امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

پاداش حسینی

ان بنی اسرائیل، کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیا ثم یجلسون فی الاسواق یبیعون و یشترون کانهم لم یصنعوا شیئا فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلک اخذ عزیز ذی انتقام(413)
آنان (بنی اسرائیل) گاهی پیامبرانی را در بین طلوع و غروب خورشید می کشتند، سپس در بازار مشغول کسب و کار خود می شدند، گویی هیچ کاری نکرده اند (هیچ چیزی نشده است). خداوند به آنان مهلت (فرصت) داد و انتقام گرفت.
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: از ناچیزی دنیا و از موهوم بودن دنیا در پیش خداست که سر یحیی فرزند زکریا برای نابکاری از نابکاران بنی اسرائیل فرستاده شد. او را ذبح کردند، (پیامبر بنی اسرائیل را کشتند). و سرش را برای نابکاری از بنی اسرائیل فرستادند. سر من را برای نابکاری از آل امیه خواهند فرستاد(414)
درس بزرگی که ما از این جمله می توانیم فرابگیریم، این است که از نتایج کارمان وقتی مهلت هایی پیش می آید، غفلت نکنیم. این مهلت ها در جویبار زمان برای ما مطرح است که ما حوادث و حقایق را در طول هم یکی پس از دیگری می بینیم: دیروز، امروز، فردا، یک سال پیش، حالا، یک سال بعد، یک قرن پیش، یک قرن بعد. مهلت ها در جویبار زمان، پشت سر هم می آیند و نباید ما را فریب دهند. در بالا یکی در کنار دیگری است. این که یکی پس از دیگری است، فقط برای ما که اولاد آدم که در جویبار زمان قرار گرفته ایم، جلوه نموده است. مثال؛
اگر در جایی بایستید و یک قطار شتر از مقابل شما عبور کند، دومی بعد از اولی، سومی بعد از دومی، چهارمی بعد از سومی، پنجمی بعد از چهارمی حرکت می کنند. فرض می کنیم که حرکت این ها هم در یک شعاع بسیار وسیع دایره ای است. شما می گویید آن اولی بعد دومی، سومی، چهارمی یکی پس از دیگری.
اما اگر از یک جای مرتفع نگاه کنید، می بینید که حرکت آنان، مثل حرکت یکی در کنار دیگری است، یعنی به همه آن ها مشرف هستید. خدا به همه حوادث مشرف است. ای لشکریان ابن زیاد، شما که به این جنایت بزرگ دست زدید، گمان می کنید که معنای مهلت آن است که قضیه چیزی نبود، و گرنه خداوند همان روز انتقام می کشید. فامهلهم الله خدا به آنان مهلت داد.
برای خداوند، حادثه و انتقام حادثه، یکی در کنار دیگری است. یعنی در حقیقت، ستمکاران و خونخواران دنیا گمان می کنند، بین کار آن ها و انتقام - که حتی ممکن است بعد از هفت نسل در عرصه طبیعت بروز کند - در طول هم است.
از تیر آه مظلوم، ظالم امان نیابد - پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را
وقتی که شما خواستید تیر را رها کنید، اول خود این (دل) صدا می کند، سپس به نشانه اصابت می کند.
پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را. اگر یک سیلی به یک انسان زدید، {ابتدا} همان سیلی به خود شما خورده است. منتها، در عالم طبیعت، حوادث یکی در کنار دیگری برای ما نمایش ندارد، بلکه یکی پس از دیگری است.
زمانی این پیشنهاد را کرده بودم که بیایید با یک کار آسان، یک انقلاب فرهنگی در تمام دنیا ایجاد بکنیم. ابتدا بنای یک مجله را پایه ریزی کنیم. سپس از شهرستان ها و روستاهای ایران، هر کس حادثه ای برای او پیش آمده و بعد عکس العمل آن را دیده است، برای ما بنویسد. مثلا اگر کسی یک سیلی زده است، یک سیلی هم خورده است. قطعا هر چه که سن بالاتر برود، از این حوادث زیادتر دیده می شود. مثال:
یکی از آقایان می گفت: در همسایگی آنان، دو گنجشک بالای دیوار آشیانه گذاشته و بچه هایشان از تخم در آمده بودند و به آن ها پرواز یاد می دادند. روزی کمی کاه از دیوار، بر روی زمین ریخته بود. مرد به خانه آمد و ضمن پرخاش به همسر خود گفت: این لانه را از بین ببر، زیرا خانه را کثیف می کنند. زن گفت که چند روز دیگر جوجه های آن ها به پرواز در می آیند و بعد ما لانه را خراب می کنیم، الان به لانه دست نزن.
مرد گفت تو همیشه تو با من مخالفت می کنی. سپس یک نردبان آورده و با بیل لانه را خراب کرد! موقعی که این بیل را می زد، یکی از این بچه گنجشک ها نصف شده و پایین افتاد! همسر این مرد حامله بود و همان روز، بعد از یک ساعت، شروع کرد به گفتن این که دلم درد گرفته است. گفتند شاید درد زایمان است. او را به بیمارستان بردند، {و در حین زایمان } بچه را نصف کرده و بیرون آوردند. این داستان را شخصی که ناظر و شاهد ماجرا بود، برای من نقل کرده است.
این داستان کنش و واکنش است. و به قدری نمونه های این مطلب زیاد است که اصلا آدم نمی داند به کدام یک اشاره کند.
شخصی نزد من آمد و گفت: می خواهم خدا را ببینم. به او گفتم اگر خدا را به تو نشان بدهم، لجاجت نمی کنی؟ گفت نه. گفتم به {قانون } کنش ها و واکنش ها توجه کن. قطعا در پشت پرده خبری است که وقتی نواختی، خواهند نواخت. این را یقین بدانید. این پیشنهاد را مدت ها پیش داده بودم که مجله ای منتشر کنید که از شهرستان ها و از روستاها و نقاط دور دست، هر کس حادثه ای را که نمونه ای از کنش واکنش است، بنویسد و برای ما ارسال کند. مدتی به این منوال بگذرد، سپس وقتی منعکس شد که چنین مجموعه ای هست، در تابستان وقتی مدارس و دانشگاهها تعطیل شدند، دانش آموزان و دانشجویان را با ضبط صوت به این روستاها و شهرستان ها بفرستید. تصور کردیم که یک میلیون از این قبیل حادثه ها را می توان در یک نسل چهل - پنجاه ساله جمع آوری کرد. یک میلیون حادثه! تصور کنید هر حادثه یک صفحه باشد و در کل، یک کتاب پانصد صفحه ای در نظر گرفته شود. بعد از محاسبه تقریبی، ملاحظه شد که دو هزار جلد دایره المعارف تولید می شود، مبنی بر این که نزن، زیرا خواهی خورد! گفتم من هم مقدمه اش را می نویسم.
ای کسانی که ختم کلمه علم را گرفته اید و همه چیز را قربانی این کلمه بیچاره صاف و ساده بی تقصیر می کنید! همه ما علم را دوست داریم، ولی از علم چه استفاده ای می خواهیم بکنیم؟ بسیار خوب، می گویید از نظر علمی تصادف است، اگرچه تصادف محال است، ولی من قول می دهم و می نویسم: تصادفا یک میلیون حادثه در این چند ساله اتفاق افتاده است که: زدند، خوردند. این است که حسین فرمود: فامهلهم الله.
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
این جهان کوه است و فعل ما ندا - سوی ما آید نداها را صدا(415)
کل نفس بما کسبت رهینه.(416) هر کسی در گرو دستاورد خویش است. صدق الله العلی العظیم. چرا امام حسین (علیه السلام) حتی یک ذره مضطرب نشده بود؟ چون می دانست انتقام هست. حسین مشرف است و گام به فراسوی زمان گذاشته، و می بیند که سر عمربن سعد را در رختخواب بریدند، و ابن زیاد به چه حال افتاد. به همین علت، از کمال آرامش برخوردار است و دیگر اضطراب ندارد. این جهل ماست که گمان می کنیم حادثه ای بود و اتفاق افتاد.
این قانون کنش و واکنش را که عرض کردم، در تاریخ فقط برای هشدار است تا بدانید که عدالت الهی پشت پرده است و این جا (عرصه طبیعت) جای {انتقام خدا} نیست. خداوند می خواهد از قاتلان حسین انتقام بگیرد، آیا جای انتقام این جاست؟ بسیار خوب، یک تیر به او می زنند و راحت می شود. عذاب این قاتل باید عذاب ابدی باشد. جان کندن دو دقیقه ای و سه دقیقه ای که عذاب نیست. آیا درست دقت می کنید یا نه؟ یا به عکس، می خواهیم به خاطر فداکاری {امام حسین (علیه السلام)} در این دنیا، به او پاداش بدهیم.
چه {پاداشی } بدهیم؟ مثلا هزار واحد آپارتمان به حسین بن علی بدهید. این تصورات، نه تنها کودکانه و عامیانه، بلکه اصلا اهانت بر حسین است. این جا جای این حرف ها نیست، نه پاداش عدالت و نه کیفر عقاب. این دنیا کوچک است. {مثلا} به علی بن ابی طالب می خواهیم در این دنیا جایزه بدهیم. برای یک لحظه اش دنیا کم است. اما برای این که خواب بشر خیلی سنگین نشود و خیلی زیاد به خواب سنگین فرو نرود، گاهی مسأله کنش و واکنش را برای او دلیل می آوریم.
همان شخص به من گفت: چند سال قبل عازم شهر قم بودیم. در مسیر خود جهت صرف صبحانه، در قهوه خانه ای نشسته بودیم. در این هنگام سرگردی {با لباس نظامی } همراه همسر و دو فرزند خود وارد شد. دو نفر طلبه هم یک طرف نشسته بودند و با هم صبحانه می خوردند. قهوه چی، قفسی داشت که دو پرستو در آن بود و یکی بال هایش کمی درازتر از دیگری بود. بچه های سرگرد به پدرشان گفتند: این ها (پرستوها) را برای ما بخر. پدر گفت: بسیار خوب. به قهوه چی گفت: آیا این پرستوها را می فروشی؟ او که دید، این شخص مقامی نظامی است، گفت بله. صاحب قهوه خانه پرستوها را به مبلغ سی یا چهل تومان - البته به پول آن موقع - به سرگرد فروخت. بچه ها ناگهان به فکرشان افتاد که این ها را آتش بزنند! به پدرشان گفتند: کمی نفت بگیریم و بریزیم تا بال های این پرستوها را آتش بزنیم و ببینیم چه کار می کنند ؟ طلبه ها گفتند: نه، این کار بدی است، خوب نیست. سوزاندن حیوان بدون دلیل! پدرشان برگشت و گفت: دخالت به شما نیامده است. به دنبال آن، نفت را آوردند و به روی پرنده ها ریختند و کبریت زدند! این دو حیوان، دو - سه دفعه جیغ زدند، و با اضطراب پر و بال زدند و سپس مردند. شخصی که این ماجرا را تعریف کرد، می گفت حادثه را دقیقا به یاد دارم که این سرگرد یک خودروی فولکس به رنگ آبی روشن داشت. کمی بعد، این سرگرد با همسر و فرزندانش سوار شده و راه افتادند. بعد از این حادثه، ما اصلا نتوانستیم صبحانه مان را بخوریم. آن طلبه ها هم بسیار ناراحت شدند. پس از آن که سرگرد و خانواده اش رفتند، ما هم سه الی چهار دقیقه بعد به راه افتادیم. ناگهان در طول مسیر دیدیم که راه بسته است. پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند یک فولکس آتش گرفته و مأمورین در حال تحقیق هستند تا ببینند آتش از کجاست؟ می گفت: ما خودمان هم رفتیم و دیدیم. هنوز مشکل این آتش حل نشده بود، که خطاب به آنها گفتیم: علت این آتش در قهوه خانه حسن آباد (علی آباد)، است.(417)
همان طور که عرض کردم، اگر این نمونه ها را بنویسید، تعداد آن ها در چندین دهه زندگی در این جامعه، واقعا از یک میلیون مورد بیشتر است. {این موارد} برای بشر یک هشدار است که بداند پشت پرده، خبر بزرگی است.
آری، امام حسین فرمود: فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلک اخذ عزیز ذی انتقام، خدا به آنان مهلت داد و انتقام گرفت. این هم درس بزرگی است که از برکت امام حسین (علیه السلام) نصیب ما شد.
مسأله بعدی این است که؛ دشمنان امام حسین (علیه السلام) در آغاز شب عجله داشتند و نمی خواستند مجالی برای فکر باشد. ممکن بود کار دو الی سه روز به تأخیر بیفتد و سپاهیان بگویند، چرا ما را به این جا آوردید؟ پس این عجله خیلی هم بی ربط نبود. اصحاب امام، هنگام عصر، در خیمه برای نماز مغرب و عشا آماده می شدند، که دیدند آنان هجوم آوردند. امام حسین (علیه السلام) برادرش ابوالفضل را فرستاد و به او گفت:
برادر، برو از این ها بپرس چه می خواهند و برای چه آمده اند؟ {آنان در جواب } گفتند: همین که گفتیم، یا ایشان بیاید به ابن زیاد تسلیم بشود، یا ما کشتار و جنگ را شروع می کنیم. حضرت فرمود: برو به آن ها بگو، شما امشب به ما مهلت بدهید، تا ما با خدای خود به راز و نیاز بپردازیم. بعضی از آنها گفتند:
نه، مهلت ندهید. رسوایی بشر بالاتر از این حرف هاست که شما خیال می کنید.
گفتند نه، بعضی ها گفتند حمله را شروع کنیم. بعضی ها گفتند اگر کفار این مهلت را از ما می خواستند، به آنها مهلت می دادیم، این پسر فاطمه و پسر علی است. نگفتند که او پسر کسی است که ما را از جهالت و از ظلمت و بدبختی نجات داده است و دنیا را به دست ما داده است، و این پسر اوست و ذره ای هم گناه نکرده است. این را هم نگفتند که؛ نه خون کسی را ریخته و نه مال کسی را غارت کرده است، و هیچ گونه دلیلی هم بر این محاصره او نداریم. گفتند اگر کفار هم بودند، ما مهلت می دادیم، پس شما از هجوم جلوگیری کنید.
در آن موقع حضرت فرمود: من می خواهم نماز بخوانم. اولاد آدم اگر بیدار شوند، بالاخره باید پیشانی او به عنوان سجده و اطاعت، در جایی به زمین بخورد، زیرا تمایل به پرستش در فطرت انسان است، در اختیار خود انسان نیست. پرستش را از انسان نمی توان گرفت و انسان در این جهان، گرایش به این ارتباط دارد.
بالاخره، یک حالت رکوع و سجودی می خواهد، یا به اولاد، یا به مقام، یا به مال دنیا. خیلی معبودهای دست اول و دوم وجود دارد که آخرالامر، پیشانی ما را به خاک خواهند زد. این پیشانی را می توانیم برای خدا به زمین بزنیم، تا این قدر به خودمان ظلم ننموده و خودمان را کوچک نکنیم.
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند - عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
بالاخره، اولاد آدم کرنش و گرایشی پیدا خواهند کرد. چه بهتر که این رابطه را، من بی نهایت کوچک را، با یک ذات بی نهایت بزرگ در حال معرفت، در ارتباط بگذاریم. این {ارتباط} نماز نامیده می شود. ارتباط یک من کوچک با خدا، می شود بی نهایت بزرگ: الله اکبر، بشر چه چیزی را از دست می دهد، با تخیلاتی که به خود می گوید، ان شاءالله از فردا نماز می خوانیم! حالا که جوان هستیم، چیزی نیست!
عمر من شد برخی(418) فردای من - وای از این فردای ناپیدای من
یا این که می گویند اگر قلب انسان صاف باشد، کافی است. عزیزان من، قلب صاف اگر مبنای صاف ندارد، به چه درد خواهد خورد؟ البته خود آن (قلب صاف) برای خودش امتیازاتی دارد که قبلا عرض شد.
ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکنوا احرارا فی دنیاکم. البته مراعات اصول و این که قلب انسان صاف باشد، خودش امتیازی دارد. حواس ما جمع است و نمی خواهیم کودکانه صحبت کنیم. اما بسیار خوب، صفا دارم و قلبم صاف است. به هیچ کس نمی خواهم خیانت و ظلم کنم. آیا کار تمام است؟ بسیار خوب، ای قلب صاف! این جا (در بدن انسان) چه کار داری؟ آیا برای این که به آقا و به خانم خیانت نکنی؟
یا به جامعه خیانت نکنی؟ تازه، معنای عدم خیانت این است که می خواهیم زندگی کنیم. برای چه زندگی می کنیم را چه کار کنیم؟ بعضی ها واقعا در این مسأله اشتباه می کنند و می گویند؛ بسیار خوب، وقتی جامعه اصلاح شد و دیگر کسی به کسی خیانت نکرد و همه زندگی هماهنگ داشته باشند، کافی است.
بسیار خوب، مثلا آقایان و خانم ها، فردا شب به این جلسه تشریف بیاورند، خیلی مؤدب بنشینیم و هیچ کس به هیچ کس بد نگاه نکند. موقع شام هم شام را بیاورند و ما از صاحب خانه خواهش می کنیم که گلاب هم بپاشد و روشنایی و نور را هم ده برابر کند. آیا این سؤال به مغز شما خطور نمی کند که ای اولاد آدم، به چه علت در این مکان نشسته اید؟ آمدیم نشستیم، خیلی هم قشنگ، خیلی خوب، همه با هم مهربانیم.
می گوییم و می خندیم، یک نفر به یک نفر کج نگاه نمی کند. سپس چه؟ یعنی چه می خواهید بنوازید؟ آهنگ شما چیست؟
همان طور که قبلا عرض شد، شخصی از روان پزشکان آلمان با من مصاحبه ای داشت(419) و سؤال او این بود که ضرورت دین برای بشر چیست؟ همین مثال را نیز برای او ذکر کردم. به خاطر دارم که حتی یادداشت کرد. مترجم هم شخص آزموده ای بود و به او گفتم این مثال بسیار مناسب را مطرح کن. چون همان طور که می دانید، متفکران غربی به مثال و محسوسات، گرایش عجیبی دارند. فرضا ما اومانیسم را به کار بستیم و بشر وضع اخلاقی خود را اداره کرد، آیا فقط برای این آمده بود؟ آیا برای این آمده بود که بدون زحمت در این جا زندگی کند؟ موریانه ها و زنبورهای عسل هم بدون زحمت زندگی می کنند. مترجم به من گفت: ایشان (روان پزشک آلمانی) می گوید: آیا به نظر شما، بشر آن چه باید بنوازد، ننواخته است؟ آیا بشر در امتداد تاریخ، به آن هدف که باید برسد، نرسیده است؟ در جواب گفتم: پس فلسفه پوچی را من در تهران نوشته ام؟ آیا فلسفه نیهیلیستی را در خراسان، یا در اصفهان، شیراز، تبریز و یا بوشهر نوشته اند؟ در مرکز مغرب زمین شما نوشته اند. اگر بشر آهنگ خود را نواخته بود، چنین نمی نوشتید که نمی دانیم چه کار کنیم؟
معنای فلسفه پوچی یعنی نمی دانیم چه کار کنیم. این که شاعر می گوید:
ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم - اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است
نخیر، {اول و آخر این کهنه کتاب } افتاده نیست و خیلی هم خوب می خوانیم. خط آن خیلی هم خواناست.
نماز یعنی؛ ارتباط با موجود برین. گاهی هم آدمی خود را توجیه می کند و می گوید: بشر باید بدون تکیه به موجودات دیگر زندگی کند. باید استقلال داشته باشد و این وابستگی (وابستگی به خدا، وابستگی به موجود برین) آدم را تنبل و وابسته به بار می آورد! {در این مورد بهتر است } کمی با مطالعه صحبت کنیم و اقلا خودمان را قانع کنیم. روی سخن شما با کیست؟ هیچ جای تردید نیست که همین حسین بن علی که ما در این جلسه درباره او صحبت می کنیم و به یاد او نشسته ایم، بعد از جدش و پدرش، فعال ترین و تکاپوگرترین مرد تاریخ بود و با خدا ارتباط داشت. امشب (شب عاشورا) هم یک شب او و تکاپوی او بود.
علی بن ابی طالب (علیه السلام) یک لحظه در این دنیا راکد ننشست. تکیه او هم به خدا بود، نه تکیه بر موجودی که بالای عرش نشسته و یک بنده را می کشد و یکی را خلق می کند. تکیه بر خدای فعال، انسان را فعال می کند. یک مثال کوچک، همین ملای رومی است که تا قبل از ملاقات خود با آن عارف (شمس تبریزی)، یک ملای مفسر و فقیه و اصولی و فیلسوف و متکلم بود، اما همین که با او ملاقات کرد، مبدل به مغز فعالی شد که در هفت قرن، بشر نظیر آن را ندیده است. این مرد در این دنیا، لحظه ای آرام و قرار نداشت.
حسین بن علی با هر کلامش پاسخ ما را می دهد. از او می پرسیم: این حرکت برای چیست؟ می گوید من پیش او (خدا) مسؤول هستم. در پاسخ این که چرا حرکت فعالانه را شروع کرده است، می گوید: چون تکیه بر خدا دارم. یا علی، یا امیرالمؤمنین، به راستی در این دنیا چه می کنی؟
راز بگشای ای علی مرتضی - ای پس از سوء القضا حسن القضا
ای علی که جمله عقل و دیده ای - شمه ای واگو از آن چه دیده ای(420)
فجر تا سینه آفاق شکافت - چشم بیدار علی خفته نیافت
ای بیدار میان مستان، ای بیدار میان خواب رفتگان، این قدر بیداری برای چیست؟ می گوید به جهت این که با خدا هستم و تکیه من به اوست.
لا تأخذه سنه و لا نوم(421)
نه خوابی سبک او را فرا می گیرد و نه خوابی گران.
آیا می بینید که بعضی ها این مسأله را چگونه معکوس مطرح می کنند؟ آیا آن چه که من می گویم {یعنی انسان بدون ارتباط با خدا، صحیح است؟} ای جوانان! شما را به خدا فریب کسانی را که در طول تاریخ شهرتی پیدا کرده اند، نخورید. باید خودتان به مطلب دقت کنید. همان طور که قبلا مثال آن را بیان کردم.
پس تکیه بر خدا به وسیله نماز، تکیه بر یک حقیقت فعال است... کل یوم هو فی شأن(422)، او هر روز در کاری است. آیا من بر خدا تکیه کنم و برای بی کاری خودم عذر و دلیل بیاورم، که خودش فعال است؟
کل یوم هو فی شأن را بخوان - مر ورا بی کار و بی فعلی مدان
کمترین کارش به هر روز آن بود - کاو سه لشکر را روانه می کند
لشکری زاصلاب سوی امهات - بهر آن تا در رحم روید نبات
لشکری زارحام سوی خاکدان - تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشکری از خاکدان سوی اجل - تا ببیند هر کسی عکس العمل
باز بی شک بیش از آن ها می رسد - آن چه از حق سوی جان ها می رسد
آن چه از جان ها به دل ها می رسد - آن چه از دل ها به گل ها می رسد
اینت لشکرهای حق بی حد و مر - بهر این فرمود: ذکری للبشر(423)
این لشکرهای حق، لحظه ای بیکار نیستند. بحث سر همان است. در این گونه موارد، وقتی کسی این صحبت را مطرح کرد که تکیه به خدا انسان را بیکار می کند، بگویید کدام خدا؟ خدای چه کسی را شما می گویید؟ خواهید دید که مسأله در یک لحظه حل می شود. خدای که می گوید:
و ان لیس للانسان الا ماسعی(424)
و این که برای انسان، جز حاصل تلاش او نیست.
خدایی که این دنیا را میدان مسابقه معرفی می کند:
السابقون السابقون، اولئک المقربون(425)
سبقت گیرندگان مقدمند، آنانند همان مقربان {خدا}.
آیا این خدا را می گویید که می فرماید:
یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه(426)
ای ساخته من، ای انسان، تو فقط در حال کوشش و تلاش جدی به دیدار من خواهی رسید.
آیا خداهای ساخته شده مغز بشری را می گویید، یا این خدا را: ایاک نعبد.(427) {بارالها} تنها تو را می پرستیم.
هیچ حقیقتی مثل نماز، فلسفه اش را در خودش ندارد. اصلا فلسفه نماز در خود نماز است. گاهی بعضی از اشخاص می پرسند فلسفه نماز چیست؟ {شاید بتوان گفت }، فقط الله اکبر، خدا بزرگ تر از آن است که توصیف شود. نماز، یک خداشناسی بسیار باعظمت است.
بسم الله الرحمن الرحیم، به نام خداوند رحمان و رحیم. الحمد لله رب العالمین،(428) حمد بر خدای رب العالمین که دائما بر هستی اشراف دارد، که رب و مربی اوست. الرحمن الرحیم،(429) بخشاینده مهربان.
سراینده اشعار زیر، مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی رحمه الله علیه معروف به کمپانی است. یمثل، یعنی نماز خواندن نمازگزاران حقیقی، که با رکوع خویش، جلوه گاه عظیم باشید. وقتی می گویید: سبحان ربی العظیم و بحمده، پاکیزه پروردگار من که عظیم است،، درست رکوع کنید، زیرا بی نهایت در درون شما به موج در می آید.
یمثل العظیم فی رکوعه - و هو علی ما هو من خضوعه
کما یمثل العلی الاعلی - عند سجوده اذا تدلی
سبحان ربی الاعلی و بحمده. طعم اعلی را بچشید و با اعلی در ارتباط قرار بگیرید.
یمثل المشهود فی تشهده - مذبلغ الغایه فی تجرده
یمثل السلام فی سلامه - المسک کل المسک فی ختامه
حسین بن علی (علیه السلام) گفت: ما امشب می خواهیم نماز بخوانیم. خدا می داند که من نماز را خیلی دوست دارم. امشب به نیایش بپردازیم، چون شب آخر ما در این دنیاست. امشب با این مبعد و با این مسجد بزرگ که ناآگاهان، دنیایش نامیده اند، می خواهیم وداع کنیم. دیگر، از در این مسجد بیرون می رویم و به این مسجد باز نمی گردیم. بگذارید چند سجده و چند رکوع دیگر بکنیم. دقت کنید: حضرت نفرمود که بالاخره با یک شب به تأخیر انداختن جریان، آیا غیر از اضطراب چیز دیگری هست؟ نه، زیرا ایاک نعبد خواهیم گفت، چه اضطرابی؟ آیا حسین را می خواهید بشناسید؟ حسین این است. اگر واقعا غیر از این بود، اگر معمولی بود، می گفت: کار را تمام کنیم، زیرا قضیه معلوم است. حداقل چهل هزار نفر در یک طرف، و هفتاد و دو نفر در طرف مقابل و این اصلا معنا ندارد. {یا} اصلا این ها خودشان را می زدند به عنوان خودکشی.
نخیر، از این شوخی ها نداریم. یک لحظه زندگی در این دنیا در حال ارتباط با خدا، طعم ابدیت می دهد.
فرمود: برادر برو از آن ها مهلت بگیر، تا امشب ما به نیایش بپردازیم. اما عجب حالی حسینیان داشتند و {لشکریان یزید} در چه حالی بودند؟ طبل و کرنای می زدند، بوق می زدند و پایکوبی می کردند.
در جهان دو بانگ می آید به ضد - تا کدامین را تو باشی مستعد
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور
این ها در چه حالی بودند؟ آن ها در چه حالی بودند؟ برای همه آن ها امشب گذشت، فردا هم گذشت، اما در چه چیز گذشت؟ در ظاهر طبیعت. ولی در پشت پرده طبیعت، هم حسین و هم حسینیان به سعادت ابدی رسیدند. اشقیا هم که مورد لعن و نفرت تاریخ قرار گرفتند. خداوندا! پروردگارا! ما را جزء نمازگزاران قرار بده. با جملاتی دیگر بحث را تمام می کنم.
این قضیه را هم شنیده اید، ولی به جهت عظمت مطلب، اگر هر روز هم از آن بحث کنیم باز کم است.
آن مرد بسیار خبیث {شمر}، در شب تاسوعا، امان نامه ای برای ابوالفضل (علیه السلام) و برادرانش آورد.
ام البنین هم از قبیله ای بود که در آن، با {شمر} نسبت داشتند.
{شمر} ندا داد: یا عباس یا ابوالفضل! اما این ها جواب ندادند، (می خواهیم در این جا یک درس دیگر هم بیاموزیم). یاران حسین جواب ندادند، زیرا {یزیدیان } خیلی شقی و خبیث بودند که در مقابل حسین ایستاده بودند. امام حسین (علیه السلام) متوجه شد که آن ها (ابوالفضل و...) را صدا کردند ولی جواب ندادند.
حضرت فرمود: جواب آنان را بدهید و ببینید چه می خواهند.
ببینید ریشه های انسانی کجاست؟ این تجسمی از ابراهیم خلیل است. حسین می گوید: سلامشان را جواب بدهید، اگرچه پلیدند. عظمت دین را از این نکته ها باید آموخت. این موارد را تحلیل کنید و در اختیار جوانان ما بگذارید. اظهارنظر درباره دین خیلی مشکل است، زیرا امثال مطالب مذکور و نمونه جملات عبرت انگیز، هم چنان در لابه لای این مسائل افتاده است. انسان وقتی به تاریخ نظر می کند، از این موارد به سرعت عبور می کند. انسان می خواهد تاریخ حسین را ببیند، اما متوجه نمی شود که این نیت چیست و چه بود؟ جواب {شمر} را بدهید، اگرچه خبیث ترین فرد است.
خداوندا! پروردگارا! تو را به نمازهای حسین و یاران و اصحابش سوگند می دهیم، ما را از نمازگزاران محسوب بفرما. خدایا! لذت ابدی نماز را بر ما قابل دریافت بفرما. پروردگارا! خداوندا! در موقع نماز ما را موفق بفرما که ارتباط ما با تو، ارتبابط صحیح باشد. به حق حسین (علیه السلام) افتخار برقرار کردن ارتباط با خودت را که نماز نامیده می شود، از ما مگیر.
آمین

علم حسینی

این قاعده که هر کس با عینکی که به چشم زده است، دنیا و انسان ها را می بیند، قاعده درستی است. هر کسی با مشتی از تخیلات و با انبوهی از آرمان هایی که برای خود، ثبت شده فرض کرده است، الگوها و اندازه هایی دارد و درباره سایر انسان های دیگر هم همان گونه فکر می کند. بلوغ {فکری } سخت است، و در صورتی که سخت گفتن ما اشتباه باشد، باید بگوییم بلوغ {فکری } سختی نماست.
خلق اطفالند جز مرد خدای - کیست بالغ جز رهیده از هوای
انسان تا وقتی بالغ نشود، نمی تواند آن عینک عاریتی و بی معنا را که به چشم زده است و دنیا و مردم را با آن می خواهد ببیند، از چشمش دور کند. این را در نظر داشته باشید. دیدگاه های خودمان را گسترش بدهیم. مقداری از سطوح قضایا عبور نموده و تجاوز کنیم و به عمق قضایا برویم. این چیزی است که همه ما می دانیم. قیاس کردن دیگران به خود، و یک آینه در مقابل خود گذاشتن و درباره بشر صحبت کردن، کار جدیدی نیست. انسان، آینه را در مقابل خود می گذارد تا خودش را ببیند، و دیگران را با آن خودش تفسیر کند. او درباره خودش صحبت می کند. در طول تاریخ، از این موارد فراوان است. متأسفانه اشخاصی هم در طول تاریخ با همین عینک، شهرت هایی جهانی یافته اند، البته نه برای آگاهان. صریح به شما بگویم:
برای ناآگاهان سخت است که تشخیص بدهند که این شخص درباره خودش صحبت می کند، و بشریت این نیست که ایشان می گوید. بزرگان را هم با خودشان قیاس کردند و گفتند: ما که غیب نمی دانیم، پس پیغمبران و ائمه هم غیب نمی دانند. این هم از موارد و از همان عینک هاست. که خود او در جهل غوطه ور است، خود او روی پرده را می بیند و متوجه نیست که خداوند بندگان و انسان هایی دارد که در همین گوشه از کره خاکی، به همه هستی اشراف دارند.
کار پاکان را قیاس از خود مگیر - گرچه باشد در نوشتن شیر شیر(430)
جمله عالم زین سبب گمراه شد - کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند - اولیا را هم چو خود پنداشتند
آن یکی شیر است آدم می خورد - آن یکی شیر است آدم می درد
آن یکی شیر است اندر بادیه - آن یکی شیر است اندر بادیه
یک شیر بیابانی داریم و دیگری شیری که داخل کاسه می ریزیم و می خوریم. همسری با انبیا برداشتند... و از این جهت گمراه شدند، زیرا قیاس به صورت می کنند: مگر او سه ابرو داشت؟ پشت پرده را از کجا می داند؟ مگر او هفت چشم داشت؟ من دو چشم و دو ابرو دارم، او هم که همین دو چشم و دو ابرو را داشت، پس از کجا غیب می داند؟ این ذهنیات، بر خلاف واقعیت و بر خلاف حقیقت است. این همان عینکی است که {شخص } به چشم خود زده است. ای کاش بگوید من درباره خودم چنین فکر می کنم، ولی متأسفانه در طول تاریخ زیاد می بینیم که یک شخص خود را می خواهد تفسیر کند و می گوید بشر این گونه است.
یکی از کسانی که مشهور شده (دیوید هیوم، متولد 1711 - متوفای 1776 م) است. او صریحا می گوید:
من وارد درونم شدم و حقیقتی به نام خویشتن ندیدم. آن چه که دیدم تن رنج و شادی و تصور و کنیه و محبت بود.
ایشان می خواهد برای من (انسان) تکلیف معین کند. البته شاید {به هنگام گفتن این سخن }، قیافه خیلی متفکرانه هم به خود گرفته بود. جمله بعدی او طنزآمیز است که می گوید: بعضی ها می گویند که ما می بینیم. این شخص در نوشته های خود، عاشق شهرت است. در سه مورد (مدرک) ذکر شده است که این شخص عاشق شهرت بود. من هم در انتقاد از او نوشته ام: چه چیز توست که می گویی هدفم در زندگی، شهرت ادبی بودن است تا همه دنیا مرا به عنوان علم بشناسند؟ آیا همان رنج شما می خواست مشهور شود، یا تصورات شما شهرت را هدف گیری کرده بود؟(431)
لااقل طوری بگویید که دم خروس از آن جا زود پیدا نشود. کاری دیگر کنید، یا در کتابی دیگر، مطلبی دیگر بنویسید، تا اقلا سریعا نتوان گفت که این دم خروس چیست؟! مثلا رنجی که در درون من است، در تصوری که در مورد فلان باغ داشتم، وقتی که به آن باغ رفته بودیم، آن باغ خیلی زیبا بود و من از آن باغ لذت بردم. هنوز آن باغ در ذهن من است. آیا آن باغ، شهرت طلب است یا من تو؟ البته تلفات در افراد ناآگاه است، وگرنه یک انسان آگاه نگاه می کند و با دو کلمه می فهمد که اوضاع از چه قرار است. ولی بیچاره آن هایی که لنگان لنگان در این جاده بسیار پرپیچ و خم علم و معرفت قدم بر می دارند. بینوا آن کسانی که، عصا به دست و لنگان لنگان، یا می دوند، یا می افتند. آنان چه کنند؟ کسی که می خواهد برای بشریت از نظر علم تکلیف معین کند، وجدانی بالاتر از خود جهان هستی می خواهد. با جزم و قطع می گویم، وجدانی بالاتر می خواهد. مخصوصا اگر آن شخص احساس کند که از او می شنوند، چون نام او بزرگ است و بر سر زبان ها افتاده است.
ابن ابی الحدید در سی و دو مورد نقل می کند که علی بن ابی طالب (علیه السلام) غیب را گفته و واقع شده است. آیا حالا من حضرت علی (علیه السلام) را با خودم قیاس کنم؟ من هم دو چشم و دو ابرو دارم. من هم دو دست و دو پا دارم، اما من غیب نمی دانم. غیب که سهل است، حتی حال حاضر را هم نمی دانم. علی بن ابی طالب می داند!
کار پاکان را قیاس از خود مگیر. شما درون خود را پاک و صاف کنید.
آیینه دل چون شود صافی و پاک - نقش ها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را - فرش دولت را و هم فراش را(432)
با این دل های تیره، غیب که سهل است، حتی ظاهر و شاهد را هم نمی بینیم. همان طور که می دانید، ابن ابی الحدید، شارحی از برادران سنی است. او درباره نهج البلاغه می گوید: در سی و دو مورد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفته است چنان می شود و شده است.(433) مسأله ما این است که آیا حسین (علیه السلام) می دانست شهید می شود یا نه؟ پس آن هایی که آیه شریفه را در نظر دارند که آیا امام حسین غیب می داند؟ می گوییم بلی، همین طور است، ولی اگر خود خداوند اذن بدهد:
الا من ارتضی من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا(434)
مگر رسولانی که آنان را برگزیده و مراقبینی از پیش رو و پشت سر برای آن ها قرار می دهد.
حتی شما دیده اید و ابن خلدون هم می گوید: اشخاصی هستند که به جهت تزکیه نفس از آینده خبر می دهند، چه رسد به انبیا و خاندان عصمت (علیه السلام) که از همه جهات شایسته هستند. قضیه خبر کشته شدن زید را ابن خلدون نقل نموده و می گوید: امام صادق (علیه السلام) گفت: عمو تو کشته می شوی، و قطعا شهید می گردی.
او می گوید: اگر سندهای این روایات درست باشد، حق است، چون اهل بیت شایسته این مسأله هستند.
بحث ما در این جلسه این است که حسین بن علی (علیه السلام) می دانست شهید می شود. گاهی این سؤال مطرح می شود که با این که {حسین }می دانست شهید می شود، پس چه طور {به این قیام } اقدام فرمود؟ و چه طور حرکات ایشان مثل این بود که زنده می ماند، مثل؛ نظم شدید ایشان در کار، مراعات نکات ریز کار. مثل این که مثلا 50 - 60 سال دیگر ایشان زنده خواهند ماند. ای حسینی ها، ای مسلمانان، در کارهایی که حضرت انجام می داد، ذره ای یأس و ناامیدی دیده نشده است. حتی در آن جمله که روایت شده، دستشان را به محاسن مبارک خود گذاشته و دوبار فرمودند: ان من هوان الدنیا علی الله(435)... از پستی دنیاست پیش خدا که سر یحیی بن زکریا را بریدند و نزد زناکاری از زناکارهای بنی اسرائیل فرستادند. سر مرا نیز به نزد نابکاری از نابکاران آل امیه می فرستند.
{همان گونه که در جلسه پیش عرض کردم }، بنی اسرائیل پیغمبران را می کشتند، سپس در بازار مشغول خرید و فروش خود می شدند! کانهم لم یصنعوا شیئا فامهلهم الله فأخذهم بعض ذلک اخذ عزیز ذی انتقام، گویی هیچ کاری نشده است و خدا به آنان مهلت (فرصت) داد و انتقام گرفت. {امام حسین (علیه السلام)} عبارت {ان من هوان الدنیا علی الله...} را دوبار فرموده است و این هم بیانی بود برای آن چه که پیشامد خواهد کرد. خود این عبارات، دلیلی بود که این کار انجام خواهد شد. بدون کوچک ترین ناامیدی و یأس این مطلب را می فرمود و خبر می داد و بیان می کرد که به دنیا تکیه نکنید، زیرا دنیا آخرین منزلگه شما نیست. من هم از این جا رد می شوم، به ترتیبی که یحیی رد شد. در شعر نیر رحمه الله چنین بیان شده است:
چون سحرگه چهره صبح سفید - شد ز پشت خیمه نیلی پدید
آسمان گفتی گریبان کرده چاک - در فراق آفتابی تابناک
خور ز مشرق سر برهنه شد برون - چون سر یحیی میان طشت خون
تشبیه بسیار زیبایی است که برای عاشورا کرده است. بدین معنی که صبح عاشورا، آفتاب نشان می داد که چنین سری (سر امام حسین) امروز برای تاریخ مطرح است.
به هر حال، حسین بن علی (علیه السلام) می دانست که شهید می شود. دلایل و منابع اسلامی ما در این مورد کافی است. حتی ما بیش از سی مدرک تاریخی را شمارش کردیم که می گویند: خبر قتل حسین بن علی (علیه السلام) را عده زیادی فهمیده بودند. داستان ام سلمه را بعضی از آقایان سنی هم نقل کرده اند. خبر قضیه ام سلمه را امیرالمؤمنین (علیه السلام) و پیغمبر (صلی الله علیه وآله) هم بیان کرده بودند. حال، این سؤال پیش می آید که با این که حسین می دانست، چرا حرکت کرد؟ این سؤال باز از این جهت پیش می آید که ما، زندگی و مرگ را طور دیگری تفسیر می کنیم. می گوییم این زندگی است و وقتی هم که نفس قطع شد، مرگ است. یعنی زندگی آن جا تمام شد و مرگ شروع شد. این منطق عامیانه و این منطق اسف انگیز، چنین اقتضا می کند که {انسان } بگوید با این که می دانست، چرا حرکت کرد؟! و او چه طور می توانست جدی حرکت کند، مثل این که زنده خواهد ماند؟
زندگی و مرگ آن نیست که ما خیال می کنیم. مرگ مکمل زندگی است. همان گونه که میوه، مکمل و نتیجه شکوفه ها و شاخه های درخت است، مرگ هم میوه زندگی ماست.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن زخود ترسا نه از وی هوش دار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز(436) دری خود رشته ای
کسی که {به زندگی } مشرف است و حرکت می کند، خواه نفس بکشد یا نکشد، بالاخره در فراسوی آن چه که متن طبیعت، عده ای را برای خود به این عنوان زندگی جلب کرده است، قدم بر می دارد. مرگ به عنوان نوع دیگری از زندگی و به عنوان معنای اصلی زندگی آمده است.
واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا و اعمل لآخرتک کانک تموت غدا(437)
برای دنیا خود، چنان عمل کن که گویی برای همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرت خود، چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مرد.
امام حسن مجتبی (علیه السلام)
من گمان می کنم که اگر در این کلاس های حسین که تشکیل می شود، ما فقط این جمله را به عنوان درس از حسین می خواندیم، خیلی پیشرفت می کردیم: برای دنیا چنان عمل کن که گویی تا ابد خواهی ماند، یا؛ در این دنیا چنان زندگی کن که گویی ابدی هستی، اگرچه یقین داری که یک دقیقه دیگر از دنیا می روی.
به خاطر دارم که در جنگ ایران و عراق (1359 - 1367)، تعدادی از جوانان که عازم جبهه بودند، پیش من می آمدند و ضمن دیدار و احوالپرسی، می گفتند شما دعا کنید که ما شهید بشویم. می گفتم ابدا چنین دعایی نمی کنم. یعنی چه که شما شهید بشوید! آن چه که دعای حقیقی شماست، این است که خدا شما را موفق بدارد تا تکلیفتان را در جبهه، به بهترین وجه انجام دهید. این تکلیف شماست که اگر یک لحظه از زندگی شما مانده است، باید به تمام معنا از زندگی دفاع کنید. اگر هم شهید شدید، احدی الحسنیین.
این منطق اسلام است. من چه طور دعا کنم که شما شهید بشوید؟ اگر شهادت پیش آمد، خوش آمد. معنای زندگی خیلی باعظمت تر از این است. معنای این هم که ما در دعاها داریم که خدایا، من از دنیا شهید بروم و شهادت را نصیب من کن، چنین است که عرض می کنم: یعنی پروردگارا! اگر بناست زندگی من با شهادت تکمیل شود، من آماده هستم، ولی اعتراض ندارم به تو که چرا عمر من، شصت و یک سال و سه دقیقه خواهد شد. من نیم حاکم حکایت می کنم. ما نمی توانیم به خدا حاکم باشیم، ولی می توانیم بگوییم پروردگارا! احدی الحسنیین را در دلم گذاشته ام و زندگی می کنم. و اعمل لدنیاک کأنک تعیش ابدا. اگر چیزی را می سازید، طوری بسازید که تا ابد به شخصیت شما بچسبد. در این صورت، شما در زندگی قطعا پیشرفت خواهید کرد. البته آخرت به جای خود. {شما} هر کاری انجام می دهید، چه در فن آوری، چه در صنعت، چه در کارهای فکری، چه در کسب و کار و... آن طور احساس کنید که نتیجه کار به شخصیت شما می چسبد. این طور خیال کنید که {نتیجه کار} تا ابد با شما سر و کار خواهد داشت. {یا در کارهای علمی } نوک قلمی را که با آن می نویسید، به حال خود رها نکنید، زیرا خطرناک است، احساس کنید که این کلمات، دانه دانه در درون شخصیت شما نقش ابدی می بندد و روز قیامت، با آن نقشه باید به ابدیت وارد شوید. انسان تعجب می کند که بعضی از جوامع دنیا این فرمول ها را ندارند، اما وقتی کالای تولید شده خود را روانه بازار می کنند، آن را همانند معشوق می بوسند و کار و نتیجه آن، معشوقه آنان است. خدا را گواه می گیرم که این عبارت؛ واعمل لدنیاک... را آن ها ندارند، اما شما دارید. این را از دوستانی که در بعضی ممالک (کشورهای پیشرفته) بودند، می پرسیدیم که به ما بنویسید؛ این مسأله کار چیست که این طور پیشرفت کردند؟ در جواب می گویند: عاشق کارشان هستند. واقعا ما چه فکر می کنیم؟ این فرمول متعلق به شماست: واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وقتی یکی از اصحاب خود را دفن می فرمودند، خودشان به داخل قبر تشریف بردند. او از صحابه خیلی بزرگ بود. بعد از این که جنازه را گذاشتند، یک تکه مثلا کلوخی که خیلی نرم بود، به دست پیامبر (صلی الله علیه وآله) دادند که آن را داخل قبر بگذارند.
بدین جهت که خودشان می خواستند آن کارهای اولیه را انجام دهند، فرمودند آن یکی که محکم تر است، به من بدهید. شما معنای این جمله را توجه فرمایید. در صورتی که سه روز دیگر آن باشد یا این باشد، پوسیده می شود و می ریزد، حتی کفن هم می پوسد. از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سؤال کردند که یا رسول الله، این که بالاخره می پوسید! فرمود: بله می دانم. یعنی؛ آیا به من درس می دهید؟ آیا من نمی دانم این {بدن } خواهد پوسید؟ سپس فرمودند:
رحم الله امرء عمل عملا و اتقنه
خدا رحمت کند مردی را که در کاری که انجام می دهد، محکم کاری کند.
من موظفم کاری کنم که این پوسیدگی با دست من شتاب نگیرد و زودتر به سراغ این تازه در خاک رفته نیاید. دقت کنید، یک کار حسین با یأس و حالا ببینیم چه طور می شود نبود. جدی ترین نفس را حسین در این مسیر کشیده است، خدایا! این حرکات حسین متعلق به ماست. گاهی آدم - البته ان شاءالله این طور نیست و خدا کند این طور نباشد، فقط برای بیدار کردن و تشویق جوان ها عرض می کنم - دریافت های خیلی باعظمت خود را با عمل خارجی و گردیدن اشتباه می کند. مثال آن را که خیلی ساده و ابتدایی است عرض می کنم. این مطلب را در کنگره ایران شناسی نیز مطرح کرده بودم.
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
می گوییم عجب شعری است! عجب معنای بزرگی دارد! به به! با احساس این که این معرفت ادبی، این معرفت بسیار زیبای روحی را من در مغز دارم، خیال می کنم من همان هستم. اما تو همان نیستی! فقط در ذهن تو موج می زند. آن قدر مطالب خوب در ذهن ما موج می زند و وجود دارد که گاهی می گوییم: خدایا! ما نمی خواهیم ناشکری کنیم، از آن ها کم کن و بر عمل ما بیفزا.
شخصی درباره جامعه ای قضاوت نموده و گفته بود: با عقیده شان صحبت می کنند و با می خواهم شخصی شان عمل می کنند. {یعنی؛} وقتی صحبت می کنند، صحبت آنان بسیار عالی و عقاید و آرمان های آنان بالاست، ولی عملشان بر مبنای این است که من این طور می خواهم: می خواهم، پس حق است.
منطق را توجه کنید: من می خواهم شما را به خدا بیایید از حسین درس هایی یاد بگیریم. واقعا حیف است. اگر این درس برای ما و شما درس نباشد، آن وقت جبر روزگار؛
من لم یؤدبه الابوان ادبه الحدثان
کسی را که پدر و مادر {مهربان و دانا} نتواند تأدیب کند، روزگار او را {با خشونت } تأدیب می کند.
آن چه که پدر و مادر و معلم می گوید، این طور است: پسرم بیا و در کنار من بنشین. یا این مسأله را که این طور شد درست نیست، تو باید حواست جمع باشد و مواظب باش و... اما روزگار این گونه نیست. روزگار نمی گوید راه برو. کار روزگار مشت است. اگر بالاتر از این منطق سراغ دارید بفرمایید. واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. عملا حسین (علیه السلام) هم این طور نشان داد. عملا علی بن ابی طالب (علیه السلام) هم این طور نشان داد. شما یک مورد در تاریخ پیدا کنید که علی بن ابی طالب (علیه السلام) در روز هجدهم ماه رمضان - شب آن روز که ضربت جانکاه به مغز حبیب خدا وارد شد - سست شود، یا در گوشه ای بنشیند و آه بکشد. به خدا قسم، چنین چیزی در روایت نیست. همان کارهای جدی ادامه داشته است! چرا؟ چون به زندگی و مرگ مسلط است.
او با اشراف حرکت می کند. در حقیقت، این شخص بالاتر از زندگی و مرگ حرکت می کند. آیا {او غیب } می داند، یعنی چه؟ او مافوق زندگی و حرکت معمولی حرکت می کند. حتی بعد از ضربت کذایی - این مطلب را من در مقتل ابوبکربن ابی الدنیا دیدم و جای تأمل است که چه قدر آگاهی می خواهد. البته نمی خواهم بگویم چنین چیزی حقیقت نیست، ولی در خور شخصیت علی (علیه السلام) می باشد - می گوید: وقتی ضربت را زدند، همین طور که به طرف سجده به رو افتاد، خون که به این طرف جاری می شد، سر خود را بر می داشت و به طرفی می گذاشت که خونی نباشد. می خواست حداقل یک لحظه بدون خون، سر به سجده روی خاک بگذارد. حتی یک لحظه!
ای گران جان خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
عمر را {مجانی } به ما داده اند و نشسته ایم برای آن فلسفه می نویسیم. معلوم است که وقتی آدم، عمر مجانی به دستش رسید، نداند که فلسفه دنیا چیست. آیا اصلا زنده هستیم که از فلسفه آن بپرسیم؟ بیاییم از عینک علی بن ابی طالب (علیه السلام) به زندگی نگاه کنیم و ببینیم که یک لحظه اش مساوی با میلیارد میلیارد جهان هستی است. سرش را از آن طرف بر می داشت و می گذاشت آن طرفی که خونی نباشد. تا حداقل یک لحظه، سر خود را روی خاک بگذارد، چون مأمور است که سر به روی خاک بگذارد، نه بر روی خون.
ما باید با رعایت امانت در کارمان و با درستکاری هایمان، برای دنیا الگو باشیم. ما انسان های بزرگی داریم که خیلی خوب می دانند و همیشه در جوشش و فعالیت هستند. واقعا آیا این مسأله است که یک فرد مسلمان بپرسد: هدف زندگی من چیست؟ آیا زنده باشد و بپرسد؟ کسی که زنده باشد، امکان ندارد بپرسد:
فلسفه زندگی من چیست؟ چون عظمت زندگی به قدری است که فلسفه و هدف در درون آن می جوشد.
بسیار خوب، امام حسین (علیه السلام) چه طور می دانست که شهید خواهد شد و با این حال به راه خود ادامه داد؟
عمده مسأله این جاست، زیرا - همان طور که می دانید - بعضی ها نوشته بودند: حسین بن علی (علیه السلام) نمی توانست حدس بزند که شهید خواهد شد و غالبا هم استناد کرده اند به این که: این گونه که ایشان حرکت می کرد، اصلا یقین داشت که زنده می ماند. لذا، همان طور که قبلا نیز عرض کردم؛ فرمول زندگی چنین است: واعمل لدنیاک کانک...
بعد از ضربت جانکاهی که بر سر مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) زدند، تا آخرین لحظات، به جای آه و ناله کردن، یا در حال ذکر خدا، یا در حال تعلیم و تربیت مردم بود.
أوصیکما، و جمیع و لدی وأهلی و من بلغه کتابی، بتقوی الله، و نظم أمرکم، وصلاح ذات بینکم، فانی سمعت جدکما - صلی الله علیه و آله وسلم - یقول: صلاح ذات البین أفضل من عامه الصلاه و الصیام.(438)
شما و همه فرزندان و دودمانم و هر کسی را که نامه من به او برسد، توصیه می کنم به تقوای الهی و نظم امور خویش و اصلاح در میان مسلمانان. من از جد شما رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که می گفت: اصلاح میان مردم، از عموم نماز و روزه برتر است.
حالا اگر آن جا فقط به ذهن امیرالمؤمنین (علیه السلام) چنین خطور می کرد که مثلا به قوم و خویشان خود رسیدگی کنید، یا تشکل خانواده تان را به هم نزنید، یا اگر توصیه هایی در رابطه با نماز و روزه می نمودند، معمولی بود. اما فرمود: الله الله... یعنی دنیا در مقابل چشم علی بن ابی طالب خودش را خوب نشان می داد، که توصیه کن به بچه هایت، توصیه کن به آن هایی که بعدها خواهند گفت و پیرو تو هستند:... بتقوی الله و نظم امرکم. حالا حسین بن علی چه طور می دانست؟
توضیح؛ علم امامت امام حسین (علیه السلام) به جهت آن وارستگی از آب و خاک، وارستگی از خودخواهی ها، وارستگی از خودکامگی ها، تقوا در حد اعلا؛ والاصلاب الشامخه و الارحام المطهره هم از نظر ارث ژنی و هم از نظر تربیتی که آغاز وجودش در خانواده ای شروع شد که نسیم رسالت وزیدن گرفته بود - علی یک طرف، فاطمه هم یک طرف - این محیط تربیتی او و آن هم پشت به پشت، از نسل ابراهیم خلیل آمده است.
همه این ها دست به هم داده اند، ولی خود این عواملی که جبری بود، سرمایه و شخصیتش بر این مبنا نیست، بلکه شخصیت او روی همین است که اینک بحث می کنیم. چرا شما در عمرتان برای ابراهیم خلیل مجالس ترتیب نداده و برای او ننشسته اید؟ ابراهیم خلیل هم سرمایه خیلی بزرگی دارد. او پدر انبیا (ابوالانبیا) است. ولی برای حسین (علیه السلام) می نشینید که روی اختیار کار کرده و شک هم نکرده که پسر علی است. اگر خودش را معرفی می کرد، برای این بود که آگاه کند، من (حسین) چه کاره ام. افتخار به علی بن ابی طالب (علیه السلام) نمی کرد. می گفت: آیا می دانید که من پسر چه کسی هستم؟ آیا می دانید که اکنون در روی زمین، پسر پیغمبری غیر از من نیست؟ بعد از این که خود را معرفی کرد، گفت: آیا حلالتان را حرام کرده ام؟ بعد به کارهای اختیاری اشاره فرمود: آیا حرامتان را حلال کردم؟ چه کار کردم؟ یک جمله به من بگویید، بعد خون من برای شما حلال است و از دست شما هم فرار نمی کنم.
تکیه شما الان بر این است که این مرد در حد عالی ترین اختیار، قدم برداشت، ای حسین، درود و سلام خدا بر تو باد! هیچ کس اختیار را مثل حسین بن علی (علیه السلام) ثابت نکرد. چه جلوه ای داشت این اختیار! آزاد با کمال آزادی. محمدبن حنفیه آیا نمی آیی؟ حتی شوهر همشیره اش (همسر حضرت زینب) عبدالله بن جعفر، و هیچ کس دیگر را اجبار نمی کرد. حتی در طی مسیر نیز، احساس می شود که هیچ کسی را اجبار نفرمود.
شب عاشورا هم صریح گفت: در این شب تاریک بروید. همه را آزاد کرده بود. حتی نگفت که مثلا اگر بلند بشوید بروید، در روز قیامت مسؤول هستید. در تواریخ چنین مطلبی نداریم. فقط می گویند چند شب قبل از عاشورا، از بزرگان بنی اسد آن زمین را خواست، که یا به حضرت فروختند، یا این که از آن ها اجازه خواست، تا با یاران خود در آن مکان سکونت کنند. سپس فرمود: من ممکن است این جا شهید شوم، از این جا بلند شوید و بروید (از این چادرها دور شوید) تا صدای مرا نشنوید. حادثه ای در انتظار این سرزمین است که من نمی خواهم شما بشنوید. اگر بشنوید، مسؤول می شوید. ولی حضرت در همان شب اول گفت و بعد از آن هم گفت که شما آزادید. این آزادی که این قدر حسین بن علی (علیه السلام) در این جریان مراعات فرمود، برای درس ابدیت ما بس است.
به هر حال، علم حضرت چگونه بود؟ طبق امامت و تزکیه نفسی که {آن پسر فاطمه (علیها السلام) و اهل بیت (علیه السلام)} موفق به دریافت آن شده بودند، خداوند به آنان علم غیب را داده بود و می دانستند. با توجه به این مطلب، حسین بن علی نیز می دانست که شهید می شود. اما این سؤال مطرح می شود، پس چرا آن طور جدی حرکت می کرد؟ پس چرا چنین و چنان می کرد؟ اگر هم می دانست شهید می شود، شاید بگوییم خوب می دانست و دیگر اجرش این قدر بالا نبود. در این جا مسأله ای هست. آیه ای در قرآن است که می فرماید:
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(439)
خدا آن چه را که بخواهد، محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
خدا هرچه را که بخواهد، در هر لحظه محو و اثبات می کند. دست خدا در مقابل قوانین هستی بسته نیست. طبق قوانین هستی، حسین (علیه السلام) می دانست که شهید می شود، اما نه مطابق علم خدایی. علم مطلق خدایی را نه فقط حسین (علیه السلام)، حتی محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) آگاه نبود. آن علم مخزون که به آن علم مکتوم و علم ربوبی می گویند، در دسترس کسی نیست.(440) حسین به شهادت خود یقین داشت و یقین او، منطقی و شهودی غیبی بود. ولی شهودی غیبی در حیطه دیدگاه مبارکش. اما چه می دانست که مشیت خداوندی چیست؟
احتمال داشت که همان لحظه، دستگاه یزید را متلاشی کند. احتمال آن وجود داشت که همان لحظه، موانعی از طبیعت و از غیر طبیعت پیش بیاورد. بداء در نظر شیعه، یکی از اصولی است که خداوند با قانونی که مقرر می فرماید، دست هایش را نمی بندد و هر لحظه آزاد است.
بنابراین، اگر امام حسین (علیه السلام) می دانست، علم او مبنی بر امامت و ولایت عظما بود. اما آیا علم او، علم مطلق بوده است؟ نخیر، علم مطلق فقط از آن خداست. این هم توضیح این مسأله است که اگر با دوستانتان بحث کردید، در نظر داشته باشید، مطلب عمده و مهم - همان طور که در اول بحث عرض کردم - کار پاکان را قیاس از خود مگیر. غالبا این طور است که در جهل و در هوی و هوس غوطه وریم. من خودم با چشمم دیده ام که به چند نفر، به گونه ای از آینده خبر دادند، که دقیقا همان طور واقع شد. ما با چشم خود دیدیم. یا به قول ابن خلدون، اشخاصی هستند که با تزکیه نفس، این نوع خبرها را می دهند، چه رسد به خاندان عصمت (علیه السلام).
بنابراین، شهادت حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) با این علم بوده است و تمام اجر و عظمتی که خداوند برای آن قرار داد، در حد اعلی مقرر فرمود و آن عظمت برای حسین (علیه السلام) خیلی بالاتر از همه شهداست و بالحق، سیدالشهداء (سرور شهیدان با تمام عظمت ها) نامیده شده است.
من اگر احساس وظیفه نمی کردم، نمی گفتم. واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. برای دنیای خود، چنان زندگی کنیم که گویی برای ابد خواهیم ماند. در کارها نباید مسامحه کنیم، زیرا آن مسامحه ها به خودمان باز می گردد. کارهایمان را باید جدی در نظر بگیریم. وقتی کاری به ما رجوع شد، آن را در حد اعلا انجام بدهیم، تا آن جا که خیال بکنیم این وصله (آویزه) شخصیت ما خواهد شد و از ما دست نخواهد کشید. واعمل لدنیاک کانک... این درس بزرگی بود که امام حسین (علیه السلام) به ما داد.
پروردگارا! خداوندا! امشب شب دوازدهم محرم و بنابر بعضی روایات، هنوز جنازه ها روی خاک است. چون در بعضی روایات هست که روز سوم آمدند و این ها را دفن کردند. آفتاب و ماه این بدن ها را تماشا کرده است. ستارگان هم نگاه کردند. تاریخ هم دقیقا در سینه اش دارد. یقین بدانید که اگر از روی طبیعت چیزی محو شد، در ماورای طبیعت ثبت می شود. آری، از دید یزیدی ها تمام شد، در صورتی که تاریخ از آن جا شروع شد. و لابد، زود نامه نوشتند که کار حسین را تمام می کنند. در روایت و در تاریخ نیز دارند که: مگر این که چند لحظه ای همه آن ها را کشتیم و تمام شد. خدایا، واقعا بشر چه قدر سقوط می کند؟ بشر چگونه گاهی بیچاره می شود؟! این {اعمال } از بیچارگی بشر است. در صورتی که یقین داشته باشد، تاریخ اسلام با پیغمبر (صلی الله علیه وآله) شروع شده و ادامه آن با حسین بن علی (علیه السلام) از کربلا بوده است.
خدایا! پروردگارا! ما را در شناخت حسین (علیه السلام) بیش از این موفق بدار.
پروردگارا! در عمل و در فراگیری این درس ها که هر سال تشکیل می شود و هر سال بزرگان، خطبا و دانشمندان این درس ها را می دهند، همه ما را موفق بفرما.
آمین

احساسات برین حسینی

البته آن چه که تمام نمی شود، داستان حسین (علیه السلام) است. این داستان به بقای دهر باقی است. تا زمانی که انسان وجود دارد، و تا زمانی که انسان از بین نرود، تا زمانی که آفتاب می درخشد، داستان حسین (علیه السلام) به بقای خود ادامه خواهد داد و از بین نخواهد رفت. ببینیم هنر در این مورد چه کار کرده است. تواریخ تا حدودی کارهایی را درباره حسین (علیه السلام) انجام دادند. از لحاظ هنری هم از نظر تحلیل گری - همان طور که عرض کردم - کارهایی انجام شده، ولی به مقدار کافی تحلیل نشده است. داستان حسین (علیه السلام) بیش از این ها کار می برد.
بیش از این ها می توانست به بشر درس های آموزنده بدهد. البته نمی خواهیم بگوییم هیچ کاری نشده است، ولی نسبت به عظمت حادثه، کم بوده است. بسیار خوب، هنر چه کار کرده است؟ خود داستان، هم ریشه عقلانی و هم ریشه احساساتی دارد. ریشه احساساتی آن خیلی عمیق است و شاید بعضی از حقایق این داستان خونین را فقط باید احساسات بیان کند. یعنی بیان، باید بیان احساسات باشد. تعقل نیز کار انجام می دهد - همان طور که قبلا گفتم - انسان در حرکات امام حسین (علیه السلام) منطق را صریحا می بیند. در این داستان، تعقل خیلی عجیب جلوه کرده است. مقدمات مطابق نتایج، هدف گیری ها با وسایل مناسب، یعنی محض تعقل دیده می شود و در عین حال، زیربنای احساسات برین است. برای این که این معنا درست برای ما روشن شود، احساسات را به دو دسته تقسیم می کنیم:
1- احساسات خام و عواطف خام زودگذر.
2- احساسات عمیق. آن چه که بشر را اداره کرده، همین بوده است.
شما می بینید که در استدلال های حقوقی، فلسفی و منطقی، وقتی که تعقل می خواهد عذرخواهی کند، که بیش از این نمی تواند پیشروی کند، در آن هنگام احساسات برین به میدان می آید. به عنوان مثال؛ تمام قوانین و حقوق دنیا مبتنی بر عدالت است. می گویند: ما می خواهیم عدالت را به وسیله قوانین و حقوق، برگزار و اجرا کنیم. این ادعای بسیار خوبی است. حالا عدالت را چه عرض کنم! ولی خوب، این قوانین و حقوق همزیستی را تا حدودی تأمین کردند. - زیاد بدبین نباشیم - درباره آن کار کردند، ولی وقتی که آدم کمی زیربنایی بررسی می کند، بحث به آن جا می کشد که {می گویند}: چرا بشر را به حال خود نگذاریم، ما با چه حقی به او بگوییم این طور بنشین، این طور برو، آن کار را بکن، و این کار را بکن. بگذاریم قدرت، کار خودش را بکند، و هر کس قوی است با قدرت خودش کار انجام بدهد! مگر شما در دانشگاه هایتان نمی خوانید: تنازع در بقا؛ هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد. دست قوی را چرا می بندید؟ بگذارید اقویا در این دنیا زندگی کنند تا نسل ها اصلاح شود.
منطق را توجه کنید! این طرز فکر هنوز در دانشگاه های دنیا تدریس می شود. هنوز این مسائل مطرح است. در این مورد می دانید تعقل و علم با کمال، اگر دارنده آن علم و دارنده آن عقل، از یک من سالم برخوردار باشد، می گوید: ما به آرامی کنار می رویم و حکومت و داوری را به دست احساسات عمیق انسان ها می دهیم.
ای انسان ها! شما که دارای احساسات عمیق هستید، آیا با اصالت قوه موافق هستید؟ همه خواهند گفت نه. همان طور که ملاحظه می کنید، در این جا احساس عالی به میدان آمد، نه احساسات خام زودگذر.
نه این که من خوشم می آید. یک ها هم به آن اضافه می کند. من لذت می برمها. این ها مربوط به تلذذ است، تلذذ، چه هدف ناچیزی است! تلذذ کار جانوران است. جانوران، عواطف تصعید نشده دارند.
می گویند افعی بچه های خود را بسیار دوست دارد و عجیب به آن ها عاطفه دارد. خود عاطفه محض حیوانی، فقط برای برقرار کردن قانون طبیعت است که نسل جاندار ادامه یابد، یا جاندار برای جلب محبت دیگران عاطفه بورزد. نام این عواطف را، عاطفه های تصعید نشده، یا عاطفه های خام (کال و نارس) می نامیم. اما احساساتی که حکومت کند و به عقل بگوید درست حرکت کن، احساسات عمیق و برین است. مثال؛
اگر به عقل بگوییم، می خواهیم امروز شما را محاکمه کنیم، که چه کسی گفته است هرچه را که تو (عقل) می گویی درست است؟ عقل می گوید: برای زندگی بشر، من حاکم مطلق هستم، می گوییم کمی گازش را کم کن، کمی آرام تر. آیا این جنگ هایی که مکتب ها در تاریخ به راه انداخته و میلیون ها نفر را کشتند، استناد آن ها به این بود که خواب نما شدند، یا استناد آن ها به تو (عقل) است؟ هر کسی می گوید من تعقل می کنم و دلیلم این است، پس حق با من است و شما را می زنم. حال ای عقل نظری جزئی، آیا حق و صلاحیت داریم شما را محاکمه کنیم یا نه؟ چون هیچ یک از این جهان خواران و هیچ یک از این کسانی که حقوق انسان ها را پایمال کردند، نگفتند: من در خواب دیده بودم که من باید طبق این مکتبم رفتار کنم و هر کس هم می خواهد فدا شود، بشود. بلکه دلایل خود را بیان نموده و به تو جناب عقل تکیه می کند. بنابراین، چون شما برای مکتب های متضاد و متناقض تکیه گاه قرار گرفته ای، آیا جا دارد که شما را محاکمه کنیم یا نه؟ البته این سؤال را از جوانترها {علی الخصوص } از دانشجوها و دانش آموزان عزیز می پرسم: آیا تاکنون چنین سؤالی را درباره عقل شنیده بودید؟ که چنین محاکمه ای را آن اشخاصی که بیدار فکر می کنند و هشیارانی در میان مستان و بیدارانی در میان به خواب رفتگان هستند. درباره عقل در نظر دارند؟ یا آن علم پرستان که همه چیز را می خواهند با کلمه علمی تفسیر کنند - که هنوز بیچاره علم خودش دقیقا تفسیر نشده است که تعریف آن چیست؟ - تا جای هیچ گونه خدشه نباشد. این محاکمه برای عقل است. آیا این که عقل خواهد گفت: ای احساس برین، به داد من برس و اثبات کن که بالاخره یک وسیله هستم، غیر از این چیزی هم هست؟ چون اگر بگوید، من خودم می گویم من عقلم. می گوییم: آرام آرام! خود شما به ما بشر تعلیم داده ای که اگر کسی ادعا کند و برای اثبات ادعای خویش، همان را تکرار کند، غلط می گوید.
مثال؛ من ادعا نموده و می گویم: این بشقاب متعلق به من است. محاکم دنیا جمع می شوند و می گویند: دلیل شما چیست؟ می گویم دلیلم این است که از آنِ من است، خوب، آمبولانس را صدا می کنند و می گویند، ایشان را به فلان بیمارستان، اتاق 63 ببرید. این همان مدعاست. با تکرار ادعا که دلیل اثبات نمی شود. یا این که جناب عقل بگوید: من خودم می گویم که من حجت هستم. می گوییم: جناب عقل! خود جناب عالی به ما یاد دادید که مدعا با تکرار اثبات نمی شود. مدعا استدلال می خواهد. از شما می پرسم از کجا برای ما اثبات شود که ما باید دنباله رو تو باشیم، آن هم با این خطاهایی که از تو دیده ایم؟
افلاطون می گوید: با دلیل عقلی، هیولا وجود ندارد.
ارسطو می گوید: هیولا وجود دارد، اما با دلیل عقلی.
آن فیلسوف می گوید: هر جسمی تجزیه می شود به اجزایی که غیر قابل قسمت است. دیگری می گوید:
هر جسمی، نمی تواند به اجزای غیر قابل قسمت تقسیم شود. و به دنبال آن بحث و جدل و... ادامه دارد.
هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش - تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی
هر کسی آرد به قول خود دلیل از گفته ای - در میان بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
هر کدام را که می گوییم، می گوید عقل گفته است. در این هنگام، احساس برین وارد میدان می شود. ای هنرمندان! دقت کنید و ببینید چه وسیله ای در اختیار شما قرار دارد. کار کنید و بیایید کار کنیم.
هرکس که یک سرمایه هنریِ احساسِ برین دارد، عقل را نیز در اختیار دارد. حجیت عقل این است که ما از کجا به این عقل گوش فرا بدهیم. احساسات برین می گوید: ما در می یابیم که این (عقل) وسیله بسیار خوبی است؛ منتها، از مطلق گفتن بپرهیزد. هر کجا که حکمی می کند، بگوید: با این شرایط و مقتضیات، با این موانع و با این عوامل، حکم چنین است. پس حرکت خود را شروع نموده و این طور ادامه دهید. ادعای مطلق هم نکنید، آن هم درباره جان های آدمیان.
پس به این نتیجه می رسیم که آن چه هست، عواطف زودگذر و احساسات خام نیست، بلکه احساسات عالی و احساس برین است. همان احساساتی که یک رگی از آن احساسات باعث شده است که از 1400 سال پیش تاکنون، صدای حسین شنیده شود و اگر بگذارند، هر روز هم صدای او عالی تر می شود. این احساس برین است. آیا پدر و مادر ماست؟ نخیر، پس چه کاره ماست؟ مثلا ممکن است سادات محترم بگویند، پدر و جد ماست. البته آن مسأله ای دیگر است. آن هم واقعا آن قدر نزدیک نیست که با چشم ببیند و گریه کند، زیرا سی الی چهل پشت رد شده و رفته است. اما تحریک، تحریک احساس برین است.
هنرمندان موقعی می توانند برای بشر قدم بردارند که با این احساس برین وارد میدان شوند و این جریان بسیار آموزنده را به رشته هنر درآورند. والا ایجاد و خلق یک عده آثار به نام آثار هنری بدون محتوا، فقط برای جلب تعجب مردم، شایسته تمجید نیست. مثلا یک اثر هنری را مشاهده کردید و واقعا جای تعجب بود. بسیار خوب، محتوا چه بود و چه شد؟ از این اثر هنری چه چیزی الهام گرفتید؟ انگیزه چه بود؟ به شما چه چیزی را داد، آن چه را که نداشتید؟ یا آن بدی را که داشتیم، آن بدی را چگونه از دست ما گرفت؟ ما نگفتیم هنر برای هنر صحیح نیست. {بلی }، هنر برای هنر! ولی در مسیر حیات معقول انسان ها. در خلأ که هنر به وجود نمی آید، یا یک هنرمند، اثر هنری را به وجود نمی آورد که آن را داخل خلأ بیندازد. او می خواهد آن را به جامعه انسانی جاری کند و باید توجه داشته باشد که انسان ها از این برخورد چه برداشتی خواهند داشت؟ آیا من هم یک خم دیگر شراب در گلوی این انسان بریزم که خودش مست است؟
یا این که کاری کنم تا بیدار بشود؟ او یک بار بیشتر عمر نخواهد کرد، آیا من هم به مستی او اضافه کنم؟ آیا من هم باید سر او را پایین بیاورم، یا سر او را بالا ببرم؟
معروف است کسی به شمس تبریزی گفت: آن رفیقمان خیلی آدم خوبی شده است. شمس گفت چه طور شده است؟ گفت دیگر واقعا سر خود را پایین انداخته است و با هیچ کس کاری ندارد. شمس در جواب گفت: از قول من به او سلام برسان و بگو، زود نزد طبیب و پزشک برود، زیرا معلوم می شود پشت گردن او کورک درآورده است. اگر سالم باشد، یک دفعه هم بالا را نگاه می کند. آیا بشر باید در طول هفتاد - هشتاد سال عمر خویش، سر خود را پایین بیندازد؟ یک دفعه هم باید بالا را نگاه کند و ببیند چه خبر است و چیست؟ تا بفهمد از کجا آمده است و به کجا می رود.
به هر حال، این داستان چون مربوط به احساسات برین است، میدان بزرگی برای هنرهاست. هم چنین، می توان گفت تا حدودی عنصر ادبی، مخصوصا جنبه شعری، چه عربی، چه فارسی، چه ترکی و چه اردویی و... به میدان آمده اند. خلاصه، آن زبان هایی که اطلاعی از این جریان داشته اند - مخصوصا آنان که معتقد بوده اند و در جوامعی زندگی کرده اند که حسین برای آن ها مطرح بوده است - جدا تا حدودی خوب به میدان آمدند، ولی مسأله هنوز تمام نیست. ما اشعار محتشم کاشانی را می بینیم. خدایش رحمت کند!
مراثی و شعرهای او خیلی عالی، بسیار خوب، و از نظر ادبی واقعا تکان دهنده است. {برای ارزش اشعار محتشم } مطلبی به شما عرض می کنم:
در ایام عاشورا، یا در غیر ایام عاشورا که ما طلبه ها مسیر نجف تا کربلا را پیاده طی می کردیم، در طی مسیر، این عشایر، مضیف هایی (مهمانسراهایی) داشتند و وقتی ما می رسیدیم، عجیب به ما احترام نموده و آن اصول فطری اولیه انسانی را شدیدا مراعات می کردند. اگر سفر ما در ایام عاشورا بود، می دیدیم آن ها اشعار محتشم را در مضیف و حسینیه خود نصب کرده اند. اشعار محتشم فارسی است و آن ها عرب اند.
می پرسیدیم که چرا این اشعار را این جا نصب کرده اید؟ می گفتند ما نمی دانیم این چیست، اما نورانیت و یک حالی در این اشعار احساس می کنیم. گاهی هم از امثال شما طلبه ها که از این مسیر عبور می کنند، معنای اشعار را می پرسیم، ولی دقیقا نمی دانیم که معنای کلمات چیست؟ آن لطافت و لذتی که شما به فارسی از این اشعار می برید، ما نمی بریم. اما این مقدار می دانیم که این یک شعر عادی نیست.
به هر حال، شعر تا حدودی به میدان آمده است. در عربی هم مضامین بسیار عالی و سازنده ای آمده است: یابن النبی المصطفی. این پسر پیغمبر مصطفی (صلی الله علیه وآله یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه. ای پسر علی مرتضی، ای پسر بتول پاک (بتول زاکیه). تبکیک عینی لا لاجل مثوبه. چشمم برای تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب و پاداش. لکنما عینی لاجلک باکیه. لکن چشمم فقط برای تو گریه می کند.
مضمون شعری ابیات مذکور، خیلی بالاست. یعنی بحث ثواب و بحث پاداش گرفتن نیست. پاداش همین مقدار بس که لطف خدا شامل حال من بوده است تا تو را بشناسم و برای تو گریه کنم و احساساتم برای تو به حرکت در آید. آیا بالاتر از این پاداش؟ شعر دیگری است از شیخ کاظم الازری که می گوید:
قد غیر الطعن منهم کل جارحه - الا المکارم فی أمن من الغیر
ضربه شمشیر، همه اعضای شهدای دشت خونین نینوا را تغییر داد و متلاشی کرد. ولی راهی به عظمت ها و کرامت های روحی آنان پیدا نکرد.
طعن و ضربه نیزه ها و شمشیرها، تمام بدن آن ها را (هفتاد و دو نفر را) قطعه قطعه و متلاشی کرد، مگر آن شرف و حیثیت و کرامت و ارزش انسانی آن ها را که برای ابد تازه کرد (برای همیشه ماندگار کرد). کرم و شرافت و عزت آنان را ابدیت داد.
در بعضی از اشعار، مطالب فوق العاده عالی وجود دارد که: من نمی دانم که این شمشیر چه طور از روی تو ای حسین خجالت نکشید؛
ما انصفت کزبا یا لیث غابتها
ای شیر بیشه شجاعت و خویشتن داری، چه طور این نیزه ها و شمشیرها انصاف نکردند که به شما اصابت کردند؟
هم چنین، می گوید:
وقتی اینان به کربلا وارد شدند، ماه هایی بودند، ماه بدر (و هم بدور). اما به صورت آفتاب سرخ به زیر خاک رفتند. (ماه آمدند، آفتاب رفتند.)
از این نوع اشعار، فراوان دیده می شود و بعضی از آن ها خیلی آموزنده است. هم چنین، در فارسی هم از این ابیات بسیار زیاد است. از این جهت، ادبیات ما از موقعی که در شعاع حسین قرار گرفته، ترقی خاصی داشته است. ممکن است بعضی ها این مسأله را مورد بحث و تحلیل قرار ندهند، اما واقعیت به شک و تردید و قطع و یقین و... وابسته نیست. اگر کسی واقعا بخواهد که شعر او، شعر باشد و ماندگار بماند، به جاذبیت حسین سوق پیدا کند. خدا محمد حسین شهریار را رحمت کند! نمی دانم آیا شما با تمام دیوان او سروکار دارید یا نه؟ اما بیشتر، همان شعر علی ای همای رحمت در دل های شما مانده است، یا آن چند بیتی که برای کربلا می گوید:
دوستانش بی وفا و دشمنانش پرجفا - با کدامین سرکند؟ مشکل دو تا دارد حسین
شهریار از آن جا مانده است، والا بعضی از اشعار او از نظر ادبی، بسیار خوب و بعضی دیگر در حد متوسط است. کدام یک از اشعار محتشم را شما حفظ هستید؟ در صورتی که شاید بچه های ما این اشعار را حفظ هستند. بقا و ابدیت یک اثر هنری، وابسته به این است که آن چه که موضوع آن هنر است، چیست؟ بقا و جاودانگی یک اثر هنری، بسته به این است که به کدام اصل ثابت بشر تکیه کرده است؟
هر صورت دلکش که تو را روی نمود - خواهد فلکش ز دور چشم تو ربود
رو دل به کسی نه که در اطوار وجود - بوده است همیشه با تو و خواهد بود
اثر هنری باید چیزی را به وجود آورد که برای بشر مفید باشد. والا دو دقیقه تعجب و سه دقیقه شگفتی، یا چندبار احسنت گفتن، نباید پاداش یک هنرمند باشد. بیایید {مفاهیم و مضامین } را بیان و معنا کنید. معنای آزادی را در آثار هنری تجسم دهید. بیایید این حقیقت تجریدی بسیار بالا - به قول غربی ها آبسترههای بسیار بالا - را تجسیم دهید که آزادی یعنی چه؟ بیایید قضیه نظم را در آثار هنری خود مثل؛ نقاشی، نمایش ها و... نشان دهید. آیا موضوعات هنری فقط باید آسان باشد؟ آیا فیلم آهنگ برنادت را مشاهده کردید که چه کار کرد؟ بشر را باید به بالا متوجه کرد، والا بشر را به پایین متوجه کردن، کاری بسیار آسان است. متأسفانه چون بعد طبیعت گرایی بشر قوی است (نه به معنای طبیعت پرستی، بلکه میل به طبیعت و میل به جنبه حیوانی)، اگر شما یک چیزی را بگویید، بشر به آن تمایل پیدا می کند. این مهم نیست، مهم آن است که سر انسان ها را به بالا ببریم. بشر را به پایین متوجه کردن، کاری است که از همه کس ساخته است. قدرت مغز یک آدم و قدرت مغز یک هنرمند، در آن است که بگوید: حسین بن علی (علیه السلام) با این که آب را به مقدار خودش برداشته بود، آن را به دشمن خود داد، پیش از آن که در خواب اعلامیه جهانی حقوق بشر دیده شده باشد. بیایید این (ارزش ها) را از نظر هنری به وجود بیاوریم، که اصل حیات، حق بشری است. از مجرای دوستی و دشمنی به کنار بزنید، زیرا این جا جای دوست و دشمن نیست، بلکه جای انسان است. هر کسی که می خواهد باشد. بیایید در آثار هنری آن ها را نشان بدهید. مسائل مبتذل زیاد است و همیشه و همه جا می توان دید. سازنده، معین و محدود است، در دل های ما جا دارد.
در جایی سخنرانی می کردم و سؤالات خوبی مطرح می کردند. دقت کنید و ببینید شعر چه کار کرد و چه طور به داد این جواب رسید. واقعا بعدها نیز تعجب می کردم. سؤالی که بعد از سخنرانی مطرح کردند، این بود: مردم عوام همیشه نسبت به معتقدات خود جامد هستند، و عقیده آنان تا هنگام مرگ خشک می ماند و تعداد کسانی که تعقل می کنند بسیار اندک است، و دین نیز چون عقیده است، هیچ وقت در آن چون و چرا نمی شود. در پاسخ چنین گفتم:
1- جامعه ای را فرض کنید که یک میلیارد نفر جمعیت دارد. مسلما این جامعه، قانون اساسی دارد. در بین یک میلیارد نفر، چند نفر می فهمند که فلسفه این قانون چیست؟ یا کشوری با جمعیت یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفری را در نظر بگیرید. در این یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفر، چند نفر می دانند که این قانون اساسی چیست؟ 5 نفر، 10 نفر، 20 نفر، 100 نفر؟! اگر شما بگویید در بین یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفر، صد نفر می توانند فلسفه این قانون را بگویند و سؤالات شما را هم جواب بدهند، معلوم می شود آن جامعه یک میلیارد و صد و پنجاه میلیون نفری خیلی تکامل یافته است، که صد نفر می توانند بفهمند که چه می گویند و چه عمل می کنند. بقیه به اطمینان پیشتازان حرکت می کنند. هرگز به مغز آنان خطور نمی کند که مثلا آن ماده 27 و تبصره 24 یعنی چه و فلسفه اش را جویا شوند. اگر اطمینان داشته باشند که آن هایی که در جلو حرکت می کنند خائن نیستند، مغزشان هم توانایی دارد، همه مسائل را هم می دانند و آن ها هم می دانند که نباید خیانت کنند، {به دنبال پیشتازان } حرکت می کنند و به راه خود ادامه می دهند. فقط در الله اکبر باید تعقل بشود که جناب عوام نمی دانند الله اکبر یعنی چه؟
2- چه یک آدم عادی عوام، چه بزرگ ترین فیلسوف اسلامی مثل فارابی، یا یک خیاط، یا یک ماهیگیر، یا یک بقال و یا یک راننده، اگر احساس کند مغزش می تواند آن چه را که به آن عقیده پیدا کرده است یک بار برای خودش مطرح نموده و با استدلال عمل کند، باید و باید انجام دهد. این اسلام است. لذا، می گوییم تمام اصول عقاید باید استدلال باشد. بدون استدلال قابل قبول نیست، مگر این که عاجز و ناتوان باشد. اگر شما دقت کنید، حتی بزرگان و حکما و علمای اسلام، وقتی یک قاعده ثابت شده را می خواهند مورد استدلال قرار دهند، مثل این است که هم اکنون همین قاعده را اثبات کرده اند. مثلا اگر {عالمی } می خواهد به قاعده علت و معلول تکیه کند، طوری آن را بیان می کند مثل این که همین اکنون روی قانون علت و معلول، تجدیدنظر کرده است.
شعری که قضیه را ختم کرد، این است:
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری - هر لحظه مرا تازه خدای دگرستی!
یعنی هر لحظه خدا را جدیدتر می بینم. این چه اتهامی است که می خواهید به متدین ها بزنید؟ این شعر، یک اثر هنری از شعرای نسل شما و نسل پدران شما می باشد. البته نمی دانم از کیست. بیزارم از آن که کهنه خدایی که تو داری، آن وقت می گویید که در دین، عقیده جامد است؟ کسانی که نمی توانند فکر تازه تری کنند، می گویند به آن عقیده خود عمل کنید. امروزه، اگر کسی بتواند درباره توحید فکر جدیدتری مطرح کند، باید فکر نموده و ارائه دهد. به کهنگی آن، بها نمی دهند.
ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی - رهروان راه عشقت هر دمی در عالمی
خواجه کرمانی
چه طور می گویید عقیده جامد است؟ ما می دانیم که کار، دستمزد می خواهد. به این امر یقین داریم و تغییرپذیر هم نیست. آیا این یقین و اعتقاد یعنی جمود؟ در ادبیات فارسی به آن چه که در دسترس است، نگاه کنید. تقریبا نود درصد فرهنگ هر جامعه ای، در ادبیات شعری منعکس می شود. اگر دو رساله دکترا درباره نوگرایی که ملای رومی مطرح کرده است بنویسید، باز هم کم است. البته نه فقط نوگرایی، بلکه دستورش به این است که ایمان را تازه کنید:
تازه می گیر و کهن را می سپار - که هر امسالت فزون است از سه پار(441)
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم چون جوی نونو می رسد - مستمری می نماید در جسد(442)
عمر هم چون جوی نونو می رسد، ای انسان، تازه هستی. جهان تازه دارد، همیشه تازه باش، فرهنگ ادبی ما، پر از چنین آثار هنری است. ان شاءالله دعا کنید که ما از امام حسین (علیه السلام) چیزی به ارمغان بگیریم. ما مهمان او هستیم و بر سر سفره او نشسته ایم. یا حسین، از خدا بخواه بی دلیل حرف نزنیم.
و لا تقف ما لبس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا(443)
و چیزی را که به آن علم نداری دنبال نکن، زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.
از آن چه که به آن عادت ندارید، تبعیت و پیروی نکنید. می گویند: عقیده جامد است! {اما ما می گوییم }: هر انسان بیدار و آگاهی، هر لحظه با توجه به ملکوت آسمان ها، با توجه به این تغییرات و تحولات، با توجه به این گذشت؛ بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت، غالبا عقیده اش تازه می شود و خدا را تازه تر می بیند. منتها، دید موسی یک شبانی را به راه داریم و ابراهیم خلیل داریم. در داستان موسی و شبان در مثنوی، آن شبان چه قدر و با چه هیجانی سخن تازه می گوید. آیا می توان با یک تفکر کهنه، این طور هیجان پیدا کرد؟
گر بدانم خانه ات را من مدام - شیر و روغن آرمت هر صبح و شام(444)
آیا کهنگی این هیجان را دارد؟ به هر حال، مقصودم این است که شما ببینید با ادبیات، مخصوصا با هنر ادبی آن هم در فارسی، چه می توان کرد. ادبیات فارسی در تمام دنیا معروف است. یعنی آن چه که ما تاکنون شنیده ایم، غالبا می گویند ادبیات و زبان فارسی برای هنر شعری خیلی مناسب است. تا حال، من چندبار پیشنهاد کردم و الحمدلله تازه نفس هم خیلی زیاد بود و ماشاءالله یک نفر هم اقدام نکرد! چندبار پیشنهاد کردم که بیایید از تعارف کم کنیم و بر مبلغ بیفزاییم. شاید در ادبیات فارسی ما، مثلا دو الی سه هزار دیوان داشته باشیم. در یکی از این جلسات (سال های دهه 50) که آقای اخوان ثالث نیز حضور داشتند، پیشنهاد کردم شعرای ما که هنر ادبی دارند، تعدادی از این دیوان های شعر فارسی را به دست بگیرند. خدا را گواه می گیرم که می توان تمام ریشه های علوم انسانی را در آن ها پیدا کرد. منتها، کار و تلاش و کوشش می خواهد. چند صباحی از این که دستمزدها زود پرداخت شود، چشم پوشی کنید و این گنجینه را تازه کنید. من چیزهایی دیده ام و چیزهایی دیده می شود که واقعا بهت آور است. حتی در ادبیات عرب هم زیاد است:
فکان ذا ضد والکون ان - یثبت فذا لتجاذب الاضداد
این هم از فارسی؛
سلب و ایجاب این دواند و جمله اندر زیر اوست - از میان سلب و ایجاب این جهان برخاستی
آیا بنشینیم تا برای ما تفسیر کنند؟ آیا نیکلسون و امثال ایشان برای ما مثنوی را معنا کنند؟ این فرهنگ، متعلق به من و شماست. آن ها هم اگر واقعا قصد و نیت و قصد انسانی داشتند، خدا اجرشان بدهد، ما هم حرف آنان را روی سر می گذاریم. ما نباید با فرهنگ خودمان مثل دشمن رویاروی شویم. خدایا! روا مدار که ما از آن فرهنگ اصیل دور شویم. بعضی اوقات، شعرا طوری به زندگی نگاه می کنند که گاهی آدمی می گوید، آیا آن ها امروز زندگی می کرده اند:
ما را به میزبانی صیاد الفتی است - ورنه به نیم ناله قفس می توان شکست
توجه کنید، می گوید با این که این جهان زندان است، چه کار کنم؟ آن چه که مرا در این جا قرار داده است، با آن الفتی دارم. والا با نیم ناله می گفتم: این زمین و ای آسمان خداحافظ. همان مضامینی که قبلا از جبران خلیل جبران نقل کردم، این بیت هم تقریبا شبیه به آن است.(445)
ما را به میزبانی صیاد الفتی است - ورنه به نیم ناله قفس می توان شکست
روز و شب با دیدن صیاد مستم در قفس - بس که مستم نیست معلومم که هستم در قفس
این ادبیات شماست. آن را کجا رها می کنید؟ آیا آن را کنار بگذاریم و ببینیم چیز دیگری به جای این به ما می دهند؟ نمی خواهیم دیگران را نفی کنیم، زیرا دیگران هم ادبیات و مطالبی (چه نثر، چه نظم) دارند.
ولی شما ادبیاتی خیلی غنی دارید. با این ادبیات غنی به میدان بیایید. خداوند متعال، سرمایه بزرگی به نام سرمایه حسین به شما داده است، آن را احیا کنید. البته او همیشه حی است و با کار ما زنده نمی شود که اگر انجام ندادیم، آن حادثه بمیرد، {احیای سرمایه ای به نام حسین } فقط برای توفیقات خود ماست، به هر حال، ان شاءالله هنرمندان چنین کنند، این شعر حافظ است:
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد - شعری بخوان که بر او رطلی گران توان زد
گفت وگو کن گفت وگو کن گفت وگو - جست وجو کن جست وجو کن جست وجو
شرح سر آن شکنج زلف یار - موبه مو کن موبه مو کن موبه مو
این جا بزم کوی یار است. ما در هر سال، چند روزی بزم کوی یار را تشکیل می دهیم:
رو به های وهوی بزم کوی یار - های وهو کن های وهو کن های و هو
آیا فقط همان است، نخیر؛
وانگهی از خود منی و آلودگی - شستشو کن شستشو کن شستشو
منیت را کنار بگذاریم، بلکه از آن جا به این گلستان افسرده شخصیت ما نسیمی بوزد:
ای خدا این نهر جان را از هوس - رفت ورو کن رفت ورو کن رفت و رو
وانگه از دریای علمت سوی جان - جوبه جو کن جوبه جو کن جوبه جو
اگر نمی خواهی خودت را فراموش کنی، یا الیناسیون (از خود بیگانگی) بیچاره ات نکند. اگر می خواهی در خودت و از آن خودت باشی:
گر نخواهی خود فراموشت شود - یاد او کن یاد او کن یاد او
و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم(446)
از آنان نباشید که خدا را فراموش کردند و باعث شد که خودشان را هم فراموش کنند.
نتیجه {فراموشی خدا} چیست؟ قرن ما چه قرنی است؟ قرن بیگانگی انسان از انسان یا قرن از خود بیگانگی. خدا ما را می شناسد. بیایید خودمان را گم نکنیم. خدا می گوید: ای دودمان من {اگر مرا فراموش کنید}، از خودتان عاری و از خود بیگانه می شوید. خدا به ما (انسان ها) دودمان گفته است.
پیامبر (صلی الله علیه وآله) می فرماید:
الخلق کلهم عیال الله
مردم همه خانواده خدا هستند، (دودمان خدا هستند.)
بنابراین، هنرمندان می توانند از نظر هنری، این داستان را حداقل برای دوران ما، با وسایل دوران ما، با هشیاری های دوران ما پیاده کنند و مردم را با یک فرهنگ اصیل انسانی روبه رو کنند. و قطعا این {کار هنرمندان } باقی خواهد ماند.
خداوندا! پروردگارا! ما نمی توانیم ادعا کنیم که حق حسین را به جای آوردیم. حق حسین خیلی بالاتر از این است. ولی این مقدار می توانیم عرض کنیم که خدایا! احساساتی که در این راه صرف شده، احساسات مخلصانه بوده است. تو را سوگند می دهیم به خون حسین، این احساسات صمیمانه را بپذیر و قبول بفرما. پروردگارا! تا سال آینده، این درس را برای ما معلم و آموزگار قرار بده. خداوندا! پروردگارا! دست ما را از دامان حسین کوتاه مفرما.
خدایا! امسال هم به ما لطف و عنایت فرمودی و عمر به ما وفا نمود و ما در بزم کوی یار، های وهوی کردیم.
پروردگارا! این های وهوی ها را از ما قبول فرما. خداوندا! پروردگارا! از احساساتی که این ملت خرج کردند، در طول تاریخ آن ها را از این احساسات برخوردار و بهره مند فرما.
آمین