخست در اسلام مطالعه کنیم، سپس در تشیع.
عده ای از متفکران و نویسندگان که می خواهند درباره پیشرفت اسلام تحلیلی به جای بیاورند، می گویند: شمشیر، اسلام را پیش برده است.
اولا - یعنی هزار اولا - این از آن اولاهاست که وقتی می گفتیم اولا، یعنی هزارمین آن. شمشیر به قلب راه ندارد. تاریخ میلیون ها شمشیر به خود دیده است. شمشیر {فقط} بدن را تکه تکه می کند. منطقه روح آدمیان و جان آدمیان، ممنوع تر از آن است که شمشیر به آن راه پیدا کند. ای مسلمانان، حال که شمشیر در دستان شماست، بفرمایید اویس قرنی، مالک اشتر، عمار یاسر، مقدادبن اسود و هزاران هزار انسان وارسته بسازید. یا خواجه نصیرالدین طوسی، ابن سینا و ابن رشد بسازید. شمشیر که الان در دست خیلی ها هست. شمشیری که اصلا قابل مقایسه با آن دو - سه شمشیر زنگ خورده {در صدر اسلام } نیست. چه شمشیری را می گویید؟ اولا در آن زمان، شمشیر در دست امپراتور ایران و روم بود. (این اولا از آن اولاهای مختصر است).
ثانیا؛ آیا شمشیر در دست مسلمانان ها بود، یا در دست مغول؟ وقتی مغول به کشورهای اسلامی تاخت و تاز کرد، چه کرد؟ بعد، خود همین مغول اسلام آورد و در تمدن اسلامی شرکت کرد. همان شمشیر نیز در دست او بود! بدین جهت به شما می گویم بدون فکر مسائل را قبول نکنید، مسائل عمیق تر از این حرف هاست. مطلب را بشنوید و مطالعه کنید، زیرا در این جا مسأله انسان مطرح است. در قضاوت هیچ وقت عجله نکنید. آیا شما می دانید که این مسأله را چه کسانی مطرح می کنند؟ تا حال شاید صدها نویسنده نوشته اند که اسلام با شمشیر پیش رفته است. حال، می بینید که چه قدر این سخن بی اساس بوده است.
قبضه شمشیر در دست چنگیز و هلاکوخان و آباقاخان و... بود، ولی همین مغول آمد و دید که انسان وجود دارد. در این مکتب (اسلام) بحث از انسان است. که حتی {مغول } آن را پذیرفت، و سپس در تمدن اسلامی، فعالیت و شرکت کرد.
ثالثا؛ کشور اندونزی چه قدر مسلمان دارد؟ حدود صد و پنجاه میلیون نفر. آیا یک نفر سرباز آن جا رفته است؟ مقلد نباشید، اگرچه گوینده هر کسی می خواهد باشد. این جا (مغز) باید به کار بیفتد و ببینید آیا این حرف درست است؟
کشور چین در حدود چهل یا شصت میلیون مسلمان دارد. حتی یک چاقوی مسلمانان به آن دیار نرفته است. فقط تجار و بازرگانان ایرانی برای تجارت به آن جا می رفتند و درباره اسلام صحبت می کردند.
اکثر نقاط هند و اکثر نقاط آفریقا که اسلام را پذیرفته اند، هیچ کدام از آن ها سرباز اسلام را ندیده اند. ما بیاییم در اصل حقیقت، خوب بحث کنیم. با ایده ای که من دارم، {مطلب را} آشتی بدهم بهتر از این است که قضیه را منحرف کنم. آشتی کنید. شمشیر یعنی چه؟
عین این جریان که در خود اسلام وجود داشت، درباره تشیع نیز وجود دارد. مطلب اصلا شمشیر نبود.
شمشیر به دل راه ندارد. تاریخ پر از شمشیرها و سرهای بریده است. تاریخ پر از اسلحه و قطعات سر و دست و بدن است. شمشیرها نمی توانند ایده بدهند و با روح کاری ندارند. حتی شمشیر تضادی با روح ایجاد می کند. اگر حرفی برای گفتن داشته باشید، دست به شمشیر بردن نمی خواهد. اگر واقعا مطلب داشته باشید، نوبت به مشت نمی رسد. به هر حال، این مسأله را در این مورد، مدنظر داشته باشید.
عباراتی از بعضی از دانشمندان دیدم که جالب بود. در تحقیقات مزبور که یکی از آن ها شخصی آلمانی است، نشان داده اند که:
کشته شدن حسین (علیه السلام) در روز دهم محرم سال شصت و یکم هجری، به شرحی که تا این جا گفته شد و دنباله آن خواهد آمد، از عوامل اصلی توسعه مذهب شیعه بوده است و قسمت اعظم تبلیغات آل بویه(496) بر مبنای چگونگی کشته شدن حسین و خویشاوندان و دوستانش استوار بوده است.
استاد دانشگاه روم راجع به اثر کشته شدن حسین در توسعه مذهب شیعه می گوید: سلاطین آل بویه تبلیغات خود را برای توسعه مذهب شیعه، بر اساس وقایع روز دهم محرم سال شصت و یک هجری قرار داده بودند. آن تبلیغات به قدری مؤثر بود که آن ها برای توسعه مذهب شیعه ضروری ندیدند که به اعمال زور مبادرت کنند.
{شیعیان } اصلا به قدرت احتیاج نداشتند، زیرا منطق داشتند. داستان {حسین } منطق دارد. تعبیر مذکور خیلی زیباست. البته نویسنده، این عبارت را ننوشته است، اما معنای این که می گوید احتیاج به زور نبود، این است که فقط می گفتند این جریان (حادثه حسین) چیست؟ جریان را تحلیل نموده و به یک نتیجه علمی و واقعی می رسیم و می بینیم که حق چه بوده است! همین کافی بود و احتیاج به اعمال قدرت نبود، به همین جهت، تعارض زیادی وجود داشت. متوکل دستور داد که قبر امام حسین (علیه السلام) را شخم کردند، بلکه مردم به آن جا نروند، که یا حسین، یا حسین بگویند، زیرا کار به دستشان می دا. این یا حسینها که به ظاهر چیزی نیست، نه شمشیر است، نه خنجر است، حتی یک سنگ هم نیست، ولی یا حسین است. یعنی یا حق! یا حسین! ای حقیقت! ای عدالت! تشیع با وجود این ها، احتیاجی به قدرت و زور نداشت. این است که گاهی می شنوید و می نویسند، که قدر این جریان را که هر سال شما را چنین ملکوتی تحریک می کند، بدانید. داستان حسین خیلی مهم است. شما اگر از این قضیه اطلاع داشته باشید و با یک نفر بی طرف صحبت کنید، می گوید: این آقا (حسین) هر که بود، حق بوده است. پشتیبان او، حق و حقیقت بوده است.
نویسنده آلمانی در ادامه چنین می گوید:
وقتی آل بویه که مذهب تشیع داشتند در شرق ایران به سلطنت رسیدند، اکثر سکنه ایران از سایر فرقه های اسلامی بودند و مذهب تشیع نداشتند. در قدیم رسم بر این بود که وقتی زمامداری به قدرت می رسید، در صدصد بر می آمد که با زور تمام پیروان خود را پیرو مذهب خویش بکند، و دیدیم که در دوره خلفای عباسی بر سر موضوع قدیم یا حادث بودن قرآن، چه ستم ها بر مردم رفت و هر خلیفه که عقیده داشت قرآن قدیم است، تمام کسانی را که عقیده به حادث بودن قرآن داشتند، به قتل می رساند.
در صورتی که در مورد تشیع که آل بویه با تکیه به این حادثه حرکت می کردند، هیچ گونه زور به کار نبردند و هیچ کس را با اجبار دعوت نکردند، گفتند که حادثه ای است و ما شما را با سلاح وجدان خودتان به مطالعه این داستان می فرستیم، که چیست و نتیجه بگیرید.
این نکته بسیار مهمی است که ان شاءالله جوانان ما و خانواده ها، برای شناخت حسین یک وقت خاص و معینی برای خودشان تعیین کنند. هر ماه، دو الی سه ساعت در خانواده ها به عنوان یک درس و به عنوان یک جلسه، یک تاریخ معتبر را خوب مطالعه کنند. {و همان طور که می دانید}، الحمدلله درباره حسین مطالب بسیاری نوشته شده است. اگر بخواهید از جنبه علمی تحلیلی بررسی کنید، کتاب سمو المعنی فی سموالذات تألیف عبدالله العلایلی را مطالعه کنید. اگر هم بخواهید فقط حادثه را ببینید، خیلی کتاب نوشته شده است. تحلیل های خوبی هم چون شهید آگاه داریم. اگر امکان داشته باشد، بهره برداری کنید. اگر هر دودمان و خانواده ای که شخص باسوادی دارد و این مسائل را ماهی یک بار تحلیل کند، خیلی مفید است.
ضمنا در پیرامون آن، مسائل اخلاقی را هم مطالعه بفرمایید، زیرا همیشه طراوت شما را حفظ خواهد کرد و ان شاءالله هرگز کهنگی و فرسودگی به شما راه پیدا نخواهد کرد.
تشابه پیشرفت تشیع با اسلام جای مطالعه دارد، چنان که احتیاج به زور و اعمال قدرت نداشت. از طرفی دیگر، زور و قدرت در دست چه کسی بود؟ زور در دست دو امپراتوری ایران و روم بود، در مقابل چند عرب که نه یک نظام (سیستم) نظامی، نه یک نظام (سیستم) حقوقی و نه یک نظام (سیستم) فرهنگی داشتند. به همین جهت، تاکنون تحلیل قانع کننده تاریخی فلسفی درباره پیشرفت سریع اسلام ارائه نداده اند. نمونه های این پیشرفت سریع را در تاریخ اسلام زیاد دیده ایم. حتی در یکی از تواریخ دارد که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) - پیش از بعثت - به منطقه طائف تشریف برده بودند. در آن جا، یکی از شیوخ قبایل صعصعه، این جوان (محمد) را دید.(497) در هر دوران، بعضی از اشخاص بادقت و هشیار وجود دارند. آن شیخ گفت: اگر آل عبدالمطلب، این جوان را به من بدهند، من تمام دنیا را می گیرم و به دست عرب (آل عبدالمطلب) می دهم. حال، او چه فهمیده بود؟ این شیخ چه طور هشیار بوده است و از کجا این حدس را زده بود؟ چنان که عطار نیشابوری درباره مولوی این حدس را زد. مولوی وقتی با پدرش شیخ محمدبن حسین بن احمد خطیب از بلخ آمدند، زمانی که از نیشابور عبور می کردند، به دیدن عطار رفتند. عطار به این پسر (مولوی) نگاه کرد. گویا در آن زمان، مولوی شش ساله بود. آن وقت به پدر مولوی گفت:
این فرزند را مراقبت کن، به زودی از این اثری به وجود می آید که عاشقان خدا را به هیجان می آورد و تا روز قیامت شعله ور می سازد.
آن شیخ قبیله صعصعه چرا گفته بود محمد (صلی الله علیه وآله) را به دست او بدهند؟ گوستاولوبون می گوید: این طور درست نیست که بگوییم اسلام با شمشیر پیش رفته بود. تاریخ نشان داده است اگر کسی با صمیمیت برخاست، با صمیمیت حرکت کرد، و حرفش هم مطابق منطق بود و خود نیز به آن ها ایمان داشت، همیشه اثر گذاشته است. تاریخ، سخن این شخص را تأیید می کند که ملحد نمی تواند خدمتگزار بشر باشد. برای پیش راندن و پیش بردن عامل گردیدن ها و تکامل انسان ها، خیلی اخلاص مورد نیاز است. البته گاهی می توان کار بزرگ انجام داد. مثال؛
یک نفر کار بسیار بزرگی انجام داده است. او دماوند را با بیل به روی قله هیمالیا منتقل کرده است. آن هم با بیل! بله، آن هم کار بزرگی است، ولی آیا این عمل در بردن گندم به یک مورچه کمک می کند؟ آیا یک قدم برای انسان می شود؟ خدمت به بشر، اخلاص و توجه به خدای بشر می خواهد. این مرد (حسین) توجه به خدای بشر داشت و با خدا مربوط بود. او صمیمی، خالص و کاملا با ایمان حرکت کرد و پیروز شد. این قضیه را هم عرض می کنم، چون بنا بود ما از حسین درس بگیریم. الحمدلله همه می دانید که جریان و قضایا چه بوده است:
ابوحفص دمشقی از سعیدبن عبدالعزیز نقل می کند که او می گوید: این قضیه از راه یمن رسیده است که هنگامی که هراکلیوس سپاهیان خود را برای جنگ با مسلمانان جمع کرد و مسلمانان از این جریان اطلاع پیدا کردند که سپاهیان هراکلیوس برای جنگ یرموک آماده شده اند، همه آن مالیاتی را که از اهالی حمص گرفته بودند، به خود آنان برگرداندند و گفتند: ما اکنون یاری و دفاع از شما را به عهده نمی گیریم، و شما به حال خود باشید و از خویشتن دفاع کنید، زیرا ما به وضع اضطراری خود مشغول هستیم.
مردم حمص گفتند: زمامداری و عدالت شما برای ما، بهتر از آن وضع سابق است که ما در زیر ظلم و شکنجه ظالمان به سر می بردیم، و ما سپاهیان هراکلیوس را به کمک فرمانده شما از شهر بیرون می رانیم. و یهود برخاست و گفت: سوگند به تورات، فرمانده سپاهیان هراکلیوس نمی تواند وارد شهر بشود، مگر این که ما نهایت تلاش خود را انجام بدهیم و مغلوب شویم.
مردم حمص، دروازه های شهر را بستند و هم چنین اهالی سایر شهرها چه نصاری و چه یهود که با مسلمین مصالحه کرده بودند، همین کار را کردند که اهل حمص کرده بودند و آنان گفتند: اگر روم و پیروان آنان بر مسلمانان پیروز شود، ما به همان وضع سابق خود بر می گردیم و اگر آنان پیروز نشوند، ما تا آخرین نفرمان (مادامی که یک نفر از ما باقی است) با وضعی که با مسلمانان داریم، ثابت نگاه خواهیم داشت.
هنگامی که خداوند کفار را شکست داد و مسلمین را پیروز ساخت، یهود و نصاری، دروازه های خود را به روی سپاهیان مسلمین گشودند و در حال خوشحالی پایکوبان و دست افشان به پیشواز مسلمانان رفتند و مالیات را پرداختند.(498)
بسیار خوب، آیا انسانی که در اسلام شناسی از این واقعه خبر ندارد، حق دارد اظهار نظر کند؟ آیا شما چنین حادثه ای را شنیده بودید؟ من این داستان را کتاب فتوح البلدان بلاذری که از معتبرترین کتب تاریخ است و غربی ها هم روی آن خیلی تکیه دارند، نقل می کنم. آیا می دانستید که اسلام چنین کاری را کرده است؟ اگر نمی دانستید، پس قضاوت نکنید که این دین فقط برای آخرت است و دین با زندگی دنیا کاری ندارد.
نفوذ در دل ها با شمشیر نمی شود، با چنین روشی می شود، می فهمند که این (اسلام) با آن ها سخن دارد.
لذا، گوستاولوبون می گوید:
... آن ها (مسلمانان) در شروع امر، با اقوامی سروکار پیدا نمودند که سالیان دراز تحت فشار مظالم حکام ستم پیشه واقع شده و به آن ها انواع و اقسام ظلم و ستم را روا می داشتند، این رعایای ستمدیده، حکومت این حکام جدید را با کمال رغبت تمکین می نمودند، زیرا که می دیدند نسبت به سابق، کمال امنیت و آزادی را دارند. طرز رفتار با این اقوام مغلوبه باید چه باشد، به طور خیلی واضح و روشنی معین شده بود و خلفای اسلام مخصوصا از نظر حسن سیاست، هیچ وقت در صدد این برنیامدند که مذهب را با سرنیزه اشاعه دهند، بلکه به عوض آن که در انتشار دیانت اعمال نفوذ کنند - چنان که ورد زبان هاست - صریحا اظهارنظر می کردند که تمام رسوم و عادات و مذهب اقوام مغلوبه را کاملا محترم خواهند شمرد و بعد در مقابل این آزادی که به آن ها می دادند، خراج خیلی کمی به عنوان جزیه از آن ها می گرفتند که مقدار آن نسبت به اجحافات حکام سابق، خیلی کم بوده است.
... عمال دولت اسلام، تا این حد به عهد خود محکم و ثابت و نسبت به آن مردمی که آنی از تحمیلات و مظالم مأمورین مرکزی آسوده نبودند، به قدری خوب رفتار کردند که مردم به رضا و رغبت، دین اسلام و زبان عرب را اختیار نمودند و من باز می نویسم که: امثال این گونه نتایج را هیچ وقت نمی توان به زور شمشیر حاصل نمود، و فاتحینی که پیش از عرب به مصر رفته اند، هرگز نتوانستند چنین موفقیتی حاصل کنند.
در فتوحات عرب یک نکته است که در کشورستانان بعد، آن نکته یافت نمی شود. ملاحظه کنید اقوام دیگری مثل بربرها (که روم را فتح نمودند) یا ترک و غیره، به مقصد جهانگیری قیام نموده، فتوحات نمایانی هم کردند، لیکن نتوانستند تمدنی تأسیس کنند، بلکه بیشتر همشان این بود که از اموال قوم مغلوب هرقدر بتوانند بهره ببرند، بر خلاف فاتحین اسلام که در قلیل مدتی شالوده تمدن جدیدی ریخته و قسمت اعظم اقوام ممالک مفتوحه را مهیا کردند که تمام اجزای این تمدن جدید، حتی مذهب و زبان آنان را اختیار کنند.(499)
این که ما می گوییم، گاهی آقایان محققین می گویند که واقعا آن منطقی که اسلام را امروز نگه داشته، سرگذشت حسین بن علی (علیه السلام) است، و روی این حساب، احتیاجی هم به شمشیر نداشت، مبالغه نیست. فقط کلمات حسین راه {اسلام را} باز نموده و معنا می کرد. احساسات در این جا همان مقدار برای انسان کارگشای حقیقت است که منطق و عقل. همان مقدار عقل در این حادثه به یاری شما می آید، که احساسات.
بنابراین، ان شاءالله کوشش کنیم که این جریان محفوظ بماند. همان طور که {گذشتگان } تا حال حفظ کرده اند. به خاطر دارم که در ایام نوجوانی، برای اقامه عزا به دامنه کوه ها می رفتیم و با چه صفا و اخلاصی، حسین حسین می گفتیم.
به هر حال، از این که خداوند این لطف را بر ما عنایت فرموده و برای مکتب ما، حسین بن علی را بزرگ ترین پشتوانه قرار داده است، همیشه شکرگزار هستیم.
پروردگارا! درود بی نهایت بر جان و روان حسین و اولاد حسین و اصحاب حسین بفرست و ما را قدردان این نعمت عظما بفرما. خدایا! پروردگارا! اصول زندگی صحیح را به ما تعلیم فرما. یعنی تعلیم فرموده ای، خدایا تعلیم داده ای، اسلام چیست؟ همین اصول زندگی است، ما را برای عمل به یک زندگی صحیح، تحریک و تشویق بفرما. پروردگارا! خداوندا! با گرفتن دامن حسین، ما به سوی این مسائل کشیده شدیم. از فلسفه زندگی کمی صحبت شد. با خود حسین هم تا حدودی آشنا شدیم. پروردگارا! این عامل تکامل را از دست ما مگیر.
جوانان عزیز ما را در این راه، ثابت قدم بفرما. این چند روز (در ایام محرم) ما می دیدیم و کنار این دسته های عزاداری که با ماشین حرکت می کردیم، در آفتاب سوزان، این جوان ها عرق می ریختند. بعضی اشخاص پیر که شاید اگر در خانه خود باشند، دو دقیقه در حیاط نتوانند بنشینند، ولی عرق می ریختند و با چه وضعی زیر آفتاب گرم و با چه اخلاصی به امام حسین (علیه السلام) عشق می ورزیدند. خدایا! پروردگارا! تو را قسم می دهم به اخلاص جوانان و پیران ما، این اخلاص را ره توشه ما قرار بده. خدایا! تو را قسم می دهیم به عظمت و جلالت، به کسانی که به هر شکلی در تنظیم این کارها، و در تنظیم این فوق دانشگاه و مدرسه زندگی کوشش کردند، اجر جزیل عنایت بفرما.
آمین

حقیقت حسینی

استنباط و استخراج حوادث از تاریخ، آن چنان که انگیزه ها و علل اقتضا کرده است، کاری بس دشوار است. ما در شناخت اشیاء، یک اشکال مهم داریم و آن این است که حواس ما باید دست به کار شوند، در حالی که حواس محدود است. تعقل، اصول پیش ساخته، هدف گیری های خاص، و موضع گیری های ما در این کار دخالت می کنند، ولی این دخالت تا آن جا که طبیعی است، اشکالی ندارد.
مثلا من الان از دور، قله دماوند را یک تپه می بینم. اگر من بگویم یک تپه می بینم، کسی اعتراض نمی کند و همه می گویند راست می گویید. حتی آن کسی هم که در مقابل دماوند ایستاده، می گوید شما راست می گویید، ولی قله دماوند از ده فرسخی، از شصت یا هفتاد کیلومتری یک تپه است. من هم اگر در جای شما قرار بگیرم، مشاهدام درباره کوه دماوند همین خواهد بود. این قبیل اسباب تخلف از واقع، زیاد باعث نگرانی نیست. نگرانی از چیزی دیگر است. نگرانی درباره آن علوم انسانی است که خواه ناخواه، آن تأثرات و اصول اولیه ای که برای آدمی روشن شده است، در شناخت او دخالت می کند، این را چه کار کنیم؟
دقت کنید! چه عقیده من این باشد که انسان طبیعتا بد است، چه عقیده من این باشد که انسان طبیعتا خوب است، بالاخره در تشخیص این که این درخت و نهال است که این طوری کاشته شده و میوه اش این است و مدتی به آب نیاز پیدا می کند، دخالتی نمی کند. در تشخیص فلان عنصر، در تشخیص فلان مسأله علمی زیاد تأثیر ندارد، یا اگر نگوییم اصلا تأثیر ندارد، ولی موقعی که پای انسان به میان می آید و انسان می خواهد مورد مطالعه انسان قرار بگیرد، آن جا بازیگری ها چه دودی که از دودمان بشر در نمی آورد.
محقق، عینک را به چشمان خود زده و با آن عینک می خواهد داوری کند. در حقیقت، چیزی را از خودش ساخته و به طور ساختگی آن را واقعیت قلمداد کرده، و اگر خوش باور باشد، خودش هم تلقی کرده است که درباره آن حرف می زند. لذا، شناخت واقعی یک حادثه از حوادث تاریخ، واقعا مشکل است و هرچه که قرون و اعصار بر آن می گذرد، واقعا کار مشکل تر می شود، مخصوصا این که مکتب ها در کار باشند.
یک دفعه این است که مثلا شما می خواهید ببینید که برج بابل در بین النهرین چه بوده است. خیلی خوب، بروید و ببینید، هم چنین درباره اش چیزهایی نوشته اند. شما هم بروید مشاهده کنید و نظر خود را بیان کنید، ما می خواهیم بدانیم که مثلا بربرها از جیحون چه موقعی گذشته اند و چه شده است. اگر تاریخ را ببینیم، کافی است. اما در آن جا که جنبه مکتبی دارد، یعنی فرضا اگر من سرگذشت حسین را درست از تاریخ استخراج کنم، برای عده ای ناگوار خواهد بود. یا برای خود من هم ناگوار خواهد شد، ولو این که شیعه باشم، زیرا موقعی که حقیقت این داستان می خواهد از تاریخ بیرون بیاید، اولین خطابش به خود من است که: دروغ نگو. اگر من حسینم و اگر مرا نمی خواهید، باید ماکیاولی بازی در زندگی نداشته باشید و صاف حرکت کنید. چه رسد به آن مکتب های دیگر که آن طور که باید، امام حسین را به جا نیاورده اند و درباره او تصورات دیگری دارند. لذا، واقعا ما نباید غفلت کنیم که در مورد سرگذشت حسین، قطع نظر از آن برداشت های نیاکانی که ما و شما داریم - خدا غریق رحمتشان کند - برداشت دقیق، کمی مشکل است. به جهت این که اگر درست تسویه کردیم و حسین بن علی چهره حقیقی خودش را به ما ارائه فرمود، ناگهان خواهیم دید که زندگی ما بر باد رفت. این که می گوید: ما خرجت اشرا و لا بطرا. آیا من هم اگر این مسائل پیش بیاید: اخرج اشرا و بطرا یا نه؟ نمی دانم. تعدادی نمی دانم پیرامون انسان را فرا می گیرد و می گوید پس من با چه کسی الان روبه رو شده ام؟ چه کسی را از تاریخ استخراج کرده ام؟ الان درباره چه کسی بحث می کنم؟
لذا، کسی که واقعا به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) معتقد نیست و در دین دیگری است، مسلما خیلی میل ندارد که این چهره - آن چنان که هست - از تاریخ بیرون بیاید. می خواهد تأویل و تفسیر کند. می خواهد برای توجیه خودش، او را توجیه کند. همین طور در سایر حوادث و شخصیت های تاریخ، ما با این اصل (شناخت) روبه رو هستیم، که بسیار دشوار است. مثل این مطلب است که گیبون تاریخ نویس، درباره بروز و اعتلا و سقوط امپراتوری رم تاریخ خوبی نوشت، ولی عینک قرن نوزدهم به چشمانش بود(500). بالاخره، قرن نوزدهم برای او یک یادداشت هایی را تثبیت کرده بود، و این که او می خواست خودش را از آن حرف ها و خواسته هایی که داشته، تجرید کند، کار بسیار دشواری است. داستان حسین (علیه السلام) چنین چیزی است.
انسان از کجای تاریخ شروع کند که بگوید؛ از این جا ریشه حقیقی حادثه حسین شروع شده است؟ این را چگونه بحث کند که هم باعث نشود که خودش را توجیه کند و هم مورد قبول باشد و انصاف و عدالت نگری انسان ها را تحریک کند. از کجا شروع کند و چگونه شروع کند؟ بالاخره، در صدر اسلام، بعد از وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) جریاناتی اتفاق افتاد که در تاریخ هست. هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رأی خویش. این امری طبیعی است که هر کس در برخورد با این حوادث، تمایل دارد، با توجه به آن چه که معتقد است، از آن ماجراها و حوادث استفاده کند. ریشه مهم مسأله، از زمان معاویه شروع شد. همان طور که عرض کردم، داستان حسین (علیه السلام) باید ریشه گیری دقیق شود. مثلا آن چنان که وقت ما مقتضی است، از دوران پدر یزید این قضیه را شروع می کنیم.
اکنون جوانان ما واقعا با یک اشتیاق و علاقه شدید، عشق و احساسات بسیار عمیقی به حسین نشان می دهند، که امیدواریم ان شاءالله آینده آنان از این احساسات ساخته شود. این حسین بن علی - ضمنا از طرف مادر پسر دختر پیغمبر، فاطمه (علیها السلام) و از طرف پدر، پسر علی بن ابی طالب (علیه السلام) است - علاوه بر این دو بزرگوار، به آن یک تعلیم و تربیت فوق العاده بالا و عالی را که در دودمان آن حضرت دیده بود، اضافه کنید.
برادر بزرگشان امام حسن مجتبی (علیه السلام) است که با آن حرکاتی که در دوران امامتش انجام داد، شاید بتوان گفت در تاریخ، از یک جهت، فوق العاده به ارزش ها خدمت کرد. {امام حسن } چهره ماکیاولیهای روزگاران را نشان داد. معاهده ها را طرفین پذیرفتند، اما همین معاویه همه آن ها را زیر پای خود گذاشت.
حسن بن علی (علیه السلام) اگر کاری جز این در امامت نفرموده بود که اثبات کند که ادعا غیر از عمل است، و خودخواهی و خودکامگی و سلطه گری غیر از رهبری جان های آدمیان است، همین برای او کافی بود. به اضافه این که، مجاهدت های بسیار فراوانی فرمود و تحملات عجیبی متحمل شد. گاهی یک تحمل و نشان دادن ظرفیت در مقابل تلخی حوادث، خود درس ها در بردارد که درباره امام حسن (علیه السلام) دیده شد.
همان طور که قبلا نیز عرض کردم، امام حسین (علیه السلام) که امام سوم شیعیان است، از محبوبیت فوق العاده ای برخوردار بود. محبوبیت ایشان، هم از نظر انتساب به پیغمبر، و هم از نظر انتساب به علی بن ابی طالب بود.
انتساب به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که دیگر بالاترین نسبت است. امام حسین فرزند چنین شخصی است.
و کم اب قد علی بابن له شرفا - کما علی برسول الله عدنان
چه پدرانی که با فرزند خویش شریف تر شدند، چنان که قدر بنی عدنان با رسول الله (صلی الله علیه وآله) بالاتر رفته است.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که تمام گفتارش مخصوصا در آن جا که سرنوشت بشر را تعیین می فرمود، وحی بود.
و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی(501)
و از سر هوس سخن نمی گویند. این سخن به جز وحی ای که به او وحی می شود، نیست.
محال بود که پیغمبر درباره امام حسن و امام حسین چیزی بفرماید و بعد بگوید من اشتباه کردم.
همان گونه که درباره علی و درباره غدیر، خداوند فرمود: بگو و وحشت نکن.
والله یعصمک من الناس(502)
و خدا تو را از {گزند} مردم نگاه می دارد.
درباره معرفی امام حسن و امام حسین به عنوان دو انسان معمولی، حضرت وارد میدان نشد، بلکه فرمود:
امامان قاما او قعدا
این دو فرزند من، دو پیشوا هستند، خواه بنشینند خواه برخیزند.
حواس ها باید جمع باشد، که یکی از آن ها اگر روزگار مقتضی شد و نشست، باز امام است، و اگر هم روزگار مقتضی شد که برخاست، باز امام است.
سیدی شباب اهل الجنه
آقا و بزرگ جوانان اهل بهشت.
یا در آن جمله که می گوید: خدایا من این حسین را دوست دارم، او را دوست بدار، برادران سنی و شیعه ها روایات خیلی زیادی را درباره این دو بزرگوار نقل کرده اند. البته هر کدام یک خصوصیتی داشتند.
خصوصیت امام حسین (علیه السلام) این بود که نزد مردم خیلی محبوبیت داشت. شاید بتوان گفت که محبوبیتش خیلی غیر عادی و فوق العاده بود. علل آن، یک مقدار انتساب - همان نسبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و مقداری اخلاقیات بود. اگر از ایشان فقط همان دعای عرفه برای بشر می ماند، معلوم بود که اوضاع از چه قرار است. در دعای عرفه، حسین بن علی (علیه السلام) با یک جهان بینی، عظمت های اخلاقی و یک عرفان الهی بی نظیر را مطرح فرموده است. بنابراین، معلوم است که اگر او به کاری اقدام کند، علت و انگیزه چیست. او کسی است که در آن جا عرض می کند: خدایا! مرزهای اختیار و اجبار را به من بفهمان. اینک، همه ما بدون خیال و بدون فکر در این که چه مقدار از اختیار برخوردار می شویم، و چه موقع از مرز جبر به سوی اختیار و چه موقع از مرز اختیار به سوی جبر عبور می کنیم، که مسؤولیت نداشته باشیم، رفتار می کنیم. من گمان نمی کنم کسی از ما باشد که در عمرش ده بار این گونه فکر کند که اکنون در چه حالی (وضعی) قرار دارد؟ که بگوید: این کشتی وجود من در کجای این اقیانوس است؟ با ساحل چه قدر فاصله دارم؟ بادهای محرک این کشتی، از کدام طرف می وزد؟ من در مقابل این توفان که شروع شده است، چه قدر می توانم مقاومت کنم؟ یا کشتی ام را چندبار باید به طرفی بزنم؟ انصافا چند بار ما نشستیم و در این باره فکر کردیم که خدایا، آیا من که این کار را انجام می دهم، مجبورم یا خودم را فریب می دهم؟
اشتری ام، لاغر و هم پشت ریش - ز اختیار هم چو پالان شکل خویش
این کجاوه گه شود این سو کشان - آن کجاوه گه شود آن سو گران(503)
یک کشمش انسان را به این طرف، و یک غوره او را به طرفی دیگر می برد. خودش هم می گوید من انسانم و اختیار دارم. عظمت مسأله به قدری است که امام حسین (علیه السلام) آن را در دعای عرفه به عنوان دعا به میدان آورده است:
و اوقفنی عن مراکز اضطراری(504)
خداوندا! مرا به نقاط اضطرارم آگاه فرما.
می فرماید: خدایا، در کجا مجبورم و در کجا اختیار دارم؟ این حالات روحانی و عرفانی بسیار والای امام حسین (علیه السلام)، در مراسم و موسم حج، برای مردم اثبات شده بود، چه از کلمات پیامبر و چه از کلمات امیرالمؤمنین، و چه در جنگ هایی که خود ایشان در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) شرکت فرموده بودند.
این حالات مسلما بزرگی شخصیت حسین را نشان می داد. شاید هم عرض کرده باشم که ابن خلدون می گوید: دو موضوع برای حسین علیه الرحمه مطرح شد:
1- واقعیت آن چنان نبود که گمان می کرد و آن این بود که بتواند در مقابل یزید ایستادگی کند.
البته این اشتباه ابن خلدون است که جواب آن را عرض می کنم.
2- حسین بر حق بود و حتی بیش از آن بود که گمان می کرد و آن این است که او برای مدیریت جوامع اسلامی، محبوب ترین شخصیت و شایسته ترین فرد بود.
همه جوامع اسلامی در این مورد درست فکر کرده بودند. اشتباه ابن خلدون با توجه به تحقیقات تاریخی که از او مانده، در این است که ذائقه خود وی هم مقداری طعم سیاست های ماکیاولی وار را چشیده بود، البته سیاست به معنای معمولی را. با عینک سیاست معمولی و با عینک سلطه گری های معمولی می دید. او متوجه نبود که حسین بن علی در مرز حیات و موت به سوی نینوا حرکت کرد. البته یقین ندارم که نمی دانست یا مطلع نبود، یا نخواسته است مطلع شود که حسین بن علی به انگیزگی احدی الحسنیین حرکت فرمود، نه این که می خواهم بروم و پیروز شوم، مثل پیروزی سایر انسان های سلطه گر و خودخواه و خودکامه. این مسأله را ابن خلدون نتوانسته است درک کند. با این که مردی متوجه و متفکر است، ولی اشتباهات چنین اشخاصی هم، اشتباهات بزرگی محسوب می شود. {ابن خلدون } نتوانسته بود بین حرکت حسین و حرکت دیگر انسان ها که فقط دنیا و امور دنیوی و ماده و مادیات را می خواهند، تفاوت قایل شود.
در صورتی که در جمله بعدی خود، درست توجه کرده بود. جمله او این است: او (حسین) بزرگ ترین انسان عصر خود بود. چرا؟ آیا او سه چشم و چهار دست و پا داشت؟ از نظر اعضاء، درست مثل سایر آدم ها بود. چه بود که شما می گویید که حسین بن علی در آن محیط پر از تناقض، و در آن محیط پر از مغالطه ها و سفسطه ها، محبوب ترین و هم چنین درخشندگی او، بالاترین درخشندگی بود، در صورتی که انگیزه برای مخفی کردن این نور خدا خیلی زیاد بود. چون وقتی این مسأله روشن می شد، مسائل قبلی در مغز مردم تحلیل می شد که: او کیست؟ چه طور شد؟ چه بود؟ خود ابن خلدون در جمله بعدی اعتراف می کند که حسین، محبوب ترین مرد بود، عین عبارت او چنین است:
و من احق بالو لایه {بالامامه } من الحسین فی امامته و عدله
و کیست شایسته تر از حسین به امامت و عدالتش.
بالاخره، معاویه آمد و وارد مدینه شد. ابن ابی الحدید می گوید: اعمش از عمربن مره از سعیدبن سوید نقل کرد که معاویه در روز جمعه در نخیله با ما نماز خواند و در خطبه نماز گفت:
سوگند به خدا، من با شما برای آن نجنگیدم که نماز بگزارید و روزه بگیرید و به حج بروید و زکات بدهید. شما این اعمال را به جای می آورید. جز این نیست که جنگ من با شما، برای سلطه و حکمفرمایی بر شما می باشد و خداوند این سلطه و فرمانروایی را به من عطا کرده است.
آیا به خدا هم تهمت! این عبارات چه فرقی دارد با عبارت یکی از سیاستمداران و جنگجویان جنگ دوم جهانی که خودش فرمانده نیروی هوایی بود و در حبشه (اتیوپی) می جنگید؟ این فرمانده می گوید:
وقتی ما این کوخ های بوریایی، حصیری را بمباران می کردیم، مردم از مکان های آتش گرفته به جایی که از آن جا بدتر بود، بیرون می رفتند. خدایا! چه منظره زیبایی بود!(505) با حکمت و مشیت و عظمت خدا می جنگد و می گوید: خدایا!
شما می دانید که چه قدر مسأله خداشناسی در درون انسان ها ریشه دار است، اما با این حال، کره زمین پر از خدانشناس است. ببینید خدا را در چه موردی به کار برده است؟
معاویه که این جملات را گفت، بعدها یزید و ابن زیاد هر دو فیلسوف جبری شدند و گفتند: دیدید خدا چه کرد؟ معاویه هم گفت که خدا این کار را کرد. این فلسفه بافی بدتر است. یک دفعه آدم چنگیزی می کند، سلاخی می کند و می گوید من این را می خواهم. یک دفعه هم این است که، خودش را توجیه می کند. بیایید این درس را در این جلسه عزای حسین یاد بگیریم که وقتی موقعیتمان بد است، خود را توجیه نکنیم. به خدا قسم این توجیه، بدتر از خودکار بد است. این توجیه کردن خیلی صدمه دارد، زیرا بعد از شما ممکن است کسی تحت تأثیر قرار بگیرد و او هم توجیه کند. بالاخره، عواقب کار انسان، فقط متوجه خود انسان نیست. بیایید حواسمان کمی جمع باشد. از این قبیل اشخاص توجیه گر باید پرسید: شما چه موقع الهیات خواندید؟ کی با حکمت سروکار داشتید؟ خدا برای شما چگونه مطرح است که دستور بدهد تمام ارزش های انسانی را زیرپا بگذارید و خودتان بگویید فقط برای سلطه جنگیدیم؟
موقعی که معاویه برای تحمیل یزید به مدینه، که مجتمع مهاجرین و انصار بود آمد، بزرگان مدینه را که امام حسین (علیه السلام) در میان آنان بود، در یک جا جمع کرد. یک سخنرانی با اضطراب و معانی مشوش ایراد کرد که کار حیله گران اجتماعی است، نه یک حاکم الهی که پیامبر اسلام منظور فرموده بود. معلوم بود که نمی دانست چه بگوید. البته می دانست که چه بگوید، ولی نمی توانست منظورش را طوری در قالب کلمات بیاورد که مردم به کلی نفهمند، زیرا بالاخره می فهمیدند. در سخنان خود، خیلی از یزید تعریف و تمجید کرد و گفت: شما سابقه یزید را به خوبی می دانید و امر او را شما تجویز کرده اید. بعد هم می گوید خدا این کار و این امر را تجویز کرده است: آیا شما می خواهید جلوی او را بگیرید؟ خداوند می داند که مقصود من از زمامدار نمودن یزید، پر کردن رخنه ها به وسیله اوست با چشم بیدار
پس از مقداری مغالطه و چشم بندی از سوی معاویه، ابن عباس می خواهد پاسخ معاویه را بگوید. امام حسین (علیه السلام) به او اشاره می کند که ساکت باش و خود امام حسین بر می خیزید. پس از حمد و ثنای خداوندی و درود به روان پاک پیامبر، چنین می فرماید:
معاویه، بامداد روشن، سیاهی زغال را آشکار کرده و روشنایی آفتاب، چراغ های ناچیز را ساقط کرده است. در سخنانت افراط و تفریط از حق نمودی. تو منحرفی و از حق منحرف شدی. تو در سخنانت افراط و تفریط کردی. شیطان نصیب خود را از سخنانت برداشت. آیا می خواهی مردم را درباره فرزندت یزید بفریبی؟ گویی تو می خواهی چیز پوشیده ای را توصیف کنی، یا توضیح درباره چیزی که از دیده ها غایب است بدهی، یا مطلبی را می گویی که تنها تو درباره آن دانا هستی و کسی درباره آن چیزی نمی داند. بس است. یزید، خود حقیقت خویشتن را که رأی و عقیده اش را اثبات کند، فاش ساخته است.
تو درباره یزید سخنانی را بگو که او بر خود گرفته و پذیرفته است و شخصیت او آن را نشان می دهد. او را همان طور که هست معرفی کن. زندگی او شامل سیر و سیاحت در سگ هایی است که به یکدیگر هجوم می آوردند. او عمر خود را با کنیزهای خواننده و نوازنده در لهو و لعب سپری کرده است. این کار را رها کن. بس است برای تو و بال سنگینی که به گردن گرفته ای و تو خدا را با آن وزر و وبال ملاقات خواهی کرد. برای تو کفایت می کند، این کار را نکن. سوگند به خدا، همواره کار تو زدن، یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است. دیگر مشک های خود را پر کرده ای، بس است.
میان تو و مرگ چیزی جز چشم به هم زدن نمانده است.(506)
این جملات را که حضرت فرمود: معاویه پایین آمد.
بعضی ها می گویند {معاویه } با همان جملاتی که ابتدا انسان خودش را با آن ها فریب می دهد و بعد دیگران را - که البته این فریبکاری تا زمان محدودی دوام می آورد - به مقتضای عناصر شخصیتش که شمه ای از آن ها را بازگو کردیم، با تطمیع و تهدید مردم جامعه، پسرش یزید را به جای خود نشاند و روزگار عمرش به سر آمد و راهی پیشگاه عدل الهی گشت و اعمالش نیز به دنبال او. درست است که اهالی ساده لوح شام در آن زمان، مخصوصا مگس ها و گربه های سفره جو و هوی پرستان مغز پوچ، پیش از مردن معاویه و پس از آن که شخصیتی دروغین برای او ساختند و چون بردگان بی هویت در مقابل آن ساخته و پرداخته خویشتن سر تعظیم فرود آوردند و دیگران را هم به پذیرش بردگی در مقابل آن سایه دروغین واداشتند، اما دیری نپایید که پیکر ساز واقعی وجدان تاریخ دست به کار شد.
ما قاعده لطف را در علم کلام می خوانیم و طلبه های عزیز ما، در حوزه بحث می کنند که آیا خداوند غیر از عدالت، لطفی هم دارد، یا آن که فقط واجد عدالت است؟ شیعه و تعدادی از معتزله - که گمان می کنم همه معتزله باشد - قاعده لطف را هم قبول دارند و می گویند خداوند متعال به اضافه عدل، قاعده لطف و اصلح را هم برای بندگانش جاری می فرماید. اگر ما بخواهیم درباره مولوی قضاوت کنیم، از نظر این که ایشان اشعری یا معتزلی یا شیعه است، گاهی جنبه اشعری او می چربد. بنابراین، نباید قاعده لطف را بیان کند، ولی در بعضی از موارد، همین قاعده لطف خداوند را چنین بیان کرده است:
باد ما و بود ما از داد توست - هستی ما جمله از ایجاد توست
لذت هستی نمودی نیست را - عاشق خود کرده بودی نیست را
لذت انعام خود را وامگیر - نقل و باده ی جام خود را وامگیر
ور بگیری کیت جست وجو کند - نقش با نقاش کی نیرو کندد
منگر اندر ما، مکن در ما نظر - واندر اکرام و سخای خود نگر
ما نبودیم و تقاضامان نبود - لطف تو ناگفته ما می شنود(507)
شاید عده ای به عنوان جامعه شناسی و تحلیل تاریخ، بیاناتی دارند. البته مطالب خوبی هم دارند که باید درباره آن ها بحث کرد، اما نمی فهمند که لطف الهی چگونه به طور ناملموس در طول تاریخ بر بشر حاکم بوده است. یکی هم این (معاویه) است. مجسمه دروغین او ساخته شد، و درباره اش گفتند و ساختند و آراستند و پیراستند، تا کم کم آن لطف الهی که بعضی ها تعبیر وجدان حساس تاریخ از آن کرده اند، به حرکت در آمد و نشان داد که جریان چگونه است. همان گونه که شام و شامیان، معاویه و معاویه پرستان، برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) یک مجسمه دروغین ساختند. حتی وقتی شهید شد، در شام گفتند: علی بن ابی طالب در کجا شهید شد؟ گفتند در محراب عبادت. گفتند مگر علی بن ابی طالب نماز می خواند؟ خدایا، این بشر وقتی ساقط می شود چگونه ساقط می شود.
با این که این مرد، روح و مغز نماز بود. چنین چیزی را ساختند تا روزگار گذشت و لطف الهی، شمشیر به دست آمد و پرده را کنار زد. با این که انسان خیال می کند که لطف شمشیر ندارد، اما باعظمت ترین شمشیر که عشق می آموزد، در دست همین لطف الهی بود. خودشان گفتند: درباره علی بن ابی طالب صحبت کردن خیلی مشکل است، زیرا اگر حقش را بگوییم، خواهند گفت غلو کرده اید. اگر هم حقش را نگوییم، به این مرد ظلم کرده ایم. پس درباره علی بن ابی طالب چگونه صحبت کنیم؟ مجسمه ساختگی از بین رفت و کم کم خودش بروز کرد. تا بدان جا رسید که من بارها عرض کرده ام، حتی انسانی که مذهب را قبول ندارد، انسانی هم چون شبلی شمیل که حتی خدای علی را قبول ندارد، صراحتا گفت:
پیشوا علی بن ابی طالب بزرگ بزرگان، یگانه نسخه ای است که نه شرق و نه غرب، نه در گذشته و نه در امروز، صورتی مطابق این نسخه ندیده است.(508)
پرده کنار رفت و آن لطف الهی، مجسمه حقیقی علی بن ابی طالب را بیرون آورد. از این که گاهی حق باشید و تحقق شما را به جای نیاورند، از حق قهر نکنید. حق، قهر کردنی نیست. در سوره والعصر چنین می خوانیم:
و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر(509)
و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کرده اند.
چنان نیست که انسان، هر وقت و در هر موقع که حق باشد، همان موقع او را به جای بیاورند. اما چون حق است و تکیه به حق و به خدا دارد، قطعا در تاریخ کار خودش را انجام خواهد داد، اگرچه نسل ها پیش، شما از دنیا رفته باشید.
خداوندا! پروردگارا! یک سال دیگر به ما عنایت فرمودی که در بارگاه امام حسین (علیه السلام) قرار بگیریم و با یاد حسین بن علی (علیه السلام)، گلستان روحمان را طراوت بدهیم و آبیاری کنیم. پروردگارا! بر صدق و صفای این درس ها بیفزا. امثال این جلسات را برای ما، کلاس آموزنده قرار بده. پروردگارا! خداوندا! به حق حسینت قسم می دهیم که ما را از پیروان واقعی امام حسین قرار بده.
آمین

کرامت حسینی

حقیقت این است که ارزیابی و شناخت حادثه کربلا، که بر مبنای شخصیت فناناپذیر امام حسین (علیه السلام) به جریان افتاد، کار دشواری است. چون آن دوران دارای ابعاد مختلف و گوناگونی بود، از نظر سرگذشت ظهور اسلام که چگونه اسلام برای بشریت عرضه شد و برای بشر چه آورد، و چه شد که مفاهیم و ارزش ها دگرگون شد و یا دگرگون تفسیرش کردند تا به داستان کربلا منجر شد؟ شناخت همه این ها کار دشواری است. البته شما می دانید که اغلب - نه همه - کسانی که به نام جریان کربلا و به عنوان جریان حسین بن علی (علیه السلام)، دست به تألیف می زنند، مخصوصا درباره ارزش ها و اخلاق و معنویات، نمی خواهند خیلی به خودشان فشار بیاورند، زیرا باید با خودشان هم روبه رو شوند. آنان در ضمن کار، با این سؤال مواجه می شوند که اینک تو نویسنده که جریان را تفسیر می کنی، در چه حالی هستی؟ آیا حقیقتا تو با گفتار و کردار حسین توافق داری؟ برای چه می نویسی؟ آیا فقط حادثه را می خواهی یادداشت کنی؟ حادثه یادداشت شده است. شاید کارهایی که در این باره انجام شده است، بی شمار باشد. یعنی واقعا درباره داستان حسین بن علی (علیه السلام)، چه از نظر کتاب و چه از هر نظر، کارهایی که انجام شده است، شاید لا یحصی (غیر قابل شمارش) باشد.
ضمنا هر تاریخ اسلام را ببینید که با صدر اسلام سروکار داشته، قضیه حسین (علیه السلام) را نوشته است. که حالا خدا می داند این تواریخ دست اول یا دست دوم یا دست سوم آن چه قدر است. شمارش آن برای ما مشکل است، اما چرا آن گونه که باید، در این مسأله تحقیق و تجزیه و تحلیل نمی کنند؟ علل و شرایط آن را قبلا اشاره کرده ام:(510)
1- این است که نیاز به اطلاعات دارد. با سه، چهار کلمه این جا و آن جا دیدن، امکان پذیر نیست. حتی مقایسه هایی می خواهد. یک روشنگری و روشن بینی و روشن فکری درباره حوادث تاریخ می خواهد، تا بتوانند آن را مقایسه، تطبیق و زیرورو کنند.
2- در طول تاریخ داستانی مانند داستان حسین دیده نمی شود، که انسان را رویاروی خود قرار بدهد تا از خود بپرسد: تو در چه حالی هستی؟ در زمان وقوع حادثه، حسین بن علی (علیه السلام) در دوران میانسالی به سر می برد و حضرت پیر نشده بود. 57 یا 58 سال، حداکثر سنی است که برای آن حضرت معین شده است.
پس میانسال بود و با آن امکاناتی که می توانست با کمی انعطاف به دست بیاورد، حتی می توانست به خود امید هم بدهد، که بلی وقتی او از دنیا رفت، من خودم می توانم و می دانم چه کار کنم. این ها را چگونه بحث کنیم و واقعا چگونه این ها را ارزیابی کنیم؟ این موارد، کار و اخلاص، تقوا و سوز دل می خواهد.
زمانی در یک جلسه علمی، درباره یک کتاب صحبت شد. گفتند فلانی خیلی در این باره کار کرده و مثلا درباره شرح و تفسیر این کتاب، اطلاعاتش زیاد است. فلانی از جنبه ادبی غوغا کرده است. یکی از آقایان که آن جا بود، گفت: سوز و گداز او چه قدر بود؟ از این صحبت کنید که به این قضیه چه قدر ایمان داشت؟ بحث این است که این ها می گفتند به طور حرفه ای بحث کرده است. بسیار خوب، اگر تاریخ حسین را به طور حرفه ای بازگو کنیم، ما نمی توانیم نتیجه گیری کنیم که چرا چنین حادثه ای اتفاق افتاد؟ آن طور که شایسته و بایسته است، درباره حادثه حسین (علیه السلام) تحقیق نشده است، مخصوصا چون جنبه دینی و جنبه مذهبی دارد. به جهت عظمت قضیه، باید تا حال حداقل ده ها رساله دکترا در این باره نوشته شده باشد.
چون در حادثه حسین، مسائل روان شناسی، اخلاق، فلسفه، انسان شناسی، جامعه شناسی، تاریخ و... وجود دارد. تمام ابعاد انسانی را می توان در این حادثه، مورد تحلیل قرار داد. چرا {در این مورد} عقب نشینی می کنند؟ چرا نمی خواهند این داستان چهره خودش را درست نشان بدهد؟ آیا غیر از این است که اول گریبان خود ما را می گیرد؟ این یکی از انگیزه های خیلی مهم است که فقط به نقل حادثه می پردازند و مقداری احساسات شعری نیز به آن اضافه می کنند، سپس سر و ته قضیه را به هم می آورند. در صورتی که اگر کسی تحلیل کند و این مسأله را از تاریخ ادیان الهی پیگیری کند که ابراهیم به تنهایی یک امت بود، یعنی دنیا بود: و کان ابراهیم امه(511) دیگر به این مسأله دچار نمی شود که ای حسین، تو که در اقلیت بودی، صبر می کردی و اکثریت دور تو جمع می شد. دقت کنید، برای این مسأله از کجاها باید استفاده شود: از تنهایی ابراهیم، ابراهیم به تنهایی یک امت بود. آیا دنیا اشتباه می کند؟ بلی، دنیا هم اشتباه می کند. اگر کسی به این نکته دقت می کرد، شخصی مثل ابن خلدون نمی گفت که حسین در این قضیه توجه نداشت که نمی توانست در برابر شوکت یزید ایستادگی کند. نخیر، {حسین } کاملا می دانست و معنای هفتاد و دو نفر در مقابل سی - چهل هزار نفر را حدس می زد که این جا عراق است.
یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینی لا لاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
تبطل منکم کربلا بدم ولا - تبطل منی بالدموع الجاریه
أنست رزیتکم رزایانا التی - سلفت و حذنت الرزایا الاتیه
ماذا قطعن فراتهم حتی قضا - عطشا و غسل بالدماع القانیه
ورد الحسین الی العراق و ظنهم - ترکوا النفاق اذا العراق کماهی
البته آن زمان را می خواهیم بگوییم و اکنون درباره یک جامعه نمی خواهیم صددرصد ارزیابی بکنیم.
آن موقع این گونه بود. این ها درست چیزهایی هستند که برای نشان دادن چهره واقعی این حادثه بزرگ بی نظیر تاریخ، باید به آن ها توجه شود. آیا باید اشخاص دیگری این مسأله را مطرح کنند که این حادثه بی نظیر است، تا من مسلمان و شیعه هم به دنبال آن برود که عجب حادثه بی نظیری بود؟
اصلا جا دارد رشته ای برای بحث حسین و حسین شناسی دایر شود که خدا می داند چه قدر به این بشریت خدمت می شود. آیا می شود که در یک روز که محدود به ساعت های معینی است، فهرست تمام ارزش های انسانی و فهرست تمام ضد ارزش های انسانی، جنبه عملی پیدا کند؟ بلی، امکان دارد. آن را تفسیر کنید و ببینید آیا امکان دارد یا نه؟! این کار، کمی عشق و علاقه و سوز می خواهد. واقعیت این است که اگر این حادثه، جنبه دینی نداشت و یک شخصیت به عنوان یک انسان معمولی برای طرفداری از آزادی و عدالت پدید می آورد، آیا ده ها هزار کتاب درباره اش نمی نوشتند؟ بیچاره بشر در این باره حساسیت (آلرژی) دارد و هنوز هم خودش را فریب می دهد. حادثه، حادثه مذهبی است. نشان مذهب دارد و این را متوجه نیستند که اگر برای بشر قدمی برداشته شود - ای شرق، ای غرب - فقط از راه مذهب برداشته خواهد شد. چون فقط این ها هستند که برای بشریت حرف دارند. اجازه بدهید مطلبی را بگویم.
یکی از متفکران بسیار مشهور مغرب زمین (آلبر کامو) در تفکرات پوچی، صریحا می گوید:
تنها یک مسأله جدی وجود دارد که آن هم خودکشی است. به عبارت دیگر، آن چیست که زندگی را با ارزش می کند؟ جواب مذهبی این سؤال هنوز به قوت خود باقی است، ولی امروز کمتر به آن توجه می شود.(512)
می گوید فقط مذهب است که می تواند هدف زندگی را بگوید. اما بشر نمی شنود! معنای واقعی این منطق، مثل این است که کودکی با خاک آلوده به میکروب بازی می کند و ممکن است این میکروب، کشنده باشد و او را نابود کند، اما بچه گوش فرانمی دهد. آیا شما اگر این کودک را از بازی با خاک باز ندارید، قاتل این بچه نیستید؟ شما اگر حتی یک سیلی نازنینی هم به گونه او بنوازید و او را از بازی با خاک بر حذر دارید و بگویید من می خواهم جان تو را نجات دهم، آیا این نهی از خطر، جای اما دارد؟ او (آلبر کامو) صریحا می گوید، فقط مذهب است که این کار را خواهد کرد. بسیار خوب، ای نویسندگان جوامع بشری، حال که مذهب بالاترین شاهکار را نشان داده است، درباره آن بحث کنید که چه بوده است. مذهب چه نیرویی دارد که بگوید: هیهات مناالذله. که حتی اگر نام من (حسین) هم بعد از من در تاریخ باقی نماند، باز ایستادگی خواهم کرد. مقام و امثال آن چیست؟ آیا این اقدام دینی امام حسین (علیه السلام) در راه ارزش های انسانی، پوچ است؟
اصلا کار من (حسین)، حتی برای این هم نیست که بعد از من بگویند حسین این کار را کرد. آیا بشر با این درس تصفیه نمی شود؟ آیا بشر با این درس، در تاریخ واقعا پیشرفت نمی کند؟ با این درسی که حتی می شود بگوییم تراکم آن در 24 ساعت بوده، یا این که اگر بگوییم از شب تاسوعا، چهره خیلی جدی برای خودش پیدا کرد و همه حوادث جدی بود. همه حوادثی که برای کل بشریت می تواند آموزنده باشد، در چند ساعت رخ داد. یا این که از موقعی که حضرت از مدینه به مکه مشرف شد و بعد در ماه رجب سال شصت و یک هجری قمری راهی عراق شد. یعنی؛ رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذی القعده، ذی الحجه، محرم، باز در همین هفت ماه این حادثه بزرگ کامل شد.
{خطاب ما به امثال } جناب مولوی (ملای رومی) است، که گاهی از یک داستان کوچک درباره مثلا فلان شخص وارسته - که شاید از نظر تاریخ خیلی هم یقینی نباشد - حادثه ای را برداشته و با آن چه ها کرده، و چه تابلوهایی کشیده که شاید هم فقط برای آموزندگی، آن داستان را بیان کرده و پیرامون آن بحث کرده است، اما درباره حرکت امام حسین (علیه السلام) درست به میدان نیامده است.
داستانی که حسین بن علی (علیه السلام) فقط به زهیربن قین نگاه کرد و زهیر فقط به حسین بن علی نگاه کرد و از زندگی به طرف مرگ (شهادت) راه افتاد، حقیقت دارد. روان شناسانی که برای بهداشت روانی انسان ها کار می کنند، توجه کنند: آیا نمی توان درباره این ها بحث کرد که حسین با این نگاهش چه کار کرده و چه گفته است؟ یا چه صحبتی این چشم ها با هم داشتند و در این میان چه سخنی رد و بدل شده است؟ یک طرف قضیه کسی است که قبل از ملاقات خود با امام حسین، در مکتب دیگری بوده است. خودش هم می گوید که من از مکه بیرون آمدم و مدام چادرم را این طرف و آن طرف می زدم که در این مسیر با حسین روبه رو نشوم، چون می دانستم این گونه که می رود، شهید خواهد شد. بالاخره در جایی این دو، چادرشان به هم نزدیک شد و این جریان اتفاق افتاد. این موارد از نظر روحی، برای بشر ارمغان ها و بحث ها دارد که گاهی با تماشای دقیق یک چشم، می توان روح آن انسان را که در یک مرتبه بالا با روح همه انسان ها یکی است، مشاهده کرد. تحقیق و تفسیر این موارد، کار و اخلاص و پشتکار لازم دارد. در این سفرها تمام اخلاقیات و اصول انسانی دانه دانه پیاده می شود و از مسائلی است که باید واقعا بحث شود. باید مطرح شود که چگونه حسین بن علی (علیه السلام) مخصوصا بعد از قضیه حر - احساس کرد که قضیه از نظر طبیعی چه روندی را طی می کند. او از اول می دانست و چگونگی دانستن آن را هم عرض می کنم، که چگونه برای او یک ذره یأس به وجود نیامد، که آقا شما فقط هفتاد و دو نفر هستید و آن ها همه کشورهای اسلامی را علیه شما می توانند حرکت بدهند. در این جریان، ذره ای یأس در ایشان پیدا نشد، آیا ما نباید از این روحیه بحث کنیم؟
مخصوصا هرچه که به کربلا نزدیک تر می شدند، امام حسین (علیه السلام) احساس می فرمود که جریان از چه قرار است. ایشان تا شب عاشورا که می خواست اردوی خود را درست کند، یک اردو همانند اردوی صد هزار نفری {را تدارک و برنامه ریزی می کرد.} حتی این مطلب را هم نوشته اند که: یک نفر از یاران، حسین را دیده بود که حضرت دقیق و درست روی تدبیر نظامی، به این قضیه رسیدگی می کرد که خیمه ها و سنگر را چگونه قرار بدهد. این عمل یعنی چه؟ با این که احساس شده بود، سی هزار نفر با شمشیر برهنه جلو آمده اند. شب عاشورا در محاصره کامل بودند. امام حسین (علیه السلام) همان شب عاشورا، کار خود را دقیقا تنظیم فرموده است. آیا این حرکات دقیق و منظم، درس امید به شما نمی دهد؟ آیا به بشر نمی گوید که هرگز از عنایات خداوندی ناامید نباشید؟
و لا تقولن لشی انی فاعل ذلک غدا الا ان یشاء الله(513)
و در مورد چیزی مگوی که من آن را فردا انجام خواهم داد، مگر این که {بگویی } اگر خدا بخواهد.
شما وضعیت یک دقیقه بعد را نمی دانید و باید وظیفه تان را انجام دهید، والسلام. این وظیفه دقیقه قبلی، هرچه که می گوید، اگر برای دقیقه بعد هم ماندید، چنین است و باید آن را انجام بدهید. ای جوانان عزیز!
چه درسی بالاتر از این که حتی در یک مورد، حالت یأس و ضعف مدیریت در حضرت دیده نشد.
همان طور که قبلا اشاره ای کردم و الان هم عرض می کنم، امام حسین (علیه السلام) به علم امامت می دانست که شهید می شود، اما آیا به علم خدایی هم می دانست؟ در حالی که او فقط دارای علم امامت بود. یعنی با آن مقام و قداست بزرگ خود و به عنوان امامت، پشت پرده را می دانست که شهادت هست. اما در عین حال می دانست که؛
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(514)
خدا آن چه را بخواهد، محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
لذا، اگر کسی بگوید صبح {عاشورا} هم حتی هنوز حسین بن علی (علیه السلام) با علم خداوندی یقین نداشت که کار تمام است و باید کارش را درست انجام می داد، سخن او صحیح است. دوباره می گویم: حتی صبح، کارهای ایشان، دقیقا مثل این بود که اصلا می خواهد زندگی ابدی کند. عوامل و قراین حاکی از این است که ایشان در حال رفتن است و هر چه لحظات می گذرد، حسین بن علی (علیه السلام) به پل شهادت و به پل کوچ از این دنیای فانی نزدیک تر می شود. ایشان موقعی که می جنگیدند - البته راوی می گوید - من ندیدم کسی این تعداد از فرزندانش شهید شوند، یا این همه اطراف او را ناگواری بگیرد، ولی این قدر با حالت طراوت نفس برآرد و بجنگد. ما نظیر این را ندیده ام و دیده نشده است. چرا در این باره نمی توانند بحث کنند؟ زیرا در این جا مستقیما باید خدا مطرح شود. خدا که مطرح شد، دروغ باید از میان برود، چرا صاف و بی پرده صحبت نکنیم؟ واقعا در هر لحظه از داستان حسین، توحید دیده می شود. او عالم بود و می دانست که شهید خواهد شد، امام علم او، علم امامت بود. فقط خداوند علم مخزون دارد. علم مخزون یعنی چه؟ یعنی علم مخفی که حتی هیچ یک از پیغمبران هم از آن اطلاع ندارند. با همان علم مخزون است که؛ یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب.
محو و اثبات، دست اوست. خداوند هر لحظه می تواند قرار بدهد که نه:
ور بگیری کیت جست وجو کند - نقش با نقاش کی نیرو کند
آیا نقشه می تواند بگوید ای جناب نقاش! من می دانم که اکنون شکل من در این مجموعه این گونه قرار گرفته است؟ نقش چگونه می تواند نقاش را مخاطب قرار بدهد؟ به هر حال، باید سعی شود تا تمام جدیت تحلیل گران تاریخ، به این مواردی که گفته شد، مصروف شود. این یک نعمت بزرگ خداوندی است که ما داستانی را بار دیگر تجدیدنظر کنیم، و این داستان هم هر روز تازه و نو است.
شما داستان امام حسین (علیه السلام) را از آن آغاز که در مسجد برای آنان خبر آوردند که ولیدبن عتبه شما را خواسته است، در نظر بگیرید. حتی یکی از آن ها، خلاف منطق و قانون و اصل نیست. تمام حرکات حضرت، منظم و صحیح است. با آن سابقه ای که از نظر نسب داشته است؛
الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره. لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها. با آن نسب و با حسب، حرکت کرده و این حادثه به وجود آمده است. یک چیزی را ما می شنویم، چون زیاد هم شنیده ایم، و در حقیقت، زیاد شنیدن آن، حالت کنجکاوی را از انسان می گیرد.
علی بن محاربی می گوید: من از سپاهیان حر بودم و آخر از همه رسیدم و خیلی تشنه بودم. چون امام حسین (علیه السلام) تشنگی من و اسبم را دید فرمود: انخ الراویه(515). راویه به زبان ما، معنی مشک می دهد. (لذا منظور امام را نفهمیدم).
سپس فرمود: یا ابن الاخ انخ الجمل، ای برادر، شتر را بخوابان. من شتر را خواباندم. حضرت به یک مشک اشاره کرد و فرمود از آن بخور. می گوید از بس دستپاچه بودم، هر طور خواستم دهنه مشک را که از آن آب می آید پیدا کنم نمی توانستم.
می گوید: حسین بن علی (علیه السلام) کار مرا تماشا می کرد. چون دید ناتوانم، خودش بلند شد آمد و فرمود: اخنث السقاء. (یعنی دهانه مشک را برگردان، یا با دست فشار بده). علی بن طعان محاربی می گوید من باز هم نتوانستم و متوجه منظور ایشان نشدم، تا این که امام کمک کرد تا من آب بخورم.
در این کمک حضرت به علی بن طعان، چه چیزی مشاهده می کنید؟ حق حیات! حق حیات! حق ضروری و حق عمومی بشری. حسین می داند که الان در مغز او (علی بن طعان) چنین گنجانده و تلقین کرده اند که این مرد (حسین) باید کشته شود، و این جاهل هم تلقین را پذیرفته است. با این حال، آب را به او داد. این ها درس هایی است که در تمام لحظات حادثه حسین وجود دارد و چه حوادث متنوعی! اگر کسی بگوید فهرست و مجموعه تمام ارزش های تاریخ بشری از یک طرف، و فهرست ضد ارزش های بشری در طرف دیگر، در آن مدت معین بروز کرده است، جای تردید نیست. منتها، زمان کم است و انسان خیال می کند که حادثه، حادثه یک روز، دو روز است. کمیِ زمان را نگاه نکنید. لحظات گاهی بوی ابدیت می دهد، ولی متأسفانه، این لقمه های حرام، این زندگی ماشینی که بر انسان ها مسلط شده است، نیز کمی تفکرات و قحطی و خشکسالی اندیشه ها، نمی گذارد انسان در این باره فکر کند که قضیه چه بوده است. دو سلسله از مهم ترین سلسله های حکمرانان جوامع اسلامی یعنی؛ آل بویه و دیالمه، برای این که مردم را به دین اسلام بیاورند، اصلا شمشیر نکشیدند. فقط داستان حسین را در مقابل آنان می گذاشتند و می گفتند بخوانید. فقط و فقط این ها درباره داستان حسین با مردم صحبت داشتند. مردم هم می خواندند و می دیدند که اگر کسی به خدا تکیه نکند، آیا می تواند این حرکت را انجام دهد؟ آیا کسی که هوی و هوس خود را زیر پا نگذارد، می تواند این حرکت را انجام دهد؟ آیا کسی که بر بشریت مشرف نباشد، می تواند این کار را انجام دهد؟ آیا کسی که صبرش فوق صبرها نباشد، می تواند چنین کاری را انجام دهد؟ و تمام ادعای او، این بود: انی خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی رسول الله (صلی الله علیه وآله)، که تمامش هم اسلام بود. و این که انسان، کرامتی گران دارد، آن را پایمال نکنید، شعار هیهات مناالذله، از همان موقع پابرجا ماند. آن مقداری که در زیر این آفتاب فروزان برای دفاع از زندگی، جنازه ها در خون غلتیده است، تاریخ نشان می دهد اگر بیش از آن درباره دفاع از کرامت نباشد، کمتر نیست. حیثیت و شخصیت بسیار مهم است. همان گونه که شما نمی توانید زندگیتان را خرید و فروش کنید - آیا می توانید خرید و فروش کنید؟ آیا می توانید بگویید من می خواهم زندگی امروزم را به فلانی بفروشم - همان طور هم کرامت و شخصیت و حیثیت را نمی توان فروخت یا اسقاط کرد و نقل و انتقال داد. نمی توان گفت من می خواهم از حیثیت و شخصیتم دست بردارم.
مگر حیثیت و شخصیت، متعلق به توست که می خواهی از آن دست برداری؟ مگر و لقد کرمنا از آنِ توست؟
و لقد کرمنا بنی آدم(516)
ما فرزندان آدم را تکریم کردیم.
بی قدری ام نگر که به هیچم خرید و من - شرمنده ام هنوز خریدار خویش را
متأسفانه، بشر به یک چیزهایی فروخته می شود. شخصیت، وجدان، عقل (عقلی که هدر می رود)، تفکر، وجدان و... به ما می گوید، این همه نیروها با ما فقط یک حرف دارد:
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
آیا ما عرق جبین ریختیم و حیثیت انسانی را خریدیم؟ نخیر، رشد کردیم و یک وقت دیدیم، وجدان به ما می گوید: تو حیثیت و شرف داری. ما دیدیم، دین ما هم می گوید تو حیثیت و شرف داری. هم چنین روان شناسان، اخلاقیون و تمام وابستگان دنیا، به ما می گویند: انسان شرف دارد و نباید آن را بفروشد و ساقط کند، نباید آن را در مجرای سوداگری ها قرار بدهد. چنان که دیدیم، ما را جلوی تخته سیاه نگه داشتند و گفتند: بچه ها گوش کنید، بابا آب داد، و من هم فهمیدم. بعد هم 22 مساوی با چهار است. اما پیرامون این دو ضربدر دو، در مغز چه می گذرد که دوضربدر دو مساوی با چهار منعکس می شود؟ تاکنون فهمیده نشده است که عدد یعنی چه؟ همین اعداد دو، ده، یازده و...، را تعریف کرده اند، ولی هنوز مشخص نشده است که این 2 یعنی چه.
این فقط یک قدرت تجرید مغز است. مغز، صدها قدرت تجرید دارد، ولی آن را مجانی به دست بشر داده اند.
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
هر که او ارزان خرد ارزان دهد - گوهری طفلی به قرص نان دهد
اگر کودک گرسنه ای، گوهر گرانبهایی داشته باشد، یک قرص نان که به او بدهید، گوهر را به شما می دهد. یا یک توپ قشنگ و خوشرنگ به او بدهید، گوهر را به شما می دهد. چون قیمت و ارزش آن را نمی داند. حسین بن علی قیمت کرامت را به بشریت تفهیم نمود. یعنی تمام کیهان به این عظمت یک طرف، و شرافت و حیثیت و کرامت انسانی یک طرف. این درسی بود که واقعا حسین بن علی در این حادثه به بشریت داد. شما حداقل در این حادثه، ده ها و شاید صدها درس می توانید بخوانید. باز ما این را داریم که این هفتاد و یک نفر، در چهره حسین چه مطالعه ای می کردند؟ ان شاءالله در جلسات آینده بحث می کنم. همان طور که گفتم، بدین جهت که این مباحث برای ما تکرار شده است، اهمیت قضیه را نمی دانیم.
اگر به شما بگویند آیا قضیه عابس را شنیده اید؟ شما حسینی ها - که ان شاء الله خداوند همه شما را با حسین محشور کند - چه جوابی می دهید؟ فقط از آمدن و رفتن او می گویند و درون او را فاش نمی کنند.
عابس یکی از شجاع ترین مردان عراق و زاهد و عابد بود. او باید در قیافه ملکوتی حسین چه چیزی احساس کند که لباس خود را درآورد و برهنه به میدان بیاید؟ وقتی به او گفتند که ای عابس، اجننت؟ آیا دیوانه شدی؟ این سؤال از نظر انسان هایی که از معنا و ملکوت خبر ندارند، سؤالی منطقی است. به او گفتند: آیا می دانی در مقابلت چیست؟ شمشیر است! آیا می خواهی بدنت را گوشت شمشیر کنی؟ چرا زره نمی پوشی و حتی لباس هایت را کندی و برهنه به میدان آمدی؟ عابس فرمود: بلی، آن عقلی که شما را وادار کرده است تا در این موقعیت قرار بگیرید و در مقابل این مرد، چهره ضد بشری نشان بدهید، من آن عقل را ندارم و ضد آن عقل هستم. این جنون برای من، بالاتر از هزاران عقل است که شما را برای چند صباح دنیا، در مقابل این مرد بزرگ بشریت قرار داده است.
او ز شر عامه اندر خانه شد - او ز ننگ عاقلان دیوانه شد
از ننگ شما من دیوانه شدم. آیا شما عاقلید؟ این عقل است که شما دارید؟ ولی ای عزیزان، این را شما بدانید که معنی عقل، مانند معنای عشق، آزادی، عدالت و... ورشکستند. تعجب کرده اند که انسان دست از جان بشوید و {این گونه به میدان } بیاید. البته سن عابس را ما نمی دانیم که چه قدر بوده است، ولی جوانانی بودند که در بحبوحه جوانی، در راه حسین از جوانی خویش گذشتند. مسلما عقلی که از این دنیا، فقط آخور و علف می فهمد، نخواهد فهمید که مسأله چیست.
ای عابس، با چه اشخاصی صحبت می کنی؟ چرا جواب دادی؟ خدا رحمتت کند. مگر طرف مقابل تو که این سخن را بیان کرد، انسان بود که گفت: اجننت. اگر انسان بود که آن طرف (در لشکر یزید) نبود. خدا روحت را شاد و با حسینت محشور کند. این چه عاطفه ای بود که نخواست سؤالی بی جواب بماند!؟ آیا ناشی از همان جریان شب تاسوعا نبود؟ در شب تاسوعا، شمر برای ابوالفضل العباس (سلام الله علیه) و برادرانش که از طرف مادری در قبیله ای به هم می رسیدند، امان نامه ای آورده بود، و وقتی آنان را ندا داد، این ها خواستند جواب او را ندهند، اما حسین (علیه السلام) فرمود: جواب او را بدهید، اگرچه فاسق است.
ما {انسان ها هنوز} در ماقبل دبستان کار می کنیم. یکی از بزرگان، سخن خیلی زیبایی دارد. شاید این سخن مربوط به تولستوی باشد، می گوید:
بگویم در این موقع، {مثلا} در اوایل قرن بیستم، به کجا رسیدیم؟ ما آمدیم... بشر این همه قرون و اعصار آمده، و درِ دانشگاه زندگی را می زند، اما معلوم نیست در را درست به روی این انسان ها باز کنند. تازه می خواهیم به این انسان ها بگوییم، که زندگی چیست.
حضرت فرمود: اگرچه فاسق است، اما سلام او را پاسخ دهید. سلام چه کسی را؟ سلام شقی ترین مرد تاریخ (شمر)! یا اباعبدالله، مانند پدرت در روح انسان ها چه می دیدی؟ یا اباعبدالله، ای وارث حقیقی ابراهیم خلیل، ای وارث حقیقی موسی بن عمران، ای وارث حقیقی عیسی بن مریم، ای وارث محمد (صلی الله علیه وآله)، آیا این همان عینک بود که پدر تو علی برای شناخت انسان ها به چشم زده بود؟
خلاصه، به نظر می رسد واقعا دو عینک و دو مسأله است که این چه می گوید و آن هم چه می گوید.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور
تاکنون در کلاس حسین، درس هایی را خوانده اید. خدا گذشتگان ما را رحمت کند که ما را وارد این کلاس کرده اند. این اختیار با شماست و هر لحظه ممکن است شما به یک سؤال، یا به یک سلام، پاسخ درستی ندهید. آیا می دانید با عدم پاسخ شایسته، در روح و روان طرف مقابل چه می کنید؟ این یک درس کوچک اصلا به فکر نمی آید، که حضرت فرمود: اگرچه فاسق است، اما جوابش را بدهید.
اینک، آن کسانی که می خواهند بگویند دین در زندگی دنیوی مردم دخالت نکند، بفرمایید این را حذف کنید. به جای آن چه چیزی می خواهید جایگزین کنید؟ اختیار را به دست شما دادیم. اگر این انسانیت و این عظمت حذف شود، چه چیزی می خواهید به جای آن بگذارید؟ که بگوید حساب فسق و حتی حساب کفر به جای خود، و یک حساب دیگر هم داریم برای خود شرف انسانی، که آن هم به جای خود.
خداوند و لقد کرمنا بنی آدم، گفته است. خداوند و لقد کرمنا العرب، و لقد کرمنا العجم، یا و لقد کرمنا بنی هاشم نگفته است. قائله، همین قرآن است. لذا، برای همین قرآن است که {حسین }می گوید باید به قرآن عمل کرد. آیا دیدید من عمل کردم و سلام او را بدون پاسخ نگذاشتم؟
خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به آن عظمتی که این سرور شهیدان از خود در تاریخ به یادگار گذاشت، ما را در درس های کلاس این انسان الهی مردود مفرما.
پروردگارا! تو از دل های ما باخبری و ما واقعا می خواهیم در این ردیف حسینی باشیم و برای این که در این ردیف، نام نویسی ما به حقیقت بپیوندد، خودت ما را یاری و یاوری بفرما.
پروردگارا! خداوندا! همان گونه که گذشتگان ما، نیکان ما، این مدرسه را به ما معرفی کردند و دامان علی و آل علی را به دست ما سپردند، ما راموفق بفرما تا دامان علی و آل علی و حسین را به نسل آینده و به فرزندانمان بسپاریم.
آمین