امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

تعهد حسینی

نتیجه مسأله ای که قبلا مطرح شد، این بود که ما دو نوع نگرش به تاریخ داریم. اگر بخواهیم با یک مثال ساده، فرق بین این دو نوع نگرش را بیان کنیم: فرض کنید که یک نفر از خیابان عبور می کند و دو نفر را در حال جنگ و نزاع می بیند. آن ها با هم جنگ می کنند و جنگشان هم خیلی جدی است. مثلا می گوید دو نفر با هم برخورد کرده اند و این دعوا تا دو دقیقه دیگر هم تمام می شود. یک نفر دیگر نگاه می کند به همین حادثه و پی به ریشه های این حادثه می برد که به چه علت، دو انسان با این که از درد اطلاع دارند و می دانند درد یعنی چه، باز به همدیگر مشت و سیلی می زنند؟ در این جا، انگیزه ها چیست که این دردها فراموش شده و منطق و عقل، جای خودش را به مشت و چوب داده است؟ مخصوصا اگر کار او این باشد که مثلا یک حالت دادگری و داوری هم داشته باشد. آن حادثه ممکن است برای یک انسان دقیق، یک سال مطالعه در پی داشته باشد تا بفهمد قضیه چیست. ولی حادثه، حادثه ای است که {شاید تحلیل و مطالعه آن، برای شخصی دیگر بی اهمیت باشد.} برای بیشتر روشن شدن قضیه، مثال دیگری بیان می کنم:
بانویی را در نظر بگیرید که پیراهن همسر عزیز خود را داخل طشت گذاشته و با آب و صابون در حال شستن است. آن را بر می دارد، فشار می دهد، می چلاند، روی آن آب می ریزد. {ضمنا} کف های زیادی در فعالیت این بانو به وجود می آید. هزاران هزار کف با اشکال گوناگون و متنوع از لبه طشت بیرون می ریزد، یک مقدار از این طرف و مقداری از آن طرف. شاید بتوان گفت میلیون ها حباب کف، کوچک و بزرگ در جریان است. اگر به یک ریاضی دان و یا به یک مهندس بگویید: آیا امکان دارد که مساحت و محیط یکی از این حباب ها را، هم در حال حرکت و هم در حال سکون برای ما معین کنید؟ یا از لحاظ فشارهای وارده بر چند حباب در زمان های مشخص و چگونگی وضعیت و حرکت آنان محاسباتی را برای ما انجام دهید و... ممکن است جناب مهندس هم بگوید صبر کنید، زیرا این هفته کار دارم، ان شاءالله روزهای آتی، به این مسأله می پردازم تا محیط و مساحت این حباب ها را محاسبه کنم. یا می گویید جناب مهندس! دو عدد از آن ها را با هم می خواهیم حساب کنیم، که در موضع گیری ها گاهی این طرف و آن طرف می روند. گاهی آن حباب فشار می آورد، کمی این حباب کوچک تر می شود... مهندس هم می گوید صبر کنید تا تعطیلات برسد. ما سه ماه تعطیلات داریم، ان شاءالله حساب می کنم و به شما می گویم. حال، اگر بنا باشد هفت عدد از این حباب ها را در حالات و اشکال مختلف، در مقابل مهندس بگذارید و بگویید: با این وضعی که این ها دارند، در یک دقیقه و نیم، در دو دقیقه، این ها را برای ما محاسبه بفرمایید. آن وقت یک نفر نوشته است که اگر مهندس عاقل باشد، زودتر به خودکشی اقدام می کند تا حل این مسأله. اگر هم عاقل نباشد، می گوید من حل می کنم. اما برای این خانم چه طور؟ برای بانوی مورد نظر، دیگر تعداد بی شمار حباب ها مطرح نیست، که چه تعدادی به این طرف و آن طرف می روند، یا تعدادی بسیار زیاد از طشت بیرون می ریزند، آیا برای این بانو هم {آن محاسبات } معنا دارد یا نه؟ این که می گوییم:
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود - گر تواش بالش کنی هم می شود
مقصود از کتاب چیست؟ آن محتوایی که ممکن است تمام برنامه اصلاح بشریت در آن کتاب نوشته شده باشد، ولی شما می توانید آن را بالش کنید و سر خود را روی آن بگذارید. او هم شکایتی نمی کند که چرا مرا بالش کردید، من مگر برای بالش بودم؟ ای عزیزان! حوادث دنیا چنین است.
با این حال، ما با چه عینکی می خواهیم این حادثه {حسین } را ببینیم. بعضی اشخاص، از کنار داستان به این عظمت، به سادگی رد می شوند. یکی از دوستان می گفت: خوشا به حال آن اشخاص! بدین جهت که نمی اندیشند، زحمت هم ندارد. می گوید: قضیه این طور بود و این شد و بعد هم تمام شد. همان طور که آن شوینده لباس در دو سه دقیقه، هزاران حباب را این طرف و آن طرف می کرد. شما بعضی اوقات در کتاب های بزرگی می بینید که در فلسفه، علوم انسانی و در فرهنگ های مختلف، ادعاهایی می شود که مثلا: از آن جهت که ایشان اختیار داشت، با آن اختیارش این اقدام را کرد و... اصلا اختیار چیست؟ خود این مطلب، احتیاج به ده جلد کتاب دارد تا معلوم شود اختیار یعنی چه؟ برای فهم این که اختیار چیست، یک دایره المعارف مورد نیاز است. ولی به هر حال، انسان می تواند حوادث را بالش کند.
یک نگارنده و یک مورخ می گوید: در روز عاشورا، دشمنان حسین بن علی برای این که او را خیلی ناراحت تر کنند، در حساس ترین ساعات، به خیمه های او حمله کردند. این مرد، این افتخار شهیدان تاریخ بشری، جمله ای فرمود:
ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحرارا فی دنیاکم
اگر برای شما دینی نیست و از معاد نمی ترسید، {اقلا} آزادمردانی در دنیا باشید.
شما اگر دین ندارید، معاد را نپذیرفته اید، خودتان را فریب داده اید، سرتان را در مقابل هدف و حکمت جهان به این عظمت پایین انداخته و گفته اید ما نمی بینیم، دست روی چشم گذاشته اید و می گویید نمی بینیم، انگشت به دو گوشتان گذاشته اید و می گویید نمی شنویم، لااقل برای دنیای خودتان آزاد مرد باشید. دنیا برای خود قانون دارد، زندگی دنیوی قانون دارد، شما چه کار می کنید؟ یک تاریخ نگر {سطحی } چنین می گوید: حسین این جمله را گفت که اگر دین ندارید، اقلا برای دنیای خودتان آزادمرد باشید. احرار جمع حر است و به زبان عربی، حر یعنی آزاد. اگر هم به فارسی ترجمه کنید، این چنین می شود و بعد تا آخر قضیه را بیان می کند. در صورتی که حساس ترین سخن در این عبارت وجود دارد. اگر برای کسی که می خواهد واقعا این تاریخ را تحلیل کند و بفهمد چه خبر است و چیست، آن اشکال بزرگ که از ناحیه اشخاصی که دینی فکر نمی کنند و لائیک هستند، بر طرف می شود. آن ها می گویند: با یک مکتب انسانی می توان در این دنیا زندگی کرد. اگر به یکدیگر تعدی و ظلم نکنیم و حقوق همدیگر را پایمال نکنیم، می توانیم زندگی کنیم، دیگر چه احتیاجی به مذهب و دین داریم؟! همان طور که می دانید، مدت زیادی است که این ادعا مطرح شده و برای بعضی ها هم در این زندگی دنیوی، قانع کننده بوده است.
بسیار خوب، حال به این جمله حسین بن علی می رسیم که در سال 61 هجری گفته شده است. حال، شما نمی خواهید در این جا زندگی قابل تفسیر داشته باشید، پس چرا زنده اید؟ شما نمی خواهید به سؤالاتی که مادرِ سؤال هاست جواب بدهید: 1- من کیستم؟ 2- از کجا آمده ام؟ 3- در کجا هستم؟ 4- با کیستم؟ 5- به کجا می روم؟ 6- برای چه آمده بودم؟ اگر نمی خواهید پاسخی به این سؤالات بدهید، لااقل در زندگی عادی باشید. اگر قصد زندگی کردن دارید، قانون را رعایت کنید.
اگر این جمله (ان لم یکن لکم دین...) را یک مورخ حکیم، عاقل، خردمند، آگاه و هوشیار از وضع جوامع بشری ببیند، می تواند در این جا تحقیقات داشته باشد. اولاد آدم می تواند خیلی منظم زندگی کند. زنبور عسل و موریانه هم می توانند خیلی منظم زندگی کنند. به قول یکی از نویسندگان خیلی حساس - البته نمی خواهم بگویم فیلسوف، ولی خیلی حساس و روان شناس - که {در قرن 19 گفته است } می گوید: بلی، شما حتی به حرفتان اضافه می کنید و می گویید روزی فرا خواهد رسید که بشر، به وسیله علم تمام مشکلات خود را حل خواهد کرد. کافی است که فقط چشم به هم بزنیم، تمام مشکلات ما حمل خواهد شد.
آن روز یک قصر بلورین ساخته می شود و همای سعادت از آن به پرواز در می آید. علم همه چیز را حل کرده است و کار تمام است. دیگر بشر غصه و ناراحتی ندارد(398). بعد ایشان می گوید: احسنت، احسنت! من هم این گونه فکر می کردم. ولی من گاهی فکری به ذهنم می رسد.
(البته این مضمون سخن اوست، ولی من با این کلمات عرض کردم که نزدیک به ذهن باشد). ممکن است در آن روز یک نفر در آن بهشت سیستماتیک علم برخیزد و بگوید: آقایان من یک سؤال دارم، آیا می توانید جواب بدهید؟ این وضع ریاضی که شما پیش آورده اید، می خواهم شماست، پس می خواهم من کجاست؟ من با یک می خواهم به این دنیا آمدم. من وقتی به این دنیا آمدم، یک خواسته شخصی داشتم که تکیه گاه و هویت من، روی آن می خواهم من بود. شما به چه دلیل می خواهم مرا، این گونه تعیین کردید؟ چه ولایتی بر من داشتید؟ آیا شما قیم من بودید؟ من گمان می کنم، سؤال این مرد در آن روز خیلی تعجب آور خواهد بود. یا در آن روز در مقابل آن بهشت علمی ریاضی، کسی بلند شود بگوید: پس می خواهم شخص من کجاست؟ ولی می ترسم تنها او نباشد و یکی دیگر هم از آن طرف بلند شود و بگوید ایشان راست می گوید، من همین فکر را می کردم. دو نفر دیگر هم از آن طرف می گویند محض رضای خدای، ما هم همین فکر را می کردیم. آن می خواهم شخصی من کجاست؟ شما به چه حقی مرا داخل این کانال ریاضی انداختید؟ که بخواه آن چه را که ما می گوییم. هشیاران هستند، ولو این که زندگی، زندگی بسیار قانونی و ریاضی باشد. بالاخره من، منم و انسان، انسان است و برای هویت خود، استقلالی اعتقاد می کند. منتها: ان لم یکن لکم دین از درون می گوید که می خواهم تو، باید روی خواسته خدا و اعماق جان تو این گونه باشد. آن می خواهم را از درون توجیه می کند، و اگر نظام (سیستم) ریاضی باشد، از بیرون قیچی می کند و می گوید جلو نیا و تعدی نکن. مزد شخصی را که کار کرده، پرداخت کن، والا شلاق در کار است. این یک نوع اشباع می خواهم است و نوعی دیگر از درون، انسان را طوری می سازد که می گوید من باید عدالت بورزم. من اگر من هستم باید عدالت بورزم. شلاق چیست؟ فرق بین دو نوع اشباع می خواهم این است. همان طور که ملاحظه می کنید، توضیح این جمله، نیاز به درس های متعدد دارد.
در یکی از کنفرانس ها که سخنرانی داشتم، یکی از سؤالات هم مربوط به موضوع همین بحث ما بود.
سؤال نشان می داد که سؤال کننده، شخصی خیلی مطلعی بود. بعدا به من گفتند که ایشان یکی از اساتید دانشکده پزشکی است. مضمون سؤال ایشان چنین بود: این که بشر درباره تعدیل خودخواهی شکست خورده، مورد قبول است، اما قانون گرایی در تعدادی از این کشورها، زندگی را منظم و قابل پذیرش کرده است، نظر شما چیست؟ در پاسخ، این جمله را گفتم: ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحرارا فی دنیاکم. زندگی دنیا قانون می خواهد. مگر شوخی است؟ نهایت امر، اگر این زندگی بخواهد برای آن شش سؤال جواب پیدا کند، گرایش دینی می خواهد. بدون گرایش دینی، آن شش سؤال دارای جواب نیست. به طور نسبی، مطالبی به انسان می گویند. انسان می پرسد: در کجا هستم؟ می گویند: در جهان هستی، با کیستم؟ با انسان ها. ارتباط من با انسان ها چگونه باشد؟ انسانی باشد. چرا؟ محبت باید بکنید.
می گوید: به من محبت کنید، تا محبت کنم. تازه، این اول سوداگری است. ضرر نزنید و اگر ضرری به کسی رسید، شما آن ضرر را دفع کنید. می گوید: ضرر مرا دفع کنید تا من هم ضرر دیگران را دفع کنم. آیا واقعا این همه انبیا، حکما، شهدا و قربانی های راه انسانیت، برای این آمدند که تجارت کنیم؟ به تو محبت می کنم، تو هم محبت بورز!
ما تعدی نداریم که انسان را این قدر کوچک کنیم. ما هیچ پیمانی نداریم که انسان را این قدر پایین بیاوریم. به این جمله دقت کنید: ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحرارا فی دنیاکم.
زندگی، نظم و قانون و اصل دارد. جوامعی، در این دنیا در گذشته، قرن ها فقط با نظم زندگی کرده اند و برای ابدیت خود نتوانستند از این جا ذخیره ای بردارند، ولی زندگی طبیعی خود را انجام داده اند. منتها، اگر دقیق باشیم، ممکن است بگوییم که اصلا آن زندگی هم روبنایی بوده و قابل استدلال و احتجاج و... نیست.
به هر حال، زندگی خود را ادامه داده و جلوی جنگ و جدال و حق کشی را گرفته اند. حسین بن علی می گوید چنین امری امکان پذیر است. منتها، {انسان } جواب سؤالات خود را ندارد. امروز سن جناب عالی هشتاد و دو سال است، حالا در چه وضعی هستی؟ برای سؤال چه هستی، جواب ندارد. واقعا بشر در مقابل این مادر سؤال ها، که هشتاد سال، نود سال چه شد، با ناتوانی مواجه است، حالا چه می خواهی؟ می گوید ببخشید، من اصلا در این فکر نبودم! این نوع زندگی، {توانایی } پاسخ این سؤال را ندارد، ولی زندگی اش را سپری کرده است، اگرچه هر روز هزار خون دل نخورده و احساس ناگواری ننموده است.
شما در اصول زندگی، یک تعهد اجتماعی داده اید که در تجاوز به یکدیگر نباید افراط کرد. این نوعی افراط است که {دشمنان حسین در آن روز دچار شدند}. {حسین گفت } اگر من با شما می جنگم، شما با زن و بچه من چه کار دارید؟ چرا آن ها را می ترسانید؟ با نیمه جان بلند شده و فریاد بر آورده است، زیرا لحظات آخر عمر اوست. این جمله {ان لم یکن...} زیربنای یک فلسفه سیاسی، زیربنای یک فلسفه اخلاقی و زیربنای یک فلسفه عالی انسانی است. شما می فرمایید که اگر مثلا کسی خیلی عادی این داستان را بخواند و برود، آیا می تواند عظمت این مسأله را بفهمد؟
شما خود را از دین محروم ساخته اید و می خواهید خودتان را از این نعمت عظمای دین محروم کنید و سپس می گویید آیا امکان دارد که آدم قطعا ضرورت چیزی را بداند و خودش را محروم کند؟ بلی، امکان دارد. بشر می داند که اگر خودخواهی اش را تعدیل کند، روی زمین بهشت می شود. اما در این کار چه قدر موفق شده است؟ شما خودخواهی ات را تعدیل کن، زیرا من هم هستم. آیا نمی بینی من هم هستم؟ اگر چیزی برای تو لذت آور است، برای من هم لذت آور است. اگر از ضربه ای دردت می آید، من هم از ضربه احساس درد می کنم. واقعا اگر بشر خودخواهی خود را تعدیل می کرد، چه می شد؟ اگر بگوییم بر انجام این کار قدرت ندارد، من گمان نمی کنم چنین افترایی را عقل تجویز کند، که اولاد آدم نمی تواند خودخواهی اش را تعدیل کند. {به راستی بشر} چرا نمی تواند؟
مقصود؛ این مطلب به ذهن خطور نکند که اگر بشر می دانست که دین ضرورت یک حیات خردمندانه است، از آن دست برنمی داشت و دین دار می شد. همان گونه که می داند تعدیل خودخواهی، ضرورت یک حیات خردمندانه است و اقدام به تعدیل آن نمی کند. آن هم متعلق به امروزها نیست، بلکه از آغاز تاریخ بوده است، مگر موارد خیلی کم. منتها - همان طور که عرض کردم - این که بشر در شعله خودخواهی از نظر فیزیکی نسوخته است، برای این است که مراعات اجتماع و مراعات زندگی خود را کرده است. یعنی احرارا فی دنیاکم را مراعات کرده است. بالاخره، دینامیسم این زندگی خیلی حاد است. آن را به این زودی نمی شود از دست داد. نمی توان دست به انتحار زد. مسأله زندگی خیلی مهم است. شما می بینید که اگر یک لحظه از زندگی بماند، انسان مایل است که آن یک لحظه را هم ادامه بدهد و درست هم هست.
قانون الهی نیز همین است، که انسان بتواند یک لحظه دیگر هم به زندگی اش در زیر این کهکشان ها ادامه بدهد و از این زندگی برخوردار شود.
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی - کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
آدم در یک لحظه، از بی نهایت زیر صفر به بی نهایت بالای صفر پرواز می کند و حربن یزید ریاحی می شود. حر متعلق به این زندگی بود. اگر حر، پیش از روز دهم محرم می رسید و پیش از این که این سعادت جاودانی نصیب او شود، از دنیا رخت بر می بست، چه می کرد؟ شقاوت ابدی گریبانگیرش بود و دیگر تاریخ از او این طور به عنوان یک آزاد یاد نمی کرد.
اگر بخواهید تمام ارزش های دنیا را در یک کلمه جمع کنید، حق دارید اگر بگویید: آزادی باید در راه خیر استخدام شود، این جمله را بگویید و نترسید، این را حسین به حر گفت، وقتی بالای سر او آمد، گفت:
أنت حر کما سمتک امک حرا فی الدنیا و الآخره(399)
همان طور که مادرت تو را حر نامیده است، در دنیا و آخرت آزاده ای.
مادرت چه نام خوبی بر تو گذاشته است. چیز دیگری هم نفرمود: مثلا ای حر! بهشت بر تو گوارا باد. حر چه قدر عظمت نشان دادی! آن کدام آزادی است که حسین بالاترین منصب و مدالی که به حر داد، این بود که گفت: انت حر کما سمتک امک. تو از ملک و منال و مقام دنیا آزاد هستی. از جوانی و از زندگی آزاد هستی.
نوشته اند؛ در آن موقع، حر می دانست که در کوفه، دودمان بزرگ او نابود خواهد شد. گفت {نابود} بشود.
مسأله ابدیت مطرح است و شوخی هم ندارد. {حر} می دانست که چه خواهند کرد. لذا، پسرش را جلوتر از خودش فرستاد که کشته شود، تا بعد از او، پسرش را مورد انتقام قرار ندهند. {همان طور که نوشته اند:} نام او هم علی بن حر بود. این لحظه وجود است. در این زندگانی {سعی کنید} لحظات خود را از دست ندهید.
نگویید و نگوییم زندگی چه دارد و چیست؟ نگوییم:
بهتر من بدتر از این روزی نیست - زندگی آش دهن سوزی نیست
کدام زندگی را می گویید؟ مقصود از زندگی چیست که آش دهن سوزی نیست؟ زندگی این است که اگر کسی در هر کاری ولو ناچیز قرار بگیرد و با این احساس حرکت کند، او حربن یزید ریاحی است. با این احساس که من از آن تو (خدا) هستم. در هر حال که تلاش کنم، بالاخره به سوی تو می آیم: انالله و اناالیه راجعون. {خوب است که } اشخاص روان شناس به این مسائل بپردازند. در آن بیست و چهار ساعت، دو جمجمه توفانی شد. یکی جمجمه عمربن سعد و دیگری جمجمه حربن یزید ریاحی. عمربن سعد چه نتیجه ای و حر چه نتیجه ای گرفت؟ بیایید ادب و اخلاق را داشته باشیم تا در چنین موقعی به کار آید، حر از همان ابتدا، آداب انسانی را مراعات کرد. همان؛ ان لم یکن لکم دین را مراعات کرد که وقتی جلوی حضرت را گرفت، حضرت فرمود: برو کنار تا من عبور کنم. حر گفت: من نمی توانم، زیرا من مأمورم.
حضرت فرمود: مادرت به ماتمت بنشیند، برو کنار. حر گفت: یابن رسول الله، مادر من یک عرب و یک زن معمولی است، اما مادر تو، فاطمه زهرا است. ما هیچ وقت نمی توانیم برای او خلاف ادب کنیم.
از خدا جوییم توفیق ادب - بی ادب محروم ماند از لطف رب
زود از میدان به در نروید و در مقابل حوادث تحمل نشان دهید. یک وقت می بینید که در پی آن، شکوفایی شروع شد. {حر} گفت من غلط می کنم چیزی بگویم. مادر تو فاطمه است. وقت ظهر که رسید، حضرت فرمود: برو با لشکریانت نماز بخوان، تا ما هم نماز بخوانیم. {حر} گفت نه، شما بخوانید، ما هم به شما اقتدا خواهیم کرد. شما پسر پیغمبر هستید.
بالاخره، اصولی که به عنوان اصول فطری عالی انسان بود، حر را به دنبال خود کشاند. ای اصل، ای قانون، ای نظم، ای عدالت، آیا در روی زمین برای خدا جلوه ای غیر از تو داریم؟ حر، با تکیه به اصول به پیش رفت. روز عاشورا هم دید که این ها واقعا جلوی حسین ایستادند! قبلا این را نمی دانست. چون سریع آمد و گفت: یا اباعبدالله من نمی دانستم این ها با شما می خواهند این گونه رویاروی شوند. من توبه کردم. من غلط کردم. من نفهمیدم. آیا توبه من قبول است؟ حادثه ای که ایشان (حر) به وجود آورده بود - در ظاهر - تمام کاخ شخصیتش را ویران کرده است. حر، جلوی حسین را گرفته بود، اما هنوز یک یا دو آجر از کاخ شخصیت او باقی مانده بود و با آن دو آجر، شخصیت خود را ساخت و تا بی نهایت بالا برد. والا شخصیت او ویران شده بود. از حرکت پسر پیغمبر با همراهان و فرزندانش و با آن کمک های کم و انگشت شمار، جلوگیری کرد و حادثه را به وجود آورد. آن وقت شما می بینید که این شخصیت آدمی چه قدر دوام می آورد و چه قدر می تواند در سعادت انسان کمک کند. نهایتا گفت: من غلط کردم و نفهمیدم. حضرت فرمود: توبه تو قبول است.
به هر حال، این که حضرت فرمود اصول و قوانین را مراعات کنید، یعنی حداقل این معنا را در نظر بگیرید که شما رهگذر موقت حیات هستید. رهگذر موقت حیات، نفس کشیدن می خواهد. این التزام به قانون زندگی اجتماعی، تنفس شماست. آیا می خواهید خود را خفه کنید؟ اگر این اصول را مراعات نکنید، خفه می شوید. صلوات الله علیک یا اباعبدالله، صلی الله علیک یا اباعبدالله. چه حکمتی به ما عنایت فرمودی!
برای ما از طرف خداوند متعال واسطه چه فیضی شدی! در تو کدام سرمایه هست که نتوانیم از آن استفاده و بهره برداری کنیم! تاریخ نویس شاید نداند این قضیه بنیان اجتماعی و فلسفی دارد.
ان لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا أحرارا فی دنیاکم
اگر برای شما دینی نیست و از معاد نمی ترسید، {اقلا} آزادمردانی در دنیا باشید.
آیا شما نمی خواهید زندگی خودتان را تفسیر کنید؟ بسیار خوب، تفسیر نکنید، فعلا زنده اید. پس چرا خودکشی می کنید؟ شما زنده اید، پس چرا به قانون و اصول پای بند هستید؟ خواب بودم و وقتی بیدار شدم، دیدم زندگی و قانون آن، احساس وظیفه است. آن موقع احساس کردم که بیدار شده ام، والا بقیه اش خواب است. این نگرشی است که شما می توانید درباره حادثه حسین داشته باشید و سرمایه یک زندگی قابل تفسیر را بیندوزید، همه ما و همه مورخان به طور عادی از این جمله رد شده ایم:
ألا و ان الدعی بن الدعی قد رکزنی بین اثنتین السله و الذله و هیهات منا الذله یأبی الله ذلک لنا و رسوله والمؤمنون و حجور طابت و طهرت...(400)
آگاه باشید، آن زناکار پسر زناکار مرا میان شمشیر و پستی و خواری قرار داده است، ولی هیهات، (محال است) برای ما تسلیم به ذلت و خواری. خدا و رسول خدا و انسان های با ایمان و دامن های پاک و پاکیزه، از پذیرش آن برای ما امتناع می ورزند.
اگر من ذلت را بپذیرم، کرامت انسانی ام را از دست می دهم؛ کرامتی که از آن من نیست، بلکه او (خدا) داده است و قابل انتقال نیست. شرف و حیثیت آدمی قابل نقل و انتقال نیست. مثلا میلیون ها تومان به من بدهید تا در مقابل شما ذلیل بشوم. یا میلیون ها تومان بدهید تا من حق حیات خود را به شما بدهم. تا شما بتوانید مرا از پای در آورید. لذا، در حقوق این بحث مطرح می شود که: حق کرامت، حق حیات و امثال این ها، به معنای حق حقوقی نیست، بلکه حق به معنای فلسفی و شرعی و حکم است. {مثلا }شما بگویید من می خواهم کرامتم را به 115 هزار تومان بفروشم. برای شما هیچ کس تجویز نکرده است که شرافت خود را به مبلغ 115 هزار تومان بفروشید. {یا این که } شما به من توهین کنید و یک میلیون تومان بدهید. یا یک ناسزا بگویید و دنیا را به من بدهید. شما حق ندارید، زیرا کرامت فقط از آن شما نیست، حیثیت از بالاست...
ولقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا(401)
ما قطعا فرزندان آدم (علیه السلام) را اکرام نموده و آنان را در خشکی و دریا {برای کار و کوشش } قرار دادیم و از مواد پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنان را بر عده فراوانی از آن چه خلق نمودیم، برتری دادیم.
ما انسان را تکریم کردیم و این انسان است که خود را کوچک می کند. خود او این تکریم را زیر پا می گذارد:
ای گران جان خوار دیدستی مرا - چون که بس ارزان خریدستی مرا
حق داریم که نمی دانیم شرف انسانی چیست، زیرا آن را مجانی به ما داده اند. آدم که چیزی را مجانی گرفت، مجانی هم از دست می دهد. اگر بیندیشیم و ببینیم که این کرامت و ارزش شخصیت آدمی چیست، آن را این طور ارزان معامله نمی کنیم. امام حسین می فرماید: مرا بین شمشیر و ذلت مخیر کرده است. هیهات مناالذله یأبی الله ذلک، محال است برای ما تسلیم به ذلت و خواری. خدا نمی گذارد، زیرا متعلق به خداست.
اصلا من چه چیزی را بخواهم؟ مگر اختیار آن در دست من است؟ یأبی ذلک لنا و رسوله و المؤمنون.
رسول خدا و مردم با ایمان که نماینده او هستند، از پذیرش آن (ذلت) برای ما امتناع می ورزند.
جامعه با ایمان، حسین خود را به این زودی نمی تواند از دست بدهد، {زیرا به دست آوردن } حسین برای او گران تمام شده است. آیا من ذلت را برای چند صباح دنیا قبول کنم؟ ابن خلدون علی رغم این که مرد باسوادی است و شش جلد تاریخ العبر او خیلی مهم است و مقدمه اش صد مرتبه از کتاب تاریخ او بالاتر است، ولی اشتباه کرده است. اشتباه از بزرگان خیلی بزرگ است. ابن خلدون در فلسفه سیاسی، فلسفه جامعه شناسی، فلسفه اقتصادی، به اسلام خیلی خدمت ها کرده است، ولی درباره حسین یک اشتباه و یک راست گفته است. اشتباه او در این است که می گوید:
حسین احساس کرد که خروج بر یزید {و مبارزه با او} به جهت فاسق بودنش، متعین و واجب است، مخصوصا برای کسی که دارای توانایی برای قیام باشد، و او درباره خود این شایستگی و قدرت را می دید و گمان وی از نظر شایستگی {برای زمامداری } و توانایی خود صحیح بود و بیش از آن بود که گمان می کرد، ولی گمان وی درباره قدرت خود، چنان نبود که تصور می کرد می تواند با نیروی نظامی خویش در قیامش پیروز گردد.(402)
ما هم در حاشیه می گوییم جناب ابن خلدون، شما در این مورد اشتباه کردید. علت رفتن حسین بن علی به جهت این بود که می دید {یزید} واقعا اسلام را وسیله بازی خود قرار داده است. آیا باید در این دنیا بر این کار صبر کند؟ معنای آن این نیست که هیچ ارزشی برای او مطرح نیست. حضرت فرمود: می روم، و اگر حکومت عادلانه برقرار کردم؛ نحمدالله علی ذلک. سپاس خدا را می گوییم. اگر هم کشته شدم، شهید؛ احدی الحسنیین هستم. این {مسأله } را ابن خلدون متوجه نبوده است. و چون مقداری در سیاست های دوران خود بود و هم چنین عملا هم یک آدم سیاسی معمولی بوده است، نمی دانست که قضیه حسین چیست.
بنابراین، حضرت می فرماید: یأبی الله ذلک. خدا نمی گذارد. من چه طور برای خودم اختیار قایل بشوم و بگویم: حسین تو قبول کن و به خودت تلقین کن که بالاخره اگر تو جواب مثبت بگویی، تمام دنیا را در اختیار تو می گذارند، زیرا اولین شخصیت زمان هستی و اگر اولین شخصیت یک بلی بگوید، کار تمام است. نخیر! اگر اختیار در دست من بود انجام نمی دادم، چه رسد به این که یأبی الله، خدا امتناع می ورزد، و اجازه این کار را نمی دهد. شما ببینید در تحلیل تاریخ حسین چه مسائلی نهفته است. به هر کدام از این جملات که دقت کنید، نه تنها یک درس است، بلکه آبرویی برای علوم اجتماعی است. آبرویی است که خدا به علوم انسانی می دهد که ارزش ها را هم به حساب بیاورند.
ما لحظه ای از این حادثه را می خوانیم و تا حدودی احساس می کنیم که خون حسین در حال سرور و شادی و انبساط بود. بعضی از آن هایی که نمی دانستند عاقبت کار چه می شود، فقط تکیه شان بر حسین بود.
بالاخره، این ها معصوم نبودند، ولی می گفتند حسین پیشواست. هم چنین، درباره شب عاشورا شنیده اید که وقتی حضرت فرمود شب تاریک شده و دیگر شما آزادید، چند بار این آزادی را گفته است - و ان شاءالله احتمالا در مورد این آزادی شان بحث خواهیم کرد - بعضی از آن ها مطالبی گفتند، و معلوم می شود که خیلی عجیب پرواز کرده بودند. یکی از آن ها گفت: یا ابا عبدالله! شما می گویید که ما آزادیم، اما کجا برویم؟
دنیا اگر ابدی بود، ما از تو دست برنمی داشتیم، اصلا چه رسد به این که دنیا چند روزی بیش نیست. دنیا فانی است و می گذرد. با چه رویی به وجدان خودمان می نگریستیم، اگر می خواستیم تو را رها کنیم؟
شما در مضمون این مطالب دقت کنید که در شعاع جاذبیت حسین، بعضی از آنان چه حال روحانی ای پیدا کرده بودند که فردا همه آن ها، انسان های خالص و ناب شدند. خداوند آن ها را غریق سلام و صلوات و رحمت بفرماید، که واقعا برای انسانیت آبرو کسب کردند.
پروردگارا! حسین را از دست ما مگیر. پروردگارا! ما را در پیشگاه حسین شرمنده مفرما.
خداوندا! در فراگرفتن درس هایی از حسین، خودت ما را یاری بفرما.
آمین

مکتب حسینی

یکی از مطالب بسیار قابل توجه و قابل دقت، آن جمله ای است که فرزند عزیز حسین (علیه السلام) به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد. موقعی که مسیر نینوا را در پیش گرفته بودند، حضرت سیدالشهداء در پشت اسب خود، به خواب سبکی رفته و بعد از چند دقیقه سرشان را بلند کردند و کلمه استرجاع را به زبان مبارکشان آوردند، و فرمودند:
انا لله و انا الیه راجعون(403)
ما از آن خداییم و به سوی او بر می گردیم.
مقتل ها نوشته اند که: حضرت علی اکبر پشت سر امام حسین (علیه السلام) بود. وقتی که این جمله را شنید، عرض کرد: پدرم، قطعا چنین است که: انا لله و انا الیه راجعون، همه ما از آن خداییم و به سوی خدا بر می گردیم، اما علت چه بود که در این موقع و در این لحظه، این آیه را فرمودید؟ حضرت فرمود: من چند لحظه ای خوابم برد و در خواب دیدم که همین طور که کاروان ما در حرکت است و می رود، یک نفر از پشت سر ما با صدای بلند می گوید: این کاروان می روند و مرگ به دنبالشان است، و من هم این آیه را خواندم: انا لله و انا الیه راجعون، این ندا کننده، همین مطلب را به ما خبر داد. حضرت علی اکبر عرض کرد:
اولسنا علی الحق(404)
آیا ما بر حق نیستیم؟
بعضی از تواریخ دارد که حضرت سوگند خورد و فرمود:
بلی والذی الیه مرجع العباد(405)
بله، {سوگند} به آن که رجوع بندگان به سوی اوست، {ما بر حقیم.}
سپس این فرزند عزیز گفت:
فاذا لا نبالی نموت محقین(406)
حال که چنین است، ما از مرگ پروایی و باکی نداریم.
معلوم بود که این پدر بزرگوار، چگونه فرزندش را تحسین کرد و انتظارش هم همین بود که این فرزند در این موقعیت چنین جمله ای را بگوید.
اگر جریان تاریخ طوری بود که حسین و کسانی که در ردیف این کاروانیان در راه حق بودند، واقعا می توانستند در درون انسان ها تأثیر کلی کنند، تاریخ ما عوض شده بود و معنای حق معلوم می شد که چیست. شما می دانید که با این کلمه حق، بشر چه مقاصدی را به راه انداخته و با کمال صراحت گفته است که حق با قوه (قدرت) است. با این که آسیب و صدمه اش را هم در تاریخ زیاد دیده و متوجه شده که اگر حق با قدرت است، ولی بالاترین قدرت آن نیست که من بگویم تو نباش، من باشم. بالاترین قدرت آن است که بگویم من زنده ام و با زندگی رسمی تو هم سازگارم، و این قدرت را دارم که تو هم باشی و من هم باشم. در این صورت فهمانده ام که معنای حق چیست.
حقیقتا نمی دانم ما در مقابل حق، چه عذری خواهیم آورد که درباره آن درست نیندیشیده ایم، در حالی که جوهر مایه ترقی و تکامل انسان ها حق است. کلمه حق، تزیین (دکور) مغزها بوده است: حق! بله حق است. بلی، حق چنین است و... حق، حق، حق! ختم حق گرفته اند! شاید صبح تا شام، انسان این کلمه را خیلی زیاد بر دهان و بر قلم بیاورد. حق چنین است! حقیقت چنان است! ولی آن برخورداری و آن بهره وری از حق را نداشته است. لذا، متأسفانه قرن هاست که این حق، مثل تابلو در ذهن ماست. چرا تابلو را در خانه خود آویزان می کنیم؟ برای زر و زیور خانه. این تابلو {حق }هم در مغز ما آدمیان، تاکنون برای این بوده است که گاهی به آن نگاهی نموده و آرامشی پیدا کنیم، ولی نفهمیم حق و حقیقت چیست!
{علی اکبر گفت:} اولسنا علی الحق، آیا ما بر حق نیستیم؟ {اگر بر حق هستیم }، می رویم. همین است و جز این نیست. اما معنای ضعف و قدرت چیست؟ ای کاش در معنای حق، انسان ها بیشتر از این ها می اندیشیدند و حق و حقیقت را فدای زیبایی های زودگذر نمی کردند. حق، ثابت و ابدی است. حق، جوهر جان ماست، وقتی حضرت علی اکبر (علیه السلام) این کلمه حق را به کار برد، آرامشی برای امام حسین بود.
همان طور که قبلا عرض کردم، اگر {حسین } آرامش نداشت، نمی توانست این حادثه بی نظیر تاریخ را مدیریت کند. شاید وقتی این {جمله } را از فرزندش شنید که؛ پدر مگر ما با حق نیستیم؟ حضرت فرمود:
بلی، سپس علی اکبر در جواب گفت: فاذا لا نبالی نموت محقین، چه باک داریم از مردن، آرامش او بیشتر شد، یکی از بزرگان گفته است:
از آن جهت که بشر نتوانست کاری انجام بدهد که عدالت را قدرت و عادل را قوی بداند، قدرت را عدالت و قدرتمند را عادل تلقی کرد.(407)
در صورتی که خود قدرت، حق است. خوب توجه و دقت کنید، یک بار دیگر {عبارت آن شخصیت را} عرض می کنم. چون این جمله؛ اولسنا علی الحق، خیلی بیش از این ها فکر می خواهد. این شخصیت می گوید: بشری که این قدر ادعای توانایی و ادعای قدرت دارد، نتوانست و حتی عاجز بود از این که بگوید قدرت در عدالت است و هر کس عادل است قدرتمند است. لذا، قضیه را عکس کرده و گفته است:
هر کس قدرتمند است، عادل است! چه ناتوانی شرم آورتر از این! تو مگر نمی دانی که قدرت مالکیت بر نفس، بزرگ ترین قدرت است؟ همان نفسی که اگر آن را رها کنی و جهان را بخورد، سیر نمی شود:
نفست اژدرهاست او کی مرده است - از غم بی آلتی افسرده است(408)
نفسی که واقعا اگر بال و پر گشاید، میدان به او بدهند و وسایل فراهم بشود، به قدر جهان هستی تورم پیدا می کند و سیر هم نمی شود، هل من مزید هم می گوید. مالکیت بر این نفس یعنی قدرت.
تاکنون درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) خیلی مطالب گفته شده است. یکی از آن جملات که باید آن را یادداشت کرد، این است که علی بن ابی طالب قدرتمندترین مردی است که تاریخ به خود دیده است. با این که پنج سال و چهار ماه بیشتر نتوانست خلافت کند - آن هم تماما در آشوب و فتنه - با این حال، چرا قدرتمندترین مرد تاریخ است؟ زیرا بر خویشتن مالک است. قدرت مالکیت بر خود را دارد. این را محسوب ننموده و گفتند چنین است عدالت. حق، یعنی قدرت. عادل و ذی حق، یعنی آن کس که مقتدر است. آن وقت قدرت را هم در مقابل حق قرار دادند. آدم واقعا گاهی فکر می کند آیا این ها اول درباره مطلب فکر می کنند و بعدا آن را می گویند؟ یا اول مطلب را می گویند و بعدا فکر می کنند؟ شاید هم فکر نمی کنند و می گویند.
اطراف تبریز، روستایی وجود دارد که در آن جا کلمه ای پر معنا استعمال می شود. همان کلمه را می خواهم بگویم و اشخاصی که آذری زبان هستند، متوجه می شوند. وقتی کسی خیلی بی ربط حرف بزند، می گویند دییردا، (می گوید دیگر)! این هم این طوری می گوید. این {حق یعنی قدرت }، از هزار دلیل بر نفی قضیه زننده تر است. البته با آن چهره کذایی و بان آن قیافه می گوید. {بشر} روی این مسأله نخواسته است فکر کند که قدرت، خودش از بزرگ ترین حق هاست. هم اکنون قدرت، کیهان و کهکشان ها را اداره می کند.
قدرت شما {انسان ها} این زمین را اداره می کند. قدرت، شما را اداره می کند. آیا این سخن باطل است؟
باطل من هستم که قدرت را در باطل به کار می برم. آیا این همه حرکات ماشینی، طبیعی، انسانی که همین امروز در کره خاکی انجام گرفته است، بدون قدرت و قوه امکان پذیر بود؟ قدرت، عین حق است، منتها، در دست چه کسی؟ در دست یک شخص، قدرت سازنده بشر، و در دست دیگری، قدرت مخرب می شود. این (اولسنا علی الحق)، آیا ما بر حق نیستیم، یعنی قدرت با ماست. اگر بگوییم (و الیه راجعون)، به سوی تو می آییم، حق گفته ایم.
زمانی می خواستم درباره تعریف سعادت کمی بیشتر کار کنم که سعادت چیست؟ عده ای گمان می کنند که اگر آن چه بخواهند و به دستشان بیاید، سعادتمند هستند، و اگر آن چه که خواستند و به دست نیاوردند، بدبخت به شمار می آیند. خوشبختی و بدبختی به معنای آن چه که خواستم شد و آن چه که خواستم نشد، نیست. این تقسیم بندی درباره بشر درست نیست. کیست که در این دنیا، به مدت ده ساعت، آگاه زندگی کند و از درون یا بیرون، یک ناگواری به داخل مغزش نپرد؟ این شخص کیست؟ البته ده ساعت نه، بلکه پنج ساعت یا حتی یک دقیقه پایین بیاید. به شرط این که بیدار باشد، و اگر بیدار شود یک انسان است.
یا همین مقدار احساس کند که مثلا در جامعه بشری و در جامعه خودش فقر وجود دارد و اشخاصی در جهل غوطه ورند، کافی است که این شخص نتواند دقیقا بخندد. در این دنیا، سعادت را ما این گونه معنا کنیم:
(فانی لا اری الموت الا سعاده)، من مرگ را جز سعادت نمی بینم. صلی الله علیک یا اباعبدالله. چشم پوشیدن از این ستارگان و خورشید و ماه و از این کهکشان ها، چشم پوشیدن از شما انسان ها، چشم پوشیدن از سن میانسالی(409)، و چشم پوشیدن از همه، سعادتی است که با تجرد روحی خودم به طرف؛ الیه راجعون حرکت کنم. {همان گونه } که پسرش علی اکبر آن جواب را داد. این جمله سعادت است؛ و لاالحیاه مع الظالمین الا برما، و من نمی بینم زندگی با ستمکاران را مگر ملامت و تنگدلی. تقسیم بشر به خوشبخت و بدبخت، صحیح نیست. کیست که در این دنیا بگوید هرچه خواستم شد؟ مگر این که در مغز او دستکاری بشود و بگوید، من در این دنیا بنایم بر این بود که هرچه بخواهم حق است و هرچه خواستم شد. چنین چیزی محال است، مگر او را تخدیر کنند و خدای ناخواسته، مست باشد. البته چنین انسانی می تواند این حرف را بزند. بیایید بشر را طوری دیگر تقسیم کنیم. معنای سعادت و شقاوت را در نزد روشنان و تاریکان بیاییم.
سعادتمند کسی است که روشن است، اگرچه دنیا بر او سخت بگذرد. اما کسی که در این دنیا تاریک است و متوجه نیست که این زندگی چیست، بیچاره و بینواست و زندگی او در شقاوت می گذرد.
پس قدرت را که ما معنا می کنیم، برای توجیه خودمان می گوییم: بالاخره، حق با قوه است، یا با حق است؟ آیا این تقسیم درست است؟ بیچاره قدرت! قوه و قدرت، مأمور بسیار بزرگی از طرف خدا برای هستی است، اما اغلب از این حقیقت چشم پوشی می شود. جملاتی بود درباره سعادت که عرض کردم، و به نظر می رسد باید پیرامون آن کار کرد. انسان نمی تواند بگوید، این است که من می گویم. خداوند ما را از این بیماری نجات بدهد که انسان بگوید آن چه که من می گویم، همین است و جز این نیست. اطلاعات شما هرچه بالاتر برود، احتیاط شما بیشتر خواهد شد. جوان ها، قطعا بدانید، هرچه که قدرت فکری شما بالاتر برود، در قضاوت، آرام تر قضاوت و داوری خواهید کرد.
خلاصه، سعادت را می توان این طور تعریف کرد: موقعیتی برای انسان که اگر در آن موقعیت بگویند تو را از این جا می خواهیم راهی ابدیت کنیم. آیا موافقی؟ بگوید: بلی. این بلی یعنی سعادت.
توضیح: اگر انسان در این زندگانی در حالی باشد که اولا بداند در این دنیا و انسان و خودش چیست و بداند که ابدیتی در کار است و بداند:
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستی - گر نه این روز دراز دهر را فرداستی
این را نیز بداند که بدون فردا، معامله زندگی دنیوی قابل حل نیست، زیرا اگر قابل حل بود نسخه می نوشتند. ای عزیزان! اگر دنیا را می توانست خود دنیا تفسیر کند، قطعا سرنوشت زندگی بشر به هر شکل ممکن و با صدها راه مثل؛ هنر، فلسفه ها، ادبیات و... عوض شده بود. از هر راه می خواهند بشر را اقناع کنند که شما زندگیتان را ادامه بدهید، ولی بشر می گوید من چه کار کنم؟ {تفسیر زندگی من چیست؟} می گویند اشکالی ندارد، زندگی انسان باید در این دنیا بدون وابستگی بگذرد! بله، جناب عالی می فرمایید باید، ولی من در این باید، استدلال پیدا نمی کنم.
این شعر از جبران خلیل جبران است که اگر زنده می ماند، برای عرب ها یک ملای رومی می شد، ولی زود از دنیا رفت.
1- یا نفس لولا مطمعی - بالخلد ما کنت أعی
لحنا تغنیه الدهور
2- بل کنت انهی حاضری - قسرا فیغدوا ظاهری
سرا تواریه القبور(410)
1- ای من، اگر امیدی برای ابدیت نداشتم، اگر طمعی (امیدی) برای جاودانگی (ابدیت) نداشتم، هرگز گوش به آهنگی که روزگاران می نوازد فرا نمی دادم.
2- اگر این امید حیات بخش، جای خود را به یأس مرگبار می داد، هم اکنون جریان هستی ام را قطع می کردم و رهسپار خاک های تیره گور مردگان می گشتم.
خوشا به حال او (جبران خلیل جبران)، که چند دقیقه ای با خودش خلوت نموده و با خودش صحبت کرده است. حضرت علی اکبر چنین گفت: اولسنا علی الحق. گفت اگر بر حق هستیم، می رویم. ای جوانان عزیز! این را می گویند سعادت. والا با ثروت زیاد، اگر آگاه باشید، هر لحظه خواهید گفت: این ثروت کلان در اختیار من است، در حالی که چه گرسنه هایی امشب از گرسنگی نتوانستند به خواب بروند. هم چنین، اگر علم زیاد داشته باشید و فقط برای آرایش خودتان باشد، خواهید گفت، چه بسیارند جاهل هایی که ما می توانستیم یک کلمه از این ها را به آنان تعلیم دهیم. محال کسی با آگاهی، خنده مطلق در این دنیا داشته باشد، مگر این که - همان طور که عرض کردم - مست باشد یا تخدیر شود که البته قهقهه آن ها خیلی بلند است.
اکنون شما می توانید عظمت جمله اولسنا علی الحق را بفهمید. یعنی اگر الان بگویند ای حسین، با فرزندانت برخیز، آیا برمی خیزید؟ بلی، {چنان که علی اکبر} گفت برویم. این معنای سعادت است. من غیر از این، هیچ مفهوم و معنایی را برای سعادت نتوانستم بپذیرم. البته برای سعادت انسان، خیلی تعریف صورت گرفته است. اگر سعادت این باشد که آن چه که بشر می خواهد، میسر شود، نخواهد شد. این را یقین بدانید:
برد کشتی آن جا که خواهد خدای - وگر جامه بر تن درد ناخدای
خدا می گوید تو {انسان } تدبیر خواهی کرد، حساب تقدیر مرا هم داشته باش. العبد یدبر والرب یقدر، بنده تدبیر می کند، پروردگار مقدر می گرداند.
اگر محول حال جهانیان نه قضاست - چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست
بلی قضاست به هر نیک و بد عنان کش خلق - بدان دلیل که تدبیرها جمله خطاست
حتی بزرگ ترین مغزهای دنیا، با این همه وسایل و امکانات نمی توانند در آستانه فرا رسیدن یک سال جدید، حدس بزنند که در این سال که ما به آن وارد می شویم، چند نفر در فیزیک به نظریه جدید خواهند رسید؟ یا چند نفر در ادبیات، یک بارقه ذهنی خوبی خواهند داشت؟ یا چند نفر معنای سعادت را خواهند فهمید؟ محال است بفهمند. شما نمی توانید و ما یقین نخواهیم داشت که چند دقیقه دیگر در همین مکانی که اینک نشسته ایم، وضعیت و موقعیت بنده چیست، زیرا امواج اقیانوس ناخودآگاه نمی گذارد که من بفهمم بعد از یک دقیقه چه می شود. دقایقی دیگر که همین طور به یک شخص نگاه می کنم، به این فکر می افتم که مثلا برادرزاده ام هم شبیه به اوست و در رابطه با داستانش صحبت می کنم {و مطالب گوناگون دیگر در ذهن من موج می زند}. یا یک نفر با یک نگاه می بینید که با نفوذ به ناخودآگاه انسان، موج هایی شروع می شود.
{مثل } باسکول شصت تنی نیست، بلکه روح انسان است. روح حتی یک میلیاردم اپسیلن را حساب می کند. باسکول ها را دیده اید که تریلرها برای تعیین وزن بار بر روی آن می روند. مثلا در پنجاه تن، یکصد کیلوگرم است. اشکالی نداشته و اصلا به حساب نمی آورند. یا یکصد کیلوگرم در شصت تن بار به حساب نمی آید. اما بحث روح فرق می کند. وقتی به مغز آدمی عمر یک مزون یا یک هایپرون(411) را عرضه می کنند، شما محال است حتی بتوانید آن را تصور کنید، ولی مغز، یک میلیونیوم ثانیه را انشاء می کند. در روح، بحث تن (کمیت) مطرح نیست. ارقام نجومی در این جا (روح) به اندازه یک میلیاردم اپسیلن است.
به هر حال، علی اکبر گفت: اولسنا علی الحق. معنای سعادت {درک این جمله } است. اگر هر لحظه به انسان بگویند آیا اکنون حاضر هستی و بر می خیزی و وضعیت خود را طوری محاسبه کرده ای که شما را به پیشگاه خداوند روانه کنند؟ اگر گفت بله، این شخص سعادتمند است. والا کدام امتیاز دنیا به طور مطلق و بدون نگرانی به انسان دست می دهد؟
اما زیبایی ها، مثل کارد دو لبه است. این مثال از یکی از بزرگان است: شخص زیبا اگر شخصیت نداشته باشد، هم خود را و هم دیگران را زخمی می کند. اگر مسأله ثروت را بگویید، آدم محاسبه کند که اگر اکنون این ثروت کلان که در اختیار اوست، آیا دیگران هم از آن بهره مند هستند؟ اگر قدرت {در اختیار من } است، آیا واقعا من از این قدرت خوب استفاده می کنم؟ این مسائل مطرح است. البته آن چه که به انسان آرامش می دهد و نمی گذارد که آیا آیاها او را اذیت کند، این است که خود این آیاها باعث شود که حواس او در زندگی جمع باشد. خود این یک توفیق است. (آیا به راستی چنین است؟) یعنی این سؤال را که به خودش متوجه کند، حواسش جمع شود. این {توجه به خود} بی سعادتی نیست. شاید بتوان گفت، خود این سؤال ها سعادتی است که {هر انسان } از خود بپرسد و جواب بدهد. یک مطلب دیگر داریم که آن را هم عرض می کنم.
حسین بن علی (علیه السلام) از زندگی دست برداشت. اشخاصی هستند که حیات و زندگی، چهره خود را به آن ها نشان نداده است. لذا، ممکن است با یک بهانه بگویند، ما می خواهیم برویم و به شما مربوط نیست و دست از زندگی بر می داریم. ما با سقراطهایی در تاریخ روبه رو هستیم که البته برای حفظ قانون مردانگی کردند. سقراط گفت: اگرچه {قانونی } باطل است، اما چون قانون مرا در آتن بزرگ کرده است، حکم باطل را می شنوم و زهر را می خورم. در این سخن کمی دقت کنیم، زیرا مطلب مهمی است. با این که ما {قانون آتن را} قبول نداشتیم، یعنی ما می گفتیم: اگر گفتند شما را از اعدام نجات می دهیم (چون افلاطون گفت من می توانم تو را نجات بدهم) و چرا قبول نکردی؟ سقراط گفت: یک عمر، این قانون که آقایان به آن تمسک کرده اند و می خواهند مرا طبق آن اعدام کنند، مرا بزرگ کرده است. مطلب خیلی مهم است، اگر چه اگر ما {در آن موقعیت } بودیم، از دیدگاه اسلام می گفتیم: نه! به باطل گوش فرا ندهید و اگر قدرت دارید، به این قضات نابکار آتن اعتراض کنید. اگر ما بودیم، به او می گفتیم: اعتراض کن. اما او چه کار کرد؟
گفت: باید همه جا قانون را محترم دید و مقدس بشمرد.
راه بگریختنش بود، ولی - دل کم حوصله در سینه فشرد
گفت باید همه جا قانون را - محترم دید و مقدس بشمرد
شوکران از کف قاتل بگرفت - چون خماری که شرابی بی درد
نوچه ها پیش دویدند که نیست - کشتی دام نخستین با گرد
دادشان جام عزیزان را دید - که یکی بعد دگر جان بسپرد
دور ساغر چو بدو شد ساقی - گفت وجه می ما کسر آورد
صبر کن تا ز حکومت برسد - وجه سمی که تو می خواهی خورد
با هوا خواه خود آزاده حکیم - این سخن گفت و جهانی آزرد
بدهش سیم که تا سم بدهد - زانکه مفتی به جهان نتوان مرد
وقتی به او (سقراط) گفتند ما شما را نجات می دهیم - همان طور که افلاطون گفت می توانم، چون خیلی نفوذ اجتماعی داشت - سقراط گفت: من سال های عمرم گذشته است، آیا تو می خواهی دوباره مرا به این دنیا بازگردانی و زنجیر این زندگانی را به گردن من بپیچی؟ بگذار بروم. من به ابدیت نزدیک می شوم و صفحات زیبای ابدیت را می بینم. این چه پیشنهادی است که تو به من می کنی؟ من {ابدیت را} می بینم و سنم گذشته است.
اما درباره حسین، این امر {صادق } نیست. یعنی مسأله سنم گذشته مطرح نیست. تازه، سقراط را در آتن غیر از سه - چهار انسان باسواد، کسی دیگر نمی شناخت، ولی حسین بن علی را تمام دنیای آن روز اسلام، و شاید بتوان گفت یک سوم دنیا، به عنوان محبوب ترین شخص می شناختند. دست برداشتن از زندگی یعنی چه؟ یعنی شخصی جان جهان است و از جان خود می خواهد دست بردارد، آن هم جانی که:
قبله جان را چو پنهان کرده اند - هر کسی رو جانبی آورده اند
جان نهان در جسم و تو در جان نهان - ای نهان اندر نهان ای جان جان
آن حسین که قطعا خدا در جان او جلوه کرده بود و می خواست این جان را از دست بدهد، نه شخصی که عمرش را تمام کرده و می گوید: آیا دوباره تو می خواهی کلاف سنگین دنیا را به گلوی من بپیچی؟ تمام شده است و می خواهم بروم. این را می خواهیم بگوییم، دقت کنید. چندی از مختصات زندگی را می خواهم عرض کنم که کمی جنبه علمی و حکمی قضیه و جنبه دینی قضیه بیشتر روشن شود، که شهادت حسین این طور به نظر نیاید که آدمی بود که {فقط} از جان خود گذشت. از جانش گذشت یعنی از جان جهان گذشت. اجازه دهید این چند کلمه را بگویم. در مورد ماهیت حیات، اگرچه تاکنون برای قلمرو دانش ها و فلسفه ها کاملا کشف نشده که این (جان و حیات) چیست؟ اما؛
بر لبش قفل است و در دل رازها - لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند(412)
در عین این که جان جهان بودند، در درون ما بودند و ذره ای خودشان را بر ما بزرگ نمی گرفتند. اسرار جهان نیز در دل های آن ها موج می زد. این ها متعلق به انسان و جان است. این ها برای سگ و گربه و دیوار و کوه اورست و درخت های سر به فلک کشیده نیست، فقط متعلق به جان شما انسان هاست. که اگر یکی از آن {اسرار} را یک انسان نادان داشت، منفجر می شد. آن وقت این چه قدرتی است که در حالی که جان آدمی میلیون ها راز دارد، ولی ذره ای هم به روی خود نمی آورد. خدایا وقتی تعلیم و تربیت به فریاد ما نرسد، {رمزها و ارزش جان } از دستمان خارج شده و به هدر می رود.
هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و دهانش دوختند
اگر بنشینیم و عظمت های جان آدمی را شمارش کنیم، قطعا عمر تمام می شود، سال ها می گذرد و شمارش آن عظمت ها تمام نخواهد شد. وقتی که می گویند حسین گفت سعادت این است که من این شهادت را برای خودم انتخاب کردم و از همه چیز گذشتم، یعنی با این که می دانستم جان چیست، از آن می گذرم.
پروردگارا! خداوندا! ما را در شناخت حسین یاری بفرما.
خدایا! تو را سوگند می دهیم به خون نازنین حسین، ما را از این امتیازاتی که به جان آدمی لطف و افاضه فرموده ای، بهره مند بفرما.
خداوندا! پروردگارا! از درس هایی که به وسیله حسین فرا می گیریم، ما را به نتایج خوب برسان.
ان شاءالله امیدواریم از اعماق جانتان با حسین هماهنگ و هم صدا باشید، و جای دارد که ما تا آخرین نفس با حسین همراه و پیرو حسین باشیم.
آمین

پاداش حسینی

ان بنی اسرائیل، کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیا ثم یجلسون فی الاسواق یبیعون و یشترون کانهم لم یصنعوا شیئا فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلک اخذ عزیز ذی انتقام(413)
آنان (بنی اسرائیل) گاهی پیامبرانی را در بین طلوع و غروب خورشید می کشتند، سپس در بازار مشغول کسب و کار خود می شدند، گویی هیچ کاری نکرده اند (هیچ چیزی نشده است). خداوند به آنان مهلت (فرصت) داد و انتقام گرفت.
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: از ناچیزی دنیا و از موهوم بودن دنیا در پیش خداست که سر یحیی فرزند زکریا برای نابکاری از نابکاران بنی اسرائیل فرستاده شد. او را ذبح کردند، (پیامبر بنی اسرائیل را کشتند). و سرش را برای نابکاری از بنی اسرائیل فرستادند. سر من را برای نابکاری از آل امیه خواهند فرستاد(414)
درس بزرگی که ما از این جمله می توانیم فرابگیریم، این است که از نتایج کارمان وقتی مهلت هایی پیش می آید، غفلت نکنیم. این مهلت ها در جویبار زمان برای ما مطرح است که ما حوادث و حقایق را در طول هم یکی پس از دیگری می بینیم: دیروز، امروز، فردا، یک سال پیش، حالا، یک سال بعد، یک قرن پیش، یک قرن بعد. مهلت ها در جویبار زمان، پشت سر هم می آیند و نباید ما را فریب دهند. در بالا یکی در کنار دیگری است. این که یکی پس از دیگری است، فقط برای ما که اولاد آدم که در جویبار زمان قرار گرفته ایم، جلوه نموده است. مثال؛
اگر در جایی بایستید و یک قطار شتر از مقابل شما عبور کند، دومی بعد از اولی، سومی بعد از دومی، چهارمی بعد از سومی، پنجمی بعد از چهارمی حرکت می کنند. فرض می کنیم که حرکت این ها هم در یک شعاع بسیار وسیع دایره ای است. شما می گویید آن اولی بعد دومی، سومی، چهارمی یکی پس از دیگری.
اما اگر از یک جای مرتفع نگاه کنید، می بینید که حرکت آنان، مثل حرکت یکی در کنار دیگری است، یعنی به همه آن ها مشرف هستید. خدا به همه حوادث مشرف است. ای لشکریان ابن زیاد، شما که به این جنایت بزرگ دست زدید، گمان می کنید که معنای مهلت آن است که قضیه چیزی نبود، و گرنه خداوند همان روز انتقام می کشید. فامهلهم الله خدا به آنان مهلت داد.
برای خداوند، حادثه و انتقام حادثه، یکی در کنار دیگری است. یعنی در حقیقت، ستمکاران و خونخواران دنیا گمان می کنند، بین کار آن ها و انتقام - که حتی ممکن است بعد از هفت نسل در عرصه طبیعت بروز کند - در طول هم است.
از تیر آه مظلوم، ظالم امان نیابد - پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را
وقتی که شما خواستید تیر را رها کنید، اول خود این (دل) صدا می کند، سپس به نشانه اصابت می کند.
پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را. اگر یک سیلی به یک انسان زدید، {ابتدا} همان سیلی به خود شما خورده است. منتها، در عالم طبیعت، حوادث یکی در کنار دیگری برای ما نمایش ندارد، بلکه یکی پس از دیگری است.
زمانی این پیشنهاد را کرده بودم که بیایید با یک کار آسان، یک انقلاب فرهنگی در تمام دنیا ایجاد بکنیم. ابتدا بنای یک مجله را پایه ریزی کنیم. سپس از شهرستان ها و روستاهای ایران، هر کس حادثه ای برای او پیش آمده و بعد عکس العمل آن را دیده است، برای ما بنویسد. مثلا اگر کسی یک سیلی زده است، یک سیلی هم خورده است. قطعا هر چه که سن بالاتر برود، از این حوادث زیادتر دیده می شود. مثال:
یکی از آقایان می گفت: در همسایگی آنان، دو گنجشک بالای دیوار آشیانه گذاشته و بچه هایشان از تخم در آمده بودند و به آن ها پرواز یاد می دادند. روزی کمی کاه از دیوار، بر روی زمین ریخته بود. مرد به خانه آمد و ضمن پرخاش به همسر خود گفت: این لانه را از بین ببر، زیرا خانه را کثیف می کنند. زن گفت که چند روز دیگر جوجه های آن ها به پرواز در می آیند و بعد ما لانه را خراب می کنیم، الان به لانه دست نزن.
مرد گفت تو همیشه تو با من مخالفت می کنی. سپس یک نردبان آورده و با بیل لانه را خراب کرد! موقعی که این بیل را می زد، یکی از این بچه گنجشک ها نصف شده و پایین افتاد! همسر این مرد حامله بود و همان روز، بعد از یک ساعت، شروع کرد به گفتن این که دلم درد گرفته است. گفتند شاید درد زایمان است. او را به بیمارستان بردند، {و در حین زایمان } بچه را نصف کرده و بیرون آوردند. این داستان را شخصی که ناظر و شاهد ماجرا بود، برای من نقل کرده است.
این داستان کنش و واکنش است. و به قدری نمونه های این مطلب زیاد است که اصلا آدم نمی داند به کدام یک اشاره کند.
شخصی نزد من آمد و گفت: می خواهم خدا را ببینم. به او گفتم اگر خدا را به تو نشان بدهم، لجاجت نمی کنی؟ گفت نه. گفتم به {قانون } کنش ها و واکنش ها توجه کن. قطعا در پشت پرده خبری است که وقتی نواختی، خواهند نواخت. این را یقین بدانید. این پیشنهاد را مدت ها پیش داده بودم که مجله ای منتشر کنید که از شهرستان ها و از روستاها و نقاط دور دست، هر کس حادثه ای را که نمونه ای از کنش واکنش است، بنویسد و برای ما ارسال کند. مدتی به این منوال بگذرد، سپس وقتی منعکس شد که چنین مجموعه ای هست، در تابستان وقتی مدارس و دانشگاهها تعطیل شدند، دانش آموزان و دانشجویان را با ضبط صوت به این روستاها و شهرستان ها بفرستید. تصور کردیم که یک میلیون از این قبیل حادثه ها را می توان در یک نسل چهل - پنجاه ساله جمع آوری کرد. یک میلیون حادثه! تصور کنید هر حادثه یک صفحه باشد و در کل، یک کتاب پانصد صفحه ای در نظر گرفته شود. بعد از محاسبه تقریبی، ملاحظه شد که دو هزار جلد دایره المعارف تولید می شود، مبنی بر این که نزن، زیرا خواهی خورد! گفتم من هم مقدمه اش را می نویسم.
ای کسانی که ختم کلمه علم را گرفته اید و همه چیز را قربانی این کلمه بیچاره صاف و ساده بی تقصیر می کنید! همه ما علم را دوست داریم، ولی از علم چه استفاده ای می خواهیم بکنیم؟ بسیار خوب، می گویید از نظر علمی تصادف است، اگرچه تصادف محال است، ولی من قول می دهم و می نویسم: تصادفا یک میلیون حادثه در این چند ساله اتفاق افتاده است که: زدند، خوردند. این است که حسین فرمود: فامهلهم الله.
یا سبو یا خم می یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
این جهان کوه است و فعل ما ندا - سوی ما آید نداها را صدا(415)
کل نفس بما کسبت رهینه.(416) هر کسی در گرو دستاورد خویش است. صدق الله العلی العظیم. چرا امام حسین (علیه السلام) حتی یک ذره مضطرب نشده بود؟ چون می دانست انتقام هست. حسین مشرف است و گام به فراسوی زمان گذاشته، و می بیند که سر عمربن سعد را در رختخواب بریدند، و ابن زیاد به چه حال افتاد. به همین علت، از کمال آرامش برخوردار است و دیگر اضطراب ندارد. این جهل ماست که گمان می کنیم حادثه ای بود و اتفاق افتاد.
این قانون کنش و واکنش را که عرض کردم، در تاریخ فقط برای هشدار است تا بدانید که عدالت الهی پشت پرده است و این جا (عرصه طبیعت) جای {انتقام خدا} نیست. خداوند می خواهد از قاتلان حسین انتقام بگیرد، آیا جای انتقام این جاست؟ بسیار خوب، یک تیر به او می زنند و راحت می شود. عذاب این قاتل باید عذاب ابدی باشد. جان کندن دو دقیقه ای و سه دقیقه ای که عذاب نیست. آیا درست دقت می کنید یا نه؟ یا به عکس، می خواهیم به خاطر فداکاری {امام حسین (علیه السلام)} در این دنیا، به او پاداش بدهیم.
چه {پاداشی } بدهیم؟ مثلا هزار واحد آپارتمان به حسین بن علی بدهید. این تصورات، نه تنها کودکانه و عامیانه، بلکه اصلا اهانت بر حسین است. این جا جای این حرف ها نیست، نه پاداش عدالت و نه کیفر عقاب. این دنیا کوچک است. {مثلا} به علی بن ابی طالب می خواهیم در این دنیا جایزه بدهیم. برای یک لحظه اش دنیا کم است. اما برای این که خواب بشر خیلی سنگین نشود و خیلی زیاد به خواب سنگین فرو نرود، گاهی مسأله کنش و واکنش را برای او دلیل می آوریم.
همان شخص به من گفت: چند سال قبل عازم شهر قم بودیم. در مسیر خود جهت صرف صبحانه، در قهوه خانه ای نشسته بودیم. در این هنگام سرگردی {با لباس نظامی } همراه همسر و دو فرزند خود وارد شد. دو نفر طلبه هم یک طرف نشسته بودند و با هم صبحانه می خوردند. قهوه چی، قفسی داشت که دو پرستو در آن بود و یکی بال هایش کمی درازتر از دیگری بود. بچه های سرگرد به پدرشان گفتند: این ها (پرستوها) را برای ما بخر. پدر گفت: بسیار خوب. به قهوه چی گفت: آیا این پرستوها را می فروشی؟ او که دید، این شخص مقامی نظامی است، گفت بله. صاحب قهوه خانه پرستوها را به مبلغ سی یا چهل تومان - البته به پول آن موقع - به سرگرد فروخت. بچه ها ناگهان به فکرشان افتاد که این ها را آتش بزنند! به پدرشان گفتند: کمی نفت بگیریم و بریزیم تا بال های این پرستوها را آتش بزنیم و ببینیم چه کار می کنند ؟ طلبه ها گفتند: نه، این کار بدی است، خوب نیست. سوزاندن حیوان بدون دلیل! پدرشان برگشت و گفت: دخالت به شما نیامده است. به دنبال آن، نفت را آوردند و به روی پرنده ها ریختند و کبریت زدند! این دو حیوان، دو - سه دفعه جیغ زدند، و با اضطراب پر و بال زدند و سپس مردند. شخصی که این ماجرا را تعریف کرد، می گفت حادثه را دقیقا به یاد دارم که این سرگرد یک خودروی فولکس به رنگ آبی روشن داشت. کمی بعد، این سرگرد با همسر و فرزندانش سوار شده و راه افتادند. بعد از این حادثه، ما اصلا نتوانستیم صبحانه مان را بخوریم. آن طلبه ها هم بسیار ناراحت شدند. پس از آن که سرگرد و خانواده اش رفتند، ما هم سه الی چهار دقیقه بعد به راه افتادیم. ناگهان در طول مسیر دیدیم که راه بسته است. پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند یک فولکس آتش گرفته و مأمورین در حال تحقیق هستند تا ببینند آتش از کجاست؟ می گفت: ما خودمان هم رفتیم و دیدیم. هنوز مشکل این آتش حل نشده بود، که خطاب به آنها گفتیم: علت این آتش در قهوه خانه حسن آباد (علی آباد)، است.(417)
همان طور که عرض کردم، اگر این نمونه ها را بنویسید، تعداد آن ها در چندین دهه زندگی در این جامعه، واقعا از یک میلیون مورد بیشتر است. {این موارد} برای بشر یک هشدار است که بداند پشت پرده، خبر بزرگی است.
آری، امام حسین فرمود: فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلک اخذ عزیز ذی انتقام، خدا به آنان مهلت داد و انتقام گرفت. این هم درس بزرگی است که از برکت امام حسین (علیه السلام) نصیب ما شد.
مسأله بعدی این است که؛ دشمنان امام حسین (علیه السلام) در آغاز شب عجله داشتند و نمی خواستند مجالی برای فکر باشد. ممکن بود کار دو الی سه روز به تأخیر بیفتد و سپاهیان بگویند، چرا ما را به این جا آوردید؟ پس این عجله خیلی هم بی ربط نبود. اصحاب امام، هنگام عصر، در خیمه برای نماز مغرب و عشا آماده می شدند، که دیدند آنان هجوم آوردند. امام حسین (علیه السلام) برادرش ابوالفضل را فرستاد و به او گفت:
برادر، برو از این ها بپرس چه می خواهند و برای چه آمده اند؟ {آنان در جواب } گفتند: همین که گفتیم، یا ایشان بیاید به ابن زیاد تسلیم بشود، یا ما کشتار و جنگ را شروع می کنیم. حضرت فرمود: برو به آن ها بگو، شما امشب به ما مهلت بدهید، تا ما با خدای خود به راز و نیاز بپردازیم. بعضی از آنها گفتند:
نه، مهلت ندهید. رسوایی بشر بالاتر از این حرف هاست که شما خیال می کنید.
گفتند نه، بعضی ها گفتند حمله را شروع کنیم. بعضی ها گفتند اگر کفار این مهلت را از ما می خواستند، به آنها مهلت می دادیم، این پسر فاطمه و پسر علی است. نگفتند که او پسر کسی است که ما را از جهالت و از ظلمت و بدبختی نجات داده است و دنیا را به دست ما داده است، و این پسر اوست و ذره ای هم گناه نکرده است. این را هم نگفتند که؛ نه خون کسی را ریخته و نه مال کسی را غارت کرده است، و هیچ گونه دلیلی هم بر این محاصره او نداریم. گفتند اگر کفار هم بودند، ما مهلت می دادیم، پس شما از هجوم جلوگیری کنید.
در آن موقع حضرت فرمود: من می خواهم نماز بخوانم. اولاد آدم اگر بیدار شوند، بالاخره باید پیشانی او به عنوان سجده و اطاعت، در جایی به زمین بخورد، زیرا تمایل به پرستش در فطرت انسان است، در اختیار خود انسان نیست. پرستش را از انسان نمی توان گرفت و انسان در این جهان، گرایش به این ارتباط دارد.
بالاخره، یک حالت رکوع و سجودی می خواهد، یا به اولاد، یا به مقام، یا به مال دنیا. خیلی معبودهای دست اول و دوم وجود دارد که آخرالامر، پیشانی ما را به خاک خواهند زد. این پیشانی را می توانیم برای خدا به زمین بزنیم، تا این قدر به خودمان ظلم ننموده و خودمان را کوچک نکنیم.
بر آستان جانان گر سر توان نهادن - گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند - عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
بالاخره، اولاد آدم کرنش و گرایشی پیدا خواهند کرد. چه بهتر که این رابطه را، من بی نهایت کوچک را، با یک ذات بی نهایت بزرگ در حال معرفت، در ارتباط بگذاریم. این {ارتباط} نماز نامیده می شود. ارتباط یک من کوچک با خدا، می شود بی نهایت بزرگ: الله اکبر، بشر چه چیزی را از دست می دهد، با تخیلاتی که به خود می گوید، ان شاءالله از فردا نماز می خوانیم! حالا که جوان هستیم، چیزی نیست!
عمر من شد برخی(418) فردای من - وای از این فردای ناپیدای من
یا این که می گویند اگر قلب انسان صاف باشد، کافی است. عزیزان من، قلب صاف اگر مبنای صاف ندارد، به چه درد خواهد خورد؟ البته خود آن (قلب صاف) برای خودش امتیازاتی دارد که قبلا عرض شد.
ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکنوا احرارا فی دنیاکم. البته مراعات اصول و این که قلب انسان صاف باشد، خودش امتیازی دارد. حواس ما جمع است و نمی خواهیم کودکانه صحبت کنیم. اما بسیار خوب، صفا دارم و قلبم صاف است. به هیچ کس نمی خواهم خیانت و ظلم کنم. آیا کار تمام است؟ بسیار خوب، ای قلب صاف! این جا (در بدن انسان) چه کار داری؟ آیا برای این که به آقا و به خانم خیانت نکنی؟
یا به جامعه خیانت نکنی؟ تازه، معنای عدم خیانت این است که می خواهیم زندگی کنیم. برای چه زندگی می کنیم را چه کار کنیم؟ بعضی ها واقعا در این مسأله اشتباه می کنند و می گویند؛ بسیار خوب، وقتی جامعه اصلاح شد و دیگر کسی به کسی خیانت نکرد و همه زندگی هماهنگ داشته باشند، کافی است.
بسیار خوب، مثلا آقایان و خانم ها، فردا شب به این جلسه تشریف بیاورند، خیلی مؤدب بنشینیم و هیچ کس به هیچ کس بد نگاه نکند. موقع شام هم شام را بیاورند و ما از صاحب خانه خواهش می کنیم که گلاب هم بپاشد و روشنایی و نور را هم ده برابر کند. آیا این سؤال به مغز شما خطور نمی کند که ای اولاد آدم، به چه علت در این مکان نشسته اید؟ آمدیم نشستیم، خیلی هم قشنگ، خیلی خوب، همه با هم مهربانیم.
می گوییم و می خندیم، یک نفر به یک نفر کج نگاه نمی کند. سپس چه؟ یعنی چه می خواهید بنوازید؟ آهنگ شما چیست؟
همان طور که قبلا عرض شد، شخصی از روان پزشکان آلمان با من مصاحبه ای داشت(419) و سؤال او این بود که ضرورت دین برای بشر چیست؟ همین مثال را نیز برای او ذکر کردم. به خاطر دارم که حتی یادداشت کرد. مترجم هم شخص آزموده ای بود و به او گفتم این مثال بسیار مناسب را مطرح کن. چون همان طور که می دانید، متفکران غربی به مثال و محسوسات، گرایش عجیبی دارند. فرضا ما اومانیسم را به کار بستیم و بشر وضع اخلاقی خود را اداره کرد، آیا فقط برای این آمده بود؟ آیا برای این آمده بود که بدون زحمت در این جا زندگی کند؟ موریانه ها و زنبورهای عسل هم بدون زحمت زندگی می کنند. مترجم به من گفت: ایشان (روان پزشک آلمانی) می گوید: آیا به نظر شما، بشر آن چه باید بنوازد، ننواخته است؟ آیا بشر در امتداد تاریخ، به آن هدف که باید برسد، نرسیده است؟ در جواب گفتم: پس فلسفه پوچی را من در تهران نوشته ام؟ آیا فلسفه نیهیلیستی را در خراسان، یا در اصفهان، شیراز، تبریز و یا بوشهر نوشته اند؟ در مرکز مغرب زمین شما نوشته اند. اگر بشر آهنگ خود را نواخته بود، چنین نمی نوشتید که نمی دانیم چه کار کنیم؟
معنای فلسفه پوچی یعنی نمی دانیم چه کار کنیم. این که شاعر می گوید:
ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم - اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است
نخیر، {اول و آخر این کهنه کتاب } افتاده نیست و خیلی هم خوب می خوانیم. خط آن خیلی هم خواناست.
نماز یعنی؛ ارتباط با موجود برین. گاهی هم آدمی خود را توجیه می کند و می گوید: بشر باید بدون تکیه به موجودات دیگر زندگی کند. باید استقلال داشته باشد و این وابستگی (وابستگی به خدا، وابستگی به موجود برین) آدم را تنبل و وابسته به بار می آورد! {در این مورد بهتر است } کمی با مطالعه صحبت کنیم و اقلا خودمان را قانع کنیم. روی سخن شما با کیست؟ هیچ جای تردید نیست که همین حسین بن علی که ما در این جلسه درباره او صحبت می کنیم و به یاد او نشسته ایم، بعد از جدش و پدرش، فعال ترین و تکاپوگرترین مرد تاریخ بود و با خدا ارتباط داشت. امشب (شب عاشورا) هم یک شب او و تکاپوی او بود.
علی بن ابی طالب (علیه السلام) یک لحظه در این دنیا راکد ننشست. تکیه او هم به خدا بود، نه تکیه بر موجودی که بالای عرش نشسته و یک بنده را می کشد و یکی را خلق می کند. تکیه بر خدای فعال، انسان را فعال می کند. یک مثال کوچک، همین ملای رومی است که تا قبل از ملاقات خود با آن عارف (شمس تبریزی)، یک ملای مفسر و فقیه و اصولی و فیلسوف و متکلم بود، اما همین که با او ملاقات کرد، مبدل به مغز فعالی شد که در هفت قرن، بشر نظیر آن را ندیده است. این مرد در این دنیا، لحظه ای آرام و قرار نداشت.
حسین بن علی با هر کلامش پاسخ ما را می دهد. از او می پرسیم: این حرکت برای چیست؟ می گوید من پیش او (خدا) مسؤول هستم. در پاسخ این که چرا حرکت فعالانه را شروع کرده است، می گوید: چون تکیه بر خدا دارم. یا علی، یا امیرالمؤمنین، به راستی در این دنیا چه می کنی؟
راز بگشای ای علی مرتضی - ای پس از سوء القضا حسن القضا
ای علی که جمله عقل و دیده ای - شمه ای واگو از آن چه دیده ای(420)
فجر تا سینه آفاق شکافت - چشم بیدار علی خفته نیافت
ای بیدار میان مستان، ای بیدار میان خواب رفتگان، این قدر بیداری برای چیست؟ می گوید به جهت این که با خدا هستم و تکیه من به اوست.
لا تأخذه سنه و لا نوم(421)
نه خوابی سبک او را فرا می گیرد و نه خوابی گران.
آیا می بینید که بعضی ها این مسأله را چگونه معکوس مطرح می کنند؟ آیا آن چه که من می گویم {یعنی انسان بدون ارتباط با خدا، صحیح است؟} ای جوانان! شما را به خدا فریب کسانی را که در طول تاریخ شهرتی پیدا کرده اند، نخورید. باید خودتان به مطلب دقت کنید. همان طور که قبلا مثال آن را بیان کردم.
پس تکیه بر خدا به وسیله نماز، تکیه بر یک حقیقت فعال است... کل یوم هو فی شأن(422)، او هر روز در کاری است. آیا من بر خدا تکیه کنم و برای بی کاری خودم عذر و دلیل بیاورم، که خودش فعال است؟
کل یوم هو فی شأن را بخوان - مر ورا بی کار و بی فعلی مدان
کمترین کارش به هر روز آن بود - کاو سه لشکر را روانه می کند
لشکری زاصلاب سوی امهات - بهر آن تا در رحم روید نبات
لشکری زارحام سوی خاکدان - تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشکری از خاکدان سوی اجل - تا ببیند هر کسی عکس العمل
باز بی شک بیش از آن ها می رسد - آن چه از حق سوی جان ها می رسد
آن چه از جان ها به دل ها می رسد - آن چه از دل ها به گل ها می رسد
اینت لشکرهای حق بی حد و مر - بهر این فرمود: ذکری للبشر(423)
این لشکرهای حق، لحظه ای بیکار نیستند. بحث سر همان است. در این گونه موارد، وقتی کسی این صحبت را مطرح کرد که تکیه به خدا انسان را بیکار می کند، بگویید کدام خدا؟ خدای چه کسی را شما می گویید؟ خواهید دید که مسأله در یک لحظه حل می شود. خدای که می گوید:
و ان لیس للانسان الا ماسعی(424)
و این که برای انسان، جز حاصل تلاش او نیست.
خدایی که این دنیا را میدان مسابقه معرفی می کند:
السابقون السابقون، اولئک المقربون(425)
سبقت گیرندگان مقدمند، آنانند همان مقربان {خدا}.
آیا این خدا را می گویید که می فرماید:
یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه(426)
ای ساخته من، ای انسان، تو فقط در حال کوشش و تلاش جدی به دیدار من خواهی رسید.
آیا خداهای ساخته شده مغز بشری را می گویید، یا این خدا را: ایاک نعبد.(427) {بارالها} تنها تو را می پرستیم.
هیچ حقیقتی مثل نماز، فلسفه اش را در خودش ندارد. اصلا فلسفه نماز در خود نماز است. گاهی بعضی از اشخاص می پرسند فلسفه نماز چیست؟ {شاید بتوان گفت }، فقط الله اکبر، خدا بزرگ تر از آن است که توصیف شود. نماز، یک خداشناسی بسیار باعظمت است.
بسم الله الرحمن الرحیم، به نام خداوند رحمان و رحیم. الحمد لله رب العالمین،(428) حمد بر خدای رب العالمین که دائما بر هستی اشراف دارد، که رب و مربی اوست. الرحمن الرحیم،(429) بخشاینده مهربان.
سراینده اشعار زیر، مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی رحمه الله علیه معروف به کمپانی است. یمثل، یعنی نماز خواندن نمازگزاران حقیقی، که با رکوع خویش، جلوه گاه عظیم باشید. وقتی می گویید: سبحان ربی العظیم و بحمده، پاکیزه پروردگار من که عظیم است،، درست رکوع کنید، زیرا بی نهایت در درون شما به موج در می آید.
یمثل العظیم فی رکوعه - و هو علی ما هو من خضوعه
کما یمثل العلی الاعلی - عند سجوده اذا تدلی
سبحان ربی الاعلی و بحمده. طعم اعلی را بچشید و با اعلی در ارتباط قرار بگیرید.
یمثل المشهود فی تشهده - مذبلغ الغایه فی تجرده
یمثل السلام فی سلامه - المسک کل المسک فی ختامه
حسین بن علی (علیه السلام) گفت: ما امشب می خواهیم نماز بخوانیم. خدا می داند که من نماز را خیلی دوست دارم. امشب به نیایش بپردازیم، چون شب آخر ما در این دنیاست. امشب با این مبعد و با این مسجد بزرگ که ناآگاهان، دنیایش نامیده اند، می خواهیم وداع کنیم. دیگر، از در این مسجد بیرون می رویم و به این مسجد باز نمی گردیم. بگذارید چند سجده و چند رکوع دیگر بکنیم. دقت کنید: حضرت نفرمود که بالاخره با یک شب به تأخیر انداختن جریان، آیا غیر از اضطراب چیز دیگری هست؟ نه، زیرا ایاک نعبد خواهیم گفت، چه اضطرابی؟ آیا حسین را می خواهید بشناسید؟ حسین این است. اگر واقعا غیر از این بود، اگر معمولی بود، می گفت: کار را تمام کنیم، زیرا قضیه معلوم است. حداقل چهل هزار نفر در یک طرف، و هفتاد و دو نفر در طرف مقابل و این اصلا معنا ندارد. {یا} اصلا این ها خودشان را می زدند به عنوان خودکشی.
نخیر، از این شوخی ها نداریم. یک لحظه زندگی در این دنیا در حال ارتباط با خدا، طعم ابدیت می دهد.
فرمود: برادر برو از آن ها مهلت بگیر، تا امشب ما به نیایش بپردازیم. اما عجب حالی حسینیان داشتند و {لشکریان یزید} در چه حالی بودند؟ طبل و کرنای می زدند، بوق می زدند و پایکوبی می کردند.
در جهان دو بانگ می آید به ضد - تا کدامین را تو باشی مستعد
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور
این ها در چه حالی بودند؟ آن ها در چه حالی بودند؟ برای همه آن ها امشب گذشت، فردا هم گذشت، اما در چه چیز گذشت؟ در ظاهر طبیعت. ولی در پشت پرده طبیعت، هم حسین و هم حسینیان به سعادت ابدی رسیدند. اشقیا هم که مورد لعن و نفرت تاریخ قرار گرفتند. خداوندا! پروردگارا! ما را جزء نمازگزاران قرار بده. با جملاتی دیگر بحث را تمام می کنم.
این قضیه را هم شنیده اید، ولی به جهت عظمت مطلب، اگر هر روز هم از آن بحث کنیم باز کم است.
آن مرد بسیار خبیث {شمر}، در شب تاسوعا، امان نامه ای برای ابوالفضل (علیه السلام) و برادرانش آورد.
ام البنین هم از قبیله ای بود که در آن، با {شمر} نسبت داشتند.
{شمر} ندا داد: یا عباس یا ابوالفضل! اما این ها جواب ندادند، (می خواهیم در این جا یک درس دیگر هم بیاموزیم). یاران حسین جواب ندادند، زیرا {یزیدیان } خیلی شقی و خبیث بودند که در مقابل حسین ایستاده بودند. امام حسین (علیه السلام) متوجه شد که آن ها (ابوالفضل و...) را صدا کردند ولی جواب ندادند.
حضرت فرمود: جواب آنان را بدهید و ببینید چه می خواهند.
ببینید ریشه های انسانی کجاست؟ این تجسمی از ابراهیم خلیل است. حسین می گوید: سلامشان را جواب بدهید، اگرچه پلیدند. عظمت دین را از این نکته ها باید آموخت. این موارد را تحلیل کنید و در اختیار جوانان ما بگذارید. اظهارنظر درباره دین خیلی مشکل است، زیرا امثال مطالب مذکور و نمونه جملات عبرت انگیز، هم چنان در لابه لای این مسائل افتاده است. انسان وقتی به تاریخ نظر می کند، از این موارد به سرعت عبور می کند. انسان می خواهد تاریخ حسین را ببیند، اما متوجه نمی شود که این نیت چیست و چه بود؟ جواب {شمر} را بدهید، اگرچه خبیث ترین فرد است.
خداوندا! پروردگارا! تو را به نمازهای حسین و یاران و اصحابش سوگند می دهیم، ما را از نمازگزاران محسوب بفرما. خدایا! لذت ابدی نماز را بر ما قابل دریافت بفرما. پروردگارا! خداوندا! در موقع نماز ما را موفق بفرما که ارتباط ما با تو، ارتبابط صحیح باشد. به حق حسین (علیه السلام) افتخار برقرار کردن ارتباط با خودت را که نماز نامیده می شود، از ما مگیر.
آمین