امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

1- پایمال شدن قوانین و حق و حقیقت.

آنان شخصیت هایی بودند که حمایتگران حق و حقیقت بودند، که رفتن هر یک از آن ها، زخم غیر قابل التیامی را در دل حسین ایجاد کرده بود.
حالا می خواهیم این بحث را مطرح کنیم که رکن دوم، عنصر دوم یا انگیزه دوم این قیام که تاریخ قطعا مثل آن را نشان نداده است، و من گمان می کنم اگر شکنجه و تلخی اش صد برابر این هم بود باز حسین ایستاده بود، چیست؟

2- نقض احترام انسان ها و معامله با مردم جامعه،

مانند معامله با بردگان و ارزش ندادن به رأی و نظر و خواسته های آنان. و این محاسبه که مردم، حیوانات بی اختیاری هستند و من هم هر کاری دلم بخواهد بکنم، می توانم و می کنم... در صورتی که تأکید می شد که: ای پیامبر ما، و شاورهم فی الامر. حقیقت، درخت برومندی است که شاخه های آن را در دل های مردم قرار داده اند. از انسان ها استفاده کنید، با آنان مشورت کنید. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید:
فلا تکفوا عن مقاله بحق، أو مشوره بعدل، فانی لست فی نفسی بفوق أن أخطی ء، ولا آمن ذلک من فعلی الا أن یکفی الله من نفسی ما هو أملک به منی(261)
هرگز از ارائه گفتار حق به من، یا مشورت با من برای اجرای حق خویشتن داری نکنید. من بالاتر از آن نیستم که خطا کنم و در کاری که انجام می دهم از ارتکاب خطا در امان نمی باشم، مگر آن که خداوندی که مالک تر از من به من است، کفایتم کند.
این منطق اسلام بود: و شاورهم فی الامر(262) در کار {ها} با آنان مشورت کن.
همه چیز را همگان دانند، و امرهم شوری بینهم(263) امر بین مسلمانان، مربوط به مشورت است.
آیت الله العظمی مرحوم آقا میرزا محمدحسین نائینی رحمةالله علیه، استاد مسلم اساتید ما در نجف، (خدا واقعا روح او را شاد کند، که آن موقع چه قدر روشن بود) در تنبیه الامه و تنزیه المله، موارد بسیاری را ذکر می کند که پیغمبر با انسان ها و با تابعین خودش مشورت کرد. نه این که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بگوید: فقط من می دانم! فقط هرچه که من می گویم. اعتبار و ارزش انسان ها را اصلا نادیده گرفتن، اولین قانون و این که انسان به انسان ها به نحوی دیگر نگاه کند و بگوید: این ها وسیله، من هم هدف، {درست نیست }. (خدایا! خودت مغز ما را از ضرر این درد حفظ فرما). گاهی با همین دیدگاه، ما به دیگران نگاه می کنیم، که وسیله من باشند، چرا؟ عین همان ارزشی که تو پیش خدا داری، او هم دارد. آیا من فقط آتش بیار معرکه تو و تو آتش بیار معرکه من باشی؟ آیا حساب نمی کنی که:
- همان خدایی که تو را آفرید، مرا نیز آفریده است.
- همان هدف اعلای زندگی که بر بالای سر تو پر می زند، روی سر من هم پر می زند.
- همان ماده خاکی که با آن، پدر و مادر بزرگ ما سلام الله علیهما آفریده شده اند، همه ما نیز از آن خاک آفریده شده ایم.
- همه ما در استعداد و سرمایه انسانی شریکیم. تو بر من چه برتری داری؟ مگر با تقوا!
ان اکرمکم عندالله اتقیکم(264)
ارجمندترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست.
- کرامت ذاتی را بنده هم دارم، همان گونه که تو داری! در قرآن مجید و لقد کرمنا بنی هاشم! یا؛ و لقد کرمنا عرب! و لقد کرمنا العرب! یا؛ و لقد کرمنا فلان نژاد نیست. قرآن می فرماید:
و لقد کرمنا بنی آدم(265)
به راستی، ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم.
از آغاز خلقت، این موجود بزرگ در روی زمین، به عنوان خلیفه الله فی الارض است. لذا، همه از این جهت مساویند.
این همه عربده و مستی و ناسازی چیست - نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
ای یزیدیانِ روزگاران، آیا نمی دانید که؛ نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
آیا چنین نیست که اگر یک انسان را بدون دلیل بکشید، مثل این است که همه انسان ها را کشته اید، و اگر کسی را احیا کردید، مثل این است که همه انسان ها را احیا کرده اید؟ این دلیل بر این نمی شود که همه انسان ها زیر یک مشیت حرکت می کنند؟ اما اگر برتری داری، بر مبنای برتری تقواست.

3- نقض قانون تساوی و عدل در حقوق و تکالیف، میان طبقات و افراد.

بیایید ما همین چند نفر، از این درسی که می خوانیم، نکته ای یاد بگیریم و آن این است: به قانون احترام بگذاریم. اگر قانون، قانون است، احترام بگذاریم. والله، یکی از انگیزه های کشته شدن حسین، همین قضیه است که قانون را زیر پا گذاشته بودند. قسم خوردم، بیایید به مسأله قانون اهمیت بدهید. اگر بحث در خود قانون است. {البته } آن یکی بحثی است، که باید در مورد قانون بحث شود. اما وقتی جامعه، یک حقیقتی را به عنوان قانون تلقی کرد، شما را به جان حسین، {به آن قانون } احترام بگذارید. شما را به خون حسین، بیایید احترام بگذارید و در مقابل قانون، آن قدر شوخی نکنید.
حکمت آموز نخستین سقراط - که غبار از رخ حکمت بستر
مشعلی بود که در تاریکی - خوش درخشید و بفرسود و فسرد
سرو آزاد حکیمان روزی - که خرافات به زندانش برد
زود بودش سفر مرگ ولی - گل مگر دیر تواند پژمرد
پس {سقراط} حرفش چه بود سم شوکران را به اختیار گرفت و آشامید؟
گفت باید همه جا قانون را - محترم دید و مقدس بشمرد
همه تواریخ نوشته اند، که افلاطون می توانست این پیرمرد (سقراط) را از زندان نجات بدهد. چون شخصیت افلاطون خیلی قوی بود. پدر سقراط یک مجسمه ساز و مادرش هم یک ماما بود. اما افلاطون به عنوان یک استاد در آتن شناخته شده بود، به عنوان شخصیتی که می توانست آتن را بر هم بزند. چون پدرِ مادریش سولون، قانون گذار یونان بود، و به او می گفتند افلاطون الهی. یعنی از طرف مادر، یک شخصیت بسیار جا افتاده ای داشت. افلاطون چند بار گفت استاد، من تو را می توانم نجات بدهم. اما او (سقراط) پاسخ داد که؛ یک عمر همین قانون مرا زنده نگه داشته است، اگر چه خطا باشد، من به احترام این قانون، زهر را خواهم خورد.
آیا متوجه می شوید؟ مخصوصا من با جوان ترها صحبت می کنم. (سقراط) گفت من نمی توانم. البته استدلال ایشان، الان برای ما مورد بحث است. اما می خواهم احترام قانون را بگویم. حالا آیا این کار ایشان درست بود یا نه، یک بحث کلاسیکی و آکادمیکی می خواهد که طلبتان باشد. نیز تحلیل تاریخی می خواهد که مسأله دیگری است. اما این که احترام به قانون گذاشت، مهم است. {سقراط} به افلاطون گفت:
تو می بینی که من به سوی ابدیت حرکت می کنم، آیا می خواهی مرا برگردانی و دوباره کلاف این ماده و مادیات را به گردن من بپیچانی؟ بگذار حرکتم را بکنم و بروم، لذا، غربی ها نوشته اند، ارسطو به ما خیلی نکته ها آموخت، ولی سقراط انسان ساخت.
ان شاءالله جوانان و بزرگان ما قول می دهند که ما از امسال در کلاس های آکادمیک و دانشگاهی حسین (علیه السلام) این {احترام به قانون } را یاد بگیریم و بیشتر فکر کنیم که قانون یعنی چه و عظمت آن چیست؟
شما می توانید به عظمت خدا سوگند بخورید که یکی از انگیزه های کشته شدن حسین، این بود که قانون به هم خورده و عظمت قانون از بین رفته بود.
در رابطه با احترام به قانون، مثلا چراغ قرمز است و شخصی این قانون را نقض می کند. باید بررسی کرد آیا چشم او دارای است، یا مغزش دچار اختلال شده است؟ اگر مغز سالم است، پس چشم ایراد دارد. اگر چشم سالم است، پس مغز خراب است و بهتر است این شخص زودتر به پزشک مراجعه کند.
منظورم از احترام به قانون، مثالی بود که عرض کردم و ان شاءالله که می بخشید:
زان حدیث تلخ می گویم تو را - تا ز تلخی ها فرو شویم تو را
حرکت حسین درس است و با درس نمی توان شوخی کرد. ما می خواهیم ببینیم از حسین چه درس هایی می توانیم فرا بگیریم؟ در آن زمان، قانون شکنی راه افتاده بود. قوانین پشت سر هم، یکی پس از دیگری می شکست و می افتاد زیر پای می خواهم های نژادپرستی! ببینید این مطلب چه قدر برای عرب مفید است. اسلام آمد عرب و عجم را برداشت. اسلام آمد مرزها را برداشت. در صورتی که قرآن می گفت:
فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوی(266)
پس حکم کن به حق، و پیروی مکن هوای (خواهش) نفس را.
این {به ظاهر} شکست دادن حق، شکست دادن خویش است، زیرا حق شکست نمی خورد.
من سؤالی از شما دارم و می دانم جواب همه شما چیست. فرض کنیم اگر فردا صبح (یک فرض محال در مسائل علمی به ما کمک می کند، اگرچه امکان پذیر نباشد)، خبر رسید که پنج میلیارد و نیم نفوس روی زمین بلند شدند و گفتند: حاصل 22، رقم هفت ممیز پانصد صفر و سه می شود. ما خواهیم گفت: پنج میلیارد و نیم نفر اشتباه فرمودند؛ زیرا خلاف حق گفتند. 422 است. آیا تصدیق خواهید نمود یا نه؟
بگذارید بگویند. حقیقت که شکست نمی خورد. حامیان حقیقت به زحمت می افتند - همان گونه که شاید قبلا عرض کردم - حامیان حقیقت به زحمت افتاده و کالبد قفس بدنشان را تقدیم می کنند. شمشیر آن قفس را می شکند، روح از آن رها می شود و به مرکز خودش می رود. حق از بین نمی رود. ممکن نشد تا این سوءتفاهم را از مغز بشر بیرون بیاوریم! می گویند: قدرت، بر حق غلبه می کند. قدرت، بر حق پیروز است؟!
این نظرات را در کتاب های سیاسی، در فلسفه های سیاسی و در فلسفه های جامعه شناسی هم می بینیم. اگر در یک کتاب رمانتیک ببینیم یا در یک کتاب ادبی ببینیم، آدم متأثر نمی شود. اما شما چرا این را در فلسفه های سیاسی و در فلسفه های جامعه شناسی می نویسید؟ در مقابل حق، ایستادگی نکنید، زیرا خود قدرت یک حق و حقیقتی بزرگ است. هم اینک، هستی براساس قدرت می گردد. یکی از بزرگ ترین صفات ذاتی خدا، این است که قادر است. خداوند قادر است و قدرت دست اوست. یعنی یکی از بزرگ ترین حق ها، در اختیار اوست که قدرت است. آن دست کیست که قدرت را در مقابل حق قرار داده است. قدرت، خودش حق است. منتها، بسته به این است که در اختیار چه کسی باشد؟
همین الکتریسیته که ما اکنون در روشنایی آن می نشینیم و بحث علمی، بحث دینی، یا بحث تاریخی می کنیم، قدرت در جریان است و انرژی مصرف می شود. این را بدانید که هیچ وقت، حق با باطل جنگ تن به تن ندارد. جوانان عزیز، حق با باطل نمی ستیزد. باطل غلط می کند که در مقابل حق بایستد. اصلا امکان ندارد، زیرا باطل پوچ است.
جاء الحق و زهق الباطل(267)
حق آمد و باطل ناچیز شد.
باطل همیشه باطل است. معنای قدرت، حق و حقیقت است. بطلان و تناقض باطل، در درون آن است.
آن چه که هست این است: حمایتگران حق در طول تاریخ در مقابل حمایتگران باطل صف می بندند. گاهی قدرت فیزیکی با این هاست که با باطل هستند و آن حمایتگران حق در ظاهر جا خالی می کنند، ولی 422 است. اما به نحوی شبهه آوردند که مردم بگویند 722 می شود، ولی 422 هرگز در مقابل آن (722) نمی ایستد. این نیست که حق در مقابل باطل ایستاد و هر کس که قدرت داشت، پیروز شد.
این را در نظر داشته باشید که سوءتفاهم نشود، حمایتگران چنین می شوند. اگر دانش آموزی این مطلب را مطرح کند، می گویند دانش آموز است. اشخاصی این مسائل را مطرح کردند که باید گفت ای آقای محترم؛
شما که می گویید من متفکرم، چگونه قدرت می تواند در مقابل حق بایستد؟ نیچه و امثال ایشان، این مسأله را در نظر دارند، که ناشی از عدم فهم است. نور درونی نیست. اگر در درون نور باشد، حقایق هم در مقابل انسان تسلیم می شوند و انسان با حقیقت در ارتباط قرار می گیرد.
{پس همان طور که گفته شد}: قانون تساوی و عدل در حقوق و تکالیف، میان طبقات و افراد، نقض شده بود؛ یعنی این قانون هم زیر پا رفته بود. قوم و خویش ها سر کار آمده بودند. کسانی که فقط و فقط به سود طاغوت آن زمان و جباران آن زمان بودند و امتیازات زندگی را به آن ها (قوم و خویش ها) می دادند. از اسلام دیگر چیزی نمانده بود. حسین بن علی (علیه السلام) با چشم مبارکش دید که آنان (یاران علی) رفتند و حالا هم می دید که خود اصول پایمال می شود.
و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل(268)
اگر بین مردم حکم می کنید، به عدالت حکم کنید.
در بعضی از روایات دارد که وقتی حاکم، به عدالت حکم نکند، عرش خدا می لرزد. یعنی زیربنای هستی متزلزل می شود. عرش یعنی زیربنا (اگر به اصطلاح امروزی به کار ببریم). عدالت است، شوخی که نیست. این عبارت نمی دانم گفته کدام یک از بزرگان است:
ای عدالت، اگر بنا شود که بگوییم در صفات عالی خداوندی، بعد از صفات او، چه حقیقتی کرسیِ عظمت را زیر خود دارد، می گوییم تویی ای داد و دادگری.
امام حسین (علیه السلام) دید که دادگری و عدالت را نیز به هم زده اند و عدل، عدالت هم داشت پایمال می شد.
این درس ها متعلق به بشریت است، اگر هوا و هوس بگذارد. می خواهید مطرح بفرمایید و بحث کنید.
این را درس قرار بدهید و بگذارید بشر بیدار بشود. اگر شما با بیدارها سروکار داشته باشید، بهتر از تخدیر شده هاست.
ای گردانندگان دنیا! بگذارید انسان ها بیدار شوند و با انسان های بیدار سرو کار داشته باشید، تا وجدان یک انسان هوشیار به شما تسلیم شود و شما بر انسان ها حکومت کنید. شما بر انسان هایی که به حد کمال رسیده اند آقایی کنید، سپس ببینید خود شما چه عظمتی خواهید داشت.