امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

مکتب حسینی

یکی از مطالب بسیار قابل توجه و قابل دقت، آن جمله ای است که فرزند عزیز حسین (علیه السلام) به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد. موقعی که مسیر نینوا را در پیش گرفته بودند، حضرت سیدالشهداء در پشت اسب خود، به خواب سبکی رفته و بعد از چند دقیقه سرشان را بلند کردند و کلمه استرجاع را به زبان مبارکشان آوردند، و فرمودند:
انا لله و انا الیه راجعون(403)
ما از آن خداییم و به سوی او بر می گردیم.
مقتل ها نوشته اند که: حضرت علی اکبر پشت سر امام حسین (علیه السلام) بود. وقتی که این جمله را شنید، عرض کرد: پدرم، قطعا چنین است که: انا لله و انا الیه راجعون، همه ما از آن خداییم و به سوی خدا بر می گردیم، اما علت چه بود که در این موقع و در این لحظه، این آیه را فرمودید؟ حضرت فرمود: من چند لحظه ای خوابم برد و در خواب دیدم که همین طور که کاروان ما در حرکت است و می رود، یک نفر از پشت سر ما با صدای بلند می گوید: این کاروان می روند و مرگ به دنبالشان است، و من هم این آیه را خواندم: انا لله و انا الیه راجعون، این ندا کننده، همین مطلب را به ما خبر داد. حضرت علی اکبر عرض کرد:
اولسنا علی الحق(404)
آیا ما بر حق نیستیم؟
بعضی از تواریخ دارد که حضرت سوگند خورد و فرمود:
بلی والذی الیه مرجع العباد(405)
بله، {سوگند} به آن که رجوع بندگان به سوی اوست، {ما بر حقیم.}
سپس این فرزند عزیز گفت:
فاذا لا نبالی نموت محقین(406)
حال که چنین است، ما از مرگ پروایی و باکی نداریم.
معلوم بود که این پدر بزرگوار، چگونه فرزندش را تحسین کرد و انتظارش هم همین بود که این فرزند در این موقعیت چنین جمله ای را بگوید.
اگر جریان تاریخ طوری بود که حسین و کسانی که در ردیف این کاروانیان در راه حق بودند، واقعا می توانستند در درون انسان ها تأثیر کلی کنند، تاریخ ما عوض شده بود و معنای حق معلوم می شد که چیست. شما می دانید که با این کلمه حق، بشر چه مقاصدی را به راه انداخته و با کمال صراحت گفته است که حق با قوه (قدرت) است. با این که آسیب و صدمه اش را هم در تاریخ زیاد دیده و متوجه شده که اگر حق با قدرت است، ولی بالاترین قدرت آن نیست که من بگویم تو نباش، من باشم. بالاترین قدرت آن است که بگویم من زنده ام و با زندگی رسمی تو هم سازگارم، و این قدرت را دارم که تو هم باشی و من هم باشم. در این صورت فهمانده ام که معنای حق چیست.
حقیقتا نمی دانم ما در مقابل حق، چه عذری خواهیم آورد که درباره آن درست نیندیشیده ایم، در حالی که جوهر مایه ترقی و تکامل انسان ها حق است. کلمه حق، تزیین (دکور) مغزها بوده است: حق! بله حق است. بلی، حق چنین است و... حق، حق، حق! ختم حق گرفته اند! شاید صبح تا شام، انسان این کلمه را خیلی زیاد بر دهان و بر قلم بیاورد. حق چنین است! حقیقت چنان است! ولی آن برخورداری و آن بهره وری از حق را نداشته است. لذا، متأسفانه قرن هاست که این حق، مثل تابلو در ذهن ماست. چرا تابلو را در خانه خود آویزان می کنیم؟ برای زر و زیور خانه. این تابلو {حق }هم در مغز ما آدمیان، تاکنون برای این بوده است که گاهی به آن نگاهی نموده و آرامشی پیدا کنیم، ولی نفهمیم حق و حقیقت چیست!
{علی اکبر گفت:} اولسنا علی الحق، آیا ما بر حق نیستیم؟ {اگر بر حق هستیم }، می رویم. همین است و جز این نیست. اما معنای ضعف و قدرت چیست؟ ای کاش در معنای حق، انسان ها بیشتر از این ها می اندیشیدند و حق و حقیقت را فدای زیبایی های زودگذر نمی کردند. حق، ثابت و ابدی است. حق، جوهر جان ماست، وقتی حضرت علی اکبر (علیه السلام) این کلمه حق را به کار برد، آرامشی برای امام حسین بود.
همان طور که قبلا عرض کردم، اگر {حسین } آرامش نداشت، نمی توانست این حادثه بی نظیر تاریخ را مدیریت کند. شاید وقتی این {جمله } را از فرزندش شنید که؛ پدر مگر ما با حق نیستیم؟ حضرت فرمود:
بلی، سپس علی اکبر در جواب گفت: فاذا لا نبالی نموت محقین، چه باک داریم از مردن، آرامش او بیشتر شد، یکی از بزرگان گفته است:
از آن جهت که بشر نتوانست کاری انجام بدهد که عدالت را قدرت و عادل را قوی بداند، قدرت را عدالت و قدرتمند را عادل تلقی کرد.(407)
در صورتی که خود قدرت، حق است. خوب توجه و دقت کنید، یک بار دیگر {عبارت آن شخصیت را} عرض می کنم. چون این جمله؛ اولسنا علی الحق، خیلی بیش از این ها فکر می خواهد. این شخصیت می گوید: بشری که این قدر ادعای توانایی و ادعای قدرت دارد، نتوانست و حتی عاجز بود از این که بگوید قدرت در عدالت است و هر کس عادل است قدرتمند است. لذا، قضیه را عکس کرده و گفته است:
هر کس قدرتمند است، عادل است! چه ناتوانی شرم آورتر از این! تو مگر نمی دانی که قدرت مالکیت بر نفس، بزرگ ترین قدرت است؟ همان نفسی که اگر آن را رها کنی و جهان را بخورد، سیر نمی شود:
نفست اژدرهاست او کی مرده است - از غم بی آلتی افسرده است(408)
نفسی که واقعا اگر بال و پر گشاید، میدان به او بدهند و وسایل فراهم بشود، به قدر جهان هستی تورم پیدا می کند و سیر هم نمی شود، هل من مزید هم می گوید. مالکیت بر این نفس یعنی قدرت.
تاکنون درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) خیلی مطالب گفته شده است. یکی از آن جملات که باید آن را یادداشت کرد، این است که علی بن ابی طالب قدرتمندترین مردی است که تاریخ به خود دیده است. با این که پنج سال و چهار ماه بیشتر نتوانست خلافت کند - آن هم تماما در آشوب و فتنه - با این حال، چرا قدرتمندترین مرد تاریخ است؟ زیرا بر خویشتن مالک است. قدرت مالکیت بر خود را دارد. این را محسوب ننموده و گفتند چنین است عدالت. حق، یعنی قدرت. عادل و ذی حق، یعنی آن کس که مقتدر است. آن وقت قدرت را هم در مقابل حق قرار دادند. آدم واقعا گاهی فکر می کند آیا این ها اول درباره مطلب فکر می کنند و بعدا آن را می گویند؟ یا اول مطلب را می گویند و بعدا فکر می کنند؟ شاید هم فکر نمی کنند و می گویند.
اطراف تبریز، روستایی وجود دارد که در آن جا کلمه ای پر معنا استعمال می شود. همان کلمه را می خواهم بگویم و اشخاصی که آذری زبان هستند، متوجه می شوند. وقتی کسی خیلی بی ربط حرف بزند، می گویند دییردا، (می گوید دیگر)! این هم این طوری می گوید. این {حق یعنی قدرت }، از هزار دلیل بر نفی قضیه زننده تر است. البته با آن چهره کذایی و بان آن قیافه می گوید. {بشر} روی این مسأله نخواسته است فکر کند که قدرت، خودش از بزرگ ترین حق هاست. هم اکنون قدرت، کیهان و کهکشان ها را اداره می کند.
قدرت شما {انسان ها} این زمین را اداره می کند. قدرت، شما را اداره می کند. آیا این سخن باطل است؟
باطل من هستم که قدرت را در باطل به کار می برم. آیا این همه حرکات ماشینی، طبیعی، انسانی که همین امروز در کره خاکی انجام گرفته است، بدون قدرت و قوه امکان پذیر بود؟ قدرت، عین حق است، منتها، در دست چه کسی؟ در دست یک شخص، قدرت سازنده بشر، و در دست دیگری، قدرت مخرب می شود. این (اولسنا علی الحق)، آیا ما بر حق نیستیم، یعنی قدرت با ماست. اگر بگوییم (و الیه راجعون)، به سوی تو می آییم، حق گفته ایم.
زمانی می خواستم درباره تعریف سعادت کمی بیشتر کار کنم که سعادت چیست؟ عده ای گمان می کنند که اگر آن چه بخواهند و به دستشان بیاید، سعادتمند هستند، و اگر آن چه که خواستند و به دست نیاوردند، بدبخت به شمار می آیند. خوشبختی و بدبختی به معنای آن چه که خواستم شد و آن چه که خواستم نشد، نیست. این تقسیم بندی درباره بشر درست نیست. کیست که در این دنیا، به مدت ده ساعت، آگاه زندگی کند و از درون یا بیرون، یک ناگواری به داخل مغزش نپرد؟ این شخص کیست؟ البته ده ساعت نه، بلکه پنج ساعت یا حتی یک دقیقه پایین بیاید. به شرط این که بیدار باشد، و اگر بیدار شود یک انسان است.
یا همین مقدار احساس کند که مثلا در جامعه بشری و در جامعه خودش فقر وجود دارد و اشخاصی در جهل غوطه ورند، کافی است که این شخص نتواند دقیقا بخندد. در این دنیا، سعادت را ما این گونه معنا کنیم:
(فانی لا اری الموت الا سعاده)، من مرگ را جز سعادت نمی بینم. صلی الله علیک یا اباعبدالله. چشم پوشیدن از این ستارگان و خورشید و ماه و از این کهکشان ها، چشم پوشیدن از شما انسان ها، چشم پوشیدن از سن میانسالی(409)، و چشم پوشیدن از همه، سعادتی است که با تجرد روحی خودم به طرف؛ الیه راجعون حرکت کنم. {همان گونه } که پسرش علی اکبر آن جواب را داد. این جمله سعادت است؛ و لاالحیاه مع الظالمین الا برما، و من نمی بینم زندگی با ستمکاران را مگر ملامت و تنگدلی. تقسیم بشر به خوشبخت و بدبخت، صحیح نیست. کیست که در این دنیا بگوید هرچه خواستم شد؟ مگر این که در مغز او دستکاری بشود و بگوید، من در این دنیا بنایم بر این بود که هرچه بخواهم حق است و هرچه خواستم شد. چنین چیزی محال است، مگر او را تخدیر کنند و خدای ناخواسته، مست باشد. البته چنین انسانی می تواند این حرف را بزند. بیایید بشر را طوری دیگر تقسیم کنیم. معنای سعادت و شقاوت را در نزد روشنان و تاریکان بیاییم.
سعادتمند کسی است که روشن است، اگرچه دنیا بر او سخت بگذرد. اما کسی که در این دنیا تاریک است و متوجه نیست که این زندگی چیست، بیچاره و بینواست و زندگی او در شقاوت می گذرد.
پس قدرت را که ما معنا می کنیم، برای توجیه خودمان می گوییم: بالاخره، حق با قوه است، یا با حق است؟ آیا این تقسیم درست است؟ بیچاره قدرت! قوه و قدرت، مأمور بسیار بزرگی از طرف خدا برای هستی است، اما اغلب از این حقیقت چشم پوشی می شود. جملاتی بود درباره سعادت که عرض کردم، و به نظر می رسد باید پیرامون آن کار کرد. انسان نمی تواند بگوید، این است که من می گویم. خداوند ما را از این بیماری نجات بدهد که انسان بگوید آن چه که من می گویم، همین است و جز این نیست. اطلاعات شما هرچه بالاتر برود، احتیاط شما بیشتر خواهد شد. جوان ها، قطعا بدانید، هرچه که قدرت فکری شما بالاتر برود، در قضاوت، آرام تر قضاوت و داوری خواهید کرد.
خلاصه، سعادت را می توان این طور تعریف کرد: موقعیتی برای انسان که اگر در آن موقعیت بگویند تو را از این جا می خواهیم راهی ابدیت کنیم. آیا موافقی؟ بگوید: بلی. این بلی یعنی سعادت.
توضیح: اگر انسان در این زندگانی در حالی باشد که اولا بداند در این دنیا و انسان و خودش چیست و بداند که ابدیتی در کار است و بداند:
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستی - گر نه این روز دراز دهر را فرداستی
این را نیز بداند که بدون فردا، معامله زندگی دنیوی قابل حل نیست، زیرا اگر قابل حل بود نسخه می نوشتند. ای عزیزان! اگر دنیا را می توانست خود دنیا تفسیر کند، قطعا سرنوشت زندگی بشر به هر شکل ممکن و با صدها راه مثل؛ هنر، فلسفه ها، ادبیات و... عوض شده بود. از هر راه می خواهند بشر را اقناع کنند که شما زندگیتان را ادامه بدهید، ولی بشر می گوید من چه کار کنم؟ {تفسیر زندگی من چیست؟} می گویند اشکالی ندارد، زندگی انسان باید در این دنیا بدون وابستگی بگذرد! بله، جناب عالی می فرمایید باید، ولی من در این باید، استدلال پیدا نمی کنم.
این شعر از جبران خلیل جبران است که اگر زنده می ماند، برای عرب ها یک ملای رومی می شد، ولی زود از دنیا رفت.
1- یا نفس لولا مطمعی - بالخلد ما کنت أعی
لحنا تغنیه الدهور
2- بل کنت انهی حاضری - قسرا فیغدوا ظاهری
سرا تواریه القبور(410)
1- ای من، اگر امیدی برای ابدیت نداشتم، اگر طمعی (امیدی) برای جاودانگی (ابدیت) نداشتم، هرگز گوش به آهنگی که روزگاران می نوازد فرا نمی دادم.
2- اگر این امید حیات بخش، جای خود را به یأس مرگبار می داد، هم اکنون جریان هستی ام را قطع می کردم و رهسپار خاک های تیره گور مردگان می گشتم.
خوشا به حال او (جبران خلیل جبران)، که چند دقیقه ای با خودش خلوت نموده و با خودش صحبت کرده است. حضرت علی اکبر چنین گفت: اولسنا علی الحق. گفت اگر بر حق هستیم، می رویم. ای جوانان عزیز! این را می گویند سعادت. والا با ثروت زیاد، اگر آگاه باشید، هر لحظه خواهید گفت: این ثروت کلان در اختیار من است، در حالی که چه گرسنه هایی امشب از گرسنگی نتوانستند به خواب بروند. هم چنین، اگر علم زیاد داشته باشید و فقط برای آرایش خودتان باشد، خواهید گفت، چه بسیارند جاهل هایی که ما می توانستیم یک کلمه از این ها را به آنان تعلیم دهیم. محال کسی با آگاهی، خنده مطلق در این دنیا داشته باشد، مگر این که - همان طور که عرض کردم - مست باشد یا تخدیر شود که البته قهقهه آن ها خیلی بلند است.
اکنون شما می توانید عظمت جمله اولسنا علی الحق را بفهمید. یعنی اگر الان بگویند ای حسین، با فرزندانت برخیز، آیا برمی خیزید؟ بلی، {چنان که علی اکبر} گفت برویم. این معنای سعادت است. من غیر از این، هیچ مفهوم و معنایی را برای سعادت نتوانستم بپذیرم. البته برای سعادت انسان، خیلی تعریف صورت گرفته است. اگر سعادت این باشد که آن چه که بشر می خواهد، میسر شود، نخواهد شد. این را یقین بدانید:
برد کشتی آن جا که خواهد خدای - وگر جامه بر تن درد ناخدای
خدا می گوید تو {انسان } تدبیر خواهی کرد، حساب تقدیر مرا هم داشته باش. العبد یدبر والرب یقدر، بنده تدبیر می کند، پروردگار مقدر می گرداند.
اگر محول حال جهانیان نه قضاست - چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست
بلی قضاست به هر نیک و بد عنان کش خلق - بدان دلیل که تدبیرها جمله خطاست
حتی بزرگ ترین مغزهای دنیا، با این همه وسایل و امکانات نمی توانند در آستانه فرا رسیدن یک سال جدید، حدس بزنند که در این سال که ما به آن وارد می شویم، چند نفر در فیزیک به نظریه جدید خواهند رسید؟ یا چند نفر در ادبیات، یک بارقه ذهنی خوبی خواهند داشت؟ یا چند نفر معنای سعادت را خواهند فهمید؟ محال است بفهمند. شما نمی توانید و ما یقین نخواهیم داشت که چند دقیقه دیگر در همین مکانی که اینک نشسته ایم، وضعیت و موقعیت بنده چیست، زیرا امواج اقیانوس ناخودآگاه نمی گذارد که من بفهمم بعد از یک دقیقه چه می شود. دقایقی دیگر که همین طور به یک شخص نگاه می کنم، به این فکر می افتم که مثلا برادرزاده ام هم شبیه به اوست و در رابطه با داستانش صحبت می کنم {و مطالب گوناگون دیگر در ذهن من موج می زند}. یا یک نفر با یک نگاه می بینید که با نفوذ به ناخودآگاه انسان، موج هایی شروع می شود.
{مثل } باسکول شصت تنی نیست، بلکه روح انسان است. روح حتی یک میلیاردم اپسیلن را حساب می کند. باسکول ها را دیده اید که تریلرها برای تعیین وزن بار بر روی آن می روند. مثلا در پنجاه تن، یکصد کیلوگرم است. اشکالی نداشته و اصلا به حساب نمی آورند. یا یکصد کیلوگرم در شصت تن بار به حساب نمی آید. اما بحث روح فرق می کند. وقتی به مغز آدمی عمر یک مزون یا یک هایپرون(411) را عرضه می کنند، شما محال است حتی بتوانید آن را تصور کنید، ولی مغز، یک میلیونیوم ثانیه را انشاء می کند. در روح، بحث تن (کمیت) مطرح نیست. ارقام نجومی در این جا (روح) به اندازه یک میلیاردم اپسیلن است.
به هر حال، علی اکبر گفت: اولسنا علی الحق. معنای سعادت {درک این جمله } است. اگر هر لحظه به انسان بگویند آیا اکنون حاضر هستی و بر می خیزی و وضعیت خود را طوری محاسبه کرده ای که شما را به پیشگاه خداوند روانه کنند؟ اگر گفت بله، این شخص سعادتمند است. والا کدام امتیاز دنیا به طور مطلق و بدون نگرانی به انسان دست می دهد؟
اما زیبایی ها، مثل کارد دو لبه است. این مثال از یکی از بزرگان است: شخص زیبا اگر شخصیت نداشته باشد، هم خود را و هم دیگران را زخمی می کند. اگر مسأله ثروت را بگویید، آدم محاسبه کند که اگر اکنون این ثروت کلان که در اختیار اوست، آیا دیگران هم از آن بهره مند هستند؟ اگر قدرت {در اختیار من } است، آیا واقعا من از این قدرت خوب استفاده می کنم؟ این مسائل مطرح است. البته آن چه که به انسان آرامش می دهد و نمی گذارد که آیا آیاها او را اذیت کند، این است که خود این آیاها باعث شود که حواس او در زندگی جمع باشد. خود این یک توفیق است. (آیا به راستی چنین است؟) یعنی این سؤال را که به خودش متوجه کند، حواسش جمع شود. این {توجه به خود} بی سعادتی نیست. شاید بتوان گفت، خود این سؤال ها سعادتی است که {هر انسان } از خود بپرسد و جواب بدهد. یک مطلب دیگر داریم که آن را هم عرض می کنم.
حسین بن علی (علیه السلام) از زندگی دست برداشت. اشخاصی هستند که حیات و زندگی، چهره خود را به آن ها نشان نداده است. لذا، ممکن است با یک بهانه بگویند، ما می خواهیم برویم و به شما مربوط نیست و دست از زندگی بر می داریم. ما با سقراطهایی در تاریخ روبه رو هستیم که البته برای حفظ قانون مردانگی کردند. سقراط گفت: اگرچه {قانونی } باطل است، اما چون قانون مرا در آتن بزرگ کرده است، حکم باطل را می شنوم و زهر را می خورم. در این سخن کمی دقت کنیم، زیرا مطلب مهمی است. با این که ما {قانون آتن را} قبول نداشتیم، یعنی ما می گفتیم: اگر گفتند شما را از اعدام نجات می دهیم (چون افلاطون گفت من می توانم تو را نجات بدهم) و چرا قبول نکردی؟ سقراط گفت: یک عمر، این قانون که آقایان به آن تمسک کرده اند و می خواهند مرا طبق آن اعدام کنند، مرا بزرگ کرده است. مطلب خیلی مهم است، اگر چه اگر ما {در آن موقعیت } بودیم، از دیدگاه اسلام می گفتیم: نه! به باطل گوش فرا ندهید و اگر قدرت دارید، به این قضات نابکار آتن اعتراض کنید. اگر ما بودیم، به او می گفتیم: اعتراض کن. اما او چه کار کرد؟
گفت: باید همه جا قانون را محترم دید و مقدس بشمرد.
راه بگریختنش بود، ولی - دل کم حوصله در سینه فشرد
گفت باید همه جا قانون را - محترم دید و مقدس بشمرد
شوکران از کف قاتل بگرفت - چون خماری که شرابی بی درد
نوچه ها پیش دویدند که نیست - کشتی دام نخستین با گرد
دادشان جام عزیزان را دید - که یکی بعد دگر جان بسپرد
دور ساغر چو بدو شد ساقی - گفت وجه می ما کسر آورد
صبر کن تا ز حکومت برسد - وجه سمی که تو می خواهی خورد
با هوا خواه خود آزاده حکیم - این سخن گفت و جهانی آزرد
بدهش سیم که تا سم بدهد - زانکه مفتی به جهان نتوان مرد
وقتی به او (سقراط) گفتند ما شما را نجات می دهیم - همان طور که افلاطون گفت می توانم، چون خیلی نفوذ اجتماعی داشت - سقراط گفت: من سال های عمرم گذشته است، آیا تو می خواهی دوباره مرا به این دنیا بازگردانی و زنجیر این زندگانی را به گردن من بپیچی؟ بگذار بروم. من به ابدیت نزدیک می شوم و صفحات زیبای ابدیت را می بینم. این چه پیشنهادی است که تو به من می کنی؟ من {ابدیت را} می بینم و سنم گذشته است.
اما درباره حسین، این امر {صادق } نیست. یعنی مسأله سنم گذشته مطرح نیست. تازه، سقراط را در آتن غیر از سه - چهار انسان باسواد، کسی دیگر نمی شناخت، ولی حسین بن علی را تمام دنیای آن روز اسلام، و شاید بتوان گفت یک سوم دنیا، به عنوان محبوب ترین شخص می شناختند. دست برداشتن از زندگی یعنی چه؟ یعنی شخصی جان جهان است و از جان خود می خواهد دست بردارد، آن هم جانی که:
قبله جان را چو پنهان کرده اند - هر کسی رو جانبی آورده اند
جان نهان در جسم و تو در جان نهان - ای نهان اندر نهان ای جان جان
آن حسین که قطعا خدا در جان او جلوه کرده بود و می خواست این جان را از دست بدهد، نه شخصی که عمرش را تمام کرده و می گوید: آیا دوباره تو می خواهی کلاف سنگین دنیا را به گلوی من بپیچی؟ تمام شده است و می خواهم بروم. این را می خواهیم بگوییم، دقت کنید. چندی از مختصات زندگی را می خواهم عرض کنم که کمی جنبه علمی و حکمی قضیه و جنبه دینی قضیه بیشتر روشن شود، که شهادت حسین این طور به نظر نیاید که آدمی بود که {فقط} از جان خود گذشت. از جانش گذشت یعنی از جان جهان گذشت. اجازه دهید این چند کلمه را بگویم. در مورد ماهیت حیات، اگرچه تاکنون برای قلمرو دانش ها و فلسفه ها کاملا کشف نشده که این (جان و حیات) چیست؟ اما؛
بر لبش قفل است و در دل رازها - لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند(412)
در عین این که جان جهان بودند، در درون ما بودند و ذره ای خودشان را بر ما بزرگ نمی گرفتند. اسرار جهان نیز در دل های آن ها موج می زد. این ها متعلق به انسان و جان است. این ها برای سگ و گربه و دیوار و کوه اورست و درخت های سر به فلک کشیده نیست، فقط متعلق به جان شما انسان هاست. که اگر یکی از آن {اسرار} را یک انسان نادان داشت، منفجر می شد. آن وقت این چه قدرتی است که در حالی که جان آدمی میلیون ها راز دارد، ولی ذره ای هم به روی خود نمی آورد. خدایا وقتی تعلیم و تربیت به فریاد ما نرسد، {رمزها و ارزش جان } از دستمان خارج شده و به هدر می رود.
هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و دهانش دوختند
اگر بنشینیم و عظمت های جان آدمی را شمارش کنیم، قطعا عمر تمام می شود، سال ها می گذرد و شمارش آن عظمت ها تمام نخواهد شد. وقتی که می گویند حسین گفت سعادت این است که من این شهادت را برای خودم انتخاب کردم و از همه چیز گذشتم، یعنی با این که می دانستم جان چیست، از آن می گذرم.
پروردگارا! خداوندا! ما را در شناخت حسین یاری بفرما.
خدایا! تو را سوگند می دهیم به خون نازنین حسین، ما را از این امتیازاتی که به جان آدمی لطف و افاضه فرموده ای، بهره مند بفرما.
خداوندا! پروردگارا! از درس هایی که به وسیله حسین فرا می گیریم، ما را به نتایج خوب برسان.
ان شاءالله امیدواریم از اعماق جانتان با حسین هماهنگ و هم صدا باشید، و جای دارد که ما تا آخرین نفس با حسین همراه و پیرو حسین باشیم.
آمین

پاداش حسینی

ان بنی اسرائیل، کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیا ثم یجلسون فی الاسواق یبیعون و یشترون کانهم لم یصنعوا شیئا فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلک اخذ عزیز ذی انتقام(413)
آنان (بنی اسرائیل) گاهی پیامبرانی را در بین طلوع و غروب خورشید می کشتند، سپس در بازار مشغول کسب و کار خود می شدند، گویی هیچ کاری نکرده اند (هیچ چیزی نشده است). خداوند به آنان مهلت (فرصت) داد و انتقام گرفت.
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: از ناچیزی دنیا و از موهوم بودن دنیا در پیش خداست که سر یحیی فرزند زکریا برای نابکاری از نابکاران بنی اسرائیل فرستاده شد. او را ذبح کردند، (پیامبر بنی اسرائیل را کشتند). و سرش را برای نابکاری از بنی اسرائیل فرستادند. سر من را برای نابکاری از آل امیه خواهند فرستاد(414)
درس بزرگی که ما از این جمله می توانیم فرابگیریم، این است که از نتایج کارمان وقتی مهلت هایی پیش می آید، غفلت نکنیم. این مهلت ها در جویبار زمان برای ما مطرح است که ما حوادث و حقایق را در طول هم یکی پس از دیگری می بینیم: دیروز، امروز، فردا، یک سال پیش، حالا، یک سال بعد، یک قرن پیش، یک قرن بعد. مهلت ها در جویبار زمان، پشت سر هم می آیند و نباید ما را فریب دهند. در بالا یکی در کنار دیگری است. این که یکی پس از دیگری است، فقط برای ما که اولاد آدم که در جویبار زمان قرار گرفته ایم، جلوه نموده است. مثال؛
اگر در جایی بایستید و یک قطار شتر از مقابل شما عبور کند، دومی بعد از اولی، سومی بعد از دومی، چهارمی بعد از سومی، پنجمی بعد از چهارمی حرکت می کنند. فرض می کنیم که حرکت این ها هم در یک شعاع بسیار وسیع دایره ای است. شما می گویید آن اولی بعد دومی، سومی، چهارمی یکی پس از دیگری.
اما اگر از یک جای مرتفع نگاه کنید، می بینید که حرکت آنان، مثل حرکت یکی در کنار دیگری است، یعنی به همه آن ها مشرف هستید. خدا به همه حوادث مشرف است. ای لشکریان ابن زیاد، شما که به این جنایت بزرگ دست زدید، گمان می کنید که معنای مهلت آن است که قضیه چیزی نبود، و گرنه خداوند همان روز انتقام می کشید. فامهلهم الله خدا به آنان مهلت داد.
برای خداوند، حادثه و انتقام حادثه، یکی در کنار دیگری است. یعنی در حقیقت، ستمکاران و خونخواران دنیا گمان می کنند، بین کار آن ها و انتقام - که حتی ممکن است بعد از هفت نسل در عرصه طبیعت بروز کند - در طول هم است.
از تیر آه مظلوم، ظالم امان نیابد - پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را
وقتی که شما خواستید تیر را رها کنید، اول خود این (دل) صدا می کند، سپس به نشانه اصابت می کند.
پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را. اگر یک سیلی به یک انسان زدید، {ابتدا} همان سیلی به خود شما خورده است. منتها، در عالم طبیعت، حوادث یکی در کنار دیگری برای ما نمایش ندارد، بلکه یکی پس از دیگری است.
زمانی این پیشنهاد را کرده بودم که بیایید با یک کار آسان، یک انقلاب فرهنگی در تمام دنیا ایجاد بکنیم. ابتدا بنای یک مجله را پایه ریزی کنیم. سپس از شهرستان ها و روستاهای ایران، هر کس حادثه ای برای او پیش آمده و بعد عکس العمل آن را دیده است، برای ما بنویسد. مثلا اگر کسی یک سیلی زده است، یک سیلی هم خورده است. قطعا هر چه که سن بالاتر برود، از این حوادث زیادتر دیده می شود. مثال:
یکی از آقایان می گفت: در همسایگی آنان، دو گنجشک بالای دیوار آشیانه گذاشته و بچه هایشان از تخم در آمده بودند و به آن ها پرواز یاد می دادند. روزی کمی کاه از دیوار، بر روی زمین ریخته بود. مرد به خانه آمد و ضمن پرخاش به همسر خود گفت: این لانه را از بین ببر، زیرا خانه را کثیف می کنند. زن گفت که چند روز دیگر جوجه های آن ها به پرواز در می آیند و بعد ما لانه را خراب می کنیم، الان به لانه دست نزن.
مرد گفت تو همیشه تو با من مخالفت می کنی. سپس یک نردبان آورده و با بیل لانه را خراب کرد! موقعی که این بیل را می زد، یکی از این بچه گنجشک ها نصف شده و پایین افتاد! همسر این مرد حامله بود و همان روز، بعد از یک ساعت، شروع کرد به گفتن این که دلم درد گرفته است. گفتند شاید درد زایمان است. او را به بیمارستان بردند، {و در حین زایمان } بچه را نصف کرده و بیرون آوردند. این داستان را شخصی که ناظر و شاهد ماجرا بود، برای من نقل کرده است.
این داستان کنش و واکنش است. و به قدری نمونه های این مطلب زیاد است که اصلا آدم نمی داند به کدام یک اشاره کند.
شخصی نزد من آمد و گفت: می خواهم خدا را ببینم. به او گفتم اگر خدا را به تو نشان بدهم، لجاجت نمی کنی؟ گفت نه. گفتم به {قانون } کنش ها و واکنش ها توجه کن. قطعا در پشت پرده خبری است که وقتی نواختی، خواهند نواخت. این را یقین بدانید. این پیشنهاد را مدت ها پیش داده بودم که مجله ای منتشر کنید که از شهرستان ها و از روستاها و نقاط دور دست، هر کس حادثه ای را که نمونه ای از کنش واکنش است، بنویسد و برای ما ارسال کند. مدتی به این منوال بگذرد، سپس وقتی منعکس شد که چنین مجموعه ای هست، در تابستان وقتی مدارس و دانشگاهها تعطیل شدند، دانش آموزان و دانشجویان را با ضبط صوت به این روستاها و شهرستان ها بفرستید. تصور کردیم که یک میلیون از این قبیل حادثه ها را می توان در یک نسل چهل - پنجاه ساله جمع آوری کرد. یک میلیون حادثه! تصور کنید هر حادثه یک صفحه باشد و در کل، یک کتاب پانصد صفحه ای در نظر گرفته شود. بعد از محاسبه تقریبی، ملاحظه شد که دو هزار جلد دایره المعارف تولید می شود، مبنی بر این که نزن، زیرا خواهی خورد! گفتم من هم مقدمه اش را می نویسم.
ای کسانی که ختم کلمه علم را گرفته اید و همه چیز را قربانی این کلمه بیچاره صاف و ساده بی تقصیر می کنید! همه ما علم را دوست داریم، ولی از علم چه استفاده ای می خواهیم بکنیم؟ بسیار خوب، می گویید از نظر علمی تصادف است، اگرچه تصادف محال است، ولی من قول می دهم و می نویسم: تصادفا یک میلیون حادثه در این چند ساله اتفاق افتاده است که: زدند، خوردند. این است که حسین فرمود: فامهلهم الله.
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
این جهان کوه است و فعل ما ندا - سوی ما آید نداها را صدا(415)
کل نفس بما کسبت رهینه.(416) هر کسی در گرو دستاورد خویش است. صدق الله العلی العظیم. چرا امام حسین (علیه السلام) حتی یک ذره مضطرب نشده بود؟ چون می دانست انتقام هست. حسین مشرف است و گام به فراسوی زمان گذاشته، و می بیند که سر عمربن سعد را در رختخواب بریدند، و ابن زیاد به چه حال افتاد. به همین علت، از کمال آرامش برخوردار است و دیگر اضطراب ندارد. این جهل ماست که گمان می کنیم حادثه ای بود و اتفاق افتاد.
این قانون کنش و واکنش را که عرض کردم، در تاریخ فقط برای هشدار است تا بدانید که عدالت الهی پشت پرده است و این جا (عرصه طبیعت) جای {انتقام خدا} نیست. خداوند می خواهد از قاتلان حسین انتقام بگیرد، آیا جای انتقام این جاست؟ بسیار خوب، یک تیر به او می زنند و راحت می شود. عذاب این قاتل باید عذاب ابدی باشد. جان کندن دو دقیقه ای و سه دقیقه ای که عذاب نیست. آیا درست دقت می کنید یا نه؟ یا به عکس، می خواهیم به خاطر فداکاری {امام حسین (علیه السلام)} در این دنیا، به او پاداش بدهیم.
چه {پاداشی } بدهیم؟ مثلا هزار واحد آپارتمان به حسین بن علی بدهید. این تصورات، نه تنها کودکانه و عامیانه، بلکه اصلا اهانت بر حسین است. این جا جای این حرف ها نیست، نه پاداش عدالت و نه کیفر عقاب. این دنیا کوچک است. {مثلا} به علی بن ابی طالب می خواهیم در این دنیا جایزه بدهیم. برای یک لحظه اش دنیا کم است. اما برای این که خواب بشر خیلی سنگین نشود و خیلی زیاد به خواب سنگین فرو نرود، گاهی مسأله کنش و واکنش را برای او دلیل می آوریم.
همان شخص به من گفت: چند سال قبل عازم شهر قم بودیم. در مسیر خود جهت صرف صبحانه، در قهوه خانه ای نشسته بودیم. در این هنگام سرگردی {با لباس نظامی } همراه همسر و دو فرزند خود وارد شد. دو نفر طلبه هم یک طرف نشسته بودند و با هم صبحانه می خوردند. قهوه چی، قفسی داشت که دو پرستو در آن بود و یکی بال هایش کمی درازتر از دیگری بود. بچه های سرگرد به پدرشان گفتند: این ها (پرستوها) را برای ما بخر. پدر گفت: بسیار خوب. به قهوه چی گفت: آیا این پرستوها را می فروشی؟ او که دید، این شخص مقامی نظامی است، گفت بله. صاحب قهوه خانه پرستوها را به مبلغ سی یا چهل تومان - البته به پول آن موقع - به سرگرد فروخت. بچه ها ناگهان به فکرشان افتاد که این ها را آتش بزنند! به پدرشان گفتند: کمی نفت بگیریم و بریزیم تا بال های این پرستوها را آتش بزنیم و ببینیم چه کار می کنند ؟ طلبه ها گفتند: نه، این کار بدی است، خوب نیست. سوزاندن حیوان بدون دلیل! پدرشان برگشت و گفت: دخالت به شما نیامده است. به دنبال آن، نفت را آوردند و به روی پرنده ها ریختند و کبریت زدند! این دو حیوان، دو - سه دفعه جیغ زدند، و با اضطراب پر و بال زدند و سپس مردند. شخصی که این ماجرا را تعریف کرد، می گفت حادثه را دقیقا به یاد دارم که این سرگرد یک خودروی فولکس به رنگ آبی روشن داشت. کمی بعد، این سرگرد با همسر و فرزندانش سوار شده و راه افتادند. بعد از این حادثه، ما اصلا نتوانستیم صبحانه مان را بخوریم. آن طلبه ها هم بسیار ناراحت شدند. پس از آن که سرگرد و خانواده اش رفتند، ما هم سه الی چهار دقیقه بعد به راه افتادیم. ناگهان در طول مسیر دیدیم که راه بسته است. پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند یک فولکس آتش گرفته و مأمورین در حال تحقیق هستند تا ببینند آتش از کجاست؟ می گفت: ما خودمان هم رفتیم و دیدیم. هنوز مشکل این آتش حل نشده بود، که خطاب به آنها گفتیم: علت این آتش در قهوه خانه حسن آباد (علی آباد)، است.(417)
همان طور که عرض کردم، اگر این نمونه ها را بنویسید، تعداد آن ها در چندین دهه زندگی در این جامعه، واقعا از یک میلیون مورد بیشتر است. {این موارد} برای بشر یک هشدار است که بداند پشت پرده، خبر بزرگی است.
آری، امام حسین فرمود: فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلک اخذ عزیز ذی انتقام، خدا به آنان مهلت داد و انتقام گرفت. این هم درس بزرگی است که از برکت امام حسین (علیه السلام) نصیب ما شد.
مسأله بعدی این است که؛ دشمنان امام حسین (علیه السلام) در آغاز شب عجله داشتند و نمی خواستند مجالی برای فکر باشد. ممکن بود کار دو الی سه روز به تأخیر بیفتد و سپاهیان بگویند، چرا ما را به این جا آوردید؟ پس این عجله خیلی هم بی ربط نبود. اصحاب امام، هنگام عصر، در خیمه برای نماز مغرب و عشا آماده می شدند، که دیدند آنان هجوم آوردند. امام حسین (علیه السلام) برادرش ابوالفضل را فرستاد و به او گفت:
برادر، برو از این ها بپرس چه می خواهند و برای چه آمده اند؟ {آنان در جواب } گفتند: همین که گفتیم، یا ایشان بیاید به ابن زیاد تسلیم بشود، یا ما کشتار و جنگ را شروع می کنیم. حضرت فرمود: برو به آن ها بگو، شما امشب به ما مهلت بدهید، تا ما با خدای خود به راز و نیاز بپردازیم. بعضی از آنها گفتند:
نه، مهلت ندهید. رسوایی بشر بالاتر از این حرف هاست که شما خیال می کنید.
گفتند نه، بعضی ها گفتند حمله را شروع کنیم. بعضی ها گفتند اگر کفار این مهلت را از ما می خواستند، به آنها مهلت می دادیم، این پسر فاطمه و پسر علی است. نگفتند که او پسر کسی است که ما را از جهالت و از ظلمت و بدبختی نجات داده است و دنیا را به دست ما داده است، و این پسر اوست و ذره ای هم گناه نکرده است. این را هم نگفتند که؛ نه خون کسی را ریخته و نه مال کسی را غارت کرده است، و هیچ گونه دلیلی هم بر این محاصره او نداریم. گفتند اگر کفار هم بودند، ما مهلت می دادیم، پس شما از هجوم جلوگیری کنید.
در آن موقع حضرت فرمود: من می خواهم نماز بخوانم. اولاد آدم اگر بیدار شوند، بالاخره باید پیشانی او به عنوان سجده و اطاعت، در جایی به زمین بخورد، زیرا تمایل به پرستش در فطرت انسان است، در اختیار خود انسان نیست. پرستش را از انسان نمی توان گرفت و انسان در این جهان، گرایش به این ارتباط دارد.
بالاخره، یک حالت رکوع و سجودی می خواهد، یا به اولاد، یا به مقام، یا به مال دنیا. خیلی معبودهای دست اول و دوم وجود دارد که آخرالامر، پیشانی ما را به خاک خواهند زد. این پیشانی را می توانیم برای خدا به زمین بزنیم، تا این قدر به خودمان ظلم ننموده و خودمان را کوچک نکنیم.
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند - عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
بالاخره، اولاد آدم کرنش و گرایشی پیدا خواهند کرد. چه بهتر که این رابطه را، من بی نهایت کوچک را، با یک ذات بی نهایت بزرگ در حال معرفت، در ارتباط بگذاریم. این {ارتباط} نماز نامیده می شود. ارتباط یک من کوچک با خدا، می شود بی نهایت بزرگ: الله اکبر، بشر چه چیزی را از دست می دهد، با تخیلاتی که به خود می گوید، ان شاءالله از فردا نماز می خوانیم! حالا که جوان هستیم، چیزی نیست!
عمر من شد برخی(418) فردای من - وای از این فردای ناپیدای من
یا این که می گویند اگر قلب انسان صاف باشد، کافی است. عزیزان من، قلب صاف اگر مبنای صاف ندارد، به چه درد خواهد خورد؟ البته خود آن (قلب صاف) برای خودش امتیازاتی دارد که قبلا عرض شد.
ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکنوا احرارا فی دنیاکم. البته مراعات اصول و این که قلب انسان صاف باشد، خودش امتیازی دارد. حواس ما جمع است و نمی خواهیم کودکانه صحبت کنیم. اما بسیار خوب، صفا دارم و قلبم صاف است. به هیچ کس نمی خواهم خیانت و ظلم کنم. آیا کار تمام است؟ بسیار خوب، ای قلب صاف! این جا (در بدن انسان) چه کار داری؟ آیا برای این که به آقا و به خانم خیانت نکنی؟
یا به جامعه خیانت نکنی؟ تازه، معنای عدم خیانت این است که می خواهیم زندگی کنیم. برای چه زندگی می کنیم را چه کار کنیم؟ بعضی ها واقعا در این مسأله اشتباه می کنند و می گویند؛ بسیار خوب، وقتی جامعه اصلاح شد و دیگر کسی به کسی خیانت نکرد و همه زندگی هماهنگ داشته باشند، کافی است.
بسیار خوب، مثلا آقایان و خانم ها، فردا شب به این جلسه تشریف بیاورند، خیلی مؤدب بنشینیم و هیچ کس به هیچ کس بد نگاه نکند. موقع شام هم شام را بیاورند و ما از صاحب خانه خواهش می کنیم که گلاب هم بپاشد و روشنایی و نور را هم ده برابر کند. آیا این سؤال به مغز شما خطور نمی کند که ای اولاد آدم، به چه علت در این مکان نشسته اید؟ آمدیم نشستیم، خیلی هم قشنگ، خیلی خوب، همه با هم مهربانیم.
می گوییم و می خندیم، یک نفر به یک نفر کج نگاه نمی کند. سپس چه؟ یعنی چه می خواهید بنوازید؟ آهنگ شما چیست؟
همان طور که قبلا عرض شد، شخصی از روان پزشکان آلمان با من مصاحبه ای داشت(419) و سؤال او این بود که ضرورت دین برای بشر چیست؟ همین مثال را نیز برای او ذکر کردم. به خاطر دارم که حتی یادداشت کرد. مترجم هم شخص آزموده ای بود و به او گفتم این مثال بسیار مناسب را مطرح کن. چون همان طور که می دانید، متفکران غربی به مثال و محسوسات، گرایش عجیبی دارند. فرضا ما اومانیسم را به کار بستیم و بشر وضع اخلاقی خود را اداره کرد، آیا فقط برای این آمده بود؟ آیا برای این آمده بود که بدون زحمت در این جا زندگی کند؟ موریانه ها و زنبورهای عسل هم بدون زحمت زندگی می کنند. مترجم به من گفت: ایشان (روان پزشک آلمانی) می گوید: آیا به نظر شما، بشر آن چه باید بنوازد، ننواخته است؟ آیا بشر در امتداد تاریخ، به آن هدف که باید برسد، نرسیده است؟ در جواب گفتم: پس فلسفه پوچی را من در تهران نوشته ام؟ آیا فلسفه نیهیلیستی را در خراسان، یا در اصفهان، شیراز، تبریز و یا بوشهر نوشته اند؟ در مرکز مغرب زمین شما نوشته اند. اگر بشر آهنگ خود را نواخته بود، چنین نمی نوشتید که نمی دانیم چه کار کنیم؟
معنای فلسفه پوچی یعنی نمی دانیم چه کار کنیم. این که شاعر می گوید:
ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم - اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است
نخیر، {اول و آخر این کهنه کتاب } افتاده نیست و خیلی هم خوب می خوانیم. خط آن خیلی هم خواناست.
نماز یعنی؛ ارتباط با موجود برین. گاهی هم آدمی خود را توجیه می کند و می گوید: بشر باید بدون تکیه به موجودات دیگر زندگی کند. باید استقلال داشته باشد و این وابستگی (وابستگی به خدا، وابستگی به موجود برین) آدم را تنبل و وابسته به بار می آورد! {در این مورد بهتر است } کمی با مطالعه صحبت کنیم و اقلا خودمان را قانع کنیم. روی سخن شما با کیست؟ هیچ جای تردید نیست که همین حسین بن علی که ما در این جلسه درباره او صحبت می کنیم و به یاد او نشسته ایم، بعد از جدش و پدرش، فعال ترین و تکاپوگرترین مرد تاریخ بود و با خدا ارتباط داشت. امشب (شب عاشورا) هم یک شب او و تکاپوی او بود.
علی بن ابی طالب (علیه السلام) یک لحظه در این دنیا راکد ننشست. تکیه او هم به خدا بود، نه تکیه بر موجودی که بالای عرش نشسته و یک بنده را می کشد و یکی را خلق می کند. تکیه بر خدای فعال، انسان را فعال می کند. یک مثال کوچک، همین ملای رومی است که تا قبل از ملاقات خود با آن عارف (شمس تبریزی)، یک ملای مفسر و فقیه و اصولی و فیلسوف و متکلم بود، اما همین که با او ملاقات کرد، مبدل به مغز فعالی شد که در هفت قرن، بشر نظیر آن را ندیده است. این مرد در این دنیا، لحظه ای آرام و قرار نداشت.
حسین بن علی با هر کلامش پاسخ ما را می دهد. از او می پرسیم: این حرکت برای چیست؟ می گوید من پیش او (خدا) مسؤول هستم. در پاسخ این که چرا حرکت فعالانه را شروع کرده است، می گوید: چون تکیه بر خدا دارم. یا علی، یا امیرالمؤمنین، به راستی در این دنیا چه می کنی؟
راز بگشای ای علی مرتضی - ای پس از سوء القضا حسن القضا
ای علی که جمله عقل و دیده ای - شمه ای واگو از آن چه دیده ای(420)
فجر تا سینه آفاق شکافت - چشم بیدار علی خفته نیافت
ای بیدار میان مستان، ای بیدار میان خواب رفتگان، این قدر بیداری برای چیست؟ می گوید به جهت این که با خدا هستم و تکیه من به اوست.
لا تأخذه سنه و لا نوم(421)
نه خوابی سبک او را فرا می گیرد و نه خوابی گران.
آیا می بینید که بعضی ها این مسأله را چگونه معکوس مطرح می کنند؟ آیا آن چه که من می گویم {یعنی انسان بدون ارتباط با خدا، صحیح است؟} ای جوانان! شما را به خدا فریب کسانی را که در طول تاریخ شهرتی پیدا کرده اند، نخورید. باید خودتان به مطلب دقت کنید. همان طور که قبلا مثال آن را بیان کردم.
پس تکیه بر خدا به وسیله نماز، تکیه بر یک حقیقت فعال است... کل یوم هو فی شأن(422)، او هر روز در کاری است. آیا من بر خدا تکیه کنم و برای بی کاری خودم عذر و دلیل بیاورم، که خودش فعال است؟
کل یوم هو فی شأن را بخوان - مر ورا بی کار و بی فعلی مدان
کمترین کارش به هر روز آن بود - کاو سه لشکر را روانه می کند
لشکری زاصلاب سوی امهات - بهر آن تا در رحم روید نبات
لشکری زارحام سوی خاکدان - تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشکری از خاکدان سوی اجل - تا ببیند هر کسی عکس العمل
باز بی شک بیش از آن ها می رسد - آن چه از حق سوی جان ها می رسد
آن چه از جان ها به دل ها می رسد - آن چه از دل ها به گل ها می رسد
اینت لشکرهای حق بی حد و مر - بهر این فرمود: ذکری للبشر(423)
این لشکرهای حق، لحظه ای بیکار نیستند. بحث سر همان است. در این گونه موارد، وقتی کسی این صحبت را مطرح کرد که تکیه به خدا انسان را بیکار می کند، بگویید کدام خدا؟ خدای چه کسی را شما می گویید؟ خواهید دید که مسأله در یک لحظه حل می شود. خدای که می گوید:
و ان لیس للانسان الا ماسعی(424)
و این که برای انسان، جز حاصل تلاش او نیست.
خدایی که این دنیا را میدان مسابقه معرفی می کند:
السابقون السابقون، اولئک المقربون(425)
سبقت گیرندگان مقدمند، آنانند همان مقربان {خدا}.
آیا این خدا را می گویید که می فرماید:
یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه(426)
ای ساخته من، ای انسان، تو فقط در حال کوشش و تلاش جدی به دیدار من خواهی رسید.
آیا خداهای ساخته شده مغز بشری را می گویید، یا این خدا را: ایاک نعبد.(427) {بارالها} تنها تو را می پرستیم.
هیچ حقیقتی مثل نماز، فلسفه اش را در خودش ندارد. اصلا فلسفه نماز در خود نماز است. گاهی بعضی از اشخاص می پرسند فلسفه نماز چیست؟ {شاید بتوان گفت }، فقط الله اکبر، خدا بزرگ تر از آن است که توصیف شود. نماز، یک خداشناسی بسیار باعظمت است.
بسم الله الرحمن الرحیم، به نام خداوند رحمان و رحیم. الحمد لله رب العالمین،(428) حمد بر خدای رب العالمین که دائما بر هستی اشراف دارد، که رب و مربی اوست. الرحمن الرحیم،(429) بخشاینده مهربان.
سراینده اشعار زیر، مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی رحمه الله علیه معروف به کمپانی است. یمثل، یعنی نماز خواندن نمازگزاران حقیقی، که با رکوع خویش، جلوه گاه عظیم باشید. وقتی می گویید: سبحان ربی العظیم و بحمده، پاکیزه پروردگار من که عظیم است،، درست رکوع کنید، زیرا بی نهایت در درون شما به موج در می آید.
یمثل العظیم فی رکوعه - و هو علی ما هو من خضوعه
کما یمثل العلی الاعلی - عند سجوده اذا تدلی
سبحان ربی الاعلی و بحمده. طعم اعلی را بچشید و با اعلی در ارتباط قرار بگیرید.
یمثل المشهود فی تشهده - مذبلغ الغایه فی تجرده
یمثل السلام فی سلامه - المسک کل المسک فی ختامه
حسین بن علی (علیه السلام) گفت: ما امشب می خواهیم نماز بخوانیم. خدا می داند که من نماز را خیلی دوست دارم. امشب به نیایش بپردازیم، چون شب آخر ما در این دنیاست. امشب با این مبعد و با این مسجد بزرگ که ناآگاهان، دنیایش نامیده اند، می خواهیم وداع کنیم. دیگر، از در این مسجد بیرون می رویم و به این مسجد باز نمی گردیم. بگذارید چند سجده و چند رکوع دیگر بکنیم. دقت کنید: حضرت نفرمود که بالاخره با یک شب به تأخیر انداختن جریان، آیا غیر از اضطراب چیز دیگری هست؟ نه، زیرا ایاک نعبد خواهیم گفت، چه اضطرابی؟ آیا حسین را می خواهید بشناسید؟ حسین این است. اگر واقعا غیر از این بود، اگر معمولی بود، می گفت: کار را تمام کنیم، زیرا قضیه معلوم است. حداقل چهل هزار نفر در یک طرف، و هفتاد و دو نفر در طرف مقابل و این اصلا معنا ندارد. {یا} اصلا این ها خودشان را می زدند به عنوان خودکشی.
نخیر، از این شوخی ها نداریم. یک لحظه زندگی در این دنیا در حال ارتباط با خدا، طعم ابدیت می دهد.
فرمود: برادر برو از آن ها مهلت بگیر، تا امشب ما به نیایش بپردازیم. اما عجب حالی حسینیان داشتند و {لشکریان یزید} در چه حالی بودند؟ طبل و کرنای می زدند، بوق می زدند و پایکوبی می کردند.
در جهان دو بانگ می آید به ضد - تا کدامین را تو باشی مستعد
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور
این ها در چه حالی بودند؟ آن ها در چه حالی بودند؟ برای همه آن ها امشب گذشت، فردا هم گذشت، اما در چه چیز گذشت؟ در ظاهر طبیعت. ولی در پشت پرده طبیعت، هم حسین و هم حسینیان به سعادت ابدی رسیدند. اشقیا هم که مورد لعن و نفرت تاریخ قرار گرفتند. خداوندا! پروردگارا! ما را جزء نمازگزاران قرار بده. با جملاتی دیگر بحث را تمام می کنم.
این قضیه را هم شنیده اید، ولی به جهت عظمت مطلب، اگر هر روز هم از آن بحث کنیم باز کم است.
آن مرد بسیار خبیث {شمر}، در شب تاسوعا، امان نامه ای برای ابوالفضل (علیه السلام) و برادرانش آورد.
ام البنین هم از قبیله ای بود که در آن، با {شمر} نسبت داشتند.
{شمر} ندا داد: یا عباس یا ابوالفضل! اما این ها جواب ندادند، (می خواهیم در این جا یک درس دیگر هم بیاموزیم). یاران حسین جواب ندادند، زیرا {یزیدیان } خیلی شقی و خبیث بودند که در مقابل حسین ایستاده بودند. امام حسین (علیه السلام) متوجه شد که آن ها (ابوالفضل و...) را صدا کردند ولی جواب ندادند.
حضرت فرمود: جواب آنان را بدهید و ببینید چه می خواهند.
ببینید ریشه های انسانی کجاست؟ این تجسمی از ابراهیم خلیل است. حسین می گوید: سلامشان را جواب بدهید، اگرچه پلیدند. عظمت دین را از این نکته ها باید آموخت. این موارد را تحلیل کنید و در اختیار جوانان ما بگذارید. اظهارنظر درباره دین خیلی مشکل است، زیرا امثال مطالب مذکور و نمونه جملات عبرت انگیز، هم چنان در لابه لای این مسائل افتاده است. انسان وقتی به تاریخ نظر می کند، از این موارد به سرعت عبور می کند. انسان می خواهد تاریخ حسین را ببیند، اما متوجه نمی شود که این نیت چیست و چه بود؟ جواب {شمر} را بدهید، اگرچه خبیث ترین فرد است.
خداوندا! پروردگارا! تو را به نمازهای حسین و یاران و اصحابش سوگند می دهیم، ما را از نمازگزاران محسوب بفرما. خدایا! لذت ابدی نماز را بر ما قابل دریافت بفرما. پروردگارا! خداوندا! در موقع نماز ما را موفق بفرما که ارتباط ما با تو، ارتبابط صحیح باشد. به حق حسین (علیه السلام) افتخار برقرار کردن ارتباط با خودت را که نماز نامیده می شود، از ما مگیر.
آمین

علم حسینی

این قاعده که هر کس با عینکی که به چشم زده است، دنیا و انسان ها را می بیند، قاعده درستی است. هر کسی با مشتی از تخیلات و با انبوهی از آرمان هایی که برای خود، ثبت شده فرض کرده است، الگوها و اندازه هایی دارد و درباره سایر انسان های دیگر هم همان گونه فکر می کند. بلوغ {فکری } سخت است، و در صورتی که سخت گفتن ما اشتباه باشد، باید بگوییم بلوغ {فکری } سختی نماست.
خلق اطفالند جز مرد خدای - کیست بالغ جز رهیده از هوای
انسان تا وقتی بالغ نشود، نمی تواند آن عینک عاریتی و بی معنا را که به چشم زده است و دنیا و مردم را با آن می خواهد ببیند، از چشمش دور کند. این را در نظر داشته باشید. دیدگاه های خودمان را گسترش بدهیم. مقداری از سطوح قضایا عبور نموده و تجاوز کنیم و به عمق قضایا برویم. این چیزی است که همه ما می دانیم. قیاس کردن دیگران به خود، و یک آینه در مقابل خود گذاشتن و درباره بشر صحبت کردن، کار جدیدی نیست. انسان، آینه را در مقابل خود می گذارد تا خودش را ببیند، و دیگران را با آن خودش تفسیر کند. او درباره خودش صحبت می کند. در طول تاریخ، از این موارد فراوان است. متأسفانه اشخاصی هم در طول تاریخ با همین عینک، شهرت هایی جهانی یافته اند، البته نه برای آگاهان. صریح به شما بگویم:
برای ناآگاهان سخت است که تشخیص بدهند که این شخص درباره خودش صحبت می کند، و بشریت این نیست که ایشان می گوید. بزرگان را هم با خودشان قیاس کردند و گفتند: ما که غیب نمی دانیم، پس پیغمبران و ائمه هم غیب نمی دانند. این هم از موارد و از همان عینک هاست. که خود او در جهل غوطه ور است، خود او روی پرده را می بیند و متوجه نیست که خداوند بندگان و انسان هایی دارد که در همین گوشه از کره خاکی، به همه هستی اشراف دارند.
کار پاکان را قیاس از خود مگیر - گرچه باشد در نوشتن شیر شیر(430)
جمله عالم زین سبب گمراه شد - کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند - اولیا را هم چو خود پنداشتند
آن یکی شیر است آدم می خورد - آن یکی شیر است آدم می درد
آن یکی شیر است اندر بادیه - آن یکی شیر است اندر بادیه
یک شیر بیابانی داریم و دیگری شیری که داخل کاسه می ریزیم و می خوریم. همسری با انبیا برداشتند... و از این جهت گمراه شدند، زیرا قیاس به صورت می کنند: مگر او سه ابرو داشت؟ پشت پرده را از کجا می داند؟ مگر او هفت چشم داشت؟ من دو چشم و دو ابرو دارم، او هم که همین دو چشم و دو ابرو را داشت، پس از کجا غیب می داند؟ این ذهنیات، بر خلاف واقعیت و بر خلاف حقیقت است. این همان عینکی است که {شخص } به چشم خود زده است. ای کاش بگوید من درباره خودم چنین فکر می کنم، ولی متأسفانه در طول تاریخ زیاد می بینیم که یک شخص خود را می خواهد تفسیر کند و می گوید بشر این گونه است.
یکی از کسانی که مشهور شده (دیوید هیوم، متولد 1711 - متوفای 1776 م) است. او صریحا می گوید:
من وارد درونم شدم و حقیقتی به نام خویشتن ندیدم. آن چه که دیدم تن رنج و شادی و تصور و کنیه و محبت بود.
ایشان می خواهد برای من (انسان) تکلیف معین کند. البته شاید {به هنگام گفتن این سخن }، قیافه خیلی متفکرانه هم به خود گرفته بود. جمله بعدی او طنزآمیز است که می گوید: بعضی ها می گویند که ما می بینیم. این شخص در نوشته های خود، عاشق شهرت است. در سه مورد (مدرک) ذکر شده است که این شخص عاشق شهرت بود. من هم در انتقاد از او نوشته ام: چه چیز توست که می گویی هدفم در زندگی، شهرت ادبی بودن است تا همه دنیا مرا به عنوان علم بشناسند؟ آیا همان رنج شما می خواست مشهور شود، یا تصورات شما شهرت را هدف گیری کرده بود؟(431)
لااقل طوری بگویید که دم خروس از آن جا زود پیدا نشود. کاری دیگر کنید، یا در کتابی دیگر، مطلبی دیگر بنویسید، تا اقلا سریعا نتوان گفت که این دم خروس چیست؟! مثلا رنجی که در درون من است، در تصوری که در مورد فلان باغ داشتم، وقتی که به آن باغ رفته بودیم، آن باغ خیلی زیبا بود و من از آن باغ لذت بردم. هنوز آن باغ در ذهن من است. آیا آن باغ، شهرت طلب است یا من تو؟ البته تلفات در افراد ناآگاه است، وگرنه یک انسان آگاه نگاه می کند و با دو کلمه می فهمد که اوضاع از چه قرار است. ولی بیچاره آن هایی که لنگان لنگان در این جاده بسیار پرپیچ و خم علم و معرفت قدم بر می دارند. بینوا آن کسانی که، عصا به دست و لنگان لنگان، یا می دوند، یا می افتند. آنان چه کنند؟ کسی که می خواهد برای بشریت از نظر علم تکلیف معین کند، وجدانی بالاتر از خود جهان هستی می خواهد. با جزم و قطع می گویم، وجدانی بالاتر می خواهد. مخصوصا اگر آن شخص احساس کند که از او می شنوند، چون نام او بزرگ است و بر سر زبان ها افتاده است.
ابن ابی الحدید در سی و دو مورد نقل می کند که علی بن ابی طالب (علیه السلام) غیب را گفته و واقع شده است. آیا حالا من حضرت علی (علیه السلام) را با خودم قیاس کنم؟ من هم دو چشم و دو ابرو دارم. من هم دو دست و دو پا دارم، اما من غیب نمی دانم. غیب که سهل است، حتی حال حاضر را هم نمی دانم. علی بن ابی طالب می داند!
کار پاکان را قیاس از خود مگیر. شما درون خود را پاک و صاف کنید.
آیینه دل چون شود صافی و پاک - نقش ها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را - فرش دولت را و هم فراش را(432)
با این دل های تیره، غیب که سهل است، حتی ظاهر و شاهد را هم نمی بینیم. همان طور که می دانید، ابن ابی الحدید، شارحی از برادران سنی است. او درباره نهج البلاغه می گوید: در سی و دو مورد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفته است چنان می شود و شده است.(433) مسأله ما این است که آیا حسین (علیه السلام) می دانست شهید می شود یا نه؟ پس آن هایی که آیه شریفه را در نظر دارند که آیا امام حسین غیب می داند؟ می گوییم بلی، همین طور است، ولی اگر خود خداوند اذن بدهد:
الا من ارتضی من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا(434)
مگر رسولانی که آنان را برگزیده و مراقبینی از پیش رو و پشت سر برای آن ها قرار می دهد.
حتی شما دیده اید و ابن خلدون هم می گوید: اشخاصی هستند که به جهت تزکیه نفس از آینده خبر می دهند، چه رسد به انبیا و خاندان عصمت (علیه السلام) که از همه جهات شایسته هستند. قضیه خبر کشته شدن زید را ابن خلدون نقل نموده و می گوید: امام صادق (علیه السلام) گفت: عمو تو کشته می شوی، و قطعا شهید می گردی.
او می گوید: اگر سندهای این روایات درست باشد، حق است، چون اهل بیت شایسته این مسأله هستند.
بحث ما در این جلسه این است که حسین بن علی (علیه السلام) می دانست شهید می شود. گاهی این سؤال مطرح می شود که با این که {حسین }می دانست شهید می شود، پس چه طور {به این قیام } اقدام فرمود؟ و چه طور حرکات ایشان مثل این بود که زنده می ماند، مثل؛ نظم شدید ایشان در کار، مراعات نکات ریز کار. مثل این که مثلا 50 - 60 سال دیگر ایشان زنده خواهند ماند. ای حسینی ها، ای مسلمانان، در کارهایی که حضرت انجام می داد، ذره ای یأس و ناامیدی دیده نشده است. حتی در آن جمله که روایت شده، دستشان را به محاسن مبارک خود گذاشته و دوبار فرمودند: ان من هوان الدنیا علی الله(435)... از پستی دنیاست پیش خدا که سر یحیی بن زکریا را بریدند و نزد زناکاری از زناکارهای بنی اسرائیل فرستادند. سر مرا نیز به نزد نابکاری از نابکاران آل امیه می فرستند.
{همان گونه که در جلسه پیش عرض کردم }، بنی اسرائیل پیغمبران را می کشتند، سپس در بازار مشغول خرید و فروش خود می شدند! کانهم لم یصنعوا شیئا فامهلهم الله فأخذهم بعض ذلک اخذ عزیز ذی انتقام، گویی هیچ کاری نشده است و خدا به آنان مهلت (فرصت) داد و انتقام گرفت. {امام حسین (علیه السلام)} عبارت {ان من هوان الدنیا علی الله...} را دوبار فرموده است و این هم بیانی بود برای آن چه که پیشامد خواهد کرد. خود این عبارات، دلیلی بود که این کار انجام خواهد شد. بدون کوچک ترین ناامیدی و یأس این مطلب را می فرمود و خبر می داد و بیان می کرد که به دنیا تکیه نکنید، زیرا دنیا آخرین منزلگه شما نیست. من هم از این جا رد می شوم، به ترتیبی که یحیی رد شد. در شعر نیر رحمه الله چنین بیان شده است:
چون سحرگه چهره صبح سفید - شد ز پشت خیمه نیلی پدید
آسمان گفتی گریبان کرده چاک - در فراق آفتابی تابناک
خور ز مشرق سر برهنه شد برون - چون سر یحیی میان طشت خون
تشبیه بسیار زیبایی است که برای عاشورا کرده است. بدین معنی که صبح عاشورا، آفتاب نشان می داد که چنین سری (سر امام حسین) امروز برای تاریخ مطرح است.
به هر حال، حسین بن علی (علیه السلام) می دانست که شهید می شود. دلایل و منابع اسلامی ما در این مورد کافی است. حتی ما بیش از سی مدرک تاریخی را شمارش کردیم که می گویند: خبر قتل حسین بن علی (علیه السلام) را عده زیادی فهمیده بودند. داستان ام سلمه را بعضی از آقایان سنی هم نقل کرده اند. خبر قضیه ام سلمه را امیرالمؤمنین (علیه السلام) و پیغمبر (صلی الله علیه وآله) هم بیان کرده بودند. حال، این سؤال پیش می آید که با این که حسین می دانست، چرا حرکت کرد؟ این سؤال باز از این جهت پیش می آید که ما، زندگی و مرگ را طور دیگری تفسیر می کنیم. می گوییم این زندگی است و وقتی هم که نفس قطع شد، مرگ است. یعنی زندگی آن جا تمام شد و مرگ شروع شد. این منطق عامیانه و این منطق اسف انگیز، چنین اقتضا می کند که {انسان } بگوید با این که می دانست، چرا حرکت کرد؟! و او چه طور می توانست جدی حرکت کند، مثل این که زنده خواهد ماند؟
زندگی و مرگ آن نیست که ما خیال می کنیم. مرگ مکمل زندگی است. همان گونه که میوه، مکمل و نتیجه شکوفه ها و شاخه های درخت است، مرگ هم میوه زندگی ماست.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن زخود ترسا نه از وی هوش دار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز(436) دری خود رشته ای
کسی که {به زندگی } مشرف است و حرکت می کند، خواه نفس بکشد یا نکشد، بالاخره در فراسوی آن چه که متن طبیعت، عده ای را برای خود به این عنوان زندگی جلب کرده است، قدم بر می دارد. مرگ به عنوان نوع دیگری از زندگی و به عنوان معنای اصلی زندگی آمده است.
واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا و اعمل لآخرتک کانک تموت غدا(437)
برای دنیا خود، چنان عمل کن که گویی برای همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرت خود، چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مرد.
امام حسن مجتبی (علیه السلام)
من گمان می کنم که اگر در این کلاس های حسین که تشکیل می شود، ما فقط این جمله را به عنوان درس از حسین می خواندیم، خیلی پیشرفت می کردیم: برای دنیا چنان عمل کن که گویی تا ابد خواهی ماند، یا؛ در این دنیا چنان زندگی کن که گویی ابدی هستی، اگرچه یقین داری که یک دقیقه دیگر از دنیا می روی.
به خاطر دارم که در جنگ ایران و عراق (1359 - 1367)، تعدادی از جوانان که عازم جبهه بودند، پیش من می آمدند و ضمن دیدار و احوالپرسی، می گفتند شما دعا کنید که ما شهید بشویم. می گفتم ابدا چنین دعایی نمی کنم. یعنی چه که شما شهید بشوید! آن چه که دعای حقیقی شماست، این است که خدا شما را موفق بدارد تا تکلیفتان را در جبهه، به بهترین وجه انجام دهید. این تکلیف شماست که اگر یک لحظه از زندگی شما مانده است، باید به تمام معنا از زندگی دفاع کنید. اگر هم شهید شدید، احدی الحسنیین.
این منطق اسلام است. من چه طور دعا کنم که شما شهید بشوید؟ اگر شهادت پیش آمد، خوش آمد. معنای زندگی خیلی باعظمت تر از این است. معنای این هم که ما در دعاها داریم که خدایا، من از دنیا شهید بروم و شهادت را نصیب من کن، چنین است که عرض می کنم: یعنی پروردگارا! اگر بناست زندگی من با شهادت تکمیل شود، من آماده هستم، ولی اعتراض ندارم به تو که چرا عمر من، شصت و یک سال و سه دقیقه خواهد شد. من نیم حاکم حکایت می کنم. ما نمی توانیم به خدا حاکم باشیم، ولی می توانیم بگوییم پروردگارا! احدی الحسنیین را در دلم گذاشته ام و زندگی می کنم. و اعمل لدنیاک کأنک تعیش ابدا. اگر چیزی را می سازید، طوری بسازید که تا ابد به شخصیت شما بچسبد. در این صورت، شما در زندگی قطعا پیشرفت خواهید کرد. البته آخرت به جای خود. {شما} هر کاری انجام می دهید، چه در فن آوری، چه در صنعت، چه در کارهای فکری، چه در کسب و کار و... آن طور احساس کنید که نتیجه کار به شخصیت شما می چسبد. این طور خیال کنید که {نتیجه کار} تا ابد با شما سر و کار خواهد داشت. {یا در کارهای علمی } نوک قلمی را که با آن می نویسید، به حال خود رها نکنید، زیرا خطرناک است، احساس کنید که این کلمات، دانه دانه در درون شخصیت شما نقش ابدی می بندد و روز قیامت، با آن نقشه باید به ابدیت وارد شوید. انسان تعجب می کند که بعضی از جوامع دنیا این فرمول ها را ندارند، اما وقتی کالای تولید شده خود را روانه بازار می کنند، آن را همانند معشوق می بوسند و کار و نتیجه آن، معشوقه آنان است. خدا را گواه می گیرم که این عبارت؛ واعمل لدنیاک... را آن ها ندارند، اما شما دارید. این را از دوستانی که در بعضی ممالک (کشورهای پیشرفته) بودند، می پرسیدیم که به ما بنویسید؛ این مسأله کار چیست که این طور پیشرفت کردند؟ در جواب می گویند: عاشق کارشان هستند. واقعا ما چه فکر می کنیم؟ این فرمول متعلق به شماست: واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وقتی یکی از اصحاب خود را دفن می فرمودند، خودشان به داخل قبر تشریف بردند. او از صحابه خیلی بزرگ بود. بعد از این که جنازه را گذاشتند، یک تکه مثلا کلوخی که خیلی نرم بود، به دست پیامبر (صلی الله علیه وآله) دادند که آن را داخل قبر بگذارند.
بدین جهت که خودشان می خواستند آن کارهای اولیه را انجام دهند، فرمودند آن یکی که محکم تر است، به من بدهید. شما معنای این جمله را توجه فرمایید. در صورتی که سه روز دیگر آن باشد یا این باشد، پوسیده می شود و می ریزد، حتی کفن هم می پوسد. از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سؤال کردند که یا رسول الله، این که بالاخره می پوسید! فرمود: بله می دانم. یعنی؛ آیا به من درس می دهید؟ آیا من نمی دانم این {بدن } خواهد پوسید؟ سپس فرمودند:
رحم الله امرء عمل عملا و اتقنه
خدا رحمت کند مردی را که در کاری که انجام می دهد، محکم کاری کند.
من موظفم کاری کنم که این پوسیدگی با دست من شتاب نگیرد و زودتر به سراغ این تازه در خاک رفته نیاید. دقت کنید، یک کار حسین با یأس و حالا ببینیم چه طور می شود نبود. جدی ترین نفس را حسین در این مسیر کشیده است، خدایا! این حرکات حسین متعلق به ماست. گاهی آدم - البته ان شاءالله این طور نیست و خدا کند این طور نباشد، فقط برای بیدار کردن و تشویق جوان ها عرض می کنم - دریافت های خیلی باعظمت خود را با عمل خارجی و گردیدن اشتباه می کند. مثال آن را که خیلی ساده و ابتدایی است عرض می کنم. این مطلب را در کنگره ایران شناسی نیز مطرح کرده بودم.
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
می گوییم عجب شعری است! عجب معنای بزرگی دارد! به به! با احساس این که این معرفت ادبی، این معرفت بسیار زیبای روحی را من در مغز دارم، خیال می کنم من همان هستم. اما تو همان نیستی! فقط در ذهن تو موج می زند. آن قدر مطالب خوب در ذهن ما موج می زند و وجود دارد که گاهی می گوییم: خدایا! ما نمی خواهیم ناشکری کنیم، از آن ها کم کن و بر عمل ما بیفزا.
شخصی درباره جامعه ای قضاوت نموده و گفته بود: با عقیده شان صحبت می کنند و با می خواهم شخصی شان عمل می کنند. {یعنی؛} وقتی صحبت می کنند، صحبت آنان بسیار عالی و عقاید و آرمان های آنان بالاست، ولی عملشان بر مبنای این است که من این طور می خواهم: می خواهم، پس حق است.
منطق را توجه کنید: من می خواهم شما را به خدا بیایید از حسین درس هایی یاد بگیریم. واقعا حیف است. اگر این درس برای ما و شما درس نباشد، آن وقت جبر روزگار؛
من لم یؤدبه الابوان ادبه الحدثان
کسی را که پدر و مادر {مهربان و دانا} نتواند تأدیب کند، روزگار او را {با خشونت } تأدیب می کند.
آن چه که پدر و مادر و معلم می گوید، این طور است: پسرم بیا و در کنار من بنشین. یا این مسأله را که این طور شد درست نیست، تو باید حواست جمع باشد و مواظب باش و... اما روزگار این گونه نیست. روزگار نمی گوید راه برو. کار روزگار مشت است. اگر بالاتر از این منطق سراغ دارید بفرمایید. واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. عملا حسین (علیه السلام) هم این طور نشان داد. عملا علی بن ابی طالب (علیه السلام) هم این طور نشان داد. شما یک مورد در تاریخ پیدا کنید که علی بن ابی طالب (علیه السلام) در روز هجدهم ماه رمضان - شب آن روز که ضربت جانکاه به مغز حبیب خدا وارد شد - سست شود، یا در گوشه ای بنشیند و آه بکشد. به خدا قسم، چنین چیزی در روایت نیست. همان کارهای جدی ادامه داشته است! چرا؟ چون به زندگی و مرگ مسلط است.
او با اشراف حرکت می کند. در حقیقت، این شخص بالاتر از زندگی و مرگ حرکت می کند. آیا {او غیب } می داند، یعنی چه؟ او مافوق زندگی و حرکت معمولی حرکت می کند. حتی بعد از ضربت کذایی - این مطلب را من در مقتل ابوبکربن ابی الدنیا دیدم و جای تأمل است که چه قدر آگاهی می خواهد. البته نمی خواهم بگویم چنین چیزی حقیقت نیست، ولی در خور شخصیت علی (علیه السلام) می باشد - می گوید: وقتی ضربت را زدند، همین طور که به طرف سجده به رو افتاد، خون که به این طرف جاری می شد، سر خود را بر می داشت و به طرفی می گذاشت که خونی نباشد. می خواست حداقل یک لحظه بدون خون، سر به سجده روی خاک بگذارد. حتی یک لحظه!
ای گران جان خوار دیدستی مرا - زان که بس ارزان خریدستی مرا
عمر را {مجانی } به ما داده اند و نشسته ایم برای آن فلسفه می نویسیم. معلوم است که وقتی آدم، عمر مجانی به دستش رسید، نداند که فلسفه دنیا چیست. آیا اصلا زنده هستیم که از فلسفه آن بپرسیم؟ بیاییم از عینک علی بن ابی طالب (علیه السلام) به زندگی نگاه کنیم و ببینیم که یک لحظه اش مساوی با میلیارد میلیارد جهان هستی است. سرش را از آن طرف بر می داشت و می گذاشت آن طرفی که خونی نباشد. تا حداقل یک لحظه، سر خود را روی خاک بگذارد، چون مأمور است که سر به روی خاک بگذارد، نه بر روی خون.
ما باید با رعایت امانت در کارمان و با درستکاری هایمان، برای دنیا الگو باشیم. ما انسان های بزرگی داریم که خیلی خوب می دانند و همیشه در جوشش و فعالیت هستند. واقعا آیا این مسأله است که یک فرد مسلمان بپرسد: هدف زندگی من چیست؟ آیا زنده باشد و بپرسد؟ کسی که زنده باشد، امکان ندارد بپرسد:
فلسفه زندگی من چیست؟ چون عظمت زندگی به قدری است که فلسفه و هدف در درون آن می جوشد.
بسیار خوب، امام حسین (علیه السلام) چه طور می دانست که شهید خواهد شد و با این حال به راه خود ادامه داد؟
عمده مسأله این جاست، زیرا - همان طور که می دانید - بعضی ها نوشته بودند: حسین بن علی (علیه السلام) نمی توانست حدس بزند که شهید خواهد شد و غالبا هم استناد کرده اند به این که: این گونه که ایشان حرکت می کرد، اصلا یقین داشت که زنده می ماند. لذا، همان طور که قبلا نیز عرض کردم؛ فرمول زندگی چنین است: واعمل لدنیاک کانک...
بعد از ضربت جانکاهی که بر سر مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) زدند، تا آخرین لحظات، به جای آه و ناله کردن، یا در حال ذکر خدا، یا در حال تعلیم و تربیت مردم بود.
أوصیکما، و جمیع و لدی وأهلی و من بلغه کتابی، بتقوی الله، و نظم أمرکم، وصلاح ذات بینکم، فانی سمعت جدکما - صلی الله علیه و آله وسلم - یقول: صلاح ذات البین أفضل من عامه الصلاه و الصیام.(438)
شما و همه فرزندان و دودمانم و هر کسی را که نامه من به او برسد، توصیه می کنم به تقوای الهی و نظم امور خویش و اصلاح در میان مسلمانان. من از جد شما رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که می گفت: اصلاح میان مردم، از عموم نماز و روزه برتر است.
حالا اگر آن جا فقط به ذهن امیرالمؤمنین (علیه السلام) چنین خطور می کرد که مثلا به قوم و خویشان خود رسیدگی کنید، یا تشکل خانواده تان را به هم نزنید، یا اگر توصیه هایی در رابطه با نماز و روزه می نمودند، معمولی بود. اما فرمود: الله الله... یعنی دنیا در مقابل چشم علی بن ابی طالب خودش را خوب نشان می داد، که توصیه کن به بچه هایت، توصیه کن به آن هایی که بعدها خواهند گفت و پیرو تو هستند:... بتقوی الله و نظم امرکم. حالا حسین بن علی چه طور می دانست؟
توضیح؛ علم امامت امام حسین (علیه السلام) به جهت آن وارستگی از آب و خاک، وارستگی از خودخواهی ها، وارستگی از خودکامگی ها، تقوا در حد اعلا؛ والاصلاب الشامخه و الارحام المطهره هم از نظر ارث ژنی و هم از نظر تربیتی که آغاز وجودش در خانواده ای شروع شد که نسیم رسالت وزیدن گرفته بود - علی یک طرف، فاطمه هم یک طرف - این محیط تربیتی او و آن هم پشت به پشت، از نسل ابراهیم خلیل آمده است.
همه این ها دست به هم داده اند، ولی خود این عواملی که جبری بود، سرمایه و شخصیتش بر این مبنا نیست، بلکه شخصیت او روی همین است که اینک بحث می کنیم. چرا شما در عمرتان برای ابراهیم خلیل مجالس ترتیب نداده و برای او ننشسته اید؟ ابراهیم خلیل هم سرمایه خیلی بزرگی دارد. او پدر انبیا (ابوالانبیا) است. ولی برای حسین (علیه السلام) می نشینید که روی اختیار کار کرده و شک هم نکرده که پسر علی است. اگر خودش را معرفی می کرد، برای این بود که آگاه کند، من (حسین) چه کاره ام. افتخار به علی بن ابی طالب (علیه السلام) نمی کرد. می گفت: آیا می دانید که من پسر چه کسی هستم؟ آیا می دانید که اکنون در روی زمین، پسر پیغمبری غیر از من نیست؟ بعد از این که خود را معرفی کرد، گفت: آیا حلالتان را حرام کرده ام؟ بعد به کارهای اختیاری اشاره فرمود: آیا حرامتان را حلال کردم؟ چه کار کردم؟ یک جمله به من بگویید، بعد خون من برای شما حلال است و از دست شما هم فرار نمی کنم.
تکیه شما الان بر این است که این مرد در حد عالی ترین اختیار، قدم برداشت، ای حسین، درود و سلام خدا بر تو باد! هیچ کس اختیار را مثل حسین بن علی (علیه السلام) ثابت نکرد. چه جلوه ای داشت این اختیار! آزاد با کمال آزادی. محمدبن حنفیه آیا نمی آیی؟ حتی شوهر همشیره اش (همسر حضرت زینب) عبدالله بن جعفر، و هیچ کس دیگر را اجبار نمی کرد. حتی در طی مسیر نیز، احساس می شود که هیچ کسی را اجبار نفرمود.
شب عاشورا هم صریح گفت: در این شب تاریک بروید. همه را آزاد کرده بود. حتی نگفت که مثلا اگر بلند بشوید بروید، در روز قیامت مسؤول هستید. در تواریخ چنین مطلبی نداریم. فقط می گویند چند شب قبل از عاشورا، از بزرگان بنی اسد آن زمین را خواست، که یا به حضرت فروختند، یا این که از آن ها اجازه خواست، تا با یاران خود در آن مکان سکونت کنند. سپس فرمود: من ممکن است این جا شهید شوم، از این جا بلند شوید و بروید (از این چادرها دور شوید) تا صدای مرا نشنوید. حادثه ای در انتظار این سرزمین است که من نمی خواهم شما بشنوید. اگر بشنوید، مسؤول می شوید. ولی حضرت در همان شب اول گفت و بعد از آن هم گفت که شما آزادید. این آزادی که این قدر حسین بن علی (علیه السلام) در این جریان مراعات فرمود، برای درس ابدیت ما بس است.
به هر حال، علم حضرت چگونه بود؟ طبق امامت و تزکیه نفسی که {آن پسر فاطمه (علیها السلام) و اهل بیت (علیه السلام)} موفق به دریافت آن شده بودند، خداوند به آنان علم غیب را داده بود و می دانستند. با توجه به این مطلب، حسین بن علی نیز می دانست که شهید می شود. اما این سؤال مطرح می شود، پس چرا آن طور جدی حرکت می کرد؟ پس چرا چنین و چنان می کرد؟ اگر هم می دانست شهید می شود، شاید بگوییم خوب می دانست و دیگر اجرش این قدر بالا نبود. در این جا مسأله ای هست. آیه ای در قرآن است که می فرماید:
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(439)
خدا آن چه را که بخواهد، محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.
خدا هرچه را که بخواهد، در هر لحظه محو و اثبات می کند. دست خدا در مقابل قوانین هستی بسته نیست. طبق قوانین هستی، حسین (علیه السلام) می دانست که شهید می شود، اما نه مطابق علم خدایی. علم مطلق خدایی را نه فقط حسین (علیه السلام)، حتی محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) آگاه نبود. آن علم مخزون که به آن علم مکتوم و علم ربوبی می گویند، در دسترس کسی نیست.(440) حسین به شهادت خود یقین داشت و یقین او، منطقی و شهودی غیبی بود. ولی شهودی غیبی در حیطه دیدگاه مبارکش. اما چه می دانست که مشیت خداوندی چیست؟
احتمال داشت که همان لحظه، دستگاه یزید را متلاشی کند. احتمال آن وجود داشت که همان لحظه، موانعی از طبیعت و از غیر طبیعت پیش بیاورد. بداء در نظر شیعه، یکی از اصولی است که خداوند با قانونی که مقرر می فرماید، دست هایش را نمی بندد و هر لحظه آزاد است.
بنابراین، اگر امام حسین (علیه السلام) می دانست، علم او مبنی بر امامت و ولایت عظما بود. اما آیا علم او، علم مطلق بوده است؟ نخیر، علم مطلق فقط از آن خداست. این هم توضیح این مسأله است که اگر با دوستانتان بحث کردید، در نظر داشته باشید، مطلب عمده و مهم - همان طور که در اول بحث عرض کردم - کار پاکان را قیاس از خود مگیر. غالبا این طور است که در جهل و در هوی و هوس غوطه وریم. من خودم با چشمم دیده ام که به چند نفر، به گونه ای از آینده خبر دادند، که دقیقا همان طور واقع شد. ما با چشم خود دیدیم. یا به قول ابن خلدون، اشخاصی هستند که با تزکیه نفس، این نوع خبرها را می دهند، چه رسد به خاندان عصمت (علیه السلام).
بنابراین، شهادت حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) با این علم بوده است و تمام اجر و عظمتی که خداوند برای آن قرار داد، در حد اعلی مقرر فرمود و آن عظمت برای حسین (علیه السلام) خیلی بالاتر از همه شهداست و بالحق، سیدالشهداء (سرور شهیدان با تمام عظمت ها) نامیده شده است.
من اگر احساس وظیفه نمی کردم، نمی گفتم. واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا. برای دنیای خود، چنان زندگی کنیم که گویی برای ابد خواهیم ماند. در کارها نباید مسامحه کنیم، زیرا آن مسامحه ها به خودمان باز می گردد. کارهایمان را باید جدی در نظر بگیریم. وقتی کاری به ما رجوع شد، آن را در حد اعلا انجام بدهیم، تا آن جا که خیال بکنیم این وصله (آویزه) شخصیت ما خواهد شد و از ما دست نخواهد کشید. واعمل لدنیاک کانک... این درس بزرگی بود که امام حسین (علیه السلام) به ما داد.
پروردگارا! خداوندا! امشب شب دوازدهم محرم و بنابر بعضی روایات، هنوز جنازه ها روی خاک است. چون در بعضی روایات هست که روز سوم آمدند و این ها را دفن کردند. آفتاب و ماه این بدن ها را تماشا کرده است. ستارگان هم نگاه کردند. تاریخ هم دقیقا در سینه اش دارد. یقین بدانید که اگر از روی طبیعت چیزی محو شد، در ماورای طبیعت ثبت می شود. آری، از دید یزیدی ها تمام شد، در صورتی که تاریخ از آن جا شروع شد. و لابد، زود نامه نوشتند که کار حسین را تمام می کنند. در روایت و در تاریخ نیز دارند که: مگر این که چند لحظه ای همه آن ها را کشتیم و تمام شد. خدایا، واقعا بشر چه قدر سقوط می کند؟ بشر چگونه گاهی بیچاره می شود؟! این {اعمال } از بیچارگی بشر است. در صورتی که یقین داشته باشد، تاریخ اسلام با پیغمبر (صلی الله علیه وآله) شروع شده و ادامه آن با حسین بن علی (علیه السلام) از کربلا بوده است.
خدایا! پروردگارا! ما را در شناخت حسین (علیه السلام) بیش از این موفق بدار.
پروردگارا! در عمل و در فراگیری این درس ها که هر سال تشکیل می شود و هر سال بزرگان، خطبا و دانشمندان این درس ها را می دهند، همه ما را موفق بفرما.
آمین