امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

وسیله و هدف

من غلام آن که او در هر رباط - خویش را واصل نداند بر سماط(233)
در دنیای ما، این یک اصل است که هر شکل آرمان و ایده آلی برای انسان مطرح شود، انسان بعد از وصول به آن آرمان، احساس گیجی خواهد کرد و تحیرش شروع خواهد شد. در این دنیا باید وسیله و هدف، خوب تشخیص داده بشود.
شاید این مسأله را، مخصوصا آنان که تا حدودی مطالعه داشته اند و کم و بیش درک کرده اند، از سخنان پیشتازان اندیشه دریافته اند که گمان شده است بشر، یک گره عجیب دارد و آن این است که به هر وضع که برسد، و وقتی که بر آن وضع درست مسلط شد و زمام آن را در دست گرفت، تازه اول گیجی اوست! مسأله بسیار حساسی است. بعضی ها به این تشبیه کرده اند که انسان در بیابانی می خواهد برود و تپه بلندی جلوی آن را می گیرد. او با صرف انرژی و صرف وقت و با زحمت از این تپه بالا می رود. هنگامی که بالا می رود، می گوید من وقتی به قله این تپه رسیدم، به آرمانم رسیده ام. اصلا دیگر در زندگی، پیروزی بهتر از این برای من وجود ندارد. قدم آخرین را که به روی تپه گذاشت، نگاه می کند و می بیند که قله ای بالاتر در پیش روی اوست. از تپه پایین می آید، سرازیر می شود تا برود آن قله دیگر را طی کند. و عین همین تفکرات را در رسیدن به قله دوم دارد. وقتی به قله دوم رسید، مشاهده می کند و می بیند قله های مرتفع تر دیگری این طرف و آن طرف وجود دارد. و آن وقت، موقع تحیر انسان است. اگر زندگی ما را در قرن بیستم به مردم قرون وسطی نشان می دادند و آنان می دیدند که بشر روزی با یک کلید، یک شهر را در یک لحظه روشن می کند، فکر می کردند که بهشت موعود همین است، زیرا در دوره شمع و چراغ موشی، چراغ برق و الکتریسیته، قله خیلی مرتفعی است که وصول به آن از نظر علمی، آرمان بزرگی است. اگر به آن قرون وسطایی ها یا مردم عهد باستان می گفتند: روزی فرا می رسد که بشر در دو ساعت هزاران فرسنگ را طی می کند. اگر باور می کردند، می گفتند: آری، کتب سماوی که به ما از بهشت اطلاع داده اند، مقصودشان همین است. یا اگر به آنان درباره عمل های جراحی معجزه آسا می گفتند که: قرن هایی می رسد که انسان به مرز زندگی و مرگ می رسد، قیچی را می زنند و او را راحت می کنند و او دوباره به قلمرو حیات برمی گردد؛
می گفتند: عجب! پس همه آن ها عیسی (علیه السلام) هستند؟ همه آن ها مسیحا نفس هستند؟ پس در دنیا ناملایمات و ناراحتی و جهل و اشتباهی وجود ندارد. این بهشت می شود!
اما اگر از شما سؤال کنیم: کجا هستید؟ خواهید فرمود: اگر بخواهیم از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان برویم، هشتاد درصد کسانی که می بینیم، بیماری روانی دارند، اما به روی مبارکشان نمی آورند؛ نه خنده ها، نه گریه ها، نه اندوه و نه شادی آنان روی حساب است. از حیث تمدن و فن آوری نیز به این جا رسیده که برق دست اوست، هواپیمای جت غرش کنان فضاها را درهم می نوردد و... با این حال سؤال و تحیرش از همه بیشتر است.
به همین شکل اگر به عقب برگردیم و به جلوتر نگاه کنیم، وضع بشر همین است، هیچ فرقی نمی کند.
روی قانون عرض می کنم که فرق نمی کند. آب را ملاحظه فرموده اید؟ وقتی که از بالای کوه با فشار به طرف پایین سرازیر می شود، سیلی است که به جهت باریدن ابر متراکمی از بالای کوه به صورت سیل پایین می آید. غرش کنان، خودش را به این صخره و آن درخت می زند. خودش را به این طرف و آن طرف پخش می کند. هنگامه ای است و عجیب در غرش و تلاطم است. اگر بپرسیم: ای آب کجا می روی؟ پاسخ می دهد: جای همواری می خواهم. خسته شده ام. وقتی که به زمین هموار رسید، مثل این که متحیر است، می گوید بعد از این چه کار کنیم؟ بسم الله تازه اول حیرانیِ اوست.
بشر غالبا هر قدمی که در تاریخ برداشته، همین طور بوده است. جملاتی را نیز در همین مضمون، می توانید در نوشته های داستایوسکی ملاحظه کنید.(234)
در قدم قبلی، قدم بعدی را آرمان مطلق تصور کردن، و روی آن به عنوان هدف نهایی حساب کردن، این درد (تحیر) را دربر دارد. این تحیر، تحیر منطقی نیست. این تحیر، کمبود منطق است، زیرا ما وسیله را به جای هدف گرفته ایم. این دردش، آن هم دوایش.
ما فرزندان آدم در زندگانی فردی و دسته جمعی، از یک جهت مثل شخصی هستیم که وقتی یک اشتباه کوچک می کند، این امر برای او عقده روانی می شود و در پی آن، حدود هفتاد سال جست و خیز می کند.
مگر چه شده است؟ هیچ. اصلا جای جست و خیز است؟ جای آن نیست. فقط یک خار در او فرو رفته است و آن خار، او را این طور می کند. والا درد دیگری ندارد. منطق به جای خودش و درخت هم در جای خودش قرار دارد. کوه البرز هم به جای خودش است و ستاره ها و آتش و همه و همه، کار خود را انجام می دهند. جهان طبیعت با آن نظم قانونش منظم است. وضع او (انسان) خراب است. گره در دلش افتاده است.
چون کسی را خار در پایش خَلد - پای خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همی جوید سرش - ور نیابد می کند با لب تَرش
خار در پا شد چنین دشوار یاب - خار در دل چون بود واده جواب
خارِ دل را گر بدیدی هر خسی - کی غمان را راه بودی بر کسی
کس به زیر دمِ خر، خاری نهد - خر نداند دفع آن برمی جهد
خر ز بَهرِ دفع خار از سوز درد - جفته می انداخت صد جا زخم کرد
آن لگد کی دفع خار او کند؟ - حاذقی باید که بر مرکز تند
برجهد آن خار محکم تر کند - عاقلی باید که خاری برکند(235)
جَستن ما انسان ها در امتداد تاریخ، جَستن آن حیوان است. هر چه جستیم، خار را محکم تر کردیم.
عاقلی باید که بر مرکز تند و بگوید: در زندگی، وسیله را با هدف مخلوط نکنید. این خود یک خار است.
این خار را خارج کنید.
خلد گر به پا خاری آسان درآرم - چه سازم به خاری که بر دل نشیند
خارهای عجیبی به وجدان تاریخ خلیده است. نسل گذشته آن را در نمی آورد و آن را به نسل بعدی تحویل می دهد، و ما هم آن را در نیاورده به نسل آینده تحویل خواهیم داد.
غالبا ما وسیله و هدف را با یکدیگر اشتباه می کنیم. در این حال، وسیله را آرمان و ایده آل مطلق گرفته ایم و سرانجام به جایی می رسیم که روح می گوید: خودت را مسخره کن. خودت را ریشخند کن؛ آیا من (روح) بی نهایت اسیر این وسیله باشم؟ لذا، روح می گوید: بیچاره ات خواهم نمود، و این بیچارگی همان تحیر ماست.
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا - عیشه ضنکا و نحشر بالعمی(236)
نمونه ای از انحرافات انسان از قانون منطق روانی این است که، مثلا شخصی به یک نفر سیلی می زند. با این که انسان به درد این سیلی آگاهی دارد و احساس درد می کند، اما با این حال، دست با یک حرکت عجیبی ضربه به صورت او می زند. اول این فکر به ذهن می آید: آیا من زده ام؟ بله. آیا دردش آمد؟ بله، اشکالی ندارد! خیلی ها دردشان می آید و بر طرف می شود. الان هم رفته و خوابیده است. یک نفر هم به یک نفر دیگر سیلی زده است، من که کاری مرتکب نشده ام. (که این بحث را در توفان زیر دو جمجمه خواهیم کرد.)(237) حجاج بن یوسف آن قدر آدم کشته است، من فقط یک سیلی زده ام. در حال اندیشه، این مسأله موج می زند و کم کم به صورت قبض روانی در می آید. خواه بداند یا نداند، یک گرفتگی روحی در فرد ایجاد می شود، که نمی داند از کجاست. چون کلاه ها و کلاه شرعی را گذاشته، از اندیشه رد شده؛ البته از چشم رد شده، ولی روح آن را رد نکرده است.
کم کم اگر برگشت و جبران کرد، در همان حال گرفتگی منقلب می گردد و آن خار پوسیده می شود و از بین می رود. اگر پررویی نشان داد، قبض به صورت انعقاد و عقده روانی در می آید. در این حال باز احساس می کند که این خار است، اگر آن را در آورد که هیچ، اگر آن را در نیاورد، این که امروز دل گیر است، فردا پای گیر می شود! کم کم در سطح طبیعی روانی انسان، او را محتاج به روان پزشک می کند. اول در اندیشه بود، یا نوسانی در اندیشه بود، اما کم کم او را به بیمارستان روانی، روانه می کند. اگر قبول نداشته باشد، در خیابان ها می چرخد، منتها به شکل یک بیمار روانی متحرک! باز اعتنا نمی کند. اصرار او، باد در این آتش می دمد و شعله ورش می سازد، سپس در زندگانی سر تا پا کلافه می شود.
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا - عیشه ضنکا و نحشر بالعمی
همه چیز و همه امکانات زندگی برای او مرتب است، اما نمی فهمد او را چه می شود. نمی فهمد {جریان } چیست. شادی اش، شادی دامنه دار نیست. تفکرش بریده می شود. اراده هایش با هم می جنگند و تزاحم پیدا می کنند.
خار دل را گر بدیدی هر خسی - کی غمان را راه بودی بر کسی
این جمله معترضه بود که عرض کردم. اصل قضیه و موضوع مهم، این است که ما وسیله و هدف را در این دنیا با هم مخلوط کرده ایم. نمی دانیم با چه موضوعی به عنوان وسیله رفتار کنیم و با چه موضوعی به عنوان هدف. آن وقت چرا تحیر پیش می آید؟ چرا شک می کنیم؟ چرا به اضطراب می افتیم؟ نکته مهم این جاست.
فرض کنید فردی یک مقام را برای خودش هدف و ایده آل قرار داده است. برای رسیدن به این ایده آل، مراحلی را طی کرده، زحمت کشیده، خود را به این طرف و آن طرف کوبیده است، حق و ناحق و صحیح و باطل را مخلوط کرده، تا بالاخره به آن رسیده است. اگر آگاهی را از دست داد، که هیچ. (همان طور که در جلسه پیش عرض کردم. باد کره خرش را در میان باد و توفان تشخیص می دهد، ولی من خود را تشخیص نمی دهد)، ولی اگر آگاهی او بماند، محال است که تحیر به او روی نیاورد. چرا؟ به جهت این که به آن نقطه که رسید، روح خواهد گفت: الان چه کنیم؟ او خیال می کرد که این چه کار کنیم سطحی است، در حالی که خیلی عمیق است. نیز، روح خواهد گفت: عظمت بی نهایت در این جا نمی تواند پیاده شود. لذا، من گمان می کنم این اصل خیلی کلی باشد. یک نقاش زبردست را در نظر بگیرید و موضوعی را که نقاش را جلب کرده است. نقاش همه چیز را وسیله قرار داده و هدفش این است که تابلوی زیبایی را به وجود بیاورد. یقین بدانید، آن تابلوی زیبا حتی اگر که بهترین تابلو باشد، او را اشباع نخواهد کرد.
زمانی من در اصفهان مایل بودم، یکی از نقاشان بزرگ را ببینم. این اصل را در آن جا خوب احساس کردم. در چند مورد دیگر هم در صنف نقاشان و خیلی از طبقات، این موضوع را واقعا تجربه کردم. از این نقاش اصفهانی برایم خیلی تعریف کرده بودند که خیلی زبردست است. این مرد را این طور دیدم. دیدم در آن نقاشی و در آن کار خود، به عالی ترین وضعی که می توانست در یک محیط برسد، رسیده است، ولی می گفت: بله، همه چیز را نمی شود در نقاشی پیاده کرد. (من از گفتار ساده او مطالعه دقیق روانی می کردم). دیدم او آن تابلوی محدودش را جایگاه ریزش فعالیت بی نهایت روح خود می داند. صفحه کاغذ متعهد نیست! صفحه کاغذ، گنجایش ریزش بی نهایت او را ندارد، ولی فکر آن جاست. چون آگاهی او باقی مانده است و هنوز شخصیت خودش را نباخته است. من می دیدم که پیاده شده کار، یک تابلوی کوچک بود، اما جملاتی می گفت که شکوفان می شد.
خدا می داند عین داستان را می گویم، می دیدم که او شکوفان می شود. می گفت وقتی یک سنگ را در نقاشی می کشیدم، چه می دیدم، (نقاش) می گفت: آخر چه طور بگویم؟
ملاحظه کنید {روح } او در کجا پیاده شده است؟ در یک چیز محدود. من فهمیدم که او راه رفته است. او راه رفته و بی نهایت جویی روح خود را از دست نداده است.
هر چیز محدود را در جهان هستی، مورد عشق قرار بدهید، اگر توانستید از او بی نهایت بیرون بکشید، تحیر ندارید. اگر نتوانستید و موضوع برای شما محدود باشد و شما را محاصره کند، گیج خواهید شد، زیرا روح بزرگ تر است و این ها کوچک تر. قلمرو را وسیع بگیرید. زندگانی این نیست که آن ها را که وسیله است، هدف بگیریم. این {امر} ما را ساقط می کند.
آیا شما خیال می کنید وقتی که یک شاعر، یک شعر می گوید (البته شاعر که می گوییم، مقصودمان یک شخص چیز فهم و انسان شناس است)، مطلب همان است که در آن جا گفته است؟ می گوید:
قافیه اندیشم و دلدار من - گویدم مندیش جز دیدار من(238)
من نمی توانم در قافیه بگنجم. آن چه که در این جا می گذرد، قافیه گنجایش آن را ندارد. این یک اصل مهم است. اغلب گیجی و اضطرابات ما، روی این مبناست که دنبال سایه خودمان می دویم، که: ای سایه اگر تو را بگیرم، دیگر کار من تمام است. سایه را نمی توانی بگیری و اگر هم بگیری، شروع کار توست. تازه باید بگویی این سایه از کیست؟
چون سایه خودش نشان خواهد داد، و خواهد گفت من از آنِ او هستم. عقل که جای دیگر نمی رود.
عقل در جای خود قرار دارد. اگر سایه را گرفتی اگر... تازه خواهید دید که این اصل این جا خوابیده است.
می گوید: من از آن او هستم. دنبال من چرا می دوی؟ دنبال آن برو که سایه را ایجاد کرده است. (توضیحی عرض کنم در مورد هدف گیری در زندگی؛ این مطلب مفید است مخصوصا برای جوانان): این جا ما چند نفر نشسته ایم. روشنایی در بالای سر ماست. این روشنایی برای بعضی ها از طرف راست و برای بعضی ها از طرف چپ می تابد و با فاصله های مختلف، سایه های ما را بر کف اتاق می اندازد. در این مورد هیچ جای شک نیست. وقتی از این جا بیرون می روید، اگر از شما بپرسند که در آن اتاق چه می کردید و برای چه رفته بودید، آیا یک نفر از شما پیدا می شود که بگوید ما رفته بودیم که سایه مان به زمین بیفتد؟ به ذهن هیچ کس، حتی یک در میلیارد هم خطور نمی کند که هدف ما از رفتن به آن اتاق، ایجاد سایه بود. سایه وجود، هدف وجود نمی شود.
آیا اتاق و خانه را ساخته اند برای افتادن سایه، یا برای این که در آن زندگی کنند؟ عسل برای همه ما شیرین است، زیرا ساختمان وجودی ما طوری است که عسل برای ما شیرین است. شیرین بودن و لذت بار بودن عسل، سایه وجود من و شماست. والا آیا قرار بود این عسل را سر کوه البرز بریزید و کوه البرز ناگهان شاخ در بیاورد؟ در نمی آورد. عسل برای من و شماست. یا شیر برای مزاج من و شما مفید است. اگر ماهی را از آب بیرون بکشید و به او شیر بدهید، نه تنها برایش خوب نیست، بلکه او را خواهد کشت.
تمام مزایای مادی جهان، سایه وجود من و شماست. من و شما هستیم که این را زیبایش کرده ایم.
تابلوی رامبراند را جلوی شتر بگذارید، چه می کند؟ اگر گرسنه باشد، فکر می کند خوردنی است و آن را می خورد. یا این که عالی ترین نقاشی را در کنار کندوی زنبور عسل برای زنبورهای عسل بگذارید.
زنبور عسل با لبخند ژوکوند چه خواهد کرد؟ این لبخند ژوکوند برای من و شما زیباست، زیرا مغز ما و محتویات مغز ما اقتضا می کند که از این نقاشی لذت ببریم. علم، مقام، پیروزی و... هم این گونه است. حالا که این طور است و این ها ساخته من و شماست، پس سایه من و شماست. سایه من و شما نمی تواند هدف زندگی باشد.
پس بود دل جوهر و عالم عرض - سایه دل کی بود دل را غرض؟(239)
آیا شما هدف را در ماده می جویید؟ اگر هدف خاک، خاک باشد، اشکالی ندارد. اگر هدف عنصر اکسیژن، اکسیژن باشد، سنخیتی دارد و اشکالی ندارد.
آیا هدف روح باعظمت شما، خاک و جلوه های خاک است؟ پس وقتی خودمان این روح را زندانی کردیم، چرا بیمار نشود؟ چرا هوای جنگ به سرش نزند؟ برای خود فلسفه می بافیم که اینان (انسان ها) برای چه می جنگند؟
هدفی بالاتر از خاک نشان دهید و بگویید تزاحم نداشته باشید. بشر مادامی که در خاک است، بر سر هم خواهد کوبید. تمام بحث ها بر سر این است: من خاکی، تو خاکی، اگر جایی که من می گیرم، محبوب تو باشد، با من خواهی جنگید. (هر کس قوی تر است باید پیروز شود!)
هدف خاکی، خاک است، بلی. اما هدف آن روحی که علی (علیه السلام) ساخته است چیست؟ آیا می گویید از خاک هدف بگیرد؟ هدف آن شخصی که مغزی دارد و واقعا جهان برای او کوچک است، چیست؟
هر آن کاو زدانش برد توشه ای - جهانی است بنشسته در گوشه ای
بیانات خوب و شیک و زیبا و جریانات روزگار، هدف هایی پایین تر از ارزش روح انسان برای او قرار می دهند. به هر یک از آن ها که می رسد، اول گیجی و تحیر اوست و بدبختی اش از همان جا شروع خواهد شد. من گمان می کنم که بعضی از نویسندگان مغرب زمین که نتوانسته اند جوابی برای این مسأله پیدا کنند، علتش این است که درست دقت نمی کنند. جواب مسأله همان است که گفته شد. داستایوسکی این طور می گوید:
اما بشریت من حیث المجموع به کجا باید برود؟ هر بار که به مقصد می رسد بر او مشتبه می شود و در وجود خویش یک نوع سرگردانی حس می کند. تلاش به مقصد را دوست دارد، ولی خود نفس رسیدن را نمی خواهم کاملا نفی کنم، خیلی مضحک است اگر چنین باشد، یعنی که نفس وصول را نمی خواهد، ولی چه می توان کرد که خلاصه بگویم: بشر طبیعتا و از نظر خصیصه هایش مضحک و خنده دار است و از تمام جهات که در نظرش بگیریم و توجهش کنیم، سرگردان است.(240)
دلیل آن روشن است. مربیان مخلص بشری باید آن را درست کنند.
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست - عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خاک تکلیف خود را به جای آورده، وظیفه خودش را انجام داده و جریان را به خوبی طی کرده است.
جریان طبیعت هم مقدس ترین کار خود را انجام داده است. شما چه می خواهید؟ ما انسان ها چه می خواهیم؟ عجیب این است که بعد از فاصله گرفتن از خاک، دوباره به خاک و به خاک خوری باز می گردیم. والا همه قبول داریم که خاک زاده جنگ خواهد کرد، چون کنترل ندارد. خاک خودش به شما نشان نخواهد داد که دروازه ورود و خروج شما چیست؟ مسأله ای عرض کنم که امروز مبتلا به جوامع است.
اندیشه های معمولی و محدود ما انسان ها فعلا در قرن بیستم، مخصوصا در بعضی از کشورهای متمدن، برای خود منطقی پیدا کرده است، و با نظر به منطق خاک، این منطق را ایجاب کرده است: کاری به کار کسی دیگر نداشته باشید. مادامی که مزاحمت نباشد، روابط جنسی به هر شکل آزاد باشد؛ فقط مزاحمت در کار نشود، عنف در کار نشود، هیچ اشکالی ندارد.
لازمه این منطق چیست؟ لازمه اش این است که: برای دروازه ورود بشر {به دنیا}، کارت (مجوز) نمی خواهند و کنترل هم نمی کنند. اما اگر به دنیا آمد و بر ما تحمیل شد، اگر حتی ناخن او را بکنیم، در دادگاه محاکمه می شویم.
اما ای داد از دست جنگ ها! دروازه خروج {از دنیا}، حساب ندارد! چرا؟ زیرا وقتی دروازه ورود حساب ندارد، چرا دروازه خروج حساب داشته باشد؟ مثل این است که پانصد - ششصد نفر نجار داشته باشیم و به آن ها بگوییم بسازید و بیرون بریزید (میز و صندلی و سه پایه و...) وقتی که این ها را ساختند، اگر هر کس به پایه این میز یک ضربه وارد کند، ما او را قطعه قطعه می کنیم. با این قربان برم خدا را، 572 هوا را چه کار کنیم؟
منطق است دیگر! این هم یکی از مواردی که ما وسیله و هدف را گم کرده ایم.
ملاحظه می کنید که ما عنوان اشباع غریزه جنسی را که مقدس ترین رابطه دو انسان با هم است، به چه روزی انداخته ایم! چرا؟ چون جای منطقی اش را از موقعیت هستی تغییر داده ایم.
غریزه جنسی لذت بارترین و عالی ترین وسیله است؛ اما این وسیله، هدف مطلق هستی من و شما نیست. شهوت، لجن زار عجیبی است:
ترک شهوت ها و لذت ها سخاست - هر که در شهوت فرو شد برنخاست(241)
گوته شاعر معروف آلمان، جمله ای درباره غریزه جنسی انسان ها دارد که جمله عجیبی است:
در شب های عشق، آن جا که نهال زندگی کاشته می شود و مشعل فروزان حیات، در گذرگاه ابدیت دست به دست می گردد.
اگر این سخنان معنای روابط زناشویی است، پس چرا آن را به عنوان اشباع غریزه جنسی به این روز انداختید؟ واقعا تعبیر را تماشا کنید: و مشعل فروزان حیات در گذرگاه ابدیت، دست به دست می گردد.
ما این رابطه مقدس و این باعظمت ترین رابطه را که وسیله است، به چه وضعی نشاندیم؟ آن وقت تمام فعالیت ها و موجودیت های روح را می خواهیم روی این (غریزه جنسی) پایه ریزی کنیم. به قول مولوی:
جز ذکر، نی دین او، نی ذکر او - سوی اسفل برد او را فکر او(242)
آیا میلیاردها روابط الکتریکی در مغز باید فقط یک لامپ روشن کند، آن هم فقط برای تماشای اعضای محرک؟ آن ها می گویند، اما شما چرا باور کردید؟ من گفتم که چشمتان فقط یک لامپ روشن کند.
آیا این پانزده میلیارد رابطه الکتریکی، فقط برای تماشای اعضای محرک است؟ چرا شما باور می کنید؟
ارسطو یک گوشه از فکر خود را روشن کرده و سه هزار سال بشر را زیر ذره بین دانش گرفته است.
ماکس پلانک فقط یک گوشه اش را روشن کرده، که تحولی در عالم فیزیک ایجاد نموده است. یک گوشه اش که ملای رومی آن را روشن کرده است، هفتصد سال زیربنای فرهنگ بشری را تشکیل می دهد. آیا همه این ها باید یک لامپ باشد فقط برای این که نگاه کنم و ببینم که این کاریکاتور حیات، چگونه می تواند وسیله اشباع شهوت من باشد؟ البته نه حیات، بلکه کاریکاتور حیات!
به هر حال، مسأله وسیله و هدف، فوق العاده حساس است. بیایید هدف را گم نکنیم. بیایید آن چه را که وسیله است به جای هدف، و آن چه را که هدف است، به جای وسیله نگیریم. آیا الان یک نفر از شما به ذهنتان خطور می کند که بلند شوید و این لامپی را که بالای سر شما روشن است، به عنوان هدف در روح خود جای بدهید؟ این کار را نمی کنید. می گویید: این وسیله ای برای روشنایی و مطالعه و... است.
اگر بخواهید علم را به عنوان وسیله تلقی کنید، علم می گوید: من به وای گفتن شما، به ناله و فریاد شما گوش نمی دهم، من وسیله هستم، نشان می دهم به شما که این پدیده تحت این شرایط، چنین و چنان می شود. بایدهای شما چیست و به من مربوط نیست (یعنی به علم مربوط نیست).
زمانی آن طور افراطی، علم را برای خود هدف گرفتند! در قرن نوزدهم، بشر برای خود یک معبد و یک مجسمه هم برای پرستش درست کرد؛ این معبد دانشگاه بود و مجسمه اش علم بود. در آن زمان بشر می پنداشت که فقط باید برای علم زانو زد، تا این که قرن بیستم رسید. پی یر روسو می گوید:
ورشکستگی علم اعلام شد. آورده اند که وقتی در یکی از شهرهای آلمان حاکمی می زیست که از لحاظ درستی و جدیت ضرب المثل بود، دزدان و راهزنان از او ترس و وحشت داشتند و مردان شرافتند او را صمیمانه احترام می کردند. اما روزی اهالی شهر به رازی صاعقه آسا پی بردند، از این قرار که حاکم هر شب لباس مبدل می پوشید و تپانچه ای در جیب می گذاشت و آهسته و بی سر و صدا از خانه خارج می شد و مردم را لخت می کرد و یا از ایشان به زور چیزی می گرفت...
لابد می پرسید که آیا این داستان همان حکایت هالرز حاکم نیست؟ شاید چنین باشد، ولی در عین حال، داستان علوم ریاضی در اواخر قرن نوزدهم نیز می باشد. از بیست قرن تاکنون، مردم در مقابل آن، ضعف و غش می کردند. هر کس می خواست در کوچک ترین مورد، اصلاحی به عمل آورد یا دخالتی کند، عمل او را مانند توهین به مقدسات تلقی می کردند. اما ناگهان اصل اقلیدس، ضعف گریه آوری از خود نشان داد و مفهوم قدیم اتصال با سر و صدای بسیار فرو ریخت و نابود شد و قلمرو آشنای اعداد معمولی، به وسیله بهمنی از اعداد اصم و اندازه نگرفتنی خرد شد و بنایی که این قدر مورد احترام و پرستش بود، ترک ها و شکاف هایی بزرگ برداشت. اما فقط بنای معظم ریاضیات نبود که گرفتار خرابی و ویرانی می شد، بلکه تمام قصر بزرگ علوم به این حال دچار بود... (وقتی که ریاضیات در گذرگاه قرون به چنین نوسانی دچار شود، تکلیف دیگر قضایای علمی نیز روشن می گردد). در همین اوقات، فیلسوف آمریکایی ویلیام جمیز (1842 - 1910) علم را چنین تعریف کرد: مجموعه ای از قراردادهای ساده.(243)
علم ورشکست شد! ولی علم ورشکست نشده است، شما هدف و وسیله تان را نمی فهمید. علم چرا ورشکست شده باشد؟ علم دائما سرمایه کلان خودش را در اختیار ما و شما گذاشته است. {به اصطلاح }، نه به آن شوری شور، نه به این بی نمکی.
پی یر روسو می گوید: ورشکستگی علم اعلام شد! نخیر، ورشکستگی علم اعلام نشده، بلکه رقاصی های ما عوض شده است. والا علم همان است و باید مورد تقدس و ستایش ما باشد و ما باید عالی ترین فداکاری را در راه دانش بکنیم، ولی بدانیم که دانش نشان دهنده واقعیات، و تدریجا واقعیات را پیش بگیریم و برویم.
بنابراین محاسبه، چه حیات ها و زندگانی هایی که به وسیله رادمردان تاریخ مورد وسیله قرار گرفته است.
راه بگریختنش بود، ولی - دل کم حوصله در سینه فشرد
گفت باید همه جا قانون را - محترم دید و مقدس بشمرد
شوکران از کف قاتل بگرفت - چون خماری که شرابی بی درد
نوچه ها پیش دویدند که نیست - کشتی دام نخستین با گرد
دادشان جام عزیزان را دید - که یکی بعد دگر جان بسپرد
دور ساغر چو بدو شد ساقی - گفت وجه می ما کسر آورد
صبر کن تا ز حکومت برسد - وجه سمی که تو می خواهی خورد
با هوا خواه خود آزاده حکیم - این سخن گفت و جهانی آزرد
بدهش سیم که تا سم بدهد - زان که مفتی به جهان نتوان مرد
رادمردان تاریخ، حیاتشان را وسیله قرار دادند. حیات به جایی می رسد که وسیله می شود. اول در ارگانیزم وجود انسانی، حیات، عالی ترین هدف است. اما حیات که یک پله نیست. از یک پله حیات که بالا می روید، به پله دوم می رسید، و بعد از آن به پله های سوم و چهارم و پنجم، تا رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند. هر پله قبلی، وسیله ای برای پله بعدی می شود. اما این وسیله، خودش نشان می دهد که وسیله است. چه کنیم که ماده زبان ندارد که بگوید وسیله است. اما رشد روحی در هر مرتبه پایین زبان دارد و می گوید من وسیله ام، حواست جمع باشد. وقتی که علم واقعا در روح انسان تأثیر کرد و روح رشد یافت، روح رشد یافته می گوید: بالاتر بروید و به سوی پله های بعدی حرکت کنید.
من غلام آن که او در هر رباط - خویش را واصل نداند بر سماط
تا نقص خود را در هر لحظه اعتراف کند و احتیاج خود را به کمال بداند. ذکر یا حسین، چرا سنگ تیره را هم چو در تابنده می کند؟ چرا؟
ذکر یا حسین، سنگ تیره را هم چو دو تابنده می کند - آری ارکنده بنده بندگی، کار آفریننده می کند
چون زخود رستی همه برهان شدی - چون که گفتی بنده ام سلطان شدی(244)
وقتی واقعا وسیله را به جای آوردید، می فهمید که وسیله، هدف نیست. جلسه پیش گفتم، وقتی که موی مشکی براق، در زلف آقا پسر و یا دختر خانم، هدف هستی است، به محض مشاهده اولین موی سفید، هستی را در مقابل چشمانش نابود خواهد کرد. خود را نبازید، چرا باید خود را ببازیم؟
وقتی من یک جمله علمی فرا گرفتم، اگر خود را به آن باختم، جمله علمی بعدی از یک شخصیت عالی تر، ارزش واقعی علمی مرا از بین می برد، چون پوچی اش معلوم می شود که عجب! تناقضات هم این طور می شود؟ بله، این طور است.
ابن سینا عبارتی دارد که می گوید: وقتی که انسان به حد نصاب رشد می رسد، دیگر نتوان گفت انسان است: کاد ان یکون ربا انسانیا، نزدیک است که ربی باشد انسانی.
زمانی فکر می کردم که فرق بین انسان و انسان، خیلی زیادتر از فرق بین انسان و سنگ است. سنگ درک ندارد، احساسات ندارد، ولی انسان می گوید: درک دارم، اما نمی خواهم درک کنم.
اگر در تمام جهان طبیعت، این حال ضد خود را پیدا کردید، انسان ضد موجودیتش می شود. قیافه نشان می دهد که ضد موجودیتش شده است. می گوید: او را زده ام، احساس درد نمی کند. البته دردش می آید، ولی کسی که او را می زند، این را نمی پذیرد. کدام افعی موقع نیش زدن، این حرف را به ما زده است؟ اما انسان ها زده اند. {شخص زننده } می داند که طرف مقابل درد را خواهد چشید، با این حال حقش را پایمال می کند. برای چه؟ برای این که هدف ها پشیز است و ارزش ندارد، و هدف ها ضد هدف است.
رادمردان تاریخ، حیات ها را وسیله کرده اند. {دقت کنید:}، حیات وسیله نمی شود. درجه پایینی از حیات، قربانی درجه بالاتری از حیات می شود. الان اشخاصی در این جا هستند که در تکمیل روح و مراتب علم کوشیده اند. خود شما ملاحظه فرمودید که مراتب پایینی را قربانی کردید تا به مراتب بالا رسیدید. بدین سان توقف نکنید و راهتان را ادامه بدهید. می توانید بروید. در این وسایل میخکوب نشوید.
هدف را گم نکنیم و بدانیم که هر چیز که بر ما هدف جلوه کند:
هر صورت دلکش که تو را روی نمود - خواهد فلکش ز چشم دور تو ربود
هیچ در آن شک نکنید:
رو دل به کسی نه که در اطوار وجود - بوده است همیشه با تو و خواهد بود
حیات، وسیله می شود، بلی، روزی که در آن زندان، آن مرد یونانی، شوکران را می گرفت، به این بی اهمیتی می گرفت که شما در موقع صحبت یک لیوان آب می گیرید! نوشته اند سقراط، سم کشنده را در حالی که مشغول بحث بود، گرفت و خورد.
آن وقت ما سایه های حیات را هدف می گیریم، بعد شروع به چون و چرا می کنیم. بعضی ها هم رند هستند و در این چون و چراها که بشر با گیجی می غلتد، این را به صورت هنر در می آورند و برای خودشان در این دنیا نان می خورند. به جای این که به ما راه نشان بدهند، به جای این که بگویند: ارزش این، ارزش وسیله ای است. ارزش آن، ارزش هدفی است؛ این یک ارزشی است، آن چند ارزشی است. به جای این، وقتی که می بیند آب گل آلود شده و ماهی ها گیج هستند، تور می آورد. چرا؟ برای این که بگوید: به من حیران بمانید، که چه قدر من در اعماق روح مردم نفوذ دارم. دردها را من می فهمم!
طالب (واله) حیرانی خلقان شدیم - دست طمع اندر الوهیت زدیم(245)
برای این که بگوید: فکر و اندیشه فقط حیران من شود، چون من قلم خیلی عالی دارم.
1- انا رب الندی ورب القوافی - وسهام العدی و غیظ الحسود
2- ما مقامی بارض نخله الا - کمقام المسیح بین الیهود
3- انا فی امه تدارکها الله - غریبا کصالح فی ثمود(246)
1- من مرد شایسته سخاوت و خدای قیافه ها، و تیر به چشمان دشمن و وسیله ناراحتی و تنگدلی حسودانم.
2- موقعیت من در سرزمین نخل ها (کوفه) همانی است که حضرت مسیح (علیه السلام) در میان یهود داشت.
3- من در میان مردمی که خداوند آن ها را گرفتار کرده است، چنان غریب و بیگانه ام که صالح (علیه السلام) در میان قوم ثمود بود.
تا یک درد دیگر هم به درد بشری اضافه شود. چرا در تو حیران شویم آقا؟ چرا در وجود جناب عالی حیران بمانیم؟ رفته ای از گلستانی بو کرده ای، اگر مزیتی به دست آورده ای، دست ما را هم بگیر و ببر تا ما هم از آن گل، بو کنیم. چرا ایستاده ای، میخکوب شده ای و می خواهی ما را میخکوب کنی؟ والا درد معلوم و روشن است.
چندی قبل در درس های شب های جمعه آقایان دانشجو عرض کردم که بحث تنازع در بقا و بحث تنازع قوی و ضعیف را در قرن 19 بزرگ کردند و به آن جنبه فلسفی و علمی دادند. اما نمی دانستند که این بحث، باد زدن و تلمبه زدن نمی خواهد، خودش واضح و روشن است.
از اول تاریخ بشر تا حال دیده شده است که قوی، ضعیف را از بین می برد. به این جنبه فلسفی ندهید، بلکه علاجش کنید. می گویند علاج نمی شود، اما دروغ می گویند. تاریخ می گوید علاج دارد، تاریخ آن را نشان می دهد. ما دیدیم که رادمردانی تمام قدرتشان را در راه استفاده مردم به کار بردند.
در همین دوران اخیر هم زیاد دیده ایم. زیاد هستند مردان پاک، که خدا امثالشان را زیاد فرماید، که کانون قدرت را به کار می برند و استفاده می کنند. اگر حقیقت می گویید، این را تقویت کنید، والا این که قوی، ضعیف را از بین می برد، آیا ابتکار و مطلب حساس و جدیدی با ما ارائه می دهید؟
آن که در جوی می رود آب است - آن که در چشم می رود خواب است
بسیار خوب، مسأله معلوم است، و کسی منکر این حرف نیست؛ که حالا برای آن فلسفه بسازیم و یا جنبه علمی (scientific) به آن بدهیم. {سعی کنید تا} درد آن را علاج کنید، و اگر بگویید علاج نمی شود، دروغ می گویید، زیرا علاج شده و خیلی هم خوب شده است. پس این همه فداکاری ها در راه اصلاحِ فرد و اجتماع یعنی چه؟
بشر با آن قیافه نازنین الهی اش، چه فداکاری ها که در راه تمدن ها نکرده است. چه فداکاری ها که در راه اصلاح انسان ها نکرده است.
حسین بن علی (علیه السلام) آن روز اگر واقعا می خواست به زندگانی مادی اش برسد، شاید می توانست عالی ترین زندگی مادی را به دست آورد. می توانست بر همه امور مسلط بشود و کاری انجام بدهد و هیچ جراحت و زخمی هم برندارد. اما گفت: نه، مسأله، مسأله انسان است. با توجه به این مطلب، آیا حسین بن علی (علیه السلام) قدرت خود را در راه استفاده مردم به کار برده است یا نه؟
این حسین بن علی از جامعه شرقی و از ایدئولوژی خودمان. آن ها (مغرب زمینی ها) نیز برای خودشان رادمردانی دارند، البته در طبقات و ردیف های مختلف.
حتی یکی از آن ها که عالی ترین خدمت را برای وطنش انجام می دهد، بعد که بزرگ ترین شغل را برای او در مملکت انتخاب می کنند، می گوید: نه، کار من تا این جا بود. حالا می خواهم به زراعت و کشاورزی بپردازم(247). و می رود بدون این که بگوید به من حیران بمانید. او این منطق را نداشت.
از این افراد زیاد هستند. یکی، دو تا نیستند. پس شما چرا از این نیروی بشر نمی خواهید استفاده کنید؟
چرا برای تنازع در بقا فلسفه می بافید؟ در مورد چیزی که آسان است، احتیاجی به گفتن شما نیست. به قول معروف گفت: نزده من خودم می رقصم. این رقص که پدر بشر را در می آورد، دستش را بگیر و بگو این تکه اش را نرقص.
طالب (واله) حیرانی خلقان شدیم - دست طمع اندر الوهیت زدیم
آن که یک نفر باید در او حیران بمانیم، فقط یکی است و آن هم خود خداست. چرا شما به من (انسان) حیران بمانید؟ چرا من به شما حیران بمانم؟
خلاصه، در تاریخ بشر دیده شده و می شود که اشخاصی که در تنظیم وسیله و هدف، هر چه بیشتر قدم برداشتند، حیات و زندگی شان پرمعناتر و عالی تر بوده است. بنابراین، در چنین شب های مقدس، از خدا بخواهیم که درک تفکیک وسیله و هدف را بر ما عنایت فرماید.
واقعا مسأله خیلی مهمی است که ما به چه عشق بورزیم. قاموس بشری را پر کرده اند که محبت بورزید! محبت! محبت بورزید! چشم. به چه چیزی محبت بورزیم؟ و اندازه اش چیست؟ و با چه ارزشی؟
و با چه وضعی؟ اول وسیله و هدف مرا از هم جدا کن، سپس بگو این وسیله و آن هم هدف. محبت به هدف به مقدار هدف، و محبت به وسیله به مقدار وسیله. قانون و منطق آن، این است.
یکی از نمودهای بسیار حساس این مسأله، داستان نینواست. تمام نقطه های ریز و درشت این حادثه، نشان می دهد که ما وسیله و هدف داریم، و این دو مقوله را نباید با هم مخلوط کنیم. اگر از آن ریشه های تاریخی این مسأله شروع کنید، احساس خواهید فرمود که در این گذرگاه تاریخ، حسین بن علی (علیه السلام) منظورش این بود که آن چه هدف است، نباید قربانی وسیله شود، بلکه وسیله، قربانی هدف است. اگر من به هر قیمتی، چند صباح بیشتر زندگی کنم، وجدان تاریخ که جلوه گاه مشیت خداست، مختل می شود. ما برای حفظ وجدان های فردی چقدر می کوشیم؟ چرا برای حفظ وجدان تاریخ نکوشیم، مگر نه این که ما جزئی از همان وجدان تاریخ هستیم؟ هر یک از ما سهمی در وجدان تاریخ دارد. باید درباره آن هم بکوشیم و سهم خودمان را ادا کنیم.
امام حسین (علیه السلام) فرمود:
ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی
اگر دین محمد (صلی الله علیه وآله) پایدار نمی ماند، الا با کشته شدن من، پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید.
اگر بنا شود این کلمه لااله الاالله که جوهر روح آدمی است، قوامش با کشته شدن من باشد: فیاسیوف خذینی، پس ای شمشیرها مرا دربر گیرید. من وسیله هستم. زندگانی من برای بقای این ایده، وسیله است. من حاضر و آماده هستم. واقعا عجیب بود اگر حساسیت وسیله و هدف مختلط می شد. حسین بن علی (علیه السلام) چندبار، به آن هایی که اطراف او بودند فرمود که شما آزاد هستید، بروید. حتی فردا شب (شب عاشورا) باز این پیشنهاد را تأکید فرمود. نماز را که خواندند، نشستند و بعد از صحبت مختصری فرمودند که: شب تاریک است. من تعهد را از شما برداشتم، در مقابل من احساس اجبار نکنید. در این شب تاریک، هر کسی می خواهد برود. از طرف من مانعی نیست.
ممکن بود اگر این جا وسیله و هدف را درست تشخیص نداده بود، برای {تحریک احساسات } راه انداختن، آن ها را تشویق می کرد که آقایان شما هم تشریف داشته باشید، ما فردا می زنیم بر آن ها غلبه خواهیم کرد. نخیر، موسیقی نمی نوازیم، با انسان سر و کار داریم. آیا من باید وضع روحی ام را طوری کنم که شما را جلب کنم؟ آیا قیافه ام را طوری بکنم که شما را جلب کنم و بدون اختیار شما و به اجبار، حیات شما را بگیرم؟ لذا، در جنگ های اسلامی هرگز از این مارش زدن ها بهره برداری نشد. اگر با این مارش زدن ها، اختیار کسی گرفته شود و او جلو برود، او با اختیار در جنگ شرکت نکرده است. او خریداری شده است و آلتی است.
در دوره صدر اسلام، همیشه از سوی دشمنان پیامبر (صلی الله علیه وآله) به وسیله کر و نای و بکوب و تهییج و... موجب تحریک سربازانشان می شد.
مشرکین در یکی از جنگ ها مخصوصا خیلی هیجان راه انداخته بودند و می گفتند:
نحن لنا العزی و لا عزی لکم
ما بت عزی داریم، شما عزی ندارید.
مشرکان می زدند و می کوبیدند و خیلی هیجان داشتند. عده ای از مسلمانان نزد پیغمبر (صلی الله علیه وآله) آمدند و گفتند که: یا رسول الله، این ها هیجان زیادی دارند و شعار می دهند و بزن و بکوب است. پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود:
آن ها چه می گویند؟ گفتند: حرفشان این است: نحن لنا العزی و لا عزی لکم. حضرت فرمود: شما هم بروید و دسته جمعی بگویید:
الله مولینا و لا مولی لکم
خدا آقای ماست، شما آقا ندارید.
یک بت جامد که آقا نمی تواند بشود. الله مولانا و لا مولی لکم. به ایشان گفتند: آیا طبل بزنیم؟ حضرت فرمودند: نخیر. یعنی بگذارید انسان با اختیار خودش، هدف حیات را پیدا کند.
حسین بن علی فرمود: من حسین هستم، این هم هدف من است. من این جا هستم و حتمی است که فردا صبح کشته خواهیم شد. این را می دانم. آزاد هستید، و هر کس می خواهد برود.
حتی در راه، پیش از این که به کربلا برسند، باز حضرت این پیشنهاد را فرموده بود که: ما می رویم، هر کس برای ملاقات خدا حاضر است، بیاید. نفرمود: هر کس برای جهانگشایی، یا برای رسیدن به مقام می آید، بیاید. فرمود: اگر کسی می خواهد به پیروزی الهی و به فتح الهی برسد، با ما بیاید. مسلم است که هر کسی تاب این را ندارد که حیات را از هدف بودن کنار بکشد، ولو حیات مادی را.
لذا، در تواریخ نوشته شده است که خیلی ها رفتند. آن هایی که برای سایه ای آمده بودند و هدفشان سایه خودشان بود؛ وقتی احساس کردند که باید سایه آن ها از روی خاک به زیر خاک برود، گفتند: خداحافظ، ما نیستیم.
{از آن جمع } چند نفر ماندند؟ هفتادویک نفر! هفتادویک نفر چه معنا دارد؟ معنایی بس بزرگی دارد.
آن معنا را دارد که در زیربنای آرمان های انسانی، نمونه های آنان مطرح است. اگر در مقابل فلسفه توماس هابزها، یا اپیکورها به شما گفتند آیا آدم داریم یا نه؟ مجبورید از این هفتادویک نفر اسم ببرید. مجبورید از علی بن ابی طالب (علیه السلام) اسم ببرید. کس دیگری نیست. کسانی که از آنان اسم خواهید برد، همین افراد هستند.

روح حسینی

برای شناختن یک حادثه که معلول است، یعنی در جویبار تاریخ قرار گرفته است، هیچ راهی بهتر از شناخت علت آن نیست. هر حادثه که در تاریخ، مخصوصا اگر درخشنده و جذاب باشد، و اثر داشته باشد، شناخت مستقیم این حادثه شاید معرفتی ناقص باشد. می دانید که وقتی انسان مستقیم روی شناخت حقیقی حرکت کند، بدون این که پیرامون آن را مورد توجه قرار بدهد و علت هایش را بشناسد، اگر هم چیزی دستگیرش بشود، خیلی مختصر و ناچیز خواهد بود. پس بیایید ما که در عالم تشیع چنین حادثه ای به ما نسبت داده می شود، یعنی ما حمایتگر قهرمانان این حادثه هستیم و این نتیجه گیری از این حادثه را، پدران و مادران ما (رحمةالله تعالی علیهم اجمعین) نصیب ما کرده اند؛ یعنی ما هستیم که حسینی نامیده می شویم، ماییم که عاشورایی نامیده می شویم. {مغتنم بشماریم }. بنابراین، نه فقط خوب است، بلکه ضرورت دارد که ما واقعا این حادثه را تا آن حدودی که کار ما یک کار عقلانی باشد، و این جلسات ما معنا پیدا کند و از این جلسات نتیجه بگیریم، بررسی کنیم. و بهتر این است که به قدر کافی یا حداقل به قدر لازم، در علت این مسأله بیندیشیم. کشتگاه بسیار پرمعنا و باردار تاریخ، همیشه از بهارها و از خزان هایی رد شده است. حالا مشیت و حکمت بالغه خداوندی چیست که چنین باشد، آن برای خود داستانی است و به بحث های بسیار طولانی نیاز دارد. فعلا ما به مشاهده این جریان قناعت می کنیم. به یاد می آوریم که این تاریخی که ما انسان ها پشت سر گذاشته ایم، یکنواخت نبوده و فرازها و نشیب هایی دیده است. بهارها و خزان هایی دیده است، مخصوصا با نظر به ایدئولوژی ها و با نظر به مکتب ها، مخصوصا با نظر به تمدن ها و فرهنگ ها به طور عمومی. چرا چنین بوده است؟ چرا همیشه این کشتگاه، با طراوت و سبز و خرم نبوده است؟ {همیشه } بهاری داشته است و خزانی؟ این داستانی است که خیلی فکر می برد. البته به طور یقین عرض نمی کنم - شاید همان حکمت و فلسفه را داشته باشد که زندگی فردی ما دارد - اگر اندوه نیاید و درون شما را تصفیه نکند، شادی ها خیلی به شما لذت نمی دهد؛ با این که خیلی ناراحتید از این که چرا امروز اندوهگین هستید. آدم دلش می خواهد که اصلا غصه نخورد. {البته } خیلی اشتباه می کند اگر چنین چیزی را می خواهد. غم ها می آیند و درون شما را لایروبی می کنند. تمرکز قوای دماغی را فقط بر موضع درد و غم قرار می دهند و به این ترتیب، درون به اجبار پالایش و جاروکشی می شود. تر و تمیز که شد، آن وقت شادی می آید و درون شما را روشن می کند. دست نوازش به دل شما می کشد.
آیا جریانی هم که در تاریخ دیده می شود، از این قبیل است؟ آیا شبیه به همین تصفیه ای است که پاییزها و خزان ها می کنند تا بهار بیاید؟ تا شناخته شود که انسان، حسین (علیه السلام) دارد؟ انسان، ابراهیم خلیل (علیه السلام) دارد؟
انسان، موسی بن عمران (علیه السلام) دارد؟ چون وقتی که انسان ها در طبیعت و در تمایلات و شهوات و جهل غوطه ور می شوند، بدجوری غوطه ور می شوند. و این است که خداوند متعال شاید مانند یک ضربه، یک دفعه حسین را به تاریخ می کشد. به این موضوع خیلی فکر کنید، زیرا خیلی جای فکر دارد. مسأله به این آسانی ها نیست که ما خیال می کنیم. آیا از این قبیل است که تاریخ بشر هم خزانی داشته و بهاری، همان گونه که درون ما انسان ها خزانی دارد و بهاری؟
ای برادر عقل یک دم با خود آر - دم به دم در تو خزان است و بهار(248)
موج های تیز دریاهای روح - هست صد چندان که بد طوفان نوح(249)
این ها در درون ما انسان ها چه می کنند؟ چگونه سر بر می کشند؟ چطور خاموش می شوند؟ بعد که می آیند چه معنایی می دهند؟ بعید نیست که خداوند متعال، حکمت بالغه و مشیت عالیه اش این را بخواهد که اگر با دست خود بشر خزان پیش بیاید، اگرچه خودش مسؤول است، ولی نتیجه، نتیجه بزرگی می شود.
به عنوان مثال:
شیطان از بارگاه الهی با اختیار طرد شد. به او گفتند سجده کن، ولی شروع به فلسفه بافی کرد. خدا به کسی علم ناقص ندهد! شیطان گفت: من از آتشم و او از گل، چه طور به او سجده کنم؟ و فلسفه بافی کرد.
خدا به او گفت برو بیرون. با این طرد، این موجود به نام شیطان، ساقط و تباه شد. اما در تکامل انسان ها، این درست شبیه به کود است که به پای گل بدهند. کود و فضله شد. یک ماده نجس و پلید شد، ولی در طول تاریخ از همان هم استفاده شد.
نظم حکمت الهی این است. جل الخالق! خدا را بیشتر بشناسید. شیطان با اختیار از سجده به حضرت آدم، پدر ما امتناع کرد و با اختیار تباه شد. تباهی اش هم افتاد در نظم تاریخ و مفید واقع شد. وقتی شما با شیطان مخالفت می کنید، هر مخالفت شما، وسیله و قدم بزرگی برای تکامل است. مثل یک مخالفت با نفس، که به وسیله آن، تعقل شما قوی تر می شود و نتیجه می دهد. این هم همین طور است که اولاد آدم، پاییز را با دست خود می آورد و لذا مسؤول است، اما خود این پاییز برای بهار مقدمه می شود.
یک بار دیگر عرض کنم: وقتی که ما می گوییم تاریخ گاهی سقوط محض است، دوران فترت است؛
یعنی نه پیغمبران هستند، نه اوصیا، نه حکما، فقط تاریکی است. خداوند که از هستی ما بی نیاز است، او که این کار را نکرده، {بلکه } مردم خودشان کرده اند. ولی در عین حال خودشان مسؤولند، برای این که در تاریخ ویرانگری کردند. همین ویرانی که آنان مسؤول آن هستند، بنابر حکمت خداوندی مورد استفاده قرار می گیرد و برای این است که به آنان بفهماند بهار یعنی چه؟
جوانان عزیز به درس این جلسه حتما دقت کنند. چنان که در مورد شیطان دیدیم، شیطان با کمال اختیار سجده نکرد و گفت:
خلقتنی من نار و خلقته من طین(250)
مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی.
شیطان گفت من (البته این را درست تشبیه کرده اند)، فقط عاشق تو (خدا) هستم. آیا من به یک گل پاره سجده کنم و عشق بورزم؟ ملاحظه بفرمایید! علم ناقص این است. معرفت که ناقص شد، این گونه می شود.
خدا به شیطان می فرماید: مگر من معشوق تو نیستم؟ به تو می گویم به این خاک سجده کن! در حقیقت، تو به خاک سجده نمی کنی، به من سجده می کنی. من به تو دستور می دهم. پس دروغ می گویی که عاشق من هستی!
ما هم از مستان این می بوده ایم - ز عاشقان درگه وی بوده ایم
اگر راست می گویی که عشق تو حقیقی است، به تو می گویم به این دستمال، به این گل (که در حقیقت جنبه سمبلیک دارد) سجده کن. از خدا علم کامل بخواهید، زیرا علم ناقص، انسان را بیچاره می کند. این حرف ظاهرش خوب است. بله، من از آتشم و او از خاک است. اما مگر تو نمی دانی در نسل این خاک کیست؟ در نسل این خاک، حسین بن علی (علیه السلام) است. می فهمی یا نمی فهمی؟ تو که نمی دانی. تو فقط همین خاک را می بینی. گل می بینی و برای من استدلال می کنی؟ فأخرج، برو بیرون(251). خدایا، ما را با این خطاب، مخاطب قرار مده! خدایا به ما اخرج نگو!
به هر حال، علت این جریان هرچه باشد، تاریخ همان طور که می دانیم فراز و نشیب دارد، خزان و بهار دارد. در طول تاریخ این بوده و واقعا هم مورخان و تحلیل گران در این مسأله تردید ندارند. بحث در تفسیر آن است. چه چیزی است و برای چه بوده و چرا چنین شده است؟ والا همه آن را قبول دارند. ما از صدر اسلام کمی که می گذریم، خزان عجیبی در تاریخ اسلام شروع می شود. آن هم چه خزان عجیبی! قوم و خویش بازی ها! مقام پرستی ها، ثروت پرستی ها شروع می شود. مقام پرستی ها باعث می شود که جنگ صفین پیش بیاید. مقام پرستی ها باعث می شود که جنگ جمل پیش بیاید. مقام پرستی ها باعث می شود که خوارج دست به کار بشوند. همه این ها را حسین بن علی (علیه السلام) به تدریج با چشمان خود دیده است. دقت کنید، همه این ها را دیده است.
ان شاءالله پیش از آن که بحث ما تکمیل شود، مطلبی هم به شما باید بگویم و آن این است که: امام حسین (علیه السلام) یک انسان الهی است و جای تردید نیست. امام سوم ما عالم شیعه است و ما خیلی هم شکرگزار خداییم که دست ما را به دامان این مرد و پدرانش و فرزندانش رسانده است. شکر و نعمتی بالاتر از این نداریم. بحث این است که امام حسین (علیه السلام) در متن طبیعت چه کار می کرد؟ چون در متن طبیعت، وقتی بالای سر علی اکبر آمد، گفت: علی الدنیا بعدک الافا، بعد از تو، بر دنیا اف باد!
معلوم است که دردمند است و ناراحت شده است. یا مثلا در شهادت ابوالفضل (علیه السلام) در تواریخ آمده است که امام حسین (علیه السلام) فرمود: ان کسر ظهری کمرم شکست. یعنی دردم می آید. آری، در متن طبیعت، لذایذ و آلام هست، منتها این انسان های الهی بر لذایذ و آلام مسلطاند، اما ما مسلط نیستیم. مثلا وقتی لذت های تند و نامشروع بیاید، شخصیت ما را مختل می سازد. دردها می آید پاییزمان می کند؛ پاییزی که دیگر اصلا بهاری ندارد. ولی ائمه (علیه السلام) مشرف بودند و در حالی که غصه ها و لذایذ می آمدند و رژه می رفتند، قدرت دخول در منطقه روح آنان نداشتند، ولی احساس درد می کردند. درست نظیر این که شما راه می روید و مثلا آجری روی پای شما می افتد. پای شما زخم شده و راه می روید. مثلا در دانشگاه تدریس می کنید، یا می روید تا کار بسیار با عظمتی انجام بدهید. پا درد می کند، اگرچه درد آن پا، شما را از پا نمی اندازد. اگرچه آن درد پا، شما را مثلا نزد جراح و پزشک روانه می کند، اما از کار باز نمی گذارد. فرق آن ها با ما در همین درد است. مگر علی بن ابی طالب (علیه السلام) به مردم نگفت که شما قلب مرا با خون و چرک پر کردید، خدایا مرا از دست این ها بگیر!؟ درد است، شوخی که نیست. نهج البلاغه پر از ناله است. آن هم چه ناله هایی! بنابراین به موضوع دقت کنیم.
با نظر به {شخصیت } مافوق طبیعت این بزرگان و پیشوایان ما، که متصل به ماورای طبیعت اند، خداوند اگر می خواست درد نچشند، یقینا نمی چشیدند. همان طور که امام حسین (علیه السلام) وقتی می خواست از مدینه خارج شود، گفت به زیارت جدم بروم و سر قبر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) رفت. آن جا در عالم رؤیا پیغمبر را دید. گفت یا رسول الله... حضرت پرسیدند که سرنوشت آینده چیست؟ حضرت سیدالشهدا فرمود یا جدا، آیا می توانی مرا به طرف خودت بکشی؟ پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مقامی برای تو هست که به آن مقام نخواهی رسید، مگر با شهادت.
آیا توجه می کنید که جریان چیست؟ این منافات ندارد که از بالا برای این کار مأمور بوده است. یعنی به اصطلاح ما، اعماق روح حسین (علیه السلام) می دانست اوضاع چیست. ولی در متن طبیعت، حرکات، حرکات قانونی بود. مثلا وقتی به نزدیکی های عراق رسیدند، کاروان راه را گم کرد. حضرت سیدالشهدا می توانست بگوید حالا تمام شد. امام حسین (علیه السلام) بر اساس اعتقادی که ما داریم، اگر می فرمود یزید نابود باد، والله که یزید نابود می شد. درست است یا نه؟ ولی بنا بر این نبود. لذا، راه را گم کردند. حضرت فرمود اگر از عراقی ها کسی هست که این راه را بشناسد، بیاید جلو! طرماح بن عدی آمد جلو و اشعاری را خواند:
یا ناقتی لا تذغری من زجر - و امضی بنا قبل طلوع الفجر
بخیر فتیان و خیر سغر - آل رسول الله آل الفخر
الساده البیض الوجوه الزهر - الطاعنین بالر ماح السمر
الضاربین بالسیوف البتر - حتی تجلی بکریم النحر
الماجد الجد الرحیب الصدر - اصابه الله بخیر امر
عمره الله بقاء الدهر - یا مالک النفع معا و الضر
اید حسینا سیدی بالنصر - علی الطغاه من بقایا الکفر
علی العینین سلیلی صخر - یزید لا زال حلیف الخمر
و ابن زیاد العهر ابن العهر
ای ناقه من، از ضربت تازیانه ناراحت مشو، و قبل از طلیعه فجر ما را به مقصد برسان. که تو در طلایه بهترین جوانان و بهترین همسفران از خاندان با عظمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) قرار داری.
بزرگوارانی سپیدرو و نور منظر که نیزه های افراشته و شمشیرهای آخته خود را آماده کرده اند تا بر قلب دشمن زنند و اصیل زاده ای بسان حسین (علیه السلام) را پیروزی بخشند. خدایا! ای مالک نفع و ضرر! این حسین را که جدی عظیم الشأن و سینه ای فراخ دارد، عنایات خود را شامل حال او ساز و تا ابدالدهر عمرش را پایدار دار، و این سرورم را در مقابل آن طاغیان باقی مانده از کفار و آن دو ملعون (یزید شرابخوار و ابن زیاد زناکار زاده مرجانه) یاری فرما.
کاروان امام حسین (علیه السلام) حرکت می کرد. بالاخره در متن طبیعت، حرکت قانونی بود، اگرچه از بالا در تمام حالات و لحظات، درست مانند پدر نازنینش (علی بن ابی طالب (علیه السلام)، اتصال محفوظ بود. این جای تردید نیست.
برگردیم به اصل بحث. خزان شروع شد، آن هم چه خزانی! امام حسین (علیه السلام) این را با چشم خود دید که مالک اشتر رفت، و حذف شد. از کجا؟ از جوامع اسلامی، چگونه حذف شد؟ با نقشه پردازی های ماکیاولی صفت {معاویه }. نتیجه اش چه بود؟ نتیجه اش لرزاندن (علی بن ابی طالب علیه السلام) بود. این مرد را لرزاند.
{حسین } این ها را می بیند. به چه علت؟ به علت مقام پرستی آل امیه که هیچ سابقه انسانی در طول تاریخ نداشتند. او به چشم خود دید که چگونه مالک اشتر از دست علی بن ابی طالب (علیه السلام) رفت. حتی وقتی که امیرالمؤمنین شنید مالک از دنیا رفت، گریه کرد. این مردی که وقار او، متانت او، تحمل او، چون کوه بود.
کوه یعنی چه؟ یعنی تمام کیهان، به سنگینی تمام کهکشان ها. {علی } لرزید! گریه کرد و فرمود:
مالک، و ما مالک، و أنی لنا مثل مالک؟ رحم الله مالکا، کان لی کما کنت لرسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.
مالک، چه مالکی! و دیگر مثل مالکی برای ما نیست. خدا رحمت کند مالک را، نسبت او به من، چنان بود که نسبت من به رسول خدا (صلی الله علیه وآله.
شما ببینید چه قدر عاطفه در این جا تبلور یافته است! مثل یک مادر مهربان به کودکش. مالک چه مالکی! خدا رحمت کند مالک را. نسبت او به من، نسبت من بود به پیامبر. حسین دید که این شخص را از دست پدرش گرفتند. همان شخصی که در انجام تکلیف، وقتی که لشکریان علی (علیه السلام) شورش کردند و این مرد (مالک اشتر) هم داشت معاویه را اصلا از روی زمین برمی داشت، در پی دستور علی (علیه السلام) از جنگ دست برداشت. تاریخ آن روز را ببینید. همه نوشته اند بودند که وقتی در جنگ های صفین، پیروزی دور پرچم علی (علیه السلام) نسیم می زد و مالک همه دشمنان را درهم پیچیده بود، لشکریان علی (علیه السلام) گفتند که چون آنان قرآن ها را برداشتند، پس می خواهند قرآن را شفیع و وسیله بیاورند، ما نمی جنگیم. خدایا! از ضربه های نادان ها، این جوامع را خودت حفظ کن. واقعا نادانی چه ها که نمی کند!
علی بن ابی طالب (علیه السلام) گفت: مالک در حال تمام کردن داستان است. کشت و کشتار تمام می شود و من می دانم که او چه می کند. لختی تأمل کنید تا مالک این قضیه را تمام کند. برای بار دوم و بار سوم، مراجعت مالک اشتر را اصرار نمودند و نهایتا علی بن ابی طالب را مجبور کردند. گفتند عجب! این علی بن ابی طالب چه طور در مقابل قرآن ایستاده است؟ شست وشوی مغزی به وسیله قرآن!؟ خدایا! این بشر می گوید من اشرف مخلوقاتم، این بشر می گوید... و آن گاه این طور شست وشوی مغزی می شود؟ این همان فرزند علی بن ابی طالب است که پیغمبر درباره او گفت:
علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیث ما دار
حق با علی است و علی با حق است، و حق همان جایی است که علی باشد.
اگرچه یک میلیارد نفر کشته شوند. به مالک پیغام دادند که برگردد. مالک هم آمد. دقت کنید مالک چه کار کرد. سلام عرض کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین کار داشت تمام می شد، ولی امر فرمودی من آمدم. مضمون حرف او این است. همین جا چند دقیقه فکر و تأمل کنید و ببینید تکلیف یعنی چه؟ و خداکند که بشر از این نعمت عظما محروم نباشد، زیرا که دیگر در بشر چیزی نخواهیم دید، اگر نفهمد تکلیف چیست. نه این که فقط بده بستان! مالک گفت: به من تکلیف و امر کردی، آمدم. اصلا مالک در حال تغییر دادن تاریخ بود و ورق تاریخ را به هم می زد، و با رفتن معاویه کار عوض می شد.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور(252)
{در صورت عدم انجام تکلیف مالک }، دیگر این روحانیت و این معنویت نبود. تشیعی نمی ماند که سایر مذاهب هم به رقابتش باقی بمانند. آیا معلوم شد چه عرض کردم؟ تشیع از بین می رفت و دیگر چیزی برای رقابت و بقای اسلام نمی ماند.
به سلطان محمود گفتند چرا تو به ایاز خیلی محبت می کنی؟ ایاز از ما چه چیز زیادتر دارد؟ گفت شما نمی دانید، زیرا ایاز چیزی دارد که شما ندارید. خلاصه، حرف خیلی زیاد شد. روزی امرا و وزرا، اطراف سلطان محمود نشسته بودند. به یکی از آنان گفت امروز اثبات می کنم که چرا به ایاز علاقه دارم. سلطان محمود دستور داد تا از خزانه، یک الماس خیلی گران بها آوردند. گفت یک سنگ بسیار سخت هم بیاورید.
آن را به دست امیر اول داد و گفت این (الماس) را بشکن. امیر گفت آخر... این که خیلی قیمتش زیاد است، اجازه بدهید این را به خزانه برگردانند. گفت بدهید به دست دومی. دومی هم نگاه کرد و گفت قربان، این خیلی با ارزش است، شاید اگر در خزانه جناب عالی بماند بهتر باشد، چون در هیچ جای دنیا نظیرش نیست. گفت بدهید به دست سومی - سه - چهار - پنج - شش - هفت - هشت - رسید به نفر سی ام. هیچ یک از آنان نخواستند این جسم گران بها را بشکنند. گفت آن را به دست ایاز بدهید. ایاز گفت قربان چه کنم؟
سلطان محمود گفت بشکن. ایاز هم سنگ را گرفت و همان دقیقه آن را خرد کرد. سلطان محمود گفت آیا ایاز را شناختید، یا باز او را نمی شناسید؟ شما شخصیت مرا شکستید چون امر مرا شکستید {اما ایاز شی جامدی را شکست، ولی شخصیت مرا در اجرای تکلیف نشکست }. این چیز جامدی است که می توان نظیرش را پیدا کرد، اما شکست شخصیت را من چه کار کنم؟
خدایا، بشر چه قدر می خواهد بیراهه برود؟ این حقایق در فطرت ما هست. مالک گفت امر کردی و تکلیف فرمودی، آمدم. یعنی دنیا در دست ما بود. غلبه و پیروزی با من بود، ولی من یک بار به تو گفتم تو پیشوای منی، تمام شد. حسین (علیه السلام) دیده بود که این مالک رفت. آن هم مالک، نه یک آدم معمولی. دنبالش عماربن یاسر رفت. عماربن یاسر چه کسی بود؟ از محبوب ترین صحابه پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بود. همه آقایان چه شیعه و چه سنی نوشته اند: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به عماربن یاسر فرمود: تقتلک الفئه الباغیه؛ گروه ستمکاری تو را خواهند کشت. وقتی عمار از اسب به پایین افتاد و شهید شد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: بروید و به آن ها احتجاج کنید که عمار را کشتید. این هم پیش بینی که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرموده بود که گروه ستمکاری او را خواهند کشت. آیا باز نمی فهمید و نمی خواهید از این ستمکاری دست بردارید؟ شهوت این طور است.
بی اعتنایی کردند. آیا بالاترین از این احتجاج؟ تقتلک الفئه الباغیه. همه آقایان شیعه و سنی نوشته اند که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) درباره عمار این مطلب را گفته بود. عمار هم رفت. حتی (ماشاءالله باسوادها خیلی کار انجام می دهند!) آنجا در (جنگ صفین) گفتند: علی بن ابی طالب، عمار را کشته است! چرا او را برای جنگ به صفین آورده بود(253)؟
امیرالمؤمنین نیز فرمود: به آن ها بگویید حمزه را پیغمبر کشت، به جهت این که حمزه را هم پیغمبر به جنگ بدر آورد(254).
ای نابکارانِ نابخرد! آیا این دلیل است؟ مرد با اختیارش آمده و می خواهد از حق دفاع کند که شما او را شهید کردید. آیا می خواهید خودتان را توجیه کنید؟ به راستی آدمی وقتی که خود را می خواهد در زشتی ها توجیه کند، چه قیافه ای دارد! اقلا توجیه نکن و حرف نزن! سرت را بینداز پایین، جلادی و قصابی ات را بکن! تقتلک الفئه الباغیه!از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) نقل شده است و الان هم شما این پیرمرد (عمار) را کشتید. شاید هشتاد سال بیشتر داشت، و شمشیر می زد. جوان ترین روح در پیرترین کالبد، کهنسال ترین کالبد با روح جوان.
حسین (علیه السلام) دید که عمار هم رفت. چون همه این ها را می بیند. روزی را دیده بود که ابوذر غفاری را که به تنهایی یک تاریخ بود، تبعید کردند. دقت کنید و ببینید حسین ساخت کجاست و چرا به این تندترین مصیبت تن داد؟ ببینید در دل او چه می گذرد و چه شده است؟ دستور داده شد که ابوذر به ربذه تبعید شود. به علی بن ابی طالب (علیه السلام) خبر دادند: یا علی، ابوذر را می برند. حضرت برخاست. در تاریخ چنین آمده است:
علی (علیه السلام)، عمار، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) برای دیدار ابوذر آمدند. حضرت که نزدیک شد، مروان در حال بردن او بود. مروان گفت من دستور خلیفه را به شما عرض می کنم: با ابوذر صحبت نکنید. چون خلیفه گفته بود هیچ کس با او صحبت نکند. چون آن روز یک نفر به نام ابوذر غیر قابل صحبت بود که در حال بیرون رفتن بود. ولی همه آن ها تکامل یافته بودند! فقط یک نفر بود که با او نمی شد صحبت کرد. مروان گفت من دستور خلیفه را به شما رساندم. حضرت شلاق را بلند کرد و آن را بین دو گوش اسبش گرفت و گفت: دور شو که به همین شکل، به آتش الهی خواهی رفت.
مروان کنار رفت. ابوذر تنها با آنان صحبت کرد. اول علی بن ابی طالب (علیه السلام) صحبت کرد و گفت:
یا أباذر، انک غضبت لله، فارج من غضبت له. ان القوم خافوک علی دنیاهم، و خفتهم علی دینک، فاترک فی أیدیهم ما خافوک علیه و اهرب منهم بما خفتهم علیه.(255)
ای اباذر، قطعا تو برای خدا خشمگین شدی، پس به آن خداوند امیدوار باش که برای او غضب کردی.
این مردم برای دنیای خود از تو بیمناک گشتند، و تو برای دین خود از آنان به ترس افتادی. پس ای اباذر، رها کن برای آنان آن چه را که برای داشتن آن از تو بیمناک شدند. و بگریز از آنان به جهت آن دین که از آنان درباره آن به ترس و وحشت افتادی.
برو و از تنهایی وحشت نکن. صلوات الله علیک یا امیرالمؤمنین. درست است که جوامع آن روز تو را نشناختند، ولی انسان هایی که تو را شناختند، بالاتر از همه آن جوامع بودند، که یکی از آن ها همین ابوذر بود.
با هم صحبت کردند و حضرت به او تسلی داد. بعد عقیل آمد جلو و گفت: ای برادر، دیگر مطلبی بالاتر از مطلب برادرم نیست. عمار و بعد حسنین جلو آمدند و تعبیر امام حسین (علیه السلام) این بود: یا عماه ای عموی من. یعنی ای برادر پدرم علی. آنان هم او را تسلی دادند و راه را باز کردند و ابوذر به ربذه رفت. برای این که قانون شکنی نشود. هنوز این ها در تاریخ ناگفته مانده است.
ای جوانان، با دو سه عدد مجله، مطلب تمام نمی شود. باید کار کنید والسلام. این ها در گوشه های تاریک تاریخ مانده است. ان شاءالله با دو مقاله، مغزتان را نفروشید. فقط شما ببینید که علی بن ابی طالب (علیه السلام) این همه شکنجه را می بیند، ولی می گوید نه! من قانون را نمی شکنم. فعلا طبق دستور این آقا که زمامدار است، کنار کشید. ابوذر را بردند و حسین می دانست که او به کجا می رود. می دانست که به این مرد بزرگ الهی به نام ابوذر، چه قدر سخت خواهد گذشت. حسین این داستان را هم دیده است که ابوذر را هم از دستش گرفتند. همین طور هر یک از این انسان ها که از گروه علی می رفتند و از دیدگاه انسانیت و انسان ها دور می شدند، این حوادث در دل حسین (علیه السلام) چه چیزی بر جای می گذاشت؟ همان گونه که عرض کردم، حکمت الهی صددرصد در کار هست، ولی در متن طبیعت یک حساب است. امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا وقتی بالای سر جنازه علی اکبر آمد، گفت: علی الدنیا بعدک الافا بعد از تو، بر دنیا اف باد!
همان طور که عرض کردم، در متن طبیعت یک حساب است که اینان (ائمه (علیه السلام) نمی خواستند بر ضد طبیعت حرکت کنند. در زمان معاویه، کار به جایی رسید که وقتی اسم علی را می شنیدند، واکنش بنی امیه، یا کشتن، یا قتل و غارت اموال و یا به کلی ساقط کردن بود. امام حسن (علیه السلام) نیز طبق آن مسائلی که تاریخ نوشته است، نمی توانست دست به کار شود، زیرا این ها از بین می رفتند و هنوز قضیه رفع مصاحف، یعنی بلند کردن قرآن ها بر سر نیزه ها در دل ها بود.
امام حسن (علیه السلام) دو بار اقدام کرد و آن ها عقب نشینی کردند. حضرت با ترک مخاصمه، {نه صلح }، عالم اسلام را حفظ کرد. چون وقتی آن ها از بین می رفتند، او (معاویه) دیگر نه شیعه سرش می شد، نه سنی. او کسی بود که با امپراتور روم دست به دست داد که کمک بگیرد. برای چه؟ برای از بین بردن علی (علیه السلام). در تواریخ آمده است که با امپراتور روم ارتباطهایی داشتند، برای این که بشریت را از علی محروم کنند. علی شخصیتی خیلی بزرگ بود، اما این ها (معاویه و...) به بشریت با نگاه دیگری می نگریستند. در چشم آنان، بشریت وسیله بود. نظریه آنان این بود: بشریت همه وسیله، آن ها هم فقط هدف. ولی معاویه با مهارتی که در فرزندش وجود نداشت، مدام ظاهر را حفظ می کرد. به قول فلسفه سیاسی، می گوییم فلسفه ماکیاولی. البته فلسفه که نیست، طرز تفکرات ماکیاولی است، تا حقایق را بپوشاند. با آن نرمش های کذایی که کار روبَه صفتانِ تاریخ است. آن نشان دادن آرامش که یعنی: چیزی نیست! حجربن عدی، رشید هجری را زنده زنده دفن کند، فردایش هم بنشیند بخندد. معاویه از میان 6 - 7 نفر از بزرگ ترین صحابه علی بن ابی طالب (علیه السلام) و امام حسن مجتبی (علیه السلام)، دو سه نفر را زنده زنده زیر خاک کرد. حسین (علیه السلام) این ها را هم دیده بود.
بفرمایید ببینیم این شخص چه کار باید بکند؟ این علت، و آن هم معلولش. آیا علتی از این قوی تر و عمیق تر؟ آیا علت ها از این عمیق تر؟ البته نه علت، علت یعنی چه؟ اگر یک علت است که دارای اجزای زیادی است. اگر هم چند علت است دارای صدها علت. و ناشایستی که درباره علی (علیه السلام) به راه انداخته بودند، ما هم به طور قطع می دانیم و می توانیم اثبات کنیم که اگر حسین می گفت این پدر من علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، {خیلی کارها می توانست انجام بدهد}. البته بحث پدر من عاطفی نیست. همان طور که امام صادق فرمود: افتخار من به این که ولایت علی را دارم، بیش از این است که پسر او هستم. بحث این نیست که من پسر علی هستم. یعنی مثلا ای مردم، آدم باید به پدرش علاقه داشته باشد و پدر هم به پسرش.
بلی، این علاقه وجود دارد، ولی در مرتبه خیلی پایین.
اگر حسین (علیه السلام) می نشست و فردا من و شما تاریخ را می دیدیم، یا حس کنجکاوی متفکران دنیا بیدار می شد و می گفتند یا حسین، اگر آن جا بودی چه کار می کردی، مگر نمی دیدی؟ جوابش چیست؟ هیچ جوابی نداشت. یا اباعبدالله، ای پسر فاطمه، ای پسر علی (علیه السلام)، آیا تو نمی دیدی که این ها علنا نه فقط با اسلام، بلکه با انسانیت بازی می کردند؟ همان طور که عرض کردم، معاویه خوب مهارت داشت. به راستی فسق و فجور، آدم را احمق هم می کند. فسق و فجور، مخصوصا اگر هتک حرمات الله بشود، یا غرور شکنی باشد، علنا عقل را هم از بین می برد. روشنی این مطلب به جایی رسید که آن کسی که در این باره از همه طبیعی تر فکر می کند، می گوید:
تبعیت از غریزه جنسی، اصالت حقیقت را از عقل می گیرد.
زیگموند فروید
{به اصطلاح } آش این قدر شور بود که خان هم فهمید. چون بعضی اوقات، خان ها اصلا نمی فهمند که آش شور است یا شیرین است، یا ترش است. فرویدی که دو پای خود را در یک کفش کرده که فقط با این حساسیت که من دارم، باید مسأله غرایز را این طوری کنم که بشر را به این جا برسانم، که ده هزار سال حرکت یک دفعه شروع کند به پایین آمدن و تنزل. او می گوید که تبعیت از غرایز، مخصوصا از غریزه جنسی، تعقل را پایین می آورد. مخصوصا اگر احساس کند که خلاف قانون است. البته این توضیح من است، ولی آن که حرف ایشان است، این است که تبعیت از غرایز، تعقل را از بین می برد. جوان ها حواستان جمع باشد. کمی دقت و کمی فکر کنید. یک مقدار از خدا بخواهید که شما را در این راه کمک کند. مواظب باشید! تعقل اگر از دست برود، دیگر انسان چه دارد؟ اگر عقل از دستش برود، می شود همین طور که می بینید. این (یزید) اصلا متوجه نبود و نمی فهمید که اسلام و انسان یعنی چه؟
مسأله دیگر، این است که بعد از مدتی تمام جوامع اسلامی، حسین (علیه السلام) را تصدیق کردند و معلوم شد که حسین در آن روز، زبان گویای تمام جوامع اسلامی بوده است، اگرچه با خبر نبودند که چه می گذرد. اگرچه نمی دانستند در عراق و شام چه می گذرد. لذا، اهالی بصره وقتی متوجه شدند، یک دفعه بیست هزار نفر راه افتادند. اگر هفت، هشت، ده روز این قضیه به تأخیر می افتاد، قاعده تاریخی نشان می دهد که اصلا محال بود چنین قضیه ای اتفاق بیفتد و داستان یزید برچیده می شد، همان طور که قبلا عرض کردم، چندی قبل از آن، ولیدبن عتبه استاندار مدینه وقتی شنید حسین (علیه السلام) به طرف عراق حرکت می کند، به عبیدالله بن زیاد آن مستِ لا یعقلِ مقام نوشت، شنیدم که حسین به آن طرف می آید، حواست جمع باشد. او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. او محبوب ترین مردم برای مردم است. یعنی شما هیچ کس را نمی توانید پیدا کنید که به حسین محبت نورزد. مبادا دستت به خون این مرد آلوده شود، که این را تا قیامت، بشر بر شما نخواهد بخشید.
آری، جریان خیلی بالاست که این گونه، شما را هزار و چهار صد سال به دنبال خود می کشد. خدا می داند حسین در تاریخ چه کار کرده است.
اشخاصی که می گویند رواج تشیع و حساسیت داستان حسین از زمان صفویه به این طرف بود، من درباره آن ها چیزی نمی گویم. فقط آرزو می کنم ای کاش کمی سواد و کمی اطلاع داشتند. حداقل هفتصد سال پیش مولوی می گوید که شاعری وارد انطاکیه (شام) شد و دید مردم به سر و صورت خودشان می زنند و محشری است. گفت چه خبر است؟ گفتند مگر نمی دانی که امروز، روز عاشورا است؟ پس وجدان کجا رفت؟ این داستان مولوی که مربوط به هفتصد سال پیش است و کتاب او نیز اکنون در مقابل ماست.
هم چنین قبل از مولوی، دیالمه و آل بویه و... از واقعه عاشورا اطلاع داشتند.
هنوز چند روز از عاشورا نگذشته بود که سر و صورت زدن توابین کوفه و دیگر جاها آغاز شد. این تذکرات برای این بود که بدانید واقعه عاشورا، علت خیلی تند و مهمی داشت و حسین بن علی (علیه السلام) هیچ راه دیگری نداشت، مگر این که برخیزد، بلکه اسلام نخوابد و نابود نشود.
قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فردای ثم تتفکروا(256)
بگو: من فقط به شما یک اندرز می دهم که دو به دو و تنهایی برای خدا بپاخیزید، سپس بیندیشید.
یا ابا عبدالله! ما تو را تا آن جایی که قدرت داریم، تا آن جایی که ظرفیت ماست، شناختیم. و خدا می داند در طول تاریخ، در این جلسه ها چه انسان هایی توبه کرده اند. چه انسان هایی حرف شنیده اند، چه انسان هایی منقلب شده اند. اسم نویسی نبوده است که؛ آقایان در طول تاریخ بفرمایید ببینیم چه کسی در کجا چنین انقلاب روحی به او دست داده است؟ اگر آمارگیری می شد، این رقم سر به میلیون ها می زد. ما از کودکی که در این جلسات بودیم و می آمدیم، خیلی از این ها می دیدیم، انسان هایی که چیزی سرشان نمی شد و نسبت به همه چیز بی پروا بودند. خدا گذشتگان شما را بیامرزد. پدرم می گفت که در تبریز شخصی بود خیلی بی پروا. ایشان (پدرم) می گفت من او را دیده بودم. می گفت: روزی در خیابان ایستاده بود و دسته ای {از عزاداران حسینی } در حال عبور بود و آن ها نوحه علی اصغر می خواندند و آن مرد هم گریه می کرد. می گفت نوحه را به ترکی می خواندند و این مرد همین جور نگاه کرد و بعد رفت، رفت، رفت، اوج گرفت و به اصطلاح امروزی، یکی از بهترین شعرای دراماتیک حسین (علیه السلام) شد. درست تقریبا مثل محتشم کاشانی رحمةالله علیه. او (محتشم) در فارسی، این هم در ترکی آذری. فقط با یک نگاه به آن دسته نوحه خوانی و سینه زنی. متأسفانه ننوشته اند که چه کسانی در این جلسات، انسان شدند. چه کسانی در این جلسات ساخته شدند. قبل و بعد آن چه بود؟
خدایا! پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به راز بزرگ خلقت، به راز بزرگ آن حکمتی که همیشه بعد از پاییز، بهارها در تاریخ به وجود آمده است، ما را در شناخت حسین (علیه السلام) موفق و مؤید بفرما.
خدایا! پروردگارا! ما را از انقلاب روحی محروم مفرما.
خداوندا! جوانان عزیز و نور چشمان ما را توفیق بده برای آینده ای که زندگی خود را با معنا و هدف دار سپری کنند.
خدایا! تو را سوگند می دهیم به جوانان حسین (علیه السلام)، این جوانان را به چنین زندگی در آینده، موفق و مؤید بفرما.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
آمین

قانون حسینی

در بحث گذشته عرض شد که سرور شهیدان امام حسین (علیه السلام) در زندگانی خود، شاهد قضایا و حوادث بسیار بود و این طور نبود که فقط یک دفعه چشم باز کرد و یزید و یزیدیان را دید. سالیانی بود که این مرد خون دل می خورد. او با چشمان خود دید که مالک اشتر را از پدرش گرفتند. با چشمانش دید که اویس قرنی، آن عارف بزرگ از اصحاب پیغمبر را در صفین به خاک و خون انداختند. روزی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به طرف یمن نگاه کرد و فرمود:
انی لأشم نفس الرحمن من الیمن(257)
من نفس رحمانی از طرف یمن استشمام می کنم.
منظور آن بزرگوار، اویس قرنی بود. اویس قرنی در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) شهید شد. عماربن یاسر در آن دوران کهنسالی که از نظر همه مکتب ها {از جنگ } معاف است، با کمال نشاط ذاتی به میدان جنگ های صفین آمد و او هم به خاک و خون افتاد. امام حسین (علیه السلام) قبل از این ها دیده بود که چگونه و به چه هدفی ابوذر تبعید شد. این مطالب که اکنون فهرستش را عرض کردم، قبلا همه ما خوانده ایم. ان شاءالله که فهمیده ایم که بر دل یک انسان که دارای کمال شخصیت های تاریخ ساز است، چه می گذرد. انسانی که وقتی می بیند یک به یک این شخصیت های تاریخ ساز را از صفحه روزگار حذف می کنند، آن هم با چه ناجوانمردی: در مسیر مالک اشتر به مصر زهر بفرستند، آن جا سم بخورد و از دنیا برود. عمار آن طور بیفتد، پیغمبر فرموده بود:
یا عمار تقتلک الفئه الباقیه و آخر شربک من الدنیا ضیاح من لبن
ای عمار! گروه ستمکاری، تو را خواهند کشت و آخرین غذای، تو (روزی تو)، از این دنیا، یک پیاله شیر خواهد بود.
عمار رفت. ابوذر رفت. کسانی که رفتنشان علی بن ابی طالب (علیه السلام) را گریانده بود. وقتی برمی گشت و به پشت سرش نگاه می کرد، می دید ذوالشهادتین رفت. ابن تیهان رفت.
ماضر اخواننا الذین سفکت دماؤهم - و هم بصفین - ألا یکونوا الیوم أحیاء؟ یسیغون الغصص و یشربون الرنق! قد - و الله - لقوا الله فوفاهم أجورهم، و أحلهم دار الأمن بعد خوفهم. أین اخوانی الذین رکبوا الطریق، و مضوا علی الحق؟
أین عمار؟ و أین ابن التیهان؟ و أین ذو الشهادتین؟ و أین نظراؤهم من اخوانهم الذین تعاقدوا علی المنیه، وأبرد برؤوسهم الی الفجره!(258)
آن برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، ضرر نکردند که امروز زنده نیستند تا غصه ها بخورند و شرنگ جانگزای اندوه را بیاشامند. سوگند به خدا، آن عزیزان آغشته در خون خود، به دیدار خدا شتافتند، و خداوند پاداش آنان را عنایت فرمود و آنان را پس از سپری کردن دوران ترس و وحشت، در سرای امن جاودانی جای داد. کجا رفتند آن برادران من که راه مستقیم کمال را پیش گرفتند و رهسپار کوی حق گشتند.
کجاست عمار؟ کو ابن تیهان؟ ذوالشهادتین کجا رفته است؟ و کجا رفتند امثال آنان از برادرانشان که پیمان وفاداری تا مرگ بسته بودند و سرهای آنان به ارمغان نزد طاغوت و طاغوتیان فاجر برده شد؟
نوف بکالی می گوید: سپس دستش را به محاسن شریف و کریمش زد و گریه طولانی نمود و فرمود:
أوه علی اخوانی الذین تلوا القرآن فأحکموه، و تدبروا الفرض فأقاموه(259)
آه، افسوس بر آن برادرانم که قرآن را تلاوت کردند و در عمل به آن استقامت ورزیدند و در تکالیف اندیشیدند و آن ها را انجام دادند. سنت را احیا کردند و بدعت را نابود ساختند. دعوت به جهاد شدند، آن را اجابت کردند و به فرماندهشان اطمینان پیدا کردند و از او پیروی نمودند.
سه شنبه، حضرت این خطبه را خواند و جمعه ضربت خورد. یعنی، سه روز پیش از این که از این دنیای دون چشم بربندد، فرمود:
ثم قال علیه السلام: أیها الناس، انی قد بثثت لکم المواعظ التی وعظ الأنبیاء بها أممهم، أدیت الیکم ما أدت الأوصیاء الی من بعدهم، و أدبتکم بسوطی فلم تستقیموا، وحدوتکم بالزواجر فلم تستوسقوا(260)
سپس آن حضرت فرمود: ای مردم، من همه آن موعظه ها را که پیامبران به امت های خود نموده بودند، برای شما ابلاغ کردم و آن چه را که جانشینان آنان پس از رحلت انبیا از این دنیا به مردم رسانده بودند، برای شما ادا کردم. و با این تازیانه ام شما را تأدیب نمودم، ولی شما استقامت در راه دین نورزیدید، من با نصایح و عوامل باز دارنده، شما را از معاصی و انحرافات بازداشتم، شما نظم و انتظام نپذیرفتید.
تازیانه عشق به دست در کوچه ها و بازارهایتان گشتم. با همین تازیانه شما را تأدیب می کردم، ولی شما آن چه را که برای شما عزیز است نگرفتید. آیا پیشوایی غیر از من توقع دارید؟ انتظار داشته باشید، تا بیاورند و بیایند و حال شما را جا بیاورند! منتظر باشید تا سفره نشینان معاویه بعد از من بیایند. منتظر باشید تا جریان عوض شود و خودخواهی ها و خودکامگی ها راه بیفتد. امروز شما نمی فهمید که در میان شما چه کسی است. زمانی می فهمید که، دیگر سودی به حال شما نخواهد داشت.
این ها را خواند و این مطالب را فرمود. بعد همان طور که نوف بکالی می گوید: در حالی که دستش را به ریش (محاسن) مبارکش می برد و رو به آسمان نگاه می کرد، گفت: أوه علی اخوانی الذین... آه، بر آن برادرانم که رفتند.
این ها در مقابل من، تعهد مرگ داشتند. آری، اینان تا پای جان تعهد کرده بودند که در راه حق و حقیقت به من کمک کنند.
فنادی باعلی صوته: أین عمار...؟ کو عمار؟ کو ابن تیهان؟ کجا رفت ذوالشهادتین. یک به یک اسامی آن بزرگان انسان و انسانیت را خواند. حسین با چشمان خود دیده بود که این ها را یک به یک از دست علی گرفته اند، در حالی که هر یک از آنان برای خود، جامعه ای بود. شما فقط می شنوید اویس قرنی، ما فقط می شنویم ابوذر غفاری، یک مقدار در تاریخ نگاه کنید، بعد ببینید که حسین (علیه السلام)، چرا این قدر به هیجان افتاد. اگر صد میلیارد کمک داشت و بنا بود تمام آنان در راه خدا به شهادت برسند، این کار را می کرد. قضیه این نبود کدام یزید؟ مسأله ریشه دارتر از این بحث ها بود. البته این (یزید) آشکارش کرد. احمقی که غرق در شهوات بود و راه مخفی کردن آن را هم نمی دانست، خدا آن پاییز ویرانگری را که بر اسلام وزیدن گرفته بود، با دست یک احمق غوطه ور در استبداد و شهوت آشکار کرد.
قبلا در این مورد صحبت کردیم. اکنون با لطف الهی و با کمک خود امام حسین، عنصر دوم یا رکن دوم قیام امام حسین (علیه السلام) را بررسی می کنیم: