امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

6. نقض خیرخواهی و حق انتقاد.

این یک حق بسیار مهمی است که رقابت ها همیشه سازنده باشند، نه تضاد کشنده، و نه این که فقط من مطرح باشد. رقابت ها همیشه باید باشد. بیان این که این جریان چنین است، اگر ب باشد از راه ب برویم بهتر است، ولی بدون مرض و بدون غرض. این (خیر خواهی و حق انتقاد) هم شکست خورده بود. کسی هم نمی توانست به این یزید و یزیدیان بگوید که وقتی آیه شریفه می گوید: وشاورهم فی الامر، تو چرا حق نمی دهی که یک نفر بحث کند و بگوید: تو که فردا می خواهی به مدینه حمله کنی و مدینه را قتل عام کنی، این کار درستی نیست، این کجای دین است؟ و یزید حمله کرد. سه حادثه را یزید به وجود آورده است. البته این را می بایست از پدرش پرسید. ان شاءالله باید مواظب باشیم تا درباره اولادمان مبالغه نکنیم. پدرش (معاویه) این کار را کرد، والا او مشغول هوی و هوسش بود. وقتی {معاویه } مرد و هلاک شد، به یزید گفتند که پدرت مرد. در آن هنگام یزید در کجا بود؟ آیا در مسجد بود؟ یا در دانشگاه تدریس می کرد؟ گفتند مخصوصا پدرت برای تو این زمامداری را تهیه کرده است. در صورتی که امام حسین (علیه السلام) همان روز در مجلس {به معاویه }فرمود: آیا بس نیست؟
وقتی معاویه آنان را در مدینه جمع کرد تا برای پسرش بیعت بگیرد، ابن عباس و بسیاری از مهاجرین و انصار بودند. حتی وقتی ابن عباس خواست صحبت کند، امام حسین فرمود ساکت باش و بگذار بگوید. در این جا بفهمید حسین چه کسی بوده است. به ابن عباس گفت: ساکت باش. از این جا احساس کنید که محبوبیت و شخصیت حسین چه بود که ابن عباس را ساکت کرد. گفت بنشین و حرف نزن، بگذار حرفش را بزند. آن وقت حسین برخاست و گفت: آیا یک مطلب تاریک را می خواستی بر ما روشن بسازی؟ آیا یزید خودش شخصیت خودش را روشن نکرده است؟ کیست که پسر تو یزید را نشناسد. تو درباره چیزی می خواهی صحبت کنی، مثل این که فقط تو می دانی و می فهمی که چیست؟ او (یزید)، خودش را در جامعه معرفی کرده است. بس است. مشک تو پر شده، دیگر روزهای آخر زندگی توست و رو به ابدیت و به سراغ مسؤولیت می روی، روز مسؤولیت تو در پیش است. آن کس که خودش ادعا می کرد که من بر ادعایی از مؤمنین هستم، و من کاتب وحی هستم، این هم کارش بود.
این شش مسأله، رکن یا جزء دوم علل قیام امام حسین (علیه السلام) بود - و همان طور که ملاحظه می کنید - هر یک از این ها کافی بود که یک قربانی مثل حسین داشته باشد. چه رسد به این که، هر شش مورد که عرض کردم، وجود داشت. این ها کلیات است. خیلی مسائل دیگر مطرح بود که مجموع آن ها و تک تک آن ها کافی بود که حسین قیام کند، چه رسد به مجموع آن ها.
من درباره قانون به شما چه عرض کنم؟ الحمدلله، خود شما می دانید، ان شاءالله فقط اراده کنیم و انجام می شود. هر یک از ما وقتی با اطرافیانمان، یا خانواده مان دور هم نشستیم، بگوییم: ما باید به قانون عمل کنیم. این درست نیست که انسان اگر قدرت دارد، از زیر قانون رد شود و {نهایتا} از این قدرت برای سقوط خویش استفاده کند. عصا را به دست ما داده اند که راه برویم، نه این که بر سر خودمان بزنیم. انسان از آن قدرت که می خواهد استفاده کند - چه قدرت علمی و چه قدرت های دیگر - به هزاران شکل می تواند استفاده کند. اگر کسی از موقعیت خودش استفاده کند برای این که خودش را از میدان در ببرد و مثلا به او نگویند باید بایستی! نوبت تو نیست، باید چنین کنی... آیا باید از قانون فرار کند؟ این {فرار از قانون } وقیح و ضد قانون است، تضاد با خود انسان دارد. تضاد با قانون و تضاد با خود انسان است. اصلا زشت است.
خدایا! پروردگارا! ما را از درس های سازنده ای که حسین به ما داده است، برخوردار بفرما.
خدایا! پروردگارا! به جوانان ما، آن نورانیت را عنایت بفرما که از حسین درس هایی را فرابگیرند.
خدایا! صفا و پاکیزگی فطرت جوانان ما را تداوم بخش، و آنان را موفق بدار که آلوده به کثافات نشوند.
پروردگارا! آنان که در جامعه ما، تربیت نوباوگان ما را به عهده گرفته اند، در این مسیر الهی موفق و مؤید بفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را از اشخاص قانون شکن محسوب مفرما.
پروردگارا! خداوندا! ما از حسینت تحفه می خواهیم و قطعا می دهد. خدایا! احترام قانون را بر ما قابل پذیرش بفرما.
یا اباعبدالله! از خدا بخواه، درک عظمت قانون و قانون گرایی را بر ما عنایت بفرماید.
پروردگارا! خداوندا! پدران، مادران و گذشتگان ما را که این شب ها را برای ما آماده کردند و از قرن ها پیش در چنین شب هایی نشستند و چیزهایی فراگرفتند، غریق رحمت بفرما.
آمین

جاذبه های حسینی

بحثی که ان شاءالله با عنایات خداوندی در این جلسه می توانیم مطرح کنیم و شاید این بحث در همین جلسه به جایی برسد، این مسأله است که ما در شادی ها و اندوه ها، خنده ها و گریه ها، با رشد فکری می توانیم یک مقدار خودمان را بالا بکشیم. یکی از شعرای بسیار خوش ذوق و با فضل عرب به نام اعثم کوفی، چند بیتی درباره امام حسین (علیه السلام) دارد، که فقط یک بیت آن مورد بحث ماست. خطابش به امام حسین (علیه السلام) که:
یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه تبکیک عینی لا لاجل مثوبه لکنما عینی لاجلک باکیه
ای پسر پیامبر، ای پسر علی مرتضی، چشمم گریه می کند (برای تو ناله می کنم، برای تو می گریم.)
اما نه برای پاداش و نه برای این که ثوابی به دست آورم. (با خودت کار دارم. روحم متوجه خود توست).
گریه فقط برای خود توست.
این رشد روحی یک انسان را نشان می دهد که خود حقیقت، او را در جاذبیت خود قرار بدهد، نه لذت و الم، نه پاداش، نه ترس از مجازات. این همان قله اعلی، یا از قله های بسیار باعظمت رشد انسانی است، که اگر کمی بالا برویم، می فهمیم که معنای خداشناسی یعنی چه. الله اکبر می گویم فقط برای خودت! همان طور که علی بن ابی طالب می گفت: من تو را عبادت می کنم، نه به طمع بهشت، نه برای ترس از جهنم، بلکه تو را شایسته عبادت می بینم و می پرستم. آیا حسین نمی تواند انسان ها را به جاذبه ربوبی بکشد، چون انسان ها را به خودش جلب کرده است؟ درست است یا نه؟ شما در سالیان عمرتان، عاشوراها دیده اید. این که سخنوران، معلمان، مربیان بگویند اشک بر حسین این قدر ثواب دارد، درست است. و روایت بسیار داریم که گریه بر حسین خیلی ثواب دارد. اما من از شما می پرسم: در این سالیان عمر، در چند عاشورا وقتی که منقلب و متوجه شده بودید، به کجا متوجه شده بودید؟ به بهشت یا به خود حسین؟ اگر گفتید به خود حسین، روح شما واقعا در حال ارتباط با حسین به درجه اعلای اوج خودش رسیده بود. به جهت این که ارتباط شما با یک انسان تکامل یافته بود. {حسین } ولی اعظم خدا بود، بدون این که شما توقع و انتظاری داشته باشید که مثلا به شما دنیایی چنان بدهند. البته بعدا دعا می کردید. دعا برای کارهای دنیوی هم خوب و درست است، دعا برای کارهای اخروی هم صحیح است، اما نمی شود برای خانه گریه کرد. گریه، آن هم از اعماق روح، مستند به عمیق ترین احساس. چنین گریه ای برای داشتن قالیچه بر نمی آید. این نمی شود که کسی بگوید: من گریه کردم برای حسین (علیه السلام)، خدایا پاداش آن را به من قالیچه بده! گریه های سوزانی که از اعماق دل آدمیان برای حسین بر آمده است، مقدس تر از همه این ها بوده است. اگر چه در موقع دعا خوب دعا می کردیم، یا مریض هایمان را دعا می کردیم. درست هم است که مریض ها را دعا می کنیم و برای گشایش کارهای دنیوی دعا می کنیم. این ها صحیح است، اما دقت کنید، درست مثل این که وقتی گفتید السلام علیکم و رحمةالله و برکاته، نماز که تمام شد، برای کارهای دنیایی و برای برطرف شدن مشکلات دعا می کنید اما اهدنا الصراط المستقیم(272)، صفر بانکی نیست که یک صفر به ثروت بانکی شما اضافه شود. متن آن غیر از این است، با این که؛
ایاک نعبد و ایاک نستعین(273)
{بارالها} تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم.
اگر اولاد آدم بداند در این کافِ ایاک، چه مفهومی نهفته است؛ آن را رها نمی کند: فقط تو را عبادت می کنیم. اگر به او بگویند فقط برای این به تو پاداش می دهیم که تو فهمیدی که می توانی به او (خدا) بگویی: ما با تو روبرو هستیم؛ اگر مغزش درست کار کند، قبول نمی کند که تمام کهکشان ها را به او بدهند و از ایاک نعبد دست بردارد. تند تند روزی چندبار می گویم ایاک نعبد.
روستایی گاو در آخور ببست - شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد به آخور سوی گاو - گاو را می جست شب آن کنجکاو
دست می مالید بر اعضای شیر - گاه پهلو گاه پشت و گاه زیر
شیر گفت ار روشنی افزون بدی - زهره اش بدریدی و دلخون شدی(274)
{شیر می گفت } چه طور گستاخانه با من بازی می کند و دست به پهلوی من می زند! دست به یال و سر من می زند! چون نمی داند با چه کسی طرف است؛
ما لکم لا ترجون لله وقارا و قد خلقکم اطوارا(275)
(ای اولاد آدم) شما را چه شده است که از شکوه خدابیم دارید (به جای نمی آورید)، حال آن که، شما را مرحله به مرحله خلق کرده است.
با این که با هستی روبه رو هستید، با این که با شکوه نظم در این دنیا روبه رو هستید، با این که زیبایی ها شما را با یک صدای رسا به طرف زیباترین زیبایان می خوانند، اما چه کار می کنید؟
به هر حال - همان طور که عرض کردم - از این درس حسین واقعا می توانید به بالاترین قله ایاک نعبد بروید، یعنی طعم آن را آدم می تواند بچشد. حسین! فقط برای تو گریه می کنم. تبکیک عینی لا لاجل مثوبه.
شعرای ما چه حقایقی را که نگفته اند! تبکیک عینی لا لاجل مثوبه، لکنما عینی لاجلک باکیه. ای پسر فاطمه، پسر علی، می گریم. چشمم برای تو گریه می کند. اشک می ریزم، اما فقط برای خودت. اگر تمام حیات مرا از دستم بگیرند، من تو را این طور می بینم. من شایسته می بینم که فقط با دریافت جمال و عظمت تو، مقدس ترین اشک ها را به رخسارم جاری کنم. بشر به این جا هم می رسد که بگوید فقط برای تو دارم گریه می کنم. اگر این را بگیرد و بالا برود، می گوید ایاک نعبد فقط تو را دارم و فقط تو را می پرستم. چون در مرحله پایین تر از خدا، حسین و روح خداپرست حسین را ملاحظه کردید، و می توانید بگویید من برای تو گریه می کنم.
من به وجدان خودتان استشهاد کردم، و یقین دارم که شما در طول عمرتان که در آن سالیان متمادی، عاشوراها آمده و رفته است، فقط برای خود حسین گریه کرده اید.
اصلا هر زمانی که حسین برای شما مطرح شده است، گریه کردید. حالا روز قیامت چه جزایی می دهند؟ البته پاداش و عوض خواهند داد، ولی شما این پاداش را در نظر نداشتید. اگر کمی بالا بیایید، می شود توحید حقیقی. بندگان خدا، این قدر راه به سوی خدا دور نیست، خیلی نزدیک است. اگر هیچ گونه استعدادش را نداشتید، در آن صورت حق با شما بود. می گفتید ما باید سال های سال بنشینیم، فلسفه و عرفان و ادبیات بخوانیم تا با فرهنگ توحید آشنا بشویم. سپس بفهمیم که ایاک نعبد، یعنی خدایا فقط تو را می پرستیم، فقط با تو روبه رو هستیم.
این درس حسین (علیه السلام) است. حسین (علیه السلام) این را به ما تعلیم داد. بلی، می توان گفت؛ ایاک نعبد. مثل این که می گوییم ایاک ابکی. ای حسین، فقط برای خود تو گریه می کنم.
باید عرض کنم: در این جا قیافه بسیار زیبایی از انسان ها می بینیم که باعث امید و نشاط می شود. بشر هنوز می تواند در جاذبه خود حقیقت قرار بگیرد. ماشین هنوز این قدر بیچاره اش نکرده است. هنوز ماشین او را به شکل دندانه های ناآگاه خود در نیاورده است و واقعا عظمت را درک می کند. بشر، حسین را از ته دل می گوید. این واقعیت است. ما آن طور که می بینیم، حسین را از ته دل می گوید. همان جا اگر بپرسید:
آقا یا خواهر، این که می گویی حسین، چرا برای او گریه می کنید؟ قطعا به شما با تعجب نگاه می کند، یعنی این که چه می گویید؟ یعنی من، ولو هم ناخودآگاه باشم، این موضوع در اعماق دل من هست که باید بر حسین گریه کرد. البته توضیح خواهم داد که این گریه یعنی چه.
دقت بفرمایید که آیا درسی بالاتر از این می شود از حسین فرا گرفت که ما را کشید و به کجا برد؟
سلام الله علیک یا اباعبدالله. ارواحنا و ارواح العالمین لک الفداء یا ابا اعبدالله.
چون خیلی قابل تصور است که انسان از این (داستان حسین) بالا برود. این ها ابواب، باب الله هستند.
در بارگاه خدا هستند. منظور در فیزیکی نیست، بلکه جاذبه حقیقت در ذات این ها، ما را به طرف خودشان می کشد و به بالا تحویل می دهد. امیدواریم و از روح پاک امام حسین (علیه السلام) در این شب های حسینی می خواهیم، از خدا بخواهد که واقعا در این اوج گرفتن، خودش ما را یاری بفرماید. {این مسأله }خیلی مطرح و جدی است.
دوباره آن بیت را عرض کنم، سپس بحث اشک را معنا می کنم. یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه، تبکیک عینی لا لاجل مثوبه. چشمم برای تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب و پاداش. لکنما عینی لاجلک باکیه. نمی دانم در جاذبیت تو چیست که برای تو می گریم. معنایش را هم نمی داند. آیا اشک شوق و اشک اندوه است؟ آیا اشکی است برای پایمال شدن حقوق انسان هاست؟
نمی داند. ولی هرچه هست، می داند این حسین است و باید برای او اشک ریخت.
تبطل منکم کربلا بدم ولا - تبطل منی باالد موء الجاریه؟
ورد الحسین الی العراق و ظنهم - ترکوا النفاق اذا العراق کماهیه
ریگزار کربلا با خون شما رنگین شود، ولی اشک من به آن سرزمین سرازیر نشود؟ حسین وارد عراق شد و گمان می کرد این ها نفاق را رها کرده اند، {اما} عراق همان بود که بود.
البته این مطلب شاعرانه، بحث مفصل و طولانی دارد. حالا این بحث دوم، ان شاءالله مورد دقت باشد.
این گریه چیست؟ ما برای چه گریه می کنیم؟ انگیزه ما چیست؟ تحریک از کجا شروع می شود؟ غالبا شاید بتوان گفت، نود درصد، اندوه و مستند به اندوه است. وقتی انسان واقعا درونش گرفته (کدر و ناراحت) می شود، یعنی چه؟
چهل هزار نفر {در مقابل حسین } جمع شوند، بدون این که کوچک ترین دلیلی داشته باشند. فقط برای این که یک نفر در شام در شهوت غوطه ور است. حتی توصیه پدرش (معاویه) را هم مورد توجه قرار نداد.
{معاویه به یزید گفته بود:} با حسین کاری نداشته باش. ای هوس باز! کور نشو و کور خواهی شد. ای شهوت ران، کر نشو! بشنو حرف مرا. خون علی بن ابی طالب در رگ های این مرد (حسین) در جریان است. با این حال، (یزید) نمی بیند و نمی شنود.
ترک شهوت ها و لذت ها سخاست - هرکه در شهوت فرو شد برنخاست(276)
حب الشی ء یمعی و یصم، دوست داشتن چیزی، چشم را کور و گوش را کر می کند. عشق و علاقه به لذات دنیا و آرمان های دنیوی، چشم را کور و گوش را کر می کند. والا پدر ماکیاولی صفتش (معاویه) هم گفته بود: این مرد (حسین) محبوب ترین مردم در نزد مردم است. مگر شهوت می گذارد آدم ببیند. مگر شهوت می گذارد که آدم بشنود.
ای جوانان عزیز! من قبلا اشاره کردم و بار دیگر جدی می گویم: همه ما و حتی روان کاوان هم می گویند: اگر غرایز را رها کنید، باید به شخصیتتان زنجیر بزنید. یا شخصیت را رها کنید، کار کنید و به غرایز زنجیر بزنید، تا محدود کار کند. من صریحا نظرات مختلف را دیده ام که شهوت، اصالت حقیقت را می کوبد، مگر این که مهار و یا به صورت قانونی اش اعمال شود. در غیر این صورت، در هنگام ارتکاب این پدیده ها، پشیمانی عجیبی در درون انسان موج می زند.
برای ما امکان آن هست که نه از نیکی متأثر شویم و نه از بدی. ولی گاهی در درون ما یک ارگ، گویا و مستعد حرکت است که به هیجان در می آید و نغمه ای دارد. این جا تناقض هولناک روحی است که بر ضد بیهودگی و نیستی سر به طغیان برمی دارد.(277)
این چیزی است که موج زدن در مقابل مصیت ها را همه قبول دارند. منتها بعضی ها تخدیر می شوند که اگر موج حرکت کند و توفان شود، کسی جلودار آن نیست. مثل یک ارگ، گویا و مستعد حرکت است که هشیار باشید. این (یزید) نه شنید و نه دید. یعنی اصلا خاصیت رهایی غریزه این است. غریزه را باید به طور قانونی رها کرد تا شخصیت بیچاره بتواند برای کار خودش میدان داشته باشد. حال، انگیزه ما از گریه برای امام حسین (علیه السلام) چیست؟
انگیزه اول - شاید نود درصد آنان که برای امام حسین (علیه السلام) گریه می کنند، به خاطر احساس مظلومیت آن بزرگ است که البته همین طور هم هست، و می توان گفت یکی از ابعاد خیلی مهم است. در حقیقت، با این اشک هایی که می ریزیم، مدافع مظلومیم و می خواهیم از مظلوم دفاع و حمایت کنیم. خوشا به حالتان، چنین ملتی دیگر مرگ و نابودی ندارند، ملتی که بداند باید از مظلوم طرفداری کند. پدر امام حسین (علیه السلام)، علی بن ابی طالب (علیه السلام) پس از آن که ابن ملجم لعنه الله او را زد، به امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) چنین وصیت فرمود:
... و کونا للظالم خصما، وللمظلوم عونا(278)
همیشه دشمن ظالم و کمک و یار مظلومان باشید.
حالا به همین مقدار که شما می گویید ما مظلوم را یاری می کنیم و این اشک هم برای مظلوم ریخته می شود، خیلی مقدس و بسیار عالی است. خداوند این یاری از مظلوم را از همه شما قبول کند.
انگیزه دوم - برای این احساسات و برای این گریه ها می توان گفت، که آن هم کمی در درون رشدیافته گان است، این است که به نظرشان عجیب می رسد، که آنان (یزیدیان) عدالت و حق را (یعنی حمایتگران حق را) تباه کردند، بدون این که کوچک ترین دلیلی بیاورند. خدایا، حق و عدالت را چه طور این ها کوچک دیدند! آزادی را چه قدر پست دیدند! این ها در حقیقت، نمادی از بدبختی بشر است. آخر، یعنی چه؟ این مرد (امام حسین) هم قبل از وقوع فاجعه چندبار صحبت کرد. حتی گفت مهلت می دهم تا بنشینید کمی فکر کنید. من هم از دست شما فرار نمی کنم. حتی روز عاشورا فرمود: من هستم. من که الان از چنگال شما نمی خواهم فرار کنم. نمی خواهم از این ستون به آن ستون بکنم، ولی فکر کنید که شما با چه کسی طرف هستید؟ اگر حسین بن علی این جا هم شهید نشود، بالاخره، چند روز دیگر باید {از این دنیا} برود. ولی شما با ارزش ها طرف هستید و من هم یک نفر انسان هستم. امروز اگر در این میدان سوزان کربلا، جان و کالبدم وداع نکرد، بالاخره روزی فرا می رسد که چنین شود. 57 سال دارم و هشت سال دیگر هم روی آن.
شبی از این شب های حسینی بود که یکی از آقایان دانشجو گفت: اگر علی بن ابی طالب و مردم به مالک اشتر امان می دادند، تاریخ را عوض می کرد. چرا امیرالمؤمنین رهایش نکرد که داستان معاویه را برچیند؟
فرض کنید علی بن ابی طالب و مردم به مالک امان می دادند و بعد از پیروزی، خلافت الهی برقرار می شد، اما باز شما بودید و اولاد آدم بود و اختیارش. یا حضرت سیدالشهداء چند صباح دیگر هم حکومت عادلانه را برقرار می فرمود. بالاخره کسی مجبور نیست که ابوذر غفاری باشد. ابوذر غفاری با جبر نمی سازد. ما خیال می کنیم که اگر مثلا مالک اشتر پیروز می شد، یا امام حسین (علیه السلام) پیروز می شد، چه می شد؟ نه! بر بشر اتمام حجت می شد. چند روز دیگر هم اتمام حجت بیشتر می شد. اما باز انسان و اختیار او. چون کمال بدون اختیار نمی شود. یا مالک اشتر هم پیروز می شد و علی بن ابی طالب (علیه السلام) پرچم عدالت را چند روز بیشتر به اهتزاز در می آورد، اما باز شما هستید و غرایزتان. باز انسان است و حالت سودجویی اش. او باید به فکر خودش باشد.
بسیار خوب، ما قرآن را باز می کنیم و می بینیم که حضرت ابراهیم (علیه السلام) این راه را رفته است. از زمان حضرت ابراهیم چند هزار سال می گذرد؟ با این حال؛ کان صدیقا نبیا(279) او پیامبری بسیار راستگو بود.
ابراهیم از عهده آزمایش برآمده است. ای اولاد آدم، آزمایش می شوید. آماده باشید و از آزمایش در آیید! پدر تو ابراهیم چنین از آزمایش در آمد. سه هزار سال پیش هم باشد، چه اشکال دارد. مگر ابراهیم چند سال در این دنیا بود؟
به هرحال، اشک هایی هستند که واقعا بسیار مقدس، و از آن رشدیافتگان است. و آن این است که با یک حال شگفتی و بهت نگاه می کند. آن بهت و شگفتی، گریه می آورد. یعنی انسان، به اصطلاح مردم تو می زند
که این ها چه قیافه ای داشته اند؟ در مقابل مردی که سر تاپا حق و حقیقت بود، چگونه فکر می کردند؟ بعد هم که یزیدیان را پشیمانی فرا گرفت. معلوم می شود در آن روز، رنگ عدالت برای آن ها چنان مات شده بود که برای دو روز، تاریخ بشر را رو سیاه کردند. واقعا این هم از مسائلی است که می توان گفت در بعضی ها مؤثر می شود و در اشک انسان ها شرکت می کند. با این تفاوت که این ها مربوط به کسانی است که مقداری با اصول و عظمت های انسانی و ارزش های والای انسانی سروکار دارند.
در بعضی دیگر - که خیلی استثنایی است - اشک شوق است. در حقیقت، اشک نشاط است، اشک شوق نهایی که خدایا، سپاس تو را می گزاریم که برای دفاع از ارزش های انسانی، و برای دفاع از اسلام، چنین قربانی هایی آماده شدند. بدون کوچک ترین پروا به میدان آمده و گفته است، من خونم را در این راه می ریزم. این که تبهکاران و نابکاران نابخرد تاریخ، بالاخره با دست افرادی که از بالا ساخته شده اند به زمین می خورند، یک هیجان درونی دارد که به صورت اشک بیرون می آید. جل الخالق عظم سلطانک. خدایا، خودت می دانی چه کار کنی. لذا، می توان گفت - و بعضی از تحلیل گران تاریخ هم عقیده دارند که - حسین (علیه السلام) به عنوان یک فرد آن روز قیام نکرد. جوامع اسلامی از شنیدن این که در مقابل آن طاغوت نابکار، فردی به این عظمت قیام کرده است، در حقیقت همه انسان های آن روز پذیرفته بودند، مگر کسانی که سفره های رنگارنگ آل امیه آن ها را گول زده بود. ولی انسان ها، از ته دل به وضع حسین رضایت دادند. مثل این که حسین را نماینده کل انسانیت دانستند.
این نشاط دارد که انسان ها - اگر هم اکثریت دنیا با نابکاران باشد - خوشحال باشند که در ردیف اول، حسین بن علی را دارند. نشاط دارد اگر شما در این گروه هستید. ای کسانی که در این دنیا می گویید گمشده داریم، در گروه چه کسی هستید؟ ما در آن گروهی هستیم که ردیف اولش، حسین بود که حتی نگفت من پسر فاطمه هستم - البته در مواردی استشهاد می فرمود - از این به بعد برای اتمام حجت گفت، ولی مطلب این بود که: من بر مبنای حقم و اگر کسی اعتراض دارد، اعتراض کند، اما هیچ کس اعتراض نکرد.
خدایا، بشر این قدر لجاجت داشته باشد که اعتراض کند. چه اعتراضی بکند؟ حسین ایستاد و فرمود که:
فاجمعوا امرکم ثم اقضوا فی...، بیندیشید و یک مقدار دسته جمعی فکر کنید، سپس هر حکمی درباره من می خواهید بکنید. من هم این جا ایستاده ام، اما آخر بیندیشید.
ای برادر تو همان اندیشه ای - مابقی خود استخوان و ریشه ای
گر بود اندیشه ات گل، گلشنی - ور بود خاری، تو هیمه(280) گلخنی
گر در دل تو گل گذرد گل باشی - ور بلبل بی قرار، بلبل باشی
تو جزئی و حق کل است اگر روزی چند - اندیشه کل پیشه کنی کل باشی(281)
اندیشه این عظمت را دارد. چرا این قدر عجله می کنید؟ خیلی دقت کنید. بزرگ ترین نعمت خدا اندیشه است. آدم بعدا فکر می کند. خامیِ ما را ببینید که کار را انجام می دهیم، بعدا در فکر می افتیم که چرا این طور شد؟ پیش از چرا، بگو: به این علت نمی کنم. یا به این علت، به این کار خیر اقدام می کنم. آیات شریفه نیز درباره تفکر و تعقل بسیار اصرار فرموده است.
آن هایی که می گویند: ادیان، با تفکر و اندیشه خیلی ارتباط ندارند و فقط تعبد است، ان شاءالله شوخی می کنند. آن ها می خواهند کمی بچه ها خوشحال باشند! آیات سر تا پا تفکر و اندیشه است. این جا حسین یک کلمه به آن ها می گوید: بیندیشید، بعدا هم من در اختیار شما هستم. من نمی خواهم از دست شما فرار کنم، ولی فقط بیندیشید، که بعدها یک دفعه تمام دنیا، شما را زیر رگبار لعنت قرار ندهد. مگر مهاتما گاندی نبود که گفت:
ما کاری نمی کنیم. فقط راهی را پیش گرفته ایم که امام سوم شیعیان پیش گرفت (یعنی حسین.)(282)
گاندی پانصد میلیون نفر را حرکت داد. اسم حسین را هم برده است، و تا زمانی روز عاشورا در کشور هند، تعطیل رسمی بود. البته ما وقتی که در سمینار بین المللی هزاره ابن سینا در دهلی نو شرکت کردیم، مصادف بود با ایام عاشورا که فقط به همین کلام گاندی، تعطیل عمومی بود.
آری، فاجمعوا امرکم کمی فکر کنید، کمی بیندیشید. برای انسان هر لحظه امکان اندیشه نیست. این طور نیست که اولاد آدم هر کاری که می کند، در هر لحظه بنشیند و اندیشه منطقی داشته باشد. اما در کارهایمان مغز را آماده فکر کنیم، یعنی این گونه نباشد که بگذاریم حوادث ما را بسازد. وقتی که خودمان را آماده کنیم، تا آن جا که قدرت داریم، با اندیشه و با فکر پیش برویم. والا نمی بایست این چنین نقطه سیاه و خجلت آوری در تاریخ بشری نقش ببندد. مخصوصا اگر این مسأله از نظر تاریخی درست باشد، که به این ها سه روز (از روز هفتم به بعد) آب ندادند. بعضی ها هم می گویند از روز هشتم. واقعا معنای این عمل چیست؟ ای صاحب نظران علوم انسانی! شما می خواهید درباره چه چیز بحث کنید؟ بشر در این جا چه قیافه ای را می خواهد نشان بدهد؟ و در آن جا چه قیافه ای می خواهد نشان بدهد که می گوید یا اباعبدالله، آیا می گویی ما تو را رها کنیم برویم؟ امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا گفت: هوا تاریک شده است، بروید.
هر کسی دست یکی از اهل بیت مرا و اهل بیت خودش را بگیرد و برود.
من خواهش می کنم {در عبارات زیر} دقت کنید. یکی از این ها گفت:
یا اباعبدالله، حتی اگر زندگانی ابدیت داشت و اصلا مرگ نبود، ما پشت این چشم ها شکوهی دیده ایم که نمی توانیم تو را رها کنیم. کجا برویم؟ ما داریم حق و حقیقت را می بینیم.
واقعا آنان بر زمان و دنیا سوار شدند و به فراسوی زمان قدم گذاشتند. کسی که با حقیقت در ارتباط است، برای او هزار سال و میلیارد سال عمر مطرح نیست. حقیقت، مافوق روز و شب و لذت و الم است، که این ها (یاران حسین) با یک دیدار به این حال رسیده بودند. آیا نباید ما درباره این ها بحث کنیم؟ ما باید بگوییم، که بشر این استعدادها و سرمایه ها را دارد. به هرحال، گریه ها و احساساتی که در این حادثه بسیار بزرگ به وجود می آید، در جریان است. حتی در قلم خارجی ها مشاهده می شود، مثل پطروشفسکی استاد دانشگاه لنینگراد که درباره امام حسین و ایران و تاریخ اسلام کتابی دارد (ترجمه آقای کریم کشاورز). امثال این ها با این که شاید اصلا با دین سروکار ندارند، وقتی به حسین می رسند، معلوم است که دستشان می لرزد. یعنی در مقابل عظمت عجیبی قرار می گیرند، با این که شاید اصلا مذهب {حسین } را قبول ندارند. اصلا خیلی دور از این حرف ها هستند، ولی این را صریح می دانند که در درون حسین چه چیزی هست، در آن هنگام نیز قلم آنان می گرید. در حقیقت، آدمی احساس می کند که این قلم، اکنون در حال گریه است، اگرچه کار قلمی خودش را انجام می دهد.
خداوندا! پروردگارا! ما را تا آخرین لحظات عمر، از این احساسات پاک محروم مفرما. پروردگارا! خداوندا! تو را سوگند می دهیم به عظمتت، ما را از این احساسات بسیار عالی، هم به نتیجه برسان و هم برخوردار بفرما.
خداوندا! جوانان ما را در مسیر حسین قرار بده. خداوندا! همیشه ما را از مدافعین مظلومان قرار بده. خدایا! ما را موفق بفرما که هیچ لحظه ای به ظالم کمک نکنیم. خداوندا! پروردگارا! عنایت بفرما برخود حسین گریه کنیم و از این راه و از این مسیر، راهی بارگاه ربوبی تو شویم، آن گاه ایاک نعبد و ایاک نستعین بگوییم و حباب وار برای زیارت رخ یار سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم، ولی یار را ببینیم.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل والنهار ولا جعله الله آخرالعهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین.
آمین

سعادت حسینی

بحث ما درباره سعادت است که این شهید دار بقا، حضرت امام حسین (علیه السلام) در حساس ترین لحظات عمرشان و در باعظمت ترین حادثه تاریخ متذکر شده اند. فرهنگ ما، مخصوصا فرهنگ ادبی ما و نیز مسائل اخلاقی مذهبی ما، همه پر از کلمه سعادت است: راه سعادت این است. این شخص سعادتمند بود. آن شخص از سعادت محروم بود. می خواهیم برای توضیح فرمایش امام حسین (علیه السلام)، بفهمیم که سعادت یعنی چه. این درس چهارم ماست که ان شاء الله می خواهیم از مدرسه عالی حسین فرابگیریم.
اکثر قریب به اتفاق مردم، از کلمه سعادت یک مفهوم پایین و مبتذل را در نظر می گیرند، و خیال می کنند سعادت یعنی خوش گذراندن و در رفاه و آسایش غوطه خوردن و به دنیا خندیدن! عجیب است که این مفهوم، متأسفانه در ذهن اکثریت است. یعنی وقتی که یک انسان معمولی درباره یک انسان دیگر می خواهد توصیف خوب بکند، می گوید: بلی، این شخص سعادتمند است. و کلمه خوشبخت را هم که فارسی است، در توضیح معنای سعادت که یک کلمه عربی است به کار می بریم. بیشتر مردم می گویند: سعادت یعنی خوشبختی! خوشبختی به طور خیلی مختصر، یعنی دنیا به مراد انسان بودن.
شما می دانید در تاریخی که ما پشت سر گذاشته ایم، بد آموزی در کلمات، به سر ما انسان ها چه آسیب ها و ناگواری ها که نیاورده است! آیا سعادت یعنی خندیدن و خوش بودن؟! آیا سعادت یعنی آن خوشبخت بودن که دنیا به مراد دلمان بچرخد و بتوانیم اسب مراد را سالیان سال در این میدان پر آشوب زندگی به جولان درآوریم؟ در مقابل، اگر کسی که به لذایذش نرسد و از خوشی ها محروم بماند یا از خوشی ها کناره گیرد، این شخص در شقاوت غوطه ور است؟ {در این حال }، شقاوت در مقابل سعادت قرار می گیرد. پس آیا آن شخص (شقی) بینوا و بیچاره است؟
این تقسیم بندی که بشر را در دو دسته خوشبخت و بدبخت قرار داده، خیلی خسارت به ما زده است.
خلاصه اش این می شود که خوشبختی انسان یعنی رسیدن به هر آن چه که به مراد زندگی خود می خواهد. یا بشری که بر مبنای خواسته هایش زندگی می کند و آن خواسته ها هم به او می رسد، سعادتمند است، اما کسی که در زندگانی به خواسته هایش نمی رسد، بدبخت، بیچاره و بینواست، یا این که نمی خواهد. مثلا تو را مخیر می کنیم که زیبایی صوری را به تو بدهیم یا حقیقت با تو باشد؟ اگرچه از زیبایی محسوس، محروم بمانی. قطعا غالبا خواهند گفت سعادت در زیبایی است، که متأسفانه حتی بعضی از صاحب نظران روزگاران کهن نیز این گرفتاری را برای ما به وجود آورده اند. آنان حقیقت را فدای زیبایی کردند و نام آن را سعادت گذاشتند. این تقسیم بندی صحیح نیست.
ان شاءالله ما در این درس آموزنده، فقط می خواهیم ببینیم که حسین (علیه السلام)، این معلم معلمان، این آموزگار آموزگاران اصول بشریت و ارزش ها، سعادت را چگونه معنا کرده است. آیا سعادت یعنی داشتن ثروت زیاد؟ آیا سعادت یعنی داشتن محبوبیت اجتماعی؟ آیا سعادت یعنی مطرح شدن در جامعه، یا شهرت طلبی و به شهرت رسیدن؟ که آخرین نقطه ای است که بشر در برابر زمین به زانو درمی آید، بشری که هدفش این باشد که در جامعه شهرتی پیدا کند. آیا این را می خواهید بفرمایید سعادت است؟ آیا سعادت این است که بیشتر بتوانید امر و نهی کنید؟ آیا سعادت، زیبایی محسوس است؟
هیچ کدام از موارد مزبور، تعریف سعادت نیست، اگرچه وقتی سعادت حقیقی روی داد - چنان چه تعریف خواهیم کرد - از این ها {موارد مذکور }می توان استفاده نمود. وقتی که به اذن الله و با توفیق ربانی آن سعادت روی آورد، آن وقت زیبایی و ثروت یک وسیله بسیار عالی می شود. اصلا ثروت، سجاده عبادت می شود. همان ثروتی که به جهت عدم آموزش بشر، وسیله بدبختی او شده است. آن مقام که به او روی می آورد، برای او رکوع و سجود می شود.
اما سعادت چیست؟ چیست آن سعادتی که صاحبش اگر ثروت تمام دنیا را به دست بیاورد، یا شب با شکم گرسنه سر به بالش بنهد، برایش فرقی نکند. خود این سعادت چیست؟ چیست این مطلق؟ به طور کلی آن {مطلق }چیست که وقتی در درون انسان به وجود بیاید، زیبایی ظاهری در خدمت سیرت باطنی قرار می گیرد و در آن صورت آدم می فهمد:
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست - ای برادر سیرت زیبا بیار
انسان می فهمد که آن زیبایی و ثروت وسیله ای بیش نیست، و اگر سعادت در درونش ایجاد نشود و به زیبایی گردن نهد، آن روز که در جلوی آیینه اولین موی سفید را می بیند که روی سرش پیدا شده است یا در ریشش نمایان شده، زندگی برای او تیره و تار خواهد شد. در صورتی که وقتی آن سعادت را به دست آورد، اگر در یک روز تمام موهای سرش سفید شود، چون در درونش آن مطلق به وجود آمده است، برای او سری با موی سفید یا سری با موی مشکی هیچ تفاوتی نخواهد کرد و همیشه جوان خواهد بود.
ممکن است بدن بگوید: من دیگر نمی توانم بیایم. اما روح مثل یک آدم بیست ساله باشد. که ما نمونه هایش را دیده ایم، بدن می گوید دیگر من نمی توانم بیایم، تو کجایی ما کجاییم! گذشت سالیان بر وجود من (بدن) سنگینی می کند. من کم کم میخکوب می شوم، ولی اول طراوت و نشاط تو (روح) است. من دیده ام کسی را که هشتاد سال داشت، اما خنده اش مثل خنده بیست ساله ها بود. به دنیا صاف نگاه می کرد، مانند کسی که تازه به دنیا آمده است. من چند نمونه از این ها را دیده ام. به عنوان مثال؛ یک مورد که شاید هم شنیده باشید، یکی از بزرگان عرفا(283) که دو سه سال بعد از انقلاب از دنیا رفت، ما هفته ای یک بار، یا دو هفته یک بار جلساتی داشتیم و ایشان هم به آن جلسات تشریف می آوردند. ایشان بیماری شدیدی گرفت و راهی بیمارستان شد. روزهای آخر عمر ایشان بود و من موفق نشدم ایشان را ببینم، ولی دیگر دیر شده بود. نمی دانم کار چه قدر زیاد بود، که دیگر با ایشان تماس تلفنی نداشتم. تلفن کردم که احوال ایشان را جویا شوم. دیگر می خواست این دنیا را پشت سر بگذارد. پسرش گوشی تلفن را برداشت. گفتم آقا اگر حالشان مساعد است، من می خواهم حالشان را بپرسم. گفت: بله. گوشی تلفن را به ایشان داد. من با ایشان احوال پرسی کردم و دقیقا به خاطر دارم که گفتم: آقا حال شما چه طور است؟ گفت: حال را می فرمایید یا مزاج را؟ فردای آن روز داشت می رفت، اما سؤالش مثل سؤال افراد هجده ساله بود. آیا چنین شخصی پیر شده است؟ درست مثل این بود که تازه می خواهد وارد دنیا بشود، آن هم خیلی هم به سرعت. نه این که یک نفس بکشد و نفس بعدی به زور بیاید. نخیر، خدا شاهد است به سرعت گفت: حال را می فرمایید یا مزاج را؟ گفتم هر دو را بفرمایید. گفت: مزاج تمام شده است و در آخر سرازیری اش هستم، اما حال را نمی دانم پانزده ساله ام یا شانزده ساله؟! خنده ای در درون من نقش بسته که تا حال این خنده از بین نرفته است.
خیلی بانشاط می روم، ولی مزاج تمام شده است.
آیا نمی توان به بشر گفت این چیست که درون این شخص می گوید: خنده از لبانم قطع نشده است، در حالی که مزاج تمام شده و دیگر در حال رفتن هستم؟ این مورد را فقط به عنوان نمونه عرض کردم.
تقسیم حقیقی بشر این نیست که در دنیا کامیاب، کامکار، کامور زندگی کند یا ناکام، و آن کس که کامکار یا کامیاب زندگی می کند، به او بگوییم سعادتمند و آن کسی که با سختی ها زندگی را می گذراند و حتی به رفیقش می گوید آیا پنج تومان داری ما شب شام بخوریم، به او بگوییم بدبخت. و بزرگ ترین کاشف هیأت جدید، چنین شخصی بود: دست کپلر(284) از مال دنیا تهی بود. می گویند کپلر گاهی به رفقایش می گفت: آیا پول اندکی دارید ما شب شام بخوریم؟(285) این مرد یکی از بزرگ ترین گام های علم را در دوران گذشته برداشته است. او وقتی این هیأت را کشف کرد، دست های خود را بلند کرد و گفت: خداوندا، تو را سپاس می گویم. شکر تو را می گذارم که توفیقم دادی و بعضی از آیات تو را در این جهان بزرگ خواندم.
توفیق دیگری عنایت بفرما تا آن چه را که خواندم، در خدمت بندگان تو به کار ببرم(286).
ای جوانان، ای دانشگاهیان، کسی که در متن کار است حرفش این است. سخن کسی که نکاتی از روزگار علم را به این جا رسانده است، این است. تو کنار ایستاده ای و می گویی واژگونش کن. به چه مناسبت؟ کسی که علم در دست اوست، کسی که پدر علم امروزی است، می گوید: خداوندا! اما شخصی که کنار ایستاده است، می گوید علم با دین مبارزه دارد! از کجا این مطلب را می فرمایید؟ در مقابل چه کسی؟
در مغزهای کوچک و مغزهایی که رشد پیدا نکرده اند، نه فقط علم و دین با هم در حال مبارزه هستند، بلکه زندگی آنان هر لحظه با لحظه دیگر تضاد دارد، زیرا آنان قدرت هضم آنان را ندارند. آری، طول تاریخ شاهد این نمونه هاست. نمونه اش یک، دو، ده و صد مورد نیست. ولی آن هایی که می خواهند مطرح شوند، می پرسند پس چه کار کنیم؟ بیایید یک مطلب تازه بگویید! ولی حالا حقیقت چیست؟
دوباره عرض می کنم: کپلر بعد از کشف هیأت جدید، دست هایش را با حال نیایش بلند کرد - و چه قدر هم مزه می دهد - ان شاءالله خداوند به شما ای کاروانیان دانش، ای دانشجویان عزیز، از این نعمت کشف عنایت کند. ببینید چه لذایذی دارد و با فهمیدن حقایق پشت پرده، چه قدر خدا را خواهید دید. وقتی که صاف و آزاد می شوید، آزاد حتی نه فقط از بند معلومات، بلکه من هم کنار می رود و ناگهان می بینید که یک نورانیتی پیش می آید و مجهول حل می شود. تقسیم اولاد آدم به دو دسته خوشبخت یا بدبخت، صحیح نیست. تقسیم حقیقی این است: روشنان و تاریکان. قرار گرفتن در گروه روشنان و خارج شدن از گروه تاریکان. این است مقدمه سعادت حقیقی، والا شما در تمام تاریخ در هر موقعی که در نظر بگیرید، یک نفر پیدا کنید که هشیار باشد و تخدیر هم نشده باشد، یا شرایط و عوامل فیزیولوژیک و پسیکولوژیک او نیز معتدل باشد و بگوید من 24 ساعت شاد بودم. نه این که بگوید یک هفته، بلکه بگوید بیست و چهار ساعت، من آن خوشبختی را که شما می گویید داشتم. من آن خوشبخت بودم، یعنی با این که می دانستم در دنیا چه می گذرد، با این که می دانستم عده ای در فقر می سوزند، اما باز خندیدم. با این که دیدم عده ای در چنگال خون فشان جهل، دست و پا می زنند، من خوشحال بودم و دنیا را به مراد خود دیدم. آیا می توانید یک نفر را پیدا کنید که چنین بگوید؟ محال است. پس بیایید در این لحظات بسیار بسیار حساس، در مورد آن چه که به عنوان هدف زندگی ما مطرح می شود که سعادت است، دو - سه مطلب در نظر داشته باشیم. شاید این کلمه، تا آخر زندگانی با ما کار داشته باشد. شما سعادتمندید! دقت کنید و ببینید آیا واقعا سعادتمندید؟
بدیهی است که از انسان می پرسند. یا می خواهید مثلا عده ای را تعلیم دهید و تربیت کنید. ان شاءالله در آینده، در دبیرستان ها و در دانشگاه ها، خدا نصیب شما کرد که مربی، معلم، آموزگار و استاد باشید. گذار نوباوگان شما به این حقیقت افتاد و گفتند: ای مربی و استاد عزیز، سعادت را برای ما تفسیر کنید. چگونه می خواهید تفسیر کنید؟ چه خواهید گفت؟ من یک مثال عرض می کنم تا وقتی که حقایق حساس برای اساتید یا صاحب نظران مطرح می شود، سهل انگاری نکنند. من این را دیده ام و یادداشت کرده ام. جزء مصاحبه هاست.(287) سال ها قبل، یک نفر از آلمان به نام دکتر کلاوز که استاد روان پزشکی بود، به منزل ما آمد.
او صحبت هایی کرد و گفت:
سؤال عمده ای در ذهن من است. به چند کشور خاورمیانه هم رفته ام تا پاسخ این سؤال را پیدا کنم. چرا این سؤال این قدر برای من اهمیت دارد که برای یافتن پاسخش به چند کشور رفتم؟ دلیل عمده اش این است، که من فردا می خواهم تدریس کنم. یعنی در آلمان شغل تدریس به من خواهند داد و قانونا می توانم در کلاس های روان پزشکی تدریس کنم. می خواهم فردا که به دانشجویم خواهم گفت مسأله دین برای زندگی آدمی ضرورت دارد یا ندارد، این سخن را از روی دلیل بگویم.
گفت: فردا پس فردا من برمی گردم و شروع به تدریس خواهم کرد و می دانم این مسأله حساس است.
قطعا گذر من به این مسأله خواهد افتاد. می خواهم وقتی به نوباوگان وطنم می گویم، یا وقتی می خواهم بنویسم: آیا مسأله دین در زندگی انسان ضرورت دارد یا ندارد؟ تکلیفم روشن باشد و بعد با جوانان روبه رو شوم.
خدا می داند، یک جوان 25 - 26 ساله بود. پیر هم نبود که بگوییم دنیا و روزگار عمرش گذشته و دیوار زندگی اش شکاف برداشته و حالا ابدیت را می بیند و می ترسد، آمده است تا تکلیف خودش را روشن کند.
گاهی بعضی از وجدان ها، آدم را واقعا مهبوت می کند. جملات مذکور عین عبارتش بود. لذا، اگر از ما پرسیدند سعادت چیست؟ نمی دانیم باید چه بزرگی و عظمتی از خود نشان بدهیم و بگوییم: نمی دانم، اجازه بدهید بروم مطالعه کنم تا ببینم این قضیه چیست. این قضیه حساس است. چه بسا خدای ناخواسته، یک تصویر نابجا درباره همین کلمه ای که اصلا سرنوشت را تعیین می کند، ارائه دهید. ممکن است شما بگویید: سعادت یعنی حداکثر لذت. ممکن است خدای ناخواسته از اپیکور خوشتان بیاید.
اپیکور یکی از فلاسفه یونان بود که می گفت: هدف از همه زندگی، عبارت از لذت است. شما هم رفتید آن را دیدید و از عبارت او خوشتان آمد. و هنگامی که از شما پرسیدند، فراموش کردید که سعادت، معنای دیگری دارد. اگر لذت سعادت می آورد، جلادان تاریخ از ریختن خون انسان ها لذت ها می بردند.
اگر چنین باشد، پس تیمور لنگ لذت برده است. حجاج بن یوسف ثقفی لذت برده است. عمربن سعد لذت برده است. عبیدالله بن زیاد خوشش آمده است. اگرچه گاهی با کمی وحشت. عمربن سعد یک پا را جلو می گذاشت، یک پا را عقب. این ها لذت را در حداکثر آن دریافت کردند! ما چگونه به اولاد آدم تعلیم دهیم؛
این که لذت یعنی سعادت، اشتباه است. می توان گفت که منابع اسلامی ما، سعادت را طوری دیگر معنا می کنند، و دیگران از غربی ها هم، وقتی سعادت را معنا می کنند، سخنانشان نوسان دارد، ولی تقریبا مسأله را در این جا ختم می کنند که: احساس رضایت در زندگی بدون فضیلت فریباست، و سعادت حقیقی نیست. بسیاری از آنان این مطلب را گفته اند، و کانت یکی از آن هاست. اگر بگذارند بشر به مشترکات برسد، به تفاهم هم می رسد. اگر بگذارند، افسوس که نمی گذارند.
روزی با یکی از این ها (اساتید خارجی) در کتابخانه ما نشسته بودیم. بحث ما خیلی گل کرده بود، و با این که در مکتب واقعا رویاروی هم بودیم، اما طوری در بحث تحریک شده بودند که یکی از آن ها گفت:
بله، واقعا این مسائل را ما می توانیم با اشتراک مساعی حل کنیم. به مترجم گفتم به جناب پروفسور بگویید که این جا کتابخانه و یک اتاق طلبگی است. ما گل می گوییم و گل می شنویم، اگر به حال خودمان باشیم و اگر واقعا بتوانیم جریانی را که اکنون بین ما و شما می گذرد، جدی مطرح کنیم، خیلی عالی می شود.(288)
به هر حال، تقسیم بشر این طور است که بشر بر دو قسم است: یا بدبخت است چون دنیا به مرادش نیست، یا خوشبخت است که دنیا به مرادش است و به دنیا می خندد و دنیا هم به او می خندد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
فبینا هو یضحک الی الدنیا و تضحک الیه فی ظل عیش غفول، اذ وطی ء الدهر به حسکه و نقضت الایام قواه، و نظرت الیه الحتوف من کثب، فخالطه بث لا یعرفه، و نجی هم ماکان یجده(289)
در آن هنگام که در سایه عیش شاداب غفلت انگیز به دنیا می خندید و دنیا هم به او لبخند می زد (خنده تمسخر ارائه می نمود) ناگهان زمانه، خار {شرنگ زای خود را} در او فرو برد و روزگار، قوایش را درهم شکست. عوامل مرگ از نزدیک به او نظاره کردند. در این هنگام اندوهی درون او را فرا گرفت که آن را نمی شناخت، اندوهی پنهانی که تا آن لحظات آن را در نیافته بود.
واقعا این جملات اعجازگونه است. (علی) فرزند قرآن است. اگر علی (علیه السلام) نگوید، پس چه کسی بگوید؟
صلوات الله علیک یا امیرالمؤمنین، از تو باید حسین به این دنیا بیاید. شایسته بود که چنین انسانی از تو به دنیا بیاید. یا امیرالمؤمنین، چه طور انسان و این دنیا را می شناختی؟ به هر حال، این نیست که اگر انسان در این دنیا از زندگی خودش خوشحال و راضی است، پس سعادتمند است و اگر راضی نیست، پس سعادتمند نیست.
یک مثال علمی پاکیزه مطرح می کنیم. همه ما طلبه ایم و اگر خدا بخواهد، ان شاءالله در کاروان دانشیم و خواهیم پذیرفت. ممکن است کسی بگوید: آن چه که بشر به آن رضایت داده است، همان سعادت اوست.
اکنون خواهید دید که این مطلب، ضد حقیقت است.
آیا بشر دوره بردگی را گذرانده است، یا نه؟ در این بحثی نیست. به آن بردگی هم در دوران خود رضایت داشته است. متأسفانه، عکس برده ای را هم انداخته اند که گویا برده یکی از افسران نرون است، در حالی که کارد را تیز می کند که بدهد دست مالکش تا او را بکشد. قیافه اش را نگاه کنید! تمام مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، اخلاقی، مذهبی، تحت الشعاع بردگی محض بوده، و برده به این بردگی رضایت داشته است. خیلی هم خوشحال بوده است. اما این دلیل نمی شود در این که کسانی بگویند: کسی که به زندگی خود راضی شده، سعادتمند است. آخر به چه راضی شود؟ راضی کردن بشر، غالبا با تلقین و عرضه های مصنوعی که کاری ندارد. شما مصنوعی عرضه کنید و او راضی می شود. خوشش می آید. حال ببینیم معنای سعادت چیست؟ پس معنای سعادت، آن تعاریفی که بیان شد نیست. معنای سعادت را باید تفسیر کنیم. {معنای سعادت را} در چند کلمه از مربی بزرگ خودمان حسین بن فاطمه، حسین پسر فاطمه، حسین پسر علی بن ابی طالب که ما را به کلاس خودش راه داده است، فرا می گیریم. ما را به این کلاس خوانده اند. همه شما الان فراخوانده شده اید. شما را خواسته اند و به کلاس آمده اید. با پای خودتان نمی توانید بیایید. من این را از روی قطع عرض می کنم. ما خواسته شده ایم که به این جا می آییم و دور هم جمع می شویم تا ان شاءالله درسی بخوانیم. تعریف سعادت به نظر من چنین است. البته می شود درباره اش بحث کرد. نمی توان گفت آن چه که ما می گوییم قطعی است و صد در صد مسأله تمام می شود، زیرا نظام (سیستم) فکری در اسلام همیشه باز بوده است. بدین جهت که اگر کسی بخواهد درباره سعادت فکر کند و بحث نماید، یا اگر کسی در آن حال باشد و پیک اجل از در فرا رسد و به او بگوید: کشتیِ وجودت در کجاست؟ بگوید در این جاست. آیا قطب نمایت درست کار می کند یا نه؟ پاسخ بدهد بلی، قطب نما کار می کند. رو به کجایی؟ رو به ساحل. چند نفر مسافر به همراه داری؟ وسایلت چگونه است؟ چه چیزی حمل می کنی؟ و شما تمام پرسش های او را درباره کشتی وجودتان جواب بدهید. سپس سؤال کننده بگوید: آیا از این جا آماده ای که پرواز نموده و بروی؟ بلی، همین الان آماده ام. آیا می دانی ابدیت است؟
بلی. آیا می دانی مسؤولیت هست که کشتی را از کجا سوار شدی؟ برای چه سوار شدی؟ و کجا می روی؟
آری، می دانم. همین دقیقه که پیک اجل فرا رسد، من آماده ام. ما این {شخص } را سعادتمند می دانیم.
سعادت یعنی همیشه انسان، خود را در مرز طبیعت و ماورای طبیعت احساس کند. خواه میلیارد میلیارد ثروت داشته باشد، خواه فقط یک زندگی به قدر کفاف داشته باشد - همان گونه که روایت از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل شده است - یا می خواهد در کار خود مسؤول یا مرؤوس باشد. برای مثال عرض می کنم. چون ما با مثال، مسائل خود را در مسائل علمی یا در تمام امور دنیا روبه راه می کنیم. اگر به او بگویید این سفینه ای که تو سوار شده ای، آیا می دانی که از همه جهات، وجود تو را به ساحلی خواهد رساند که دنبال آن هستی؟
ساحل چیست؟
عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان - حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی
میرفندرسکی
آیا می فهمی رو به کجا می روی؟ بلی، می دانم، رو به سوی ساحل والیه راجعون. آیا می دانی حرکت سفینه از کجا شروع شده است؟ بلی، از مبدأ حرکت ما که انالله است. هدف کجاست ای سعادتمند؟ ای که سعادت گوارایت باشد، مقصد کجاست؟ والیه راجعون. آیا قطب نمایت درست کار کرد و این وجدان زنگ نزد؟ نه، تر و تمیز است. حال می خواهد کارمند، کارگر، مجتهد، مدیر، یک نظامی زبردست، رهبر و یا یک نفر مقنی باشد.
به هر حال، تعریفی از سعادت بود که عرض کردم. به عنوان مثال، درباره معنای سعادت؛ یکی از دوستان تحصیل کرده ما که سمت استادی هم دارد و کمی عرفان مشرب هم است، گفت:
چندین سال پیش، برای انجام کاری به کرمانشاه رفته بودم. هوا گرم بود و من هم تشنه بودم. این طرف و آن طرف خیابان را نگاه می کردم که آب خوردنی پیدا کنم و بنوشم. رفتم دست راست، کوچه ای مقابلم بود. گفتم بروم این طرف ببینم چه می شود. چون سابقا در ایام کودکی، ما آن جا بودیم و در آن کوچه ها بازی می کردیم. آمدم و دیدم یک پیرمرد پالان دوز نشسته و مشغول دوختن پالان است. بعد به ذهنم آمد که در زمان نوجوانی و تحصیل، از مقابل او رد می شدم و سلام می دادم. او هم سلام ما را جواب می داد. رسیدم و دیدم مشغول کارش است. در دستش جوالدوز است و طنابی و پارچه هایی که می خواهد با آن ها پالان بدوزد. جذابیت چشمان این مرد، مرا مجذوب کرد. دیدم مثل این که چشم ها می گویند: بیا با تو کار دارم. این طور احساس کردم. دیدم چشم او (نگاهش) در این پرده طبیعت گیر نمی کند. نگاه که می کند، نفوذ می کند و بالا می رود. سلام کردم و بعد از نشستن، گفتم: آیا آب خوردن خدمت شما هست؟
پیرمرد، جوالدوزش را زمین گذاشت و رفت از کوزه اش مقداری آب در پیاله سفالین ریخت و آورد، و من آب را خیلی گوارا خوردم. گفتم ان شاءالله حال شما خوب است؟ ان شاءالله کسب و کار شما خوب است؟
خداوند به کار شما برکت بدهد. آیا از کار خودتان راضی هستید؟ (یعنی آیا سفینه وجود تو راه می رود و قطب نمایت هم کار می کند؟ آیا رضایت داری؟ می دانی از کجا آمده ای و به کجا می روی؟) در پاسخ گفت:
آقاجان، این جوالدوز را که می بینی، هم چنین این پارچه ها و کهنه های بی زبان و بی شعور و بی جان، سپس جان یک حیوان و یک نظارتی از بالا به نام خدا، چرا از کارم راضی نباشم؟
این دوست عزیز در ادامه گفت: ما اگر می خواستیم شصت سال درس بخوانیم، این طور نمی توانستیم بخوانیم. تازیانه به قدری تند بود که مثل این که ترمز ببرم و در یک سرازیری تند باشم، هنوز هم دارم می روم.
آن پیرمرد، از سعادت بهره مند است. او پالان می دوزد، ولی سعادتمند است چون جان او به ثمر رسیده است. آیا با این حساب، شما خیال می کنید حسین بن علی می آمد با آن طاغوت خودکامه دست بدهد، تا چند صباحی راضی باشد و از زندگی لذت ببرد؟ این چه تفکری است؟ خدایا، بگویم تفکر مجنونانه یا تفکر پست؟ لذا، فرمود:
الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه و انی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیوه مع الظالمین الا برما(290)
{ای انسان ها}، مگر نمی بینید که حق مورد عمل واقع نمی شود و از باطل اجتناب نمی ورزد؟ من مرگ در راه دفاع از حق و ریشه کن کردن باطل را چیزی جز سعادت، و زندگی با ستمکاران را جز ملامت و دلتنگی نمی بینم.
مرگی که حیاتم او را برای من شکوفا می کند سعادت است، چون بار درخت زندگی من، این مرگ است.
این جهان هم چون درخت است ای کرام - ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را - زان که در خامی نشاید گاخ را
چون بپخت و گشت و شیرین لب گزان - سست گیرد شاخه ها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان - سست شد بر آدمی ملک جهان(291)
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - آینه صافی یقین همرنگ اوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی است - پیش زنگی آینه هم زنگی است
آن که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن ز خود ترسانه ای جان هوش دار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز دری خود رشته ای(292)
مسأله حیات و موت این قدر مشکل نیست. گاهی می پرسند مرگ ما چیست؟ بفرمایید زندگی ما چیست تا مرگ خود به خود معنا شود. وقتی زندگی ما یک درخت برومند باشد، حیات با طراوت سپری می شود. مرگ، شکوفا شدن سعادت است، برای کسی که زندگی اش با سعادت بوده است. زندگی با سعادت، در مرگ شکوفا می شود.
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دلی تنگ - و آن جا به نیکنامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن - گه سر عشق بازی از بلبلان شنیدن
پروردگارا! خداوندا! سعادتی که از دیدگاه حسین سعادت است، برای ما هم نصیب بفرما.
پروردگارا! خداوندا! ما در این ایام از بارگاه درس حسینی، فقط می خواهیم که ما را واقعا حسینی محسوب بفرمایی.
خداوندا! پروردگارا! سعادتی که به اصطلاح ما بگوییم سعادت، ولی در حقیقت، ضد سعادت ما باشد، چنین سعادتی را از دست ما بگیر.
پروردگارا! در راندن کشتی وجود در این اقیانوس هستی و رساندن آن به ساحل حقیقی، ما را موفق بفرما.
ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه. ما کشتی نشینان این کشتی هستیم، پروردگارا! ما را قدردان این کشتی نجات بفرما.
آمین