امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

روح حسینی

برای شناختن یک حادثه که معلول است، یعنی در جویبار تاریخ قرار گرفته است، هیچ راهی بهتر از شناخت علت آن نیست. هر حادثه که در تاریخ، مخصوصا اگر درخشنده و جذاب باشد، و اثر داشته باشد، شناخت مستقیم این حادثه شاید معرفتی ناقص باشد. می دانید که وقتی انسان مستقیم روی شناخت حقیقی حرکت کند، بدون این که پیرامون آن را مورد توجه قرار بدهد و علت هایش را بشناسد، اگر هم چیزی دستگیرش بشود، خیلی مختصر و ناچیز خواهد بود. پس بیایید ما که در عالم تشیع چنین حادثه ای به ما نسبت داده می شود، یعنی ما حمایتگر قهرمانان این حادثه هستیم و این نتیجه گیری از این حادثه را، پدران و مادران ما (رحمةالله تعالی علیهم اجمعین) نصیب ما کرده اند؛ یعنی ما هستیم که حسینی نامیده می شویم، ماییم که عاشورایی نامیده می شویم. {مغتنم بشماریم }. بنابراین، نه فقط خوب است، بلکه ضرورت دارد که ما واقعا این حادثه را تا آن حدودی که کار ما یک کار عقلانی باشد، و این جلسات ما معنا پیدا کند و از این جلسات نتیجه بگیریم، بررسی کنیم. و بهتر این است که به قدر کافی یا حداقل به قدر لازم، در علت این مسأله بیندیشیم. کشتگاه بسیار پرمعنا و باردار تاریخ، همیشه از بهارها و از خزان هایی رد شده است. حالا مشیت و حکمت بالغه خداوندی چیست که چنین باشد، آن برای خود داستانی است و به بحث های بسیار طولانی نیاز دارد. فعلا ما به مشاهده این جریان قناعت می کنیم. به یاد می آوریم که این تاریخی که ما انسان ها پشت سر گذاشته ایم، یکنواخت نبوده و فرازها و نشیب هایی دیده است. بهارها و خزان هایی دیده است، مخصوصا با نظر به ایدئولوژی ها و با نظر به مکتب ها، مخصوصا با نظر به تمدن ها و فرهنگ ها به طور عمومی. چرا چنین بوده است؟ چرا همیشه این کشتگاه، با طراوت و سبز و خرم نبوده است؟ {همیشه } بهاری داشته است و خزانی؟ این داستانی است که خیلی فکر می برد. البته به طور یقین عرض نمی کنم - شاید همان حکمت و فلسفه را داشته باشد که زندگی فردی ما دارد - اگر اندوه نیاید و درون شما را تصفیه نکند، شادی ها خیلی به شما لذت نمی دهد؛ با این که خیلی ناراحتید از این که چرا امروز اندوهگین هستید. آدم دلش می خواهد که اصلا غصه نخورد. {البته } خیلی اشتباه می کند اگر چنین چیزی را می خواهد. غم ها می آیند و درون شما را لایروبی می کنند. تمرکز قوای دماغی را فقط بر موضع درد و غم قرار می دهند و به این ترتیب، درون به اجبار پالایش و جاروکشی می شود. تر و تمیز که شد، آن وقت شادی می آید و درون شما را روشن می کند. دست نوازش به دل شما می کشد.
آیا جریانی هم که در تاریخ دیده می شود، از این قبیل است؟ آیا شبیه به همین تصفیه ای است که پاییزها و خزان ها می کنند تا بهار بیاید؟ تا شناخته شود که انسان، حسین (علیه السلام) دارد؟ انسان، ابراهیم خلیل (علیه السلام) دارد؟
انسان، موسی بن عمران (علیه السلام) دارد؟ چون وقتی که انسان ها در طبیعت و در تمایلات و شهوات و جهل غوطه ور می شوند، بدجوری غوطه ور می شوند. و این است که خداوند متعال شاید مانند یک ضربه، یک دفعه حسین را به تاریخ می کشد. به این موضوع خیلی فکر کنید، زیرا خیلی جای فکر دارد. مسأله به این آسانی ها نیست که ما خیال می کنیم. آیا از این قبیل است که تاریخ بشر هم خزانی داشته و بهاری، همان گونه که درون ما انسان ها خزانی دارد و بهاری؟
ای برادر عقل یک دم با خود آر - دم به دم در تو خزان است و بهار(248)
موج های تیز دریاهای روح - هست صد چندان که بد طوفان نوح(249)
این ها در درون ما انسان ها چه می کنند؟ چگونه سر بر می کشند؟ چطور خاموش می شوند؟ بعد که می آیند چه معنایی می دهند؟ بعید نیست که خداوند متعال، حکمت بالغه و مشیت عالیه اش این را بخواهد که اگر با دست خود بشر خزان پیش بیاید، اگرچه خودش مسؤول است، ولی نتیجه، نتیجه بزرگی می شود.
به عنوان مثال:
شیطان از بارگاه الهی با اختیار طرد شد. به او گفتند سجده کن، ولی شروع به فلسفه بافی کرد. خدا به کسی علم ناقص ندهد! شیطان گفت: من از آتشم و او از گل، چه طور به او سجده کنم؟ و فلسفه بافی کرد.
خدا به او گفت برو بیرون. با این طرد، این موجود به نام شیطان، ساقط و تباه شد. اما در تکامل انسان ها، این درست شبیه به کود است که به پای گل بدهند. کود و فضله شد. یک ماده نجس و پلید شد، ولی در طول تاریخ از همان هم استفاده شد.
نظم حکمت الهی این است. جل الخالق! خدا را بیشتر بشناسید. شیطان با اختیار از سجده به حضرت آدم، پدر ما امتناع کرد و با اختیار تباه شد. تباهی اش هم افتاد در نظم تاریخ و مفید واقع شد. وقتی شما با شیطان مخالفت می کنید، هر مخالفت شما، وسیله و قدم بزرگی برای تکامل است. مثل یک مخالفت با نفس، که به وسیله آن، تعقل شما قوی تر می شود و نتیجه می دهد. این هم همین طور است که اولاد آدم، پاییز را با دست خود می آورد و لذا مسؤول است، اما خود این پاییز برای بهار مقدمه می شود.
یک بار دیگر عرض کنم: وقتی که ما می گوییم تاریخ گاهی سقوط محض است، دوران فترت است؛
یعنی نه پیغمبران هستند، نه اوصیا، نه حکما، فقط تاریکی است. خداوند که از هستی ما بی نیاز است، او که این کار را نکرده، {بلکه } مردم خودشان کرده اند. ولی در عین حال خودشان مسؤولند، برای این که در تاریخ ویرانگری کردند. همین ویرانی که آنان مسؤول آن هستند، بنابر حکمت خداوندی مورد استفاده قرار می گیرد و برای این است که به آنان بفهماند بهار یعنی چه؟
جوانان عزیز به درس این جلسه حتما دقت کنند. چنان که در مورد شیطان دیدیم، شیطان با کمال اختیار سجده نکرد و گفت:
خلقتنی من نار و خلقته من طین(250)
مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی.
شیطان گفت من (البته این را درست تشبیه کرده اند)، فقط عاشق تو (خدا) هستم. آیا من به یک گل پاره سجده کنم و عشق بورزم؟ ملاحظه بفرمایید! علم ناقص این است. معرفت که ناقص شد، این گونه می شود.
خدا به شیطان می فرماید: مگر من معشوق تو نیستم؟ به تو می گویم به این خاک سجده کن! در حقیقت، تو به خاک سجده نمی کنی، به من سجده می کنی. من به تو دستور می دهم. پس دروغ می گویی که عاشق من هستی!
ما هم از مستان این می بوده ایم - ز عاشقان درگه وی بوده ایم
اگر راست می گویی که عشق تو حقیقی است، به تو می گویم به این دستمال، به این گل (که در حقیقت جنبه سمبلیک دارد) سجده کن. از خدا علم کامل بخواهید، زیرا علم ناقص، انسان را بیچاره می کند. این حرف ظاهرش خوب است. بله، من از آتشم و او از خاک است. اما مگر تو نمی دانی در نسل این خاک کیست؟ در نسل این خاک، حسین بن علی (علیه السلام) است. می فهمی یا نمی فهمی؟ تو که نمی دانی. تو فقط همین خاک را می بینی. گل می بینی و برای من استدلال می کنی؟ فأخرج، برو بیرون(251). خدایا، ما را با این خطاب، مخاطب قرار مده! خدایا به ما اخرج نگو!
به هر حال، علت این جریان هرچه باشد، تاریخ همان طور که می دانیم فراز و نشیب دارد، خزان و بهار دارد. در طول تاریخ این بوده و واقعا هم مورخان و تحلیل گران در این مسأله تردید ندارند. بحث در تفسیر آن است. چه چیزی است و برای چه بوده و چرا چنین شده است؟ والا همه آن را قبول دارند. ما از صدر اسلام کمی که می گذریم، خزان عجیبی در تاریخ اسلام شروع می شود. آن هم چه خزان عجیبی! قوم و خویش بازی ها! مقام پرستی ها، ثروت پرستی ها شروع می شود. مقام پرستی ها باعث می شود که جنگ صفین پیش بیاید. مقام پرستی ها باعث می شود که جنگ جمل پیش بیاید. مقام پرستی ها باعث می شود که خوارج دست به کار بشوند. همه این ها را حسین بن علی (علیه السلام) به تدریج با چشمان خود دیده است. دقت کنید، همه این ها را دیده است.
ان شاءالله پیش از آن که بحث ما تکمیل شود، مطلبی هم به شما باید بگویم و آن این است که: امام حسین (علیه السلام) یک انسان الهی است و جای تردید نیست. امام سوم ما عالم شیعه است و ما خیلی هم شکرگزار خداییم که دست ما را به دامان این مرد و پدرانش و فرزندانش رسانده است. شکر و نعمتی بالاتر از این نداریم. بحث این است که امام حسین (علیه السلام) در متن طبیعت چه کار می کرد؟ چون در متن طبیعت، وقتی بالای سر علی اکبر آمد، گفت: علی الدنیا بعدک الافا، بعد از تو، بر دنیا اف باد!
معلوم است که دردمند است و ناراحت شده است. یا مثلا در شهادت ابوالفضل (علیه السلام) در تواریخ آمده است که امام حسین (علیه السلام) فرمود: ان کسر ظهری کمرم شکست. یعنی دردم می آید. آری، در متن طبیعت، لذایذ و آلام هست، منتها این انسان های الهی بر لذایذ و آلام مسلطاند، اما ما مسلط نیستیم. مثلا وقتی لذت های تند و نامشروع بیاید، شخصیت ما را مختل می سازد. دردها می آید پاییزمان می کند؛ پاییزی که دیگر اصلا بهاری ندارد. ولی ائمه (علیه السلام) مشرف بودند و در حالی که غصه ها و لذایذ می آمدند و رژه می رفتند، قدرت دخول در منطقه روح آنان نداشتند، ولی احساس درد می کردند. درست نظیر این که شما راه می روید و مثلا آجری روی پای شما می افتد. پای شما زخم شده و راه می روید. مثلا در دانشگاه تدریس می کنید، یا می روید تا کار بسیار با عظمتی انجام بدهید. پا درد می کند، اگرچه درد آن پا، شما را از پا نمی اندازد. اگرچه آن درد پا، شما را مثلا نزد جراح و پزشک روانه می کند، اما از کار باز نمی گذارد. فرق آن ها با ما در همین درد است. مگر علی بن ابی طالب (علیه السلام) به مردم نگفت که شما قلب مرا با خون و چرک پر کردید، خدایا مرا از دست این ها بگیر!؟ درد است، شوخی که نیست. نهج البلاغه پر از ناله است. آن هم چه ناله هایی! بنابراین به موضوع دقت کنیم.
با نظر به {شخصیت } مافوق طبیعت این بزرگان و پیشوایان ما، که متصل به ماورای طبیعت اند، خداوند اگر می خواست درد نچشند، یقینا نمی چشیدند. همان طور که امام حسین (علیه السلام) وقتی می خواست از مدینه خارج شود، گفت به زیارت جدم بروم و سر قبر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) رفت. آن جا در عالم رؤیا پیغمبر را دید. گفت یا رسول الله... حضرت پرسیدند که سرنوشت آینده چیست؟ حضرت سیدالشهدا فرمود یا جدا، آیا می توانی مرا به طرف خودت بکشی؟ پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مقامی برای تو هست که به آن مقام نخواهی رسید، مگر با شهادت.
آیا توجه می کنید که جریان چیست؟ این منافات ندارد که از بالا برای این کار مأمور بوده است. یعنی به اصطلاح ما، اعماق روح حسین (علیه السلام) می دانست اوضاع چیست. ولی در متن طبیعت، حرکات، حرکات قانونی بود. مثلا وقتی به نزدیکی های عراق رسیدند، کاروان راه را گم کرد. حضرت سیدالشهدا می توانست بگوید حالا تمام شد. امام حسین (علیه السلام) بر اساس اعتقادی که ما داریم، اگر می فرمود یزید نابود باد، والله که یزید نابود می شد. درست است یا نه؟ ولی بنا بر این نبود. لذا، راه را گم کردند. حضرت فرمود اگر از عراقی ها کسی هست که این راه را بشناسد، بیاید جلو! طرماح بن عدی آمد جلو و اشعاری را خواند:
یا ناقتی لا تذغری من زجر - و امضی بنا قبل طلوع الفجر
بخیر فتیان و خیر سغر - آل رسول الله آل الفخر
الساده البیض الوجوه الزهر - الطاعنین بالر ماح السمر
الضاربین بالسیوف البتر - حتی تجلی بکریم النحر
الماجد الجد الرحیب الصدر - اصابه الله بخیر امر
عمره الله بقاء الدهر - یا مالک النفع معا و الضر
اید حسینا سیدی بالنصر - علی الطغاه من بقایا الکفر
علی العینین سلیلی صخر - یزید لا زال حلیف الخمر
و ابن زیاد العهر ابن العهر
ای ناقه من، از ضربت تازیانه ناراحت مشو، و قبل از طلیعه فجر ما را به مقصد برسان. که تو در طلایه بهترین جوانان و بهترین همسفران از خاندان با عظمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) قرار داری.
بزرگوارانی سپیدرو و نور منظر که نیزه های افراشته و شمشیرهای آخته خود را آماده کرده اند تا بر قلب دشمن زنند و اصیل زاده ای بسان حسین (علیه السلام) را پیروزی بخشند. خدایا! ای مالک نفع و ضرر! این حسین را که جدی عظیم الشأن و سینه ای فراخ دارد، عنایات خود را شامل حال او ساز و تا ابدالدهر عمرش را پایدار دار، و این سرورم را در مقابل آن طاغیان باقی مانده از کفار و آن دو ملعون (یزید شرابخوار و ابن زیاد زناکار زاده مرجانه) یاری فرما.
کاروان امام حسین (علیه السلام) حرکت می کرد. بالاخره در متن طبیعت، حرکت قانونی بود، اگرچه از بالا در تمام حالات و لحظات، درست مانند پدر نازنینش (علی بن ابی طالب (علیه السلام)، اتصال محفوظ بود. این جای تردید نیست.
برگردیم به اصل بحث. خزان شروع شد، آن هم چه خزانی! امام حسین (علیه السلام) این را با چشم خود دید که مالک اشتر رفت، و حذف شد. از کجا؟ از جوامع اسلامی، چگونه حذف شد؟ با نقشه پردازی های ماکیاولی صفت {معاویه }. نتیجه اش چه بود؟ نتیجه اش لرزاندن (علی بن ابی طالب علیه السلام) بود. این مرد را لرزاند.
{حسین } این ها را می بیند. به چه علت؟ به علت مقام پرستی آل امیه که هیچ سابقه انسانی در طول تاریخ نداشتند. او به چشم خود دید که چگونه مالک اشتر از دست علی بن ابی طالب (علیه السلام) رفت. حتی وقتی که امیرالمؤمنین شنید مالک از دنیا رفت، گریه کرد. این مردی که وقار او، متانت او، تحمل او، چون کوه بود.
کوه یعنی چه؟ یعنی تمام کیهان، به سنگینی تمام کهکشان ها. {علی } لرزید! گریه کرد و فرمود:
مالک، و ما مالک، و أنی لنا مثل مالک؟ رحم الله مالکا، کان لی کما کنت لرسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.
مالک، چه مالکی! و دیگر مثل مالکی برای ما نیست. خدا رحمت کند مالک را، نسبت او به من، چنان بود که نسبت من به رسول خدا (صلی الله علیه وآله.
شما ببینید چه قدر عاطفه در این جا تبلور یافته است! مثل یک مادر مهربان به کودکش. مالک چه مالکی! خدا رحمت کند مالک را. نسبت او به من، نسبت من بود به پیامبر. حسین دید که این شخص را از دست پدرش گرفتند. همان شخصی که در انجام تکلیف، وقتی که لشکریان علی (علیه السلام) شورش کردند و این مرد (مالک اشتر) هم داشت معاویه را اصلا از روی زمین برمی داشت، در پی دستور علی (علیه السلام) از جنگ دست برداشت. تاریخ آن روز را ببینید. همه نوشته اند بودند که وقتی در جنگ های صفین، پیروزی دور پرچم علی (علیه السلام) نسیم می زد و مالک همه دشمنان را درهم پیچیده بود، لشکریان علی (علیه السلام) گفتند که چون آنان قرآن ها را برداشتند، پس می خواهند قرآن را شفیع و وسیله بیاورند، ما نمی جنگیم. خدایا! از ضربه های نادان ها، این جوامع را خودت حفظ کن. واقعا نادانی چه ها که نمی کند!
علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفت: مالک در حال تمام کردن داستان است. کشت و کشتار تمام می شود و من می دانم که او چه می کند. لختی تأمل کنید تا مالک این قضیه را تمام کند. برای بار دوم و بار سوم، مراجعت مالک اشتر را اصرار نمودند و نهایتا علی بن ابی طالب را مجبور کردند. گفتند عجب! این علی بن ابی طالب چه طور در مقابل قرآن ایستاده است؟ شست وشوی مغزی به وسیله قرآن!؟ خدایا! این بشر می گوید من اشرف مخلوقاتم، این بشر می گوید... و آن گاه این طور شست وشوی مغزی می شود؟ این همان فرزند علی بن ابی طالب است که پیغمبر درباره او گفت:
علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیث ما دار
حق با علی است و علی با حق است، و حق همان جایی است که علی باشد.
اگرچه یک میلیارد نفر کشته شوند. به مالک پیغام دادند که برگردد. مالک هم آمد. دقت کنید مالک چه کار کرد. سلام عرض کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین کار داشت تمام می شد، ولی امر فرمودی من آمدم. مضمون حرف او این است. همین جا چند دقیقه فکر و تأمل کنید و ببینید تکلیف یعنی چه؟ و خداکند که بشر از این نعمت عظما محروم نباشد، زیرا که دیگر در بشر چیزی نخواهیم دید، اگر نفهمد تکلیف چیست. نه این که فقط بده بستان! مالک گفت: به من تکلیف و امر کردی، آمدم. اصلا مالک در حال تغییر دادن تاریخ بود و ورق تاریخ را به هم می زد، و با رفتن معاویه کار عوض می شد.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور(252)
{در صورت عدم انجام تکلیف مالک }، دیگر این روحانیت و این معنویت نبود. تشیعی نمی ماند که سایر مذاهب هم به رقابتش باقی بمانند. آیا معلوم شد چه عرض کردم؟ تشیع از بین می رفت و دیگر چیزی برای رقابت و بقای اسلام نمی ماند.
به سلطان محمود گفتند چرا تو به ایاز خیلی محبت می کنی؟ ایاز از ما چه چیز زیادتر دارد؟ گفت شما نمی دانید، زیرا ایاز چیزی دارد که شما ندارید. خلاصه، حرف خیلی زیاد شد. روزی امرا و وزرا، اطراف سلطان محمود نشسته بودند. به یکی از آنان گفت امروز اثبات می کنم که چرا به ایاز علاقه دارم. سلطان محمود دستور داد تا از خزانه، یک الماس خیلی گران بها آوردند. گفت یک سنگ بسیار سخت هم بیاورید.
آن را به دست امیر اول داد و گفت این (الماس) را بشکن. امیر گفت آخر... این که خیلی قیمتش زیاد است، اجازه بدهید این را به خزانه برگردانند. گفت بدهید به دست دومی. دومی هم نگاه کرد و گفت قربان، این خیلی با ارزش است، شاید اگر در خزانه جناب عالی بماند بهتر باشد، چون در هیچ جای دنیا نظیرش نیست. گفت بدهید به دست سومی - سه - چهار - پنج - شش - هفت - هشت - رسید به نفر سی ام. هیچ یک از آنان نخواستند این جسم گران بها را بشکنند. گفت آن را به دست ایاز بدهید. ایاز گفت قربان چه کنم؟
سلطان محمود گفت بشکن. ایاز هم سنگ را گرفت و همان دقیقه آن را خرد کرد. سلطان محمود گفت آیا ایاز را شناختید، یا باز او را نمی شناسید؟ شما شخصیت مرا شکستید چون امر مرا شکستید {اما ایاز شی جامدی را شکست، ولی شخصیت مرا در اجرای تکلیف نشکست }. این چیز جامدی است که می توان نظیرش را پیدا کرد، اما شکست شخصیت را من چه کار کنم؟
خدایا، بشر چه قدر می خواهد بیراهه برود؟ این حقایق در فطرت ما هست. مالک گفت امر کردی و تکلیف فرمودی، آمدم. یعنی دنیا در دست ما بود. غلبه و پیروزی با من بود، ولی من یک بار به تو گفتم تو پیشوای منی، تمام شد. حسین (علیه السلام) دیده بود که این مالک رفت. آن هم مالک، نه یک آدم معمولی. دنبالش عماربن یاسر رفت. عماربن یاسر چه کسی بود؟ از محبوب ترین صحابه پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بود. همه آقایان چه شیعه و چه سنی نوشته اند: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به عماربن یاسر فرمود: تقتلک الفئه الباغیه؛ گروه ستمکاری تو را خواهند کشت. وقتی عمار از اسب به پایین افتاد و شهید شد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: بروید و به آن ها احتجاج کنید که عمار را کشتید. این هم پیش بینی که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرموده بود که گروه ستمکاری او را خواهند کشت. آیا باز نمی فهمید و نمی خواهید از این ستمکاری دست بردارید؟ شهوت این طور است.
بی اعتنایی کردند. آیا بالاترین از این احتجاج؟ تقتلک الفئه الباغیه. همه آقایان شیعه و سنی نوشته اند که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) درباره عمار این مطلب را گفته بود. عمار هم رفت. حتی (ماشاءالله باسوادها خیلی کار انجام می دهند!) آنجا در (جنگ صفین) گفتند: علی بن ابی طالب، عمار را کشته است! چرا او را برای جنگ به صفین آورده بود(253)؟
امیرالمؤمنین نیز فرمود: به آن ها بگویید حمزه را پیغمبر کشت، به جهت این که حمزه را هم پیغمبر به جنگ بدر آورد(254).
ای نابکارانِ نابخرد! آیا این دلیل است؟ مرد با اختیارش آمده و می خواهد از حق دفاع کند که شما او را شهید کردید. آیا می خواهید خودتان را توجیه کنید؟ به راستی آدمی وقتی که خود را می خواهد در زشتی ها توجیه کند، چه قیافه ای دارد! اقلا توجیه نکن و حرف نزن! سرت را بینداز پایین، جلادی و قصابی ات را بکن! تقتلک الفئه الباغیه!از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) نقل شده است و الان هم شما این پیرمرد (عمار) را کشتید. شاید هشتاد سال بیشتر داشت، و شمشیر می زد. جوان ترین روح در پیرترین کالبد، کهنسال ترین کالبد با روح جوان.
حسین (علیه السلام) دید که عمار هم رفت. چون همه این ها را می بیند. روزی را دیده بود که ابوذر غفاری را که به تنهایی یک تاریخ بود، تبعید کردند. دقت کنید و ببینید حسین ساخت کجاست و چرا به این تندترین مصیبت تن داد؟ ببینید در دل او چه می گذرد و چه شده است؟ دستور داده شد که ابوذر به ربذه تبعید شود. به علی بن ابی طالب (علیه السلام) خبر دادند: یا علی، ابوذر را می برند. حضرت برخاست. در تاریخ چنین آمده است:
علی (علیه السلام)، عمار، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) برای دیدار ابوذر آمدند. حضرت که نزدیک شد، مروان در حال بردن او بود. مروان گفت من دستور خلیفه را به شما عرض می کنم: با ابوذر صحبت نکنید. چون خلیفه گفته بود هیچ کس با او صحبت نکند. چون آن روز یک نفر به نام ابوذر غیر قابل صحبت بود که در حال بیرون رفتن بود. ولی همه آن ها تکامل یافته بودند! فقط یک نفر بود که با او نمی شد صحبت کرد. مروان گفت من دستور خلیفه را به شما رساندم. حضرت شلاق را بلند کرد و آن را بین دو گوش اسبش گرفت و گفت: دور شو که به همین شکل، به آتش الهی خواهی رفت.
مروان کنار رفت. ابوذر تنها با آنان صحبت کرد. اول علی بن ابی طالب (علیه السلام) صحبت کرد و گفت:
یا أباذر، انک غضبت لله، فارج من غضبت له. ان القوم خافوک علی دنیاهم، و خفتهم علی دینک، فاترک فی أیدیهم ما خافوک علیه و اهرب منهم بما خفتهم علیه.(255)
ای اباذر، قطعا تو برای خدا خشمگین شدی، پس به آن خداوند امیدوار باش که برای او غضب کردی.
این مردم برای دنیای خود از تو بیمناک گشتند، و تو برای دین خود از آنان به ترس افتادی. پس ای اباذر، رها کن برای آنان آن چه را که برای داشتن آن از تو بیمناک شدند. و بگریز از آنان به جهت آن دین که از آنان درباره آن به ترس و وحشت افتادی.
برو و از تنهایی وحشت نکن. صلوات الله علیک یا امیرالمؤمنین. درست است که جوامع آن روز تو را نشناختند، ولی انسان هایی که تو را شناختند، بالاتر از همه آن جوامع بودند، که یکی از آن ها همین ابوذر بود.
با هم صحبت کردند و حضرت به او تسلی داد. بعد عقیل آمد جلو و گفت: ای برادر، دیگر مطلبی بالاتر از مطلب برادرم نیست. عمار و بعد حسنین جلو آمدند و تعبیر امام حسین (علیه السلام) این بود: یا عماه ای عموی من. یعنی ای برادر پدرم علی. آنان هم او را تسلی دادند و راه را باز کردند و ابوذر به ربذه رفت. برای این که قانون شکنی نشود. هنوز این ها در تاریخ ناگفته مانده است.
ای جوانان، با دو سه عدد مجله، مطلب تمام نمی شود. باید کار کنید والسلام. این ها در گوشه های تاریک تاریخ مانده است. ان شاءالله با دو مقاله، مغزتان را نفروشید. فقط شما ببینید که علی بن ابی طالب (علیه السلام) این همه شکنجه را می بیند، ولی می گوید نه! من قانون را نمی شکنم. فعلا طبق دستور این آقا که زمامدار است، کنار کشید. ابوذر را بردند و حسین می دانست که او به کجا می رود. می دانست که به این مرد بزرگ الهی به نام ابوذر، چه قدر سخت خواهد گذشت. حسین این داستان را هم دیده است که ابوذر را هم از دستش گرفتند. همین طور هر یک از این انسان ها که از گروه علی می رفتند و از دیدگاه انسانیت و انسان ها دور می شدند، این حوادث در دل حسین (علیه السلام) چه چیزی بر جای می گذاشت؟ همان گونه که عرض کردم، حکمت الهی صددرصد در کار هست، ولی در متن طبیعت یک حساب است. امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا وقتی بالای سر جنازه علی اکبر آمد، گفت: علی الدنیا بعدک الافا بعد از تو، بر دنیا اف باد!
همان طور که عرض کردم، در متن طبیعت یک حساب است که اینان (ائمه (علیه السلام) نمی خواستند بر ضد طبیعت حرکت کنند. در زمان معاویه، کار به جایی رسید که وقتی اسم علی را می شنیدند، واکنش بنی امیه، یا کشتن، یا قتل و غارت اموال و یا به کلی ساقط کردن بود. امام حسن (علیه السلام) نیز طبق آن مسائلی که تاریخ نوشته است، نمی توانست دست به کار شود، زیرا این ها از بین می رفتند و هنوز قضیه رفع مصاحف، یعنی بلند کردن قرآن ها بر سر نیزه ها در دل ها بود.
امام حسن (علیه السلام) دو بار اقدام کرد و آن ها عقب نشینی کردند. حضرت با ترک مخاصمه، {نه صلح }، عالم اسلام را حفظ کرد. چون وقتی آن ها از بین می رفتند، او (معاویه) دیگر نه شیعه سرش می شد، نه سنی. او کسی بود که با امپراتور روم دست به دست داد که کمک بگیرد. برای چه؟ برای از بین بردن علی (علیه السلام). در تواریخ آمده است که با امپراتور روم ارتباطهایی داشتند، برای این که بشریت را از علی محروم کنند. علی شخصیتی خیلی بزرگ بود، اما این ها (معاویه و...) به بشریت با نگاه دیگری می نگریستند. در چشم آنان، بشریت وسیله بود. نظریه آنان این بود: بشریت همه وسیله، آن ها هم فقط هدف. ولی معاویه با مهارتی که در فرزندش وجود نداشت، مدام ظاهر را حفظ می کرد. به قول فلسفه سیاسی، می گوییم فلسفه ماکیاولی. البته فلسفه که نیست، طرز تفکرات ماکیاولی است، تا حقایق را بپوشاند. با آن نرمش های کذایی که کار روبَه صفتانِ تاریخ است. آن نشان دادن آرامش که یعنی: چیزی نیست! حجربن عدی، رشید هجری را زنده زنده دفن کند، فردایش هم بنشیند بخندد. معاویه از میان 6 - 7 نفر از بزرگ ترین صحابه علی بن ابی طالب (علیه السلام) و امام حسن مجتبی (علیه السلام)، دو سه نفر را زنده زنده زیر خاک کرد. حسین (علیه السلام) این ها را هم دیده بود.
بفرمایید ببینیم این شخص چه کار باید بکند؟ این علت، و آن هم معلولش. آیا علتی از این قوی تر و عمیق تر؟ آیا علت ها از این عمیق تر؟ البته نه علت، علت یعنی چه؟ اگر یک علت است که دارای اجزای زیادی است. اگر هم چند علت است دارای صدها علت. و ناشایستی که درباره علی (علیه السلام) به راه انداخته بودند، ما هم به طور قطع می دانیم و می توانیم اثبات کنیم که اگر حسین می گفت این پدر من علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، {خیلی کارها می توانست انجام بدهد}. البته بحث پدر من عاطفی نیست. همان طور که امام صادق فرمود: افتخار من به این که ولایت علی را دارم، بیش از این است که پسر او هستم. بحث این نیست که من پسر علی هستم. یعنی مثلا ای مردم، آدم باید به پدرش علاقه داشته باشد و پدر هم به پسرش.
بلی، این علاقه وجود دارد، ولی در مرتبه خیلی پایین.
اگر حسین (علیه السلام) می نشست و فردا من و شما تاریخ را می دیدیم، یا حس کنجکاوی متفکران دنیا بیدار می شد و می گفتند یا حسین، اگر آن جا بودی چه کار می کردی، مگر نمی دیدی؟ جوابش چیست؟ هیچ جوابی نداشت. یا اباعبدالله، ای پسر فاطمه، ای پسر علی (علیه السلام)، آیا تو نمی دیدی که این ها علنا نه فقط با اسلام، بلکه با انسانیت بازی می کردند؟ همان طور که عرض کردم، معاویه خوب مهارت داشت. به راستی فسق و فجور، آدم را احمق هم می کند. فسق و فجور، مخصوصا اگر هتک حرمات الله بشود، یا غرور شکنی باشد، علنا عقل را هم از بین می برد. روشنی این مطلب به جایی رسید که آن کسی که در این باره از همه طبیعی تر فکر می کند، می گوید:
تبعیت از غریزه جنسی، اصالت حقیقت را از عقل می گیرد.
زیگموند فروید
{به اصطلاح } آش این قدر شور بود که خان هم فهمید. چون بعضی اوقات، خان ها اصلا نمی فهمند که آش شور است یا شیرین است، یا ترش است. فرویدی که دو پای خود را در یک کفش کرده که فقط با این حساسیت که من دارم، باید مسأله غرایز را این طوری کنم که بشر را به این جا برسانم، که ده هزار سال حرکت یک دفعه شروع کند به پایین آمدن و تنزل. او می گوید که تبعیت از غرایز، مخصوصا از غریزه جنسی، تعقل را پایین می آورد. مخصوصا اگر احساس کند که خلاف قانون است. البته این توضیح من است، ولی آن که حرف ایشان است، این است که تبعیت از غرایز، تعقل را از بین می برد. جوان ها حواستان جمع باشد. کمی دقت و کمی فکر کنید. یک مقدار از خدا بخواهید که شما را در این راه کمک کند. مواظب باشید! تعقل اگر از دست برود، دیگر انسان چه دارد؟ اگر عقل از دستش برود، می شود همین طور که می بینید. این (یزید) اصلا متوجه نبود و نمی فهمید که اسلام و انسان یعنی چه؟
مسأله دیگر، این است که بعد از مدتی تمام جوامع اسلامی، حسین (علیه السلام) را تصدیق کردند و معلوم شد که حسین در آن روز، زبان گویای تمام جوامع اسلامی بوده است، اگرچه با خبر نبودند که چه می گذرد. اگرچه نمی دانستند در عراق و شام چه می گذرد. لذا، اهالی بصره وقتی متوجه شدند، یک دفعه بیست هزار نفر راه افتادند. اگر هفت، هشت، ده روز این قضیه به تأخیر می افتاد، قاعده تاریخی نشان می دهد که اصلا محال بود چنین قضیه ای اتفاق بیفتد و داستان یزید برچیده می شد، همان طور که قبلا عرض کردم، چندی قبل از آن، ولیدبن عتبه استاندار مدینه وقتی شنید حسین (علیه السلام) به طرف عراق حرکت می کند، به عبیدالله بن زیاد آن مستِ لا یعقلِ مقام نوشت، شنیدم که حسین به آن طرف می آید، حواست جمع باشد. او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. او محبوب ترین مردم برای مردم است. یعنی شما هیچ کس را نمی توانید پیدا کنید که به حسین محبت نورزد. مبادا دستت به خون این مرد آلوده شود، که این را تا قیامت، بشر بر شما نخواهد بخشید.
آری، جریان خیلی بالاست که این گونه، شما را هزار و چهار صد سال به دنبال خود می کشد. خدا می داند حسین در تاریخ چه کار کرده است.
اشخاصی که می گویند رواج تشیع و حساسیت داستان حسین از زمان صفویه به این طرف بود، من درباره آن ها چیزی نمی گویم. فقط آرزو می کنم ای کاش کمی سواد و کمی اطلاع داشتند. حداقل هفتصد سال پیش مولوی می گوید که شاعری وارد انطاکیه (شام) شد و دید مردم به سر و صورت خودشان می زنند و محشری است. گفت چه خبر است؟ گفتند مگر نمی دانی که امروز، روز عاشورا است؟ پس وجدان کجا رفت؟ این داستان مولوی که مربوط به هفتصد سال پیش است و کتاب او نیز اکنون در مقابل ماست.
هم چنین قبل از مولوی، دیالمه و آل بویه و... از واقعه عاشورا اطلاع داشتند.
هنوز چند روز از عاشورا نگذشته بود که سر و صورت زدن توابین کوفه و دیگر جاها آغاز شد. این تذکرات برای این بود که بدانید واقعه عاشورا، علت خیلی تند و مهمی داشت و حسین بن علی (علیه السلام) هیچ راه دیگری نداشت، مگر این که برخیزد، بلکه اسلام نخوابد و نابود نشود.
قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فردای ثم تتفکروا(256)
بگو: من فقط به شما یک اندرز می دهم که دو به دو و تنهایی برای خدا بپاخیزید، سپس بیندیشید.
یا ابا عبدالله! ما تو را تا آن جایی که قدرت داریم، تا آن جایی که ظرفیت ماست، شناختیم. و خدا می داند در طول تاریخ، در این جلسه ها چه انسان هایی توبه کرده اند. چه انسان هایی حرف شنیده اند، چه انسان هایی منقلب شده اند. اسم نویسی نبوده است که؛ آقایان در طول تاریخ بفرمایید ببینیم چه کسی در کجا چنین انقلاب روحی به او دست داده است؟ اگر آمارگیری می شد، این رقم سر به میلیون ها می زد. ما از کودکی که در این جلسات بودیم و می آمدیم، خیلی از این ها می دیدیم، انسان هایی که چیزی سرشان نمی شد و نسبت به همه چیز بی پروا بودند. خدا گذشتگان شما را بیامرزد. پدرم می گفت که در تبریز شخصی بود خیلی بی پروا. ایشان (پدرم) می گفت من او را دیده بودم. می گفت: روزی در خیابان ایستاده بود و دسته ای {از عزاداران حسینی } در حال عبور بود و آن ها نوحه علی اصغر می خواندند و آن مرد هم گریه می کرد. می گفت نوحه را به ترکی می خواندند و این مرد همین جور نگاه کرد و بعد رفت، رفت، رفت، اوج گرفت و به اصطلاح امروزی، یکی از بهترین شعرای دراماتیک حسین (علیه السلام) شد. درست تقریبا مثل محتشم کاشانی رحمةالله علیه. او (محتشم) در فارسی، این هم در ترکی آذری. فقط با یک نگاه به آن دسته نوحه خوانی و سینه زنی. متأسفانه ننوشته اند که چه کسانی در این جلسات، انسان شدند. چه کسانی در این جلسات ساخته شدند. قبل و بعد آن چه بود؟
خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به راز بزرگ خلقت، به راز بزرگ آن حکمتی که همیشه بعد از پاییز، بهارها در تاریخ به وجود آمده است، ما را در شناخت حسین (علیه السلام) موفق و مؤید بفرما.
خدایا! پروردگارا! ما را از انقلاب روحی محروم مفرما.
خداوندا! جوانان عزیز و نور چشمان ما را توفیق بده برای آینده ای که زندگی خود را با معنا و هدف دار سپری کنند.
خدایا! تو را سوگند می دهیم به جوانان حسین (علیه السلام)، این جوانان را به چنین زندگی در آینده، موفق و مؤید بفرما.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
آمین

قانون حسینی

در بحث گذشته عرض شد که سرور شهیدان امام حسین (علیه السلام) در زندگانی خود، شاهد قضایا و حوادث بسیار بود و این طور نبود که فقط یک دفعه چشم باز کرد و یزید و یزیدیان را دید. سالیانی بود که این مرد خون دل می خورد. او با چشمان خود دید که مالک اشتر را از پدرش گرفتند. با چشمانش دید که اویس قرنی، آن عارف بزرگ از اصحاب پیغمبر را در صفین به خاک و خون انداختند. روزی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به طرف یمن نگاه کرد و فرمود:
انی لأشم نفس الرحمن من الیمن(257)
من نفس رحمانی از طرف یمن استشمام می کنم.
منظور آن بزرگوار، اویس قرنی بود. اویس قرنی در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) شهید شد. عماربن یاسر در آن دوران کهنسالی که از نظر همه مکتب ها {از جنگ } معاف است، با کمال نشاط ذاتی به میدان جنگ های صفین آمد و او هم به خاک و خون افتاد. امام حسین (علیه السلام) قبل از این ها دیده بود که چگونه و به چه هدفی ابوذر تبعید شد. این مطالب که اکنون فهرستش را عرض کردم، قبلا همه ما خوانده ایم. ان شاءالله که فهمیده ایم که بر دل یک انسان که دارای کمال شخصیت های تاریخ ساز است، چه می گذرد. انسانی که وقتی می بیند یک به یک این شخصیت های تاریخ ساز را از صفحه روزگار حذف می کنند، آن هم با چه ناجوانمردی: در مسیر مالک اشتر به مصر زهر بفرستند، آن جا سم بخورد و از دنیا برود. عمار آن طور بیفتد، پیغمبر فرموده بود:
یا عمار تقتلک الفئه الباقیه و آخر شربک من الدنیا ضیاح من لبن
ای عمار! گروه ستمکاری، تو را خواهند کشت و آخرین غذای، تو (روزی تو)، از این دنیا، یک پیاله شیر خواهد بود.
عمار رفت. ابوذر رفت. کسانی که رفتنشان علی بن ابی طالب (علیه السلام) را گریانده بود. وقتی برمی گشت و به پشت سرش نگاه می کرد، می دید ذوالشهادتین رفت. ابن تیهان رفت.
ماضر اخواننا الذین سفکت دماؤهم - و هم بصفین - ألا یکونوا الیوم أحیاء؟ یسیغون الغصص و یشربون الرنق! قد - و الله - لقوا الله فوفاهم أجورهم، و أحلهم دار الأمن بعد خوفهم. أین اخوانی الذین رکبوا الطریق، و مضوا علی الحق؟
أین عمار؟ و أین ابن التیهان؟ و أین ذو الشهادتین؟ و أین نظراؤهم من اخوانهم الذین تعاقدوا علی المنیه، وأبرد برؤوسهم الی الفجره!(258)
آن برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، ضرر نکردند که امروز زنده نیستند تا غصه ها بخورند و شرنگ جانگزای اندوه را بیاشامند. سوگند به خدا، آن عزیزان آغشته در خون خود، به دیدار خدا شتافتند، و خداوند پاداش آنان را عنایت فرمود و آنان را پس از سپری کردن دوران ترس و وحشت، در سرای امن جاودانی جای داد. کجا رفتند آن برادران من که راه مستقیم کمال را پیش گرفتند و رهسپار کوی حق گشتند.
کجاست عمار؟ کو ابن تیهان؟ ذوالشهادتین کجا رفته است؟ و کجا رفتند امثال آنان از برادرانشان که پیمان وفاداری تا مرگ بسته بودند و سرهای آنان به ارمغان نزد طاغوت و طاغوتیان فاجر برده شد؟
نوف بکالی می گوید: سپس دستش را به محاسن شریف و کریمش زد و گریه طولانی نمود و فرمود:
أوه علی اخوانی الذین تلوا القرآن فأحکموه، و تدبروا الفرض فأقاموه(259)
آه، افسوس بر آن برادرانم که قرآن را تلاوت کردند و در عمل به آن استقامت ورزیدند و در تکالیف اندیشیدند و آن ها را انجام دادند. سنت را احیا کردند و بدعت را نابود ساختند. دعوت به جهاد شدند، آن را اجابت کردند و به فرماندهشان اطمینان پیدا کردند و از او پیروی نمودند.
سه شنبه، حضرت این خطبه را خواند و جمعه ضربت خورد. یعنی، سه روز پیش از این که از این دنیای دون چشم بربندد، فرمود:
ثم قال علیه السلام: أیها الناس، انی قد بثثت لکم المواعظ التی وعظ الأنبیاء بها أممهم، أدیت الیکم ما أدت الأوصیاء الی من بعدهم، و أدبتکم بسوطی فلم تستقیموا، وحدوتکم بالزواجر فلم تستوسقوا(260)
سپس آن حضرت فرمود: ای مردم، من همه آن موعظه ها را که پیامبران به امت های خود نموده بودند، برای شما ابلاغ کردم و آن چه را که جانشینان آنان پس از رحلت انبیا از این دنیا به مردم رسانده بودند، برای شما ادا کردم. و با این تازیانه ام شما را تأدیب نمودم، ولی شما استقامت در راه دین نورزیدید، من با نصایح و عوامل باز دارنده، شما را از معاصی و انحرافات بازداشتم، شما نظم و انتظام نپذیرفتید.
تازیانه عشق به دست در کوچه ها و بازارهایتان گشتم. با همین تازیانه شما را تأدیب می کردم، ولی شما آن چه را که برای شما عزیز است نگرفتید. آیا پیشوایی غیر از من توقع دارید؟ انتظار داشته باشید، تا بیاورند و بیایند و حال شما را جا بیاورند! منتظر باشید تا سفره نشینان معاویه بعد از من بیایند. منتظر باشید تا جریان عوض شود و خودخواهی ها و خودکامگی ها راه بیفتد. امروز شما نمی فهمید که در میان شما چه کسی است. زمانی می فهمید که، دیگر سودی به حال شما نخواهد داشت.
این ها را خواند و این مطالب را فرمود. بعد همان طور که نوف بکالی می گوید: در حالی که دستش را به ریش (محاسن) مبارکش می برد و رو به آسمان نگاه می کرد، گفت: أوه علی اخوانی الذین... آه، بر آن برادرانم که رفتند.
این ها در مقابل من، تعهد مرگ داشتند. آری، اینان تا پای جان تعهد کرده بودند که در راه حق و حقیقت به من کمک کنند.
فنادی باعلی صوته: أین عمار...؟ کو عمار؟ کو ابن تیهان؟ کجا رفت ذوالشهادتین. یک به یک اسامی آن بزرگان انسان و انسانیت را خواند. حسین با چشمان خود دیده بود که این ها را یک به یک از دست علی گرفته اند، در حالی که هر یک از آنان برای خود، جامعه ای بود. شما فقط می شنوید اویس قرنی، ما فقط می شنویم ابوذر غفاری، یک مقدار در تاریخ نگاه کنید، بعد ببینید که حسین (علیه السلام)، چرا این قدر به هیجان افتاد. اگر صد میلیارد کمک داشت و بنا بود تمام آنان در راه خدا به شهادت برسند، این کار را می کرد. قضیه این نبود کدام یزید؟ مسأله ریشه دارتر از این بحث ها بود. البته این (یزید) آشکارش کرد. احمقی که غرق در شهوات بود و راه مخفی کردن آن را هم نمی دانست، خدا آن پاییز ویرانگری را که بر اسلام وزیدن گرفته بود، با دست یک احمق غوطه ور در استبداد و شهوت آشکار کرد.
قبلا در این مورد صحبت کردیم. اکنون با لطف الهی و با کمک خود امام حسین، عنصر دوم یا رکن دوم قیام امام حسین (علیه السلام) را بررسی می کنیم:

1- پایمال شدن قوانین و حق و حقیقت.

آنان شخصیت هایی بودند که حمایتگران حق و حقیقت بودند، که رفتن هر یک از آن ها، زخم غیر قابل التیامی را در دل حسین ایجاد کرده بود.
حالا می خواهیم این بحث را مطرح کنیم که رکن دوم، عنصر دوم یا انگیزه دوم این قیام که تاریخ قطعا مثل آن را نشان نداده است، و من گمان می کنم اگر شکنجه و تلخی اش صد برابر این هم بود باز حسین ایستاده بود، چیست؟