امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

قانون حسینی

در بحث گذشته عرض شد که سرور شهیدان امام حسین (علیه السلام) در زندگانی خود، شاهد قضایا و حوادث بسیار بود و این طور نبود که فقط یک دفعه چشم باز کرد و یزید و یزیدیان را دید. سالیانی بود که این مرد خون دل می خورد. او با چشمان خود دید که مالک اشتر را از پدرش گرفتند. با چشمانش دید که اویس قرنی، آن عارف بزرگ از اصحاب پیغمبر را در صفین به خاک و خون انداختند. روزی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به طرف یمن نگاه کرد و فرمود:
انی لأشم نفس الرحمن من الیمن(257)
من نفس رحمانی از طرف یمن استشمام می کنم.
منظور آن بزرگوار، اویس قرنی بود. اویس قرنی در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) شهید شد. عماربن یاسر در آن دوران کهنسالی که از نظر همه مکتب ها {از جنگ } معاف است، با کمال نشاط ذاتی به میدان جنگ های صفین آمد و او هم به خاک و خون افتاد. امام حسین (علیه السلام) قبل از این ها دیده بود که چگونه و به چه هدفی ابوذر تبعید شد. این مطالب که اکنون فهرستش را عرض کردم، قبلا همه ما خوانده ایم. ان شاءالله که فهمیده ایم که بر دل یک انسان که دارای کمال شخصیت های تاریخ ساز است، چه می گذرد. انسانی که وقتی می بیند یک به یک این شخصیت های تاریخ ساز را از صفحه روزگار حذف می کنند، آن هم با چه ناجوانمردی: در مسیر مالک اشتر به مصر زهر بفرستند، آن جا سم بخورد و از دنیا برود. عمار آن طور بیفتد، پیغمبر فرموده بود:
یا عمار تقتلک الفئه الباقیه و آخر شربک من الدنیا ضیاح من لبن
ای عمار! گروه ستمکاری، تو را خواهند کشت و آخرین غذای، تو (روزی تو)، از این دنیا، یک پیاله شیر خواهد بود.
عمار رفت. ابوذر رفت. کسانی که رفتنشان علی بن ابی طالب (علیه السلام) را گریانده بود. وقتی برمی گشت و به پشت سرش نگاه می کرد، می دید ذوالشهادتین رفت. ابن تیهان رفت.
ماضر اخواننا الذین سفکت دماؤهم - و هم بصفین - ألا یکونوا الیوم أحیاء؟ یسیغون الغصص و یشربون الرنق! قد - و الله - لقوا الله فوفاهم أجورهم، و أحلهم دار الأمن بعد خوفهم. أین اخوانی الذین رکبوا الطریق، و مضوا علی الحق؟
أین عمار؟ و أین ابن التیهان؟ و أین ذو الشهادتین؟ و أین نظراؤهم من اخوانهم الذین تعاقدوا علی المنیه، وأبرد برؤوسهم الی الفجره!(258)
آن برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، ضرر نکردند که امروز زنده نیستند تا غصه ها بخورند و شرنگ جانگزای اندوه را بیاشامند. سوگند به خدا، آن عزیزان آغشته در خون خود، به دیدار خدا شتافتند، و خداوند پاداش آنان را عنایت فرمود و آنان را پس از سپری کردن دوران ترس و وحشت، در سرای امن جاودانی جای داد. کجا رفتند آن برادران من که راه مستقیم کمال را پیش گرفتند و رهسپار کوی حق گشتند.
کجاست عمار؟ کو ابن تیهان؟ ذوالشهادتین کجا رفته است؟ و کجا رفتند امثال آنان از برادرانشان که پیمان وفاداری تا مرگ بسته بودند و سرهای آنان به ارمغان نزد طاغوت و طاغوتیان فاجر برده شد؟
نوف بکالی می گوید: سپس دستش را به محاسن شریف و کریمش زد و گریه طولانی نمود و فرمود:
أوه علی اخوانی الذین تلوا القرآن فأحکموه، و تدبروا الفرض فأقاموه(259)
آه، افسوس بر آن برادرانم که قرآن را تلاوت کردند و در عمل به آن استقامت ورزیدند و در تکالیف اندیشیدند و آن ها را انجام دادند. سنت را احیا کردند و بدعت را نابود ساختند. دعوت به جهاد شدند، آن را اجابت کردند و به فرماندهشان اطمینان پیدا کردند و از او پیروی نمودند.
سه شنبه، حضرت این خطبه را خواند و جمعه ضربت خورد. یعنی، سه روز پیش از این که از این دنیای دون چشم بربندد، فرمود:
ثم قال علیه السلام: أیها الناس، انی قد بثثت لکم المواعظ التی وعظ الأنبیاء بها أممهم، أدیت الیکم ما أدت الأوصیاء الی من بعدهم، و أدبتکم بسوطی فلم تستقیموا، وحدوتکم بالزواجر فلم تستوسقوا(260)
سپس آن حضرت فرمود: ای مردم، من همه آن موعظه ها را که پیامبران به امت های خود نموده بودند، برای شما ابلاغ کردم و آن چه را که جانشینان آنان پس از رحلت انبیا از این دنیا به مردم رسانده بودند، برای شما ادا کردم. و با این تازیانه ام شما را تأدیب نمودم، ولی شما استقامت در راه دین نورزیدید، من با نصایح و عوامل باز دارنده، شما را از معاصی و انحرافات بازداشتم، شما نظم و انتظام نپذیرفتید.
تازیانه عشق به دست در کوچه ها و بازارهایتان گشتم. با همین تازیانه شما را تأدیب می کردم، ولی شما آن چه را که برای شما عزیز است نگرفتید. آیا پیشوایی غیر از من توقع دارید؟ انتظار داشته باشید، تا بیاورند و بیایند و حال شما را جا بیاورند! منتظر باشید تا سفره نشینان معاویه بعد از من بیایند. منتظر باشید تا جریان عوض شود و خودخواهی ها و خودکامگی ها راه بیفتد. امروز شما نمی فهمید که در میان شما چه کسی است. زمانی می فهمید که، دیگر سودی به حال شما نخواهد داشت.
این ها را خواند و این مطالب را فرمود. بعد همان طور که نوف بکالی می گوید: در حالی که دستش را به ریش (محاسن) مبارکش می برد و رو به آسمان نگاه می کرد، گفت: أوه علی اخوانی الذین... آه، بر آن برادرانم که رفتند.
این ها در مقابل من، تعهد مرگ داشتند. آری، اینان تا پای جان تعهد کرده بودند که در راه حق و حقیقت به من کمک کنند.
فنادی باعلی صوته: أین عمار...؟ کو عمار؟ کو ابن تیهان؟ کجا رفت ذوالشهادتین. یک به یک اسامی آن بزرگان انسان و انسانیت را خواند. حسین با چشمان خود دیده بود که این ها را یک به یک از دست علی گرفته اند، در حالی که هر یک از آنان برای خود، جامعه ای بود. شما فقط می شنوید اویس قرنی، ما فقط می شنویم ابوذر غفاری، یک مقدار در تاریخ نگاه کنید، بعد ببینید که حسین (علیه السلام)، چرا این قدر به هیجان افتاد. اگر صد میلیارد کمک داشت و بنا بود تمام آنان در راه خدا به شهادت برسند، این کار را می کرد. قضیه این نبود کدام یزید؟ مسأله ریشه دارتر از این بحث ها بود. البته این (یزید) آشکارش کرد. احمقی که غرق در شهوات بود و راه مخفی کردن آن را هم نمی دانست، خدا آن پاییز ویرانگری را که بر اسلام وزیدن گرفته بود، با دست یک احمق غوطه ور در استبداد و شهوت آشکار کرد.
قبلا در این مورد صحبت کردیم. اکنون با لطف الهی و با کمک خود امام حسین، عنصر دوم یا رکن دوم قیام امام حسین (علیه السلام) را بررسی می کنیم:

1- پایمال شدن قوانین و حق و حقیقت.

آنان شخصیت هایی بودند که حمایتگران حق و حقیقت بودند، که رفتن هر یک از آن ها، زخم غیر قابل التیامی را در دل حسین ایجاد کرده بود.
حالا می خواهیم این بحث را مطرح کنیم که رکن دوم، عنصر دوم یا انگیزه دوم این قیام که تاریخ قطعا مثل آن را نشان نداده است، و من گمان می کنم اگر شکنجه و تلخی اش صد برابر این هم بود باز حسین ایستاده بود، چیست؟

2- نقض احترام انسان ها و معامله با مردم جامعه،

مانند معامله با بردگان و ارزش ندادن به رأی و نظر و خواسته های آنان. و این محاسبه که مردم، حیوانات بی اختیاری هستند و من هم هر کاری دلم بخواهد بکنم، می توانم و می کنم... در صورتی که تأکید می شد که: ای پیامبر ما، و شاورهم فی الامر. حقیقت، درخت برومندی است که شاخه های آن را در دل های مردم قرار داده اند. از انسان ها استفاده کنید، با آنان مشورت کنید. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید:
فلا تکفوا عن مقاله بحق، أو مشوره بعدل، فانی لست فی نفسی بفوق أن أخطی ء، ولا آمن ذلک من فعلی الا أن یکفی الله من نفسی ما هو أملک به منی(261)
هرگز از ارائه گفتار حق به من، یا مشورت با من برای اجرای حق خویشتن داری نکنید. من بالاتر از آن نیستم که خطا کنم و در کاری که انجام می دهم از ارتکاب خطا در امان نمی باشم، مگر آن که خداوندی که مالک تر از من به من است، کفایتم کند.
این منطق اسلام بود: و شاورهم فی الامر(262) در کار {ها} با آنان مشورت کن.
همه چیز را همگان دانند، و امرهم شوری بینهم(263) امر بین مسلمانان، مربوط به مشورت است.
آیت الله العظمی مرحوم آقا میرزا محمدحسین نائینی رحمةالله علیه، استاد مسلم اساتید ما در نجف، (خدا واقعا روح او را شاد کند، که آن موقع چه قدر روشن بود) در تنبیه الامه و تنزیه المله، موارد بسیاری را ذکر می کند که پیغمبر با انسان ها و با تابعین خودش مشورت کرد. نه این که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بگوید: فقط من می دانم! فقط هرچه که من می گویم. اعتبار و ارزش انسان ها را اصلا نادیده گرفتن، اولین قانون و این که انسان به انسان ها به نحوی دیگر نگاه کند و بگوید: این ها وسیله، من هم هدف، {درست نیست }. (خدایا! خودت مغز ما را از ضرر این درد حفظ فرما). گاهی با همین دیدگاه، ما به دیگران نگاه می کنیم، که وسیله من باشند، چرا؟ عین همان ارزشی که تو پیش خدا داری، او هم دارد. آیا من فقط آتش بیار معرکه تو و تو آتش بیار معرکه من باشی؟ آیا حساب نمی کنی که:
- همان خدایی که تو را آفرید، مرا نیز آفریده است.
- همان هدف اعلای زندگی که بر بالای سر تو پر می زند، روی سر من هم پر می زند.
- همان ماده خاکی که با آن، پدر و مادر بزرگ ما سلام الله علیهما آفریده شده اند، همه ما نیز از آن خاک آفریده شده ایم.
- همه ما در استعداد و سرمایه انسانی شریکیم. تو بر من چه برتری داری؟ مگر با تقوا!
ان اکرمکم عندالله اتقیکم(264)
ارجمندترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست.
- کرامت ذاتی را بنده هم دارم، همان گونه که تو داری! در قرآن مجید و لقد کرمنا بنی هاشم! یا؛ و لقد کرمنا عرب! و لقد کرمنا العرب! یا؛ و لقد کرمنا فلان نژاد نیست. قرآن می فرماید:
و لقد کرمنا بنی آدم(265)
به راستی، ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم.
از آغاز خلقت، این موجود بزرگ در روی زمین، به عنوان خلیفه الله فی الارض است. لذا، همه از این جهت مساویند.
این همه عربده و مستی و ناسازی چیست - نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
ای یزیدیانِ روزگاران، آیا نمی دانید که؛ نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
آیا چنین نیست که اگر یک انسان را بدون دلیل بکشید، مثل این است که همه انسان ها را کشته اید، و اگر کسی را احیا کردید، مثل این است که همه انسان ها را احیا کرده اید؟ این دلیل بر این نمی شود که همه انسان ها زیر یک مشیت حرکت می کنند؟ اما اگر برتری داری، بر مبنای برتری تقواست.