امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

شب حسینی

برای شناخت حوادث بزرگ تاریخ، مخصوصاً حوادثی که دارای ابعاد بسیار زیاد و عمیق است، ما دو شرط خیلی اساسی داریم:(318)
1- اطلاع لازم و کافی درباره آن حادثه از نظر انگیزه ها، علت ها، معلول ها و نتایج، حتی حوادث هم زمان آن حادثه، در موقعی که حادثه به وقوع می پیوست. {یعنی } چه جریاناتی در پیرامون آن واقعه بود؟
این اطلاعات فوق العاده مهم است، و این شرط را همه مورخان واجد نیستند. لذا، متأسفانه در بیان واقعیات تاریخ، عینک خاصی به چشم خود زده اند و با این که این خطری است بزرگ، اما شیوع دارد و نمی آیند قضیه را درست مطرح کنند تا ببینند این واقعه چه بود و از کجا سرچشمه گرفت؟ آیا راه دیگری داشت یا نداشت؟ آیا فقط می بایست فقط این راه الف پیموده می شد و چرا؟
غالبا مورخان، آن قسمت از عناصر تاریخ را در نظر می گیرند که بیشتر به آن اهمیت می دهند. یا برای این که به آیندگان نشان بدهند که ما هم از این قضیه اطلاعی داشتیم و در اختیار شما گذاشتیم. امیدواریم تعداد این موارد کم باشد. یا مثلا؛ فقط برای بیان این که آن ها هم دست اندرکار جمع آوری حوادث و وقایع تاریخ بوده اند، که بگویند داستان حسین این گونه بود. ان شاءالله که این نیت در کار نباشد. پس اولین شرط این است که اگر انسان، مخصوصا کسی که می خواهد حادثه را تحلیل کند و توضیح دهد، یا به نسل های آینده منتقل بسازد، باید فرهنگی را که در این حادثه قابل برخورداری است، بیان کند. چنین شخصی باید واقعا اطلاعات داشته باشد. باید از خود ماهیت حادثه و این که در آن حادثه چه دست های غیر اختیاری و اختیاری کار کرده است، دقیقا اطلاع پیدا کند تا بتواند بگوید که حادثه چگونه بوده است. البته چنین تاریخ نگارانی خیلی در اقلیت هستند. برای مورخی که می خواهد بگوید: ای بشر، در سرگذشت تو چنین حادثه ای بوده است، وجدان لازم است. وجدانی به عظمت فلک که از طرف خودش، دخل و تصرفی نکند، مگر برای تفسیر و تحلیل تاریخی. که اگر اهلش باشد، نه فقط جایز است، بلکه ضروری است. یعنی اگر کسی قدرت تحلیل یک تاریخ را دارد و تحت محدودیت های ابزار کار و تحت محدودیت های هدف گیری قرار نگرفته، لازم است که وقتی حادثه ای را بیان نمود و تفسیر کرد، عللش را نیز بیان کند و بگوید: البته و صد البته، از دیدگاه من چنین است. این امانت داری است. یا بگوید: من این طور احساس کردم. که هم دکان نباشد و هم واقعا بیانگر این باشد که انسان قلم به دست، حقیقتا از روی وجدان می گوید که من این مقدار از حادثه اطلاع داشتم و به نظر من ریشه های حادثه این بوده و نتایجی که به دست داده است، چنین بوده است. معنای به نظر من هم گاهی این است، اگرچه ادعا هم نکند که صاحب نظر است و ادعای صاحب نظری در حادثه ای که قرن ها از آن گذشته است، با دیدگاه های مختلف حادثه مطرح شده است.
ادعای این که نظرم چنین است، بسیار ادعای بزرگی است. این جا فقط وجدان است و خدا، که به داد آن صاحب قلم برسد و بگوید این مورد که ضعیف بود، چرا نقل کردی؟ این که سند نداشت، چرا خلاف واقع گفتی؟ {مورخ باید} با درون خودش صحبت ها داشته باشد، که وقتی من این قضیه را می خواهم بیان کنم، به وجدان خودم هم توجه داشته باشم. یک دفعه، قضیه بحثی است که مثلا در فلان تاریخ، یک کوه آتشفشان، آتشفشانی کرد. بسیار خوب، این هم آثار و دلایل و فرض کنید علت های معرفت الارضی اش.
یک وقت، مسأله این است که حادثه مربوط به انسان هاست، و خواهی نخواهی بر زندگی انسان ها تأثیر خواهد گذاشت، چه بخواهیم و چه نخواهیم. وقتی من می گویم حسین بن علی این کار را کرد، امواج جمله من، از این جا بر تمام قلمرو این که انسان چنین است و انسان چنین باید باشد، پخش شد. حسین چنین کرد. حسین آن شب چنین گفت. آیا گفت یا نگفت؟ وجدانی به پهنای فلک می خواهد که تاریخ آن چنان که هست مطرح شود، و این امر بر عهده تحلیل گران مطلع و بی غرض است. البته نمی خواهم بگویم در بررسی این حادثه خونین نینوا چنین مورخانی نبوده اند. چنین تحلیل گران صاحب نظر اندیشمند و دارای وجدان علمی هم بوده اند، ولی همان گونه که می دانیم، متأسفانه در اقلیت بوده اند. پس شرط اول، اطلاع {لازم و کافی } است.
معروف است که شخصی در حضور سلیمان بن عبدالملک، می خواست شخصی دیگر را تقبیح کند و به اصطلاح ما نمام باشد، سعایت کند. گفت: این کسی است که وقتی عفان بن ابی طالب در صحرای کربلا با حسین می جنگید، در آن شرکت کرده بود. کدام حادثه؟ کدام عفان؟ کدام علی؟ سلیمان گفت: نمی دانم آیندگان آیا به این تاریخت حسادت کنند؟ یا به این علم تو درباره تاریخ رشک ببرند، یا به این وجدان ضد وجدانت؟ چه می گویی؟ حادثه کربلا که این گونه نبود. اگر این {جریان سلیمان بن عبدالملک } را به طور ساختگی هم گفته باشند، نظیر آن در تاریخ وجود دارد.
به عنوان مثال؛ منتسکیو در کتاب روح القوانین، وقتی می خواهد اثبات کند که آب و هوا در وضع قوانین مؤثر است، بحث خوبی مطرح کرده و می گوید: آب و هوا در وضع قوانین، اثر شایان دارد. مثال می زند: سرزمین هایی که خیلی گرم است، بلوغ دخترها (بلوغ به طور مطلق) زودتر است. ولی آن وقت که می خواهد یک شاهد تاریخی ذکر کند، می گوید: پریدو در شرح حال محمد (صلی الله علیه وآله) می گوید؛ این شخص (محمد) عایشه را در سن هشت سالگی گرفت. این جمله در کدام کتاب بیان شده است؟ آیا در کتاب موش و گربه گفته شده است؟ نخیر، در کتاب روح القوانین. نویسنده اش کیست؟ منتسکیو. حالا این خلاف واقع را چه کار کنیم؟ از آن طرف، یک جوان هم تازه وارد دانشکده حقوق شده و فرضا مطالعات او هم پیرامون این مطالب است! آیا این دانشجو، دانش حقوقی اش را بر پایه یک داستان دروغین بگذارد؟ آقای منتسکیو! بهتر بود خودت {به تاریخ } مراجعه کنی و ببینی آیا چنین قضیه ای درست است یا نه؟ به هر حال، این شرط اول است که اطلاعات دقیق و مدارک، واقعا قانع کننده باشد. و انسان بداند که حقیقت این داستان بزرگ، این داستانی که قرن هاست با تمام انسان های پاک سر و کار دارد و اثر بسیار گسترده و عمیقی در جوامع اسلامی مخصوصا در جامعه تشیع گذاشته است، چیست.
2- درک ارزش ها، چیزی است که متأسفانه جمعیت تاریخ نگاران واقعی ما را حقیقتا به اقلیت خواهد رساند. مسأله این است که تاریخ نگار، خودش، مزه ارزش های حادثه را بچشد. حتی ممکن است شما بتوانید کسی را فرض کنید که از ابتدای زندگانی حسین بن (علی علیه السلام) در خدمت آن حضرت بود، و تمام حرکات و سکنات و گفتارهای حسین را در ارتباط با خودش و با خدا و با جامعه اش، دیده است. مثلا پس از مرگ معاویه، آغاز ظاهری داستان نینوا را دیده است، (والا آغاز حقیقی خیلی وقت پیش بود). اگر تاریخ در دست ماست، می توان این استفاده را کرد. از آن موقع که نامه به والی مدینه آمد که مخصوصا از سه نفر زود بیعت بگیر. فرض کنیم آن ها را هم دیده است، حتی مشاهده کرده است که شب هنگام مثلا حسین بن علی (علیه السلام) ساعت چند استراحت فرمود. (همه این ها را تا آخرین دقیقه دیده است). اما اگر طعم؛ ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم، اگر دین ندارید و از معاد نمی ترسید، لااقل آزاد مرد باشید را نچشد، ذره ای از اطلاعات این شخص صحیح نیست و به درد نمی خورد. چرا؟ چون نمی داند چه می گوید. درست نظیر این که در مقابل حوادث امام حسین (علیه السلام)، آیینه ای گرفته و عکسبرداری می کنند و به شما نشان می دهند. آیینه چه می فهمد که وقتی لشکریان حربن یزید در آن گرمای سوزان از بیابان رسیدند، حسین (علیه السلام) فرمود به این ها {همان کسانی که چند روز دیگر می خواستند رگ هایشان را قطع کنند} آب بدهید و به اسب هایشان هم آب بپاشید، چه معنایی دارد؟ آیینه چه می فهمد؟ فیلم چه می فهمد؟
اگر فیلمبرداری می شد، آیا خود فیلم می فهمید که این فیلم یعنی چه؟
این شرط دوم، فوق العاده مهم است. اصلا من نمی خواهم بگویم که از روی مدارک و از روی کتاب ها باید فهمید که داستان چیست. نخیر، اگر هم {مورخ } فهمید، باز فایده ندارد که اصلا از جریان اطلاع دارد.
ولی این را نمی داند که {وقتی امام حسین فرمود:} این مرد پلید (یزید) مرا بین شمشیر و ذلت، مخیر کرده است و من کرامت ذاتی خود را رها نخواهم کرد، یعنی چه! مگر شرف و کرامت ذاتی من در اختیار خودم است و آن را خریده ام که بگویم حالا آن را منتقل کرده ام و از حیثیت و شرف خودم دست برداشته ام؟ این حق، به معنای حقوقی نیست، بلکه حکم است. شما حق ندارید خودتان را ذلیل کنید. شما حق ندارید از آن کرامت ذاتی که خدا به شما عنایت کرده است، دست بردارید. اگر کسی ادعا کند که در گذرگاه تاریخ، به همان مقدار که انسان ها در دفاع از جان خود قربانی داده اند، به همان مقدار نیز در دفاع از شرفشان قربانی داده اند، قطعا باور کنید. این تاریخ و این هم شما. مسأله اهمیت بسیاری دارد. حالا کسی که نمی داند ذلت یعنی چه، شرف یعنی چه، حیثیت یعنی چه، حیات و زندگی شایسته یعنی چه، اگر تمام حوادث حسین را بداند، چه فایده ای دارد؟ طعمش را نخواهد چشید. بنابراین، شرط دوم فوق العاده مهم است.
یک دفعه این است که سید رضی جامع نهج البلاغه، به تاریخ نگاه می کند و می فهمد حسین یعنی چه، به جهت آن که خود او در ارزش ها غوطه ور است. دلیلش آن اشعاری است که با آن حالت واقعا شگفت انگیز و با آن حالت بی نظیر روحی درباره امام حسین (علیه السلام) گفته است. یک دفعه هم این است که یک مورخ تحلیل تاریخی، از پشت عینک علیت های ظاهری، می خواهد این حادثه را بفهمد. یعنی فقط ظاهر آن را می بیند.
یا اصلا برود و خود حوادث را با چشمانش ببیند. شما گمان نکنید کسانی که در خود داستان شرکت کردند و قضیه را در دشت سوزان نینوا مشاهده می کردند، یا آن هایی که در پشت پرده کار می کردند، آیا نمی دانستند این عمل حسین یعنی چه و عللش چیست؟ شاید الان اگر این جا بودند و می خواستند درس این تاریخ را بگویند، ما هم در درس آنان حاضر می شدیم، زیرا بهتر از همه ما می فهمیدند که اوضاع چیست. ولی؛
و لا یزید الظالمین الا خسارا(319)
و ستمکاران را جز زیان نمی افزاید.
همان علم، باعث سقوط و پستی شان شد و دم بر نیاوردند که: آیا حسین را می شناسید؟ چه کار می خواهید بکنید؟ اما ایستادند و تماشا کردند. آیا نمی دانستند؟ بعید است و می شود اثبات کرد و از کلمات خود امام حسین (علیه السلام) بر می آید که عده ای می دانستند که جریان از کجاست و این حادثه یعنی چه.
ولی از آن جهت که طعم اصول و ارزش های والای انسانی را نمی دانستند، علم آنان بیماریشان بود.
یک قاضی را برای قضاوت نشاندند، اما او می گریست.
قاضئی بنشاندند و می گریست - گفت نایب قاضیا گریه ز چیست؟(320)
ای قاضی چرا گریه می کنی؟
این نه وقت گریه و فریاد توست - وقت شادی و مبارک باد توست
چرا گریه می کنی؟ موقع شادی و سرور توست، زیرا می خواهی حقی را احقاق کنی و باطلی را محو کنی.
گفت او چون حکم راند بی دلی - در میان این دو عالم جاهلی
این دو خصم از واقعه ی خود واقفند - قاضی مسکین چه داند زان دو بند
این دو نفر که برای مرافعه آمده اند، خود این ها عالم هستند و می دانند که قضیه چیست. من قاضی جاهل چه کار کنم؟ این دو نفر، به خوبی می دانند قضایا چیست. من هم همین طور نشسته ام. گاهی به آن نگاه می کنم، گاهی به این نگاه می کنم، که این چه می گوید و دیگری چه می گوید. من هم می خواهم حق را تشخیص بدهم، اما نمی دانم.
گفت خصمان عالمند و علتی - جاهلی تو لیک شمع ملتی
(نایب گفت بله آن دو تا عالمند)، ولی به علتی بیمارند.
وان دو عالم را غرض شان کور کرد - علمشان را علت اندر گور کرد
همین علم، باعث نابودی و سقوط آن هاست. همین علم، باعث نابودی آن هاست که موجب شد به بارگاه تو آمدند. این علم گاهی مشمول؛ و لا یزید الظالمین الا خسارا، و ستمکاران را جز زیان نمی افزاید، می باشد. لذا، این همه منابع اسلامی و این همه دلیل عقلی می گوید بدانید، و همین که دانستید، عمل را شروع کنید، بدین جهت است که خودش وبال می شود. انسان یک دفعه نمی داند.
به هر حال، عده ای در آن زمان بودند که می فهمیدند جریان حادثه نینوا چیست. یکی از دلایلش، پشیمانی ای بود که بعدها بسیاری از جوامع را در برگرفت. عده ای مدام می گریستند. {می گفتند:} آخر، جریان و قضیه چه بود؟ چرا نرفتیم، قضیه چه شد؟ آن قدر ندامت تلخ بود که بعضی ها را ندامت از بین برد.
واقعا اگر اطلاع نداشتند، این ندامت ها چه معنایی داشت؟ جهل و ندانستن که پشیمانی ندارد! پس معلوم می شود عده ای هم واقعا فهمیده بودند که قضیه چیست، ولی عظمت و ارزش قضایا را نمی دانستند.
من بارها عرض می کنم که اکثر قربانیان ما، قربانیان علم نیستند، چون بالاخره بشر، کم و بیش یک چیزی به دست می آورد. برای زندگی خود، تعدادی قوانین و احکام را دست و پا می کند و کار انجام می دهد. بحث سر این است که آن چه را می داند یا طعم حقیقت آن را نمی چشد، یا اراده ندارد که حرکت کند. البته این مرحله سوم است که الان عرض خواهم کرد. یا طعمش را هم واقعا خوب می چشد. انسان در لوح دلش انسان ها را دوست می دارد:
هر چند پارسا نیم اما نوشته ام - بر لوح دل، محبت مردان پارسا
احب الصالحین ولست منهم - لعل الله یرزقنی الصلاحا
من انسان های صالح را دوست می دارم، اگرچه از آنان نیستم. شاید از این راه، خداوند برای من هم صلاح و شایستگی را روزی فرماید.
اغلب انسان ها، با فطرت پاک، ولو با طعم مختصری {علم را} می چشند، اما اراده کجاست تا حرکت کند؟ چه طور این را بخواهد. بسیار خوب، این را همه متفق اند که حسین بن علی برای عدالت قیام کرد، مگر کسانی که ماکیاولی صفت باشند و تفسیرشان درباره حوادث، عینک دنیایی باشد. مثلا عینک آیینه ای در مقابل خود می گذارند و خود را می خواهند تفسیر کنند، اما می گویند حسین چنین بود. یا جامعه بشری این طور است. این آیینه را کنار بگذارید، با آیینه چه کار دارید؟ با خودتان چه کار دارید؟ شما به تنهایی بشر نیستید. شما حسین بن علی نیستید. فقط آیینه را در مقابل خود گذاشته اند و حکم می کنند. مسأله این است که طعمش را بچشند، همان طور که کم و بیش افرادی هنوز هستند. انسان دقیقا می داند که حسین بن علی در این جریان، غیر از این که می خواست برای بشریت خیرخواه باشد، غیر از این که برای بشر می خواست راه نشان بدهد، نیت دیگری نداشت. همه می دانیم که اگر او یک ذره موافقت می کرد، دنیا از آن او می شد، و شاید هم بعد از آن شخص پلید به خلافت می رسید، زیرا کسی دیگر نبود، ولی این ذلت را نمی توانست قبول کند. به این جهت که او می داند عزت انسان چیست و شرف انسان یعنی چه. شرف انسانی خیلی بالاتر از این است که این ذلت را برای خودش بپذیرد.
3- مرحله اراده است. یعنی این که ما باید این داستان و داستان های قرآن را بخوانیم. آیا خداوند خواسته است به ما تاریخ بفرماید؟ {مثلا} موسی این طور شد. عیسی این طور شد. شعیب این طور شد.
صالح این طور شد. هود این طور شد. اصحاب رس این طور شدند. اصحاب اخدود این طور شدند. شما یک قصه در قرآن - کوتاه یا بلند - پیدا نخواهید کرد، مگر این که بگوید پس چنین باشید، چنان نباشید. بحث، بحث چه طور باشید و چه طور نباشید است. والا حوادث، هزار و صد هزار برابر آن چه که در قرآن آمده، در تاریخ اتفاق افتاده است. خداوند آن قصه ها را که از نظر جامعه شناسی و از نظر روان شناسی و از نظر همه علوم انسانی که بتوان به سود انسان ها به کار برد، انتخاب و بیان فرموده است.
بسیار خوب، این حادثه کربلا را ما دانستیم، چنان که عناصر مهم آن را، مخصوصا آن اشخاصی که سنشان بالاست، یا مطالعاتی داشتند و یا در عمرشان با لطف خداوندی در این جلسات آموزنده زیاد بودند، می دانند.
این که {انسان ها} در مقابل عدالت هم سر تسلیم فرود می آورند، هیچ جای تردید نیست. از این که در مقابل شرف و کرامت انسانی هم واقعا خاضع اند، هیچ حرفی نیست. اما علت این که در عمل، انسان با شکست مواجه می شود، چیست؟ البته من فقط در مورد داستان کربلا عرض می کنم، ولی {شاید بتوان گفت }همه جا این طور است. واقعا ما در بسیاری از موارد از نظر علمی مشکلی نداریم، زیرا می دانیم. مثلا به یاد دارم که شخصی به من می گفت: فلانی، من این ها (مطالب علمی) را خوانده ام و اسفار را تدریس کردم، ولی نمی دانم چرا دستم پر نمی شود و هم چنان خالی است. جریان چیست؟ هرچه برمی گردم، می بینم بنیاد ندارد. البته این گونه موارد کم است که یک مقام علمی بگوید، نمی دانم چرا در درونم احساس خلأ می کنم؟ پاسخش این است: بایستی آن چه را که دانستیم و واقعا ارزش و عظمت آن را فهمیدیم، برای کاخ باعظمت شخصیت، سنگ زیربنا قرار بدهیم و رها نکنیم. یعنی شخصیت، قوام خود را با آن سنگ ببیند و به آن سنگ تکیه کند. در این صورت، دست شما پر و در این دنیا در خودتان احساس عظمت خواهید نمود.
فرض بفرمایید، این حقیقت بر شما اثبات شد که بالاخره جامعه باید علم داشته باشد، جامعه احتیاج به دانش و صنعت دارد. و فرض کنید پس از تحقیق، آن صنعت و دانش را پیدا کردید. هم چنین، ارزش هایی هم که در این علم وجود داشت، به دست آوردید و این کار هم به دست ما (مردم) رسید. ولی بدانید، سپس به اندازه توانایی، قدم برنداشتن همان و گیر کردن در پوچی زندگی همان. چون شما اصیل ترین سنگ زیربنای کاخ شخصیت را شما رها کردید. با یک لگد زدید و رفت. اول این بود که به من اثبات شده بود که جامعه بدون علم، محو می شود. یا جامعه، بدون صنعتی که زندگی آن را اداره کند، محو می شود. یا جامعه، بدون یک فرهنگ سازنده که تمام چشم های مجریان خواب باشد و آن فرهنگ، آن {جامعه و مجریان } را اداره کند، محو می شود. اگر به این امر واقف شویم که باید در این دنیا یک تکیه گاه فرهنگی پیشرو و اصیل داشته باشیم، که امام حسین (علیه السلام) شهید این راه است و هرچه هم بهتر و استادانه تر بدانیم، اما اراده حرکت نکند، وبالش بیشتر خواهد بود. به جهت این که، هم وجدان انسان، انسان را به محاکمه شدید می کشد، هم تاریخ از انسان نمی گذرد. انسان خیال می کند که تاریخ ساکت نشسته است. همین تاریخ، وجدان حساسی دارد. اگر این ها را رها کنید، در پیشگاه خدا چه خواهید گفت؟ وقتی من احساس کردم که در جامعه از طریق دانش می توانم یک قدم بردارم و آن قدم را برنداشتم، {در پیشگاه خدا} چه جوابی خواهم داشت؟ به شخصیت خودم چه جوابی بدهم؟ اگر شخصیت بگوید: شما که این علم را به دست آورده بودی که جامعه علم می خواهد، جامعه دلسوزی می خواهد، جامعه صدق و صفا می خواهد، چرا حرکت نکردی؟ {در این حال } اولین دادستان بی امان، خود وجدان است. آن وقت، مگر انسان می تواند کار انجام بدهد؟ {وجدان }، این را به من اثبات کرده و مرا جلوی میزش کشیده است. وجدان گفته است با تو هستم: تو می دانستی و خیلی هم عمیق و ریشه دار می دانستی. چرا این فرهنگ را در جامعه خود ترویج نکردی؟ چرا خودت به این فرهنگ پیشرو عمل نکردی؟ جملات حسین بن علی (علیه السلام) پر از این عبارت است من می دانم چنین است، من از پیغمبر این جمله را شنیدم، و... اکنون نیز مقتضی است که ولو با یک عده معدود، کاروانی به راه انداخته و بروم در بیابانی غریب، ولی دل های آدمیان آماده گرفتن وجود من است، که اگر هم {این دل ها} نبود، عمل می کردم.
ما هم می گوییم می دانیم و طعم عظمت های ارزش را چشیده ایم. اگر چشیده ایم، پس اراده ما کجاست؟
درباره اراده، مطالب زیادی گفته شده است. هم چنین آیات قرآنی بر اراده اصرار دارد:
من کان یرید الحیوه الدنیا و زینتها(321)
کسی که زندگی دنیا و زینت آن را بخواهد.
من یرید الآخره(322)
کسی که آخرت را بخواهد.
منابع حدیثی، فلسفه ها و ادبیات، باعث افتخار ماست. فرهنگ ادبی ما که اگر نگوییم در دنیا بی نظیر است، در ردیف اول است و قطعا هیچ جای تردید نیست، پر از مسأله اراده است. اراده را بخواهید! از متفکران بزرگ تاریخ هستند کسانی که می گویند: مادامی که بشر، حقیقت و عظمت اراده را نفهمد، هیچ نفهمیده است. یعنی؛ مادامی که بشر، حیاتی بودن اراده را، خواستن و معنای خواستن را و آن چه را که بخواهد، نفهمیده باشد، هیچ نفهمیده است.
این جا یک جمله عرض می کنم. اخیرا مقاله ای از یکی از متفکران بزرگ دنیا به دست ما رسید که نوشته بود: خدا در همه جا حجت خود را دارد. این منطق که هرچه من می خواهم حق است، به تنهایی برای برهم زدن فرهنگ پیشرو بشری کافی است. (آن چه که من می خواهم حق است!) آسیبی که از این جمله بر فرهنگ سازنده بشری وارد می شود، از شمشیرهای چنگیزخان وارد نمی شود. چنگیز چه کاره است؟ یک عده {جنایتکار}، قفس های کالبد انسان ها را می شکافند و ارواح را خارج از نوبت بیرون می فرستند و می روند.
اما این جمله؛ (آن چه که من می خواهم حق است)، ارواح را نابود می کند. شمشیر به ارواح راه ندارد.
شمشیر خیلی کندتر و خیلی ناتوان تر از آن است که به ارواح انسان ها راه داشته باشد، اما - همان طور که عرض شد - این جمله؛ (آن چه که من می خواهم حق است، چون می خواهم)، مخرب ارواح انسان هاست.
اراده، باعظمت ترین نیروی حرکت ما انسان هاست. ولی بحث بر سر آن است که چرا و چه چیزی را بخواهم؟ درست نظیر عشق و عاشق. عشق، یک پدیده روانی فوق العاده باعظمت است، تا معشوق چه باشد؟ بحث بر سر این است که معشوق چیست؟ بلی، عشق خیلی باعظمت است، اما او (انسان) عاشق سایه است.
در رخ لیلی نمودم خویش را - سوختم مجنون خام اندیش را
این بشر هم خیال کرده است که زیبایی از آن اوست، و نفهمید که سایه زیبای کل و جمیل کل و جمال کل، خداست. چه چیزی را بخواهم؟ به چه چیزی عشق بورزم؟ آیا شخصیت بی نهایت گرا را فدای کمان ابرو و چشم کنم که چند صباحی دیگر، وقتی در آن سفیدی هایی نمودار می شود، فلسفه زندگی را برای او پوچ خواهد کرد؟ آیا عاشق این بشوم؟ عشق خیلی خوب است، اما به چه کسی؟
اراده، گردونه حیات ما را اداره می کند. نمونه یک اراده را ملاحظه کنید که می گوید: من می خواهم.
حسین بن علی می گوید: می خواهم. به جهت این که؛ ان الله شاء ان یرانی قتیلا، خدا خواسته است که مرا کشته ببیند.
صلوات الله علیک یا اباعبدالله. {گفت:} می خواهم و خواهم رفت. نه گفته های ابن عباس در او اثر کرد و نه سخنان محمدبن حنفیه و نه هیچ کس دیگر، زیرا می خواهم او جدی بود و تکیه بر خالق می خواهم ها داشت که از خداست. {هم چنان که در پاسخ به حر }گفت: می خواهم و می روم.
سأمضی و مابالموت عار علی الفتی - اذا ما نوی حقا و جاهد مسلما
و واسی الرجال الصالحین بنفسه - و فارق مثبورا و ودع مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم - کفی بک ذلاان تعیش و ترغما(323)
من می روم که مرگ برای جوانمرد عار نیست. اگر {جوانمرد} نیت خیر داشته باشد و در حالی که مسلمان باشد، جهاد کند و با مردان خوب با جان خود مواسات (یاری) نماید و از مردی که به هلاکت تن داده و گناهکار باشد، دوری بجوید. اگر من چنین کنم که تا زنده هستم، پشیمان نمی شوم و اگر هم بمیرم، بر من ملامت نخواهد بود. ولی برای تو این ذلت بس است که زنده بمانی، به رغم امیال خود.
{انسان باید} اراده اش مشخص شود که چیست و چه چیزی را می خواهد. من حق را می خواهم. چون حق را می خواهم، پس اراده من جدی است. حتی ابن عباس، محمدبن حنفیه، عبدالله بن عمر و... را در این حرکت خود، اجبار نفرمود. آدم احساس می کند که اگر آن روز تمام دنیا از حرکت حسین بن علی جلوگیری می کردند و می گفتند: یا اباعبدالله قطعا کشته خواهی شد، می گفت: افباالموت تخوفنی، آیا مرا از مرگ می ترسانید؟ اراده او تکیه به جای دیگر داشت. اراده او، منبعث از انگیزه های زودگذر مادیات نبود.
حسین (علیه السلام) گفت: می خواهم، چون او (خدا) می خواهد.
خدایا! پروردگارا! ما را از نمونه اراده حسینی برخوردار بفرما. پروردگارا! خداوندا! اگر علم و دانشی از حادثه نینوا را به ما عنایت فرمودی، مرحله دوم را هم که عبارت است از چشیدن حقیقت ارزش های این داستان، بر ما عنایت بفرما. خدایا! در آن هنگام که ما را از این دو مرحله رد کردی، یا این دو مرحله را بر ما عنایت فرمودی، هم فهمیدیم حادثه چیست و هم علل و ارزش های انسانی والای آن را درک کردیم، اراده ای برای تطبیق زندگی با این ارزش ها به ما عنایت بفرما.
آمین

حیات حسینی

بعد از صحبت جلسه گذشته، سؤالی مطرح شد، که من احتمال قوی می دهم این سؤال در ذهن جوانان عزیز ما عمومیت داشته باشد، یعنی جوانان ما این سؤال را در درون خود دارند. {البته } نه فقط جوانان، بلکه بزرگان هم که سنی از آنان گذشته است، باز دلشان می خواهد این مسأله را دریافت کنند. آن سؤال این است که چگونه می خواهیم؟ حقیقت این است که می خواهیم زندگی ما زندگی باشد. می خواهیم، دوست داریم، علاقه داریم، که زندگی ما به نحوی سپری شود که بتوانیم درباره آن حرفی داشته باشیم. دوست داریم بدانیم چگونه آمدیم و آمدن ما برای چه بود و رفتن ما هم به کدام مقصد است. برای چه آمده بودیم و از کجا آمده بودیم. همان شش سؤال اصلی(324). واقعا بشر این را در حال اعتدال می خواهد بفهمد که چیست؟ از کجا آمده است؟ و به کجا می رود و برای چه آمده بود؟ اگر نخواهد بداند، بدون سر و صدا با خویشتن مبارزه می کند. یک مبارزه داریم با سر و صدا، و دیگری مبارزه ای تدریجی است و ظریف و کشنده. یا این که هرگز توجه به این سؤال اساسی و سؤالِ سؤال ها نداشته باشد که: بالاخره سپس چه؟ از کجا آمدیم و به کجا می رویم؟... حقیقت این است که مطالعات البته نسبی و محدود ما، این مسأله را برای ما اثبات کرد که همگان می خواهند. منتها، غباری روی این خواستن ها را گرفته است. مسائل ثانوی نمی گذارد که این سؤال، ذهن آگاه بشر را به طور جدی به خود مشغول کند. ولی اگر فراغتی حاصل شود، و مسائل فن آوری که امروز دنیا را درهم پیچیده و عاقبت هم آن را با خودش خواهد برد، بگذار بشر دو دقیقه به خودش بیاید، {خواستن های ما نیز معنا پیدا خواهد کرد}. اگر بشر دقایقی با خود باشد، قطعا این سؤال را خواهد کرد و دلش هم می خواهد واقعا بداند که این جا چه کار کرده است و از این جا به کجا می رود؟
بحث جلسه قبلی، تا اندازه ای توضیح داد که پیشتازان فرهنگ پیشرو و انسانیت در این باره چه گفته اند، زندگیشان چه نشان می دهد و آنان برای زندگی چه توصیفی داشتند، که می گفتند اگر هزار بار بمیریم و کشته بشویم باز زندگی همین است. این مسأله چه بوده است؟ سعادت را در کدام زندگی می دیدند که این گونه می گفتند؟ مضمون حرفشان این بود که اگر بنا بود یک چنین زندگی را بخریم و به دست بیاوریم، تنها دنیا را به دست ما می دادند، و می گفتیم: یک لحظه هم از این زندگی به ما بیشتر بدهید. از این زندگی!
این کدام زندگی است؟ تمام دنیا را من مالکم، دنیا در دست من است، ولی زندگی برای من طوری تفسیر شده است که حاضرم زندگی را دو دستی تقدیم کنم و بگویم:
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی - کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
این کدام زندگی است؟ آن زندگی است که معلم و مربی و مدرس بسیار بزرگ ما، حسین بن علی (علیه السلام) می فرماید:
و انی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما(325)
من مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگی نمی بینم.
من مرگ را شکوفایی زندگی می دانم. مرگ با روشنایی، شکوفایی زندگی است. مرگ با تاریکی ها که عمر با تاریکی ها بگذرد، نابودی است. حیات اگر بخواهد شکوفا باشد، موقعی است که انسان، سعادت را در آن روشنایی احساس کند و آن قدر در تاریکی غوطه ور نشود. این روشنایی، هر لحظه اش مساوی با عظمت تمام دستگاه های هستی است. بیایید بشر را به دو دسته خوشبخت یا بدبخت تقسیم نکنیم.
انسان ها را تقسیم کنیم به این که روشنان و تاریکان هستند. یک عده در این دنیا روشن اند و یک عده تاریک. این است کار بزرگ پیغمبران، حکما و وارستگان خاک و گل. کاستن از عدد تاریکان و افزودن بر شماره روشنان. حال، این حیات چیست؟ این زندگی چیست که باید بخواهیم تا زندگی ما بر مبنای ارزش ها سپری شود؟
بحث ما مانعی ندارد که در جواب همین سؤال بگذرد، که در حقیقت اگر خداوند بخواهد در طی آن، جمله ای از امام حسین (علیه السلام) تفسیر می شود.
در نظر داشته باشیم؛ این مطلب که درباره زندگی و کرامت و شرف ذاتی آن عرض می کنم، جنبه ادبی محض و احساساتی خالص ندارد. حیات و کرامت و شرف ذاتی آن، یعنی حیاتی که حسین می گوید: اگر در حیات، شرف و کرامت نباشد، خداحافظ. اگر ذلت باشد، فی امان الله، و ای ستارگان سپهر لاجوردین، تماشایت نخواهم کرد. جنبه حقوقی این مسأله در اسلام چه طور است؟ شرف و کرامت ذاتی حیات انسان ها از دیدگاه حقوق جهانی بشر در اسلام چگونه است؟ این موادی که اینک در حقوق جهانی بشر از دیدگاه اسلام عرض می کنم، زمینه عمده آن، یا زمینه ای از این مواد در کنفرانس حقوق اسلامی که در تهران سه - چهار سال پیش تشکیل یافت، مورد بحث قرار گرفته است. همان موقع، مطالبی در کنفرانس مطرح کردم که باید در این مواد، تغییراتی وارد شود. آن چه که اکنون می گویم، در حقیقت، همان است که زمینه اش در کنفرانس حقوق بشر بوده است و مقداری هم مطالبی بود که من عرض کردم.

الف. حیات، عطای خداوندی است.

این نفس کشیدن های شما، عطای خداوندی است. نه چنان است که چند اسپرم و اوول برحسب تصادف چنین شده است!
وین نفس جان های ما را هم چنان - اندک اندک دزدد از حبس جهان
تا الیه یصعد اطیاب الکلم - صاعدا منا الی حیث علم(326)
لحظات نفس ها و حیات ما، همه از آن اوست.
ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین(327)
همانا، نماز من و عباداتم و زندگی ام و مرگم برای خدا، پروردگار جهانیان است.
عبارات زیر، جزو مواد حقوق جهانی بشر است:
حق حیات برای همه انسان ها تضمین شده است و همه دولت ها و جمعیت ها و افراد در مقابل هرگونه تعدی، به حمایت و دفاع از حق حیات انسان ها مکلف اند، و وارد شدن هرگونه اخلال بر بقای طبیعی زندگی، مانند بیماری ها و بلاهای طبیعی و انسانی. باید انسان ها در مقابل آن چه که با زندگی آن ها بازی می کند، تضمین بشوند.
هم اکنون ما در حال خواندن یکی از مواد قانون هستیم. مسأله احساسات زودگذر و خام نیست.