امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

علامه محمدتقی جعفری

هیهات مناالذله

مسلم است که اهمیت یک حقیقت را می توان از دو چیز شناخت. به عبارت دیگر: از دو مؤلفه می توان دریافت که این حقیقت دارای اهمیت، در چه درجه و ارزش و مرتبه ای است؟
1- ذات خود آن حقیقت است. وقتی که آدم واقعا به ذات نور بیندیشد، می گوید: نور یک چیز بسیار با ارزش است. ما به وسیله نور، اجسام، پدیده ها، رنگ ها و همدیگر را می بینیم. یعنی توجه شما به خود نور و به ذات نور، برای شما اثبات می کند که این نور دارای اهمیت است.
2- نظر به مختصات، لوازم و سایر پدیده هایی که از آن شی بروز می کند، که حیات و زندگی از آن هاست. چون حقیقت زندگی آن چنان که هست، بر ما مجهول است. مجهول به این معنا، نه این که دانش و دانستنی ها درباره زندگی نداریم. ما خیلی دانستنی داریم. ولی زندگی بالاتر از این دانستنی های ماست. چه کوچک فکر می کنند کسانی که با معلومات محدود درباره انسان، داوری ها به راه انداخته و از خود هم راضی هستند و گمان می کنند برای بشر سخنی می گویند. با این معلومات محدود، ما نمی توانیم حقیقت حیات را درک کنیم و بفهمیم حیات چیست. شعر زیر به یک معنا اشاره به مطلب دارد:
الذی حارت البریه فیه - حیوان مستحدث من جماد
چیزی که مردم درباره آن در حیرت فرو رفته اند، زندگی است که از جماد ایجاد می گردد.
ابوالعلاء معری
آن چه که باعث حیرت تمام انسان هاست، این است که زندگی از کدام پل عبور می کند؟ که از این جماد بر می آید و این طور جلوه پیدا می کند. این مطلب، همه را حیران گذاشته است. البته خوش باوری ها همه جا وجود دارد. مخصوصا با یک مقدار مطالب محدود - که مقداری هم خوشایند، یا یک مقدار جذابیت هم داشته باشد - درک و جویندگی آدمی درباره آن حقیقت، به سرعت به پایان می رسد. در صورتی که آن حقیقت، هیچ چهره ای از خود نشان نداده است.
البته درباره معنا و حقیقت زندگی از نظر بیولوژی، از نظر فیزیولوژی، از نظر خود طبیعت این حیات، از نظر آغاز وجودش در این کره خاکی و از نظر لوازمی که از خود بروز داده، خیلی سخن ها گفته شده است.
ما نمی توانیم تلاشی را که بشر انجام داده است، نادیده بگیریم. اما...، یک امای کوچک در این جا مطرح است: ما زندگی را به عنوان یک پدیده و یک حقیقت برای خودمان مطرح می کنیم و کاری با این نداریم که این حقیقت چه دارد، چه می تواند داشته باشد و چه امکانی را این زندگی دارد. متأسفانه غالبا در تاریخ، فقط یک بعد از آن حرکت می کند تا به انسان بگویند: چه بودی؟ می گوید این بودم و خداحافظ! جای تأسف است و با مشاهده این معنا، چگونه عده ای از این معلومات محدود رضایت دارند!
به هر حال، این مطالب برای درک این حقیقت کافی نیست. البته عمرها کوتاه، وقت ها و فرصت ها کم، حوصله ها کم، و مکتب خم رنگرزی هم که بسیار رایج است. یا شخصی رساله ای {درباره این موضوع } بنویسد و کار را تمام شده تلقی کند. یا فوق لیسانس و دکترای خود را اخذ نموده و پی کار خود برود. یا اگر درباره حیات تحقیق کند، چند مطلب به دست بیاورد و به عنوان کشفیات تازه مطرح کند. اما حقیقت حیات و زندگی چیست؟ درباره این که {حقیقت زندگی } چیست که یک دفعه از همه آن چه در این جهان با آن مربوط است، تفکیک و جدا شده، می توان بحث کرد. مثالی عرض می کنم که بحث ما مشکل نباشد:
یک برگ از درخت را قیچی نموده و به آزمایشگاه می بریم. حال، می توانیم درباره این برگ بریده از شاخه، تحقیقات، آزمایش ها و تجاربی داشته باشیم و معلوماتی به دست بیاوریم. این یک علم است.
علم دیگر، این است که برگ را طوری دیگر بشناسیم. آن برگی که متصل است به شاخه ای، که متصل است به ساقه ای، که متصل است به ریشه ای، که متصل است به مواد غذایی زمینی، که متصل است به منظومه شمسی، که متصل به کهکشان ماست، که متصل به کیهان بزرگ است. این {دو علم درباره برگ } دو مسأله و دو شناخت است. البته نمی خواهیم بگوییم فقط این معرفت دوم باید در نظر ما باشد. هرگز برای بشریت چنین پیشنهادی نداریم که: دست نگهدار و برگ را نشناس، مگر موقعی که به تمام این کیهان بزرگ با این میلیاردها کهکشان مشرف شوی تا بفهمی این برگ به کجاها پیوسته و وابسته است، سپس اظهارنظر کن!
ما چنین سخنی نمی گوییم. اما تو بشر، که می دانی یک جزء در این هستی، به تمام معنا به تمام هستی مربوط است، ادعای علم مطلق نکن و کار خود را انجام بده. مسأله ما این است. نه این که می خواهیم بگوییم شناختن یک برگ، یا شناختن یک دانه شن، یا شناختن آب، باید با فارغ التحصیلی ما از شناخت کیهان بزرگ انجام بگیرد، بعد بگوییم ما فهمیدیم که آب چیست و این برگ یعنی چه. نخیر، این را نمی گوییم. اما حق داریم با تمام قاطعیت بگوییم: تو (بشر) که در مقابل حقیقتی قرار گرفته ای که وابسته و پیوسته به همه هستی است، حق نداری به طور مطلق بگویی چنین است. یک کلمه نسبی، یا یک کلمه با نظر به این که به ادعای خود اضافه کنید. مخصوصا با توجه به این که برای شناخت حقیقت، باید کل هستی مطرح شود.
منتها، ما مجبور و ملزم نیستیم، و شاید هم نمی توانیم برای شناخت حقیقت یک چیز معین و محدود، همه هستی را بشناسیم. ولی خود این نشان می دهد که ما در شناخت اشیا و حقایق، نمی توانیم ادعای مطلق بکنیم. حال، اگر ما درباره حیات از نظر ارزش ها مستقیما نتوانستیم به حقیقت حیات نفوذ کنیم، اما حق داریم بپرسیم آیا این آثاری که حیات از خود در سرتاسر تاریخ نشان داده است، می تواند زندگی را برای شما بسازد یا نه؟ یعنی با ملاحظه گسترش این همه دانش ها، آیا می فهمید که حیات، چیز بسیار بااهمیتی است؟ قطعا پاسخ مثبت است. اگرچه نمی دانیم حقیقت حیات چیست و مجبور هم نیستیم که بدانیم.
به عنوان مثال؛ در بیابان، یا مکانی می رویم. موجود، یا چیزی پیدا می کنیم و نمی فهمیم حقیقت آن چیست. همین طور که حرکت می کنیم، یک وقت نگاه می کنیم و می بینیم که عکس ما را نشان داد. این جسم صیقلی و صاف است. یا یک حالت شیشه ای و آیینه ای دارد و صورت ما را نشان می دهد. یادداشت می کنیم که چیزی را پیدا کرده ایم، که دارای این خاصیت است و صورت را نشان می دهد. حالا حقیقت آن چیست؟ کاری با آن نداریم. سپس سنگی بر آن می کوبیم و می بینیم که مقاومت نشان داد. می گوییم این چیست که حقیقت آن را نمی فهمیم، اما در مقابل ضربه سنگ خیلی مقاوم است؟ بسیار خوب، دو امر معلوم و دو دانش خوب درباره چیزی که حقیقت آن را نمی دانیم، به دست ما آمده است. آن را در آب می اندازیم، محلول نمی شود. می گوییم سومین علم ما درباره این چیزی که مجهول است، عبارت از این است که در مقابل آب هم مقاومت دارد و محلول نمی شود و... همین طور پیش می رویم. از الطاف خداوندی بر بشر این است که شناخت به این شکل رسمیت دارد. شاید هم اکثریت شناخت های بشر همین طور است که نمی تواند به حقیقت اشیا نفوذ کند. لذا، از خواص آن ها بحث می کند. بیایید درباره حیات این مسأله را مطرح کنیم: ما قدرت نفوذ به حقیقت حیات را نداریم، آن هم از جهاتی که به تعداد یک، دو، سه مورد نیست، بلکه بیشتر است. یا از جهاتی ما می توانیم استدلال کنیم که حقیقت حیات برای ما آن چنان که هست، روشن نخواهد شد. ادعا هم زیاد است. البته بگذارید ادعا بشود، چه اشکالی دارد؟ به اصطلاح می گویند: نه استخوانی دارد تا در گلو گیر کند و نه گمرک می خواهد. حقیقت مطلب این است که معلومات ما در این باره (حقیقت حیات) ناقص است. حتی شما کتاب آن شخصی را مطالعه کنید که صد در صد عینکش علمی است:
فقط با شناخت مسیر تکامل زندگی است که ما نه فقط جوهر حیات را می فهمیم، بلکه به هفت میلیون سؤال که درباره زندگی در مقابل ما قرار گرفته است، می توانیم جواب بدهیم.(447)
هفت میلیون سؤال! خیلی کم است! و اگر در مقابل کودک بگذارید قهر می کند. هفت میلیون سؤال درباره این نفس که شما می کشید. {هفت میلیون سؤال } درباره این احساس که شما می کنید. درباره این که می خواهید و به طرف خواسته خود حرکت می کنید. بنده نیز در این مورد نوشتم: با توجه به این که چرا ماده رو به تکامل آمده و به زندگی رسیده و زندگی این مسیر را انتخاب کرده است، تعداد سؤالات ما می شود هفت میلیون و یک. سپس در صفحات بعدی نوشته است که این قضیه تکامل هم دقیقا جوابگو نیست. اگر دانشجو هستید، به کتاب حیات، طبیعت و منشأ تکامل آن، مراجعه کنید. در صفحه 299، صریحا می گوید:
آن {تکامل } هم تفسیر کننده نیست.
پس ما با حقیقتی روبه رو هستیم که پیرامون آن، هفت میلیون سؤال وجود دارد. منتها، آثار و عظمت های آن را ما احساس می کنیم. یک ابوذر غفاری، از نظر صدق و صفا، مساوی با تاریخ است. پس در زندگی، این را می توان یافت که انسان از مسیر صدق و صفا، بسیار بسیار اوج می گیرد. این همه دانش ها که گسترش یافته، نتیجه این زندگی است. این همه فداکاری ها در راه عدالت و آزادی مسؤولانه، این همه جانبازی ها در راه دفاع از شرف انسانی، اثبات می کند که این حیات هرچه هست، هفت میلیون سؤال دارد و من نمی فهمم. مانعی نیست. هرچه که این هفت میلیون سؤال دارد، یکی این حقیقت است که انسان می تواند در دفاع از شرف حیات، میلیون ها فداکاری کند.
زمانی در پاسخ به نامه یکی از متفکران خارجی نوشتم: این آفتابی که ما با آن روبه رو هستیم، همان مقدار قربانی را که در دفاع از جان به خاک و خون افتاده اند، تماشا کرده است، به همان مقدار نیز اگر بیشتر نباشد، قربانیان دفاع از شرف و کرامت را دیده است.
بسیار خوب، این هم یکی از معلومات ما، که فهمیدیم حیات هر چه که هست، دفاع از ارزش و شخصیت آن به قدری است که می تواند این همه قربانی بگیرد. امشب شعار شما چیست که در این مکان نشسته اید؟ هیهات مناالذله. آیا معلوم شد جمله امام حسین (علیه السلام) یعنی چه؟ {آیا معلوم شد} هیهات مناالذله چه چیزی را اثبات می کند و اشاره به کدامین استعداد باعظمت انسان ها دارد؟
... قد ر کزنی بین اثنتین السله و الذله و هیهات مناالذله(448)
... {یزید} مرا میان شمشیر و پستی و خواری قرار داده است، ولی هیهات، (محال است) برای ما تسلیم به ذلت و خواری.
ما با زندگی، از راه خواص و آثار آن آشنا می شویم. حیات این خاصیت را دارد، که انسان با یک جهش روحی، اوج می گیرد. به عنوان فهرست، فضیل بن عیاض یا حکیم سنایی و امثال آنان، با یک جهش روحی و با یک جهش لحظه ای، از منهای بی نهایت تا به اضافه بی نهایت اوج می گیرند. این مطالب را هم بنویسید که این انسان است. {بنویسید} حیات چنین است و ما درباره حیات، داستان حسین را داریم. برای شناخت حقیقت و عظمت حیات، می توانیم یک قربانی به نام حسین بن علی ارائه کنیم. درباره عظمت و ارزش انسان ها، بیش از هزاران مجلد کتاب وجود دارد. چون مسلما، چه مورخان داخلی و چه مورخان خارجی، ذکر کرده اند که: حادثه ای به این سختی، به این عظمت، و با این مقاومت بسیار با کرامت و با شرف و با عزت و با افتخار، در تاریخ دیده نشده است.
پس ما می توانیم از راه حسین بن علی به شناخت زندگی برسیم و آن را پوچ گمان نکنیم. آرام آرام با ارزش حیاتی که در دست داریم و هر سال آن را داشته ایم و خواهیم داشت، آشنا شویم که این زندگی، یک قربانی مثل حسین بن علی داشته است. البته نه آن زندگی که بعضی از جوامع دنیا پیش بینی نموده و از آن دفاع می کنند که: فقط بخورید و بخوابید و لذت ببرید، زیرا مرگ نزدیک است. کیست آن خردمند آگاه که چنین سخنی را بپذیرد؟ آیا با این همه عظمت که حیات از خود نشان داده است، شما می خواهید بگویید این حیات ارزش ندارد؟ این زندگانی، ابراهیم خلیل (علیه السلام) ، موسی بن عمران (علیه السلام) و امثال اینان به خود دیده است. آن زندگانی که با یک کلمه خدایی و با دم عیسی بن مریم (علیه السلام)، مرده را زنده کرده است. آن حیات و زندگانی که پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) در میان یک عده معدود انسان بی حقوق، بی فرهنگ، بی اقتصاد، بی نظام، بی سیاست، با یک مقدار ادبیاتی(449) که ما معنای مهمی در آن نمی بینیم، سپری کرده است.
او در میان چنین مردمی بلند شد و این اصل جاودانی را برای بشر بیان فرمود:
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم(450)
خداوند، حال (وضع) قومی را تغییر نمی دهد، تا آن که وضع خود را تغییر دهند.
پس بیاییم این موارد را بررسی کنیم. آن وقت می فهمیم که دفاع کننده اش چه عظمتی دارد. والا اگر بشر به آن ترتیب بنشیند و صحبت کند و از حیات و از زندگی، شبح و دورنمایی که آن هم به الگوهای خودش تصور کرده است، تماشا کند، هرگز با شخصیت های احیا کننده بشریت آشنا نخواهد شد. نخواهد فهمید که حسین کیست که این طور و به این جدیت ایستادگی کرده است، که اگر هدف او جدی نبود، بشر چنین چهره جدی را در تاریخ نمی دید. هدف باید خیلی جدی و باعظمت باشد {تا بشر بتواند چنین چهره جدی در تاریخ ببیند}.
مطلب بعدی که باید مورد بحث قرار بدهیم، این است که حیات چه زمانی می تواند چهره جدی داشته باشد؟ می خواهیم بدانیم که حسین بن علی (علیه السلام) برای دفاع از شرف انسان ها و برای دفاع از حیات شایسته زندگی(451)، چرا باید این همه مقاومت کند و به این شدت کار انجام بدهد؟ از آن زمان چند سال می گذرد؟
1400 سال، کمی کمتر. هر روز در دنیا کتاب های جدیدتری نوشته می شود، هر روز حرکات عالی تری انجام می گیرد و هر روز هم این حماسه تازه تر می شود و تازه تر هم خواهد شد. می خواهیم {علت } این مطلب را بفهمیم. هر کسی که با این مسأله روبه رو است، جوابی پیدا نخواهد کرد، مگر این که بداند امروز، فردایی در پیش دارد. این سؤال بدون توجه به فردا جوابی نخواهد داشت، و آن فردا در زندگی امروزی ما باید مؤثر باشد. والا این که قیامتی هست، و اگر توانستید نمازی بخوانید و روزه ای بگیرید، که معاد از آن شماست، اما به انسان ها چه می گذرد و انسان ها در چه حالی هستند، آیا من می توانم در برداشتن دردهایی شرکت کنم؟ آیا من در جهالت غوطه ور نیستم؟ آیا خودخواهی، دود از دودمان من درنیاورده و من قربانی زبون خودخواهی نیستم؟ آیا زانوهای من در مقابل خودخواهی ساقط نشده و به زمین نیفتاده است؟ بنابراین، تمام حواس ما باید جمع باشد. در این باره فکر کنیم که فقط مسأله این نیست که یک تسبیح به دستتان بگیرید و {فقط ذکر} سبحان الله سبحان الله بگویید. پس من (انسان) چه کاره ام؟
حق و حقوق من و انسان های دیگر چه طور می شود؟ آیا واقعا شما می خواهید بی نهایت را پیدا کنید؟ آیا می خواهید با بی نهایت ارتباط برقرار کنید که خدا نامیده می شود و الله نام اوست؟
یک سر بی نهایت همین جاست که شما نشسته اید. این ها (مردم) جلوه گاه مشیت الهی هستند. اگر با او (انسان) کار ندارید، پس مستقیم می خواهید به کجا هدف گیری کنید؟ پس من در این جا چه کاره ام؟ شما چه کاره ای؟ بنابراین، آن هایی که می خواهند بشریت را در زندگی محتاج به دین ندانند - یعنی همان مسأله ای که در قرون 14 و 15 دامنگیر اروپا بود و مربوط به جوامع اسلامی نبود - سه واقعه در آن زمان اتفاق افتاد و باعث شد که بگویند: دین را از زندگی دنیوی کنار بکشید و این تعبیر را به میان آورند:
ملکوت از آن من، دنیا از آن قیصر. باید فکر کرد که این مسأله کدام جامعه بوده است؟ والا اگر ما بگوییم زندگی همین است که ما به طور طبیعی از پدران و مادران به این دنیا می آییم، یک مقدار درس می خوانیم، فن و صنعت و هنر یاد می گیریم، ازدواج می کنیم، اولاد پیدا می کنیم، با انسان ها در زندگی اجتماعی ارتباط برقرار می کنیم، می گوییم، می خندیم، شکست می خوریم و پیروز می شویم، و نهایتا از این دنیا می رویم و تمام زندگی این است و بس امام حسین (علیه السلام) به این زندگی که این است و بس، احتیاج نداشت. در این زندگی برای حسین هیچ احتیاجی وجود نداشت که قیام کند. خیلی بی پرده باید صحبت کرد. مگر حسین بن علی رفته بود که به ابن زیاد بگوید نماز شب بخوان؟ حسین بن علی رفته بود تا به آل امیه چه بگوید؟ مسأله این است که زندگی بدون مذهب، بدون دین، بدون گرایش های الهی، قابل تفسیر نیست.
زمانی من با عشق و علاقه، این مسأله را تعقیب می کردم، و بارها هم در دانشگاه ها عرض کرده ام، که اگر کسی از دانشجویان یا اساتید جستجو کند و ببیند آیا می تواند قطع نظر از مذهب برای این زندگی فلسفه پیدا کند، شما را به خدا قسم، زود به من خبر بدهید. اگر کسی بگوید که برای من همین کافی است که چند صباحی در این دنیا یک زندگی طبیعی بکنم و بروم، ما با او سخنی نداریم، او هم با ما سخنی ندارد. این همه فداکاری ها که عرض کردم - ولو به شکل دفاع از شرف انسانی - جنبه مذهبی دارد. وقتی بحث قوی و ضعیف مطرح است، آیا می توان گفت شرف انسانی به من چه مربوط است؟ اگر برای ما این معنا اثبات نشود که انسان ها در این زندگی، شرف و حیثیتی دارند، ما در مقابل این مکتب که می گوید: من قوی هستم، تو ضعیف، چه جواب بدهیم؟ جواب را پیدا کنید. {قطعا} جواب ندارد. این ها را نمی توان به شوخی گرفت.
این ها را نمی توان به عنوان مطالب دانشگاهی مطرح کرد. زندگانی جدی تر از این است.
در تکمیل بحث و شاید استدلال به این مسأله - مخصوصا برای جوان ترها و کسانی که در کارهای دانشگاهی هستند و روش آن ها آکادمیک است - مطلبی را هم در این مورد مجبوریم مطرح کنیم: گمان و تصور نکنید که فقط ارباب ادیان و انبیای عظام این راه را رفته اند - که البته اول آن ها رفته اند - اول آن ها بودند که برای بشریت گفتند: اگر بخواهید زندگیتان جدی باشد، ابتدا به خواص آن پی ببرید و لوازم و کاربرد این زندگانی را ببینید، سپس بدانید که اگر زندگی از نظر ماورای طبیعت و از نظر مذهبی آبیاری نشود، هیچ اصلی قابل اثبات نیست. نه فقط دوشادوش آنان، بلکه به عقیده بنده - در تعدادی از مطالب - اگرچه خود آن حکما و متفکران بزرگ تاریخ نام نبرند، اما به طور طبیعی، حکما و انسان شناسان آگاه، دنباله روی ابراهیم و انبیا هستند. به طور فطری در این راه حرکت می کنند و سخن آنان (حکما و متفکران) تابع و پیرو حرف انبیاست. حال، با توجه به این که بحثمان در جاده پر نور انبیا فارغ شدیم - یعنی اجمالی عرض کردیم - می خواهیم ببینیم مغزهای بزرگ بشری در این باره چه می گویند، زیرا ما با این سخنان کار داریم. نه این که اگر این را بیان کردیم، معنایش این است که آن شخصیت را صد در صد قبول داریم. ممکن است {آن شخصیت } اشتباهاتی هم داشته باشد. همیشه این را در نظر داشته باشید که اگر در توضیح معنایی از یک شخصیت بزرگ، مطلبی نقل می کنیم، به معنای تأیید صد در صد آن شخص نیست. جملاتی از افلاطون بدین قرار است. حال، چرا از افلاطون نقل می کنیم؟ برای این که تمام فیلسوفان اجتماعی و فیلسوفان سیاسی و فیلسوفانی که در زندگی اجتماعی انسان ها اظهارنظر کرده اند، گفته اند: هنوز نوشته های افلاطون در این مسأله زنده است. و این که: تا کتاب جمهوریه افلاطون وجود دارد، همه کتاب ها سیاسی را به آب بشویید. این سخن غالبا مورد اتفاق شرق و غرب است. به عبارات ایشان خیلی دقت کنید. این عبارات، ماحصل فلسفه افلاطون در تعلیم و تربیت و علوم سیاسی است:
با این حال، کفایت نمی کند جدا کردن نفوس کودکان، از آن چه که پاکی آنان را آلوده بسازد.(452)
اگر نگذارید کودک دروغ بگوید، کافی نیست. مثلا پسرم، حرف زشت نزن. پسرم این خودکار از آن تو نیست، فقط {این گوشزد نمودن } کافی نیست.
و نیز کفایت نمی کند که عقول کودکان را با نور علم روشن بسازیم. (اگر چه لازم است، ولی کافی نیست). و به وسیله پند و نصیحت و بیان نمودن مثال ها، فضیلت ها را برای آنان قابل پذیرش بسازیم، بلکه بالاتر از این ها، لازم است که اصول دین را که طبیعت در دل آنان به ودیعت نهاده است، در درون آنان رویانده شود: آن اصول دین که عقاید نیرومندی از آن ها بروز می کند، که انسان را با خدا مربوط می سازد. خداست اول، خداست وسط، خداست آخر همه کائنات. خداست مقیاس دادگری برای مردمی که آفریده است در همه اشیا، و ایمان به وجود او، اساس همه قوانین است.(453)
درباره انسان، تاکنون چند نفر جملات نهایی را گفته اند، که یکی از آن ها افلاطون است. این را همه می دانند. دقت کنید، در ادامه می گوید:
ایمان به وجود او، اساس همه قوانین است. این است عقاید باعظمت و ضروری که بایستی ملاک تربیت فرهنگی فرزندان قرار بگیرد.(454)
اگر گرایش های الهی برای زندگی دنیوی ما لازم نبود، این مرد (افلاطون) چنین سخنی را بیان نمی کرد.
من در نظرات عده ای از غربی ها دیده ام که گفته اند: افلاطون یعنی تاریخ غرب. اگر کسی بخواهد غرب را بفهمد، {در صورتی که } افلاطون را بشناسد، غرب را شناخته است. البته همان طور که عرض کردم، این مطالب او چون موافق با مطالب انبیاست، ما هم می پذیریم. می دانید که پدر مادرش سولون (پدر بزرگ افلاطون)، قانون گذار یونان بود و کتابی هم به نام قانون دارد.
این است آن عقاید باعظمت که اگر قانون گذار، انسانی حکیم باشد، باید با همه وسایل ملایم و جدی در نفوس شهروندان جایگیر بسازد. این عقاید به همان اندازه که ساده است، مفید است. این عقاید به سه موضوع اساسی و به سه معتقد اساسی بر می گردد: الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او، که هیچ تمایلی به او راه ندارد.(455)
بسیار خوب، جناب افلاطون! اگر ما این عقاید را به فرزندانمان تبلیغ نکردیم و در دل های آنان آبیاری نکردیم چه می شود؟ البته کلمه آبیاری در تاریخشان هست. می گوید:
بدون این عقاید، انسان در این دنیا، هنگامی که تسلیم تمایلات و تاریکی های شهوات و نادانی های خود می شود، در میان امواج تصادف ها گم خواهد شد.(456)
با آن که چندین قرن پیش، این جملات گفته شده است، تقریبا همین مطالب امروزی نیز این است که:
اگر اصولی برای زندگی مطرح نشود، مخصوصا از جنبه فوق زندگی طبیعی، تربیت انسان ها به مشکلات جدی بر می خورد و تمام قضایا در زندگی به تصادف برخورد نموده و انسان هیچ علتی نمی تواند بیان کند.
مثلا از شخصی سؤال می کنید: چه کار می کنی؟ می گوید: خوب دیگر، بله. چون که، بدین جهت که، فلان ... مجددا سؤال می کنیم: ما برای چه به این دنیا آمدیم؟ پاسخ می دهد: خوب، آمدیم دیگر... یک دیگر هم به آن می چسباند. از او می پرسیم، بعد از این زندگی چه می شود؟ می گوید: می رویم دیگر! می گوییم آیا تکلیفی درباره انسان ها دارید؟ می گوید نمی دانم دیگر! و همه زندگی می شود تصادف.
من از شما خواهش می کنم که کمی جدی فکر کنید و در جملات افلاطون دقت نمایید و ببینید این سخن چه قدر اصیل است:
اگر این عقاید در درون انسان ها نروید و به صورت عنصر فعال در نیاید، زندگی در تصادف ها گم خواهد شد. آن انسان منکر خویشتن است، مادامی که نمی داند از کجا آمده است و چیست آن ایده آل مقدس که باید نفس خود را برای پیروی از آن و تکیه بر آن ریاضت بدهد.(457)
ریشه فلسفه سیاسی افلاطون این جاست: و برای دولت مادامی که بر این قاعده متمرکز نشود، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد.
در طول تاریخ هم این را دیدیم. یعنی؛ کسانی که جامعه را به عنوان سیاستمدار، به عنوان حاکم، به عنوان دولت و به عنوان پیشتاز اداره می کنند، اگر خودشان به این عقاید معتقد نباشند، چیزی نمی توانند به جامعه بدهند. {اگر اداره کنندگان جوامع به این عقاید معتقد نباشند}، نمی توانند، این سه بذر اساسی (الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او) را که حکمت وجودی این ها (زمامداران) بسته به آن هاست، در دل ها برویانند و شهروندان را از زندگی حقیقی برخوردار بسازند. {واقعا افلاطون } چه قدر در اوج سخن می گوید. من معتقدم اگر بشر از همان موقع، مستقیما درباره تفکرات علوم انسانی فکر می کرد، به کجا می رسید!؟ از آن موقع تاکنون که این حرف ها زده شده است، چندین قرن می گذرد.
جناب بشر! از چندین قرن پیش تاکنون، این حرف ها را زده ای، پس تکامل تو کجاست؟ چه چیزی باعث شده است تا علوم انسانی آن قدر درجا بزند که این سخن چند قرن پیش باشد؟ اکنون واقعا خجالت آور است که انسان بگوید علوم انسانی پشت صحنه است.(458)
اگر واقعا حرکت، حرکت تکاملی بود، بشر الان می بایست واقعا در زندگی آرمانی قدم بزند. در جملات افلاطون دقت فرمایید:
و برای دولت، مادامی که به این قاعده تکیه نکند، یعنی تکیه بر سه اصل بزرگ برای شهروندان، الله، نظاره او بر هستی و دادگری مطلق او که هیچ تمایلی به او راه ندارد، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد.
حال، چرا بدون تکیه به آن سه اصل بزرگ، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد؟ استدلال او (افلاطون) چنین است:
زیرا عدالت که بر پادارنده حیات دولت و نظام آن است، به جریان نمی افتد، مگر از طرف خداوندی که عدالت با جوهر ابدی او متحد است.(459)
درباره مطالب مهم سخن بگویید. والا چند کلمه خوش آیند چه ثمری به بار می آورد؟
جست وجو کن جست وجو کن جست وجو - گفت وگو کن گفت وگو کن گفت وگو
شرح سر آن شکنج زلف یار - موبه مو کن موبه مو کن موبه مو
رو به های وهوی بزمِ کوی یار - های وهو کن های وهو کن های و هو
وانگهی از خود منی و آلودگی - شستشو کن شستشو کن شستشو
ای خدا این نهر جان را از هوس - رفت ورو کن رفت ورو کن رفت و رو
وانگه از دریای عِلمَت سوی جان - جوبه جو کن جوبه جو کن جوبه جو
اگر نمی خواهی در قرن از خود بیگانگی واقعا از خود بیگانه شوی:
گر نخواهی خود فراموشت شود - یاد او کن یاد او کن یاد او
و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم(460)
از آنان نباشید که خدا را فراموش کردند. نتیجه این فراموشی خدا، فراموشی خویشتن شد.
و من أعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا(461)
و هر کس از یاد من روی بگرداند، در حقیقت، زندگی تنگ و سختی خواهد داشت.
از خداوند متعال توفیق شکر بخواهیم، به خاطر این که یک سال دیگر از عمر به ما عنایت فرمود تا نعمت عظمای مشاهده نشانه ابدیت را و این که این هستی و این حیات، هدفی بسیار جدی دارد، و آن چهره مبارک حسین است، مشاهده کنیم.
سال دیگر را چه می داند حیات - یا کجا رفت آن که با ما بود پار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین - خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
خداوند یک سال دیگر عنایت فرمود و ما را بار دیگر به یاد معشوق حقیقی خودمان حسین بن علی (علیه السلام) فرزند فاطمه، دور هم جمع کرد. شکرگزار خدای بزرگ هستیم.
خدایا! شکرگزارت هستیم. خدایا! ثنایت می گوییم. پروردگارا! اعتراف به نقصمان شکر و اعتراف به ناتوانی از شکر خودمان را همواره به پیشگاه تو تقدیم می داریم.
شناخت حسینی
بحث ما به این جا رسید، که برای شناخت عظمت حادثه خونین کربلا و برای فهمیدن عظمت داستان حسین، قطعا باید زندگی معنا بشود. چون کار {حسین }، کار زندگی بود. یعنی یک انسان در سن میانسالی (57 - 58 سالگی)، با داشتن قدرت به بهترین زندگی آن روز، با داشتن استعداد دنیاداری آن روز، با داشتن نسب درجه یک در دنیا و با داشتن تمام امتیازات زندگی، یک کلمه نه به کار برده و گفته است : این زندگی را نمی خواهم. اجازه بدهید این نکته را عرض کنم: انسانی را در نظر بگیرید که از زندگی سیر شده، زندگی بر او سنگینی می کند و چشم پوشی او از زندگی مهم نیست {اما} کسانی دیگر وجود دارد که اصلا زندگی را نمی شناسد و با این آشنا نیست که:
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی - کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
در نوشته های یکی از بزرگان دیدم که؛ کسی گفت: او دست به خود کشی زد. دیگری گفت: او زنده نبود که کشته بشود. در این مورد، دو بحث جداگانه مطرح است. فرق است بین آن انسانی که زندگی را نمی شناسد، با انسانی که عظمت زندگی را می شناسد. امکانات زندگی برای بهره برداری از مقام، شخصیت، موقعیت در اجتماع، در همه جوامع آن روز حداقل در دوازده کشور اسلامی {برای امام حسین (علیه السلام) }در حد اعلا بود، با این همه می گوید: من زندگی {با ستمکاران } را نمی خواهم. باید روی این مطلب خیلی دقت شود. آن زندگی که برای حسین مطرح شده بود، آن زندگی است که اصل و پایه دارد. او می تواند چنین کاری انجام بدهد تا برای همه زنده ها آبرو باشد، که اصلا نشان بدهد که آیا می دانید زندگی یعنی چه؟ این امر، خیلی شناخت و آشنایی با زندگی می خواهد. یک تشبیه دیگر؛ پدر این شریف ترین انسان {یعنی علی بن ابی طالب (علیه السلام)}، در حقیقت زندگی چه چیزی احساس کرده بود که اگر او را هر روز صدبار می کشتند و زنده می کردند، باز می گفت تکلیف، تکلیف! این امر چیست؟ عمروعاص را برای او (حضرت علی (علیه السلام) حکم قرار دادند. گفت عیبی ندارد، من زنده هستم. کار دارم! این {احساس تکلیف علی } از چیست؟ ای مورخان، آیا تا به حال در این باره تحلیل فرموده اید؟ من تا به حال ندیده ام. یعنی نرفتیم ریشه یابی کنیم، که به قول شبلی شمیل، به نقل از جورج جرداق، {برای علی } آن بزرگ بزرگان، آن یگانه نسخه شرق و غرب، که نه دیروز و نه امروز نظیرش دیده نشده است(462)، زندگی چه معنایی داشته است که توهین آورترین حوادث را بر سر او آوردند، ولی گفت: من تکیلف دارم و باید انجام بدهم. و همان طور که دیدید، ایستادگی کرد. شما بیایید به کسانی که در فلسفه زندگی می خواهند بحث کنند، بگویید این {زندگی علی (علیه السلام)} را هم ببینید. هم چنین، زندگی شخصی را هم ببینید که سراسر آن را فقط یک مقدار شهوات، اشباع شهوات، یک مقدار پول، یک مقدار مقام می بیند و درباره آن را اظهارنظر نموده و می گوید زندگی فلسفه ندارد. واقعا شرم هم خوب چیزی است! کدام زندگی و زندگی چه کسی مدنظر شماست؟
انما الحیوه الدنیا لعب و لهو(463)
زندگی دنیا، فقط سرگرمی و بازی است.
آفریننده زندگی، خودش می گوید که این زندگی (زندگی پست) فلسفه ندارد. خود آفریننده زندگی، خود مدیر کارگاه هستی، خود به وجود آورنده کارگاه هستی، می فرماید: زندگی لهو و لعب است.
گفت دنیا لهو و لعب است و شما - کودکید و راست فرماید خدا
کودک را با فلسفه حیات چه کار؟ عبارتی را که قبلا عرض کردم، به خاطر بسپارید: شخصی به یک نفر گفت: فلانی خودکشی کرده بود. دیگری گفت: او مگر زنده بود که خودکشی کند؟ شخص زنده که خودکشی نمی کند. بر سر زندگی او چه آمده است که خود را از زندگی محروم کرده است؟ او اول مرده، سپس خودکشی کرده است. به اصطلاح ادبی لطیف، اول می میرد و سپس خودکشی می کند.
به هر حال، ما درباره کدام زندگی می خواهیم بحث کنیم؟ اشراف به موضوع، اولین شرط تحقیق در آن موضوع است. اگر کسی بگوید ما می خواهیم درباره موضوعی تحقیق کنیم و از او بپرسیم: آن موضوع چیست؟ بگوید: یک چیزی است...! تشکر و جواب به سخن پوچ او، این جمله است: خدا ان شاءالله شما را شفا دهد. چاره او فقط همین (شفا) است. یعنی چه که یک چیزی است؟ بگذارید مقداری حیات، قیافه خود را به شما نشان دهد، آن وقت پیرامون آن بحث کنید. جناب آقای آلبرکامو، جناب آقای کافکا، جناب آقای ابوالعلاء معری و... آیا حیات چهره خود را به شما نشان داد، که شما درباره آن فکر کردید و دیدید فلسفه ندارد؟ شما اگر حیات خود را در تنگنای هوی و هوس چند روزه معنا کرده اید و می بینید فلسفه ندارد، اگر وجدان دارید، حق ندارید برای دیگران تعیین تکلیف کنید.
اخیرا عبارتی را ضمن سخنرانی در دانشگاهی بیان کردم و این سؤال را یکی از دانشجویان در دانشگاه سنندج به من داد. من احساس کردم که جمله، از این دانشجو نیست. جمله را از آن بینوایان و بیچاره هایی گرفته است که زندگی را به همان معنای لهو و لعب گرفته اند و با این حال، دنبال فلسفه اش هستند. جمله دانشجوی مزبور چنین بود: پوچی زندگی حقیقتی است، اگرچه تلخ. این جمله، مخصوصا برای جوانان، زیبا و قشنگ است: زندگی پوچ است و این که می گوییم زندگی پوچ است، حقیقتی است اگرچه تلخ.
حال، جواب چیست؟ این جوان عزیز و ناآگاه - این شیرخوار معرفت که تازه وارد الفبای هستی شده است، که خدا توفیقشان بدهد تا این راه را ادامه بدهند و دور خود نچرخند - نمی داند که آن چه پوچ قلمداد می شود، آثار حیوانی معمولی و حیوانی طبیعی و آثار بی اساس زندگی است. اصلا حقیقت هم نیست که تلخ باشد. نه این که حقیقتی است تلخ. چنین زندگی ای حقیقت ندارد. خداوند می فرماید: لهو و لعب.
ای کاش این شخص چنین اطلاعاتی داشت، که بی اطلاعی چه آتشی در جامعه بشری سوزانده است! خود سازنده کارگاه هستی می گوید: اگر مقصودتان از زندگی این است که چند صباحی بخورید، بخوایید، بزنید، بشکنید، پیروز شوید و شکست بخورید، این زندگی فلسفه ندارد، بلکه ضد فلسفه است. اما حیات طیبه:
... محیای و مماتی لله رب العالمین(464)
زندگی و مرگ من برای خدا، پروردگار جهانیان است.
اما حیاتی که انبیا خواسته اند تا بشریت آن زندگی را داشته باشد، این حیات به مجرد این که شما به آن توجه کنید، فلسفه اش در آن است. زندگی پیش کسی که عمروعاص را بر او حکم کنند، چه قدر باید فلسفه عمیق داشته باشد و باز بگوید: من اگر زنده باشم، کارم را انجام می دهم. ای مورخان در این مورد چه می گویید و چه طور فکر می کنید؟ این که زندگی پوچ است حقیقتی است، اگرچه تلخ حقیقت نیست، بلکه ضد قانون است. شما کدام زندگی را می گویید پوچ است؟ زندگی تلخ نیست، بلکه خیلی شیرین است. بلی، زندگی حیوانی نرونها، چنگیزها و دیگر جلادان تاریخ، پوچ است. {بدیهی است که } زندگی حقیقی خیلی شیرین است، حتی شیرین تر از عسل. چون واقعا حقیقت است و حقیقت با تلخی نمی سازد.
برای کسی که بداند حقیقت چیست، برای کسی که از حقیقت اطلاعی دارد و با آن آشنایی دارد، حقیقت خیلی شیرین است.
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است - به ارادت بکشم درد که درمان هم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد - ساقیا باده بده شادی آن کین غم از اوست
حقیقت زندگی در برابر چه کسی پوچ است؟ بنابراین، جوان های عزیز، خیلی دقت کنید، زیرا مسأله (زندگی) شوخی بردار نیست. ممکن است سرنوشت شما به چند کلمه بسته باشد. مثلا می گویند، ببینید آقای ایرج خان چه جملات عجیبی گفته است!
مجددا در عبارت زیر دقت کنید و ببینید چه می گوید: زندگی پوچ است اگرچه تلخ است، ولی حقیقت است! کجای این عبارت حقیقت است؟ شگفت انگیز بودن کلمه یا جمله، غیر از آن است که معنایی دارد.
یعنی بی معناترین حرف این است. همان جا زود سؤال کنید: کدام زندگی؟ آن زندگی که فقط و فقط بر مدار خودخواهی و بر مدار خودکامگی می چرخد، شیرین ترین حقیقت این است که بگوییم پوچ است. اما شما چه فکر می کنید ای جوان های عزیز؟ با این جملات ممکن است مغز شما را تخلیه کنند و خدای ناخواسته، ذهن شما را در تصرف خود بگیرند و مالک آن شوند. می گویند: دیدید چه کلمه عجیبی گفته است!؟
شخص بی اطلاع نیز باید همان جا مچ طرف مقابل را بگیرد و بگوید: کدام زندگی را می گویید؟ آیا زندگی امثال ابن زیاد و حجاج بن یوسف را می گویید؟ یا زندگی حسین بن علی (علیه السلام) را می گویید؟ یا زندگی آن شخص را می گویید که در شب عاشورا وقتی حسین گفت بروید، از رفتن خود امتناع کردند.(465)
یکی از یاران گفت: یا حسین، ما کجا برویم؟ ما را می خواهی به کجا رهسپار کنی؟ شما را به خدا در این عبارات فکر کنید: اگر دنیا ابدیت داشت، از تو جدا نمی شدیم و به سراغ ابدیت نمی رفتیم، چه برسد به این که دنیا موقت است. ما اکنون حقیقت و ابدیت را در چهره تو می بینیم، ای تجلی گاه حق و حقیقت، کجا برویم؟
آیا این زندگی {در دیدگان یاران حسین } را می فرمایید، یا زندگی کسی را که غیر از خودخواهی چیزی دیگر نمی فهمد؟ والله چنین زندگی ای، پوچ اندر پوچ است.
این مسأله خیلی مهم است. حال انسان در آن دقایق، شوخی بردار نیست. این انسان ها و این الگوهای فضیلت، در مرز زندگی و مرگ بودند. در آن مرز زندگی و مرگ می پرسند: یا حسین کجا برویم؟ اگر زندگی ابدی بود، از تو جدا نمی شدیم و به سراغ ابدیت نمی رفتیم. برای زندگی برویم زندگی کنیم؟ اگر ما این لحظات را که رویاروی حق و حقیقت هستیم، میوه زندگی و به عنوان نتیجه زندگی و پایان زندگی تلقی نکنیم، کدام زندگی را بار دیگر به آغوش بکشیم؟ حتی اگر زندگی ابدی بود، ما نمی پذیرفتیم.
واقعا درود خدا بر این جان های قرار گرفته در جاذبیت کمال باد! آن ها با دو دریچه کوچک نگاه می کنند، ولی - در حقیقت - روزنه ابدیت را دیده اند.
به هر حال، جوانان عزیز، از این جملات به آسانی نگذرید و دقت کنید به همین جمله که من به شما عرض کردم. همان طور که گفتم، به هنگام سخنرانی در دانشگاه سنندج، از طرف دانشجویان چند سؤال مطرح شد که یکی از سؤالات این بود. نویسنده، سؤال را با یک احساسی نوشته بود که واقعا برای او متأثر شدم. خدایا! یک جوان باید در چه حالی قرار بگیرد که این جمله را برای خود، یک جمله نهایی حساب کند؟ با این که خیلی خسته بودم، اما پاسخ او را دادم.
در روایات ما بسیار وارد شده است که بر زبان خود مسلط باشید، زیرا ممکن است عالمی را یک سخن ویران کند. بسیار خوب، ای نویسنده و ای گوینده این عبارت، اگر این جوان با دیدن این عبارت، خودکشی می کرد، آیا هیچ می دانید که روز قیامت شما را صدا می کردند و چه می گفتند؟ می گفتند: بیا ای قاتل همه انسان ها. بپرسید دلیل آن ها چیست؟
من أجل ذلک کتبنا علی بنی اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس أو فساد فی الارض فکأنما قتل الناس جمیعا و من أحیاها فکأنما أحیا الناس جمیعا(466)
از این جهت است که بر بنی اسرائیل مقرر داشتیم که حقیقت این است که اگر کسی، یک انسان را بدون عنوان قصاص یا ایجاد فساد در روی زمین بکشد، مانند این است که همه انسان ها را کشته است. و اگر کسی را احیا کند، مانند این است که همه انسان ها را احیا نموده است.
این زبان چون سنگ و فم(467) آهن وش است - آن چه بجهد از دهان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف - گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زان که تاریک است و هر سو پنبه زار - در میان پنبه چون باشد شرار(468)
این زبان چون سنگ و فم آهن وش است. اگر زبان را به هم بزنید، شراره پیدا خواهد شد و آتش خواهد جست.
گاهی شخصی صرفا برای نشان دادن خود سخنی می گوید، و برای نشان دادن این که من مطلع هستم که فلان فیلسوف چنین گفت یا این که؛ در قرون وسطی ما روبه روی فلان فلسفه هستیم گه ز روی نقل و گه ز روی لاف، چرا باید بر زبان خود مسلط باشیم؟ زان که تاریک است و هر پنبه زار. شراره آتش به انبار پنبه نزنید. اگر مولوی در زمان ما می زیست، می گفت: تاریک است همه جا انبار بنزین، و در این انبار بنزین، کبریت نیندازید. اگر برای تو، انسان مطرح نیست، امثال این جمله کبریت است: این حقیقت تلخ است که زندگی پوچ است، آیا این جمله حقیقت است؟ شما کوشش کنید و ببینید که می خواهید چه چیزی به مردم بدهید، سپس چنین سخن بگویید: ای مردم، زندگی معنا و مفاهیم گوناگون دارد و...، همان گونه که سخنانی را درباره آن، که در چندین قرن پیش، {توسط افلاطون } گفته شده است، ما در جلسه پیش خواندیم. و می گوییم خدایا، چه نعمت بزرگی به این مرد (افلاطون) داده بودی؟ به این مردی که در حقیقت، حداقل یکی از باور کننده های نظریات انبیا بوده است. (البته در این نکته، احتیاط را همیشه در نظر دارم).
ظالم آن قومی که چشمان دوختند - وز سخن ها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند - روبهان مرده را شیران کند(469)
ظالم، اما به چه عنوان؟ آقا جمله قشنگ و حرف جالبی گفته است! آقا از نظر هنر ادبی خیلی وارد است! ببینید چه جمله ای است: زندگی پوچ است، حقیقتی است، اگرچه تلخ است. این عبارت، جوان را تکان می دهد، زیرا اطلاع ندارد! تازه وارد میدان شده است و هنوز شیر معرفت را می نوشد. این دو بیت را که بعضی اوقات در جلسات می خوانم، دقت کنید:
راه همواره است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست(470)
آیا می دانید با الفاظ شیرین، بر سرنوشت بشر چه گذشته است؟ به این مطلب دقت کنید: قاتلان امام حسین (علیه السلام) به فرزندش امام سجاد (علیه السلام) می گویند: یا علی بن حسین، دیدی که قضا و قدر با پدرت حسین چه کرد؟ قضا و قدر؟! قضا؟ عجب کلمه زیبایی! قضا و قدر کرده است؟
چشم باز و گوش باز و این عمی - حیرتم از چشم بندی خدا(471)
کسانی هم که آن جا نشسته بودند، نگفتند: آقا، فیلسوفی نکن! محبوب ترین مرد را در روز روشن کشته ای و بزرگ ترین شخصیت تاریخ را مظلوم کرده ای، حال چه می گویی؟ چرا خود را تبرئه می کنی؟
چرا موقعیت خود را می خواهی تبرئه کنی و صورت حق به جانب به خود می گیری؟ (فقط شخصی به نام عبدالله عفیف در مجلس ابن زیاد بود و پاسخ او را می داد، والا مابقی در سکوت بودند).
یزید به حضرت زینب گفت: دیدی خدا با برادرت چه کرد؟ حضرت زینب (علیه السلام) گفت: ما رأینا (رأیت) الا جمیلا. اگر زندگی را از عینک ما می خواهی ببینی، خدا آن را خیلی زیبا (جمیل و جمال) به ما نشان داد. اگر حضرت زینب می فرمود: خوب بود و اشکالی نداشت، فرق می کرد با این که فرمود: زیبا بود. چون حیات و زندگی خیلی زیباست. چنین نتیجه و چنین میوه ای برای زندگی خیلی زیباست.
طبق مطالبی که جمع آوری نموده ام، در چند مورد، امثال ابن زیاد، یزید و عمربن سعد جبری شده اند.
خدایا، انسان چه چهره ای از خود نشان می دهد. هنگامی که می خواهد خود را تبرئه کند! این چهره، چه چهره ای است؟ چه چهره ای است آن موقع که انسان از خودش روی گردان است؟ آیا با دو کلمه خودت را می شکنی و نابود می کنی؟ {ابن زیاد} می گوید: آیا قضا و قدر الهی را دیدی؟ کدام قضا و قدر الهی؟ قضا و قدر الهی، اختیار ما را در خود نقشه زندگی تثبیت فرموده است. این منم که امروز اگر احترامی به بشر بکنم، یا نیاز یک نفر را برآورده کنم، یا یک نفر را از جهل و از فقر نجات دهم، در نقشه سرنوشت من با دست من ثبت می شود. اگرچه نیرو از خداست، اگرچه؛ لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم است، اما من خودم نیز دارای عمل و اختیار هستم.
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
قضا و قدر! آقا فیلسوف جدی شده، آن هم از گروه جبری ها! و می خواهد خود را تبرئه کند. بالاخره، هرطور این وجدان تا به ختم الله برسد خیلی راه دارد.
ختم الله علی قلوبهم(472)
خداوند بر دل های آنان مهر نهاده است.
بعضی ها می گویند {عمربن سعد} اظهار پشیمانی کرد و می گفت: ای کاش من این کار را نمی کردم. حال، چرا این جمله را گفته است، نمی دانیم.
به هر حال، فریب الفاظ را، مخصوصا در علوم انسانی نخوریم. بارها عرض کرده ام که علوم پایه ای مثل، فیزیک، شیمی، ریاضی، گیاه شناسی، پزشکی و... در مقابل چشم انسان است، و روش ها و طرق مطالعه آن ها نیز معلوم است. اما این علوم انسانی است که آسان ترین علوم و مشکل ترین علوم است.
به جهت این که اگر کسی واقعا آزمایشگاه علوم انسانی را {بی طرف } در خود ببیند، برای او آسان است. مثلا چیزی را می بیند و می خواهد، یا آن را نمی خواهد، یا آن کار را نمی خواهد. اگر {کسی } با آزمایشگاه خودش سر و کار داشته باشد، خیلی آسان است. اما اگر بخواهد از خود بیرون بیاید و ببیند انسان های دیگر چه می گویند، بدون این که بفهمد علل کارها، علل رفتارها و طرز سلوک آن ها چیست، خیلی کار مشکلی است.
ان شاءالله در نظرتان باشد که درباره علوم انسانی، به سرعت داوری نفرمایید. اگر دوستان و اساتیدی بافضل تر دارید، بگویید من این جمله را امروز دیدم و برای من خیلی جالب و شگفت انگیز بود، آیا به نظر شما این جمله درست است یا نه؟ در همه چیز گدایی قبیح است، الا در علم. در علم، شرف انسان این است که گدایی و سؤال کند، دست التماس باز کند که به من بگویید، زیرا من توقف کرده ام. من رهگذری هستم در این حیات چند روزه و اکنون، گذارم به علم شما افتاده است و احتیاج دارم. این {در خواست } خیلی شرف و افتخار است.
اخیرا جمله ای دیدم که شاید اگر پیشتر از این می دیدم، آثار دیگری در من ایجاد می کرد. می گوید:
بشر آن قدر که از سؤال های به موقع پیشرفت کرده است، معلوم نیست که از جواب های متغیر و درگذر، آن قدر استفاده کرده باشد.
هم از آن سو جو، جواب ای مرتضی - کاین سؤال آمد از آن سو مر تو را(473)
مخصوصا دقت کنید که سؤال چیست و از کجاست؟ سؤال باعث پیشرفت بشر و از عوامل محرک تاریخ بشر بوده است.
تأکید و تکیه ما این جمله است که: حیات انسان ها یک قربانی مثل حسین دیده است. می خواستیم ببینیم حیات چیست که این همه غوغا در تاریخ به راه انداخته و واقعا بجا راه انداخته است. چرا هرچه می نویسند و می گویند کم است؟ برای این که مسأله عشق الهی در کار است. در جلسه پیش {از افلاطون } عرض شد: برای دولت، مادامی که بر این سه قاعده یعنی؛ الله و نظاره او بر هستی و دادگری مطلق او متمرکز نشود، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد. خواهید گفت: پس تا حال بشر چه کار کرده و می کند؟ بلی، تا حال همان کار را کرده و می کند که به این نتیجه می رسد: زندگی پوچ است، حقیقتی است تلخ. تاکنون کار بشر این بوده است. البته به استثنای آن رگه های الماس شخصیت های انسانی که الحمدلله در هر دوره بوده و خواهد بود.
بسوزد شمع دنیا خویشتن را - ز بهر خاطر پروانه ای چند
آنان پروانه ای چند هستند که شمع دنیا برای آن ها روشن است.
بگذر از باغ جهان یک سحرای رشک بهار - تا ز گلزار جهان رسم خزان برخیزد
یک نفر، ای زیبا، حرکت کن، تا خزان از زندگانی بر طرف شود و مبدل به بهار شود. می گویید آیا با یک نفر امکان پذیر است؟ بلی، حتی یک نفر.
کان ابراهیم امه(474)
ابراهیم به تنهایی یک امت بود.
بعضی ها خیال می کنند که اگر در زیر این سپر لاجوردین، هرچه انسان های وارسته زیاد شوند، خداوند خیلی منفعت می برد. این فکرها، عامیانه است، هدف خداوندی از خلقت، اگرچه یک انسان باشد که به کمال برسد، مساوی با به کمال رسیدن تمام انسان هاست.
{بنابراین، در رابطه با جمله پوچی زندگی حقیقتی است، اگرچه تلخ، می توان گفت }:
من قال او سمع بغیر دلیل فلیخرج عن ربقه الانسانیه
اگر کسی بدون دلیل چیزی بگوید یا بشنود، از جرگه انسانیت خارج می شود.
ابن سینا
چرا هیچ دولتی نمی تواند ثبات حقیقی داشته باشد، اگر شهروندان آن، این سه بذر (الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او) را که خدا به وسیله طبیعت در دل آن ها گذاشته است، نرویانند و آن ها را به بهره دهی نرسانند؟ {افلاطون } می گوید:
زیرا عدالت که بر پادارنده حیات دولت و نظام آن است، به جریان نمی افتد، مگر از طرف خداوندی که عدالت با جوهر ابدی او متحد است.(475)
از دادگری مطلق اوست که می گوید: اگر در این مسیر حرکت کنید و انسان ها احساس کنند عدالتی که اجرا می کنید، همان عدالت الهی است که با جوهر ذات او متحد است، با کمال وجدان تسلیم شما خواهند شد.
خداوندا! پروردگارا! ما را از این نعمت عظمایی که با گوش فرادادن به حرکت حسین در اعمال خودمان تجدیدنظر می کنیم و دل هایمان را هر سال از آلودگی ها - حداقل تا مدتی - تصفیه می کنیم، محروم مفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را از کاروانیان حسین محسوب بفرما. پروردگارا! تو خود می دانی که ما واقعا به حسین تو علاقه مند هستیم و در این علاقه، نه ریایی داریم و نه شوخی و ما واقعا این محبوب تو را می خواهیم. به این حسین که حیات را برای ما بامعنا نشان داده است، علاقه داریم. پروردگارا! هر روز که از عمر ما می گذرد، ما را بیشتر و بیشتر، از مکتب حسین برخوردار بفرما.
آمین

چهره حسینی

درباره مطالب گذشته، یکی از عزیزان نامه بسیار خوبی نوشته اند، و همین دلیل است بر این که توجه و دقت دوستان بسیار رضایت بخش است. ایشان این مطلب را می خواهند مطرح کنند که من در جلسه پیش چنین گفتم: در این چند قرن که از این مطالب (سخنان افلاطون) می گذرد، بشر در جا زده و ترقی نکرده است. این عزیز ما که معلوم می شود خوب مطلع است و خوب فکر کرده است، می گوید: آن مطالب که آن موقع گفته شده است، اکنون هم هست و جاودانی است. آن ها یک حالت ثابت دارند و همیشه در طول تاریخ هستند. اگر انسان ها می خواستند زندگی قابل تفسیر داشته باشند، به همان مسائل عمل می کردند.
این مسائل حرف اول و آخر است و واقعیات خود پیشرفت نمی کنند، ثابت هستند، بلکه در طول تاریخ هر کس این واقعیت را فهمید و با ایمان در اعمال خود ظاهر ساخت، به جایی باید برسد رسیده است.
این تعبیر تقریبا اصل مطلب این دوست بسیار عزیز ماست.
پاسخ: تأسف از این جهت است که بشر به قول خودش، با این همه پیشرفت وسایل فرهنگی و با این همه پیشرفت در زمینه های ادبی، علوم انسانی و با وجود اندوختن تجارب بسیار فراوان، در تطبیق و تفهیم این اصول جاودانی که نخست انبیا از طرف خدا فرموده اند، سپس مغزهای بزرگ، چه به طور مستقیم یا غیر مستقیم از انبیا گرفته و به بشر تحویل داده اند، می توانست خیلی کار انجام دهد.
به عنوان مثال، در جهان، حرکت حکمفرماست و اگر نگوییم که قانون است، یک اصل بزرگ محسوب می شود، ولی می دانید که درباره تطبیق حرکت، اقسام حرکت و تشخیص حرکت، و نتایج و خواص و امتیازات حرکت، چه کارهایی انجام شده و چه قدر پیشرفت شده است؟ هراکلیت گفته است: من دوبار به یک رودخانه وارد نشده ام. یعنی دفعه اول وارد شدم و آمدم بیرون. وقتی دفعه دوم خواستم وارد بشوم، هم من عوض شده بودم، هم رودخانه. این تعبیر، شعار خوبی است. حال، آیا می دانید چه فلاسفه ای مانند ملاصدرا و چه دانشمندان بزرگی که حرکت را در ذرات بنیادین طبیعت می دیدند، درباره حرکت چه کرده اند؟ یا چه بحث هایی از چگونگی انتزاع زمان از حرکت مطرح شده است؟ درباره این موضوع غوغا کرده اند؟ این آقای عزیز (سؤال کننده) خوب متوجه شده است که اصول، اصول جاودانی است. درباره کسانی که به طور تفریط قضاوت می کنند که همه چیز باید هر دقیقه تازه و جدید باشد، گاهی این تشبیه را عرض کرده ام: مثل این که از عقربک ساعت آویزان شده و هنگامی که عقربک یک دقیقه، یک ربع ساعت و یک ساعت می چرخد، می گوید: بلی، هستی عوض شد. یا چنین و چنان شد و... این امری عامیانه و افراطی است. اگر هم در هر لحظه، تحول و دگرگونی هایی است، ثابت هایی هم هستند، نه به عنوان سکون فیزیکی که شما آن را می پذیرد، و عللی دارد که هزاران سال پیش در این کیهان بزرگ کاشته شده و معلول هایش امروز بیرون خواهند آمد. فقط باید مقداری دقت شود. ما نه عاشق گذشته ایم، نه عاشق زمان فعلی و نه عاشق آینده. اصلا ما به زمان عشق نمی ورزیم. ما با حقیقت سروکار داریم، اگرچه این حقیقت در جویبار زمان گسترده شده است، اما اگر ما بنشینیم و بگوییم هرچه بود، گذشت و... {باید پرسید} چه چیزی گذشت؟ مثلا در هندسه اقلیدسی، کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه یک خط مستقیم است. حال بگوییم، گذشت آن روز! چه چیز گذشته است؟ الان هم همین طور است. برای این که از یک نقطه به مرکز دایره، خطی رسم کنید، یک خط بیشتر نمی شود. بالاخره، نظرات امثال اقلیدس و ارسطو و... همگی هنوز ثابت هستند. زنده باید از زندگی خودش دفاع کند و از عصر اولین زنده ای که در روی زمین از جان خود دفاع کرده، میلیون ها سال گذشته است. آیا حالا بگوییم آن دوره گذشت؟ ما حقایق و موضوعات ثابت داریم، هم چنین متغیرهایی نیز داریم، که ثابت ها آن ها را تفسیر می کنند.
قرن ها بگذشت این قرن نوی است - ماه آن ماه است، آب آن آب نیست
آب در جریان است، ولی شکل ماه روی آن به صورت ثابت افتاده است. البته مثال است، والا ماه هم ثابت نیست.
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم - لیک مستبدل شد آن قرن و امم
قرن ها بر قرن ها رفت ای همام - این معانی برقرار و بردوام
شد مبدل آب این جو چند بار - عکس ماه و عکس اختر برقرار
پس بنایش نیست بر آب روان - بلکه بر اقطار اوج آسمان(476)
این اصل از سه هزار سال پیش است: در موقع دادرسی یک متهم، از او بپرسید که آیا در جوابی که خواهد داد، قلب و زبانش یکی است یا نه؟(477) یعنی چه که گذشته است؟ نهایت آرمان دادرسی، این است که وقتی متهم می خواهد درباره خودش مطالبی را بیان کند، قلب و زبانش یکی باشد. آیا حالا بگوییم {قلب و زبان متهم } دو یا سه باشد؟ چون باید همه چیز تازه باشد، بفرمایید هفت باشد بهتر می شود، زیرا هفت بیشتر از دو است. الان هم عالی ترین آرمان دادرسی این است که متهم در پاسخ به چیزی که از او پرسیده می شود، قلب و زبانش یکی باشد.
پس بنایش نیست بر آب روان - بلکه بر اقطار اوج آسمان
میلیاردها جاندار آمده و مرده اند، ولی این اصل ثابت که از جان دفاع شود کجاست؟ چون آن چه که به طور فیزیکی با آن روبه رو هستیم، هر لحظه در تغییر است. به قول هراکلیت و به قول ملاصدرا، پس این ثابت کجاست، که باید از آن در می آید؟ اگر جاندار است باید از خود دفاع کند.
به هر حال، مطلب ایشان (سؤال کننده) بسیار عالی بود و خداوند ان شاء الله توفیقشان دهد. منتها، در تطبیق آن و در تشویق انسان ها به بهره برداری از این ثابت ها و در فهماندن به انسان ها که ثابت چیست و جاودانگی حقایق چیست، ما پیشرفت نکرده ایم. اگرچه می توانستیم خیلی کار انجام دهیم. مثل همین هنر نقاشی که از زمان های باستانی به جلو آمده و در بعضی موارد خیلی غوغا کرده است، که اصول آن هم تقریبا ثابت بوده است. در فلسفه، می توان تمامی نطفه های نظام (سیستم)های جهان بینی را از یونان قدیم، و به قول ما از شرق قدیم، جست وجو کرد. نطفه ها کلی بوده، ولی در آن، صدها مکتب گسترش پیدا کرده است. بنابراین، باید این طور در نظر بگیریم که اصول بسیار عالی است و جاودانه بوده است و هیچ وقت تغییر نخواهد کرد، مگر این که بشر با خصوصیاتی که می بینیم، عوض شود. این تغییر خصوصیات، در روش های به ثمر رساندن قانون است.
{افلاطون می گوید} آن عقاید؛ الله، نظاره او بر هستی و دادگری مطلق اوست که هیچ تمایلی به وسیله اغناظ و شدت به خرج دادن به او راه ندارد. این جا یک لحظه باید توقف کنیم و ببینیم اوضاع از چه قرار است.
شما می دانید که باسواد در دنیا خیلی زیاد شده است. بعضی از کشورها شاید بی سواد ندارند، اما صاحب نظر کجاست؟ غربی ها چند شخصیت مثل افلاطون می توانند به ما نشان دهند؟ ما شرقی ها چند نفر می توانیم مثل ابن سینا و مولوی نشان دهیم؟ در این مورد، بحث نباید قاطی شود. یک نظریه نسبیت که از یک فیزک دان ظهور می کند، محصول صدها مغز بزرگ دانش فیزیک است، که با یک سنتز و جهش از یک مغز، به عنوان نسبیت بیرون می آید. بلی، باسواد زیاد است، اما صاحب نظر کجاست؟ کجا هستند انسان هایی که مسیر حیات انسان ها را رو به تکامل از نظر علم، و از نظر معرفت تغییر بدهند. چرا امثال چنین اشخاصی وجود ندارند؟ برای این که بشر فقط می گوید به من دست نزنید. به من فقط آفرین و بارک الله بگویید. با آفرین و بارک الله نمی شود. این {بشر} ضربه می خواهد، آن هم ضربه ملایم: چرا به خود نمی آیید، بعضی ها می گویند به ما نگویید چرا به خود نمی آیید؟
ابن سینا در یک جلسه - به گمانم در آن زمان چهارده ساله بوده است - یک عبارت عربی را غلط خواند. به او گفتند غلط نخوان! اگر بلد نیستی، نخوان! ابن سینا ضربه را خورد و در مدت دو سال، تمام قواعد عربی را خواند. تاریخ پر از این موارد است. آیا اگر می گفتند: جناب آقای حسین بن عبدالله بن سینا که مادر شما ستاره خانم است، خواهش می کنیم اگر امکان دارد، بروید و مقداری عربی بهتر بخوانید تا عبارت را خوب بخوانید، آیا او ابن سینا می شد؟ گفتند: تو عربی بلد نیستی، چرا می خوانی؟ اکنون معلوم می شود که افلاطون چه می گوید. می گوید: ولی شدت ملایم، شدتی که شخصیت را نشکند، از نظر روانی مجوز داشته باشید، شخص را تکان دهید. همه این ها می گویند همان قدر که برای تشکل وجدان، خنده و لبخند و بارک الله و آفرین لازم است، کمی هم باید به بشر گفت تکان بخور! مثلا به کسی می گویید این چه درسی است که تو خوانده ای؟ این {بازخواست } را باید ملایم گفت تا او احساس نکند که شما می خواهید او را بشکنید. تعدادی از جهش ها و دگرگونی های تاریخ، مربوط به این ضربه هاست. تکان خوردنی با شدت و با احساس ضربه. من نمی خواهم مثال بیشتر عرض کنم، چون بحث طولانی می شود. دگرگونی های در تاریخ به دلیل ضربه است. تشویق و آفرین به جای خود، اما باید به بشر گفت درست راه برو، این راه درست نیست (همان خوف و رجا). یک عبارت درست نیست به بشر بگویید تا به خود بیاید.
در مورد حکیم سنایی، این مطلب را شاید بارها عرض کرده ام. نوشته اند که او یک شاعر همه جایی و یک شاعر معمولی بود. یکی از سلاطین غزنوی عازم فتح هندوستان بود. به او گفتند که سلطان غزنوی قصد فتح هندوستان دارد، شما برای او قصیده ای بخوانید تا به شما جایزه بدهد. او هم قصیده ای بلند بالا ساخت و نزد سلطان آورد و او هم خیلی خوشش آمد و جایزه و خلعت بزرگی به او داد. سنایی جایزه و خلعت را به بغل گرفته و روبه خانه می رفت که صدای مجذوب لایخوار را شنید. مجذوب لایخوار که بود؟
می گویند در آن زمان، مثل بهلول دوران بنی عباس، عاقل دیوانه نما بود. {شعری در زبان آذری، می گوید}:
بوبیر یاقچی صفت دور - عاقل ال دیوانه بولسونر
این صفت خوبی است، عاقل باش ولی دیوانه ات بدانند.
خود این هم یک وقتی ممکن است باعث قدم هایی در جامعه شود. سنایی صدای مجذوب را می شنید، ولی خود او را نمی دید. آغوش حکیم سنایی هم از جایزه پر و هم چنین خوشحال بود. نگاه کرد تا ببیند صدای مجذوب لایخوار از کجا به گوشش می رسد. آمد و از شکاف دیوار نگاه کرد. آن جا تون حمام بود.
شاید جوان ترها ندانند: سابق بر این، خزینه های حمام را که می خواستند گرم کنند، مکانی بود که در آن مواد سوخت می ریختند و به آن، تون حمام می گفتند. سنایی دید که مجذوب لایخوار آن جا نشسته است و با تون تاب صحبت می کند. گوش فراداد و دید که می گوید: پیاله ای بیاور تا به کوری چشم آن ابراهیمک غزنوی که کار مسلمانان را نساخته، به فکر فتح هندوستان افتاده است، بنوشیم. پیاله ای دیگر بیاور، به کوری چشم سناییک غزنوی که عمر خود را تلف کرده است تا برای این طفیلی شعر بگوید. و اگر روز قیامت که آغاز ابدیت است بگویند، سنایی برای ابدیت چه ارمغان آورده ای؟ این کاغذ باطل شده را نشان خواهد داد. {با این ضربه }، سنایی حرکت کرد و رفت و عرفان نظری و عرفان عملی نیز به دنبال او. به علت همین قضیه، تا بدان جا پیش رفت که در رده اول شخصیت های عرفانی ما قرار گرفت. بعضی ها در این قضیه تحقیقاتی دارند که شبیه به چنین قضیه ای (چنین ضربه ای) سنایی را بلند کرد که ای سنایی چه کار می کنی؟ شعر را برای چه شخصی گفته ای؟ بسیار خوب، آقای سنایی! از نظر هنری، شعری واقعا عالی گفته ای و قریحه ای بسیار عالی داری. اما اشتباه کردی که این شعر را سرودی.
به خاطر دارم زمانی در دانشگاه اهواز، بزرگداشتی برای فارابی برگزار شده بود. یکی از اساتید که درباره فارابی صحبت می کرد، به سراغ ارسطو هم رفت، ولی افراط کرد و گفت: ارسطو چنین و چنان بود و... یک دانشجوی فضول نیز در آن جلسه حضور داشت - خدا از این دانشجوها زیاد کند - گفت مگر همین ارسطو نبود که بردگی را تجویز کرد؟ استاد گفت: درست است. سپس استاد قصد داشت این را درست کند و درست نمی شد. بعد عده ای از دانشجوها گفتند از شما خواهش می کنیم در این باره صحبتی بکنید. بلند شدم و گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. ارسطو بسیار مرد بزرگی است و واقعا به بشریت خدمت کرده، اما در قضیه بردگی اشتباه کرده، غلط فکر کرده و خطا رفته است، والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. با همدیگر هم نزاع نداریم. ارسطو نباشد که بالاتر از ارسطو باشد! سنایی در آن جا یکه خورد و جهش پیدا کرد، رفت و سنایی شد و چشم ها و ادبیات و عرفان ما نیز به دنبال او.
یکی از غربی ها می گوید، افلاطون کمی شدت به خرج داده است. افلاطونی که خیلی نرم حرکت می کرد، در این مورد شدت را تجویز کرده است که باید یک شدت مناسب شخصیت فرزندان به کار رود تا آن سه بذر (الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او) در دل های آنان کاشته، یا روییده شود. من هم در حاشیه آن مرد - که او هم شخصیت بزرگی است - اضافه کردم، چون جای جدی است. او (افلاطون) می گوید: اگر این سه عقیده در درون انسان کاشته نشود، زندگی او همیشه در مبارزه با خویشتن سپری خواهد شد، افلاطون حق دارد که شدت پیدا کرده است.
مقصود این که، ان شاءالله در نظر شریفتان باشد، برای آن کسانی که به جهت ضعف نفس، یا آلودگی های اخلاقی، سستی می ورزند و آن عقاید را فراموش می کنند و اجازه می دهند در درونشان محو شود، قانون باید به طور جدی از آنان جلوگیری نموده و بگوید نمی شود. چون واقعا اگر زمامداران و حکام بشری، سعادت انسان را بخواهند و پهلو به پهلوی حقوق جسمانی ما، حقوقی هم برای جان های ما در نظر بگیرند، مجبورند به مردم بگویند: بیایید در جلسات هفتگی یا ماهیانه بنشینید و با همدیگر به طور جدی بحث کنید. در غیر این صورت، این مسأله به شوخی تلقی می شود.
همین امروز با یکی از مغرب زمینی ها صحبت می کردیم، که حتی مقام علمی و اجتماعی داشت. او هم به این مسأله رسیده بود که بلی، بشر به فن آوری رسیده است، اما معلوم نیست که در قرن بیست و یکم به کجا خواهد رفت؟ یا باید مذهب را جدی بگیرید یا...
به نظر می رسد، آن فیلسوف غربی، درباره افلاطون افراط کرده است. به عقیده من، کمی حق به جانب افلاطون است. یعنی باید این قضیه را جدی گرفت تا به عنوان تزیین روانی ما تلقی نشود. افلاطون می گوید:
هر تربیتی که دینی نیست، ناقص و باطل است، و هر دولتی که شهروندان آن از این مسائل با اهمیت روی گردان شوند، در معرض نابودی است.
سخن خیلی بزرگی است، زیرا شما خواهید گفت: پس علت ادامه دولت ها در طول تاریخ چیست؟ بله، ولی به چه کسانی آقایی می کردند؟ یعنی اگر واقعا دولت ها، دولت های حقیقی بودند، انسان ها را تربیت می کردند و تربیت انسان ها را به عهده می گرفتند و نمی گفتند و از دیدگاه ما حقوق دانان مثلا فلان کشور، آن چه که ما می خواهیم این است که: انسان نباید مزاحم انسان نباشد، و فقط کلاه همدیگر را برندارند، و اگر هم از پست ترین و فاسدترین و افراد باشند، به ما مربوط نیست. این مطلب اگرچه خارج از کادر تخصصی حقوقی باشد، نباید این سخن را بگوییم، از من (متخصص) می شنوند، من نباید این حرف را بزنم. در بعضی از قوانین، این مطلب را تصریح کرده اند: اگرچه افرادی پست و فاسد باشند. این شخص(478) که یک حقوق دان بزرگ و دادستان دیوان یکی از بزرگ ترین کشورهای دنیاست، در مقدمه یک کتاب حقوقی چنین می نویسد:
به نظر یک نفر آمریکایی، اساسی ترین اختلافات میان قانون و مذهب است. در غرب، حتی کشورهایی که عقیده محکم به تفکیک مذهب از سیاست ندارند، سیستم قانونی را یک موضوع دنیوی می دانند که در آن مقتضیات زمان، نقش بزرگی را ایفا می کند...
مجالس مقننه برای وضع قانون و دادگاه ها برای اجرای آن به وجود آمده است. مجموع این تشکیلات برای جهانی است که با دولت سروکار دارند و مسؤول آن نیز دولت است، نه کلیسا و مذهب. از این رو، قانون ما در آمریکا برای تکالیف مذهبی، تکلیف معین نمی کند، بلکه در حقیقت هشیارانه آن ها را حذف می کند. قانون در آمریکا فقط تماس محدودی با اجرای وظایف اخلاقی دارد. در حقیقت، یک شخص آمریکایی در همان حال که ممکن است یک فرد مطیع قانون باشد، ممکن است به لحاظ اخلاقی، یک فرد پست و فاسد باشد.
ولی بر عکس آن، در قوانین اسلامی، سر چشمه وضع قانون، اراده خداست. اراده ای که به رسول او محمد (صلی الله علیه وآله) مکشوف و عیان شده است. این قانون و اراده الهی، تمام مؤمنین را جامعه واحدی می شناسند، اگرچه از قبایل و عشایر گوناگون تشکیل یافته و در مواضع و محل های دور و مجزا از یکدیگر واقع شده باشند.(479)
نظر او (دادستان دیوان) تقریبا شبیه به سکولاریسم می باشد که مطرح شده است.
افلاطون نیز می گوید:
اما حقیقت چنان نیست، که گاهی سیاستمداران عوام گمان می کنند که دین را به عنوان وسیله ای برای حکومت خود استخدام نمایند. نه! هرگز! زیرا دین برای هویت انسان ها، برای هویت جوامع و دولت ها مورد نیاز ضروری است. اگر متوجه باشند خیلی مهم است، بلکه دین، فوق نیازهای معمولی است.
احتیاج به دین، بیش از آن است که دین، فقط جوابی به نیازهای بشری باشد، و به عنوان عامل تنظیم زندگی تلقی گردد.(480)
حتی یکی از بزرگان ادبیات، شادروان ملک الشعراء بهار گفته است:
انبیا حرف حکیمانه زدند - از پی نظم جهان چانه زدند
این مرد (افلاطون) آن موقع متوجه این معنا بوده است. می گوید چنان نیست که دین فقط برای تنظیم زندگی اجتماع باشد، اگرچه از فواید دین هم این است که واقعا اگر خوب پیاده شود، یا اگر معتقدات دینی انسان ها بر مجرای منطق و عقل باشد، زندگی اجتماعی هم تنظیم می شود، ولی هدف نهایی دین، این نیست. به عنوان مثال؛
یک دفعه این است که می گوییم ما به چه علت در این جا جمع شده ایم؟ پاسخ این سؤال را می توانیم به دو صورت بیان کنیم:
1- این که بگوییم: این منزل چون در غرب تهران است، رو باز و خنک است، ما آمده ایم تا در هوای خنک بنشینیم.
2- این که بگوییم: آمده ایم تا با همدیگر بحث و گفت وگو کنیم، هر چند هوای خوبی هم در این حیاط احساس می کنیم. آن هوای خوب از فواید است، اما قصد و غرض ما بحث و گفتگوست. ببینید چه قدر این مرد (افلاطون) به دین اهمیت داده است. می گوید نظم اجتماعی یکی از فواید دین است و بسیار عالی است.
{این مطالب را} کاملا بگیرید و از آن استفاده کنید، زیرا دین یک پلیس داخلی در درون انسان ایجاد می کند و دیگر پلیس خارجی برایش هرگز ضرورت ندارد. البته برای اجتماع، وجود دین بسیار مهم است. اما ببینید خود آن نظم اجتماعی چه قدر مهم است که می گوید از فواید دین، همین نظم اجتماعی است.
همان طور که عرض کردم، مثل فایده این جا آمدن و نشستن است که مثلا یک چای خوب هم دادند، این هم فایده ای است، ولی غرض و هدف ما از این جا نشستن، بحث و گفتگوست. احتیاج به دین بیش از آن است که به عنوان عامل تنظیم زندگی تلقی گردد.
همان طور که دوست عزیزمان اشاره کرده است، حرف های ثابت، بسیار زیاد گفته شده است.
هم چنین دقت کنید که {نظرات افلاطون } چه قدر مشرفانه است. واقعا چه طور احساس می کرد که زمانی خواهند گفت: انبیا نوابغی بودند که برای نظم زندگی آمدند و مسائلی را مطرح کردند. می گوید نخیر، از فواید آن چه که {انبیا} مطرح کردند، یکی این بود که زندگی را تنظیم کنند. والا بحث انالله و اناالیه راجعون(481) همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم. مطرح است، که تو چیستی؟ و چگونه به شش سؤال که در قرون و اعصار باعث این مطالب شده است، پاسخ بدهی: من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ با کیستم؟ به کجا می روم؟ برای چه آمده بودم؟ اصلا بحث این است. ضمنا وقتی که در ابتدا فهمیدم من {انسان } کیستم و برای خودم هویتی احساس کردم، هویتی را هم که در هدف خلقت الهی است احساس می کنم و به این ترتیب، محال است که دیگر ظلم کنم. آیا وقتی بشر پاسخی برای من کیستم پیدا کرد، مگر امکان دارد دیگر ظلم و خیانت کند؟ چون نمی داند خودش کیست و دیگران را هم نمی داند که آن ها کیستند، ظلم می کند.
چرا این شعار و این پوستر که در طول تاریخ به گذرگاه تاریخ زده شد: محبت، محبت، محبت...، محبت بورزید، محبت چنین و چنان است، اثر نکرده است؟ زیرا؛ آیا من به خودم محبت ورزیده ام که به شما محبت بورزم؟ آیا من اصلا با خودم کار دارم که با شما کار داشته باشم؟ من کیستم که چنین کاری انجام دهم؟ وقتی می گوید از نظر دینی واقعا بدان من کیستم، اگر واقعا فهمیدی، دیگران را هم شناخته ای.
عبارت زیر از عزالدین نسفی در کتاب زبده الحقائق است که:
ای درویش، هر که می خواهد چیزها را چنان که چیزها است بداند، باید خود را چنان که هست بداند.
آیا من کیستم را یک مقدار رفتارشناسی(482) و سلوک جواب می دهد؟ آیا این جواب من است؟ جواب من کیستم که نوعی هستم، و در گروه من ابن ملجم مرادی هست، علی بن ابی طالب (علیه السلام) هست، ابراهیم خلیل (علیه السلام) است و فرعونها هستند. من از هویت آن گروه از شما سؤال می کنم. شما می گویید که بلی، بشر بر روی این انگیزه، واکنش نشان می دهد. ما منکر آن نیستیم، ولی هویت من در این دنیا بالاتر از این است.
اینک، بعد از این مطالب، وارد شناخت حسین شویم، که حسین برای بشریت چه کرده است؟ این غیر از این است که آبا و اجداد ما - خداوند ان شاءالله همه آنان را رحمت کند - به عنوان تعلیم و تربیت به ما گفته اند که حسین چنین بوده است. حالا شما با مسائل خیلی جدی روبه رو می شوید که یک قربانی مثل حسین را به خود دیده است. اکنون برای خودتان، احساس تکلیف خواهید کرد که بیاییم با تصویر معقول درباره حسین بن علی، این سرمایه بزرگ را به نسل آینده منتقل کنیم. این تصویر معقول، همان است که ما اکنون می خوانیم. دیدید که حسین به بشریت چه کرده است. آیا می بینید که حسین بن علی به شما چه کرده و چه قدمی درباره شما انسان ها برداشته است؟ به هر حال، احتیاج به دین، بیش از آن است که به عنوان عامل تنظیم زندگی تلقی گردد. البته با داشتن دو بعد ذاتی، می تواند برای تنظیم زندگی مفید باشد. افلاطون در ادامه می گوید:
هم اکنون قدمی پیش برمی داریم و یک مسأله بسیار مهم دیگر را هم مطرح می کنیم: دین در صورت های گوناگون تعقل انسانی، مترجم طبیعی خالص و عمیق ترین بیان کننده واقعیات است. (یعنی محرک تعقل برای دریافت واقعیات، خود دین است).
آن وقت چه قدر محدود فکر می کنند کسانی که می خواهند دین را رویاروی تعقل قرار دهند، زیرا چهره مطلب به کلی عوض می شود. دوباره عرض می کنم، دقت بفرمایید: دین در صورت های گوناگون تعقل انسانی، مترجم طبیعی خالص و عمیق ترین بیان کننده واقعیات است. یعنی دین، تعقل شما را صیقلی نموده، می گوید درست نگاه کن و دور خودت طواف نکن! اگر برای یک مطلب، 5/99 درصد دلیل داری، صددرصد ادعا نکن. اگر برای تفکر، صرف زمان لازم است، باز فکر کن و بیندیش. حواست جمع باشد.
اگر حقیقتی از راه عقل ناب ثابت شد، دقیقا آن را در نظر بگیر. این عقل حجت خداست. این حجیت را چه کسی به عقل داده است؟ والا اگر عقل را یک کمی جلوی میز محاکمه بکشیم و از او سؤال کنیم: چرا ما باید به حرف های تو گوش فرادهیم؟ اگر بگوید من خودم می گویم، می گوییم بسیار خوب، ممنون هستیم. خود تو عقل به ما گفته ای که تکرار دعوا، ادعا را ثابت نمی کند - مصادره به مطلوب است - درست مثل این که من بگویم این شی از آن من است و آن وقت، محاکم از من دلیل بخواهند و بگویند: دلیل شما چیست؟ می گویم:
برای این که مال من است. خنده آورترین استدلال این است. چون مصادره به مطلوب است و دور لازم می آید. اگر جناب عقل بگوید من خودم می گویم، {باز} تکیه گاه عقل، خود دین و احساسات عمیق انسان هاست. که باز اگر گاهی عقل نظری اشتباه کند، با این حال اگر ما بی غرض راه برویم و به اشتباه راه بیفتیم، صدمه به بشریت نمی زنیم، زیرا خواهیم گفت: ما این مطلب را در این شرایط و با این محدودیت ها در نظر آوردیم. بعد از من نگاه کنید و ببینید چه خبر است. مطلب زیر را دین می گوید:
هین بگو تا ناطقه جو می کند - تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخن نو آورد - لیک گفت سالکان یاری کند(483)
بلی، تا مغزت کار می کند بگو، زیرا هر زمان که بگذرد حقایقی آشکار خواهد شد. ما گذشتگان هم، چند آجر روی کاخ باعظمت علم بگذاریم، بعد بگوییم بیایید آیندگان، شما کار خودتان را انجام دهید.
تعقل ناب، تعقل صاف، نه با عصای دین، بلکه با تحریک دین حرکت می کند. دلیل: افلا تعقلون، افلا تتدبرون، افلا یتفکرون، که نه یک بار نه دو بار، بلکه چندین بار در قرآن تکرار شده است. مبادا خدای ناخواسته فکر کنید که دین یعنی تعبد و با تعقل مخالف است. اصلا دینی که تعقل را به عنوان حجیت نمی پذیرد، آن دین قابل قبول نیست. مجددا عبارت افلاطون را عرض می کنم: دین در صور گوناگون تعقل انسانی، مترجم طبیعی خالص و عمیق ترین بیان کننده واقعیات است. حالا می خواهد نتیجه بگیرد که انسان مقدس (همه حقایق الهی) مایه آرامش انسان ها می شود. البته در متن اصلی جملات مزبور، من کلمه آلهه را به عنوان حقایق الهی ترجمه کرده ام، زیرا کلمه آلهه در سخنان گذشتگان، به معنای موجودات مقدس است. انبیا را آلهه می گویند، یعنی تعبیر خدایان می کنند. یعنی موجوداتی که جنبه قداست دارند.
ابوریحان بیرونی در کتاب تحقیق ماللهند صریحا می گوید:
در یونان، هر حقیقتی که جنبه قداست دارد، آن را تعبیر به خدا می کنند.(484)
این یک اصطلاح و یک تعبیر است. من هم در فلسفه و علوم اجتماعی یونان دیدم که در خیلی موارد، تعبیر خدایان می کنند. به نظرتان نیاید که واقعا خداهای متعدد است، بلکه مقصود، موجودات مقدس است.
شما چرا به افلاطون، الهی می گویید؟ زیرا پدر مادرش - سولون - قانون گذار یونان بوده و یک وجهه قداستی داشته است. یک تعبیر خداگونه به او می دهند و می گویند: افلاطون الهی. دقت کنید، خیلی ها اشتباه می کنند. تعبیر خدایان این نیست، بلکه مقصود موجودات مقدس است. ایشان در این مورد می گوید که:
دین به ما حقایق مقدس و انسان های مقدس باقداست را نشان می دهد و ما با آن ها آرامش پیدا می کنیم.
آن ها خدا را به یاد ما می آورند و برای ما تجلی گاه های خدا می شوند.
ای لقای تو جواب هر سؤال - مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمان هرچه ما را در دل است - دست گیر هر که پایش در گل است(485)
{یعنی } فقط نگاهی به چهره نازنینت کنیم. این ها موجودات مقدسی هستند. قداست را از کره زمین منها نکنید، زیرا کار صحیحی نیست. بشر به یک آرامش هایی احتیاج دارد. بدین جهت می گوید:
ای لقای تو جواب هر سؤال - مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم - چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
از این نوع اساتید (انسان های مقدس) ما دیده ایم. هم چنین، اساتید ما نقل کرده اند که صدها نوع از آن ها را دیده اند. اگر کسانی ندیده اند، نباید منکر باشند. انسان موجودی بسیار عمیق تر از این هاست که ما فکر می کنیم. افلاطون می گوید: این موجودات (انسان های مقدس) مایه آرامش انسان ها می شوند. در دیدار عملا نشان می دهند.
آن اشخصاص - همان طور که در جلسات پیش عرض کردم - جملاتی به امام حسین (علیه السلام) گفتند. وقتی که امام حسین (علیه السلام) فرمود: دیگر شب است. تاریک شده، برخیزید و بروید، هر کس صحبتی کرد. یکی گفت: یا اباعبدالله، اگر زندگی ابدیت داشت، ما تو را رها نمی کردیم، چه رسد به این که دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم چند صباحی بیش نیست. بالاخره از این جا می رویم، ولی ما ابدیت را کجا رها کنیم؟ (گوینده این سخن) با دیدن یک انسان مقدس (امام حسین) برای زندگی این ارزش را قایل شده است. برادران من، شاید اگر این شخص صد جلد کتاب می خواند، به این جا نمی رسید، سعدی می گوید:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم - چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
خدا می داند پیش از آن که لب ها برای گفت وگو باز شود، انسان از چشم های انسان های بزرگ درس ها می خواند. از حرکات، از نشست و برخاست انسان های الهی، درس ها خوانده می شود. ایشان (افلاطون) روی این مسأله خیلی تکیه دارد، که انسان های با قداست، چون تکیه به خدا دارند و دادگری خدا برای آنان پذیرفته شده است، آن ها تکیه گاه هایی برای بشر هستند. و واقعا هم همین طور است. ما از این ها الحمدلله در چهره های پیامبران، ائمه (علیه السلام)، حکمای راستین و انسان های برازنده سراغ داریم، که در آن ردیف خیلی بالا، چهره حسین (علیه السلام) قرار دارد. ما هر ساعتی با این چهره رویاروی هستیم و اگر خدا لطف کند و خود ما هم برای سعادت خودمان قیمتی قابل شویم، می توانیم در طول سال از خود خواهی ها، خودکامگی ها، تهمت ها، افتراها، بداخلاقی ها، ادعاهای بی دلیل، تعدی به حقوق دیگران، توهین به دیگران و ارزان شمردن ارزش های بشری پرهیز کنیم. این چهره نازنین پسر فاطمه (علیها السلام)، به ما نشان می دهد که آن چه داریم چه قدر گران است.
ای گران جان، خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
هر که او ارزان خرد ارزان دهد - گوهری طفلی به قرص نان دهد(486)
چهره حسین بن علی، قیمت ارزش ها را به خوبی به ما نشان می دهد. زمانی در مشهد، به بعضی از دوستان، این مطلب را عرض کرده بودم. روزی با آقایان منبری ها - که خدا آن ها را حفظ کند - جمعا دور هم نشسته بودیم. آن ها بیتی خواندند، ولی به یاد ندارم که ابیات بعدی را نیز خواندند، یا فقط همین بیت بود. این بیت شعر خیلی در من تأثیر کرد:
ذکر یا حسین سنگ تیره را هم چو در تابنده می کند - آری ارکند بنده بندگی، کار آفریننده می کند
آری، شما بندگی کنید، بندگی آسان است. وقتی که بندگی کنید، احساس خواهید کرد که بر هستی حکومت دارید. دنباله اش هم این بیت را عرض می کنم:
چون ز خود رستی همه برهان شدی - چون که گفتی بنده ام سلطان شدی(487)
اگر گفتی سلطان شدم، بنده می شوی، آن هم بنده پست. اما حسین بن علی گفت: خدایا! من بنده تو هستم.
ترکت الخلق طرا فی هواکا - و ایتمت العیال لکی اراکا
و ان قطعتنی فی الحب اربا - لما حن الفؤاد الی سواکا
در راه عشق تو، همه خلق را ترک کردم و خانواده خود را یتیم کردم (خودم را کشتم) تا تو را ببینم. اگر در راه عشق مرا قطعه قطعه کنی، دل من به سوی دیگری میل نخواهد کرد.
منسوب به حلاج
بدون تردید، داستان حسین هنوز هم در دل های انسان ها می درخشد. بدون تردید، هر انسان پاک که از داستان حسین اطلاع پیدا کرده، ساخته شده است.
خداوندا! پروردگارا! این نعمت بزرگ را از دست ما مگیر. خداوندا! پروردگارا! تو را به خون مقدس حسین سوگند می دهیم، انسان های الهی را در جامعه ما زیاد بفرما. خدایا! ما را قدردان انسان های با قداست بفرما.
پروردگارا! ما را در این زندگانی که واقعا یک کتاب بزرگی است، به خواندن سطرهای ابواب و فصول این کتاب، موفق و مؤید بفرما.
آمین

برادری و برابری حسینی

یک مسأله بسیار اصلی از فروع و شاخه های مسأله ای که در جلسات گذشته مطرح کردیم و در طول تاریخ در جریان بوده است، سؤال سوم بسیار اساسی ما بود که گفتیم: در این دنیا با کیستم؟ و گفتیم که بشر شش سؤال اصلی دارد: من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ با کیستم؟ برای چه آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ به کجا می روم؟ یعنی از این دنیا باید یک چیزی بفهمم و بروم...
ترسم بروم عالم جان نادیده - بیرون روم از جهان، جهان نادیده
در عالم جان چون روم از عالم تن - در عالم تن، عالم جان نادیده
البته همیشه به مقدار قدرت و توانایی، مکلف هستیم، و باید بفهمیم به کجا آمده ایم و تمام تکالیف و وظایفی که از آن ها صحبت می شود، به مقدار قدرتی وابسته است که در آن جا مقدر است. از آن جهت نگران نباشید که ما می رویم و نمی فهمیم حقیقت این جهان و تمام اسراری که دانش ها به مقدار کمی از آن ها دست یافته، چه بوده است؟ حداقل به آن مقدار که بدانید این کارگاه، کارگاه عبثی نیست، ان شاءالله همین معلوم و همین علم را قطعا از شما می پذیرند. آن وقت، هر قدم که بتوانید جلو بروید و هر قدم به معلومات خود اضافه کنید، نورانیت و آرامش شما بیشتر می شود. پس در پاسخ به این که می گوییم: به کجا آمده ام؟ باید این دنیا را تا حدودی بشناسیم. این مسأله خیلی مهم است. معنای آن هم، این نیست که همه {انسان ها} فیلسوف یا دانشمند باشند، اما به یک مقدار باید بفهمیم که این آشیانه چند روزه ما چیست و چگونه می توانیم از آن بهره برداری کنیم.
شخصی دنیا را مذمت می کرد، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) شنید و فرمود: ایها الذامل الدنیا ای مذمت کننده دنیا، ساکت باش! چه کسی و چه چیزی را مذمت و توبیخ می کنی؟ آیا دنیا را با این درس هایی که به تو داده است، {مذمت می کنی }؟ دنیا را با این حالت وسیله ای که برای پیشرفت تو داشته است؟ دنیا را که سکوی پرواز تو بوده است؟ دنیایی که برای انبیا و اولیا و حکما معبد بوده است، مذمت می کنی؟ ما این جا زمین خشک نداریم و تمامش عبادتگاه است. این جا تجارتخانه بزرگی بود برای کسی که آن را شناخت. بعضی ها با تأسف و آه چنین می گویند: ای دنیا! این فلک! خوب بفرمایید فرمایش شما چیست؟ چرا می گویید ای دنیا؟ بگویید ای خودم! دیگر با دنیا چه کار دارید؟ همین دنیاست که اویس قرنی را ساخته است. معروف است که ایشان حتی پیغمبر (صلی الله علیه وآله) را ندیده بود، و مقامی باعظمت در اسلام پیدا کرده بود، فقط به جهت احساس این تکلیف که باید مادرش را نگهداری کند. چون مادرش نمی توانست بدون او باشد. این دنیا امثال اویس قرنی و مالک اشتر ساخته است. شاید بگوییم میلیون ها انسان، کم و بیش با درجات مختلف ساخته است. این جا رصدگاهی است برای کسی که چشم بینا برای نظاره بر بی نهایت دارد. علی (علیه السلام) فرمود: کجا را مذمت می کنی؟ جه می کنی؟ اصلا متوجه هستی یا نه؟ آن مرد ساکت شد.
گفتیم: به کجا آمده ام؟ با کیستم؟ این با کیستم، بزرگ ترین مشوق بر این است که تا وقتی در این دنیا هستی، برادرت را بشناس، انسان را بشناس. باز عرض می کنم به خاطر داشته باشید، در حدود امکان، در حدود مقدور و در حدود توانایی. پیش از این که بگویی:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
اگر می گفتی کیستم و درباره کیستم خودت فکر می کردی، هرگز نمی گفتی:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده پایانی
اگر درست درباره من کیستم فکر می کردید، هر لحظه احساس می کردید در پیشگاه خدا هستید و درون شما همیشه سرور داشت. همیشه شادمان بودید و با آن کیستم، چه قدر باعظمت و چه قدر با خنده رفتار می کردید، اگرچه درونتان پر از اندوه بود. نشان دادن چهره متبسم و چهره خندان، ثمره این شناخت است، اگر می شناختیم با کیستیم، احساس می کردیم که باید چهره خندان نشان بدهیم.
من همان جامم که گفت آن غمگسار - با دل خونین لب خندان بیار
با دل خونین لب خندان بیاور هم چو جام، اگر می فهمیدیم. پس سؤالات ما از این قرار است، من کیستم؟
با کیستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟... در این جلسه، ما درباره سؤال با کیستم صحبت داریم.
گاهی کار ما، افراط و تفریط و مبالغه است. درباره انسان ها گاهی حکم می کنیم که همه انسان ها درست و خوب هستند. {یا همه انسان ها }برادرند. برابرند و مساوی اند. این حکم افراط است. گاهی هم می گوییم:
انسان گرگ انسان است(488). هر کس هم که بر خلاف آن بگوید، یا ریاکاری می کند یا دروغ می گوید. شما در تاریخ علوم انسانی از این قضاوت ها زیاد دارید، درباره این که باید بفهمید با کیستید؟ یعنی درباره این انسان ها که چند صباحی با آنان خواهیم بود، کیستند، نظریات و عقاید بسیاری در این کتاب ها پر شده است. این مسأله اخیرا رواج پیدا کرده است که همه خوب هستند. به اصطلاح، همدیگر را تحمل کنند. هر فردی از افراد اگر با هر یک از پنج میلیارد و نیم نفوس روی زمین رویاروی شد، او را ببوسد و ببوید و بگوید ما با هم برادریم، مساوی هستیم. البته ان شاءالله چنین باد، ولی چنین نیست. آیا به عنوان یک آرزو می خواهید مطرح کنید که ما با انسان ها چنین باشیم؟ مقصد و هدف اعلای پیامبران هم همین بود. ولی آیا چنین است؟ آیا افراد بشر با همدیگر در این مسیر حرکت می کنند؟ آیا زندگی برای همه انسان ها یکسان معنا شده است؟ آیا در درون عده ای از این افراد انسانی، کوه آتشفشان خودخواهی حاضر نیست برای یک لحظه مقام خود، تمام بشر را یک جا نابود کند؟ آیا از این اشخاص نیستند؟ من کجا با این شخص برادرم؟ ما چه وقت با همدیگر برادر شدیم؟ اگر شما این قدر حسن ظن دارید که می گویید واقعا افراد بشر با شناخت کامل درباره همدیگر و با تعدیل خودخواهی ها با هم برادرند، این گفته اثبات می خواهد و اثباتش امکان ناپذیر است. شعر (البته شعر خیالی) که نمی خواهیم بگوییم. والا شعرهای سازنده و هنر شعری برای ما، فوق العاده کار انجام داده است. نمی خواهیم دل خوش کنیم به بنی آدم اعضای یک پیکرند.
ویکتور شربولیه می گوید:
از سال 1500 پیش از میلاد 1860 بعد از میلاد، در حدود هشت هزار پیمان برای تأمین صلح دائمی بسته شده، ولی به طور متوسط، هر کدام فقط دو سال دوام داشته است.(489)
پس کجاست این برادری و برابری که حداقل تعدش دو سال بیشتر طول نکشیده است؟
بسیار خوب، حالا می خواهیم ببینیم حسین با چه کسی برادر بود؟ حسین به چه کسی می تواند بگوید برادرم؟ آیا به یزید بگوید برادرم؟ آیا حسین به عبیدالله بن زیاد بگوید برادرم؟ آیا به آنان بگوید ما با هم برابریم، چون انسانیم؟ این فرمول برای بشر، صددرصد ضد واقعیت است. چه کسی با چه شخصی برادر است؟ یکی این طرف ایستاده که آن لشکریان مقابل، ضد او هستند. لشکریان حربن یزید ریاحی تشنه از راه رسیده اند، اما حسینی ها آب داشتند و مشک هایشان پر بود. در گرما این ها می توانستند آب را به آنان (به لشکریان حر) ندهند و ایستادگی کنند. یا آب ها را بریزید زمین و آن ها را از تشنگی بکشند، اما به آن ها آب دادند. این یک طرف قضیه است. طرف دیگر قضیه هم این است که آب ندهند تا طرف مقابل از تشنگی بمیرد. این چه نوع برادری است؟ این قدر شعر (شعر تخیلی) نگوییم و این قدر اسیر تخیلات نباشیم. البته خدای ناخواسته، اهانت به مقام والای شعر و شاعری نیست.
حتی علی بن طعان محاربی گفت: من دیر رسیدم و به شدت تشنه بودم. یکی از مشک ها را برداشتم تا از آن استفاده کنم. اما بلد نبودم. مشک را مدام می گرفتم به دهانم و آب از این طرف و آن طرف می ریخت.
دیدم خود حسین تماشا می کند. ابتدا فرمود: انخ الراویه سر مشک را این طور برگردان و بخور. بعد بلند شد و خودش کمک کرد. {در این مورد} تفاوت {انسان با انسان } بی نهایت است. بلی، باید کوشش کنیم که بشر را بالا بیاوریم. در آن بالا به هم می رسند. در آن بالا از برادر هم شدیدتر می شوند. در پایین برادری نداریم، زیرا در پایین همه اسیر خودخواهی و اسیر شهوات چند صباح خویش هستند. در پایین، فقط من مطرح است. اگر کسی گفت: با این که من در پایین هستم، ما هم برای من مطرح می شود، سخن او را شوخی می دانیم... آن هم خودش نوعی من است، که من از دیگران بیشتر راه رفته ام و من، ما را هم می دانم. لذا، این که بگوییم بشر با بشر برادر و برابر است، در صورتی است که و لقد کرمنای او صدمه نخورد.
و لقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا(490)
ما قطعا فرزندان آدم (علیه السلام) را اکرام نموده و آنان را در خشکی و دریا (برای کار و کوشش) قرار دادیم و از مواد پاکیزه به آنان روزی کردیم و آنان را بر عده فراوانی از آن چه خلق نمودیم برتری دادیم.
این زمینه کرامت، همان کرامت ذاتی است که ما در حقوق بشر روی آن تکیه داریم. یک درجه بالاتر:
ان اکرمکم عندالله اتقیکم(491)
در حقیقت، ارجمندترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست.
بالا بیایید و دست به دست هم بدهید، آن وقت لذت دارد. عادل با عادل برادر است. عادل به آن کس که عادل نیست، اگر لجاجتی ندارد و اگر ضد عدالت نیست، نخست به عنوان ترحم و دلسوزی به او می نگرد.
خدایا، چرا این انسان از عدالت محروم شده است؟
المستحل توسیط الحق مرحوم من وجه(492)
کسی که جایز می داند که حق را واسطه {وصول به غیر حق } قرار دهد، (هم) از جهتی مورد رحمت است.
واقعا جای دلسوزی است، اگر لجاجت نکند و طبق ولقد کرمنا، عادل هم نباشد.
اخیرا در سمیناری که با آقایان اتریشی بودیم، مقاله ای ارائه نمودم و آنان سؤالاتی مطرح کردند. یکی از آنان این سؤال را مطرح کرد که: به نظر شما اگر کسی عادل نباشد، نباید زندگی کند؟ در جواب گفتم: مثل این که به مقاله توجه نکردید، ما گفتیم حق حیات و حق کرامت متعلق به همه انسان هاست. انسان اگر فقط چهره ضد انسانی به خود نگیرد، از همه حقوق برخوردار است. ما این را می خواهیم بگوییم که بشر کوشش کند فقط به این کرامت ذاتی قناعت نکند. بالا بیایید و به کرامت اکتسابی و کرامت ارزشی هم برسد.
این اختیاری نیست. همان طور که شما کریم هستید و پیش خدا حیثیت دارید، آن انسان دیگر هم کرامت و حیثیت دارد. همه انسان ها از دیدگاه خلقت خداوندی شرافت دارند. این زمینه در همه وجود دارد.
انسان ها وقتی می توانند به همدیگر نگاه برادرانه بکنند که بالا بیایند. این احساس کند آن راستگوست، آن هم احساس کند این راستگوست. او احساس کند این خیرخواه است، این احساس کند که او هم به این اصل بزرگ عمل می کند که:
و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا...(493)
این که با کسی دشمنی دارید، شما را وادار به معصیت نکند که درباره اش عدالت نورزید، عدالت بورزید.
با این که با طرف مقابل خصومت دارد، ولی در حدود عادلانه حرکت می کند. آیا شما با توجه به این کرامت، به هم دل می دهید؟ آیا شما از اعماق قلب، خودتان را برادر این شخص می دانید، یا برادر کسی که برای یک دستمال می خواهد قیصریه را آتش بزند؟ این امری طبیعی است. تمام خطوط و وظایف نورانی انبیا، برادر کردن انسان ها در بالا بود. سطوح پایین، جایگاه وانگیزشگاه خصومت هاست. هیچ انسانی در بالا به روی انسان دیگر شمشیر نمی کشد. قطعا بدانید خصومت ها در پایین است. یعنی حداقل باید یکی از دو طرف در پایین باشد. یکی ممکن است بالا باشد، که این با او تصادم دارد.
شب تاسوعا، برای ابوالفضل (علیه السلام) امان نامه آوردند و گفتند شما با ما هستید، برادر ما و پسر خواهر ما و... هستید! کدام پسر خواهر؟ چه پسر خواهری؟ فقط در دو چشم داشتن شباهت داریم، ولی جوهر حیات ما دو نوع است. من چه طور می توانم بگویم با تو برادر و برابرم؟ لذا، گفت: لعنت خدا بر تو و امان تو. یعنی چه برادریم، برابریم؟ وقتی تو ضد حیات فکر می کنی و با زندگی من دشمنی داری و می خواهی تمام دنیا را فدای یک خواسته خود کنی، آن وقت ما در کجا به هم می رسیم؟ زیرا می گویی: چون من می خواهم، پس حق است. منطق را ببینید! چون من می خواهم. همین حرف را آن یکی هم دارد. در دل او هم چنین است که چون من می خواهم، پس حق است. آن وقت ما در کجا به هم می رسیم؟ در کجا با یکدیگر می توانیم دست بدهیم و با یکدیگر برادر و برابر باشیم؟ لذا، ما در مسأله حقوق بشر که از دیدگاه اسلام نوشتیم، گفتیم بیایید نخست اثبات کنیم که این دو برادرند، سپس بخواهیم در راه آن فداکاری و ایثار کنیم و...
در حقیقت، حسین بن علی بر مبنای برادری با انسان های آن روز بود که گفت: من نمی توانم با یزید بسازم، چون برادر دارم. بشر برادر من است. می فهمم بشریت چیست. پنج سال و نیم خلافت علی بن ابی طالب بر مبنای برادری انسان ها بود، که مجبور بود بگوید به حریم انسان ها خیانت نکنید. پنج سال و نیم تماما برای او گرفتاری و آشوب بود. این مرد - در ظاهر - یک روز راحت نتوانست نفس بکشد، زیرا قیمت انسان ها را می شناخت و واقعا خود را بردار انسان ها می دانست.
بنابراین، این مسأله حساس را در نظر بگیریم. گاهی احساسات، منطق ما را به هم می زند. همان طور که گاهی منطق خشک، احساسات ما را مختل می سازد. باید مراقب باشیم. احساس خام، در آن موقع تصعید شده و مستند به اساس است که از آن حالت خاص بالا برود. بلی، بشر است، اما ببینیم دیگران از دیدگاه او چه هستند؟
در همین سمینار که عرض کردم، یکی از سؤالاتی که مطرح شد این بود: ما آن قدر به حقوق افراد علاقمند و مقید هستیم، که حاضریم اگر آن شخصی که باید حقوق او را مراعات کنیم، هیچ انجام وظیفه و تکلیف نکند، باز ما حقوق او را مراعات می کنیم. ما لازم می دانیم حقوق او مراعات شود. در پاسخ گفتم:
یک نوع خلاف، عدم انجام وظیفه و تکلیف شخصی است. مثلا سرما خورده بود و نزد پزشک نرفت، یا عبادتی بود و آن را به جای نیاورد. اما اگر خلاف وظیفه و تکلیفی انجام داده که حق من بوده است، آیا به من ظلم نیست؟ آیا شما حقوق او را مراعات می کنید که با انجام ندادن تکلیفش، حق مرا نابود کرده است؟ آیا من مظلوم باشم؟ این چه عدالتی است؟ از این رو به دوستانم، مخصوصا به برادران جوانترم عرض می کنم:
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
خدا می داند وقتی این مرد (مولوی) این حقیقت را شهود کرده، چه حالی داشته است.
آیا وقتی کسی حق مرا پایمال کرده است، من حق او را رعایت کنم، و کسی هم نباشد که حق مرا از او بگیرد و ایفا کند؟ عبارت فرد سؤال کننده در سمینار این بود: ما به قدری لازم می دانیم ایفای حقوق افراد را، که حتی اگر خودش مخالف انجام وظایف و تکالیف باشد و وظایف و تکالیف خود را به جای نیاورد، ما حقوق او را رعایت می کنیم. اشکال من به این شخصی چنین بود - مجددا عرض می کنم - اگر کسی خلاف کند، یک دفعه خلاف این است که تکالیف شخصی خود را به جای نیاورده، که آن یک مسأله است، اما اگر خلاف و عدم تکالیف شخصی او این بود که حق مرا ضایع کرد، آن وقت شما می گویید آیا من به حق او وفا کنم؟ یا جامعه یا دولت و مقامات مربوطه، به حق او وفا کنند و حق مرا از او نگیرند؟ پس باید این را مشروط و مقید کنید.
به هر حال، مدار بحث ما بر این است که اخوت و برادری در پایین، بین آن انسان ها که در شهوات و مخصوصا در خودخواهی ها غوطه ورند، امکان پذیر نیست، بلکه دلخوشی است. آدم می خواهد کمی دل خوش زندگی کند، یا اظهار وجود و اظهار معلومات کند. سعدی علیه الرحمه گفته است:
بنی آدم اعضای یک پیکرند - که در آفرینش ز یک گوهرند
در آفرینش، استدلال یکی بودن، استدلال تمام نیست. این {استدلال }تمام تر است:
این همه عربده و مستی و ناسازی چیست - نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
همراه من باش تا برادر باشیم. وقتی تو با من همراه نیستی، اصلا همسفر و هم قافله نیستیم. همزادی فقط کفایت نمی کند. البته شعر سعدی بسیار خوب است، ولی ای کاش تا آن جا بیایند که چو عضوی به درد آورد را هم قبول کنند، ولو با یک استدلال ناتمام.
چو عضوی به درد آورد روزگار - دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی - نشاید که نامت نهند آدمی
جنبه شعری ابیات مذکور خیلی عالی است، ولی جنبه استدلال حقوقی اش خیلی قوی نیست. موقعی این برادری تکمیل می شود که بالا بیاییم و به همدیگر برسیم. لذا، در اصول کافی از امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل شده است که:
المؤمن أخو المؤمن کالجسد الواحد ان اشتکی شیئا منه وجد ألم ذالک فی سائر جسده و أرواحهما من روح واحده و ان روح المؤمن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها(494)
مؤمن، برادر مؤمن است مانند (اعضای) جسد واحد، اگر عضوی ناله کند، درد آن عضو را در سایر اعضای جسدش درمی یابد. و ارواح مؤمنان از یک روح هستند و روح مؤمن به روح خداوند، متصل تر است از اتصال شعاع خورشید به خورشید.
کسانی که از ایمان برخوردار شده اند، کسانی که به اکرمکم عندالله رسیده اند، آن ها با همدیگر اتحاد دارند و اعضای جسد واحدند. والا اگر این عنوان پیش نیاید، فقط همان زمینه وحدت و زمینه کرامت و زمینه برادری را دارند. لذا، ما مأموریم. فرض کنید در یک کشور دور دست که اصلا مسلمان هم نیستند، اما گرسنه اند. بر من واجب است که اگر قدرت دارم، بروم و آن ها را از گرسنگی نجات بدهم. یا جوانی از جوانان ما احتمال بدهد که اگر در فلان دانشکده پزشکی مشغول شود، می تواند داروی سرطان را کشف کند. انحصار این کشف فقط به کشور ما، هیچ دلیل شرعی ندارد. باید به هر کجا که بشریت احتیاج داشته باشد بفرستد، زیرا؛ و لقد کرمنا بنی آدم است. ولی این غیر از این است که اگر کسی به نان و داروی من محتاج است، یا حتی تعلیم و تربیت او بر من واجب است - اگرچه در ایدئولوژی با من یکی نیست و فقط یک انسان است - آیا او با مالک اشتر مساوی است؟ آیا او با سلمان فارسی و با اویس قرنی مساوی است؟
نخیر، چرا پرده پوشی کنیم؟
وقتی که پیرامون این مسائل فکر می شود، ان شاءالله اسیر احساسات ابتدایی نشویم. طوری صحبت کنیم که هم حقوق، هم فکر، هم فلسفه، هم روان شناسی و هم جامعه شناسی به ما کمک کند و تمام علوم انسانی بگویند که صحیح و راست می گویید. توجه فرمودید یا نه؟ و از این جهت است که ایستادگی حسین خیلی جدی است.
به ایشان گفتند: یا اباعبدالله، شما لطف کنید و به شام بروید، آن ها با شما قوم و خویشی دارند. دو طایفه بنی هاشم و امیه، با همدیگر پسر عمو هستید. برادران به شما ابراز علاقه خواهند کرد! یعنی چه برادران؟
کدام برادران؟ برادری حسین بن علی (علیه السلام) با انسان ها او را از یزید جدا کرده بود، زیرا با انسان ها برادر بود و نتوانست برادری یزید را بپذیرد. به همین جهت، این حادثه به همان حال جدی در تاریخ انجام وظیفه خواهد کرد. حادثه حسین، به یاد حسین بودن، درباره اش اندیشیدن، درباره اش گریستن، درباره اش سرور، یک سرور درونی توأم با اشک چشم داشتن، چنین پیامی دارد که: خدایا! با این حادثه و با این قضیه، وجود تو و ابدیت اثبات شد. شعر زیر را بارها عرض کرده ام:
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستی - گر نه این روز دراز دهر را فرداستی
چون در تاریخ، حادثه و چهره ای این قدر جدی دیده نمی شود. البته حرکت انبیا، حرکت خاتم الانبیا و سایر پیامبران (علیه السلام) به جای خود، اما این حادثه اثبات می کند که پشت پرده طبیعت، خبری هست که این مرد (امام حسین (علیه السلام) به این حادثه تن در داده است.
شب تاسوعاست و قطعا خداوند به شما توجه دارد. دعاهای خود را جدی در نظر بگیرید. خدایا! اگر می خواهی علم و مقامی به ما بدهی، نخست تحمل و ظرفیت آن را عنایت بفرما. گاهی ما خیلی کوچک می شویم. گاهی ما به جای این که نعمت خداوندی را برای بندگانش صرف کنیم، خدای ناخواسته همان نعمت، به جهت بی ظرفیتی به ضرر خودمان یا به ضرر جامعه خودمان باز می گردد. خدایا! تحمل ما را بیشتر بفرما. هر کس که یک امتیاز به دستش آمد یک رسالتی دارد، هر امتیازی امانتی است. بیایید در امانت خیانت نکنیم. حتی وقتی به شما امتیاز مدیریت داده شده است، تحمل آن مدیریت را داشته باشید و آن مدیریت را در راه خدا به کار ببرید. یک کسی معلم خوبی است، این معلمی، این قدرت تعلیم، واقعا برای او یک امانت است. حالا بشر چه وقت به این مسائل خواهد رسید که قدرت در هر شکل، امانت است! حتی می خواهم عرض کنم جمال، زیبایی که یک امتیاز اختیاری نیست، اگر آدمی ظرفیت و تحمل اداره آن را نداشته باشد، به قول بعضی ها؛ به یک خنجر دو لبه تبدیل می شود، که هم خودش را تکه تکه خواهد کرد و هم طرف مقابل را. این دعا خیلی برای ما ضروری است که: چه علم، چه ثروت، چه مقام، چه قدرت و چه قلم به هر شکل که باشد، خدا ظرفیت آن را به ما عطا کند. کسی قلمش خوب است، یا یک کسی ذوق شعری دارد، همه این ها اشکالی از قدرت است، زیرا می تواند تأثیر کند، ببینید آیا این شعر، وفا به امانت است؟
شاعری طبع روان می خواهد - نه معانی، نه بیان می خواهد
پس چه چیزی می خواهد؟ نه معانی می خواهد نه بیان، چند کلمه را پهلوی هم قرار بدهد، حالا به جامعه چه می گذرد؟ جامعه از آن چه چیزی برداشت می کند؟ هر چه می خواهد باشد، فقط طوری باشد که روان باشد! طبع روان می خواهد. نه معانی نه بیان می خواهد. این ها به ادبیات بسیار با عظمتی که ما داریم، خیانت بوده است.
خداوندا! پروردگارا! ما را با حقایق اسلامی بیشتر آشنا بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از درس های حسینی بهره مند بفرما.
خداوندا! پروردگارا! به جوانان ما که در مسیر علم و دانش هستند، ظرفیت بسیار وسیعی برای دریافت حقیقت عنایت بفرما.
از خدا همیشه بخواهیم: خداوندا! اگر به ما امتیازی لطف خواهی فرمود، اول بر ظرفیت ما بیفزا.
آمین