امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

چهره حسینی

درباره مطالب گذشته، یکی از عزیزان نامه بسیار خوبی نوشته اند، و همین دلیل است بر این که توجه و دقت دوستان بسیار رضایت بخش است. ایشان این مطلب را می خواهند مطرح کنند که من در جلسه پیش چنین گفتم: در این چند قرن که از این مطالب (سخنان افلاطون) می گذرد، بشر در جا زده و ترقی نکرده است. این عزیز ما که معلوم می شود خوب مطلع است و خوب فکر کرده است، می گوید: آن مطالب که آن موقع گفته شده است، اکنون هم هست و جاودانی است. آن ها یک حالت ثابت دارند و همیشه در طول تاریخ هستند. اگر انسان ها می خواستند زندگی قابل تفسیر داشته باشند، به همان مسائل عمل می کردند.
این مسائل حرف اول و آخر است و واقعیات خود پیشرفت نمی کنند، ثابت هستند، بلکه در طول تاریخ هر کس این واقعیت را فهمید و با ایمان در اعمال خود ظاهر ساخت، به جایی باید برسد رسیده است.
این تعبیر تقریبا اصل مطلب این دوست بسیار عزیز ماست.
پاسخ: تأسف از این جهت است که بشر به قول خودش، با این همه پیشرفت وسایل فرهنگی و با این همه پیشرفت در زمینه های ادبی، علوم انسانی و با وجود اندوختن تجارب بسیار فراوان، در تطبیق و تفهیم این اصول جاودانی که نخست انبیا از طرف خدا فرموده اند، سپس مغزهای بزرگ، چه به طور مستقیم یا غیر مستقیم از انبیا گرفته و به بشر تحویل داده اند، می توانست خیلی کار انجام دهد.
به عنوان مثال، در جهان، حرکت حکمفرماست و اگر نگوییم که قانون است، یک اصل بزرگ محسوب می شود، ولی می دانید که درباره تطبیق حرکت، اقسام حرکت و تشخیص حرکت، و نتایج و خواص و امتیازات حرکت، چه کارهایی انجام شده و چه قدر پیشرفت شده است؟ هراکلیت گفته است: من دوبار به یک رودخانه وارد نشده ام. یعنی دفعه اول وارد شدم و آمدم بیرون. وقتی دفعه دوم خواستم وارد بشوم، هم من عوض شده بودم، هم رودخانه. این تعبیر، شعار خوبی است. حال، آیا می دانید چه فلاسفه ای مانند ملاصدرا و چه دانشمندان بزرگی که حرکت را در ذرات بنیادین طبیعت می دیدند، درباره حرکت چه کرده اند؟ یا چه بحث هایی از چگونگی انتزاع زمان از حرکت مطرح شده است؟ درباره این موضوع غوغا کرده اند؟ این آقای عزیز (سؤال کننده) خوب متوجه شده است که اصول، اصول جاودانی است. درباره کسانی که به طور تفریط قضاوت می کنند که همه چیز باید هر دقیقه تازه و جدید باشد، گاهی این تشبیه را عرض کرده ام: مثل این که از عقربک ساعت آویزان شده و هنگامی که عقربک یک دقیقه، یک ربع ساعت و یک ساعت می چرخد، می گوید: بلی، هستی عوض شد. یا چنین و چنان شد و... این امری عامیانه و افراطی است. اگر هم در هر لحظه، تحول و دگرگونی هایی است، ثابت هایی هم هستند، نه به عنوان سکون فیزیکی که شما آن را می پذیرد، و عللی دارد که هزاران سال پیش در این کیهان بزرگ کاشته شده و معلول هایش امروز بیرون خواهند آمد. فقط باید مقداری دقت شود. ما نه عاشق گذشته ایم، نه عاشق زمان فعلی و نه عاشق آینده. اصلا ما به زمان عشق نمی ورزیم. ما با حقیقت سروکار داریم، اگرچه این حقیقت در جویبار زمان گسترده شده است، اما اگر ما بنشینیم و بگوییم هرچه بود، گذشت و... {باید پرسید} چه چیزی گذشت؟ مثلا در هندسه اقلیدسی، کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه یک خط مستقیم است. حال بگوییم، گذشت آن روز! چه چیز گذشته است؟ الان هم همین طور است. برای این که از یک نقطه به مرکز دایره، خطی رسم کنید، یک خط بیشتر نمی شود. بالاخره، نظرات امثال اقلیدس و ارسطو و... همگی هنوز ثابت هستند. زنده باید از زندگی خودش دفاع کند و از عصر اولین زنده ای که در روی زمین از جان خود دفاع کرده، میلیون ها سال گذشته است. آیا حالا بگوییم آن دوره گذشت؟ ما حقایق و موضوعات ثابت داریم، هم چنین متغیرهایی نیز داریم، که ثابت ها آن ها را تفسیر می کنند.
قرن ها بگذشت این قرن نوی است - ماه آن ماه است، آب آن آب نیست
آب در جریان است، ولی شکل ماه روی آن به صورت ثابت افتاده است. البته مثال است، والا ماه هم ثابت نیست.
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم - لیک مستبدل شد آن قرن و امم
قرن ها بر قرن ها رفت ای همام - این معانی برقرار و بردوام
شد مبدل آب این جو چند بار - عکس ماه و عکس اختر برقرار
پس بنایش نیست بر آب روان - بلکه بر اقطار اوج آسمان(476)
این اصل از سه هزار سال پیش است: در موقع دادرسی یک متهم، از او بپرسید که آیا در جوابی که خواهد داد، قلب و زبانش یکی است یا نه؟(477) یعنی چه که گذشته است؟ نهایت آرمان دادرسی، این است که وقتی متهم می خواهد درباره خودش مطالبی را بیان کند، قلب و زبانش یکی باشد. آیا حالا بگوییم {قلب و زبان متهم } دو یا سه باشد؟ چون باید همه چیز تازه باشد، بفرمایید هفت باشد بهتر می شود، زیرا هفت بیشتر از دو است. الان هم عالی ترین آرمان دادرسی این است که متهم در پاسخ به چیزی که از او پرسیده می شود، قلب و زبانش یکی باشد.
پس بنایش نیست بر آب روان - بلکه بر اقطار اوج آسمان
میلیاردها جاندار آمده و مرده اند، ولی این اصل ثابت که از جان دفاع شود کجاست؟ چون آن چه که به طور فیزیکی با آن روبه رو هستیم، هر لحظه در تغییر است. به قول هراکلیت و به قول ملاصدرا، پس این ثابت کجاست، که باید از آن در می آید؟ اگر جاندار است باید از خود دفاع کند.
به هر حال، مطلب ایشان (سؤال کننده) بسیار عالی بود و خداوند ان شاء الله توفیقشان دهد. منتها، در تطبیق آن و در تشویق انسان ها به بهره برداری از این ثابت ها و در فهماندن به انسان ها که ثابت چیست و جاودانگی حقایق چیست، ما پیشرفت نکرده ایم. اگرچه می توانستیم خیلی کار انجام دهیم. مثل همین هنر نقاشی که از زمان های باستانی به جلو آمده و در بعضی موارد خیلی غوغا کرده است، که اصول آن هم تقریبا ثابت بوده است. در فلسفه، می توان تمامی نطفه های نظام (سیستم)های جهان بینی را از یونان قدیم، و به قول ما از شرق قدیم، جست وجو کرد. نطفه ها کلی بوده، ولی در آن، صدها مکتب گسترش پیدا کرده است. بنابراین، باید این طور در نظر بگیریم که اصول بسیار عالی است و جاودانه بوده است و هیچ وقت تغییر نخواهد کرد، مگر این که بشر با خصوصیاتی که می بینیم، عوض شود. این تغییر خصوصیات، در روش های به ثمر رساندن قانون است.
{افلاطون می گوید} آن عقاید؛ الله، نظاره او بر هستی و دادگری مطلق اوست که هیچ تمایلی به وسیله اغناظ و شدت به خرج دادن به او راه ندارد. این جا یک لحظه باید توقف کنیم و ببینیم اوضاع از چه قرار است.
شما می دانید که باسواد در دنیا خیلی زیاد شده است. بعضی از کشورها شاید بی سواد ندارند، اما صاحب نظر کجاست؟ غربی ها چند شخصیت مثل افلاطون می توانند به ما نشان دهند؟ ما شرقی ها چند نفر می توانیم مثل ابن سینا و مولوی نشان دهیم؟ در این مورد، بحث نباید قاطی شود. یک نظریه نسبیت که از یک فیزک دان ظهور می کند، محصول صدها مغز بزرگ دانش فیزیک است، که با یک سنتز و جهش از یک مغز، به عنوان نسبیت بیرون می آید. بلی، باسواد زیاد است، اما صاحب نظر کجاست؟ کجا هستند انسان هایی که مسیر حیات انسان ها را رو به تکامل از نظر علم، و از نظر معرفت تغییر بدهند. چرا امثال چنین اشخاصی وجود ندارند؟ برای این که بشر فقط می گوید به من دست نزنید. به من فقط آفرین و بارک الله بگویید. با آفرین و بارک الله نمی شود. این {بشر} ضربه می خواهد، آن هم ضربه ملایم: چرا به خود نمی آیید، بعضی ها می گویند به ما نگویید چرا به خود نمی آیید؟
ابن سینا در یک جلسه - به گمانم در آن زمان چهارده ساله بوده است - یک عبارت عربی را غلط خواند. به او گفتند غلط نخوان! اگر بلد نیستی، نخوان! ابن سینا ضربه را خورد و در مدت دو سال، تمام قواعد عربی را خواند. تاریخ پر از این موارد است. آیا اگر می گفتند: جناب آقای حسین بن عبدالله بن سینا که مادر شما ستاره خانم است، خواهش می کنیم اگر امکان دارد، بروید و مقداری عربی بهتر بخوانید تا عبارت را خوب بخوانید، آیا او ابن سینا می شد؟ گفتند: تو عربی بلد نیستی، چرا می خوانی؟ اکنون معلوم می شود که افلاطون چه می گوید. می گوید: ولی شدت ملایم، شدتی که شخصیت را نشکند، از نظر روانی مجوز داشته باشید، شخص را تکان دهید. همه این ها می گویند همان قدر که برای تشکل وجدان، خنده و لبخند و بارک الله و آفرین لازم است، کمی هم باید به بشر گفت تکان بخور! مثلا به کسی می گویید این چه درسی است که تو خوانده ای؟ این {بازخواست } را باید ملایم گفت تا او احساس نکند که شما می خواهید او را بشکنید. تعدادی از جهش ها و دگرگونی های تاریخ، مربوط به این ضربه هاست. تکان خوردنی با شدت و با احساس ضربه. من نمی خواهم مثال بیشتر عرض کنم، چون بحث طولانی می شود. دگرگونی های در تاریخ به دلیل ضربه است. تشویق و آفرین به جای خود، اما باید به بشر گفت درست راه برو، این راه درست نیست (همان خوف و رجا). یک عبارت درست نیست به بشر بگویید تا به خود بیاید.
در مورد حکیم سنایی، این مطلب را شاید بارها عرض کرده ام. نوشته اند که او یک شاعر همه جایی و یک شاعر معمولی بود. یکی از سلاطین غزنوی عازم فتح هندوستان بود. به او گفتند که سلطان غزنوی قصد فتح هندوستان دارد، شما برای او قصیده ای بخوانید تا به شما جایزه بدهد. او هم قصیده ای بلند بالا ساخت و نزد سلطان آورد و او هم خیلی خوشش آمد و جایزه و خلعت بزرگی به او داد. سنایی جایزه و خلعت را به بغل گرفته و روبه خانه می رفت که صدای مجذوب لایخوار را شنید. مجذوب لایخوار که بود؟
می گویند در آن زمان، مثل بهلول دوران بنی عباس، عاقل دیوانه نما بود. {شعری در زبان آذری، می گوید}:
بوبیر یاقچی صفت دور - عاقل ال دیوانه بولسونر
این صفت خوبی است، عاقل باش ولی دیوانه ات بدانند.
خود این هم یک وقتی ممکن است باعث قدم هایی در جامعه شود. سنایی صدای مجذوب را می شنید، ولی خود او را نمی دید. آغوش حکیم سنایی هم از جایزه پر و هم چنین خوشحال بود. نگاه کرد تا ببیند صدای مجذوب لایخوار از کجا به گوشش می رسد. آمد و از شکاف دیوار نگاه کرد. آن جا تون حمام بود.
شاید جوان ترها ندانند: سابق بر این، خزینه های حمام را که می خواستند گرم کنند، مکانی بود که در آن مواد سوخت می ریختند و به آن، تون حمام می گفتند. سنایی دید که مجذوب لایخوار آن جا نشسته است و با تون تاب صحبت می کند. گوش فراداد و دید که می گوید: پیاله ای بیاور تا به کوری چشم آن ابراهیمک غزنوی که کار مسلمانان را نساخته، به فکر فتح هندوستان افتاده است، بنوشیم. پیاله ای دیگر بیاور، به کوری چشم سناییک غزنوی که عمر خود را تلف کرده است تا برای این طفیلی شعر بگوید. و اگر روز قیامت که آغاز ابدیت است بگویند، سنایی برای ابدیت چه ارمغان آورده ای؟ این کاغذ باطل شده را نشان خواهد داد. {با این ضربه }، سنایی حرکت کرد و رفت و عرفان نظری و عرفان عملی نیز به دنبال او. به علت همین قضیه، تا بدان جا پیش رفت که در رده اول شخصیت های عرفانی ما قرار گرفت. بعضی ها در این قضیه تحقیقاتی دارند که شبیه به چنین قضیه ای (چنین ضربه ای) سنایی را بلند کرد که ای سنایی چه کار می کنی؟ شعر را برای چه شخصی گفته ای؟ بسیار خوب، آقای سنایی! از نظر هنری، شعری واقعا عالی گفته ای و قریحه ای بسیار عالی داری. اما اشتباه کردی که این شعر را سرودی.
به خاطر دارم زمانی در دانشگاه اهواز، بزرگداشتی برای فارابی برگزار شده بود. یکی از اساتید که درباره فارابی صحبت می کرد، به سراغ ارسطو هم رفت، ولی افراط کرد و گفت: ارسطو چنین و چنان بود و... یک دانشجوی فضول نیز در آن جلسه حضور داشت - خدا از این دانشجوها زیاد کند - گفت مگر همین ارسطو نبود که بردگی را تجویز کرد؟ استاد گفت: درست است. سپس استاد قصد داشت این را درست کند و درست نمی شد. بعد عده ای از دانشجوها گفتند از شما خواهش می کنیم در این باره صحبتی بکنید. بلند شدم و گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. ارسطو بسیار مرد بزرگی است و واقعا به بشریت خدمت کرده، اما در قضیه بردگی اشتباه کرده، غلط فکر کرده و خطا رفته است، والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. با همدیگر هم نزاع نداریم. ارسطو نباشد که بالاتر از ارسطو باشد! سنایی در آن جا یکه خورد و جهش پیدا کرد، رفت و سنایی شد و چشم ها و ادبیات و عرفان ما نیز به دنبال او.
یکی از غربی ها می گوید، افلاطون کمی شدت به خرج داده است. افلاطونی که خیلی نرم حرکت می کرد، در این مورد شدت را تجویز کرده است که باید یک شدت مناسب شخصیت فرزندان به کار رود تا آن سه بذر (الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او) در دل های آنان کاشته، یا روییده شود. من هم در حاشیه آن مرد - که او هم شخصیت بزرگی است - اضافه کردم، چون جای جدی است. او (افلاطون) می گوید: اگر این سه عقیده در درون انسان کاشته نشود، زندگی او همیشه در مبارزه با خویشتن سپری خواهد شد، افلاطون حق دارد که شدت پیدا کرده است.
مقصود این که، ان شاءالله در نظر شریفتان باشد، برای آن کسانی که به جهت ضعف نفس، یا آلودگی های اخلاقی، سستی می ورزند و آن عقاید را فراموش می کنند و اجازه می دهند در درونشان محو شود، قانون باید به طور جدی از آنان جلوگیری نموده و بگوید نمی شود. چون واقعا اگر زمامداران و حکام بشری، سعادت انسان را بخواهند و پهلو به پهلوی حقوق جسمانی ما، حقوقی هم برای جان های ما در نظر بگیرند، مجبورند به مردم بگویند: بیایید در جلسات هفتگی یا ماهیانه بنشینید و با همدیگر به طور جدی بحث کنید. در غیر این صورت، این مسأله به شوخی تلقی می شود.
همین امروز با یکی از مغرب زمینی ها صحبت می کردیم، که حتی مقام علمی و اجتماعی داشت. او هم به این مسأله رسیده بود که بلی، بشر به فن آوری رسیده است، اما معلوم نیست که در قرن بیست و یکم به کجا خواهد رفت؟ یا باید مذهب را جدی بگیرید یا...
به نظر می رسد، آن فیلسوف غربی، درباره افلاطون افراط کرده است. به عقیده من، کمی حق به جانب افلاطون است. یعنی باید این قضیه را جدی گرفت تا به عنوان تزیین روانی ما تلقی نشود. افلاطون می گوید:
هر تربیتی که دینی نیست، ناقص و باطل است، و هر دولتی که شهروندان آن از این مسائل با اهمیت روی گردان شوند، در معرض نابودی است.
سخن خیلی بزرگی است، زیرا شما خواهید گفت: پس علت ادامه دولت ها در طول تاریخ چیست؟ بله، ولی به چه کسانی آقایی می کردند؟ یعنی اگر واقعا دولت ها، دولت های حقیقی بودند، انسان ها را تربیت می کردند و تربیت انسان ها را به عهده می گرفتند و نمی گفتند و از دیدگاه ما حقوق دانان مثلا فلان کشور، آن چه که ما می خواهیم این است که: انسان نباید مزاحم انسان نباشد، و فقط کلاه همدیگر را برندارند، و اگر هم از پست ترین و فاسدترین و افراد باشند، به ما مربوط نیست. این مطلب اگرچه خارج از کادر تخصصی حقوقی باشد، نباید این سخن را بگوییم، از من (متخصص) می شنوند، من نباید این حرف را بزنم. در بعضی از قوانین، این مطلب را تصریح کرده اند: اگرچه افرادی پست و فاسد باشند. این شخص(478) که یک حقوق دان بزرگ و دادستان دیوان یکی از بزرگ ترین کشورهای دنیاست، در مقدمه یک کتاب حقوقی چنین می نویسد:
به نظر یک نفر آمریکایی، اساسی ترین اختلافات میان قانون و مذهب است. در غرب، حتی کشورهایی که عقیده محکم به تفکیک مذهب از سیاست ندارند، سیستم قانونی را یک موضوع دنیوی می دانند که در آن مقتضیات زمان، نقش بزرگی را ایفا می کند...
مجالس مقننه برای وضع قانون و دادگاه ها برای اجرای آن به وجود آمده است. مجموع این تشکیلات برای جهانی است که با دولت سروکار دارند و مسؤول آن نیز دولت است، نه کلیسا و مذهب. از این رو، قانون ما در آمریکا برای تکالیف مذهبی، تکلیف معین نمی کند، بلکه در حقیقت هشیارانه آن ها را حذف می کند. قانون در آمریکا فقط تماس محدودی با اجرای وظایف اخلاقی دارد. در حقیقت، یک شخص آمریکایی در همان حال که ممکن است یک فرد مطیع قانون باشد، ممکن است به لحاظ اخلاقی، یک فرد پست و فاسد باشد.
ولی بر عکس آن، در قوانین اسلامی، سر چشمه وضع قانون، اراده خداست. اراده ای که به رسول او محمد (صلی الله علیه وآله) مکشوف و عیان شده است. این قانون و اراده الهی، تمام مؤمنین را جامعه واحدی می شناسند، اگرچه از قبایل و عشایر گوناگون تشکیل یافته و در مواضع و محل های دور و مجزا از یکدیگر واقع شده باشند.(479)
نظر او (دادستان دیوان) تقریبا شبیه به سکولاریسم می باشد که مطرح شده است.
افلاطون نیز می گوید:
اما حقیقت چنان نیست، که گاهی سیاستمداران عوام گمان می کنند که دین را به عنوان وسیله ای برای حکومت خود استخدام نمایند. نه! هرگز! زیرا دین برای هویت انسان ها، برای هویت جوامع و دولت ها مورد نیاز ضروری است. اگر متوجه باشند خیلی مهم است، بلکه دین، فوق نیازهای معمولی است.
احتیاج به دین، بیش از آن است که دین، فقط جوابی به نیازهای بشری باشد، و به عنوان عامل تنظیم زندگی تلقی گردد.(480)
حتی یکی از بزرگان ادبیات، شادروان ملک الشعراء بهار گفته است:
انبیا حرف حکیمانه زدند - از پی نظم جهان چانه زدند
این مرد (افلاطون) آن موقع متوجه این معنا بوده است. می گوید چنان نیست که دین فقط برای تنظیم زندگی اجتماع باشد، اگرچه از فواید دین هم این است که واقعا اگر خوب پیاده شود، یا اگر معتقدات دینی انسان ها بر مجرای منطق و عقل باشد، زندگی اجتماعی هم تنظیم می شود، ولی هدف نهایی دین، این نیست. به عنوان مثال؛
یک دفعه این است که می گوییم ما به چه علت در این جا جمع شده ایم؟ پاسخ این سؤال را می توانیم به دو صورت بیان کنیم:
1- این که بگوییم: این منزل چون در غرب تهران است، رو باز و خنک است، ما آمده ایم تا در هوای خنک بنشینیم.
2- این که بگوییم: آمده ایم تا با همدیگر بحث و گفت وگو کنیم، هر چند هوای خوبی هم در این حیاط احساس می کنیم. آن هوای خوب از فواید است، اما قصد و غرض ما بحث و گفتگوست. ببینید چه قدر این مرد (افلاطون) به دین اهمیت داده است. می گوید نظم اجتماعی یکی از فواید دین است و بسیار عالی است.
{این مطالب را} کاملا بگیرید و از آن استفاده کنید، زیرا دین یک پلیس داخلی در درون انسان ایجاد می کند و دیگر پلیس خارجی برایش هرگز ضرورت ندارد. البته برای اجتماع، وجود دین بسیار مهم است. اما ببینید خود آن نظم اجتماعی چه قدر مهم است که می گوید از فواید دین، همین نظم اجتماعی است.
همان طور که عرض کردم، مثل فایده این جا آمدن و نشستن است که مثلا یک چای خوب هم دادند، این هم فایده ای است، ولی غرض و هدف ما از این جا نشستن، بحث و گفتگوست. احتیاج به دین بیش از آن است که به عنوان عامل تنظیم زندگی تلقی گردد.
همان طور که دوست عزیزمان اشاره کرده است، حرف های ثابت، بسیار زیاد گفته شده است.
هم چنین دقت کنید که {نظرات افلاطون } چه قدر مشرفانه است. واقعا چه طور احساس می کرد که زمانی خواهند گفت: انبیا نوابغی بودند که برای نظم زندگی آمدند و مسائلی را مطرح کردند. می گوید نخیر، از فواید آن چه که {انبیا} مطرح کردند، یکی این بود که زندگی را تنظیم کنند. والا بحث انالله و اناالیه راجعون(481) همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم. مطرح است، که تو چیستی؟ و چگونه به شش سؤال که در قرون و اعصار باعث این مطالب شده است، پاسخ بدهی: من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ با کیستم؟ به کجا می روم؟ برای چه آمده بودم؟ اصلا بحث این است. ضمنا وقتی که در ابتدا فهمیدم من {انسان } کیستم و برای خودم هویتی احساس کردم، هویتی را هم که در هدف خلقت الهی است احساس می کنم و به این ترتیب، محال است که دیگر ظلم کنم. آیا وقتی بشر پاسخی برای من کیستم پیدا کرد، مگر امکان دارد دیگر ظلم و خیانت کند؟ چون نمی داند خودش کیست و دیگران را هم نمی داند که آن ها کیستند، ظلم می کند.
چرا این شعار و این پوستر که در طول تاریخ به گذرگاه تاریخ زده شد: محبت، محبت، محبت...، محبت بورزید، محبت چنین و چنان است، اثر نکرده است؟ زیرا؛ آیا من به خودم محبت ورزیده ام که به شما محبت بورزم؟ آیا من اصلا با خودم کار دارم که با شما کار داشته باشم؟ من کیستم که چنین کاری انجام دهم؟ وقتی می گوید از نظر دینی واقعا بدان من کیستم، اگر واقعا فهمیدی، دیگران را هم شناخته ای.
عبارت زیر از عزالدین نسفی در کتاب زبده الحقائق است که:
ای درویش، هر که می خواهد چیزها را چنان که چیزها است بداند، باید خود را چنان که هست بداند.
آیا من کیستم را یک مقدار رفتارشناسی(482) و سلوک جواب می دهد؟ آیا این جواب من است؟ جواب من کیستم که نوعی هستم، و در گروه من ابن ملجم مرادی هست، علی بن ابی طالب (علیه السلام) هست، ابراهیم خلیل (علیه السلام) است و فرعونها هستند. من از هویت آن گروه از شما سؤال می کنم. شما می گویید که بلی، بشر بر روی این انگیزه، واکنش نشان می دهد. ما منکر آن نیستیم، ولی هویت من در این دنیا بالاتر از این است.
اینک، بعد از این مطالب، وارد شناخت حسین شویم، که حسین برای بشریت چه کرده است؟ این غیر از این است که آبا و اجداد ما - خداوند ان شاءالله همه آنان را رحمت کند - به عنوان تعلیم و تربیت به ما گفته اند که حسین چنین بوده است. حالا شما با مسائل خیلی جدی روبه رو می شوید که یک قربانی مثل حسین را به خود دیده است. اکنون برای خودتان، احساس تکلیف خواهید کرد که بیاییم با تصویر معقول درباره حسین بن علی، این سرمایه بزرگ را به نسل آینده منتقل کنیم. این تصویر معقول، همان است که ما اکنون می خوانیم. دیدید که حسین به بشریت چه کرده است. آیا می بینید که حسین بن علی به شما چه کرده و چه قدمی درباره شما انسان ها برداشته است؟ به هر حال، احتیاج به دین، بیش از آن است که به عنوان عامل تنظیم زندگی تلقی گردد. البته با داشتن دو بعد ذاتی، می تواند برای تنظیم زندگی مفید باشد. افلاطون در ادامه می گوید:
هم اکنون قدمی پیش برمی داریم و یک مسأله بسیار مهم دیگر را هم مطرح می کنیم: دین در صورت های گوناگون تعقل انسانی، مترجم طبیعی خالص و عمیق ترین بیان کننده واقعیات است. (یعنی محرک تعقل برای دریافت واقعیات، خود دین است).
آن وقت چه قدر محدود فکر می کنند کسانی که می خواهند دین را رویاروی تعقل قرار دهند، زیرا چهره مطلب به کلی عوض می شود. دوباره عرض می کنم، دقت بفرمایید: دین در صورت های گوناگون تعقل انسانی، مترجم طبیعی خالص و عمیق ترین بیان کننده واقعیات است. یعنی دین، تعقل شما را صیقلی نموده، می گوید درست نگاه کن و دور خودت طواف نکن! اگر برای یک مطلب، 5/99 درصد دلیل داری، صددرصد ادعا نکن. اگر برای تفکر، صرف زمان لازم است، باز فکر کن و بیندیش. حواست جمع باشد.
اگر حقیقتی از راه عقل ناب ثابت شد، دقیقا آن را در نظر بگیر. این عقل حجت خداست. این حجیت را چه کسی به عقل داده است؟ والا اگر عقل را یک کمی جلوی میز محاکمه بکشیم و از او سؤال کنیم: چرا ما باید به حرف های تو گوش فرادهیم؟ اگر بگوید من خودم می گویم، می گوییم بسیار خوب، ممنون هستیم. خود تو عقل به ما گفته ای که تکرار دعوا، ادعا را ثابت نمی کند - مصادره به مطلوب است - درست مثل این که من بگویم این شی از آن من است و آن وقت، محاکم از من دلیل بخواهند و بگویند: دلیل شما چیست؟ می گویم:
برای این که مال من است. خنده آورترین استدلال این است. چون مصادره به مطلوب است و دور لازم می آید. اگر جناب عقل بگوید من خودم می گویم، {باز} تکیه گاه عقل، خود دین و احساسات عمیق انسان هاست. که باز اگر گاهی عقل نظری اشتباه کند، با این حال اگر ما بی غرض راه برویم و به اشتباه راه بیفتیم، صدمه به بشریت نمی زنیم، زیرا خواهیم گفت: ما این مطلب را در این شرایط و با این محدودیت ها در نظر آوردیم. بعد از من نگاه کنید و ببینید چه خبر است. مطلب زیر را دین می گوید:
هین بگو تا ناطقه جو می کند - تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخن نو آورد - لیک گفت سالکان یاری کند(483)
بلی، تا مغزت کار می کند بگو، زیرا هر زمان که بگذرد حقایقی آشکار خواهد شد. ما گذشتگان هم، چند آجر روی کاخ باعظمت علم بگذاریم، بعد بگوییم بیایید آیندگان، شما کار خودتان را انجام دهید.
تعقل ناب، تعقل صاف، نه با عصای دین، بلکه با تحریک دین حرکت می کند. دلیل: افلا تعقلون، افلا تتدبرون، افلا یتفکرون، که نه یک بار نه دو بار، بلکه چندین بار در قرآن تکرار شده است. مبادا خدای ناخواسته فکر کنید که دین یعنی تعبد و با تعقل مخالف است. اصلا دینی که تعقل را به عنوان حجیت نمی پذیرد، آن دین قابل قبول نیست. مجددا عبارت افلاطون را عرض می کنم: دین در صور گوناگون تعقل انسانی، مترجم طبیعی خالص و عمیق ترین بیان کننده واقعیات است. حالا می خواهد نتیجه بگیرد که انسان مقدس (همه حقایق الهی) مایه آرامش انسان ها می شود. البته در متن اصلی جملات مزبور، من کلمه آلهه را به عنوان حقایق الهی ترجمه کرده ام، زیرا کلمه آلهه در سخنان گذشتگان، به معنای موجودات مقدس است. انبیا را آلهه می گویند، یعنی تعبیر خدایان می کنند. یعنی موجوداتی که جنبه قداست دارند.
ابوریحان بیرونی در کتاب تحقیق ماللهند صریحا می گوید:
در یونان، هر حقیقتی که جنبه قداست دارد، آن را تعبیر به خدا می کنند.(484)
این یک اصطلاح و یک تعبیر است. من هم در فلسفه و علوم اجتماعی یونان دیدم که در خیلی موارد، تعبیر خدایان می کنند. به نظرتان نیاید که واقعا خداهای متعدد است، بلکه مقصود، موجودات مقدس است.
شما چرا به افلاطون، الهی می گویید؟ زیرا پدر مادرش - سولون - قانون گذار یونان بوده و یک وجهه قداستی داشته است. یک تعبیر خداگونه به او می دهند و می گویند: افلاطون الهی. دقت کنید، خیلی ها اشتباه می کنند. تعبیر خدایان این نیست، بلکه مقصود موجودات مقدس است. ایشان در این مورد می گوید که:
دین به ما حقایق مقدس و انسان های مقدس باقداست را نشان می دهد و ما با آن ها آرامش پیدا می کنیم.
آن ها خدا را به یاد ما می آورند و برای ما تجلی گاه های خدا می شوند.
ای لقای تو جواب هر سؤال - مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمان هرچه ما را در دل است - دست گیر هر که پایش در گل است(485)
{یعنی } فقط نگاهی به چهره نازنینت کنیم. این ها موجودات مقدسی هستند. قداست را از کره زمین منها نکنید، زیرا کار صحیحی نیست. بشر به یک آرامش هایی احتیاج دارد. بدین جهت می گوید:
ای لقای تو جواب هر سؤال - مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم - چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
از این نوع اساتید (انسان های مقدس) ما دیده ایم. هم چنین، اساتید ما نقل کرده اند که صدها نوع از آن ها را دیده اند. اگر کسانی ندیده اند، نباید منکر باشند. انسان موجودی بسیار عمیق تر از این هاست که ما فکر می کنیم. افلاطون می گوید: این موجودات (انسان های مقدس) مایه آرامش انسان ها می شوند. در دیدار عملا نشان می دهند.
آن اشخصاص - همان طور که در جلسات پیش عرض کردم - جملاتی به امام حسین (علیه السلام) گفتند. وقتی که امام حسین (علیه السلام) فرمود: دیگر شب است. تاریک شده، برخیزید و بروید، هر کس صحبتی کرد. یکی گفت: یا اباعبدالله، اگر زندگی ابدیت داشت، ما تو را رها نمی کردیم، چه رسد به این که دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم چند صباحی بیش نیست. بالاخره از این جا می رویم، ولی ما ابدیت را کجا رها کنیم؟ (گوینده این سخن) با دیدن یک انسان مقدس (امام حسین) برای زندگی این ارزش را قایل شده است. برادران من، شاید اگر این شخص صد جلد کتاب می خواند، به این جا نمی رسید، سعدی می گوید:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم - چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
خدا می داند پیش از آن که لب ها برای گفت وگو باز شود، انسان از چشم های انسان های بزرگ درس ها می خواند. از حرکات، از نشست و برخاست انسان های الهی، درس ها خوانده می شود. ایشان (افلاطون) روی این مسأله خیلی تکیه دارد، که انسان های با قداست، چون تکیه به خدا دارند و دادگری خدا برای آنان پذیرفته شده است، آن ها تکیه گاه هایی برای بشر هستند. و واقعا هم همین طور است. ما از این ها الحمدلله در چهره های پیامبران، ائمه (علیه السلام)، حکمای راستین و انسان های برازنده سراغ داریم، که در آن ردیف خیلی بالا، چهره حسین (علیه السلام) قرار دارد. ما هر ساعتی با این چهره رویاروی هستیم و اگر خدا لطف کند و خود ما هم برای سعادت خودمان قیمتی قابل شویم، می توانیم در طول سال از خود خواهی ها، خودکامگی ها، تهمت ها، افتراها، بداخلاقی ها، ادعاهای بی دلیل، تعدی به حقوق دیگران، توهین به دیگران و ارزان شمردن ارزش های بشری پرهیز کنیم. این چهره نازنین پسر فاطمه (علیها السلام)، به ما نشان می دهد که آن چه داریم چه قدر گران است.
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
هر که او ارزان خرد ارزان دهد - گوهری طفلی به قرص نان دهد(486)
چهره حسین بن علی، قیمت ارزش ها را به خوبی به ما نشان می دهد. زمانی در مشهد، به بعضی از دوستان، این مطلب را عرض کرده بودم. روزی با آقایان منبری ها - که خدا آن ها را حفظ کند - جمعا دور هم نشسته بودیم. آن ها بیتی خواندند، ولی به یاد ندارم که ابیات بعدی را نیز خواندند، یا فقط همین بیت بود. این بیت شعر خیلی در من تأثیر کرد:
ذکر یا حسین سنگ تیره را هم چو در تابنده می کند - آری ارکند بنده بندگی، کار آفریننده می کند
آری، شما بندگی کنید، بندگی آسان است. وقتی که بندگی کنید، احساس خواهید کرد که بر هستی حکومت دارید. دنباله اش هم این بیت را عرض می کنم:
چون ز خود رستی همه برهان شدی - چون که گفتی بنده ام سلطان شدی(487)
اگر گفتی سلطان شدم، بنده می شوی، آن هم بنده پست. اما حسین بن علی گفت: خدایا! من بنده تو هستم.
ترکت الخلق طرا فی هواکا - و ایتمت العیال لکی اراکا
و ان قطعتنی فی الحب اربا - لما حن الفؤاد الی سواکا
در راه عشق تو، همه خلق را ترک کردم و خانواده خود را یتیم کردم (خودم را کشتم) تا تو را ببینم. اگر در راه عشق مرا قطعه قطعه کنی، دل من به سوی دیگری میل نخواهد کرد.
منسوب به حلاج
بدون تردید، داستان حسین هنوز هم در دل های انسان ها می درخشد. بدون تردید، هر انسان پاک که از داستان حسین اطلاع پیدا کرده، ساخته شده است.
خداوندا! پروردگارا! این نعمت بزرگ را از دست ما مگیر. خداوندا! پروردگارا! تو را به خون مقدس حسین سوگند می دهیم، انسان های الهی را در جامعه ما زیاد بفرما. خدایا! ما را قدردان انسان های با قداست بفرما.
پروردگارا! ما را در این زندگانی که واقعا یک کتاب بزرگی است، به خواندن سطرهای ابواب و فصول این کتاب، موفق و مؤید بفرما.
آمین

برادری و برابری حسینی

یک مسأله بسیار اصلی از فروع و شاخه های مسأله ای که در جلسات گذشته مطرح کردیم و در طول تاریخ در جریان بوده است، سؤال سوم بسیار اساسی ما بود که گفتیم: در این دنیا با کیستم؟ و گفتیم که بشر شش سؤال اصلی دارد: من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ با کیستم؟ برای چه آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ به کجا می روم؟ یعنی از این دنیا باید یک چیزی بفهمم و بروم...
ترسم بروم عالم جان نادیده - بیرون روم از جهان، جهان نادیده
در عالم جان چون روم از عالم تن - در عالم تن، عالم جان نادیده
البته همیشه به مقدار قدرت و توانایی، مکلف هستیم، و باید بفهمیم به کجا آمده ایم و تمام تکالیف و وظایفی که از آن ها صحبت می شود، به مقدار قدرتی وابسته است که در آن جا مقدر است. از آن جهت نگران نباشید که ما می رویم و نمی فهمیم حقیقت این جهان و تمام اسراری که دانش ها به مقدار کمی از آن ها دست یافته، چه بوده است؟ حداقل به آن مقدار که بدانید این کارگاه، کارگاه عبثی نیست، ان شاءالله همین معلوم و همین علم را قطعا از شما می پذیرند. آن وقت، هر قدم که بتوانید جلو بروید و هر قدم به معلومات خود اضافه کنید، نورانیت و آرامش شما بیشتر می شود. پس در پاسخ به این که می گوییم: به کجا آمده ام؟ باید این دنیا را تا حدودی بشناسیم. این مسأله خیلی مهم است. معنای آن هم، این نیست که همه {انسان ها} فیلسوف یا دانشمند باشند، اما به یک مقدار باید بفهمیم که این آشیانه چند روزه ما چیست و چگونه می توانیم از آن بهره برداری کنیم.
شخصی دنیا را مذمت می کرد، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) شنید و فرمود: ایها الذامل الدنیا ای مذمت کننده دنیا، ساکت باش! چه کسی و چه چیزی را مذمت و توبیخ می کنی؟ آیا دنیا را با این درس هایی که به تو داده است، {مذمت می کنی }؟ دنیا را با این حالت وسیله ای که برای پیشرفت تو داشته است؟ دنیا را که سکوی پرواز تو بوده است؟ دنیایی که برای انبیا و اولیا و حکما معبد بوده است، مذمت می کنی؟ ما این جا زمین خشک نداریم و تمامش عبادتگاه است. این جا تجارتخانه بزرگی بود برای کسی که آن را شناخت. بعضی ها با تأسف و آه چنین می گویند: ای دنیا! این فلک! خوب بفرمایید فرمایش شما چیست؟ چرا می گویید ای دنیا؟ بگویید ای خودم! دیگر با دنیا چه کار دارید؟ همین دنیاست که اویس قرنی را ساخته است. معروف است که ایشان حتی پیغمبر (صلی الله علیه وآله) را ندیده بود، و مقامی باعظمت در اسلام پیدا کرده بود، فقط به جهت احساس این تکلیف که باید مادرش را نگهداری کند. چون مادرش نمی توانست بدون او باشد. این دنیا امثال اویس قرنی و مالک اشتر ساخته است. شاید بگوییم میلیون ها انسان، کم و بیش با درجات مختلف ساخته است. این جا رصدگاهی است برای کسی که چشم بینا برای نظاره بر بی نهایت دارد. علی (علیه السلام) فرمود: کجا را مذمت می کنی؟ جه می کنی؟ اصلا متوجه هستی یا نه؟ آن مرد ساکت شد.
گفتیم: به کجا آمده ام؟ با کیستم؟ این با کیستم، بزرگ ترین مشوق بر این است که تا وقتی در این دنیا هستی، برادرت را بشناس، انسان را بشناس. باز عرض می کنم به خاطر داشته باشید، در حدود امکان، در حدود مقدور و در حدود توانایی. پیش از این که بگویی:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
اگر می گفتی کیستم و درباره کیستم خودت فکر می کردی، هرگز نمی گفتی:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده پایانی
اگر درست درباره من کیستم فکر می کردید، هر لحظه احساس می کردید در پیشگاه خدا هستید و درون شما همیشه سرور داشت. همیشه شادمان بودید و با آن کیستم، چه قدر باعظمت و چه قدر با خنده رفتار می کردید، اگرچه درونتان پر از اندوه بود. نشان دادن چهره متبسم و چهره خندان، ثمره این شناخت است، اگر می شناختیم با کیستیم، احساس می کردیم که باید چهره خندان نشان بدهیم.
من همان جامم که گفت آن غمگسار - با دل خونین لب خندان بیار
با دل خونین لب خندان بیاور هم چو جام، اگر می فهمیدیم. پس سؤالات ما از این قرار است، من کیستم؟
با کیستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟... در این جلسه، ما درباره سؤال با کیستم صحبت داریم.
گاهی کار ما، افراط و تفریط و مبالغه است. درباره انسان ها گاهی حکم می کنیم که همه انسان ها درست و خوب هستند. {یا همه انسان ها }برادرند. برابرند و مساوی اند. این حکم افراط است. گاهی هم می گوییم:
انسان گرگ انسان است(488). هر کس هم که بر خلاف آن بگوید، یا ریاکاری می کند یا دروغ می گوید. شما در تاریخ علوم انسانی از این قضاوت ها زیاد دارید، درباره این که باید بفهمید با کیستید؟ یعنی درباره این انسان ها که چند صباحی با آنان خواهیم بود، کیستند، نظریات و عقاید بسیاری در این کتاب ها پر شده است. این مسأله اخیرا رواج پیدا کرده است که همه خوب هستند. به اصطلاح، همدیگر را تحمل کنند. هر فردی از افراد اگر با هر یک از پنج میلیارد و نیم نفوس روی زمین رویاروی شد، او را ببوسد و ببوید و بگوید ما با هم برادریم، مساوی هستیم. البته ان شاءالله چنین باد، ولی چنین نیست. آیا به عنوان یک آرزو می خواهید مطرح کنید که ما با انسان ها چنین باشیم؟ مقصد و هدف اعلای پیامبران هم همین بود. ولی آیا چنین است؟ آیا افراد بشر با همدیگر در این مسیر حرکت می کنند؟ آیا زندگی برای همه انسان ها یکسان معنا شده است؟ آیا در درون عده ای از این افراد انسانی، کوه آتشفشان خودخواهی حاضر نیست برای یک لحظه مقام خود، تمام بشر را یک جا نابود کند؟ آیا از این اشخاص نیستند؟ من کجا با این شخص برادرم؟ ما چه وقت با همدیگر برادر شدیم؟ اگر شما این قدر حسن ظن دارید که می گویید واقعا افراد بشر با شناخت کامل درباره همدیگر و با تعدیل خودخواهی ها با هم برادرند، این گفته اثبات می خواهد و اثباتش امکان ناپذیر است. شعر (البته شعر خیالی) که نمی خواهیم بگوییم. والا شعرهای سازنده و هنر شعری برای ما، فوق العاده کار انجام داده است. نمی خواهیم دل خوش کنیم به بنی آدم اعضای یک پیکرند.
ویکتور شربولیه می گوید:
از سال 1500 پیش از میلاد 1860 بعد از میلاد، در حدود هشت هزار پیمان برای تأمین صلح دائمی بسته شده، ولی به طور متوسط، هر کدام فقط دو سال دوام داشته است.(489)
پس کجاست این برادری و برابری که حداقل تعدش دو سال بیشتر طول نکشیده است؟
بسیار خوب، حالا می خواهیم ببینیم حسین با چه کسی برادر بود؟ حسین به چه کسی می تواند بگوید برادرم؟ آیا به یزید بگوید برادرم؟ آیا حسین به عبیدالله بن زیاد بگوید برادرم؟ آیا به آنان بگوید ما با هم برابریم، چون انسانیم؟ این فرمول برای بشر، صددرصد ضد واقعیت است. چه کسی با چه شخصی برادر است؟ یکی این طرف ایستاده که آن لشکریان مقابل، ضد او هستند. لشکریان حربن یزید ریاحی تشنه از راه رسیده اند، اما حسینی ها آب داشتند و مشک هایشان پر بود. در گرما این ها می توانستند آب را به آنان (به لشکریان حر) ندهند و ایستادگی کنند. یا آب ها را بریزید زمین و آن ها را از تشنگی بکشند، اما به آن ها آب دادند. این یک طرف قضیه است. طرف دیگر قضیه هم این است که آب ندهند تا طرف مقابل از تشنگی بمیرد. این چه نوع برادری است؟ این قدر شعر (شعر تخیلی) نگوییم و این قدر اسیر تخیلات نباشیم. البته خدای ناخواسته، اهانت به مقام والای شعر و شاعری نیست.
حتی علی بن طعان محاربی گفت: من دیر رسیدم و به شدت تشنه بودم. یکی از مشک ها را برداشتم تا از آن استفاده کنم. اما بلد نبودم. مشک را مدام می گرفتم به دهانم و آب از این طرف و آن طرف می ریخت.
دیدم خود حسین تماشا می کند. ابتدا فرمود: انخ الراویه سر مشک را این طور برگردان و بخور. بعد بلند شد و خودش کمک کرد. {در این مورد} تفاوت {انسان با انسان } بی نهایت است. بلی، باید کوشش کنیم که بشر را بالا بیاوریم. در آن بالا به هم می رسند. در آن بالا از برادر هم شدیدتر می شوند. در پایین برادری نداریم، زیرا در پایین همه اسیر خودخواهی و اسیر شهوات چند صباح خویش هستند. در پایین، فقط من مطرح است. اگر کسی گفت: با این که من در پایین هستم، ما هم برای من مطرح می شود، سخن او را شوخی می دانیم... آن هم خودش نوعی من است، که من از دیگران بیشتر راه رفته ام و من، ما را هم می دانم. لذا، این که بگوییم بشر با بشر برادر و برابر است، در صورتی است که و لقد کرمنای او صدمه نخورد.
و لقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا(490)
ما قطعا فرزندان آدم (علیه السلام) را اکرام نموده و آنان را در خشکی و دریا (برای کار و کوشش) قرار دادیم و از مواد پاکیزه به آنان روزی کردیم و آنان را بر عده فراوانی از آن چه خلق نمودیم برتری دادیم.
این زمینه کرامت، همان کرامت ذاتی است که ما در حقوق بشر روی آن تکیه داریم. یک درجه بالاتر:
ان اکرمکم عندالله اتقیکم(491)
در حقیقت، ارجمندترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست.
بالا بیایید و دست به دست هم بدهید، آن وقت لذت دارد. عادل با عادل برادر است. عادل به آن کس که عادل نیست، اگر لجاجتی ندارد و اگر ضد عدالت نیست، نخست به عنوان ترحم و دلسوزی به او می نگرد.
خدایا، چرا این انسان از عدالت محروم شده است؟
المستحل توسیط الحق مرحوم من وجه(492)
کسی که جایز می داند که حق را واسطه {وصول به غیر حق } قرار دهد، (هم) از جهتی مورد رحمت است.
واقعا جای دلسوزی است، اگر لجاجت نکند و طبق ولقد کرمنا، عادل هم نباشد.
اخیرا در سمیناری که با آقایان اتریشی بودیم، مقاله ای ارائه نمودم و آنان سؤالاتی مطرح کردند. یکی از آنان این سؤال را مطرح کرد که: به نظر شما اگر کسی عادل نباشد، نباید زندگی کند؟ در جواب گفتم: مثل این که به مقاله توجه نکردید، ما گفتیم حق حیات و حق کرامت متعلق به همه انسان هاست. انسان اگر فقط چهره ضد انسانی به خود نگیرد، از همه حقوق برخوردار است. ما این را می خواهیم بگوییم که بشر کوشش کند فقط به این کرامت ذاتی قناعت نکند. بالا بیایید و به کرامت اکتسابی و کرامت ارزشی هم برسد.
این اختیاری نیست. همان طور که شما کریم هستید و پیش خدا حیثیت دارید، آن انسان دیگر هم کرامت و حیثیت دارد. همه انسان ها از دیدگاه خلقت خداوندی شرافت دارند. این زمینه در همه وجود دارد.
انسان ها وقتی می توانند به همدیگر نگاه برادرانه بکنند که بالا بیایند. این احساس کند آن راستگوست، آن هم احساس کند این راستگوست. او احساس کند این خیرخواه است، این احساس کند که او هم به این اصل بزرگ عمل می کند که:
و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا...(493)
این که با کسی دشمنی دارید، شما را وادار به معصیت نکند که درباره اش عدالت نورزید، عدالت بورزید.
با این که با طرف مقابل خصومت دارد، ولی در حدود عادلانه حرکت می کند. آیا شما با توجه به این کرامت، به هم دل می دهید؟ آیا شما از اعماق قلب، خودتان را برادر این شخص می دانید، یا برادر کسی که برای یک دستمال می خواهد قیصریه را آتش بزند؟ این امری طبیعی است. تمام خطوط و وظایف نورانی انبیا، برادر کردن انسان ها در بالا بود. سطوح پایین، جایگاه وانگیزشگاه خصومت هاست. هیچ انسانی در بالا به روی انسان دیگر شمشیر نمی کشد. قطعا بدانید خصومت ها در پایین است. یعنی حداقل باید یکی از دو طرف در پایین باشد. یکی ممکن است بالا باشد، که این با او تصادم دارد.
شب تاسوعا، برای ابوالفضل (علیه السلام) امان نامه آوردند و گفتند شما با ما هستید، برادر ما و پسر خواهر ما و... هستید! کدام پسر خواهر؟ چه پسر خواهری؟ فقط در دو چشم داشتن شباهت داریم، ولی جوهر حیات ما دو نوع است. من چه طور می توانم بگویم با تو برادر و برابرم؟ لذا، گفت: لعنت خدا بر تو و امان تو. یعنی چه برادریم، برابریم؟ وقتی تو ضد حیات فکر می کنی و با زندگی من دشمنی داری و می خواهی تمام دنیا را فدای یک خواسته خود کنی، آن وقت ما در کجا به هم می رسیم؟ زیرا می گویی: چون من می خواهم، پس حق است. منطق را ببینید! چون من می خواهم. همین حرف را آن یکی هم دارد. در دل او هم چنین است که چون من می خواهم، پس حق است. آن وقت ما در کجا به هم می رسیم؟ در کجا با یکدیگر می توانیم دست بدهیم و با یکدیگر برادر و برابر باشیم؟ لذا، ما در مسأله حقوق بشر که از دیدگاه اسلام نوشتیم، گفتیم بیایید نخست اثبات کنیم که این دو برادرند، سپس بخواهیم در راه آن فداکاری و ایثار کنیم و...
در حقیقت، حسین بن علی بر مبنای برادری با انسان های آن روز بود که گفت: من نمی توانم با یزید بسازم، چون برادر دارم. بشر برادر من است. می فهمم بشریت چیست. پنج سال و نیم خلافت علی بن ابی طالب بر مبنای برادری انسان ها بود، که مجبور بود بگوید به حریم انسان ها خیانت نکنید. پنج سال و نیم تماما برای او گرفتاری و آشوب بود. این مرد - در ظاهر - یک روز راحت نتوانست نفس بکشد، زیرا قیمت انسان ها را می شناخت و واقعا خود را بردار انسان ها می دانست.
بنابراین، این مسأله حساس را در نظر بگیریم. گاهی احساسات، منطق ما را به هم می زند. همان طور که گاهی منطق خشک، احساسات ما را مختل می سازد. باید مراقب باشیم. احساس خام، در آن موقع تصعید شده و مستند به اساس است که از آن حالت خاص بالا برود. بلی، بشر است، اما ببینیم دیگران از دیدگاه او چه هستند؟
در همین سمینار که عرض کردم، یکی از سؤالاتی که مطرح شد این بود: ما آن قدر به حقوق افراد علاقمند و مقید هستیم، که حاضریم اگر آن شخصی که باید حقوق او را مراعات کنیم، هیچ انجام وظیفه و تکلیف نکند، باز ما حقوق او را مراعات می کنیم. ما لازم می دانیم حقوق او مراعات شود. در پاسخ گفتم:
یک نوع خلاف، عدم انجام وظیفه و تکلیف شخصی است. مثلا سرما خورده بود و نزد پزشک نرفت، یا عبادتی بود و آن را به جای نیاورد. اما اگر خلاف وظیفه و تکلیفی انجام داده که حق من بوده است، آیا به من ظلم نیست؟ آیا شما حقوق او را مراعات می کنید که با انجام ندادن تکلیفش، حق مرا نابود کرده است؟ آیا من مظلوم باشم؟ این چه عدالتی است؟ از این رو به دوستانم، مخصوصا به برادران جوانترم عرض می کنم:
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
خدا می داند وقتی این مرد (مولوی) این حقیقت را شهود کرده، چه حالی داشته است.
آیا وقتی کسی حق مرا پایمال کرده است، من حق او را رعایت کنم، و کسی هم نباشد که حق مرا از او بگیرد و ایفا کند؟ عبارت فرد سؤال کننده در سمینار این بود: ما به قدری لازم می دانیم ایفای حقوق افراد را، که حتی اگر خودش مخالف انجام وظایف و تکالیف باشد و وظایف و تکالیف خود را به جای نیاورد، ما حقوق او را رعایت می کنیم. اشکال من به این شخصی چنین بود - مجددا عرض می کنم - اگر کسی خلاف کند، یک دفعه خلاف این است که تکالیف شخصی خود را به جای نیاورده، که آن یک مسأله است، اما اگر خلاف و عدم تکالیف شخصی او این بود که حق مرا ضایع کرد، آن وقت شما می گویید آیا من به حق او وفا کنم؟ یا جامعه یا دولت و مقامات مربوطه، به حق او وفا کنند و حق مرا از او نگیرند؟ پس باید این را مشروط و مقید کنید.
به هر حال، مدار بحث ما بر این است که اخوت و برادری در پایین، بین آن انسان ها که در شهوات و مخصوصا در خودخواهی ها غوطه ورند، امکان پذیر نیست، بلکه دلخوشی است. آدم می خواهد کمی دل خوش زندگی کند، یا اظهار وجود و اظهار معلومات کند. سعدی علیه الرحمه گفته است:
بنی آدم اعضای یک پیکرند - که در آفرینش ز یک گوهرند
در آفرینش، استدلال یکی بودن، استدلال تمام نیست. این {استدلال }تمام تر است:
این همه عربده و مستی و ناسازی چیست - نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
همراه من باش تا برادر باشیم. وقتی تو با من همراه نیستی، اصلا همسفر و هم قافله نیستیم. همزادی فقط کفایت نمی کند. البته شعر سعدی بسیار خوب است، ولی ای کاش تا آن جا بیایند که چو عضوی به درد آورد را هم قبول کنند، ولو با یک استدلال ناتمام.
چو عضوی به درد آورد روزگار - دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی - نشاید که نامت نهند آدمی
جنبه شعری ابیات مذکور خیلی عالی است، ولی جنبه استدلال حقوقی اش خیلی قوی نیست. موقعی این برادری تکمیل می شود که بالا بیاییم و به همدیگر برسیم. لذا، در اصول کافی از امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل شده است که:
المؤمن أخو المؤمن کالجسد الواحد ان اشتکی شیئا منه وجد ألم ذالک فی سائر جسده و أرواحهما من روح واحده و ان روح المؤمن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها(494)
مؤمن، برادر مؤمن است مانند (اعضای) جسد واحد، اگر عضوی ناله کند، درد آن عضو را در سایر اعضای جسدش درمی یابد. و ارواح مؤمنان از یک روح هستند و روح مؤمن به روح خداوند، متصل تر است از اتصال شعاع خورشید به خورشید.
کسانی که از ایمان برخوردار شده اند، کسانی که به اکرمکم عندالله رسیده اند، آن ها با همدیگر اتحاد دارند و اعضای جسد واحدند. والا اگر این عنوان پیش نیاید، فقط همان زمینه وحدت و زمینه کرامت و زمینه برادری را دارند. لذا، ما مأموریم. فرض کنید در یک کشور دور دست که اصلا مسلمان هم نیستند، اما گرسنه اند. بر من واجب است که اگر قدرت دارم، بروم و آن ها را از گرسنگی نجات بدهم. یا جوانی از جوانان ما احتمال بدهد که اگر در فلان دانشکده پزشکی مشغول شود، می تواند داروی سرطان را کشف کند. انحصار این کشف فقط به کشور ما، هیچ دلیل شرعی ندارد. باید به هر کجا که بشریت احتیاج داشته باشد بفرستد، زیرا؛ و لقد کرمنا بنی آدم است. ولی این غیر از این است که اگر کسی به نان و داروی من محتاج است، یا حتی تعلیم و تربیت او بر من واجب است - اگرچه در ایدئولوژی با من یکی نیست و فقط یک انسان است - آیا او با مالک اشتر مساوی است؟ آیا او با سلمان فارسی و با اویس قرنی مساوی است؟
نخیر، چرا پرده پوشی کنیم؟
وقتی که پیرامون این مسائل فکر می شود، ان شاءالله اسیر احساسات ابتدایی نشویم. طوری صحبت کنیم که هم حقوق، هم فکر، هم فلسفه، هم روان شناسی و هم جامعه شناسی به ما کمک کند و تمام علوم انسانی بگویند که صحیح و راست می گویید. توجه فرمودید یا نه؟ و از این جهت است که ایستادگی حسین خیلی جدی است.
به ایشان گفتند: یا اباعبدالله، شما لطف کنید و به شام بروید، آن ها با شما قوم و خویشی دارند. دو طایفه بنی هاشم و امیه، با همدیگر پسر عمو هستید. برادران به شما ابراز علاقه خواهند کرد! یعنی چه برادران؟
کدام برادران؟ برادری حسین بن علی (علیه السلام) با انسان ها او را از یزید جدا کرده بود، زیرا با انسان ها برادر بود و نتوانست برادری یزید را بپذیرد. به همین جهت، این حادثه به همان حال جدی در تاریخ انجام وظیفه خواهد کرد. حادثه حسین، به یاد حسین بودن، درباره اش اندیشیدن، درباره اش گریستن، درباره اش سرور، یک سرور درونی توأم با اشک چشم داشتن، چنین پیامی دارد که: خدایا! با این حادثه و با این قضیه، وجود تو و ابدیت اثبات شد. شعر زیر را بارها عرض کرده ام:
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستی - گر نه این روز دراز دهر را فرداستی
چون در تاریخ، حادثه و چهره ای این قدر جدی دیده نمی شود. البته حرکت انبیا، حرکت خاتم الانبیا و سایر پیامبران (علیه السلام) به جای خود، اما این حادثه اثبات می کند که پشت پرده طبیعت، خبری هست که این مرد (امام حسین (علیه السلام) به این حادثه تن در داده است.
شب تاسوعاست و قطعا خداوند به شما توجه دارد. دعاهای خود را جدی در نظر بگیرید. خدایا! اگر می خواهی علم و مقامی به ما بدهی، نخست تحمل و ظرفیت آن را عنایت بفرما. گاهی ما خیلی کوچک می شویم. گاهی ما به جای این که نعمت خداوندی را برای بندگانش صرف کنیم، خدای ناخواسته همان نعمت، به جهت بی ظرفیتی به ضرر خودمان یا به ضرر جامعه خودمان باز می گردد. خدایا! تحمل ما را بیشتر بفرما. هر کس که یک امتیاز به دستش آمد یک رسالتی دارد، هر امتیازی امانتی است. بیایید در امانت خیانت نکنیم. حتی وقتی به شما امتیاز مدیریت داده شده است، تحمل آن مدیریت را داشته باشید و آن مدیریت را در راه خدا به کار ببرید. یک کسی معلم خوبی است، این معلمی، این قدرت تعلیم، واقعا برای او یک امانت است. حالا بشر چه وقت به این مسائل خواهد رسید که قدرت در هر شکل، امانت است! حتی می خواهم عرض کنم جمال، زیبایی که یک امتیاز اختیاری نیست، اگر آدمی ظرفیت و تحمل اداره آن را نداشته باشد، به قول بعضی ها؛ به یک خنجر دو لبه تبدیل می شود، که هم خودش را تکه تکه خواهد کرد و هم طرف مقابل را. این دعا خیلی برای ما ضروری است که: چه علم، چه ثروت، چه مقام، چه قدرت و چه قلم به هر شکل که باشد، خدا ظرفیت آن را به ما عطا کند. کسی قلمش خوب است، یا یک کسی ذوق شعری دارد، همه این ها اشکالی از قدرت است، زیرا می تواند تأثیر کند، ببینید آیا این شعر، وفا به امانت است؟
شاعری طبع روان می خواهد - نه معانی، نه بیان می خواهد
پس چه چیزی می خواهد؟ نه معانی می خواهد نه بیان، چند کلمه را پهلوی هم قرار بدهد، حالا به جامعه چه می گذرد؟ جامعه از آن چه چیزی برداشت می کند؟ هر چه می خواهد باشد، فقط طوری باشد که روان باشد! طبع روان می خواهد. نه معانی نه بیان می خواهد. این ها به ادبیات بسیار با عظمتی که ما داریم، خیانت بوده است.
خداوندا! پروردگارا! ما را با حقایق اسلامی بیشتر آشنا بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از درس های حسینی بهره مند بفرما.
خداوندا! پروردگارا! به جوانان ما که در مسیر علم و دانش هستند، ظرفیت بسیار وسیعی برای دریافت حقیقت عنایت بفرما.
از خدا همیشه بخواهیم: خداوندا! اگر به ما امتیازی لطف خواهی فرمود، اول بر ظرفیت ما بیفزا.
آمین

تشیع حسینی

قطعا دوستان به این نتیجه رسیده اند که هرچه حادثه بزرگ تر باشد، قابلیت آن برای بهره برداری های گوناگون بیشتر خواهد بود. در هنر هم، هر اثر هنری که می بینید، هر چه باشد، مضمون محدودی دارد که آن را نشان می دهد. فرض کنیم آن اثر هنری یک شعر است. به عنوان مثال:
نابرده رنج گنج میسر نمی شود - مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
مضمون شعر بسیار خوب است، اما مطلب معین است. یک بعد بیشتر نیست و آن این است که ای بشر!
اگر می خواهی به نتیجه برسی، باید کار انجام بدهی. یک قاعده، یک قانون، یک بعد معین در همین کلمات گنجانده شده و بسیار هم خوب و زیباست. اما یک دفعه هم می گویید:
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
این شعر ابعاد بیشتری دارد. بیشتر از یک قانون را بیان می کند که اگر می خواهید نتیجه بگیرید، باید زحمت بکشید، همین طور در هر زمینه، بسته به این است که محتوا چه باشد. ابعاد حادثه خونین نینوا، خیلی مختلف است. آیا می دانید چرا زیاد دنبال تحلیل این مسأله نرفته اند؟ البته خیلی تفسیرها، تحلیل ها و کارهای زیادی در این داستان انجام شده است، ولی یقین بدانید با نظر به عظمت و ابعادی که در این حادثه خونین وجود دارد، امکان داشت که ده ها و بلکه صدها برابر در مورد این جریان؛ تحلیل، کار، تفسیر و تحقیقات شود. این امر علل مختلفی دارد. یکی از علل این است که اگر هر کس بخواهد مخلصانه در این حادثه - البته نه برای معامله گری و خودنمایی که بگوید من محقق هستم - وارد شود، فورا باید سر خود را بالا بگیرد و بگوید: انا لله و انا الیه راجعون.(495) ما از آن خداییم و به سوی خدا باز می گردیم. هیچ راهی دیگر ندارد. یک نفر می خواهد وارد این بحث شود و بگوید: من هم محققم، که بله:
من هم شتر گم کرده ام - هر که آرد اجرتش آورده ام
منظور، معامله و سوداگری نیست. اگر کسی که نه تنها بشناسد جریان چه بوده است، بلکه بشناسد که ارزش های انسانی یعنی چه؟ بشناسد که حرمت جان های آدمیان یعنی چه؟ بفهمد که ظلم و عدالت چیست؟ حتی نه فقط این ارزش ها را بداند، بلکه هوای آن را هم داشته باشد و خودش هم یک سوز و گدازی داشته باشد، اگر وارد این جریان شود، هیچ جای تردید نیست که قطعا باید سر خود را بالا بگیرد.
آن وقت چه کسی است که به این زودی از خودخواهی صرف نظر نکند؟ چه کسی است که به نصف داستان، یا حتی به یک دهم داستان نینوا نرسیده، تکلیفش روشن نشود؟ اگر یک محقق، یک انسان مطالعه گر، یک انسان مطالعه کننده، یک انسان دقیق و هوشیار و خردمند به یک دهم حادثه برسد، تکلیفش روشن است.
به شرط این که فقط از آن جا شروع نکند که: حسین بن علی با عبدالله بن زبیر و با دیگری در مسجد نشسته بودند که نامه رسید. یا آن که، فرستاده رسید و گفت: شما را ولید می خواهد. داستان و حادثه را از جایی شروع کند که ریشه هایش جوانه زده، یا شروع به روییدن کرده است. از آن جا شروع کند و یک عده اصول و قواعد و حقایق هم درباره انسان بداند. نه این که همین طوری می خواهد مطالعه کند، مثل مطالعه درباره فرضا سقوط و اعتلای فلان تمدن یا فلان جنگ بین ایران و یونان، یا فلان حرکت از آن طرف رود جیحون به این طرف. باید درباره انسان اصولی (مطالبی) داشته باشد و بداند که قوام انسانیت انسان در گذرگاه تاریخ، با این ارزش ها بوده است و جدی ترین قربانیان را هم امثال آن ها داده اند! مابقی شوخی بوده است.
سپس درباره خود حسین و درباره بادها و توفان های خزانی که بر اسلام وزیدن گرفته بود، مطالعات خوبی داشته باشد. بعد از آن همه بهار و بعد از آن همه شکوفایی که داشت دنیا را فرا می گرفت، بادهای خزانی وزیدن گرفت، هم چنین، بداند که ایستادگی و قیام حسین در چنین موقعیتی، چه معنا می دهد. اگر بتواند وارد این جریانات و ریشه های آن بشود، یک دهم حادثه را نخوانده، تکلیف او روشن است. {او با درک داستان حسین }انسان می شود و در مجرای گردیدن تکاملی می افتد، و می گوید خدایا، آیا انسان چنین است؟ خدایا، آیا سرنوشت ما انسان ها به دست این انسان های مقدس و ملکوتی تشخیص داده می شود؟
{قطعا خواهد گفت:} ما هم حسینی شدیم. حسین را خواندن و حسینی نشدن محال است. از حسین اطلاع پیدا کردن و حسینی نشدن، یا حسینی شدن و حسین را شناختن و به اسلام اعتقاد جدی پیدا نکردن، امکان پذیر نیست.
این مسأله ای است که عالم اسلام با شمشیر زیاد کار نداشته است، مگر این که حالت دفاعی بوده است.
پس علل این همه گسترش چیست؟ گسترش اسلام بسیار پهناور بوده و با نظر به قوا و نیروهای فیزیکی {با دیگر قدرت ها}، قابل مقایسه نیست. این {گسترش } از کجاست؟ از حسین است. می خواهیم این مسأله را نخست در اسلام مطالعه کنیم، سپس در تشیع.
عده ای از متفکران و نویسندگان که می خواهند درباره پیشرفت اسلام تحلیلی به جای بیاورند، می گویند: شمشیر، اسلام را پیش برده است.
اولا - یعنی هزار اولا - این از آن اولاهاست که وقتی می گفتیم اولا، یعنی هزارمین آن. شمشیر به قلب راه ندارد. تاریخ میلیون ها شمشیر به خود دیده است. شمشیر {فقط} بدن را تکه تکه می کند. منطقه روح آدمیان و جان آدمیان، ممنوع تر از آن است که شمشیر به آن راه پیدا کند. ای مسلمانان، حال که شمشیر در دستان شماست، بفرمایید اویس قرنی، مالک اشتر، عمار یاسر، مقدادبن اسود و هزاران هزار انسان وارسته بسازید. یا خواجه نصیرالدین طوسی، ابن سینا و ابن رشد بسازید. شمشیر که الان در دست خیلی ها هست. شمشیری که اصلا قابل مقایسه با آن دو - سه شمشیر زنگ خورده {در صدر اسلام } نیست. چه شمشیری را می گویید؟ اولا در آن زمان، شمشیر در دست امپراتور ایران و روم بود. (این اولا از آن اولاهای مختصر است).
ثانیا؛ آیا شمشیر در دست مسلمانان ها بود، یا در دست مغول؟ وقتی مغول به کشورهای اسلامی تاخت و تاز کرد، چه کرد؟ بعد، خود همین مغول اسلام آورد و در تمدن اسلامی شرکت کرد. همان شمشیر نیز در دست او بود! بدین جهت به شما می گویم بدون فکر مسائل را قبول نکنید، مسائل عمیق تر از این حرف هاست. مطلب را بشنوید و مطالعه کنید، زیرا در این جا مسأله انسان مطرح است. در قضاوت هیچ وقت عجله نکنید. آیا شما می دانید که این مسأله را چه کسانی مطرح می کنند؟ تا حال شاید صدها نویسنده نوشته اند که اسلام با شمشیر پیش رفته است. حال، می بینید که چه قدر این سخن بی اساس بوده است.
قبضه شمشیر در دست چنگیز و هلاکوخان و آباقاخان و... بود، ولی همین مغول آمد و دید که انسان وجود دارد. در این مکتب (اسلام) بحث از انسان است. که حتی {مغول } آن را پذیرفت، و سپس در تمدن اسلامی، فعالیت و شرکت کرد.
ثالثا؛ کشور اندونزی چه قدر مسلمان دارد؟ حدود صد و پنجاه میلیون نفر. آیا یک نفر سرباز آن جا رفته است؟ مقلد نباشید، اگرچه گوینده هر کسی می خواهد باشد. این جا (مغز) باید به کار بیفتد و ببینید آیا این حرف درست است؟
کشور چین در حدود چهل یا شصت میلیون مسلمان دارد. حتی یک چاقوی مسلمانان به آن دیار نرفته است. فقط تجار و بازرگانان ایرانی برای تجارت به آن جا می رفتند و درباره اسلام صحبت می کردند.
اکثر نقاط هند و اکثر نقاط آفریقا که اسلام را پذیرفته اند، هیچ کدام از آن ها سرباز اسلام را ندیده اند. ما بیاییم در اصل حقیقت، خوب بحث کنیم. با ایده ای که من دارم، {مطلب را} آشتی بدهم بهتر از این است که قضیه را منحرف کنم. آشتی کنید. شمشیر یعنی چه؟
عین این جریان که در خود اسلام وجود داشت، درباره تشیع نیز وجود دارد. مطلب اصلا شمشیر نبود.
شمشیر به دل راه ندارد. تاریخ پر از شمشیرها و سرهای بریده است. تاریخ پر از اسلحه و قطعات سر و دست و بدن است. شمشیرها نمی توانند ایده بدهند و با روح کاری ندارند. حتی شمشیر تضادی با روح ایجاد می کند. اگر حرفی برای گفتن داشته باشید، دست به شمشیر بردن نمی خواهد. اگر واقعا مطلب داشته باشید، نوبت به مشت نمی رسد. به هر حال، این مسأله را در این مورد، مدنظر داشته باشید.
عباراتی از بعضی از دانشمندان دیدم که جالب بود. در تحقیقات مزبور که یکی از آن ها شخصی آلمانی است، نشان داده اند که:
کشته شدن حسین (علیه السلام) در روز دهم محرم سال شصت و یکم هجری، به شرحی که تا این جا گفته شد و دنباله آن خواهد آمد، از عوامل اصلی توسعه مذهب شیعه بوده است و قسمت اعظم تبلیغات آل بویه(496) بر مبنای چگونگی کشته شدن حسین و خویشاوندان و دوستانش استوار بوده است.
استاد دانشگاه روم راجع به اثر کشته شدن حسین در توسعه مذهب شیعه می گوید: سلاطین آل بویه تبلیغات خود را برای توسعه مذهب شیعه، بر اساس وقایع روز دهم محرم سال شصت و یک هجری قرار داده بودند. آن تبلیغات به قدری مؤثر بود که آن ها برای توسعه مذهب شیعه ضروری ندیدند که به اعمال زور مبادرت کنند.
{شیعیان } اصلا به قدرت احتیاج نداشتند، زیرا منطق داشتند. داستان {حسین } منطق دارد. تعبیر مذکور خیلی زیباست. البته نویسنده، این عبارت را ننوشته است، اما معنای این که می گوید احتیاج به زور نبود، این است که فقط می گفتند این جریان (حادثه حسین) چیست؟ جریان را تحلیل نموده و به یک نتیجه علمی و واقعی می رسیم و می بینیم که حق چه بوده است! همین کافی بود و احتیاج به اعمال قدرت نبود، به همین جهت، تعارض زیادی وجود داشت. متوکل دستور داد که قبر امام حسین (علیه السلام) را شخم کردند، بلکه مردم به آن جا نروند، که یا حسین، یا حسین بگویند، زیرا کار به دستشان می دا. این یا حسینها که به ظاهر چیزی نیست، نه شمشیر است، نه خنجر است، حتی یک سنگ هم نیست، ولی یا حسین است. یعنی یا حق! یا حسین! ای حقیقت! ای عدالت! تشیع با وجود این ها، احتیاجی به قدرت و زور نداشت. این است که گاهی می شنوید و می نویسند، که قدر این جریان را که هر سال شما را چنین ملکوتی تحریک می کند، بدانید. داستان حسین خیلی مهم است. شما اگر از این قضیه اطلاع داشته باشید و با یک نفر بی طرف صحبت کنید، می گوید: این آقا (حسین) هر که بود، حق بوده است. پشتیبان او، حق و حقیقت بوده است.
نویسنده آلمانی در ادامه چنین می گوید:
وقتی آل بویه که مذهب تشیع داشتند در شرق ایران به سلطنت رسیدند، اکثر سکنه ایران از سایر فرقه های اسلامی بودند و مذهب تشیع نداشتند. در قدیم رسم بر این بود که وقتی زمامداری به قدرت می رسید، در صدصد بر می آمد که با زور تمام پیروان خود را پیرو مذهب خویش بکند، و دیدیم که در دوره خلفای عباسی بر سر موضوع قدیم یا حادث بودن قرآن، چه ستم ها بر مردم رفت و هر خلیفه که عقیده داشت قرآن قدیم است، تمام کسانی را که عقیده به حادث بودن قرآن داشتند، به قتل می رساند.
در صورتی که در مورد تشیع که آل بویه با تکیه به این حادثه حرکت می کردند، هیچ گونه زور به کار نبردند و هیچ کس را با اجبار دعوت نکردند، گفتند که حادثه ای است و ما شما را با سلاح وجدان خودتان به مطالعه این داستان می فرستیم، که چیست و نتیجه بگیرید.
این نکته بسیار مهمی است که ان شاءالله جوانان ما و خانواده ها، برای شناخت حسین یک وقت خاص و معینی برای خودشان تعیین کنند. هر ماه، دو الی سه ساعت در خانواده ها به عنوان یک درس و به عنوان یک جلسه، یک تاریخ معتبر را خوب مطالعه کنند. {و همان طور که می دانید}، الحمدلله درباره حسین مطالب بسیاری نوشته شده است. اگر بخواهید از جنبه علمی تحلیلی بررسی کنید، کتاب سمو المعنی فی سموالذات تألیف عبدالله العلایلی را مطالعه کنید. اگر هم بخواهید فقط حادثه را ببینید، خیلی کتاب نوشته شده است. تحلیل های خوبی هم چون شهید آگاه داریم. اگر امکان داشته باشد، بهره برداری کنید. اگر هر دودمان و خانواده ای که شخص باسوادی دارد و این مسائل را ماهی یک بار تحلیل کند، خیلی مفید است.
ضمنا در پیرامون آن، مسائل اخلاقی را هم مطالعه بفرمایید، زیرا همیشه طراوت شما را حفظ خواهد کرد و ان شاءالله هرگز کهنگی و فرسودگی به شما راه پیدا نخواهد کرد.
تشابه پیشرفت تشیع با اسلام جای مطالعه دارد، چنان که احتیاج به زور و اعمال قدرت نداشت. از طرفی دیگر، زور و قدرت در دست چه کسی بود؟ زور در دست دو امپراتوری ایران و روم بود، در مقابل چند عرب که نه یک نظام (سیستم) نظامی، نه یک نظام (سیستم) حقوقی و نه یک نظام (سیستم) فرهنگی داشتند. به همین جهت، تاکنون تحلیل قانع کننده تاریخی فلسفی درباره پیشرفت سریع اسلام ارائه نداده اند. نمونه های این پیشرفت سریع را در تاریخ اسلام زیاد دیده ایم. حتی در یکی از تواریخ دارد که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) - پیش از بعثت - به منطقه طائف تشریف برده بودند. در آن جا، یکی از شیوخ قبایل صعصعه، این جوان (محمد) را دید.(497) در هر دوران، بعضی از اشخاص بادقت و هشیار وجود دارند. آن شیخ گفت: اگر آل عبدالمطلب، این جوان را به من بدهند، من تمام دنیا را می گیرم و به دست عرب (آل عبدالمطلب) می دهم. حال، او چه فهمیده بود؟ این شیخ چه طور هشیار بوده است و از کجا این حدس را زده بود؟ چنان که عطار نیشابوری درباره مولوی این حدس را زد. مولوی وقتی با پدرش شیخ محمدبن حسین بن احمد خطیب از بلخ آمدند، زمانی که از نیشابور عبور می کردند، به دیدن عطار رفتند. عطار به این پسر (مولوی) نگاه کرد. گویا در آن زمان، مولوی شش ساله بود. آن وقت به پدر مولوی گفت:
این فرزند را مراقبت کن، به زودی از این اثری به وجود می آید که عاشقان خدا را به هیجان می آورد و تا روز قیامت شعله ور می سازد.
آن شیخ قبیله صعصعه چرا گفته بود محمد (صلی الله علیه وآله) را به دست او بدهند؟ گوستاولوبون می گوید: این طور درست نیست که بگوییم اسلام با شمشیر پیش رفته بود. تاریخ نشان داده است اگر کسی با صمیمیت برخاست، با صمیمیت حرکت کرد، و حرفش هم مطابق منطق بود و خود نیز به آن ها ایمان داشت، همیشه اثر گذاشته است. تاریخ، سخن این شخص را تأیید می کند که ملحد نمی تواند خدمتگزار بشر باشد. برای پیش راندن و پیش بردن عامل گردیدن ها و تکامل انسان ها، خیلی اخلاص مورد نیاز است. البته گاهی می توان کار بزرگ انجام داد. مثال؛
یک نفر کار بسیار بزرگی انجام داده است. او دماوند را با بیل به روی قله هیمالیا منتقل کرده است. آن هم با بیل! بله، آن هم کار بزرگی است، ولی آیا این عمل در بردن گندم به یک مورچه کمک می کند؟ آیا یک قدم برای انسان می شود؟ خدمت به بشر، اخلاص و توجه به خدای بشر می خواهد. این مرد (حسین) توجه به خدای بشر داشت و با خدا مربوط بود. او صمیمی، خالص و کاملا با ایمان حرکت کرد و پیروز شد. این قضیه را هم عرض می کنم، چون بنا بود ما از حسین درس بگیریم. الحمدلله همه می دانید که جریان و قضایا چه بوده است:
ابوحفص دمشقی از سعیدبن عبدالعزیز نقل می کند که او می گوید: این قضیه از راه یمن رسیده است که هنگامی که هراکلیوس سپاهیان خود را برای جنگ با مسلمانان جمع کرد و مسلمانان از این جریان اطلاع پیدا کردند که سپاهیان هراکلیوس برای جنگ یرموک آماده شده اند، همه آن مالیاتی را که از اهالی حمص گرفته بودند، به خود آنان برگرداندند و گفتند: ما اکنون یاری و دفاع از شما را به عهده نمی گیریم، و شما به حال خود باشید و از خویشتن دفاع کنید، زیرا ما به وضع اضطراری خود مشغول هستیم.
مردم حمص گفتند: زمامداری و عدالت شما برای ما، بهتر از آن وضع سابق است که ما در زیر ظلم و شکنجه ظالمان به سر می بردیم، و ما سپاهیان هراکلیوس را به کمک فرمانده شما از شهر بیرون می رانیم. و یهود برخاست و گفت: سوگند به تورات، فرمانده سپاهیان هراکلیوس نمی تواند وارد شهر بشود، مگر این که ما نهایت تلاش خود را انجام بدهیم و مغلوب شویم.
مردم حمص، دروازه های شهر را بستند و هم چنین اهالی سایر شهرها چه نصاری و چه یهود که با مسلمین مصالحه کرده بودند، همین کار را کردند که اهل حمص کرده بودند و آنان گفتند: اگر روم و پیروان آنان بر مسلمانان پیروز شود، ما به همان وضع سابق خود بر می گردیم و اگر آنان پیروز نشوند، ما تا آخرین نفرمان (مادامی که یک نفر از ما باقی است) با وضعی که با مسلمانان داریم، ثابت نگاه خواهیم داشت.
هنگامی که خداوند کفار را شکست داد و مسلمین را پیروز ساخت، یهود و نصاری، دروازه های خود را به روی سپاهیان مسلمین گشودند و در حال خوشحالی پایکوبان و دست افشان به پیشواز مسلمانان رفتند و مالیات را پرداختند.(498)
بسیار خوب، آیا انسانی که در اسلام شناسی از این واقعه خبر ندارد، حق دارد اظهار نظر کند؟ آیا شما چنین حادثه ای را شنیده بودید؟ من این داستان را کتاب فتوح البلدان بلاذری که از معتبرترین کتب تاریخ است و غربی ها هم روی آن خیلی تکیه دارند، نقل می کنم. آیا می دانستید که اسلام چنین کاری را کرده است؟ اگر نمی دانستید، پس قضاوت نکنید که این دین فقط برای آخرت است و دین با زندگی دنیا کاری ندارد.
نفوذ در دل ها با شمشیر نمی شود، با چنین روشی می شود، می فهمند که این (اسلام) با آن ها سخن دارد.
لذا، گوستاولوبون می گوید:
... آن ها (مسلمانان) در شروع امر، با اقوامی سروکار پیدا نمودند که سالیان دراز تحت فشار مظالم حکام ستم پیشه واقع شده و به آن ها انواع و اقسام ظلم و ستم را روا می داشتند، این رعایای ستمدیده، حکومت این حکام جدید را با کمال رغبت تمکین می نمودند، زیرا که می دیدند نسبت به سابق، کمال امنیت و آزادی را دارند. طرز رفتار با این اقوام مغلوبه باید چه باشد، به طور خیلی واضح و روشنی معین شده بود و خلفای اسلام مخصوصا از نظر حسن سیاست، هیچ وقت در صدد این برنیامدند که مذهب را با سرنیزه اشاعه دهند، بلکه به عوض آن که در انتشار دیانت اعمال نفوذ کنند - چنان که ورد زبان هاست - صریحا اظهارنظر می کردند که تمام رسوم و عادات و مذهب اقوام مغلوبه را کاملا محترم خواهند شمرد و بعد در مقابل این آزادی که به آن ها می دادند، خراج خیلی کمی به عنوان جزیه از آن ها می گرفتند که مقدار آن نسبت به اجحافات حکام سابق، خیلی کم بوده است.
... عمال دولت اسلام، تا این حد به عهد خود محکم و ثابت و نسبت به آن مردمی که آنی از تحمیلات و مظالم مأمورین مرکزی آسوده نبودند، به قدری خوب رفتار کردند که مردم به رضا و رغبت، دین اسلام و زبان عرب را اختیار نمودند و من باز می نویسم که: امثال این گونه نتایج را هیچ وقت نمی توان به زور شمشیر حاصل نمود، و فاتحینی که پیش از عرب به مصر رفته اند، هرگز نتوانستند چنین موفقیتی حاصل کنند.
در فتوحات عرب یک نکته است که در کشورستانان بعد، آن نکته یافت نمی شود. ملاحظه کنید اقوام دیگری مثل بربرها (که روم را فتح نمودند) یا ترک و غیره، به مقصد جهانگیری قیام نموده، فتوحات نمایانی هم کردند، لیکن نتوانستند تمدنی تأسیس کنند، بلکه بیشتر همشان این بود که از اموال قوم مغلوب هرقدر بتوانند بهره ببرند، بر خلاف فاتحین اسلام که در قلیل مدتی شالوده تمدن جدیدی ریخته و قسمت اعظم اقوام ممالک مفتوحه را مهیا کردند که تمام اجزای این تمدن جدید، حتی مذهب و زبان آنان را اختیار کنند.(499)
این که ما می گوییم، گاهی آقایان محققین می گویند که واقعا آن منطقی که اسلام را امروز نگه داشته، سرگذشت حسین بن علی (علیه السلام) است، و روی این حساب، احتیاجی هم به شمشیر نداشت، مبالغه نیست. فقط کلمات حسین راه {اسلام را} باز نموده و معنا می کرد. احساسات در این جا همان مقدار برای انسان کارگشای حقیقت است که منطق و عقل. همان مقدار عقل در این حادثه به یاری شما می آید، که احساسات.
بنابراین، ان شاءالله کوشش کنیم که این جریان محفوظ بماند. همان طور که {گذشتگان } تا حال حفظ کرده اند. به خاطر دارم که در ایام نوجوانی، برای اقامه عزا به دامنه کوه ها می رفتیم و با چه صفا و اخلاصی، حسین حسین می گفتیم.
به هر حال، از این که خداوند این لطف را بر ما عنایت فرموده و برای مکتب ما، حسین بن علی را بزرگ ترین پشتوانه قرار داده است، همیشه شکرگزار هستیم.
پروردگارا! درود بی نهایت بر جان و روان حسین و اولاد حسین و اصحاب حسین بفرست و ما را قدردان این نعمت عظما بفرما. خدایا! پروردگارا! اصول زندگی صحیح را به ما تعلیم فرما. یعنی تعلیم فرموده ای، خدایا تعلیم داده ای، اسلام چیست؟ همین اصول زندگی است، ما را برای عمل به یک زندگی صحیح، تحریک و تشویق بفرما. پروردگارا! خداوندا! با گرفتن دامن حسین، ما به سوی این مسائل کشیده شدیم. از فلسفه زندگی کمی صحبت شد. با خود حسین هم تا حدودی آشنا شدیم. پروردگارا! این عامل تکامل را از دست ما مگیر.
جوانان عزیز ما را در این راه، ثابت قدم بفرما. این چند روز (در ایام محرم) ما می دیدیم و کنار این دسته های عزاداری که با ماشین حرکت می کردیم، در آفتاب سوزان، این جوان ها عرق می ریختند. بعضی اشخاص پیر که شاید اگر در خانه خود باشند، دو دقیقه در حیاط نتوانند بنشینند، ولی عرق می ریختند و با چه وضعی زیر آفتاب گرم و با چه اخلاصی به امام حسین (علیه السلام) عشق می ورزیدند. خدایا! پروردگارا! تو را قسم می دهم به اخلاص جوانان و پیران ما، این اخلاص را ره توشه ما قرار بده. خدایا! تو را قسم می دهیم به عظمت و جلالت، به کسانی که به هر شکلی در تنظیم این کارها، و در تنظیم این فوق دانشگاه و مدرسه زندگی کوشش کردند، اجر جزیل عنایت بفرما.
آمین