امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

جبر اموی

اگر حوادث فوق العاده و دارای ابعاد و جهات بسیار متنوع و عمیق، در طول تاریخ، به وسیله صاحب نظران هر برهه و هر فترت و دورانی درست تفسیر می شد، اثرش در پیشبرد انسان و انسانیت بسیار عالی بود. از عوامل شکست ما انسان ها در علوم انسانی و در شناخت عامل محرک تاریخ، این است که ما از جلوی حوادث فوق العاده مهم خیلی ساده می گذریم. ما انسان ها آسان گراییم و صاحب نظران گذشته ما با یک عینک معینی حوادث را تفسیر کرده اند، در صورتی که این حوادث احتیاج و نیاز مبرم به تحقیقات و تأملات عمیق داشته است.
بحث مختصری در این مورد داریم که در دوران آل امیه و بنی عباس، جبر گرایی خیلی رواج پیدا کرده بود. جبر به این مفهوم که همه چیز و هرچه هست از اوست. بعضی از متکلمان و فیلسوفان، به این نکته توجه نکرده اند که چرا جبرگرایی در آن دوران این قدر شیوع پیدا کرد. باید علت آن را بفهمیم. در آن دوران و در مقابل شیوع جبرگرایی، فقط امامیه و معتزله از اختیار دفاع می کردند و دفاع آنان هم بسیار جدی بود، ولی اکثریت با اشاعره بود که از جبر زیاد دفاع می کردند. آیا این یک مسأله فوق العاده حیاتی نیست که ما روی آن کار کنیم تا ببینیم جریان چیست؟ در زمان پیغمبر (صلی الله علیه وآله) از این جبرگرایی خبری نبود، نیز در زمان آن سه نفر صحابه و دوران حکومت علی بن ابی طالب (علیه السلام) هم مطرح نبود. فقط جسته گریخته انسان هایی سؤالاتی به ذهنشان خطور می کرد، مانند این که وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) از جنگ صفین برگشتند، یا در جنگ جمل پیروز شدند، در آن جا پیرمردی بلند شد و گفت یا امیرالمؤمنین، این که ما رفتیم و در این جهاد پیروز شدیم، آیا با قضا و قدر خداوندی بود، یا اختیار ما در کار بود؟ حضرت فرمود: اختیار ما در کار بود.
قضا و قدر خداوندی باعث جبر نمی شود.
این طور سؤالات به طور گسیخته دیده می شود، اما مکتب نیست که آن را در تمام جوامع اسلامی و در حوزه های علمی بررسی کنیم و ببینیم غالبا این مسأله از کجاست. گاهی استدلال هایی را می بینیم که این استدلال ها از آن مغزهای بزرگ نیست. و فقط مستند به این نیست که ما مثلا قانون علیت داریم، و قانون علیت حکم به جبر می کند - البته امروز این سخنان مورد بحث نیست، والا اگر بود یک مقدار صحبت می کردیم - یا: اراده خداوندی خواسته است که چنین کاری صورت بگیرد، کار زشت یا کار زیبا. از این استدلال های بی اساس، مکتب به وجود نمی آید! مکتبی که بر جوامع آن روز حاکم شود. آیا درست است که بگوییم اراده خداوندی بود که امام حسین (علیه السلام) را کشتید، یا علی بن ابی طالب (علیه السلام) را به زمین زدید؟ با این که برای بشریت بعد از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) نظیر چنین انسان دلسوزی نبود. آیا واقعا او را از بین بردید؟ بلی، چون اراده خداوندی چنین بود! کدام اراده؟ این چه استدلالی است؟ سه بار ابن زیاد به جبر استناد کرد، گفت: این کیست؟ اشاره کرد به حضرت سجاد (علیه السلام). گفتند او علی بن الحسین است. ابن زیاد گفت: مگر علی بن الحسین را خدا نکشت؟ حضرت سجاد فرمود: برادری داشتم نامش علی بن الحسین (علی اکبر)، مردم او را کشتند (قتله الناس). قتله الله یعنی چه؟ ببینید در فرهنگ اسلام و در فرهنگ بشریت، چه گذشته است؟ سه بار در کلمات این مرد خبیث (فرزند مرجانه)، این استدلال دیده می شود. آقا فیلسوف و باسواد شده است و می خواهد توجیه کند. پروردگارا، آدمی در آن موقع که می خواهد موقعیت وقیح خود را توجیه کند، چه قیافه زشتی دارد. کاری که شده است، نباید توجیه کرد. یک کلمه غلط کردم، که مسأله را حل می کند، پس چرا آن قدر ایستادگی؟ چرا اولاد آدم این قدر قیافه حق به جانب می گیرند و قضیه حسین را توجیه می کنند؟
آیا سقوط به این اندازه؟ البته اصل قضیه یک طرف، که خودش تعلیم می خواهد و تحلیل دارد و جریانی است. یکی دیگر هم برای این که وضع خودش را توجیه کند، در پی آن است که قضیه را درست کند، اما چنین قضیه ای درست شدنی نیست. تو جنایتکاری و قاتل، تو به تمام ارزش های انسانی صدمه زدی. {این عبارت را تصحیح می کنم }، صدمه به ارزش های انسانی نزد، بلکه صدمه به حمایتگرن ارزش های انسانی زد. بشر کوچک تر از آن است که دستش به ارزش های انسانی برسد. عدالت، عدالت است. آیا تو می توانی عدالت را بشکنی؟
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم - لیک مستبدل شد آن قرن و امَم
قرن ها بر قرن ها رفت ای همام - این معانی برقرار و بردوام
شد مبدل آب این جو چند بار - عکس ماه و عکس اختر برقرار(310)
بشر وقتی فکر کند که می تواند ارزش را ساقط کند، در آن جا به سقوط نهایی رسیده و در مقابل تخیلات و هوی و هوس های خود، به زانو در آمده است. انسان کوچک تر از آن است که بگوید: آزادی برای بشر، مشروط به این است که من صلاح بدانم. نخیر، آزادی مسؤولانه {نه بی بند و باری } در جوهر حیات است، بپسندی یا نپسندی. این کلمه مسؤولانه را تعمدا و هدفدار عرض کردم.
آزادی مسؤولانه در جان انسان هاست، و حیات آدمی بدون احساس آزادی معقول {ارزش } ندارد.
اجازه دهید آزادی معقولانه را هم بگویم. البته آزادی مسؤولانه را که عرض کردم، باردار حقوقی است، ولی جنبه فلسفی آزادی معقولانه، بیشتر است و آن چه که در جامعه می توان مطرح کرد، آزادی مسؤولانه است.
شما می خواهید چه کار کنید؟ می خواهید بگویید زیبایی را من می توانم بشکنم به این که خدا کرده است. چه چیزی را خدا کرده است؟ آیا شما برای خدا وظیفه تعیین می کنید؟ {ابن زیاد} گفت: قتله الله علی بن الحسین، مگر خدا فرزند حسین را در روز عاشورا نکشت؟ حضرت سجاد (علیه السلام) با کمال جرأت گفت: بلی، برادری داشتم به نام علی بن الحسین. او را مردم کشتند. (بل قتله الناس).
چند عبارت را خوب است که بخوانیم. بشری که پشت سرش تراژدی گذاشته و اینک به این جا رسیده و می گوید ترقی کردم. (منطق را توجه کنید). با این منطق چه کار کرده است؟ در مورد دوم، مجددا {ابن زیاد} این سخن را تکرار کرده است. آیا واقعا قصد مسخره کردن خود را داشته است؟ آیا قصد باوراندن گفته خود را داشته است؟ آیا واقعا خودشان به گفته خودشان اطمینان داشتند؟ از خود حضرت سجاد پرسید: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟ حضرت سجاد فرمود: من برادری داشتم که نامش علی اکبر بود، او را کشتند.
باید به موقع درس خواند. من عقیده ام این است که اگر ما در کلاس حسین رفوزه شویم، گمان نمی کنم این اسلام ما واقعا اساس داشته باشد. یک کمی عمیق فکر کنیم.
زیدبن ارقم (یکی از صحابه کهنسال پیامبر (صلی الله علیه وآله) وقتی که دید این خبیث (ابن زیاد) به لب ها و دندان های امام حسین (علیه السلام) چوب می زند - البته تاریخ آن خیلی معتبر است - ناراحت شد و گفت: چوب نزن! من فراوان دیده ام که پیامبر، این لب ها و دندان ها را بوسیده است. ابن زیاد گفت: خدا چشم هایت را بگریاند، آیا برای آن پیروزی که خدا به ما داده است گریه می کنی؟
این است فلسفه دوران آل امیه و فلسفه دوران آل عباس. همه مردم هم که آن قدرت ذهنی را ندارند که بگویند: صبر کن ببینیم، چه چیزی را خدا کشت، خدا کشت یعنی چه؟ این چه منطقی است؟
ابن زیاد رو به اسیران اهل بیت پیامبر کرد و گفت:
الحمدلله الذی فضحکم و قتلکم و اکذب احدوثتکم
حمد خدای راست که شما را پست کرد و شما را کشت و این حادثه را که پیش آورده بودید، تکذیب کرد.
حضرت زینب (علیها السلام) با کمال شجاعت و بلافاصله فرمود:
حمد، خاص خدایی است که ما را به وسیله پیامبرش محمد (صلی الله علیه وآله) تکریم فرمود و ما را از پلیدی ها تطهیر فرمود.
اشاره به آیه شریفه:
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا(311)
جز این نیست که خدا می خواهد که ببرد از شما (اهل بیت) بدی را، و پاک گرداند شما را پاک گردانیدنی.
جز این نیست که پستی و رسوایی از آن مردم فاسق است و ما آن مردم نیستیم. دروغگویی کار اشخاص فاجر است و ما آن اشخاص نیستیم.
ابن زیاد گفت: کار خدا را درباره خاندانتان چگونه دیدید؟ کار خدا! خدایا واقعا آیا این ها به این حرف هایی که می زدند، قانع هم می شدند؟ شهوت، خودکامگی و مقام پرستی، آدم را کور می کند. {طوری که } آفتاب را نمی بیند و می گوید تاریک است. ما این روشنایی را می بینیم. یعنی این قدر انسان، عقل و اندیشه و بینایی خود را از دست بدهد که بگوید کار را چه کسی کرده است؟ و بگوید خدا کرده است! پس وجدان و عقلت کجا رفته است؟ شهود و حواست به کجا رفته است؟ چرا بعد، آن پیمان را به عمربن سعد ندادی؟ چون معروف است که وقتی عمربن سعد برگشت، {به ابن زیاد} گفت: شما به من آن پیمان را بدهید که من به امر شما رفتم با حسین گلاویز شدم و او را کشتم. {ابن زیاد} گفت: آیا من آن پیمان را بدهم؟ این مطلب را بنویس و بده که به وسیله من و عمربن سعد، حسین را خدا کشت. {که عمربن سعد هم نوشته ای } نداد. گفت: آیا به تو نامه بدهم تا در نزد مردم بگویی حسین را من کشتم و سبب آن من بودم؟ اگر تو این طور جبر گرایی و این قدر شعور داری، بنویس و بگو: من تعهد کردم و البته تعهد من هم از خدا بود. من به او آن وعده را دادم. من کردم. معنای منها هم یعنی الله. خدا این کار را کرده، خوب بنویس، چرا نمی نویسی؟
{ابن زیاد} بار دیگر گفت: کار خدا را درباره خاندانتان چگونه دیدید؟ حضرت زینب (علیها السلام) فرمود:
خداوند برای آنان شهادت را مقرر فرمود: آنان به خوابگاه های ابدی خود شتافتند و خداوند به زودی، تو را با آنان برای داوری نهایی در یک مکان جمع خواهد کرد. آن موقع خواهید فهمید که چه کسی آن ها را کشته است.
ابن زیاد به امام سجاد رو کرد و گفت تو کیستی؟ حضرت فرمود: من علی بن حسین هستم. ابن زیاد آن سؤال را مطرح کرد که اول عرض کردم. و سپس گفت: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟ حضرت سجاد فرمود: من برداری داشتم که نام او علی اکبر بود و مردم او را کشتند. ابن زیاد گفت نخیر، خدا او را کشت.
حضرت فرمود: مقدرات هرچه باشد، ظاهر اختیار است. اما موقعی که روح از جسم گرفته شود، خدا ناظر آن روح است که می خواهد به طرف او برود.
الله یتوفی الانفس حین موتها(312)
خدا روح مردم را به هنگام مرگشان به تمامی می ستاند.
آری، گیرنده روح خداست. اما آن که قفس کالبد را شکافته است کیست؟ بلی، اگر قفس و قالب بدن شکافته شود، در آن هنگام، گیرنده روح فقط خداست به وسیله عزرائیل. اما چه کسی این کار را کرده است؟ آیا توجه فرمودید که در فرهنگ اسلامی مقداری این مسأله جبر و جبرگرایی از کجا بوده است؟
همان گونه که اگر جنبه الهی نداشته باشد یا حداقل ادعای الهی بودن نکند، مربوط به قانون علیت، محیط، ژن و جغرافیا می شود. اگر این ها باعث علت تامه است که تو چنان باشی، ما هم هیچ حرفی نداریم و خدا هم با تو حرفی ندارد. یعنی اگر این علل و عوامل دست به هم بدهد و تو را جبرا چنان بسازد که شخصیت تو توانایی این را نداشته باشد که بگوید از بین: الف و ب، من الف را می گیرم، چون الف به خیر و کمال من است، اگر ما این طور محاصره شده ایم، جای بحث نیست. اما آیا چنین است؟ آیا این استدلال ها می تواند تباهی سرمایه عمر آدمی را توجیه کند؟ اشخاص زیادی در این مسأله خیلی تأخیر نموده و پرونده علمی این قضیه را تمام نمی کنند. پرونده علمی آن هنوز باز است. از حالا تا قیامت، صد دانشگاه برای بحث جبر و اختیار تأسیس کنید، اشکال ندارد. اصلا فکر کنید که اولاد آدم، چه مقدار اختیار و چه مقدار جبر دارد، چه مقدار اضطرار دارد. چه مقدار کار خودش است، چه مقدار از خداست و چه مقدار مربوط به محیط است. برای تحلیل و عوامل آن، کار و تحقیق کنید. نه یک سال دو سال، بلکه تا زمانی که آفتاب می درخشد، اما در عمل. آدمی نباید خود را فریب بدهد. درباره این پرونده، من گمان می کنم این طور باید آن را تکمیل کرد: اگر شما اولاد آدم ندانید که قرار گرفتن در انگیزگی اصول ارزشی، بهتر از این است که انسان تحت تأثیر انگیزش های خودخواهی، خودکامگی، شهوت و هوی و هوس قرار بگیرد، در این صورت ما هیچ سخنی با شما نداریم، بفرمایید هر کجا که می خواهید بروید. اما اگر این را متوجه شدید که قرار گرفتن تحت انگیزش های ارزشی، بهتر از قرار گرفتن در تحت تأثیر خودخواهی هاست، حال، بعد از کسب چنین معرفت و علمی، اگر وجدانا احساس کردید که این موقعیت {جبری که شما می گویید} که برای شما پیش آمده، قدرت آن را دارید که یک قدم دیگر بروید و زیر انگیزش های ارزشی کار کنید، هیچ اشکالی ندارد، شما کار کنید و نام آن را نیز جبر بگذارید. مگر ما عاشق کلمه اختیار می باشیم؟
مگر ما از کلمه جبر بدمان می آید؟ بحث کلمه نیست، بلکه این بحث است که آیا برای شما این معرفت دست داده است که تمام انگیزه ها نباید خودخواهی، پول، ثروت، مقام پرستی، شهرت پرستی و محبوبیت پرستی باشد؟ اگر این امر اثبات شده است که انسان تحت انگیزه های والاتری می تواند کار را انجام بدهد، به خودمان رجوع کنیم تا ببینیم آیا ما این توانایی را در خودمان داریم که قدمی را که از این موقعیتی که شما می گویید جبر پیش آورده، برداریم و به موقعیتی که تحت انگیزش عظمت ها و ارزش ها باشد بگذاریم؟
شما بگویید نامش جبر است، و اگر آن انگیزه نبود من قدم بر نمی داشتم، اما قدم را بردارید و نام آن را جبر بگذارید. اگر توانایی احساس می کنید، یا اگر هم توانایی احساس نمی کنید، {اشکالی ندارد}، هر حرکتی که بر شما تحمیل می شود، انجام بدهید. ولی در حقیقت {درباره ابن زیاد و امثال او }این امر صادق نیست. آیا در مورد حادثه ای به این عظمت بگویند، این کار را خدا کرده است؟ پس آن همه پشیمانی ها یعنی چه؟ آن همه عکس العمل ها و آن همه ندامت ها چه شد؟ حتی در بعضی از تواریخ هست که خود یزید، بعد از آن که موج های طغیانگر خودخواهی اش فرو نشست، لحظاتی در معرض آن نسیم بود. وقتی که نسیم آمد، گفت ای کاش با حسین این طور رفتار نمی کردم. سودالله وجه عبیدالله بن زیاد، خدا روی ابن زیاد را سیاه کند، من از این کمتر هم قناعت می کردم. چرا یک نسیمکی به مغزش زده شد؟ چرا سودالله وجه عبیدالله بن زیاد، چرا سودالله وجه ابن مرجانه، چرا و به چه علت؟ جناب یزیدبن معاویه! چه طور شد که شما از مکتب جبر عقب ماندید؟ لذا، در موقعش هم اگر بخواهد خودخواهی خود را اشباع کند، به جبر متمسک می شود.
غالبا اشخاصی که شخصیت را نمی شناسند و رنگ ابدیت برای آن ها مات است، تمایلات جبری دارند. البته ما نمی خواهیم بگوییم همه کارها اختیاری است. {همان طور که می دانید}، کار بر شش نوع تقسیم می شود:
بازتابی و انفعالی (رفلکس(313)).
عادی، مثل کارگرانی که مستمرا به کاری عادت نموده و انجام می دهند.
اکراهی.
اضطراری.
اجباری.
اختیاری.
کارهای اختیاری، جوهر وجود آدمی است و نباید با آن شوخی کرد. آن هم موقعی است که وسایل آماده است، قدرت وجود دارد، درک شده، و موانع طبیعی در جلو نیست، و شما احساس می کنید که قدم بعدی را می توانید بردارید یا برندارید. مثلا شما تحریک می شوید و تأکید و اختیار می کنید طرف الف را، زیرا به خیر مسؤولیت ها و شخصیت ها است. لذا، بی جهت نبود که بعضی از این انسان سوزهای مغرب زمین گفتند: اگر این پشیمانی را از قاموس بشری حذف کنیم، مسأله فضیلت و تقوا نیز به دنبال آن از بین می رود. بالاترین دلیل اختیار انسان، این است که وقتی معصیتی را انجام داد و خلافی مرتکب شد، و یا جنایتی کرد، بعد پشیمان می شود.
این که فردا این کنم یا آن کنم - این دلیل اختیار است ای صنم(314)
یک مثال ای دل پی فرقی بیار - تا بدانی جبر را از اختیار
دست کان لرزان بود از ارتعاش - وان که دستی را تو جنبانی ز جاش
هر دو جنبش آفریده حق شناس - لیک نتوان کرد این با آن قیاس(315)
اگر دست مرتعش به یک کالای قیمتی بخورد و آن را بشکند، پشیمان نمی شود، اما اگر عمدا با مشت به شیشه زد و یک کالای پر قیمتی را شکست، یا دستش بریده شد، خواهد گفت: چه غلطی کردم! {این پشیمانی } را از قاموس بشر نگیرید. بشر خودش مست است، بیش از این او را مست نکنیم. برای بدبختی ها و جنایت کاری هایش دلیل به دستش ندهیم.
آیا توجه فرمودید؟ یک تحلیل مختصر در داستان امام حسین (علیه السلام)، که چرا در زمان آل امیه و آل عباس، آقایان همه فیلسوف شده بودند - آن هم فیلسوف جبری - به جهت این بود که قطعا این سؤالات پیش می آمد که چرا علی بن ابی طالب (علیه السلام) را از کارش کنار زدید؟ علی بن ابی طالب چه شد؟ می خواهیم سؤال کنیم که فرزند علی بن ابی طالب چه شد؟ می گویند: بلی، خدا خواست...! چون که خدا خواست...! خدا می دانست...!
خدایا! پروردگارا! در آن موقعیت هایی که ما رو به تباهی می رویم، ما را آگاه بفرما. وقتی احساس کردیم که رو به تباهی می رویم، توفیق بده تا خودمان را توجیه نکنیم. ما را با واقعیات ناب و صاف روبه رو بفرما. داستان حسین را به وجود آورده اند، تمام ارزش ها را زیر پا گذاشته اند و می خواهند بگویند که کذا و کذا و آن را توجیه کنند.
مثال؛ تقریبا بیست سال پیش بود که ما یک جلسه علمی خالص داشتیم. در یکی از این جلسات، شخصی قاچاقی و بی اجازه آمده بود. ما نگاه کردیم و دیدیم این شخص از ما نیست. خلاصه، این چهره، چهره ای است که مثلا اگر یک میلیون انسان با دستور ایشان کشته بشود، آمار تلقی می شود و اگر یک نفر کشته شود، تراژدی است. اما انسان کشته شد یعنی چه، در چشمان این شخص دیده نمی شد. اما چرا، آمار بگیرید: پانصد و هفتاد هزار نفر این طور شد. دویست هزار... آمار می گیرند. نه این که یک جان است و تراژدی اش. شخص مزبور وارد بحث شد. یا حضرت عباس! تو را چه به بحث آقاجان. بگذار ما کارمان را انجام بدهیم. من به او نگاه می کردم و او هم به من نگاه می کرد. دوستان، از جمله مرحوم دکتر محمود حسابی - رحمةالله تعالی علیه - هم تشریف داشتند و مدام به یکدیگر نگاه می کردیم. به هر حال، آن شخص از من پرسید: به نظر شما انسان ها مجبورند یا اختیار دارند.
در دلم گفتم، البته از نظر امثال شما، ما غلط کردیم که بگوییم اختیار داریم. گفتم: بله، بشر اختیار دارد.
در جواب گفت: احساسی است. من عین عبارت ایشان و عین جریان جلسه را عرض می کنم. گفت: یک احساسی است. حالا خوب است که ما معرفی شده ایم، ولی او را به ما معرفی نکرده اند. این لطف خدا بود که با کمی حال طلبگی و حال هجوم علمی وارد میدان بشویم. گفتم: آیا منظور شما از احساس یعنی خیالات؟
گفت: بله! گفتم: خیالات، تاریخ بشر را نمی تواند این طور پر کند. خیال یک روز - دو روز می شود. تخیل درباره یک موضوع، تخیل یک نفر، ده نفر است. اما انسان های تمام تاریخ، احساس اختیار می کنند.
این را که من گفتم، او نام 5 - 6 نفر را ذکر کرد که از متفکران غربی و جبری اند، مثل اسپینوزا و نظایر او.
گفتم شما اگر می خواهید با مانور اثبات کنید، اجازه بدهید ما هم شروع کنیم. سپس نام 20 -30 نفر از اشخاصی را که قایل به اختیار هستند، ذکر کردم. با مانور که مسأله تمام نمی شود. این که بحث علمی نمی شود. گفتم: من به شما عرض می کنم که جبرگرایی مطلق از کجا ناشی می شود. دوستان هم گوش می کردند. دقیقا گفتم که ما انگیزه علمی و بحث های علمی داریم که جای تردید نیست، مخصوصا بحث علیت. درباره جبر بحث های توفانی داریم.
سپس در ادامه پاسخ گفتم:
عده ای دیگر هستند که یک عمر مشغول جنایت، خیانت و معصیت می شوند. آرام آرام که دوران پیری فرا رسید و دیوار زندگی شکاف برداشت و ابدیت کم کم از روزنه این دیوار {زندگی } گفت هستم، آن وقت می خواهد سرگذشت و آن همه معصیت و خطا را چه کند؟ پس چه بهتر که بیاید فیلسوف شود، زیرا بهتر است. به جای این که برگردد و خطاهایش را جبران کند، به جای این که برگردد اگر حق الناس و حق الله است، توبه کند.
آن زمان، جاهلیت ما (جاهلیت اولی) بود که من سیگار می کشیدم. الان دوره جاهلیت ثانی ماست... من سیگار را گرفتم. چون دیگر بحث به این جا رسیده بود، می خواستم سیگار را روشن کنم. او کبریت را کشید و روشن کرد. دستش می لرزید. کبریت را گرفت و من سیگار را روشن کردم. ایشان به زمین خیره شده بود. خدا شاهد است که من خیال کردم با چشمان خود، فرش را سوراخ می کند. خیلی ضربه خورد.
مثلا؛ من از درونم احساس می کنم که اگر قتلی را در پانزده سالگی مرتکب شده باشم و نود سال از دست عدالت و داد و دادگستری و دادپروری فرار کردم، بعد از نود سال که گریبان مرا می گیرند و می گویند:
ای قاتل! به خود می لرزم، چنان که خود من به خودم می گویم قاتل این شخص منم. البته بحث حرکت و تحول هم داریم.
هراکلیت می گوید: حرکت در تمام هستی حکمفرماست. من دوبار به یک رودخانه وارد نشده ام. این جمله برای فلسفه های تجرید (آبستره) خوب است، نه برای حقیقت می گویند تو قاتلی! آیا عذری دارید که از آن دفاع کنید؟ والا محاکمه ات می کنیم. بحث ما هم همین است که نود سال گذشته، نود بار هم فرض کنیم از نظر پزشکی، متخصصین ما می دانند چه مقدار از این سلول ها عوض شده است، ولی یک حقیقت به وجود بیاوریم، آن را جبران کنیم. خدایا! پروردگارا! به ما یک بینایی حقیقی عنایت بفرما.
داستان کربلا را با آن وضع بسیار ناگوار به وجود آوردند و بعد خواستند این بار را از دوش خود بیندازند، این به گردن او و او به گردن این. بعد هم اگر دیدند کسی قبول نمی کند، بگویند: خدا این کار را کرد!
آیا خداوند ظلم می کند؟
ان الله لا یظلم مثقال ذره...(316)
خداوند به سنگینی ذره ای هم ستم روا نمی دارد.
به هر حال، این مطلب را هم در نظر داشته باشید، و در تحلیل تاریخ حسین بن علی (علیه السلام) فراموش نشود که این جریان چه نتایجی بعدا در تاریخ گذاشته است. البته همیشه اختیاریون مقدم بودند، زیرا دلایل آن ها قوی بود. دلایل جبرگرایان نتوانست کار تاریخ را تمام کند، ولی می توانست حداقل سکوتی بیاورد.
فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء.(317)
خدا هر که را بخواهد گمراه می کند و هر که را بخواهد هدایت می کند.
در صورتی که این آیه تفسیر دارد. بلی، مشیت خداست، اما در زمینه کاری که من خواسته ام، مشیت خداوند این کار را خواسته است.
یک مثال {مخصوصا برای جوان ترها} بیان می کنم. من اگر ماده ای آتش زا بر روی قالی بیندازم، چون قالی خشک است خواهد سوخت، قانون طبیعت هم این است. مشیت خداوند در هستی این است که اگر آتش به یک جای خشک برخورد کرد، بسوزد. این قانون الهی است، آیا درست است یا نه؟ اما چه کسی گفته است که کبریت را روی قالی بیندازم؟ در حالی که می دانستم، کبریت می سوزاند. مشیت خدا این نیست که روی قالی کبریت بیندازیم. مشیت خدا این است که اگر کبریت به قالی بخورد، قالی بسوزد.
{واقعا} بعضی ها چه طور اشتباه می کنند.
پروردگارا، شکرها داریم از عشق ای خدا. {واقعا} عشق چه کارها کرده است. قرن هاست که این عشق چه انسان هایی است، عشقی که امام حسین (علیه السلام) مجسمه اوست. عشقی که حسین بن فاطمه، حسین بن علی عظمت آن را بر ما ثابت کرد، عشقی است که هرگز فنا شدنی نیست.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق - ثبت است در جریده عالم دوام ما
امام حسین فرمود: ساعاتی صبر کنید، متحمل باشید. سپس در طی قرون و اعصار، شما در دل های انسان ها رسوخ خواهید کرد. دقایق و لحظات می گذرد. امام حسین فرمود:
صبرا بنی الکرام
ای انسان زاده ها، ای فرزندان انسان های بزرگ، مقداری صبر کنید.
ایها الکرام، بنی الکرام، ابناء الکرام، ای فرزندان انسان های بزرگ، یک مقدار صبر کنید، این لحظات می گذرد. بگذارید این درخت برومند اسلام که ما امروز می خواهیم آن را با این خون آبیاری کنیم، ثمرها و میوه ها بدهد.
من بارها عرض کرده ام که ای کاش آمارگیری می شد. اگر از دوران دیالمه، فاطمیین و حتی پیش از آن ها آمارگیری می شد، می فهمیدیم که این جلسات چه قدر انسان ساخته است. چه انسان هایی که در این جا (جلسات حسین) آمدند و توبه کردند. چه انسان هایی که در این جلسات به نورانیت رسیدند. چه انسان هایی که در این جلسات واقعا پشیمان شدند، آن هم بدین جهت که حسین، روح این افراد را به بارگاه خداوندی روانه کرد. واقعا ما در این جلسات و شب های حسینی شرکت می کنیم، اما کسی آمار نمی گیرد که چه شد؟ کسی به این ها توجه نمی کند، ولی خدا می داند چه جوان ها و چه آن ها که حتی سالیان زیادی از عمرشان گذشته است، از این جلسات حسینی برخوردار شده اند.
خداوندا، پروردگارا، تاریکی شب فرا رسید. بالاخره، حادثه تلخ تر از آن است که ما بتوانیم توضیح بدهیم، ولی نتیجه را در نظر بگیرید که چه نتیجه بزرگی شد! و اگر کسی بگوید که نبض اسلام، با دست تشیع حسین به حرکت در آمده و سایر فرقه ها نیز از آن استفاده کرده اند، گزاف نگفته است. این مبالغه نیست، بلکه می توان آن را معنا و اثبات کرد.
خدایا! دست ما را از دامان علی و آل علی و از دامان حسین کوتاه مفرما.
خدایا! ما را در گروه ستمکاران قرار مده. پروردگارا! اگر در این دو - سه روز، یک انقلاب روحی و یک حالت ملکوتی به ما دست داده است، خودت این حالت را پایدار بفرما. خدایا! این حالات روحانی و این حالات عرفانی را خودت به ثمر برسان. پرور
گارا! ما را از نعمت محبت آل بیت (علیه السلام) محروم مفرما.
آمین

شب حسینی

برای شناخت حوادث بزرگ تاریخ، مخصوصاً حوادثی که دارای ابعاد بسیار زیاد و عمیق است، ما دو شرط خیلی اساسی داریم:(318)
1- اطلاع لازم و کافی درباره آن حادثه از نظر انگیزه ها، علت ها، معلول ها و نتایج، حتی حوادث هم زمان آن حادثه، در موقعی که حادثه به وقوع می پیوست. {یعنی } چه جریاناتی در پیرامون آن واقعه بود؟
این اطلاعات فوق العاده مهم است، و این شرط را همه مورخان واجد نیستند. لذا، متأسفانه در بیان واقعیات تاریخ، عینک خاصی به چشم خود زده اند و با این که این خطری است بزرگ، اما شیوع دارد و نمی آیند قضیه را درست مطرح کنند تا ببینند این واقعه چه بود و از کجا سرچشمه گرفت؟ آیا راه دیگری داشت یا نداشت؟ آیا فقط می بایست فقط این راه الف پیموده می شد و چرا؟
غالبا مورخان، آن قسمت از عناصر تاریخ را در نظر می گیرند که بیشتر به آن اهمیت می دهند. یا برای این که به آیندگان نشان بدهند که ما هم از این قضیه اطلاعی داشتیم و در اختیار شما گذاشتیم. امیدواریم تعداد این موارد کم باشد. یا مثلا؛ فقط برای بیان این که آن ها هم دست اندرکار جمع آوری حوادث و وقایع تاریخ بوده اند، که بگویند داستان حسین این گونه بود. ان شاءالله که این نیت در کار نباشد. پس اولین شرط این است که اگر انسان، مخصوصا کسی که می خواهد حادثه را تحلیل کند و توضیح دهد، یا به نسل های آینده منتقل بسازد، باید فرهنگی را که در این حادثه قابل برخورداری است، بیان کند. چنین شخصی باید واقعا اطلاعات داشته باشد. باید از خود ماهیت حادثه و این که در آن حادثه چه دست های غیر اختیاری و اختیاری کار کرده است، دقیقا اطلاع پیدا کند تا بتواند بگوید که حادثه چگونه بوده است. البته چنین تاریخ نگارانی خیلی در اقلیت هستند. برای مورخی که می خواهد بگوید: ای بشر، در سرگذشت تو چنین حادثه ای بوده است، وجدان لازم است. وجدانی به عظمت فلک که از طرف خودش، دخل و تصرفی نکند، مگر برای تفسیر و تحلیل تاریخی. که اگر اهلش باشد، نه فقط جایز است، بلکه ضروری است. یعنی اگر کسی قدرت تحلیل یک تاریخ را دارد و تحت محدودیت های ابزار کار و تحت محدودیت های هدف گیری قرار نگرفته، لازم است که وقتی حادثه ای را بیان نمود و تفسیر کرد، عللش را نیز بیان کند و بگوید: البته و صد البته، از دیدگاه من چنین است. این امانت داری است. یا بگوید: من این طور احساس کردم. که هم دکان نباشد و هم واقعا بیانگر این باشد که انسان قلم به دست، حقیقتا از روی وجدان می گوید که من این مقدار از حادثه اطلاع داشتم و به نظر من ریشه های حادثه این بوده و نتایجی که به دست داده است، چنین بوده است. معنای به نظر من هم گاهی این است، اگرچه ادعا هم نکند که صاحب نظر است و ادعای صاحب نظری در حادثه ای که قرن ها از آن گذشته است، با دیدگاه های مختلف حادثه مطرح شده است.
ادعای این که نظرم چنین است، بسیار ادعای بزرگی است. این جا فقط وجدان است و خدا، که به داد آن صاحب قلم برسد و بگوید این مورد که ضعیف بود، چرا نقل کردی؟ این که سند نداشت، چرا خلاف واقع گفتی؟ {مورخ باید} با درون خودش صحبت ها داشته باشد، که وقتی من این قضیه را می خواهم بیان کنم، به وجدان خودم هم توجه داشته باشم. یک دفعه، قضیه بحثی است که مثلا در فلان تاریخ، یک کوه آتشفشان، آتشفشانی کرد. بسیار خوب، این هم آثار و دلایل و فرض کنید علت های معرفت الارضی اش.
یک وقت، مسأله این است که حادثه مربوط به انسان هاست، و خواهی نخواهی بر زندگی انسان ها تأثیر خواهد گذاشت، چه بخواهیم و چه نخواهیم. وقتی من می گویم حسین بن علی این کار را کرد، امواج جمله من، از این جا بر تمام قلمرو این که انسان چنین است و انسان چنین باید باشد، پخش شد. حسین چنین کرد. حسین آن شب چنین گفت. آیا گفت یا نگفت؟ وجدانی به پهنای فلک می خواهد که تاریخ آن چنان که هست مطرح شود، و این امر بر عهده تحلیل گران مطلع و بی غرض است. البته نمی خواهم بگویم در بررسی این حادثه خونین نینوا چنین مورخانی نبوده اند. چنین تحلیل گران صاحب نظر اندیشمند و دارای وجدان علمی هم بوده اند، ولی همان گونه که می دانیم، متأسفانه در اقلیت بوده اند. پس شرط اول، اطلاع {لازم و کافی } است.
معروف است که شخصی در حضور سلیمان بن عبدالملک، می خواست شخصی دیگر را تقبیح کند و به اصطلاح ما نمام باشد، سعایت کند. گفت: این کسی است که وقتی عفان بن ابی طالب در صحرای کربلا با حسین می جنگید، در آن شرکت کرده بود. کدام حادثه؟ کدام عفان؟ کدام علی؟ سلیمان گفت: نمی دانم آیندگان آیا به این تاریخت حسادت کنند؟ یا به این علم تو درباره تاریخ رشک ببرند، یا به این وجدان ضد وجدانت؟ چه می گویی؟ حادثه کربلا که این گونه نبود. اگر این {جریان سلیمان بن عبدالملک } را به طور ساختگی هم گفته باشند، نظیر آن در تاریخ وجود دارد.
به عنوان مثال؛ منتسکیو در کتاب روح القوانین، وقتی می خواهد اثبات کند که آب و هوا در وضع قوانین مؤثر است، بحث خوبی مطرح کرده و می گوید: آب و هوا در وضع قوانین، اثر شایان دارد. مثال می زند: سرزمین هایی که خیلی گرم است، بلوغ دخترها (بلوغ به طور مطلق) زودتر است. ولی آن وقت که می خواهد یک شاهد تاریخی ذکر کند، می گوید: پریدو در شرح حال محمد (صلی الله علیه وآله) می گوید؛ این شخص (محمد) عایشه را در سن هشت سالگی گرفت. این جمله در کدام کتاب بیان شده است؟ آیا در کتاب موش و گربه گفته شده است؟ نخیر، در کتاب روح القوانین. نویسنده اش کیست؟ منتسکیو. حالا این خلاف واقع را چه کار کنیم؟ از آن طرف، یک جوان هم تازه وارد دانشکده حقوق شده و فرضا مطالعات او هم پیرامون این مطالب است! آیا این دانشجو، دانش حقوقی اش را بر پایه یک داستان دروغین بگذارد؟ آقای منتسکیو! بهتر بود خودت {به تاریخ } مراجعه کنی و ببینی آیا چنین قضیه ای درست است یا نه؟ به هر حال، این شرط اول است که اطلاعات دقیق و مدارک، واقعا قانع کننده باشد. و انسان بداند که حقیقت این داستان بزرگ، این داستانی که قرن هاست با تمام انسان های پاک سر و کار دارد و اثر بسیار گسترده و عمیقی در جوامع اسلامی مخصوصا در جامعه تشیع گذاشته است، چیست.
2- درک ارزش ها، چیزی است که متأسفانه جمعیت تاریخ نگاران واقعی ما را حقیقتا به اقلیت خواهد رساند. مسأله این است که تاریخ نگار، خودش، مزه ارزش های حادثه را بچشد. حتی ممکن است شما بتوانید کسی را فرض کنید که از ابتدای زندگانی حسین بن (علی علیه السلام) در خدمت آن حضرت بود، و تمام حرکات و سکنات و گفتارهای حسین را در ارتباط با خودش و با خدا و با جامعه اش، دیده است. مثلا پس از مرگ معاویه، آغاز ظاهری داستان نینوا را دیده است، (والا آغاز حقیقی خیلی وقت پیش بود). اگر تاریخ در دست ماست، می توان این استفاده را کرد. از آن موقع که نامه به والی مدینه آمد که مخصوصا از سه نفر زود بیعت بگیر. فرض کنیم آن ها را هم دیده است، حتی مشاهده کرده است که شب هنگام مثلا حسین بن علی (علیه السلام) ساعت چند استراحت فرمود. (همه این ها را تا آخرین دقیقه دیده است). اما اگر طعم؛ ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم، اگر دین ندارید و از معاد نمی ترسید، لااقل آزاد مرد باشید را نچشد، ذره ای از اطلاعات این شخص صحیح نیست و به درد نمی خورد. چرا؟ چون نمی داند چه می گوید. درست نظیر این که در مقابل حوادث امام حسین (علیه السلام)، آیینه ای گرفته و عکسبرداری می کنند و به شما نشان می دهند. آیینه چه می فهمد که وقتی لشکریان حربن یزید در آن گرمای سوزان از بیابان رسیدند، حسین (علیه السلام) فرمود به این ها {همان کسانی که چند روز دیگر می خواستند رگ هایشان را قطع کنند} آب بدهید و به اسب هایشان هم آب بپاشید، چه معنایی دارد؟ آیینه چه می فهمد؟ فیلم چه می فهمد؟
اگر فیلمبرداری می شد، آیا خود فیلم می فهمید که این فیلم یعنی چه؟
این شرط دوم، فوق العاده مهم است. اصلا من نمی خواهم بگویم که از روی مدارک و از روی کتاب ها باید فهمید که داستان چیست. نخیر، اگر هم {مورخ } فهمید، باز فایده ندارد که اصلا از جریان اطلاع دارد.
ولی این را نمی داند که {وقتی امام حسین فرمود:} این مرد پلید (یزید) مرا بین شمشیر و ذلت، مخیر کرده است و من کرامت ذاتی خود را رها نخواهم کرد، یعنی چه! مگر شرف و کرامت ذاتی من در اختیار خودم است و آن را خریده ام که بگویم حالا آن را منتقل کرده ام و از حیثیت و شرف خودم دست برداشته ام؟ این حق، به معنای حقوقی نیست، بلکه حکم است. شما حق ندارید خودتان را ذلیل کنید. شما حق ندارید از آن کرامت ذاتی که خدا به شما عنایت کرده است، دست بردارید. اگر کسی ادعا کند که در گذرگاه تاریخ، به همان مقدار که انسان ها در دفاع از جان خود قربانی داده اند، به همان مقدار نیز در دفاع از شرفشان قربانی داده اند، قطعا باور کنید. این تاریخ و این هم شما. مسأله اهمیت بسیاری دارد. حالا کسی که نمی داند ذلت یعنی چه، شرف یعنی چه، حیثیت یعنی چه، حیات و زندگی شایسته یعنی چه، اگر تمام حوادث حسین را بداند، چه فایده ای دارد؟ طعمش را نخواهد چشید. بنابراین، شرط دوم فوق العاده مهم است.
یک دفعه این است که سید رضی جامع نهج البلاغه، به تاریخ نگاه می کند و می فهمد حسین یعنی چه، به جهت آن که خود او در ارزش ها غوطه ور است. دلیلش آن اشعاری است که با آن حالت واقعا شگفت انگیز و با آن حالت بی نظیر روحی درباره امام حسین (علیه السلام) گفته است. یک دفعه هم این است که یک مورخ تحلیل تاریخی، از پشت عینک علیت های ظاهری، می خواهد این حادثه را بفهمد. یعنی فقط ظاهر آن را می بیند.
یا اصلا برود و خود حوادث را با چشمانش ببیند. شما گمان نکنید کسانی که در خود داستان شرکت کردند و قضیه را در دشت سوزان نینوا مشاهده می کردند، یا آن هایی که در پشت پرده کار می کردند، آیا نمی دانستند این عمل حسین یعنی چه و عللش چیست؟ شاید الان اگر این جا بودند و می خواستند درس این تاریخ را بگویند، ما هم در درس آنان حاضر می شدیم، زیرا بهتر از همه ما می فهمیدند که اوضاع چیست. ولی؛
و لا یزید الظالمین الا خسارا(319)
و ستمکاران را جز زیان نمی افزاید.
همان علم، باعث سقوط و پستی شان شد و دم بر نیاوردند که: آیا حسین را می شناسید؟ چه کار می خواهید بکنید؟ اما ایستادند و تماشا کردند. آیا نمی دانستند؟ بعید است و می شود اثبات کرد و از کلمات خود امام حسین (علیه السلام) بر می آید که عده ای می دانستند که جریان از کجاست و این حادثه یعنی چه.
ولی از آن جهت که طعم اصول و ارزش های والای انسانی را نمی دانستند، علم آنان بیماریشان بود.
یک قاضی را برای قضاوت نشاندند، اما او می گریست.
قاضئی بنشاندند و می گریست - گفت نایب قاضیا گریه ز چیست؟(320)
ای قاضی چرا گریه می کنی؟
این نه وقت گریه و فریاد توست - وقت شادی و مبارک باد توست
چرا گریه می کنی؟ موقع شادی و سرور توست، زیرا می خواهی حقی را احقاق کنی و باطلی را محو کنی.
گفت او چون حکم راند بی دلی - در میان این دو عالم جاهلی
این دو خصم از واقعه ی خود واقفند - قاضی مسکین چه داند زان دو بند
این دو نفر که برای مرافعه آمده اند، خود این ها عالم هستند و می دانند که قضیه چیست. من قاضی جاهل چه کار کنم؟ این دو نفر، به خوبی می دانند قضایا چیست. من هم همین طور نشسته ام. گاهی به آن نگاه می کنم، گاهی به این نگاه می کنم، که این چه می گوید و دیگری چه می گوید. من هم می خواهم حق را تشخیص بدهم، اما نمی دانم.
گفت خصمان عالمند و علتی - جاهلی تو لیک شمع ملتی
(نایب گفت بله آن دو تا عالمند)، ولی به علتی بیمارند.
وان دو عالم را غرض شان کور کرد - علمشان را علت اندر گور کرد
همین علم، باعث نابودی و سقوط آن هاست. همین علم، باعث نابودی آن هاست که موجب شد به بارگاه تو آمدند. این علم گاهی مشمول؛ و لا یزید الظالمین الا خسارا، و ستمکاران را جز زیان نمی افزاید، می باشد. لذا، این همه منابع اسلامی و این همه دلیل عقلی می گوید بدانید، و همین که دانستید، عمل را شروع کنید، بدین جهت است که خودش وبال می شود. انسان یک دفعه نمی داند.
به هر حال، عده ای در آن زمان بودند که می فهمیدند جریان حادثه نینوا چیست. یکی از دلایلش، پشیمانی ای بود که بعدها بسیاری از جوامع را در برگرفت. عده ای مدام می گریستند. {می گفتند:} آخر، جریان و قضیه چه بود؟ چرا نرفتیم، قضیه چه شد؟ آن قدر ندامت تلخ بود که بعضی ها را ندامت از بین برد.
واقعا اگر اطلاع نداشتند، این ندامت ها چه معنایی داشت؟ جهل و ندانستن که پشیمانی ندارد! پس معلوم می شود عده ای هم واقعا فهمیده بودند که قضیه چیست، ولی عظمت و ارزش قضایا را نمی دانستند.
من بارها عرض می کنم که اکثر قربانیان ما، قربانیان علم نیستند، چون بالاخره بشر، کم و بیش یک چیزی به دست می آورد. برای زندگی خود، تعدادی قوانین و احکام را دست و پا می کند و کار انجام می دهد. بحث سر این است که آن چه را می داند یا طعم حقیقت آن را نمی چشد، یا اراده ندارد که حرکت کند. البته این مرحله سوم است که الان عرض خواهم کرد. یا طعمش را هم واقعا خوب می چشد. انسان در لوح دلش انسان ها را دوست می دارد:
هر چند پارسا نیم اما نوشته ام - بر لوح دل، محبت مردان پارسا
احب الصالحین ولست منهم - لعل الله یرزقنی الصلاحا
من انسان های صالح را دوست می دارم، اگرچه از آنان نیستم. شاید از این راه، خداوند برای من هم صلاح و شایستگی را روزی فرماید.
اغلب انسان ها، با فطرت پاک، ولو با طعم مختصری {علم را} می چشند، اما اراده کجاست تا حرکت کند؟ چه طور این را بخواهد. بسیار خوب، این را همه متفق اند که حسین بن علی برای عدالت قیام کرد، مگر کسانی که ماکیاولی صفت باشند و تفسیرشان درباره حوادث، عینک دنیایی باشد. مثلا عینک آیینه ای در مقابل خود می گذارند و خود را می خواهند تفسیر کنند، اما می گویند حسین چنین بود. یا جامعه بشری این طور است. این آیینه را کنار بگذارید، با آیینه چه کار دارید؟ با خودتان چه کار دارید؟ شما به تنهایی بشر نیستید. شما حسین بن علی نیستید. فقط آیینه را در مقابل خود گذاشته اند و حکم می کنند. مسأله این است که طعمش را بچشند، همان طور که کم و بیش افرادی هنوز هستند. انسان دقیقا می داند که حسین بن علی در این جریان، غیر از این که می خواست برای بشریت خیرخواه باشد، غیر از این که برای بشر می خواست راه نشان بدهد، نیت دیگری نداشت. همه می دانیم که اگر او یک ذره موافقت می کرد، دنیا از آن او می شد، و شاید هم بعد از آن شخص پلید به خلافت می رسید، زیرا کسی دیگر نبود، ولی این ذلت را نمی توانست قبول کند. به این جهت که او می داند عزت انسان چیست و شرف انسان یعنی چه. شرف انسانی خیلی بالاتر از این است که این ذلت را برای خودش بپذیرد.
3- مرحله اراده است. یعنی این که ما باید این داستان و داستان های قرآن را بخوانیم. آیا خداوند خواسته است به ما تاریخ بفرماید؟ {مثلا} موسی این طور شد. عیسی این طور شد. شعیب این طور شد.
صالح این طور شد. هود این طور شد. اصحاب رس این طور شدند. اصحاب اخدود این طور شدند. شما یک قصه در قرآن - کوتاه یا بلند - پیدا نخواهید کرد، مگر این که بگوید پس چنین باشید، چنان نباشید. بحث، بحث چه طور باشید و چه طور نباشید است. والا حوادث، هزار و صد هزار برابر آن چه که در قرآن آمده، در تاریخ اتفاق افتاده است. خداوند آن قصه ها را که از نظر جامعه شناسی و از نظر روان شناسی و از نظر همه علوم انسانی که بتوان به سود انسان ها به کار برد، انتخاب و بیان فرموده است.
بسیار خوب، این حادثه کربلا را ما دانستیم، چنان که عناصر مهم آن را، مخصوصا آن اشخاصی که سنشان بالاست، یا مطالعاتی داشتند و یا در عمرشان با لطف خداوندی در این جلسات آموزنده زیاد بودند، می دانند.
این که {انسان ها} در مقابل عدالت هم سر تسلیم فرود می آورند، هیچ جای تردید نیست. از این که در مقابل شرف و کرامت انسانی هم واقعا خاضع اند، هیچ حرفی نیست. اما علت این که در عمل، انسان با شکست مواجه می شود، چیست؟ البته من فقط در مورد داستان کربلا عرض می کنم، ولی {شاید بتوان گفت }همه جا این طور است. واقعا ما در بسیاری از موارد از نظر علمی مشکلی نداریم، زیرا می دانیم. مثلا به یاد دارم که شخصی به من می گفت: فلانی، من این ها (مطالب علمی) را خوانده ام و اسفار را تدریس کردم، ولی نمی دانم چرا دستم پر نمی شود و هم چنان خالی است. جریان چیست؟ هرچه برمی گردم، می بینم بنیاد ندارد. البته این گونه موارد کم است که یک مقام علمی بگوید، نمی دانم چرا در درونم احساس خلأ می کنم؟ پاسخش این است: بایستی آن چه را که دانستیم و واقعا ارزش و عظمت آن را فهمیدیم، برای کاخ باعظمت شخصیت، سنگ زیربنا قرار بدهیم و رها نکنیم. یعنی شخصیت، قوام خود را با آن سنگ ببیند و به آن سنگ تکیه کند. در این صورت، دست شما پر و در این دنیا در خودتان احساس عظمت خواهید نمود.
فرض بفرمایید، این حقیقت بر شما اثبات شد که بالاخره جامعه باید علم داشته باشد، جامعه احتیاج به دانش و صنعت دارد. و فرض کنید پس از تحقیق، آن صنعت و دانش را پیدا کردید. هم چنین، ارزش هایی هم که در این علم وجود داشت، به دست آوردید و این کار هم به دست ما (مردم) رسید. ولی بدانید، سپس به اندازه توانایی، قدم برنداشتن همان و گیر کردن در پوچی زندگی همان. چون شما اصیل ترین سنگ زیربنای کاخ شخصیت را شما رها کردید. با یک لگد زدید و رفت. اول این بود که به من اثبات شده بود که جامعه بدون علم، محو می شود. یا جامعه، بدون صنعتی که زندگی آن را اداره کند، محو می شود. یا جامعه، بدون یک فرهنگ سازنده که تمام چشم های مجریان خواب باشد و آن فرهنگ، آن {جامعه و مجریان } را اداره کند، محو می شود. اگر به این امر واقف شویم که باید در این دنیا یک تکیه گاه فرهنگی پیشرو و اصیل داشته باشیم، که امام حسین (علیه السلام) شهید این راه است و هرچه هم بهتر و استادانه تر بدانیم، اما اراده حرکت نکند، وبالش بیشتر خواهد بود. به جهت این که، هم وجدان انسان، انسان را به محاکمه شدید می کشد، هم تاریخ از انسان نمی گذرد. انسان خیال می کند که تاریخ ساکت نشسته است. همین تاریخ، وجدان حساسی دارد. اگر این ها را رها کنید، در پیشگاه خدا چه خواهید گفت؟ وقتی من احساس کردم که در جامعه از طریق دانش می توانم یک قدم بردارم و آن قدم را برنداشتم، {در پیشگاه خدا} چه جوابی خواهم داشت؟ به شخصیت خودم چه جوابی بدهم؟ اگر شخصیت بگوید: شما که این علم را به دست آورده بودی که جامعه علم می خواهد، جامعه دلسوزی می خواهد، جامعه صدق و صفا می خواهد، چرا حرکت نکردی؟ {در این حال } اولین دادستان بی امان، خود وجدان است. آن وقت، مگر انسان می تواند کار انجام بدهد؟ {وجدان }، این را به من اثبات کرده و مرا جلوی میزش کشیده است. وجدان گفته است با تو هستم: تو می دانستی و خیلی هم عمیق و ریشه دار می دانستی. چرا این فرهنگ را در جامعه خود ترویج نکردی؟ چرا خودت به این فرهنگ پیشرو عمل نکردی؟ جملات حسین بن علی (علیه السلام) پر از این عبارت است من می دانم چنین است، من از پیغمبر این جمله را شنیدم، و... اکنون نیز مقتضی است که ولو با یک عده معدود، کاروانی به راه انداخته و بروم در بیابانی غریب، ولی دل های آدمیان آماده گرفتن وجود من است، که اگر هم {این دل ها} نبود، عمل می کردم.
ما هم می گوییم می دانیم و طعم عظمت های ارزش را چشیده ایم. اگر چشیده ایم، پس اراده ما کجاست؟
درباره اراده، مطالب زیادی گفته شده است. هم چنین آیات قرآنی بر اراده اصرار دارد:
من کان یرید الحیوه الدنیا و زینتها(321)
کسی که زندگی دنیا و زینت آن را بخواهد.
من یرید الآخره(322)
کسی که آخرت را بخواهد.
منابع حدیثی، فلسفه ها و ادبیات، باعث افتخار ماست. فرهنگ ادبی ما که اگر نگوییم در دنیا بی نظیر است، در ردیف اول است و قطعا هیچ جای تردید نیست، پر از مسأله اراده است. اراده را بخواهید! از متفکران بزرگ تاریخ هستند کسانی که می گویند: مادامی که بشر، حقیقت و عظمت اراده را نفهمد، هیچ نفهمیده است. یعنی؛ مادامی که بشر، حیاتی بودن اراده را، خواستن و معنای خواستن را و آن چه را که بخواهد، نفهمیده باشد، هیچ نفهمیده است.
این جا یک جمله عرض می کنم. اخیرا مقاله ای از یکی از متفکران بزرگ دنیا به دست ما رسید که نوشته بود: خدا در همه جا حجت خود را دارد. این منطق که هرچه من می خواهم حق است، به تنهایی برای برهم زدن فرهنگ پیشرو بشری کافی است. (آن چه که من می خواهم حق است!) آسیبی که از این جمله بر فرهنگ سازنده بشری وارد می شود، از شمشیرهای چنگیزخان وارد نمی شود. چنگیز چه کاره است؟ یک عده {جنایتکار}، قفس های کالبد انسان ها را می شکافند و ارواح را خارج از نوبت بیرون می فرستند و می روند.
اما این جمله؛ (آن چه که من می خواهم حق است)، ارواح را نابود می کند. شمشیر به ارواح راه ندارد.
شمشیر خیلی کندتر و خیلی ناتوان تر از آن است که به ارواح انسان ها راه داشته باشد، اما - همان طور که عرض شد - این جمله؛ (آن چه که من می خواهم حق است، چون می خواهم)، مخرب ارواح انسان هاست.
اراده، باعظمت ترین نیروی حرکت ما انسان هاست. ولی بحث بر سر آن است که چرا و چه چیزی را بخواهم؟ درست نظیر عشق و عاشق. عشق، یک پدیده روانی فوق العاده باعظمت است، تا معشوق چه باشد؟ بحث بر سر این است که معشوق چیست؟ بلی، عشق خیلی باعظمت است، اما او (انسان) عاشق سایه است.
در رخ لیلی نمودم خویش را - سوختم مجنون خام اندیش را
این بشر هم خیال کرده است که زیبایی از آن اوست، و نفهمید که سایه زیبای کل و جمیل کل و جمال کل، خداست. چه چیزی را بخواهم؟ به چه چیزی عشق بورزم؟ آیا شخصیت بی نهایت گرا را فدای کمان ابرو و چشم کنم که چند صباحی دیگر، وقتی در آن سفیدی هایی نمودار می شود، فلسفه زندگی را برای او پوچ خواهد کرد؟ آیا عاشق این بشوم؟ عشق خیلی خوب است، اما به چه کسی؟
اراده، گردونه حیات ما را اداره می کند. نمونه یک اراده را ملاحظه کنید که می گوید: من می خواهم.
حسین بن علی می گوید: می خواهم. به جهت این که؛ ان الله شاء ان یرانی قتیلا، خدا خواسته است که مرا کشته ببیند.
صلوات الله علیک یا اباعبدالله. {گفت:} می خواهم و خواهم رفت. نه گفته های ابن عباس در او اثر کرد و نه سخنان محمدبن حنفیه و نه هیچ کس دیگر، زیرا می خواهم او جدی بود و تکیه بر خالق می خواهم ها داشت که از خداست. {هم چنان که در پاسخ به حر }گفت: می خواهم و می روم.
سأمضی و مابالموت عار علی الفتی - اذا ما نوی حقا و جاهد مسلما
و واسی الرجال الصالحین بنفسه - و فارق مثبورا و ودع مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم - کفی بک ذلاان تعیش و ترغما(323)
من می روم که مرگ برای جوانمرد عار نیست. اگر {جوانمرد} نیت خیر داشته باشد و در حالی که مسلمان باشد، جهاد کند و با مردان خوب با جان خود مواسات (یاری) نماید و از مردی که به هلاکت تن داده و گناهکار باشد، دوری بجوید. اگر من چنین کنم که تا زنده هستم، پشیمان نمی شوم و اگر هم بمیرم، بر من ملامت نخواهد بود. ولی برای تو این ذلت بس است که زنده بمانی، به رغم امیال خود.
{انسان باید} اراده اش مشخص شود که چیست و چه چیزی را می خواهد. من حق را می خواهم. چون حق را می خواهم، پس اراده من جدی است. حتی ابن عباس، محمدبن حنفیه، عبدالله بن عمر و... را در این حرکت خود، اجبار نفرمود. آدم احساس می کند که اگر آن روز تمام دنیا از حرکت حسین بن علی جلوگیری می کردند و می گفتند: یا اباعبدالله قطعا کشته خواهی شد، می گفت: افباالموت تخوفنی، آیا مرا از مرگ می ترسانید؟ اراده او تکیه به جای دیگر داشت. اراده او، منبعث از انگیزه های زودگذر مادیات نبود.
حسین (علیه السلام) گفت: می خواهم، چون او (خدا) می خواهد.
خدایا! پروردگارا! ما را از نمونه اراده حسینی برخوردار بفرما. پروردگارا! خداوندا! اگر علم و دانشی از حادثه نینوا را به ما عنایت فرمودی، مرحله دوم را هم که عبارت است از چشیدن حقیقت ارزش های این داستان، بر ما عنایت بفرما. خدایا! در آن هنگام که ما را از این دو مرحله رد کردی، یا این دو مرحله را بر ما عنایت فرمودی، هم فهمیدیم حادثه چیست و هم علل و ارزش های انسانی والای آن را درک کردیم، اراده ای برای تطبیق زندگی با این ارزش ها به ما عنایت بفرما.
آمین

حیات حسینی

بعد از صحبت جلسه گذشته، سؤالی مطرح شد، که من احتمال قوی می دهم این سؤال در ذهن جوانان عزیز ما عمومیت داشته باشد، یعنی جوانان ما این سؤال را در درون خود دارند. {البته } نه فقط جوانان، بلکه بزرگان هم که سنی از آنان گذشته است، باز دلشان می خواهد این مسأله را دریافت کنند. آن سؤال این است که چگونه می خواهیم؟ حقیقت این است که می خواهیم زندگی ما زندگی باشد. می خواهیم، دوست داریم، علاقه داریم، که زندگی ما به نحوی سپری شود که بتوانیم درباره آن حرفی داشته باشیم. دوست داریم بدانیم چگونه آمدیم و آمدن ما برای چه بود و رفتن ما هم به کدام مقصد است. برای چه آمده بودیم و از کجا آمده بودیم. همان شش سؤال اصلی(324). واقعا بشر این را در حال اعتدال می خواهد بفهمد که چیست؟ از کجا آمده است؟ و به کجا می رود و برای چه آمده بود؟ اگر نخواهد بداند، بدون سر و صدا با خویشتن مبارزه می کند. یک مبارزه داریم با سر و صدا، و دیگری مبارزه ای تدریجی است و ظریف و کشنده. یا این که هرگز توجه به این سؤال اساسی و سؤالِ سؤال ها نداشته باشد که: بالاخره سپس چه؟ از کجا آمدیم و به کجا می رویم؟... حقیقت این است که مطالعات البته نسبی و محدود ما، این مسأله را برای ما اثبات کرد که همگان می خواهند. منتها، غباری روی این خواستن ها را گرفته است. مسائل ثانوی نمی گذارد که این سؤال، ذهن آگاه بشر را به طور جدی به خود مشغول کند. ولی اگر فراغتی حاصل شود، و مسائل فن آوری که امروز دنیا را درهم پیچیده و عاقبت هم آن را با خودش خواهد برد، بگذار بشر دو دقیقه به خودش بیاید، {خواستن های ما نیز معنا پیدا خواهد کرد}. اگر بشر دقایقی با خود باشد، قطعا این سؤال را خواهد کرد و دلش هم می خواهد واقعا بداند که این جا چه کار کرده است و از این جا به کجا می رود؟
بحث جلسه قبلی، تا اندازه ای توضیح داد که پیشتازان فرهنگ پیشرو و انسانیت در این باره چه گفته اند، زندگیشان چه نشان می دهد و آنان برای زندگی چه توصیفی داشتند، که می گفتند اگر هزار بار بمیریم و کشته بشویم باز زندگی همین است. این مسأله چه بوده است؟ سعادت را در کدام زندگی می دیدند که این گونه می گفتند؟ مضمون حرفشان این بود که اگر بنا بود یک چنین زندگی را بخریم و به دست بیاوریم، تنها دنیا را به دست ما می دادند، و می گفتیم: یک لحظه هم از این زندگی به ما بیشتر بدهید. از این زندگی!
این کدام زندگی است؟ تمام دنیا را من مالکم، دنیا در دست من است، ولی زندگی برای من طوری تفسیر شده است که حاضرم زندگی را دو دستی تقدیم کنم و بگویم:
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی - کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
این کدام زندگی است؟ آن زندگی است که معلم و مربی و مدرس بسیار بزرگ ما، حسین بن علی (علیه السلام) می فرماید:
و انی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما(325)
من مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگی نمی بینم.
من مرگ را شکوفایی زندگی می دانم. مرگ با روشنایی، شکوفایی زندگی است. مرگ با تاریکی ها که عمر با تاریکی ها بگذرد، نابودی است. حیات اگر بخواهد شکوفا باشد، موقعی است که انسان، سعادت را در آن روشنایی احساس کند و آن قدر در تاریکی غوطه ور نشود. این روشنایی، هر لحظه اش مساوی با عظمت تمام دستگاه های هستی است. بیایید بشر را به دو دسته خوشبخت یا بدبخت تقسیم نکنیم.
انسان ها را تقسیم کنیم به این که روشنان و تاریکان هستند. یک عده در این دنیا روشن اند و یک عده تاریک. این است کار بزرگ پیغمبران، حکما و وارستگان خاک و گل. کاستن از عدد تاریکان و افزودن بر شماره روشنان. حال، این حیات چیست؟ این زندگی چیست که باید بخواهیم تا زندگی ما بر مبنای ارزش ها سپری شود؟
بحث ما مانعی ندارد که در جواب همین سؤال بگذرد، که در حقیقت اگر خداوند بخواهد در طی آن، جمله ای از امام حسین (علیه السلام) تفسیر می شود.
در نظر داشته باشیم؛ این مطلب که درباره زندگی و کرامت و شرف ذاتی آن عرض می کنم، جنبه ادبی محض و احساساتی خالص ندارد. حیات و کرامت و شرف ذاتی آن، یعنی حیاتی که حسین می گوید: اگر در حیات، شرف و کرامت نباشد، خداحافظ. اگر ذلت باشد، فی امان الله، و ای ستارگان سپهر لاجوردین، تماشایت نخواهم کرد. جنبه حقوقی این مسأله در اسلام چه طور است؟ شرف و کرامت ذاتی حیات انسان ها از دیدگاه حقوق جهانی بشر در اسلام چگونه است؟ این موادی که اینک در حقوق جهانی بشر از دیدگاه اسلام عرض می کنم، زمینه عمده آن، یا زمینه ای از این مواد در کنفرانس حقوق اسلامی که در تهران سه - چهار سال پیش تشکیل یافت، مورد بحث قرار گرفته است. همان موقع، مطالبی در کنفرانس مطرح کردم که باید در این مواد، تغییراتی وارد شود. آن چه که اکنون می گویم، در حقیقت، همان است که زمینه اش در کنفرانس حقوق بشر بوده است و مقداری هم مطالبی بود که من عرض کردم.