امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

علم حسینی

این قاعده که هر کس با عینکی که به چشم زده است، دنیا و انسان ها را می بیند، قاعده درستی است. هر کسی با مشتی از تخیلات و با انبوهی از آرمان هایی که برای خود، ثبت شده فرض کرده است، الگوها و اندازه هایی دارد و درباره سایر انسان های دیگر هم همان گونه فکر می کند. بلوغ {فکری } سخت است، و در صورتی که سخت گفتن ما اشتباه باشد، باید بگوییم بلوغ {فکری } سختی نماست.
خلق اطفالند جز مرد خدای - کیست بالغ جز رهیده از هوای
انسان تا وقتی بالغ نشود، نمی تواند آن عینک عاریتی و بی معنا را که به چشم زده است و دنیا و مردم را با آن می خواهد ببیند، از چشمش دور کند. این را در نظر داشته باشید. دیدگاه های خودمان را گسترش بدهیم. مقداری از سطوح قضایا عبور نموده و تجاوز کنیم و به عمق قضایا برویم. این چیزی است که همه ما می دانیم. قیاس کردن دیگران به خود، و یک آینه در مقابل خود گذاشتن و درباره بشر صحبت کردن، کار جدیدی نیست. انسان، آینه را در مقابل خود می گذارد تا خودش را ببیند، و دیگران را با آن خودش تفسیر کند. او درباره خودش صحبت می کند. در طول تاریخ، از این موارد فراوان است. متأسفانه اشخاصی هم در طول تاریخ با همین عینک، شهرت هایی جهانی یافته اند، البته نه برای آگاهان. صریح به شما بگویم:
برای ناآگاهان سخت است که تشخیص بدهند که این شخص درباره خودش صحبت می کند، و بشریت این نیست که ایشان می گوید. بزرگان را هم با خودشان قیاس کردند و گفتند: ما که غیب نمی دانیم، پس پیغمبران و ائمه هم غیب نمی دانند. این هم از موارد و از همان عینک هاست. که خود او در جهل غوطه ور است، خود او روی پرده را می بیند و متوجه نیست که خداوند بندگان و انسان هایی دارد که در همین گوشه از کره خاکی، به همه هستی اشراف دارند.
کار پاکان را قیاس از خود مگیر - گرچه باشد در نوشتن شیر شیر(430)
جمله عالم زین سبب گمراه شد - کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند - اولیا را هم چو خود پنداشتند
آن یکی شیر است آدم می خورد - آن یکی شیر است آدم می درد
آن یکی شیر است اندر بادیه - آن یکی شیر است اندر بادیه
یک شیر بیابانی داریم و دیگری شیری که داخل کاسه می ریزیم و می خوریم. همسری با انبیا برداشتند... و از این جهت گمراه شدند، زیرا قیاس به صورت می کنند: مگر او سه ابرو داشت؟ پشت پرده را از کجا می داند؟ مگر او هفت چشم داشت؟ من دو چشم و دو ابرو دارم، او هم که همین دو چشم و دو ابرو را داشت، پس از کجا غیب می داند؟ این ذهنیات، بر خلاف واقعیت و بر خلاف حقیقت است. این همان عینکی است که {شخص } به چشم خود زده است. ای کاش بگوید من درباره خودم چنین فکر می کنم، ولی متأسفانه در طول تاریخ زیاد می بینیم که یک شخص خود را می خواهد تفسیر کند و می گوید بشر این گونه است.
یکی از کسانی که مشهور شده (دیوید هیوم، متولد 1711 - متوفای 1776 م) است. او صریحا می گوید:
من وارد درونم شدم و حقیقتی به نام خویشتن ندیدم. آن چه که دیدم تن رنج و شادی و تصور و کنیه و محبت بود.
ایشان می خواهد برای من (انسان) تکلیف معین کند. البته شاید {به هنگام گفتن این سخن }، قیافه خیلی متفکرانه هم به خود گرفته بود. جمله بعدی او طنزآمیز است که می گوید: بعضی ها می گویند که ما می بینیم. این شخص در نوشته های خود، عاشق شهرت است. در سه مورد (مدرک) ذکر شده است که این شخص عاشق شهرت بود. من هم در انتقاد از او نوشته ام: چه چیز توست که می گویی هدفم در زندگی، شهرت ادبی بودن است تا همه دنیا مرا به عنوان علم بشناسند؟ آیا همان رنج شما می خواست مشهور شود، یا تصورات شما شهرت را هدف گیری کرده بود؟(431)
لااقل طوری بگویید که دم خروس از آن جا زود پیدا نشود. کاری دیگر کنید، یا در کتابی دیگر، مطلبی دیگر بنویسید، تا اقلا سریعا نتوان گفت که این دم خروس چیست؟! مثلا رنجی که در درون من است، در تصوری که در مورد فلان باغ داشتم، وقتی که به آن باغ رفته بودیم، آن باغ خیلی زیبا بود و من از آن باغ لذت بردم. هنوز آن باغ در ذهن من است. آیا آن باغ، شهرت طلب است یا من تو؟ البته تلفات در افراد ناآگاه است، وگرنه یک انسان آگاه نگاه می کند و با دو کلمه می فهمد که اوضاع از چه قرار است. ولی بیچاره آن هایی که لنگان لنگان در این جاده بسیار پرپیچ و خم علم و معرفت قدم بر می دارند. بینوا آن کسانی که، عصا به دست و لنگان لنگان، یا می دوند، یا می افتند. آنان چه کنند؟ کسی که می خواهد برای بشریت از نظر علم تکلیف معین کند، وجدانی بالاتر از خود جهان هستی می خواهد. با جزم و قطع می گویم، وجدانی بالاتر می خواهد. مخصوصا اگر آن شخص احساس کند که از او می شنوند، چون نام او بزرگ است و بر سر زبان ها افتاده است.
ابن ابی الحدید در سی و دو مورد نقل می کند که علی بن ابی طالب (علیه السلام) غیب را گفته و واقع شده است. آیا حالا من حضرت علی (علیه السلام) را با خودم قیاس کنم؟ من هم دو چشم و دو ابرو دارم. من هم دو دست و دو پا دارم، اما من غیب نمی دانم. غیب که سهل است، حتی حال حاضر را هم نمی دانم. علی بن ابی طالب می داند!
کار پاکان را قیاس از خود مگیر. شما درون خود را پاک و صاف کنید.
آیینه دل چون شود صافی و پاک - نقش ها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را - فرش دولت را و هم فراش را(432)
با این دل های تیره، غیب که سهل است، حتی ظاهر و شاهد را هم نمی بینیم. همان طور که می دانید، ابن ابی الحدید، شارحی از برادران سنی است. او درباره نهج البلاغه می گوید: در سی و دو مورد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفته است چنان می شود و شده است.(433) مسأله ما این است که آیا حسین (علیه السلام) می دانست شهید می شود یا نه؟ پس آن هایی که آیه شریفه را در نظر دارند که آیا امام حسین غیب می داند؟ می گوییم بلی، همین طور است، ولی اگر خود خداوند اذن بدهد:
الا من ارتضی من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا(434)
مگر رسولانی که آنان را برگزیده و مراقبینی از پیش رو و پشت سر برای آن ها قرار می دهد.
حتی شما دیده اید و ابن خلدون هم می گوید: اشخاصی هستند که به جهت تزکیه نفس از آینده خبر می دهند، چه رسد به انبیا و خاندان عصمت (علیه السلام) که از همه جهات شایسته هستند. قضیه خبر کشته شدن زید را ابن خلدون نقل نموده و می گوید: امام صادق (علیه السلام) گفت: عمو تو کشته می شوی، و قطعا شهید می گردی.
او می گوید: اگر سندهای این روایات درست باشد، حق است، چون اهل بیت شایسته این مسأله هستند.
بحث ما در این جلسه این است که حسین بن علی (علیه السلام) می دانست شهید می شود. گاهی این سؤال مطرح می شود که با این که {حسین }می دانست شهید می شود، پس چه طور {به این قیام } اقدام فرمود؟ و چه طور حرکات ایشان مثل این بود که زنده می ماند، مثل؛ نظم شدید ایشان در کار، مراعات نکات ریز کار. مثل این که مثلا 50 - 60 سال دیگر ایشان زنده خواهند ماند. ای حسینی ها، ای مسلمانان، در کارهایی که حضرت انجام می داد، ذره ای یأس و ناامیدی دیده نشده است. حتی در آن جمله که روایت شده، دستشان را به محاسن مبارک خود گذاشته و دوبار فرمودند: ان من هوان الدنیا علی الله(435)... از پستی دنیاست پیش خدا که سر یحیی بن زکریا را بریدند و نزد زناکاری از زناکارهای بنی اسرائیل فرستادند. سر مرا نیز به نزد نابکاری از نابکاران آل امیه می فرستند.
{همان گونه که در جلسه پیش عرض کردم }، بنی اسرائیل پیغمبران را می کشتند، سپس در بازار مشغول خرید و فروش خود می شدند! کانهم لم یصنعوا شیئا فامهلهم الله فأخذهم بعض ذلک اخذ عزیز ذی انتقام، گویی هیچ کاری نشده است و خدا به آنان مهلت (فرصت) داد و انتقام گرفت. {امام حسین (علیه السلام)} عبارت {ان من هوان الدنیا علی الله...} را دوبار فرموده است و این هم بیانی بود برای آن چه که پیشامد خواهد کرد. خود این عبارات، دلیلی بود که این کار انجام خواهد شد. بدون کوچک ترین ناامیدی و یأس این مطلب را می فرمود و خبر می داد و بیان می کرد که به دنیا تکیه نکنید، زیرا دنیا آخرین منزلگه شما نیست. من هم از این جا رد می شوم، به ترتیبی که یحیی رد شد. در شعر نیر رحمه الله چنین بیان شده است:
چون سحرگه چهره صبح سفید - شد ز پشت خیمه نیلی پدید
آسمان گفتی گریبان کرده چاک - در فراق آفتابی تابناک
خور ز مشرق سر برهنه شد برون - چون سر یحیی میان طشت خون
تشبیه بسیار زیبایی است که برای عاشورا کرده است. بدین معنی که صبح عاشورا، آفتاب نشان می داد که چنین سری (سر امام حسین) امروز برای تاریخ مطرح است.
به هر حال، حسین بن علی (علیه السلام) می دانست که شهید می شود. دلایل و منابع اسلامی ما در این مورد کافی است. حتی ما بیش از سی مدرک تاریخی را شمارش کردیم که می گویند: خبر قتل حسین بن علی (علیه السلام) را عده زیادی فهمیده بودند. داستان ام سلمه را بعضی از آقایان سنی هم نقل کرده اند. خبر قضیه ام سلمه را امیرالمؤمنین (علیه السلام) و پیغمبر (صلی الله علیه وآله) هم بیان کرده بودند. حال، این سؤال پیش می آید که با این که حسین می دانست، چرا حرکت کرد؟ این سؤال باز از این جهت پیش می آید که ما، زندگی و مرگ را طور دیگری تفسیر می کنیم. می گوییم این زندگی است و وقتی هم که نفس قطع شد، مرگ است. یعنی زندگی آن جا تمام شد و مرگ شروع شد. این منطق عامیانه و این منطق اسف انگیز، چنین اقتضا می کند که {انسان } بگوید با این که می دانست، چرا حرکت کرد؟! و او چه طور می توانست جدی حرکت کند، مثل این که زنده خواهد ماند؟
زندگی و مرگ آن نیست که ما خیال می کنیم. مرگ مکمل زندگی است. همان گونه که میوه، مکمل و نتیجه شکوفه ها و شاخه های درخت است، مرگ هم میوه زندگی ماست.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن زخود ترسا نه از وی هوش دار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز(436) دری خود رشته ای
کسی که {به زندگی } مشرف است و حرکت می کند، خواه نفس بکشد یا نکشد، بالاخره در فراسوی آن چه که متن طبیعت، عده ای را برای خود به این عنوان زندگی جلب کرده است، قدم بر می دارد. مرگ به عنوان نوع دیگری از زندگی و به عنوان معنای اصلی زندگی آمده است.
واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا و اعمل لآخرتک کانک تموت غدا(437)
برای دنیا خود، چنان عمل کن که گویی برای همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرت خود، چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مرد.
امام حسن مجتبی (علیه السلام)
من گمان می کنم که اگر در این کلاس های حسین که تشکیل می شود، ما فقط این جمله را به عنوان درس از حسین می خواندیم، خیلی پیشرفت می کردیم: برای دنیا چنان عمل کن که گویی تا ابد خواهی ماند، یا؛ در این دنیا چنان زندگی کن که گویی ابدی هستی، اگرچه یقین داری که یک دقیقه دیگر از دنیا می روی.
به خاطر دارم که در جنگ ایران و عراق (1359 - 1367)، تعدادی از جوانان که عازم جبهه بودند، پیش من می آمدند و ضمن دیدار و احوالپرسی، می گفتند شما دعا کنید که ما شهید بشویم. می گفتم ابدا چنین دعایی نمی کنم. یعنی چه که شما شهید بشوید! آن چه که دعای حقیقی شماست، این است که خدا شما را موفق بدارد تا تکلیفتان را در جبهه، به بهترین وجه انجام دهید. این تکلیف شماست که اگر یک لحظه از زندگی شما مانده است، باید به تمام معنا از زندگی دفاع کنید. اگر هم شهید شدید، احدی الحسنیین.
این منطق اسلام است. من چه طور دعا کنم که شما شهید بشوید؟ اگر شهادت پیش آمد، خوش آمد. معنای زندگی خیلی باعظمت تر از این است. معنای این هم که ما در دعاها داریم که خدایا، من از دنیا شهید بروم و شهادت را نصیب من کن، چنین است که عرض می کنم: یعنی پروردگارا! اگر بناست زندگی من با شهادت تکمیل شود، من آماده هستم، ولی اعتراض ندارم به تو که چرا عمر من، شصت و یک سال و سه دقیقه خواهد شد. من نیم حاکم حکایت می کنم. ما نمی توانیم به خدا حاکم باشیم، ولی می توانیم بگوییم پروردگارا! احدی الحسنیین را در دلم گذاشته ام و زندگی می کنم. و اعمل لدنیاک کأنک تعیش ابدا. اگر چیزی را می سازید، طوری بسازید که تا ابد به شخصیت شما بچسبد. در این صورت، شما در زندگی قطعا پیشرفت خواهید کرد. البته آخرت به جای خود. {شما} هر کاری انجام می دهید، چه در فن آوری، چه در صنعت، چه در کارهای فکری، چه در کسب و کار و... آن طور احساس کنید که نتیجه کار به شخصیت شما می چسبد. این طور خیال کنید که {نتیجه کار} تا ابد با شما سر و کار خواهد داشت. {یا در کارهای علمی } نوک قلمی را که با آن می نویسید، به حال خود رها نکنید، زیرا خطرناک است، احساس کنید که این کلمات، دانه دانه در درون شخصیت شما نقش ابدی می بندد و روز قیامت، با آن نقشه باید به ابدیت وارد شوید. انسان تعجب می کند که بعضی از جوامع دنیا این فرمول ها را ندارند، اما وقتی کالای تولید شده خود را روانه بازار می کنند، آن را همانند معشوق می بوسند و کار و نتیجه آن، معشوقه آنان است. خدا را گواه می گیرم که این عبارت؛ واعمل لدنیاک... را آن ها ندارند، اما شما دارید. این را از دوستانی که در بعضی ممالک (کشورهای پیشرفته) بودند، می پرسیدیم که به ما بنویسید؛ این مسأله کار چیست که این طور پیشرفت کردند؟ در جواب می گویند: عاشق کارشان هستند. واقعا ما چه فکر می کنیم؟ این فرمول متعلق به شماست: واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وقتی یکی از اصحاب خود را دفن می فرمودند، خودشان به داخل قبر تشریف بردند. او از صحابه خیلی بزرگ بود. بعد از این که جنازه را گذاشتند، یک تکه مثلا کلوخی که خیلی نرم بود، به دست پیامبر (صلی الله علیه وآله) دادند که آن را داخل قبر بگذارند.
بدین جهت که خودشان می خواستند آن کارهای اولیه را انجام دهند، فرمودند آن یکی که محکم تر است، به من بدهید. شما معنای این جمله را توجه فرمایید. در صورتی که سه روز دیگر آن باشد یا این باشد، پوسیده می شود و می ریزد، حتی کفن هم می پوسد. از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سؤال کردند که یا رسول الله، این که بالاخره می پوسید! فرمود: بله می دانم. یعنی؛ آیا به من درس می دهید؟ آیا من نمی دانم این {بدن } خواهد پوسید؟ سپس فرمودند:
رحم الله امرء عمل عملا و اتقنه
خدا رحمت کند مردی را که در کاری که انجام می دهد، محکم کاری کند.
من موظفم کاری کنم که این پوسیدگی با دست من شتاب نگیرد و زودتر به سراغ این تازه در خاک رفته نیاید. دقت کنید، یک کار حسین با یأس و حالا ببینیم چه طور می شود نبود. جدی ترین نفس را حسین در این مسیر کشیده است، خدایا! این حرکات حسین متعلق به ماست. گاهی آدم - البته ان شاءالله این طور نیست و خدا کند این طور نباشد، فقط برای بیدار کردن و تشویق جوان ها عرض می کنم - دریافت های خیلی باعظمت خود را با عمل خارجی و گردیدن اشتباه می کند. مثال آن را که خیلی ساده و ابتدایی است عرض می کنم. این مطلب را در کنگره ایران شناسی نیز مطرح کرده بودم.
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
می گوییم عجب شعری است! عجب معنای بزرگی دارد! به به! با احساس این که این معرفت ادبی، این معرفت بسیار زیبای روحی را من در مغز دارم، خیال می کنم من همان هستم. اما تو همان نیستی! فقط در ذهن تو موج می زند. آن قدر مطالب خوب در ذهن ما موج می زند و وجود دارد که گاهی می گوییم: خدایا! ما نمی خواهیم ناشکری کنیم، از آن ها کم کن و بر عمل ما بیفزا.
شخصی درباره جامعه ای قضاوت نموده و گفته بود: با عقیده شان صحبت می کنند و با می خواهم شخصی شان عمل می کنند. {یعنی؛} وقتی صحبت می کنند، صحبت آنان بسیار عالی و عقاید و آرمان های آنان بالاست، ولی عملشان بر مبنای این است که من این طور می خواهم: می خواهم، پس حق است.
منطق را توجه کنید: من می خواهم شما را به خدا بیایید از حسین درس هایی یاد بگیریم. واقعا حیف است. اگر این درس برای ما و شما درس نباشد، آن وقت جبر روزگار؛
من لم یؤدبه الابوان ادبه الحدثان
کسی را که پدر و مادر {مهربان و دانا} نتواند تأدیب کند، روزگار او را {با خشونت } تأدیب می کند.
آن چه که پدر و مادر و معلم می گوید، این طور است: پسرم بیا و در کنار من بنشین. یا این مسأله را که این طور شد درست نیست، تو باید حواست جمع باشد و مواظب باش و... اما روزگار این گونه نیست. روزگار نمی گوید راه برو. کار روزگار مشت است. اگر بالاتر از این منطق سراغ دارید بفرمایید. واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. عملا حسین (علیه السلام) هم این طور نشان داد. عملا علی بن ابی طالب (علیه السلام) هم این طور نشان داد. شما یک مورد در تاریخ پیدا کنید که علی بن ابی طالب (علیه السلام) در روز هجدهم ماه رمضان - شب آن روز که ضربت جانکاه به مغز حبیب خدا وارد شد - سست شود، یا در گوشه ای بنشیند و آه بکشد. به خدا قسم، چنین چیزی در روایت نیست. همان کارهای جدی ادامه داشته است! چرا؟ چون به زندگی و مرگ مسلط است.
او با اشراف حرکت می کند. در حقیقت، این شخص بالاتر از زندگی و مرگ حرکت می کند. آیا {او غیب } می داند، یعنی چه؟ او مافوق زندگی و حرکت معمولی حرکت می کند. حتی بعد از ضربت کذایی - این مطلب را من در مقتل ابوبکربن ابی الدنیا دیدم و جای تأمل است که چه قدر آگاهی می خواهد. البته نمی خواهم بگویم چنین چیزی حقیقت نیست، ولی در خور شخصیت علی (علیه السلام) می باشد - می گوید: وقتی ضربت را زدند، همین طور که به طرف سجده به رو افتاد، خون که به این طرف جاری می شد، سر خود را بر می داشت و به طرفی می گذاشت که خونی نباشد. می خواست حداقل یک لحظه بدون خون، سر به سجده روی خاک بگذارد. حتی یک لحظه!
ای گران جان خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
عمر را {مجانی } به ما داده اند و نشسته ایم برای آن فلسفه می نویسیم. معلوم است که وقتی آدم، عمر مجانی به دستش رسید، نداند که فلسفه دنیا چیست. آیا اصلا زنده هستیم که از فلسفه آن بپرسیم؟ بیاییم از عینک علی بن ابی طالب (علیه السلام) به زندگی نگاه کنیم و ببینیم که یک لحظه اش مساوی با میلیارد میلیارد جهان هستی است. سرش را از آن طرف بر می داشت و می گذاشت آن طرفی که خونی نباشد. تا حداقل یک لحظه، سر خود را روی خاک بگذارد، چون مأمور است که سر به روی خاک بگذارد، نه بر روی خون.
ما باید با رعایت امانت در کارمان و با درستکاری هایمان، برای دنیا الگو باشیم. ما انسان های بزرگی داریم که خیلی خوب می دانند و همیشه در جوشش و فعالیت هستند. واقعا آیا این مسأله است که یک فرد مسلمان بپرسد: هدف زندگی من چیست؟ آیا زنده باشد و بپرسد؟ کسی که زنده باشد، امکان ندارد بپرسد:
فلسفه زندگی من چیست؟ چون عظمت زندگی به قدری است که فلسفه و هدف در درون آن می جوشد.
بسیار خوب، امام حسین (علیه السلام) چه طور می دانست که شهید خواهد شد و با این حال به راه خود ادامه داد؟
عمده مسأله این جاست، زیرا - همان طور که می دانید - بعضی ها نوشته بودند: حسین بن علی (علیه السلام) نمی توانست حدس بزند که شهید خواهد شد و غالبا هم استناد کرده اند به این که: این گونه که ایشان حرکت می کرد، اصلا یقین داشت که زنده می ماند. لذا، همان طور که قبلا نیز عرض کردم؛ فرمول زندگی چنین است: واعمل لدنیاک کانک...
بعد از ضربت جانکاهی که بر سر مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) زدند، تا آخرین لحظات، به جای آه و ناله کردن، یا در حال ذکر خدا، یا در حال تعلیم و تربیت مردم بود.
أوصیکما، و جمیع و لدی وأهلی و من بلغه کتابی، بتقوی الله، و نظم أمرکم، وصلاح ذات بینکم، فانی سمعت جدکما - صلی الله علیه و آله وسلم - یقول: صلاح ذات البین أفضل من عامه الصلاه و الصیام.(438)
شما و همه فرزندان و دودمانم و هر کسی را که نامه من به او برسد، توصیه می کنم به تقوای الهی و نظم امور خویش و اصلاح در میان مسلمانان. من از جد شما رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که می گفت: اصلاح میان مردم، از عموم نماز و روزه برتر است.
حالا اگر آن جا فقط به ذهن امیرالمؤمنین (علیه السلام) چنین خطور می کرد که مثلا به قوم و خویشان خود رسیدگی کنید، یا تشکل خانواده تان را به هم نزنید، یا اگر توصیه هایی در رابطه با نماز و روزه می نمودند، معمولی بود. اما فرمود: الله الله... یعنی دنیا در مقابل چشم علی بن ابی طالب خودش را خوب نشان می داد، که توصیه کن به بچه هایت، توصیه کن به آن هایی که بعدها خواهند گفت و پیرو تو هستند:... بتقوی الله و نظم امرکم. حالا حسین بن علی چه طور می دانست؟
توضیح؛ علم امامت امام حسین (علیه السلام) به جهت آن وارستگی از آب و خاک، وارستگی از خودخواهی ها، وارستگی از خودکامگی ها، تقوا در حد اعلا؛ والاصلاب الشامخه و الارحام المطهره هم از نظر ارث ژنی و هم از نظر تربیتی که آغاز وجودش در خانواده ای شروع شد که نسیم رسالت وزیدن گرفته بود - علی یک طرف، فاطمه هم یک طرف - این محیط تربیتی او و آن هم پشت به پشت، از نسل ابراهیم خلیل آمده است.
همه این ها دست به هم داده اند، ولی خود این عواملی که جبری بود، سرمایه و شخصیتش بر این مبنا نیست، بلکه شخصیت او روی همین است که اینک بحث می کنیم. چرا شما در عمرتان برای ابراهیم خلیل مجالس ترتیب نداده و برای او ننشسته اید؟ ابراهیم خلیل هم سرمایه خیلی بزرگی دارد. او پدر انبیا (ابوالانبیا) است. ولی برای حسین (علیه السلام) می نشینید که روی اختیار کار کرده و شک هم نکرده که پسر علی است. اگر خودش را معرفی می کرد، برای این بود که آگاه کند، من (حسین) چه کاره ام. افتخار به علی بن ابی طالب (علیه السلام) نمی کرد. می گفت: آیا می دانید که من پسر چه کسی هستم؟ آیا می دانید که اکنون در روی زمین، پسر پیغمبری غیر از من نیست؟ بعد از این که خود را معرفی کرد، گفت: آیا حلالتان را حرام کرده ام؟ بعد به کارهای اختیاری اشاره فرمود: آیا حرامتان را حلال کردم؟ چه کار کردم؟ یک جمله به من بگویید، بعد خون من برای شما حلال است و از دست شما هم فرار نمی کنم.
تکیه شما الان بر این است که این مرد در حد عالی ترین اختیار، قدم برداشت، ای حسین، درود و سلام خدا بر تو باد! هیچ کس اختیار را مثل حسین بن علی (علیه السلام) ثابت نکرد. چه جلوه ای داشت این اختیار! آزاد با کمال آزادی. محمدبن حنفیه آیا نمی آیی؟ حتی شوهر همشیره اش (همسر حضرت زینب) عبدالله بن جعفر، و هیچ کس دیگر را اجبار نمی کرد. حتی در طی مسیر نیز، احساس می شود که هیچ کسی را اجبار نفرمود.
شب عاشورا هم صریح گفت: در این شب تاریک بروید. همه را آزاد کرده بود. حتی نگفت که مثلا اگر بلند بشوید بروید، در روز قیامت مسؤول هستید. در تواریخ چنین مطلبی نداریم. فقط می گویند چند شب قبل از عاشورا، از بزرگان بنی اسد آن زمین را خواست، که یا به حضرت فروختند، یا این که از آن ها اجازه خواست، تا با یاران خود در آن مکان سکونت کنند. سپس فرمود: من ممکن است این جا شهید شوم، از این جا بلند شوید و بروید (از این چادرها دور شوید) تا صدای مرا نشنوید. حادثه ای در انتظار این سرزمین است که من نمی خواهم شما بشنوید. اگر بشنوید، مسؤول می شوید. ولی حضرت در همان شب اول گفت و بعد از آن هم گفت که شما آزادید. این آزادی که این قدر حسین بن علی (علیه السلام) در این جریان مراعات فرمود، برای درس ابدیت ما بس است.
به هر حال، علم حضرت چگونه بود؟ طبق امامت و تزکیه نفسی که {آن پسر فاطمه (علیها السلام) و اهل بیت (علیه السلام)} موفق به دریافت آن شده بودند، خداوند به آنان علم غیب را داده بود و می دانستند. با توجه به این مطلب، حسین بن علی نیز می دانست که شهید می شود. اما این سؤال مطرح می شود، پس چرا آن طور جدی حرکت می کرد؟ پس چرا چنین و چنان می کرد؟ اگر هم می دانست شهید می شود، شاید بگوییم خوب می دانست و دیگر اجرش این قدر بالا نبود. در این جا مسأله ای هست. آیه ای در قرآن است که می فرماید:
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(439)
خدا آن چه را که بخواهد، محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
خدا هرچه را که بخواهد، در هر لحظه محو و اثبات می کند. دست خدا در مقابل قوانین هستی بسته نیست. طبق قوانین هستی، حسین (علیه السلام) می دانست که شهید می شود، اما نه مطابق علم خدایی. علم مطلق خدایی را نه فقط حسین (علیه السلام)، حتی محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) آگاه نبود. آن علم مخزون که به آن علم مکتوم و علم ربوبی می گویند، در دسترس کسی نیست.(440) حسین به شهادت خود یقین داشت و یقین او، منطقی و شهودی غیبی بود. ولی شهودی غیبی در حیطه دیدگاه مبارکش. اما چه می دانست که مشیت خداوندی چیست؟
احتمال داشت که همان لحظه، دستگاه یزید را متلاشی کند. احتمال آن وجود داشت که همان لحظه، موانعی از طبیعت و از غیر طبیعت پیش بیاورد. بداء در نظر شیعه، یکی از اصولی است که خداوند با قانونی که مقرر می فرماید، دست هایش را نمی بندد و هر لحظه آزاد است.
بنابراین، اگر امام حسین (علیه السلام) می دانست، علم او مبنی بر امامت و ولایت عظما بود. اما آیا علم او، علم مطلق بوده است؟ نخیر، علم مطلق فقط از آن خداست. این هم توضیح این مسأله است که اگر با دوستانتان بحث کردید، در نظر داشته باشید، مطلب عمده و مهم - همان طور که در اول بحث عرض کردم - کار پاکان را قیاس از خود مگیر. غالبا این طور است که در جهل و در هوی و هوس غوطه وریم. من خودم با چشمم دیده ام که به چند نفر، به گونه ای از آینده خبر دادند، که دقیقا همان طور واقع شد. ما با چشم خود دیدیم. یا به قول ابن خلدون، اشخاصی هستند که با تزکیه نفس، این نوع خبرها را می دهند، چه رسد به خاندان عصمت (علیه السلام).
بنابراین، شهادت حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) با این علم بوده است و تمام اجر و عظمتی که خداوند برای آن قرار داد، در حد اعلی مقرر فرمود و آن عظمت برای حسین (علیه السلام) خیلی بالاتر از همه شهداست و بالحق، سیدالشهداء (سرور شهیدان با تمام عظمت ها) نامیده شده است.
من اگر احساس وظیفه نمی کردم، نمی گفتم. واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. برای دنیای خود، چنان زندگی کنیم که گویی برای ابد خواهیم ماند. در کارها نباید مسامحه کنیم، زیرا آن مسامحه ها به خودمان باز می گردد. کارهایمان را باید جدی در نظر بگیریم. وقتی کاری به ما رجوع شد، آن را در حد اعلا انجام بدهیم، تا آن جا که خیال بکنیم این وصله (آویزه) شخصیت ما خواهد شد و از ما دست نخواهد کشید. واعمل لدنیاک کانک... این درس بزرگی بود که امام حسین (علیه السلام) به ما داد.
پروردگارا! خداوندا! امشب شب دوازدهم محرم و بنابر بعضی روایات، هنوز جنازه ها روی خاک است. چون در بعضی روایات هست که روز سوم آمدند و این ها را دفن کردند. آفتاب و ماه این بدن ها را تماشا کرده است. ستارگان هم نگاه کردند. تاریخ هم دقیقا در سینه اش دارد. یقین بدانید که اگر از روی طبیعت چیزی محو شد، در ماورای طبیعت ثبت می شود. آری، از دید یزیدی ها تمام شد، در صورتی که تاریخ از آن جا شروع شد. و لابد، زود نامه نوشتند که کار حسین را تمام می کنند. در روایت و در تاریخ نیز دارند که: مگر این که چند لحظه ای همه آن ها را کشتیم و تمام شد. خدایا، واقعا بشر چه قدر سقوط می کند؟ بشر چگونه گاهی بیچاره می شود؟! این {اعمال } از بیچارگی بشر است. در صورتی که یقین داشته باشد، تاریخ اسلام با پیغمبر (صلی الله علیه وآله) شروع شده و ادامه آن با حسین بن علی (علیه السلام) از کربلا بوده است.
خدایا! پروردگارا! ما را در شناخت حسین (علیه السلام) بیش از این موفق بدار.
پروردگارا! در عمل و در فراگیری این درس ها که هر سال تشکیل می شود و هر سال بزرگان، خطبا و دانشمندان این درس ها را می دهند، همه ما را موفق بفرما.
آمین

احساسات برین حسینی

البته آن چه که تمام نمی شود، داستان حسین (علیه السلام) است. این داستان به بقای دهر باقی است. تا زمانی که انسان وجود دارد، و تا زمانی که انسان از بین نرود، تا زمانی که آفتاب می درخشد، داستان حسین (علیه السلام) به بقای خود ادامه خواهد داد و از بین نخواهد رفت. ببینیم هنر در این مورد چه کار کرده است. تواریخ تا حدودی کارهایی را درباره حسین (علیه السلام) انجام دادند. از لحاظ هنری هم از نظر تحلیل گری - همان طور که عرض کردم - کارهایی انجام شده، ولی به مقدار کافی تحلیل نشده است. داستان حسین (علیه السلام) بیش از این ها کار می برد.
بیش از این ها می توانست به بشر درس های آموزنده بدهد. البته نمی خواهیم بگوییم هیچ کاری نشده است، ولی نسبت به عظمت حادثه، کم بوده است. بسیار خوب، هنر چه کار کرده است؟ خود داستان، هم ریشه عقلانی و هم ریشه احساساتی دارد. ریشه احساساتی آن خیلی عمیق است و شاید بعضی از حقایق این داستان خونین را فقط باید احساسات بیان کند. یعنی بیان، باید بیان احساسات باشد. تعقل نیز کار انجام می دهد - همان طور که قبلا گفتم - انسان در حرکات امام حسین (علیه السلام) منطق را صریحا می بیند. در این داستان، تعقل خیلی عجیب جلوه کرده است. مقدمات مطابق نتایج، هدف گیری ها با وسایل مناسب، یعنی محض تعقل دیده می شود و در عین حال، زیربنای احساسات برین است. برای این که این معنا درست برای ما روشن شود، احساسات را به دو دسته تقسیم می کنیم:
1- احساسات خام و عواطف خام زودگذر.
2- احساسات عمیق. آن چه که بشر را اداره کرده، همین بوده است.
شما می بینید که در استدلال های حقوقی، فلسفی و منطقی، وقتی که تعقل می خواهد عذرخواهی کند، که بیش از این نمی تواند پیشروی کند، در آن هنگام احساسات برین به میدان می آید. به عنوان مثال؛ تمام قوانین و حقوق دنیا مبتنی بر عدالت است. می گویند: ما می خواهیم عدالت را به وسیله قوانین و حقوق، برگزار و اجرا کنیم. این ادعای بسیار خوبی است. حالا عدالت را چه عرض کنم! ولی خوب، این قوانین و حقوق همزیستی را تا حدودی تأمین کردند. - زیاد بدبین نباشیم - درباره آن کار کردند، ولی وقتی که آدم کمی زیربنایی بررسی می کند، بحث به آن جا می کشد که {می گویند}: چرا بشر را به حال خود نگذاریم، ما با چه حقی به او بگوییم این طور بنشین، این طور برو، آن کار را بکن، و این کار را بکن. بگذاریم قدرت، کار خودش را بکند، و هر کس قوی است با قدرت خودش کار انجام بدهد! مگر شما در دانشگاه هایتان نمی خوانید: تنازع در بقا؛ هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد. دست قوی را چرا می بندید؟ بگذارید اقویا در این دنیا زندگی کنند تا نسل ها اصلاح شود.
منطق را توجه کنید! این طرز فکر هنوز در دانشگاه های دنیا تدریس می شود. هنوز این مسائل مطرح است. در این مورد می دانید تعقل و علم با کمال، اگر دارنده آن علم و دارنده آن عقل، از یک من سالم برخوردار باشد، می گوید: ما به آرامی کنار می رویم و حکومت و داوری را به دست احساسات عمیق انسان ها می دهیم.
ای انسان ها! شما که دارای احساسات عمیق هستید، آیا با اصالت قوه موافق هستید؟ همه خواهند گفت نه. همان طور که ملاحظه می کنید، در این جا احساس عالی به میدان آمد، نه احساسات خام زودگذر.
نه این که من خوشم می آید. یک ها هم به آن اضافه می کند. من لذت می برمها. این ها مربوط به تلذذ است، تلذذ، چه هدف ناچیزی است! تلذذ کار جانوران است. جانوران، عواطف تصعید نشده دارند.
می گویند افعی بچه های خود را بسیار دوست دارد و عجیب به آن ها عاطفه دارد. خود عاطفه محض حیوانی، فقط برای برقرار کردن قانون طبیعت است که نسل جاندار ادامه یابد، یا جاندار برای جلب محبت دیگران عاطفه بورزد. نام این عواطف را، عاطفه های تصعید نشده، یا عاطفه های خام (کال و نارس) می نامیم. اما احساساتی که حکومت کند و به عقل بگوید درست حرکت کن، احساسات عمیق و برین است. مثال؛
اگر به عقل بگوییم، می خواهیم امروز شما را محاکمه کنیم، که چه کسی گفته است هرچه را که تو (عقل) می گویی درست است؟ عقل می گوید: برای زندگی بشر، من حاکم مطلق هستم، می گوییم کمی گازش را کم کن، کمی آرام تر. آیا این جنگ هایی که مکتب ها در تاریخ به راه انداخته و میلیون ها نفر را کشتند، استناد آن ها به این بود که خواب نما شدند، یا استناد آن ها به تو (عقل) است؟ هر کسی می گوید من تعقل می کنم و دلیلم این است، پس حق با من است و شما را می زنم. حال ای عقل نظری جزئی، آیا حق و صلاحیت داریم شما را محاکمه کنیم یا نه؟ چون هیچ یک از این جهان خواران و هیچ یک از این کسانی که حقوق انسان ها را پایمال کردند، نگفتند: من در خواب دیده بودم که من باید طبق این مکتبم رفتار کنم و هر کس هم می خواهد فدا شود، بشود. بلکه دلایل خود را بیان نموده و به تو جناب عقل تکیه می کند. بنابراین، چون شما برای مکتب های متضاد و متناقض تکیه گاه قرار گرفته ای، آیا جا دارد که شما را محاکمه کنیم یا نه؟ البته این سؤال را از جوانترها {علی الخصوص } از دانشجوها و دانش آموزان عزیز می پرسم: آیا تاکنون چنین سؤالی را درباره عقل شنیده بودید؟ که چنین محاکمه ای را آن اشخاصی که بیدار فکر می کنند و هشیارانی در میان مستان و بیدارانی در میان به خواب رفتگان هستند. درباره عقل در نظر دارند؟ یا آن علم پرستان که همه چیز را می خواهند با کلمه علمی تفسیر کنند - که هنوز بیچاره علم خودش دقیقا تفسیر نشده است که تعریف آن چیست؟ - تا جای هیچ گونه خدشه نباشد. این محاکمه برای عقل است. آیا این که عقل خواهد گفت: ای احساس برین، به داد من برس و اثبات کن که بالاخره یک وسیله هستم، غیر از این چیزی هم هست؟ چون اگر بگوید، من خودم می گویم من عقلم. می گوییم: آرام آرام! خود شما به ما بشر تعلیم داده ای که اگر کسی ادعا کند و برای اثبات ادعای خویش، همان را تکرار کند، غلط می گوید.
مثال؛ من ادعا نموده و می گویم: این بشقاب متعلق به من است. محاکم دنیا جمع می شوند و می گویند: دلیل شما چیست؟ می گویم دلیلم این است که از آنِ من است، خوب، آمبولانس را صدا می کنند و می گویند، ایشان را به فلان بیمارستان، اتاق 63 ببرید. این همان مدعاست. با تکرار ادعا که دلیل اثبات نمی شود. یا این که جناب عقل بگوید: من خودم می گویم که من حجت هستم. می گوییم: جناب عقل! خود جناب عالی به ما یاد دادید که مدعا با تکرار اثبات نمی شود. مدعا استدلال می خواهد. از شما می پرسم از کجا برای ما اثبات شود که ما باید دنباله رو تو باشیم، آن هم با این خطاهایی که از تو دیده ایم؟
افلاطون می گوید: با دلیل عقلی، هیولا وجود ندارد.
ارسطو می گوید: هیولا وجود دارد، اما با دلیل عقلی.
آن فیلسوف می گوید: هر جسمی تجزیه می شود به اجزایی که غیر قابل قسمت است. دیگری می گوید:
هر جسمی، نمی تواند به اجزای غیر قابل قسمت تقسیم شود. و به دنبال آن بحث و جدل و... ادامه دارد.
هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش - تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی
هر کسی آرد به قول خود دلیل از گفته ای - در میان بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
هر کدام را که می گوییم، می گوید عقل گفته است. در این هنگام، احساس برین وارد میدان می شود. ای هنرمندان! دقت کنید و ببینید چه وسیله ای در اختیار شما قرار دارد. کار کنید و بیایید کار کنیم.
هرکس که یک سرمایه هنریِ احساسِ برین دارد، عقل را نیز در اختیار دارد. حجیت عقل این است که ما از کجا به این عقل گوش فرا بدهیم. احساسات برین می گوید: ما در می یابیم که این (عقل) وسیله بسیار خوبی است؛ منتها، از مطلق گفتن بپرهیزد. هر کجا که حکمی می کند، بگوید: با این شرایط و مقتضیات، با این موانع و با این عوامل، حکم چنین است. پس حرکت خود را شروع نموده و این طور ادامه دهید. ادعای مطلق هم نکنید، آن هم درباره جان های آدمیان.
پس به این نتیجه می رسیم که آن چه هست، عواطف زودگذر و احساسات خام نیست، بلکه احساسات عالی و احساس برین است. همان احساساتی که یک رگی از آن احساسات باعث شده است که از 1400 سال پیش تاکنون، صدای حسین شنیده شود و اگر بگذارند، هر روز هم صدای او عالی تر می شود. این احساس برین است. آیا پدر و مادر ماست؟ نخیر، پس چه کاره ماست؟ مثلا ممکن است سادات محترم بگویند، پدر و جد ماست. البته آن مسأله ای دیگر است. آن هم واقعا آن قدر نزدیک نیست که با چشم ببیند و گریه کند، زیرا سی الی چهل پشت رد شده و رفته است. اما تحریک، تحریک احساس برین است.
هنرمندان موقعی می توانند برای بشر قدم بردارند که با این احساس برین وارد میدان شوند و این جریان بسیار آموزنده را به رشته هنر درآورند. والا ایجاد و خلق یک عده آثار به نام آثار هنری بدون محتوا، فقط برای جلب تعجب مردم، شایسته تمجید نیست. مثلا یک اثر هنری را مشاهده کردید و واقعا جای تعجب بود. بسیار خوب، محتوا چه بود و چه شد؟ از این اثر هنری چه چیزی الهام گرفتید؟ انگیزه چه بود؟ به شما چه چیزی را داد، آن چه را که نداشتید؟ یا آن بدی را که داشتیم، آن بدی را چگونه از دست ما گرفت؟ ما نگفتیم هنر برای هنر صحیح نیست. {بلی }، هنر برای هنر! ولی در مسیر حیات معقول انسان ها. در خلأ که هنر به وجود نمی آید، یا یک هنرمند، اثر هنری را به وجود نمی آورد که آن را داخل خلأ بیندازد. او می خواهد آن را به جامعه انسانی جاری کند و باید توجه داشته باشد که انسان ها از این برخورد چه برداشتی خواهند داشت؟ آیا من هم یک خم دیگر شراب در گلوی این انسان بریزم که خودش مست است؟
یا این که کاری کنم تا بیدار بشود؟ او یک بار بیشتر عمر نخواهد کرد، آیا من هم به مستی او اضافه کنم؟ آیا من هم باید سر او را پایین بیاورم، یا سر او را بالا ببرم؟
معروف است کسی به شمس تبریزی گفت: آن رفیقمان خیلی آدم خوبی شده است. شمس گفت چه طور شده است؟ گفت دیگر واقعا سر خود را پایین انداخته است و با هیچ کس کاری ندارد. شمس در جواب گفت: از قول من به او سلام برسان و بگو، زود نزد طبیب و پزشک برود، زیرا معلوم می شود پشت گردن او کورک درآورده است. اگر سالم باشد، یک دفعه هم بالا را نگاه می کند. آیا بشر باید در طول هفتاد - هشتاد سال عمر خویش، سر خود را پایین بیندازد؟ یک دفعه هم باید بالا را نگاه کند و ببیند چه خبر است و چیست؟ تا بفهمد از کجا آمده است و به کجا می رود.
به هر حال، این داستان چون مربوط به احساسات برین است، میدان بزرگی برای هنرهاست. هم چنین، می توان گفت تا حدودی عنصر ادبی، مخصوصا جنبه شعری، چه عربی، چه فارسی، چه ترکی و چه اردویی و... به میدان آمده اند. خلاصه، آن زبان هایی که اطلاعی از این جریان داشته اند - مخصوصا آنان که معتقد بوده اند و در جوامعی زندگی کرده اند که حسین برای آن ها مطرح بوده است - جدا تا حدودی خوب به میدان آمدند، ولی مسأله هنوز تمام نیست. ما اشعار محتشم کاشانی را می بینیم. خدایش رحمت کند!
مراثی و شعرهای او خیلی عالی، بسیار خوب، و از نظر ادبی واقعا تکان دهنده است. {برای ارزش اشعار محتشم } مطلبی به شما عرض می کنم:
در ایام عاشورا، یا در غیر ایام عاشورا که ما طلبه ها مسیر نجف تا کربلا را پیاده طی می کردیم، در طی مسیر، این عشایر، مضیف هایی (مهمانسراهایی) داشتند و وقتی ما می رسیدیم، عجیب به ما احترام نموده و آن اصول فطری اولیه انسانی را شدیدا مراعات می کردند. اگر سفر ما در ایام عاشورا بود، می دیدیم آن ها اشعار محتشم را در مضیف و حسینیه خود نصب کرده اند. اشعار محتشم فارسی است و آن ها عرب اند.
می پرسیدیم که چرا این اشعار را این جا نصب کرده اید؟ می گفتند ما نمی دانیم این چیست، اما نورانیت و یک حالی در این اشعار احساس می کنیم. گاهی هم از امثال شما طلبه ها که از این مسیر عبور می کنند، معنای اشعار را می پرسیم، ولی دقیقا نمی دانیم که معنای کلمات چیست؟ آن لطافت و لذتی که شما به فارسی از این اشعار می برید، ما نمی بریم. اما این مقدار می دانیم که این یک شعر عادی نیست.
به هر حال، شعر تا حدودی به میدان آمده است. در عربی هم مضامین بسیار عالی و سازنده ای آمده است: یابن النبی المصطفی. این پسر پیغمبر مصطفی (صلی الله علیه وآله یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه. ای پسر علی مرتضی، ای پسر بتول پاک (بتول زاکیه). تبکیک عینی لا لاجل مثوبه. چشمم برای تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب و پاداش. لکنما عینی لاجلک باکیه. لکن چشمم فقط برای تو گریه می کند.
مضمون شعری ابیات مذکور، خیلی بالاست. یعنی بحث ثواب و بحث پاداش گرفتن نیست. پاداش همین مقدار بس که لطف خدا شامل حال من بوده است تا تو را بشناسم و برای تو گریه کنم و احساساتم برای تو به حرکت در آید. آیا بالاتر از این پاداش؟ شعر دیگری است از شیخ کاظم الازری که می گوید:
قد غیر الطعن منهم کل جارحه - الا المکارم فی أمن من الغیر
ضربه شمشیر، همه اعضای شهدای دشت خونین نینوا را تغییر داد و متلاشی کرد. ولی راهی به عظمت ها و کرامت های روحی آنان پیدا نکرد.
طعن و ضربه نیزه ها و شمشیرها، تمام بدن آن ها را (هفتاد و دو نفر را) قطعه قطعه و متلاشی کرد، مگر آن شرف و حیثیت و کرامت و ارزش انسانی آن ها را که برای ابد تازه کرد (برای همیشه ماندگار کرد). کرم و شرافت و عزت آنان را ابدیت داد.
در بعضی از اشعار، مطالب فوق العاده عالی وجود دارد که: من نمی دانم که این شمشیر چه طور از روی تو ای حسین خجالت نکشید؛
ما انصفت کزبا یا لیث غابتها
ای شیر بیشه شجاعت و خویشتن داری، چه طور این نیزه ها و شمشیرها انصاف نکردند که به شما اصابت کردند؟
هم چنین، می گوید:
وقتی اینان به کربلا وارد شدند، ماه هایی بودند، ماه بدر (و هم بدور). اما به صورت آفتاب سرخ به زیر خاک رفتند. (ماه آمدند، آفتاب رفتند.)
از این نوع اشعار، فراوان دیده می شود و بعضی از آن ها خیلی آموزنده است. هم چنین، در فارسی هم از این ابیات بسیار زیاد است. از این جهت، ادبیات ما از موقعی که در شعاع حسین قرار گرفته، ترقی خاصی داشته است. ممکن است بعضی ها این مسأله را مورد بحث و تحلیل قرار ندهند، اما واقعیت به شک و تردید و قطع و یقین و... وابسته نیست. اگر کسی واقعا بخواهد که شعر او، شعر باشد و ماندگار بماند، به جاذبیت حسین سوق پیدا کند. خدا محمد حسین شهریار را رحمت کند! نمی دانم آیا شما با تمام دیوان او سروکار دارید یا نه؟ اما بیشتر، همان شعر علی ای همای رحمت در دل های شما مانده است، یا آن چند بیتی که برای کربلا می گوید:
دوستانش بی وفا و دشمنانش پرجفا - با کدامین سرکند؟ مشکل دو تا دارد حسین
شهریار از آن جا مانده است، والا بعضی از اشعار او از نظر ادبی، بسیار خوب و بعضی دیگر در حد متوسط است. کدام یک از اشعار محتشم را شما حفظ هستید؟ در صورتی که شاید بچه های ما این اشعار را حفظ هستند. بقا و ابدیت یک اثر هنری، وابسته به این است که آن چه که موضوع آن هنر است، چیست؟ بقا و جاودانگی یک اثر هنری، بسته به این است که به کدام اصل ثابت بشر تکیه کرده است؟
هر صورت دلکش که تو را روی نمود - خواهد فلکش ز دور چشم تو ربود
رو دل به کسی نه که در اطوار وجود - بوده است همیشه با تو و خواهد بود
اثر هنری باید چیزی را به وجود آورد که برای بشر مفید باشد. والا دو دقیقه تعجب و سه دقیقه شگفتی، یا چندبار احسنت گفتن، نباید پاداش یک هنرمند باشد. بیایید {مفاهیم و مضامین } را بیان و معنا کنید. معنای آزادی را در آثار هنری تجسم دهید. بیایید این حقیقت تجریدی بسیار بالا - به قول غربی ها آبسترههای بسیار بالا - را تجسیم دهید که آزادی یعنی چه؟ بیایید قضیه نظم را در آثار هنری خود مثل؛ نقاشی، نمایش ها و... نشان دهید. آیا موضوعات هنری فقط باید آسان باشد؟ آیا فیلم آهنگ برنادت را مشاهده کردید که چه کار کرد؟ بشر را باید به بالا متوجه کرد، والا بشر را به پایین متوجه کردن، کاری بسیار آسان است. متأسفانه چون بعد طبیعت گرایی بشر قوی است (نه به معنای طبیعت پرستی، بلکه میل به طبیعت و میل به جنبه حیوانی)، اگر شما یک چیزی را بگویید، بشر به آن تمایل پیدا می کند. این مهم نیست، مهم آن است که سر انسان ها را به بالا ببریم. بشر را به پایین متوجه کردن، کاری است که از همه کس ساخته است. قدرت مغز یک آدم و قدرت مغز یک هنرمند، در آن است که بگوید: حسین بن علی (علیه السلام) با این که آب را به مقدار خودش برداشته بود، آن را به دشمن خود داد، پیش از آن که در خواب اعلامیه جهانی حقوق بشر دیده شده باشد. بیایید این (ارزش ها) را از نظر هنری به وجود بیاوریم، که اصل حیات، حق بشری است. از مجرای دوستی و دشمنی به کنار بزنید، زیرا این جا جای دوست و دشمن نیست، بلکه جای انسان است. هر کسی که می خواهد باشد. بیایید در آثار هنری آن ها را نشان بدهید. مسائل مبتذل زیاد است و همیشه و همه جا می توان دید. سازنده، معین و محدود است، در دل های ما جا دارد.
در جایی سخنرانی می کردم و سؤالات خوبی مطرح می کردند. دقت کنید و ببینید شعر چه کار کرد و چه طور به داد این جواب رسید. واقعا بعدها نیز تعجب می کردم. سؤالی که بعد از سخنرانی مطرح کردند، این بود: مردم عوام همیشه نسبت به معتقدات خود جامد هستند، و عقیده آنان تا هنگام مرگ خشک می ماند و تعداد کسانی که تعقل می کنند بسیار اندک است، و دین نیز چون عقیده است، هیچ وقت در آن چون و چرا نمی شود. در پاسخ چنین گفتم:
1- جامعه ای را فرض کنید که یک میلیارد نفر جمعیت دارد. مسلما این جامعه، قانون اساسی دارد. در بین یک میلیارد نفر، چند نفر می فهمند که فلسفه این قانون چیست؟ یا کشوری با جمعیت یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفری را در نظر بگیرید. در این یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفر، چند نفر می دانند که این قانون اساسی چیست؟ 5 نفر، 10 نفر، 20 نفر، 100 نفر؟! اگر شما بگویید در بین یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفر، صد نفر می توانند فلسفه این قانون را بگویند و سؤالات شما را هم جواب بدهند، معلوم می شود آن جامعه یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفری خیلی تکامل یافته است، که صد نفر می توانند بفهمند که چه می گویند و چه عمل می کنند. بقیه به اطمینان پیشتازان حرکت می کنند. هرگز به مغز آنان خطور نمی کند که مثلا آن ماده 27 و تبصره 24 یعنی چه و فلسفه اش را جویا شوند. اگر اطمینان داشته باشند که آن هایی که در جلو حرکت می کنند خائن نیستند، مغزشان هم توانایی دارد، همه مسائل را هم می دانند و آن ها هم می دانند که نباید خیانت کنند، {به دنبال پیشتازان } حرکت می کنند و به راه خود ادامه می دهند. فقط در الله اکبر باید تعقل بشود که جناب عوام نمی دانند الله اکبر یعنی چه؟
2- چه یک آدم عادی عوام، چه بزرگ ترین فیلسوف اسلامی مثل فارابی، یا یک خیاط، یا یک ماهیگیر، یا یک بقال و یا یک راننده، اگر احساس کند مغزش می تواند آن چه را که به آن عقیده پیدا کرده است یک بار برای خودش مطرح نموده و با استدلال عمل کند، باید و باید انجام دهد. این اسلام است. لذا، می گوییم تمام اصول عقاید باید استدلال باشد. بدون استدلال قابل قبول نیست، مگر این که عاجز و ناتوان باشد. اگر شما دقت کنید، حتی بزرگان و حکما و علمای اسلام، وقتی یک قاعده ثابت شده را می خواهند مورد استدلال قرار دهند، مثل این است که هم اکنون همین قاعده را اثبات کرده اند. مثلا اگر {عالمی } می خواهد به قاعده علت و معلول تکیه کند، طوری آن را بیان می کند مثل این که همین اکنون روی قانون علت و معلول، تجدیدنظر کرده است.
شعری که قضیه را ختم کرد، این است:
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری - هر لحظه مرا تازه خدای دگرستی!
یعنی هر لحظه خدا را جدیدتر می بینم. این چه اتهامی است که می خواهید به متدین ها بزنید؟ این شعر، یک اثر هنری از شعرای نسل شما و نسل پدران شما می باشد. البته نمی دانم از کیست. بیزارم از آن که کهنه خدایی که تو داری، آن وقت می گویید که در دین، عقیده جامد است؟ کسانی که نمی توانند فکر تازه تری کنند، می گویند به آن عقیده خود عمل کنید. امروزه، اگر کسی بتواند درباره توحید فکر جدیدتری مطرح کند، باید فکر نموده و ارائه دهد. به کهنگی آن، بها نمی دهند.
ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی - رهروان راه عشقت هر دمی در عالمی
خواجه کرمانی
چه طور می گویید عقیده جامد است؟ ما می دانیم که کار، دستمزد می خواهد. به این امر یقین داریم و تغییرپذیر هم نیست. آیا این یقین و اعتقاد یعنی جمود؟ در ادبیات فارسی به آن چه که در دسترس است، نگاه کنید. تقریبا نود درصد فرهنگ هر جامعه ای، در ادبیات شعری منعکس می شود. اگر دو رساله دکترا درباره نوگرایی که ملای رومی مطرح کرده است بنویسید، باز هم کم است. البته نه فقط نوگرایی، بلکه دستورش به این است که ایمان را تازه کنید:
تازه می گیر و کهن را می سپار - که هر امسالت فزون است از سه پار(441)
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم چون جوی نونو می رسد - مستمری می نماید در جسد(442)
عمر هم چون جوی نونو می رسد، ای انسان، تازه هستی. جهان تازه دارد، همیشه تازه باش، فرهنگ ادبی ما، پر از چنین آثار هنری است. ان شاءالله دعا کنید که ما از امام حسین (علیه السلام) چیزی به ارمغان بگیریم. ما مهمان او هستیم و بر سر سفره او نشسته ایم. یا حسین، از خدا بخواه بی دلیل حرف نزنیم.
و لا تقف ما لبس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا(443)
و چیزی را که به آن علم نداری دنبال نکن، زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.
از آن چه که به آن عادت ندارید، تبعیت و پیروی نکنید. می گویند: عقیده جامد است! {اما ما می گوییم }: هر انسان بیدار و آگاهی، هر لحظه با توجه به ملکوت آسمان ها، با توجه به این تغییرات و تحولات، با توجه به این گذشت؛ بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت، غالبا عقیده اش تازه می شود و خدا را تازه تر می بیند. منتها، دید موسی یک شبانی را به راه داریم و ابراهیم خلیل داریم. در داستان موسی و شبان در مثنوی، آن شبان چه قدر و با چه هیجانی سخن تازه می گوید. آیا می توان با یک تفکر کهنه، این طور هیجان پیدا کرد؟
گر بدانم خانه ات را من مدام - شیر و روغن آرمت هر صبح و شام(444)
آیا کهنگی این هیجان را دارد؟ به هر حال، مقصودم این است که شما ببینید با ادبیات، مخصوصا با هنر ادبی آن هم در فارسی، چه می توان کرد. ادبیات فارسی در تمام دنیا معروف است. یعنی آن چه که ما تاکنون شنیده ایم، غالبا می گویند ادبیات و زبان فارسی برای هنر شعری خیلی مناسب است. تا حال، من چندبار پیشنهاد کردم و الحمدلله تازه نفس هم خیلی زیاد بود و ماشاءالله یک نفر هم اقدام نکرد! چندبار پیشنهاد کردم که بیایید از تعارف کم کنیم و بر مبلغ بیفزاییم. شاید در ادبیات فارسی ما، مثلا دو الی سه هزار دیوان داشته باشیم. در یکی از این جلسات (سال های دهه 50) که آقای اخوان ثالث نیز حضور داشتند، پیشنهاد کردم شعرای ما که هنر ادبی دارند، تعدادی از این دیوان های شعر فارسی را به دست بگیرند. خدا را گواه می گیرم که می توان تمام ریشه های علوم انسانی را در آن ها پیدا کرد. منتها، کار و تلاش و کوشش می خواهد. چند صباحی از این که دستمزدها زود پرداخت شود، چشم پوشی کنید و این گنجینه را تازه کنید. من چیزهایی دیده ام و چیزهایی دیده می شود که واقعا بهت آور است. حتی در ادبیات عرب هم زیاد است:
فکان ذا ضد والکون ان - یثبت فذا لتجاذب الاضداد
این هم از فارسی؛
سلب و ایجاب این دواند و جمله اندر زیر اوست - از میان سلب و ایجاب این جهان برخاستی
آیا بنشینیم تا برای ما تفسیر کنند؟ آیا نیکلسون و امثال ایشان برای ما مثنوی را معنا کنند؟ این فرهنگ، متعلق به من و شماست. آن ها هم اگر واقعا قصد و نیت و قصد انسانی داشتند، خدا اجرشان بدهد، ما هم حرف آنان را روی سر می گذاریم. ما نباید با فرهنگ خودمان مثل دشمن رویاروی شویم. خدایا! روا مدار که ما از آن فرهنگ اصیل دور شویم. بعضی اوقات، شعرا طوری به زندگی نگاه می کنند که گاهی آدمی می گوید، آیا آن ها امروز زندگی می کرده اند:
ما را به میزبانی صیاد الفتی است - ورنه به نیم ناله قفس می توان شکست
توجه کنید، می گوید با این که این جهان زندان است، چه کار کنم؟ آن چه که مرا در این جا قرار داده است، با آن الفتی دارم. والا با نیم ناله می گفتم: این زمین و ای آسمان خداحافظ. همان مضامینی که قبلا از جبران خلیل جبران نقل کردم، این بیت هم تقریبا شبیه به آن است.(445)
ما را به میزبانی صیاد الفتی است - ورنه به نیم ناله قفس می توان شکست
روز و شب با دیدن صیاد مستم در قفس - بس که مستم نیست معلومم که هستم در قفس
این ادبیات شماست. آن را کجا رها می کنید؟ آیا آن را کنار بگذاریم و ببینیم چیز دیگری به جای این به ما می دهند؟ نمی خواهیم دیگران را نفی کنیم، زیرا دیگران هم ادبیات و مطالبی (چه نثر، چه نظم) دارند.
ولی شما ادبیاتی خیلی غنی دارید. با این ادبیات غنی به میدان بیایید. خداوند متعال، سرمایه بزرگی به نام سرمایه حسین به شما داده است، آن را احیا کنید. البته او همیشه حی است و با کار ما زنده نمی شود که اگر انجام ندادیم، آن حادثه بمیرد، {احیای سرمایه ای به نام حسین } فقط برای توفیقات خود ماست، به هر حال، ان شاءالله هنرمندان چنین کنند، این شعر حافظ است:
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد - شعری بخوان که بر او رطلی گران توان زد
گفت وگو کن گفت وگو کن گفت وگو - جست وجو کن جست وجو کن جست وجو
شرح سر آن شکنج زلف یار - موبه مو کن موبه مو کن موبه مو
این جا بزم کوی یار است. ما در هر سال، چند روزی بزم کوی یار را تشکیل می دهیم:
رو به های وهوی بزم کوی یار - های وهو کن های وهو کن های و هو
آیا فقط همان است، نخیر؛
وانگهی از خود منی و آلودگی - شستشو کن شستشو کن شستشو
منیت را کنار بگذاریم، بلکه از آن جا به این گلستان افسرده شخصیت ما نسیمی بوزد:
ای خدا این نهر جان را از هوس - رفت ورو کن رفت ورو کن رفت و رو
وانگه از دریای علمت سوی جان - جوبه جو کن جوبه جو کن جوبه جو
اگر نمی خواهی خودت را فراموش کنی، یا الیناسیون (از خود بیگانگی) بیچاره ات نکند. اگر می خواهی در خودت و از آن خودت باشی:
گر نخواهی خود فراموشت شود - یاد او کن یاد او کن یاد او
و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم(446)
از آنان نباشید که خدا را فراموش کردند و باعث شد که خودشان را هم فراموش کنند.
نتیجه {فراموشی خدا} چیست؟ قرن ما چه قرنی است؟ قرن بیگانگی انسان از انسان یا قرن از خود بیگانگی. خدا ما را می شناسد. بیایید خودمان را گم نکنیم. خدا می گوید: ای دودمان من {اگر مرا فراموش کنید}، از خودتان عاری و از خود بیگانه می شوید. خدا به ما (انسان ها) دودمان گفته است.
پیامبر (صلی الله علیه وآله) می فرماید:
الخلق کلهم عیال الله
مردم همه خانواده خدا هستند، (دودمان خدا هستند.)
بنابراین، هنرمندان می توانند از نظر هنری، این داستان را حداقل برای دوران ما، با وسایل دوران ما، با هشیاری های دوران ما پیاده کنند و مردم را با یک فرهنگ اصیل انسانی روبه رو کنند. و قطعا این {کار هنرمندان } باقی خواهد ماند.
خداوندا! پروردگارا! ما نمی توانیم ادعا کنیم که حق حسین را به جای آوردیم. حق حسین خیلی بالاتر از این است. ولی این مقدار می توانیم عرض کنیم که خدایا! احساساتی که در این راه صرف شده، احساسات مخلصانه بوده است. تو را سوگند می دهیم به خون حسین، این احساسات صمیمانه را بپذیر و قبول بفرما. پروردگارا! تا سال آینده، این درس را برای ما معلم و آموزگار قرار بده. خداوندا! پروردگارا! دست ما را از دامان حسین کوتاه مفرما.
خدایا! امسال هم به ما لطف و عنایت فرمودی و عمر به ما وفا نمود و ما در بزم کوی یار، های وهوی کردیم.
پروردگارا! این های وهوی ها را از ما قبول فرما. خداوندا! پروردگارا! از احساساتی که این ملت خرج کردند، در طول تاریخ آن ها را از این احساسات برخوردار و بهره مند فرما.
آمین

هیهات مناالذله

مسلم است که اهمیت یک حقیقت را می توان از دو چیز شناخت. به عبارت دیگر: از دو مؤلفه می توان دریافت که این حقیقت دارای اهمیت، در چه درجه و ارزش و مرتبه ای است؟
1- ذات خود آن حقیقت است. وقتی که آدم واقعا به ذات نور بیندیشد، می گوید: نور یک چیز بسیار با ارزش است. ما به وسیله نور، اجسام، پدیده ها، رنگ ها و همدیگر را می بینیم. یعنی توجه شما به خود نور و به ذات نور، برای شما اثبات می کند که این نور دارای اهمیت است.
2- نظر به مختصات، لوازم و سایر پدیده هایی که از آن شی بروز می کند، که حیات و زندگی از آن هاست. چون حقیقت زندگی آن چنان که هست، بر ما مجهول است. مجهول به این معنا، نه این که دانش و دانستنی ها درباره زندگی نداریم. ما خیلی دانستنی داریم. ولی زندگی بالاتر از این دانستنی های ماست. چه کوچک فکر می کنند کسانی که با معلومات محدود درباره انسان، داوری ها به راه انداخته و از خود هم راضی هستند و گمان می کنند برای بشر سخنی می گویند. با این معلومات محدود، ما نمی توانیم حقیقت حیات را درک کنیم و بفهمیم حیات چیست. شعر زیر به یک معنا اشاره به مطلب دارد:
الذی حارت البریه فیه - حیوان مستحدث من جماد
چیزی که مردم درباره آن در حیرت فرو رفته اند، زندگی است که از جماد ایجاد می گردد.
ابوالعلاء معری
آن چه که باعث حیرت تمام انسان هاست، این است که زندگی از کدام پل عبور می کند؟ که از این جماد بر می آید و این طور جلوه پیدا می کند. این مطلب، همه را حیران گذاشته است. البته خوش باوری ها همه جا وجود دارد. مخصوصا با یک مقدار مطالب محدود - که مقداری هم خوشایند، یا یک مقدار جذابیت هم داشته باشد - درک و جویندگی آدمی درباره آن حقیقت، به سرعت به پایان می رسد. در صورتی که آن حقیقت، هیچ چهره ای از خود نشان نداده است.
البته درباره معنا و حقیقت زندگی از نظر بیولوژی، از نظر فیزیولوژی، از نظر خود طبیعت این حیات، از نظر آغاز وجودش در این کره خاکی و از نظر لوازمی که از خود بروز داده، خیلی سخن ها گفته شده است.
ما نمی توانیم تلاشی را که بشر انجام داده است، نادیده بگیریم. اما...، یک امای کوچک در این جا مطرح است: ما زندگی را به عنوان یک پدیده و یک حقیقت برای خودمان مطرح می کنیم و کاری با این نداریم که این حقیقت چه دارد، چه می تواند داشته باشد و چه امکانی را این زندگی دارد. متأسفانه غالبا در تاریخ، فقط یک بعد از آن حرکت می کند تا به انسان بگویند: چه بودی؟ می گوید این بودم و خداحافظ! جای تأسف است و با مشاهده این معنا، چگونه عده ای از این معلومات محدود رضایت دارند!
به هر حال، این مطالب برای درک این حقیقت کافی نیست. البته عمرها کوتاه، وقت ها و فرصت ها کم، حوصله ها کم، و مکتب خم رنگرزی هم که بسیار رایج است. یا شخصی رساله ای {درباره این موضوع } بنویسد و کار را تمام شده تلقی کند. یا فوق لیسانس و دکترای خود را اخذ نموده و پی کار خود برود. یا اگر درباره حیات تحقیق کند، چند مطلب به دست بیاورد و به عنوان کشفیات تازه مطرح کند. اما حقیقت حیات و زندگی چیست؟ درباره این که {حقیقت زندگی } چیست که یک دفعه از همه آن چه در این جهان با آن مربوط است، تفکیک و جدا شده، می توان بحث کرد. مثالی عرض می کنم که بحث ما مشکل نباشد:
یک برگ از درخت را قیچی نموده و به آزمایشگاه می بریم. حال، می توانیم درباره این برگ بریده از شاخه، تحقیقات، آزمایش ها و تجاربی داشته باشیم و معلوماتی به دست بیاوریم. این یک علم است.
علم دیگر، این است که برگ را طوری دیگر بشناسیم. آن برگی که متصل است به شاخه ای، که متصل است به ساقه ای، که متصل است به ریشه ای، که متصل است به مواد غذایی زمینی، که متصل است به منظومه شمسی، که متصل به کهکشان ماست، که متصل به کیهان بزرگ است. این {دو علم درباره برگ } دو مسأله و دو شناخت است. البته نمی خواهیم بگوییم فقط این معرفت دوم باید در نظر ما باشد. هرگز برای بشریت چنین پیشنهادی نداریم که: دست نگهدار و برگ را نشناس، مگر موقعی که به تمام این کیهان بزرگ با این میلیاردها کهکشان مشرف شوی تا بفهمی این برگ به کجاها پیوسته و وابسته است، سپس اظهارنظر کن!
ما چنین سخنی نمی گوییم. اما تو بشر، که می دانی یک جزء در این هستی، به تمام معنا به تمام هستی مربوط است، ادعای علم مطلق نکن و کار خود را انجام بده. مسأله ما این است. نه این که می خواهیم بگوییم شناختن یک برگ، یا شناختن یک دانه شن، یا شناختن آب، باید با فارغ التحصیلی ما از شناخت کیهان بزرگ انجام بگیرد، بعد بگوییم ما فهمیدیم که آب چیست و این برگ یعنی چه. نخیر، این را نمی گوییم. اما حق داریم با تمام قاطعیت بگوییم: تو (بشر) که در مقابل حقیقتی قرار گرفته ای که وابسته و پیوسته به همه هستی است، حق نداری به طور مطلق بگویی چنین است. یک کلمه نسبی، یا یک کلمه با نظر به این که به ادعای خود اضافه کنید. مخصوصا با توجه به این که برای شناخت حقیقت، باید کل هستی مطرح شود.
منتها، ما مجبور و ملزم نیستیم، و شاید هم نمی توانیم برای شناخت حقیقت یک چیز معین و محدود، همه هستی را بشناسیم. ولی خود این نشان می دهد که ما در شناخت اشیا و حقایق، نمی توانیم ادعای مطلق بکنیم. حال، اگر ما درباره حیات از نظر ارزش ها مستقیما نتوانستیم به حقیقت حیات نفوذ کنیم، اما حق داریم بپرسیم آیا این آثاری که حیات از خود در سرتاسر تاریخ نشان داده است، می تواند زندگی را برای شما بسازد یا نه؟ یعنی با ملاحظه گسترش این همه دانش ها، آیا می فهمید که حیات، چیز بسیار بااهمیتی است؟ قطعا پاسخ مثبت است. اگرچه نمی دانیم حقیقت حیات چیست و مجبور هم نیستیم که بدانیم.
به عنوان مثال؛ در بیابان، یا مکانی می رویم. موجود، یا چیزی پیدا می کنیم و نمی فهمیم حقیقت آن چیست. همین طور که حرکت می کنیم، یک وقت نگاه می کنیم و می بینیم که عکس ما را نشان داد. این جسم صیقلی و صاف است. یا یک حالت شیشه ای و آیینه ای دارد و صورت ما را نشان می دهد. یادداشت می کنیم که چیزی را پیدا کرده ایم، که دارای این خاصیت است و صورت را نشان می دهد. حالا حقیقت آن چیست؟ کاری با آن نداریم. سپس سنگی بر آن می کوبیم و می بینیم که مقاومت نشان داد. می گوییم این چیست که حقیقت آن را نمی فهمیم، اما در مقابل ضربه سنگ خیلی مقاوم است؟ بسیار خوب، دو امر معلوم و دو دانش خوب درباره چیزی که حقیقت آن را نمی دانیم، به دست ما آمده است. آن را در آب می اندازیم، محلول نمی شود. می گوییم سومین علم ما درباره این چیزی که مجهول است، عبارت از این است که در مقابل آب هم مقاومت دارد و محلول نمی شود و... همین طور پیش می رویم. از الطاف خداوندی بر بشر این است که شناخت به این شکل رسمیت دارد. شاید هم اکثریت شناخت های بشر همین طور است که نمی تواند به حقیقت اشیا نفوذ کند. لذا، از خواص آن ها بحث می کند. بیایید درباره حیات این مسأله را مطرح کنیم: ما قدرت نفوذ به حقیقت حیات را نداریم، آن هم از جهاتی که به تعداد یک، دو، سه مورد نیست، بلکه بیشتر است. یا از جهاتی ما می توانیم استدلال کنیم که حقیقت حیات برای ما آن چنان که هست، روشن نخواهد شد. ادعا هم زیاد است. البته بگذارید ادعا بشود، چه اشکالی دارد؟ به اصطلاح می گویند: نه استخوانی دارد تا در گلو گیر کند و نه گمرک می خواهد. حقیقت مطلب این است که معلومات ما در این باره (حقیقت حیات) ناقص است. حتی شما کتاب آن شخصی را مطالعه کنید که صد در صد عینکش علمی است:
فقط با شناخت مسیر تکامل زندگی است که ما نه فقط جوهر حیات را می فهمیم، بلکه به هفت میلیون سؤال که درباره زندگی در مقابل ما قرار گرفته است، می توانیم جواب بدهیم.(447)
هفت میلیون سؤال! خیلی کم است! و اگر در مقابل کودک بگذارید قهر می کند. هفت میلیون سؤال درباره این نفس که شما می کشید. {هفت میلیون سؤال } درباره این احساس که شما می کنید. درباره این که می خواهید و به طرف خواسته خود حرکت می کنید. بنده نیز در این مورد نوشتم: با توجه به این که چرا ماده رو به تکامل آمده و به زندگی رسیده و زندگی این مسیر را انتخاب کرده است، تعداد سؤالات ما می شود هفت میلیون و یک. سپس در صفحات بعدی نوشته است که این قضیه تکامل هم دقیقا جوابگو نیست. اگر دانشجو هستید، به کتاب حیات، طبیعت و منشأ تکامل آن، مراجعه کنید. در صفحه 299، صریحا می گوید:
آن {تکامل } هم تفسیر کننده نیست.
پس ما با حقیقتی روبه رو هستیم که پیرامون آن، هفت میلیون سؤال وجود دارد. منتها، آثار و عظمت های آن را ما احساس می کنیم. یک ابوذر غفاری، از نظر صدق و صفا، مساوی با تاریخ است. پس در زندگی، این را می توان یافت که انسان از مسیر صدق و صفا، بسیار بسیار اوج می گیرد. این همه دانش ها که گسترش یافته، نتیجه این زندگی است. این همه فداکاری ها در راه عدالت و آزادی مسؤولانه، این همه جانبازی ها در راه دفاع از شرف انسانی، اثبات می کند که این حیات هرچه هست، هفت میلیون سؤال دارد و من نمی فهمم. مانعی نیست. هرچه که این هفت میلیون سؤال دارد، یکی این حقیقت است که انسان می تواند در دفاع از شرف حیات، میلیون ها فداکاری کند.
زمانی در پاسخ به نامه یکی از متفکران خارجی نوشتم: این آفتابی که ما با آن روبه رو هستیم، همان مقدار قربانی را که در دفاع از جان به خاک و خون افتاده اند، تماشا کرده است، به همان مقدار نیز اگر بیشتر نباشد، قربانیان دفاع از شرف و کرامت را دیده است.
بسیار خوب، این هم یکی از معلومات ما، که فهمیدیم حیات هر چه که هست، دفاع از ارزش و شخصیت آن به قدری است که می تواند این همه قربانی بگیرد. امشب شعار شما چیست که در این مکان نشسته اید؟ هیهات مناالذله. آیا معلوم شد جمله امام حسین (علیه السلام) یعنی چه؟ {آیا معلوم شد} هیهات مناالذله چه چیزی را اثبات می کند و اشاره به کدامین استعداد باعظمت انسان ها دارد؟
... قد ر کزنی بین اثنتین السله و الذله و هیهات مناالذله(448)
... {یزید} مرا میان شمشیر و پستی و خواری قرار داده است، ولی هیهات، (محال است) برای ما تسلیم به ذلت و خواری.
ما با زندگی، از راه خواص و آثار آن آشنا می شویم. حیات این خاصیت را دارد، که انسان با یک جهش روحی، اوج می گیرد. به عنوان فهرست، فضیل بن عیاض یا حکیم سنایی و امثال آنان، با یک جهش روحی و با یک جهش لحظه ای، از منهای بی نهایت تا به اضافه بی نهایت اوج می گیرند. این مطالب را هم بنویسید که این انسان است. {بنویسید} حیات چنین است و ما درباره حیات، داستان حسین را داریم. برای شناخت حقیقت و عظمت حیات، می توانیم یک قربانی به نام حسین بن علی ارائه کنیم. درباره عظمت و ارزش انسان ها، بیش از هزاران مجلد کتاب وجود دارد. چون مسلما، چه مورخان داخلی و چه مورخان خارجی، ذکر کرده اند که: حادثه ای به این سختی، به این عظمت، و با این مقاومت بسیار با کرامت و با شرف و با عزت و با افتخار، در تاریخ دیده نشده است.
پس ما می توانیم از راه حسین بن علی به شناخت زندگی برسیم و آن را پوچ گمان نکنیم. آرام آرام با ارزش حیاتی که در دست داریم و هر سال آن را داشته ایم و خواهیم داشت، آشنا شویم که این زندگی، یک قربانی مثل حسین بن علی داشته است. البته نه آن زندگی که بعضی از جوامع دنیا پیش بینی نموده و از آن دفاع می کنند که: فقط بخورید و بخوابید و لذت ببرید، زیرا مرگ نزدیک است. کیست آن خردمند آگاه که چنین سخنی را بپذیرد؟ آیا با این همه عظمت که حیات از خود نشان داده است، شما می خواهید بگویید این حیات ارزش ندارد؟ این زندگانی، ابراهیم خلیل (علیه السلام) ، موسی بن عمران (علیه السلام) و امثال اینان به خود دیده است. آن زندگانی که با یک کلمه خدایی و با دم عیسی بن مریم (علیه السلام)، مرده را زنده کرده است. آن حیات و زندگانی که پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) در میان یک عده معدود انسان بی حقوق، بی فرهنگ، بی اقتصاد، بی نظام، بی سیاست، با یک مقدار ادبیاتی(449) که ما معنای مهمی در آن نمی بینیم، سپری کرده است.
او در میان چنین مردمی بلند شد و این اصل جاودانی را برای بشر بیان فرمود:
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم(450)
خداوند، حال (وضع) قومی را تغییر نمی دهد، تا آن که وضع خود را تغییر دهند.
پس بیاییم این موارد را بررسی کنیم. آن وقت می فهمیم که دفاع کننده اش چه عظمتی دارد. والا اگر بشر به آن ترتیب بنشیند و صحبت کند و از حیات و از زندگی، شبح و دورنمایی که آن هم به الگوهای خودش تصور کرده است، تماشا کند، هرگز با شخصیت های احیا کننده بشریت آشنا نخواهد شد. نخواهد فهمید که حسین کیست که این طور و به این جدیت ایستادگی کرده است، که اگر هدف او جدی نبود، بشر چنین چهره جدی را در تاریخ نمی دید. هدف باید خیلی جدی و باعظمت باشد {تا بشر بتواند چنین چهره جدی در تاریخ ببیند}.
مطلب بعدی که باید مورد بحث قرار بدهیم، این است که حیات چه زمانی می تواند چهره جدی داشته باشد؟ می خواهیم بدانیم که حسین بن علی (علیه السلام) برای دفاع از شرف انسان ها و برای دفاع از حیات شایسته زندگی(451)، چرا باید این همه مقاومت کند و به این شدت کار انجام بدهد؟ از آن زمان چند سال می گذرد؟
1400 سال، کمی کمتر. هر روز در دنیا کتاب های جدیدتری نوشته می شود، هر روز حرکات عالی تری انجام می گیرد و هر روز هم این حماسه تازه تر می شود و تازه تر هم خواهد شد. می خواهیم {علت } این مطلب را بفهمیم. هر کسی که با این مسأله روبه رو است، جوابی پیدا نخواهد کرد، مگر این که بداند امروز، فردایی در پیش دارد. این سؤال بدون توجه به فردا جوابی نخواهد داشت، و آن فردا در زندگی امروزی ما باید مؤثر باشد. والا این که قیامتی هست، و اگر توانستید نمازی بخوانید و روزه ای بگیرید، که معاد از آن شماست، اما به انسان ها چه می گذرد و انسان ها در چه حالی هستند، آیا من می توانم در برداشتن دردهایی شرکت کنم؟ آیا من در جهالت غوطه ور نیستم؟ آیا خودخواهی، دود از دودمان من درنیاورده و من قربانی زبون خودخواهی نیستم؟ آیا زانوهای من در مقابل خودخواهی ساقط نشده و به زمین نیفتاده است؟ بنابراین، تمام حواس ما باید جمع باشد. در این باره فکر کنیم که فقط مسأله این نیست که یک تسبیح به دستتان بگیرید و {فقط ذکر} سبحان الله سبحان الله بگویید. پس من (انسان) چه کاره ام؟
حق و حقوق من و انسان های دیگر چه طور می شود؟ آیا واقعا شما می خواهید بی نهایت را پیدا کنید؟ آیا می خواهید با بی نهایت ارتباط برقرار کنید که خدا نامیده می شود و الله نام اوست؟
یک سر بی نهایت همین جاست که شما نشسته اید. این ها (مردم) جلوه گاه مشیت الهی هستند. اگر با او (انسان) کار ندارید، پس مستقیم می خواهید به کجا هدف گیری کنید؟ پس من در این جا چه کاره ام؟ شما چه کاره ای؟ بنابراین، آن هایی که می خواهند بشریت را در زندگی محتاج به دین ندانند - یعنی همان مسأله ای که در قرون 14 و 15 دامنگیر اروپا بود و مربوط به جوامع اسلامی نبود - سه واقعه در آن زمان اتفاق افتاد و باعث شد که بگویند: دین را از زندگی دنیوی کنار بکشید و این تعبیر را به میان آورند:
ملکوت از آن من، دنیا از آن قیصر. باید فکر کرد که این مسأله کدام جامعه بوده است؟ والا اگر ما بگوییم زندگی همین است که ما به طور طبیعی از پدران و مادران به این دنیا می آییم، یک مقدار درس می خوانیم، فن و صنعت و هنر یاد می گیریم، ازدواج می کنیم، اولاد پیدا می کنیم، با انسان ها در زندگی اجتماعی ارتباط برقرار می کنیم، می گوییم، می خندیم، شکست می خوریم و پیروز می شویم، و نهایتا از این دنیا می رویم و تمام زندگی این است و بس امام حسین (علیه السلام) به این زندگی که این است و بس، احتیاج نداشت. در این زندگی برای حسین هیچ احتیاجی وجود نداشت که قیام کند. خیلی بی پرده باید صحبت کرد. مگر حسین بن علی رفته بود که به ابن زیاد بگوید نماز شب بخوان؟ حسین بن علی رفته بود تا به آل امیه چه بگوید؟ مسأله این است که زندگی بدون مذهب، بدون دین، بدون گرایش های الهی، قابل تفسیر نیست.
زمانی من با عشق و علاقه، این مسأله را تعقیب می کردم، و بارها هم در دانشگاه ها عرض کرده ام، که اگر کسی از دانشجویان یا اساتید جستجو کند و ببیند آیا می تواند قطع نظر از مذهب برای این زندگی فلسفه پیدا کند، شما را به خدا قسم، زود به من خبر بدهید. اگر کسی بگوید که برای من همین کافی است که چند صباحی در این دنیا یک زندگی طبیعی بکنم و بروم، ما با او سخنی نداریم، او هم با ما سخنی ندارد. این همه فداکاری ها که عرض کردم - ولو به شکل دفاع از شرف انسانی - جنبه مذهبی دارد. وقتی بحث قوی و ضعیف مطرح است، آیا می توان گفت شرف انسانی به من چه مربوط است؟ اگر برای ما این معنا اثبات نشود که انسان ها در این زندگی، شرف و حیثیتی دارند، ما در مقابل این مکتب که می گوید: من قوی هستم، تو ضعیف، چه جواب بدهیم؟ جواب را پیدا کنید. {قطعا} جواب ندارد. این ها را نمی توان به شوخی گرفت.
این ها را نمی توان به عنوان مطالب دانشگاهی مطرح کرد. زندگانی جدی تر از این است.
در تکمیل بحث و شاید استدلال به این مسأله - مخصوصا برای جوان ترها و کسانی که در کارهای دانشگاهی هستند و روش آن ها آکادمیک است - مطلبی را هم در این مورد مجبوریم مطرح کنیم: گمان و تصور نکنید که فقط ارباب ادیان و انبیای عظام این راه را رفته اند - که البته اول آن ها رفته اند - اول آن ها بودند که برای بشریت گفتند: اگر بخواهید زندگیتان جدی باشد، ابتدا به خواص آن پی ببرید و لوازم و کاربرد این زندگانی را ببینید، سپس بدانید که اگر زندگی از نظر ماورای طبیعت و از نظر مذهبی آبیاری نشود، هیچ اصلی قابل اثبات نیست. نه فقط دوشادوش آنان، بلکه به عقیده بنده - در تعدادی از مطالب - اگرچه خود آن حکما و متفکران بزرگ تاریخ نام نبرند، اما به طور طبیعی، حکما و انسان شناسان آگاه، دنباله روی ابراهیم و انبیا هستند. به طور فطری در این راه حرکت می کنند و سخن آنان (حکما و متفکران) تابع و پیرو حرف انبیاست. حال، با توجه به این که بحثمان در جاده پر نور انبیا فارغ شدیم - یعنی اجمالی عرض کردیم - می خواهیم ببینیم مغزهای بزرگ بشری در این باره چه می گویند، زیرا ما با این سخنان کار داریم. نه این که اگر این را بیان کردیم، معنایش این است که آن شخصیت را صد در صد قبول داریم. ممکن است {آن شخصیت } اشتباهاتی هم داشته باشد. همیشه این را در نظر داشته باشید که اگر در توضیح معنایی از یک شخصیت بزرگ، مطلبی نقل می کنیم، به معنای تأیید صد در صد آن شخص نیست. جملاتی از افلاطون بدین قرار است. حال، چرا از افلاطون نقل می کنیم؟ برای این که تمام فیلسوفان اجتماعی و فیلسوفان سیاسی و فیلسوفانی که در زندگی اجتماعی انسان ها اظهارنظر کرده اند، گفته اند: هنوز نوشته های افلاطون در این مسأله زنده است. و این که: تا کتاب جمهوریه افلاطون وجود دارد، همه کتاب ها سیاسی را به آب بشویید. این سخن غالبا مورد اتفاق شرق و غرب است. به عبارات ایشان خیلی دقت کنید. این عبارات، ماحصل فلسفه افلاطون در تعلیم و تربیت و علوم سیاسی است:
با این حال، کفایت نمی کند جدا کردن نفوس کودکان، از آن چه که پاکی آنان را آلوده بسازد.(452)
اگر نگذارید کودک دروغ بگوید، کافی نیست. مثلا پسرم، حرف زشت نزن. پسرم این خودکار از آن تو نیست، فقط {این گوشزد نمودن } کافی نیست.
و نیز کفایت نمی کند که عقول کودکان را با نور علم روشن بسازیم. (اگر چه لازم است، ولی کافی نیست). و به وسیله پند و نصیحت و بیان نمودن مثال ها، فضیلت ها را برای آنان قابل پذیرش بسازیم، بلکه بالاتر از این ها، لازم است که اصول دین را که طبیعت در دل آنان به ودیعت نهاده است، در درون آنان رویانده شود: آن اصول دین که عقاید نیرومندی از آن ها بروز می کند، که انسان را با خدا مربوط می سازد. خداست اول، خداست وسط، خداست آخر همه کائنات. خداست مقیاس دادگری برای مردمی که آفریده است در همه اشیا، و ایمان به وجود او، اساس همه قوانین است.(453)
درباره انسان، تاکنون چند نفر جملات نهایی را گفته اند، که یکی از آن ها افلاطون است. این را همه می دانند. دقت کنید، در ادامه می گوید:
ایمان به وجود او، اساس همه قوانین است. این است عقاید باعظمت و ضروری که بایستی ملاک تربیت فرهنگی فرزندان قرار بگیرد.(454)
اگر گرایش های الهی برای زندگی دنیوی ما لازم نبود، این مرد (افلاطون) چنین سخنی را بیان نمی کرد.
من در نظرات عده ای از غربی ها دیده ام که گفته اند: افلاطون یعنی تاریخ غرب. اگر کسی بخواهد غرب را بفهمد، {در صورتی که } افلاطون را بشناسد، غرب را شناخته است. البته همان طور که عرض کردم، این مطالب او چون موافق با مطالب انبیاست، ما هم می پذیریم. می دانید که پدر مادرش سولون (پدر بزرگ افلاطون)، قانون گذار یونان بود و کتابی هم به نام قانون دارد.
این است آن عقاید باعظمت که اگر قانون گذار، انسانی حکیم باشد، باید با همه وسایل ملایم و جدی در نفوس شهروندان جایگیر بسازد. این عقاید به همان اندازه که ساده است، مفید است. این عقاید به سه موضوع اساسی و به سه معتقد اساسی بر می گردد: الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او، که هیچ تمایلی به او راه ندارد.(455)
بسیار خوب، جناب افلاطون! اگر ما این عقاید را به فرزندانمان تبلیغ نکردیم و در دل های آنان آبیاری نکردیم چه می شود؟ البته کلمه آبیاری در تاریخشان هست. می گوید:
بدون این عقاید، انسان در این دنیا، هنگامی که تسلیم تمایلات و تاریکی های شهوات و نادانی های خود می شود، در میان امواج تصادف ها گم خواهد شد.(456)
با آن که چندین قرن پیش، این جملات گفته شده است، تقریبا همین مطالب امروزی نیز این است که:
اگر اصولی برای زندگی مطرح نشود، مخصوصا از جنبه فوق زندگی طبیعی، تربیت انسان ها به مشکلات جدی بر می خورد و تمام قضایا در زندگی به تصادف برخورد نموده و انسان هیچ علتی نمی تواند بیان کند.
مثلا از شخصی سؤال می کنید: چه کار می کنی؟ می گوید: خوب دیگر، بله. چون که، بدین جهت که، فلان ... مجددا سؤال می کنیم: ما برای چه به این دنیا آمدیم؟ پاسخ می دهد: خوب، آمدیم دیگر... یک دیگر هم به آن می چسباند. از او می پرسیم، بعد از این زندگی چه می شود؟ می گوید: می رویم دیگر! می گوییم آیا تکلیفی درباره انسان ها دارید؟ می گوید نمی دانم دیگر! و همه زندگی می شود تصادف.
من از شما خواهش می کنم که کمی جدی فکر کنید و در جملات افلاطون دقت نمایید و ببینید این سخن چه قدر اصیل است:
اگر این عقاید در درون انسان ها نروید و به صورت عنصر فعال در نیاید، زندگی در تصادف ها گم خواهد شد. آن انسان منکر خویشتن است، مادامی که نمی داند از کجا آمده است و چیست آن ایده آل مقدس که باید نفس خود را برای پیروی از آن و تکیه بر آن ریاضت بدهد.(457)
ریشه فلسفه سیاسی افلاطون این جاست: و برای دولت مادامی که بر این قاعده متمرکز نشود، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد.
در طول تاریخ هم این را دیدیم. یعنی؛ کسانی که جامعه را به عنوان سیاستمدار، به عنوان حاکم، به عنوان دولت و به عنوان پیشتاز اداره می کنند، اگر خودشان به این عقاید معتقد نباشند، چیزی نمی توانند به جامعه بدهند. {اگر اداره کنندگان جوامع به این عقاید معتقد نباشند}، نمی توانند، این سه بذر اساسی (الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او) را که حکمت وجودی این ها (زمامداران) بسته به آن هاست، در دل ها برویانند و شهروندان را از زندگی حقیقی برخوردار بسازند. {واقعا افلاطون } چه قدر در اوج سخن می گوید. من معتقدم اگر بشر از همان موقع، مستقیما درباره تفکرات علوم انسانی فکر می کرد، به کجا می رسید!؟ از آن موقع تاکنون که این حرف ها زده شده است، چندین قرن می گذرد.
جناب بشر! از چندین قرن پیش تاکنون، این حرف ها را زده ای، پس تکامل تو کجاست؟ چه چیزی باعث شده است تا علوم انسانی آن قدر درجا بزند که این سخن چند قرن پیش باشد؟ اکنون واقعا خجالت آور است که انسان بگوید علوم انسانی پشت صحنه است.(458)
اگر واقعا حرکت، حرکت تکاملی بود، بشر الان می بایست واقعا در زندگی آرمانی قدم بزند. در جملات افلاطون دقت فرمایید:
و برای دولت، مادامی که به این قاعده تکیه نکند، یعنی تکیه بر سه اصل بزرگ برای شهروندان، الله، نظاره او بر هستی و دادگری مطلق او که هیچ تمایلی به او راه ندارد، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد.
حال، چرا بدون تکیه به آن سه اصل بزرگ، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد؟ استدلال او (افلاطون) چنین است:
زیرا عدالت که بر پادارنده حیات دولت و نظام آن است، به جریان نمی افتد، مگر از طرف خداوندی که عدالت با جوهر ابدی او متحد است.(459)
درباره مطالب مهم سخن بگویید. والا چند کلمه خوش آیند چه ثمری به بار می آورد؟
جست وجو کن جست وجو کن جست وجو - گفت وگو کن گفت وگو کن گفت وگو
شرح سر آن شکنج زلف یار - موبه مو کن موبه مو کن موبه مو
رو به های وهوی بزمِ کوی یار - های وهو کن های وهو کن های و هو
وانگهی از خود منی و آلودگی - شستشو کن شستشو کن شستشو
ای خدا این نهر جان را از هوس - رفت ورو کن رفت ورو کن رفت و رو
وانگه از دریای عِلمَت سوی جان - جوبه جو کن جوبه جو کن جوبه جو
اگر نمی خواهی در قرن از خود بیگانگی واقعا از خود بیگانه شوی:
گر نخواهی خود فراموشت شود - یاد او کن یاد او کن یاد او
و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم(460)
از آنان نباشید که خدا را فراموش کردند. نتیجه این فراموشی خدا، فراموشی خویشتن شد.
و من أعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا(461)
و هر کس از یاد من روی بگرداند، در حقیقت، زندگی تنگ و سختی خواهد داشت.
از خداوند متعال توفیق شکر بخواهیم، به خاطر این که یک سال دیگر از عمر به ما عنایت فرمود تا نعمت عظمای مشاهده نشانه ابدیت را و این که این هستی و این حیات، هدفی بسیار جدی دارد، و آن چهره مبارک حسین است، مشاهده کنیم.
سال دیگر را چه می داند حیات - یا کجا رفت آن که با ما بود پار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین - خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
خداوند یک سال دیگر عنایت فرمود و ما را بار دیگر به یاد معشوق حقیقی خودمان حسین بن علی (علیه السلام) فرزند فاطمه، دور هم جمع کرد. شکرگزار خدای بزرگ هستیم.
خدایا! شکرگزارت هستیم. خدایا! ثنایت می گوییم. پروردگارا! اعتراف به نقصمان شکر و اعتراف به ناتوانی از شکر خودمان را همواره به پیشگاه تو تقدیم می داریم.
شناخت حسینی
بحث ما به این جا رسید، که برای شناخت عظمت حادثه خونین کربلا و برای فهمیدن عظمت داستان حسین، قطعا باید زندگی معنا بشود. چون کار {حسین }، کار زندگی بود. یعنی یک انسان در سن میانسالی (57 - 58 سالگی)، با داشتن قدرت به بهترین زندگی آن روز، با داشتن استعداد دنیاداری آن روز، با داشتن نسب درجه یک در دنیا و با داشتن تمام امتیازات زندگی، یک کلمه نه به کار برده و گفته است : این زندگی را نمی خواهم. اجازه بدهید این نکته را عرض کنم: انسانی را در نظر بگیرید که از زندگی سیر شده، زندگی بر او سنگینی می کند و چشم پوشی او از زندگی مهم نیست {اما} کسانی دیگر وجود دارد که اصلا زندگی را نمی شناسد و با این آشنا نیست که:
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی - کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
در نوشته های یکی از بزرگان دیدم که؛ کسی گفت: او دست به خود کشی زد. دیگری گفت: او زنده نبود که کشته بشود. در این مورد، دو بحث جداگانه مطرح است. فرق است بین آن انسانی که زندگی را نمی شناسد، با انسانی که عظمت زندگی را می شناسد. امکانات زندگی برای بهره برداری از مقام، شخصیت، موقعیت در اجتماع، در همه جوامع آن روز حداقل در دوازده کشور اسلامی {برای امام حسین (علیه السلام) }در حد اعلا بود، با این همه می گوید: من زندگی {با ستمکاران } را نمی خواهم. باید روی این مطلب خیلی دقت شود. آن زندگی که برای حسین مطرح شده بود، آن زندگی است که اصل و پایه دارد. او می تواند چنین کاری انجام بدهد تا برای همه زنده ها آبرو باشد، که اصلا نشان بدهد که آیا می دانید زندگی یعنی چه؟ این امر، خیلی شناخت و آشنایی با زندگی می خواهد. یک تشبیه دیگر؛ پدر این شریف ترین انسان {یعنی علی بن ابی طالب (علیه السلام)}، در حقیقت زندگی چه چیزی احساس کرده بود که اگر او را هر روز صدبار می کشتند و زنده می کردند، باز می گفت تکلیف، تکلیف! این امر چیست؟ عمروعاص را برای او (حضرت علی (علیه السلام) حکم قرار دادند. گفت عیبی ندارد، من زنده هستم. کار دارم! این {احساس تکلیف علی } از چیست؟ ای مورخان، آیا تا به حال در این باره تحلیل فرموده اید؟ من تا به حال ندیده ام. یعنی نرفتیم ریشه یابی کنیم، که به قول شبلی شمیل، به نقل از جورج جرداق، {برای علی } آن بزرگ بزرگان، آن یگانه نسخه شرق و غرب، که نه دیروز و نه امروز نظیرش دیده نشده است(462)، زندگی چه معنایی داشته است که توهین آورترین حوادث را بر سر او آوردند، ولی گفت: من تکیلف دارم و باید انجام بدهم. و همان طور که دیدید، ایستادگی کرد. شما بیایید به کسانی که در فلسفه زندگی می خواهند بحث کنند، بگویید این {زندگی علی (علیه السلام)} را هم ببینید. هم چنین، زندگی شخصی را هم ببینید که سراسر آن را فقط یک مقدار شهوات، اشباع شهوات، یک مقدار پول، یک مقدار مقام می بیند و درباره آن را اظهارنظر نموده و می گوید زندگی فلسفه ندارد. واقعا شرم هم خوب چیزی است! کدام زندگی و زندگی چه کسی مدنظر شماست؟
انما الحیوه الدنیا لعب و لهو(463)
زندگی دنیا، فقط سرگرمی و بازی است.
آفریننده زندگی، خودش می گوید که این زندگی (زندگی پست) فلسفه ندارد. خود آفریننده زندگی، خود مدیر کارگاه هستی، خود به وجود آورنده کارگاه هستی، می فرماید: زندگی لهو و لعب است.
گفت دنیا لهو و لعب است و شما - کودکید و راست فرماید خدا
کودک را با فلسفه حیات چه کار؟ عبارتی را که قبلا عرض کردم، به خاطر بسپارید: شخصی به یک نفر گفت: فلانی خودکشی کرده بود. دیگری گفت: او مگر زنده بود که خودکشی کند؟ شخص زنده که خودکشی نمی کند. بر سر زندگی او چه آمده است که خود را از زندگی محروم کرده است؟ او اول مرده، سپس خودکشی کرده است. به اصطلاح ادبی لطیف، اول می میرد و سپس خودکشی می کند.
به هر حال، ما درباره کدام زندگی می خواهیم بحث کنیم؟ اشراف به موضوع، اولین شرط تحقیق در آن موضوع است. اگر کسی بگوید ما می خواهیم درباره موضوعی تحقیق کنیم و از او بپرسیم: آن موضوع چیست؟ بگوید: یک چیزی است...! تشکر و جواب به سخن پوچ او، این جمله است: خدا ان شاءالله شما را شفا دهد. چاره او فقط همین (شفا) است. یعنی چه که یک چیزی است؟ بگذارید مقداری حیات، قیافه خود را به شما نشان دهد، آن وقت پیرامون آن بحث کنید. جناب آقای آلبرکامو، جناب آقای کافکا، جناب آقای ابوالعلاء معری و... آیا حیات چهره خود را به شما نشان داد، که شما درباره آن فکر کردید و دیدید فلسفه ندارد؟ شما اگر حیات خود را در تنگنای هوی و هوس چند روزه معنا کرده اید و می بینید فلسفه ندارد، اگر وجدان دارید، حق ندارید برای دیگران تعیین تکلیف کنید.
اخیرا عبارتی را ضمن سخنرانی در دانشگاهی بیان کردم و این سؤال را یکی از دانشجویان در دانشگاه سنندج به من داد. من احساس کردم که جمله، از این دانشجو نیست. جمله را از آن بینوایان و بیچاره هایی گرفته است که زندگی را به همان معنای لهو و لعب گرفته اند و با این حال، دنبال فلسفه اش هستند. جمله دانشجوی مزبور چنین بود: پوچی زندگی حقیقتی است، اگرچه تلخ. این جمله، مخصوصا برای جوانان، زیبا و قشنگ است: زندگی پوچ است و این که می گوییم زندگی پوچ است، حقیقتی است اگرچه تلخ.
حال، جواب چیست؟ این جوان عزیز و ناآگاه - این شیرخوار معرفت که تازه وارد الفبای هستی شده است، که خدا توفیقشان بدهد تا این راه را ادامه بدهند و دور خود نچرخند - نمی داند که آن چه پوچ قلمداد می شود، آثار حیوانی معمولی و حیوانی طبیعی و آثار بی اساس زندگی است. اصلا حقیقت هم نیست که تلخ باشد. نه این که حقیقتی است تلخ. چنین زندگی ای حقیقت ندارد. خداوند می فرماید: لهو و لعب.
ای کاش این شخص چنین اطلاعاتی داشت، که بی اطلاعی چه آتشی در جامعه بشری سوزانده است! خود سازنده کارگاه هستی می گوید: اگر مقصودتان از زندگی این است که چند صباحی بخورید، بخوایید، بزنید، بشکنید، پیروز شوید و شکست بخورید، این زندگی فلسفه ندارد، بلکه ضد فلسفه است. اما حیات طیبه:
... محیای و مماتی لله رب العالمین(464)
زندگی و مرگ من برای خدا، پروردگار جهانیان است.
اما حیاتی که انبیا خواسته اند تا بشریت آن زندگی را داشته باشد، این حیات به مجرد این که شما به آن توجه کنید، فلسفه اش در آن است. زندگی پیش کسی که عمروعاص را بر او حکم کنند، چه قدر باید فلسفه عمیق داشته باشد و باز بگوید: من اگر زنده باشم، کارم را انجام می دهم. ای مورخان در این مورد چه می گویید و چه طور فکر می کنید؟ این که زندگی پوچ است حقیقتی است، اگرچه تلخ حقیقت نیست، بلکه ضد قانون است. شما کدام زندگی را می گویید پوچ است؟ زندگی تلخ نیست، بلکه خیلی شیرین است. بلی، زندگی حیوانی نرونها، چنگیزها و دیگر جلادان تاریخ، پوچ است. {بدیهی است که } زندگی حقیقی خیلی شیرین است، حتی شیرین تر از عسل. چون واقعا حقیقت است و حقیقت با تلخی نمی سازد.
برای کسی که بداند حقیقت چیست، برای کسی که از حقیقت اطلاعی دارد و با آن آشنایی دارد، حقیقت خیلی شیرین است.
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است - به ارادت بکشم درد که درمان هم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد - ساقیا باده بده شادی آن کین غم از اوست
حقیقت زندگی در برابر چه کسی پوچ است؟ بنابراین، جوان های عزیز، خیلی دقت کنید، زیرا مسأله (زندگی) شوخی بردار نیست. ممکن است سرنوشت شما به چند کلمه بسته باشد. مثلا می گویند، ببینید آقای ایرج خان چه جملات عجیبی گفته است!
مجددا در عبارت زیر دقت کنید و ببینید چه می گوید: زندگی پوچ است اگرچه تلخ است، ولی حقیقت است! کجای این عبارت حقیقت است؟ شگفت انگیز بودن کلمه یا جمله، غیر از آن است که معنایی دارد.
یعنی بی معناترین حرف این است. همان جا زود سؤال کنید: کدام زندگی؟ آن زندگی که فقط و فقط بر مدار خودخواهی و بر مدار خودکامگی می چرخد، شیرین ترین حقیقت این است که بگوییم پوچ است. اما شما چه فکر می کنید ای جوان های عزیز؟ با این جملات ممکن است مغز شما را تخلیه کنند و خدای ناخواسته، ذهن شما را در تصرف خود بگیرند و مالک آن شوند. می گویند: دیدید چه کلمه عجیبی گفته است!؟
شخص بی اطلاع نیز باید همان جا مچ طرف مقابل را بگیرد و بگوید: کدام زندگی را می گویید؟ آیا زندگی امثال ابن زیاد و حجاج بن یوسف را می گویید؟ یا زندگی حسین بن علی (علیه السلام) را می گویید؟ یا زندگی آن شخص را می گویید که در شب عاشورا وقتی حسین گفت بروید، از رفتن خود امتناع کردند.(465)
یکی از یاران گفت: یا حسین، ما کجا برویم؟ ما را می خواهی به کجا رهسپار کنی؟ شما را به خدا در این عبارات فکر کنید: اگر دنیا ابدیت داشت، از تو جدا نمی شدیم و به سراغ ابدیت نمی رفتیم، چه برسد به این که دنیا موقت است. ما اکنون حقیقت و ابدیت را در چهره تو می بینیم، ای تجلی گاه حق و حقیقت، کجا برویم؟
آیا این زندگی {در دیدگان یاران حسین } را می فرمایید، یا زندگی کسی را که غیر از خودخواهی چیزی دیگر نمی فهمد؟ والله چنین زندگی ای، پوچ اندر پوچ است.
این مسأله خیلی مهم است. حال انسان در آن دقایق، شوخی بردار نیست. این انسان ها و این الگوهای فضیلت، در مرز زندگی و مرگ بودند. در آن مرز زندگی و مرگ می پرسند: یا حسین کجا برویم؟ اگر زندگی ابدی بود، از تو جدا نمی شدیم و به سراغ ابدیت نمی رفتیم. برای زندگی برویم زندگی کنیم؟ اگر ما این لحظات را که رویاروی حق و حقیقت هستیم، میوه زندگی و به عنوان نتیجه زندگی و پایان زندگی تلقی نکنیم، کدام زندگی را بار دیگر به آغوش بکشیم؟ حتی اگر زندگی ابدی بود، ما نمی پذیرفتیم.
واقعا درود خدا بر این جان های قرار گرفته در جاذبیت کمال باد! آن ها با دو دریچه کوچک نگاه می کنند، ولی - در حقیقت - روزنه ابدیت را دیده اند.
به هر حال، جوانان عزیز، از این جملات به آسانی نگذرید و دقت کنید به همین جمله که من به شما عرض کردم. همان طور که گفتم، به هنگام سخنرانی در دانشگاه سنندج، از طرف دانشجویان چند سؤال مطرح شد که یکی از سؤالات این بود. نویسنده، سؤال را با یک احساسی نوشته بود که واقعا برای او متأثر شدم. خدایا! یک جوان باید در چه حالی قرار بگیرد که این جمله را برای خود، یک جمله نهایی حساب کند؟ با این که خیلی خسته بودم، اما پاسخ او را دادم.
در روایات ما بسیار وارد شده است که بر زبان خود مسلط باشید، زیرا ممکن است عالمی را یک سخن ویران کند. بسیار خوب، ای نویسنده و ای گوینده این عبارت، اگر این جوان با دیدن این عبارت، خودکشی می کرد، آیا هیچ می دانید که روز قیامت شما را صدا می کردند و چه می گفتند؟ می گفتند: بیا ای قاتل همه انسان ها. بپرسید دلیل آن ها چیست؟
من أجل ذلک کتبنا علی بنی اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس أو فساد فی الارض فکأنما قتل الناس جمیعا و من أحیاها فکأنما أحیا الناس جمیعا(466)
از این جهت است که بر بنی اسرائیل مقرر داشتیم که حقیقت این است که اگر کسی، یک انسان را بدون عنوان قصاص یا ایجاد فساد در روی زمین بکشد، مانند این است که همه انسان ها را کشته است. و اگر کسی را احیا کند، مانند این است که همه انسان ها را احیا نموده است.
این زبان چون سنگ و فم(467) آهن وش است - آن چه بجهد از دهان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف - گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زان که تاریک است و هر سو پنبه زار - در میان پنبه چون باشد شرار(468)
این زبان چون سنگ و فم آهن وش است. اگر زبان را به هم بزنید، شراره پیدا خواهد شد و آتش خواهد جست.
گاهی شخصی صرفا برای نشان دادن خود سخنی می گوید، و برای نشان دادن این که من مطلع هستم که فلان فیلسوف چنین گفت یا این که؛ در قرون وسطی ما روبه روی فلان فلسفه هستیم گه ز روی نقل و گه ز روی لاف، چرا باید بر زبان خود مسلط باشیم؟ زان که تاریک است و هر پنبه زار. شراره آتش به انبار پنبه نزنید. اگر مولوی در زمان ما می زیست، می گفت: تاریک است همه جا انبار بنزین، و در این انبار بنزین، کبریت نیندازید. اگر برای تو، انسان مطرح نیست، امثال این جمله کبریت است: این حقیقت تلخ است که زندگی پوچ است، آیا این جمله حقیقت است؟ شما کوشش کنید و ببینید که می خواهید چه چیزی به مردم بدهید، سپس چنین سخن بگویید: ای مردم، زندگی معنا و مفاهیم گوناگون دارد و...، همان گونه که سخنانی را درباره آن، که در چندین قرن پیش، {توسط افلاطون } گفته شده است، ما در جلسه پیش خواندیم. و می گوییم خدایا، چه نعمت بزرگی به این مرد (افلاطون) داده بودی؟ به این مردی که در حقیقت، حداقل یکی از باور کننده های نظریات انبیا بوده است. (البته در این نکته، احتیاط را همیشه در نظر دارم).
ظالم آن قومی که چشمان دوختند - وز سخن ها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند - روبهان مرده را شیران کند(469)
ظالم، اما به چه عنوان؟ آقا جمله قشنگ و حرف جالبی گفته است! آقا از نظر هنر ادبی خیلی وارد است! ببینید چه جمله ای است: زندگی پوچ است، حقیقتی است، اگرچه تلخ است. این عبارت، جوان را تکان می دهد، زیرا اطلاع ندارد! تازه وارد میدان شده است و هنوز شیر معرفت را می نوشد. این دو بیت را که بعضی اوقات در جلسات می خوانم، دقت کنید:
راه همواره است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست(470)
آیا می دانید با الفاظ شیرین، بر سرنوشت بشر چه گذشته است؟ به این مطلب دقت کنید: قاتلان امام حسین (علیه السلام) به فرزندش امام سجاد (علیه السلام) می گویند: یا علی بن حسین، دیدی که قضا و قدر با پدرت حسین چه کرد؟ قضا و قدر؟! قضا؟ عجب کلمه زیبایی! قضا و قدر کرده است؟
چشم باز و گوش باز و این عمی - حیرتم از چشم بندی خدا(471)
کسانی هم که آن جا نشسته بودند، نگفتند: آقا، فیلسوفی نکن! محبوب ترین مرد را در روز روشن کشته ای و بزرگ ترین شخصیت تاریخ را مظلوم کرده ای، حال چه می گویی؟ چرا خود را تبرئه می کنی؟
چرا موقعیت خود را می خواهی تبرئه کنی و صورت حق به جانب به خود می گیری؟ (فقط شخصی به نام عبدالله عفیف در مجلس ابن زیاد بود و پاسخ او را می داد، والا مابقی در سکوت بودند).
یزید به حضرت زینب گفت: دیدی خدا با برادرت چه کرد؟ حضرت زینب (علیه السلام) گفت: ما رأینا (رأیت) الا جمیلا. اگر زندگی را از عینک ما می خواهی ببینی، خدا آن را خیلی زیبا (جمیل و جمال) به ما نشان داد. اگر حضرت زینب می فرمود: خوب بود و اشکالی نداشت، فرق می کرد با این که فرمود: زیبا بود. چون حیات و زندگی خیلی زیباست. چنین نتیجه و چنین میوه ای برای زندگی خیلی زیباست.
طبق مطالبی که جمع آوری نموده ام، در چند مورد، امثال ابن زیاد، یزید و عمربن سعد جبری شده اند.
خدایا، انسان چه چهره ای از خود نشان می دهد. هنگامی که می خواهد خود را تبرئه کند! این چهره، چه چهره ای است؟ چه چهره ای است آن موقع که انسان از خودش روی گردان است؟ آیا با دو کلمه خودت را می شکنی و نابود می کنی؟ {ابن زیاد} می گوید: آیا قضا و قدر الهی را دیدی؟ کدام قضا و قدر الهی؟ قضا و قدر الهی، اختیار ما را در خود نقشه زندگی تثبیت فرموده است. این منم که امروز اگر احترامی به بشر بکنم، یا نیاز یک نفر را برآورده کنم، یا یک نفر را از جهل و از فقر نجات دهم، در نقشه سرنوشت من با دست من ثبت می شود. اگرچه نیرو از خداست، اگرچه؛ لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم است، اما من خودم نیز دارای عمل و اختیار هستم.
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
قضا و قدر! آقا فیلسوف جدی شده، آن هم از گروه جبری ها! و می خواهد خود را تبرئه کند. بالاخره، هرطور این وجدان تا به ختم الله برسد خیلی راه دارد.
ختم الله علی قلوبهم(472)
خداوند بر دل های آنان مهر نهاده است.
بعضی ها می گویند {عمربن سعد} اظهار پشیمانی کرد و می گفت: ای کاش من این کار را نمی کردم. حال، چرا این جمله را گفته است، نمی دانیم.
به هر حال، فریب الفاظ را، مخصوصا در علوم انسانی نخوریم. بارها عرض کرده ام که علوم پایه ای مثل، فیزیک، شیمی، ریاضی، گیاه شناسی، پزشکی و... در مقابل چشم انسان است، و روش ها و طرق مطالعه آن ها نیز معلوم است. اما این علوم انسانی است که آسان ترین علوم و مشکل ترین علوم است.
به جهت این که اگر کسی واقعا آزمایشگاه علوم انسانی را {بی طرف } در خود ببیند، برای او آسان است. مثلا چیزی را می بیند و می خواهد، یا آن را نمی خواهد، یا آن کار را نمی خواهد. اگر {کسی } با آزمایشگاه خودش سر و کار داشته باشد، خیلی آسان است. اما اگر بخواهد از خود بیرون بیاید و ببیند انسان های دیگر چه می گویند، بدون این که بفهمد علل کارها، علل رفتارها و طرز سلوک آن ها چیست، خیلی کار مشکلی است.
ان شاءالله در نظرتان باشد که درباره علوم انسانی، به سرعت داوری نفرمایید. اگر دوستان و اساتیدی بافضل تر دارید، بگویید من این جمله را امروز دیدم و برای من خیلی جالب و شگفت انگیز بود، آیا به نظر شما این جمله درست است یا نه؟ در همه چیز گدایی قبیح است، الا در علم. در علم، شرف انسان این است که گدایی و سؤال کند، دست التماس باز کند که به من بگویید، زیرا من توقف کرده ام. من رهگذری هستم در این حیات چند روزه و اکنون، گذارم به علم شما افتاده است و احتیاج دارم. این {در خواست } خیلی شرف و افتخار است.
اخیرا جمله ای دیدم که شاید اگر پیشتر از این می دیدم، آثار دیگری در من ایجاد می کرد. می گوید:
بشر آن قدر که از سؤال های به موقع پیشرفت کرده است، معلوم نیست که از جواب های متغیر و درگذر، آن قدر استفاده کرده باشد.
هم از آن سو جو، جواب ای مرتضی - کاین سؤال آمد از آن سو مر تو را(473)
مخصوصا دقت کنید که سؤال چیست و از کجاست؟ سؤال باعث پیشرفت بشر و از عوامل محرک تاریخ بشر بوده است.
تأکید و تکیه ما این جمله است که: حیات انسان ها یک قربانی مثل حسین دیده است. می خواستیم ببینیم حیات چیست که این همه غوغا در تاریخ به راه انداخته و واقعا بجا راه انداخته است. چرا هرچه می نویسند و می گویند کم است؟ برای این که مسأله عشق الهی در کار است. در جلسه پیش {از افلاطون } عرض شد: برای دولت، مادامی که بر این سه قاعده یعنی؛ الله و نظاره او بر هستی و دادگری مطلق او متمرکز نشود، هیچ قاعده ثابتی وجود ندارد. خواهید گفت: پس تا حال بشر چه کار کرده و می کند؟ بلی، تا حال همان کار را کرده و می کند که به این نتیجه می رسد: زندگی پوچ است، حقیقتی است تلخ. تاکنون کار بشر این بوده است. البته به استثنای آن رگه های الماس شخصیت های انسانی که الحمدلله در هر دوره بوده و خواهد بود.
بسوزد شمع دنیا خویشتن را - ز بهر خاطر پروانه ای چند
آنان پروانه ای چند هستند که شمع دنیا برای آن ها روشن است.
بگذر از باغ جهان یک سحرای رشک بهار - تا ز گلزار جهان رسم خزان برخیزد
یک نفر، ای زیبا، حرکت کن، تا خزان از زندگانی بر طرف شود و مبدل به بهار شود. می گویید آیا با یک نفر امکان پذیر است؟ بلی، حتی یک نفر.
کان ابراهیم امه(474)
ابراهیم به تنهایی یک امت بود.
بعضی ها خیال می کنند که اگر در زیر این سپر لاجوردین، هرچه انسان های وارسته زیاد شوند، خداوند خیلی منفعت می برد. این فکرها، عامیانه است، هدف خداوندی از خلقت، اگرچه یک انسان باشد که به کمال برسد، مساوی با به کمال رسیدن تمام انسان هاست.
{بنابراین، در رابطه با جمله پوچی زندگی حقیقتی است، اگرچه تلخ، می توان گفت }:
من قال او سمع بغیر دلیل فلیخرج عن ربقه الانسانیه
اگر کسی بدون دلیل چیزی بگوید یا بشنود، از جرگه انسانیت خارج می شود.
ابن سینا
چرا هیچ دولتی نمی تواند ثبات حقیقی داشته باشد، اگر شهروندان آن، این سه بذر (الله، نظاره او بر هستی، دادگری مطلق او) را که خدا به وسیله طبیعت در دل آن ها گذاشته است، نرویانند و آن ها را به بهره دهی نرسانند؟ {افلاطون } می گوید:
زیرا عدالت که بر پادارنده حیات دولت و نظام آن است، به جریان نمی افتد، مگر از طرف خداوندی که عدالت با جوهر ابدی او متحد است.(475)
از دادگری مطلق اوست که می گوید: اگر در این مسیر حرکت کنید و انسان ها احساس کنند عدالتی که اجرا می کنید، همان عدالت الهی است که با جوهر ذات او متحد است، با کمال وجدان تسلیم شما خواهند شد.
خداوندا! پروردگارا! ما را از این نعمت عظمایی که با گوش فرادادن به حرکت حسین در اعمال خودمان تجدیدنظر می کنیم و دل هایمان را هر سال از آلودگی ها - حداقل تا مدتی - تصفیه می کنیم، محروم مفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را از کاروانیان حسین محسوب بفرما. پروردگارا! تو خود می دانی که ما واقعا به حسین تو علاقه مند هستیم و در این علاقه، نه ریایی داریم و نه شوخی و ما واقعا این محبوب تو را می خواهیم. به این حسین که حیات را برای ما بامعنا نشان داده است، علاقه داریم. پروردگارا! هر روز که از عمر ما می گذرد، ما را بیشتر و بیشتر، از مکتب حسین برخوردار بفرما.
آمین