امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

شکست و پیروزی انسان الهی

خنده از لطفت حکایت می کند - گریه از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهان - از یکی دلبر روایت می کند
با این مفاهیم متضاد: خنده، گریه، شادی، اندوه، شکست، پیروزی، و یک قدم بالاتر، زندگی و مرگ قابل تفسیر نخواهد بود، مگر این که بدانیم و درک کنیم که این مفاهیم از کجا سرچشمه می گیرد، و از چه چیز ناشی می شود. خنده هایی وجود دارد پوچ و متلاشی کننده روح آدمی هستند. گریه هایی هم هستند.
احیا کننده روح انسان ها. زندگی ای وجود دارد عین مرگ، و مرگی داریم عین ابدیت و عین زندگی. این پدیده هایی که از ما انسان ها سر می زند، قشرها و صورت ها و کف هایی است که اگر بخواهیم آن ها را در منطقه ارزش ارزیابی کنیم، باید مسأله را عمیق تر بررسی کنیم.
اندوهی در دنیا داریم که غیر از گرفتگی روح، چیزی دیگر نیست. مثل این که ابری، فضای روح آدمی را می گیرد و به دنبال آن، انسان اندوهناک شده و غصه می خورد. اما خود آن ابر از کجاست؟
آن ابر ممکن است از این ناشی شود که {آدمی } به چیزی دل ببندد و نتواند از آن بهره برداری کند. یا به جهت عدم موفقیت، فضای روحش را ابر تاریکی فراگیرد و او را اندوهگین سازد. ممکن است آن چه که فضای روح را تاریک ساخته و انسان را در غصه غوطه ور کرده است، یک مسأله مالی، یا شهوی باشد، یا خواسته های غیر منطقی و غیر عقلانی. این اندوه چه ارزشی دارد؟ این اندوه روح ما را صیقلی نمی کند.
اندوهی داریم که برای روح بهتر از آن، صیقلی کننده ای وجود ندارد.
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
این غم، اندوهی دیگر و {اساسا} غیر از فقدان مزایای مادی است که مثل سایه، در دنبال آدمیان افتاده است. بلکه اندوهی است که تمام رادمردان تاریخ، غباری از آن را در قیافه شان نقش کرده اند. ما در امتداد تاریخ، گریه ها و اندوه های عمیق را بیشتر از خنده های عمیق دیده ایم. مقصود از گریه که عرض کردم، گریه دم دستی نیست. بحث اندوه طبیعی را نمی کنیم که به مجرد بروز ناملایمات، ابری فضای روح را بگیرد.
بحث ما این است: گرفتگی روح از این که مبادا انبساط و عظمتی که برای روح انسانی وجود دارد، من به آن نرسم. انسان ها که گام به روی خاک می گذارند و چند صباحی زندگی می کنند و از بین می روند، آیا به حقوقشان می رسند؟ آیا تمام امکانات خود را به فعلیت می رسانند؟ بی اعتنایی به این مسأله خنده دار است، اما خنده اش کاشف از نابودی روح آن کسی است که می خندد. این موضوع، غباری از اندوه بر دل انسان می نشاند. این اندوه مافوق تمام لذایذ بشری است، زیرا روح خیلی باید اوج بگیرد تا وقتی به او بگویند که مثلا در قرون وسطی با برده ها این گونه رفتار می کردند، واقعا اندوهگین بشود. این روح خیلی بالا رفته است. این روح از نوع روح های دم دستی نیست. بنابراین، وقتی توجه می کند که آیا افکار بشری و اندیشه های بشری، این سرمایه کلان را که دارد، واقعا به جا می آورد یا نمی آورد؟ می گوید:
نگزینی ار غم او چه غمی گزیده باشی - ندهی اگر به او دل به چه آرمیده باشی
نظری نهان بیفکن مگرش عیان ببینی گرش از جهان نبینی به جهان چه دیده باشی
این غم است که، یکی از عالی ترین آرمان های روح انسان هاست. چرا؟ چون این غم موقعی پیش می آید، و موقعی روح انسانی را تصرف می کند که روح انسانی به طرف بالا اوج می گیرد و بقیه را اجزاء خود می بیند. از شعر بنی آدم اعضای یک پیکرند بالاتر می رود. آن ها فقط شعر هستند. دریافت مسأله غیر از دانستن مسأله است، آن هم در قالب شعر! این دریافت، اندوهی دارد و چه مقدس است این اندوه! چه مقدس است آن چشمی که برای انسان ها می گرید، و چه مقدس است آن دو قطره اشکی که به حال انسان ها می ریزد.
آن روحی که نمی گذارد لذات شخصی، تمام وجود او را لحظه ای در زندگانی فرابگیرد، چه قدر عظمت گرفته است. می گوید کمبود احساس می کنم. این غصه نیست، بلکه موتور و محرک تاریخ است. این که در این مکان جمع شده اید و نام حسین بن علی را برده و آهی می کشید، این گریه و اندوه نیست، بلکه محرک تاریخ انسان هاست. نشان دهنده این اشتباه است که بعضی ها می فرمایند: در هر وضعی قرار بگیرید و هیچ اصلی را نپذیرید، و ریش مبارکتان هم در هیچ جا گیر نکند. قیافه های روحانی که من الان در این جا می بینم، حال یک اندوه مقدس را دارد که فقط برای مقابله با این اصل در این مکان نشسته اند!
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
در درک و بیان معنای شادی ها و اندوه ها، لذایذ و آلام چه قدر اشتباه داریم، و چه قدر کوچک فکر می کنیم. به راستی چه قدر امر بر ما مشتبه شده است که نام لب ها را از هم جدا کردن و دندان های جلویی را نشان دادن و بعد روح را افسرده ساختن، خنده می گذاریم. ولی آن هیجانات الهی و حالت های روحانی را که تمام لذایذ یک طرف و آن حالات هم یک طرف، اصلا خنده نمی دانیم، غصه هم همین طور است.
بدین سان تاریخ، شکست و پیروزی را بر ما آدمیان، تحمیل کرده است. تاریخ را این گونه معنا کرده اند، چه کنیم! مثلا می گوییم {شخصی }ورشکست شد و شکست خورد. این سخن درست نیست. یا مثلا اگر او موقعیت وجودی طبیعی خود را در میان تعدادی از جانوران مثل خود حفظ کرد، می گوییم پیروز شد. باز فریاد ما از دست این الفاظ بلند است:
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست(217)
دندان مان هم درست کار نمی کند که تشخیص بدهد: این ریگ است نه آب! واقعا چه اشتباهاتی در کلمات حیاتی بشر داریم. یک دفعه اشتباه این است که مثلا آجر را خشت می گوییم، این مهم نیست. اگر اسم آجر را خشت بگذاریم و بعد آب روی آن فرو بریزد، وقتی این خشت متلاشی شد، می گوییم اشتباه کردیم این خشت بود، آجر نبود، غلط گفتیم و نفهمیدیم. یک دفعه مسأله بی اهمیت است، ولی یک وقت مسأله مربوط به حیات و ممات بوده و مربوط به وجود انسان هاست. آیا در این مورد هم باید مسامحه شود؟ ای بی انصاف ها، آیا درباره حیات انسان ها هم باید شوخی شود؟ بازی، با دم شیر هم بازی؟ ما کلمه پیروزی را به کار می بریم، با این گمان که پیروز آن شخصی است که توانسته است در موقعیت وجودی خود، نیروی طبیعی زیادتری را به کار ببرد و عده ای را تحت الشعاع وجود طبیعی خود قرار بدهد. پیروزی را، اغلب قاموس های بشری، تا حال برای ما این طور معنا کرده اند. شکست را نیز در مقابلش، به عنوان یک مفهوم ضد این مفهوم به ما تزریق کرده اند. ما انسان ها به خاطر این تفسیرهای لفظی چه قدر تلفات باید بدهیم؟
حقیقت قضیه، شکست و پیروزی نیست. اگر مقصودتان پیروزی مطلق است، در جهان چه کسی را سراغ دارید که به پیروزی مطلق برسد؟ کدام گرگ درنده ای را دیده اید که گرگ درنده تری، چنگالش را در سینه او فرو نکند؟ بالاخره، در برابر هر قوی، یک قوی دیگری هست. در تاریخ، قضیه به این شکل بوده است. به چه علت بحث تنازع در بقا را مطرح کردیم؟ به دلیل این که بحث تنازع در بقا مربوط به من و شما بود، تا این جا مسأله را درست معنا کنیم.
فاتح و پیروز، آن متفکر بود که او را در دوران فلاسفه قرون وسطی، بیست سال در زندان انداخته بودند.
این شخص در زندان، یک نظام (سیستم) فلسفی بسیار عالی نوشت که بعدها در سطح جهانی مطرح شد!
چنین شخصی را می توان پیروز نامید. این پیروز است، ولو این که در یک چهار دیواری نشسته باشد.
پیروزی و سیری دو چیز متفاوت است. هیچ گاه پیروزی با سیری و شکست با گرسنگی مرادف نیست. و همین طور شکست با وداع از روی خاک مساوی نیست. هر وقت گفتند شکست، خیال نکنید که اگر کسی روی خاک را وداع نمود، شکست خورده است. یا کسی که وجود طبیعی اش، سالیانی، بلکه قرنی، روی زمین و کره خاکی را اشغال کرده است، نگوییم پیروز شده است. کوه هیمالیا را ببینید؛ میلیون ها سال است که همان جا وجود دارد. عمر زمین را نمی دانیم چه قدر است. بعضی از کهکشان ها میلیاردها سال است که از سحابی ها جدا شده اند. حیات یک مورچه، موقعی که یک گندم را به آشیانه خود می برد پیروز است، اما کهکشان پیروز نیست، زیرا مورچه آگاه است و حیات را درک می کند. پیروزی این مورچه در چه چیزی پیاده شده است؟ در یک دانه گندم.
بنا به نوشته مجلات اخیر فرانسه، بعضی از کوزارها، ده میلیون برابر خورشید نورافکنی می کنند! ولی خود آگاهی ندارند. با این حال، مورچه از نظر پیروزی در وجود، از آن ها (کوزارها) بالاتر است. چنان که اگر صد میلیارد تن گل پلاستیکی در عالی ترین منظره بسازید، یک برگ گل عادی که به سلسله هستی متصل باشد، و حیاتی برای خود داشته باشد؛ مسلما گل طبیعی پیروز است. روی این حساب ها بالا می رویم، تا ببینیم پیروزی یعنی چه.
ممکن است ما هفتاد سال عمر داشته باشیم، و همه هفتاد سال ما منهای یک لحظه، شکست باشد. یعنی فقط یک لحظه ما پیروزی باشد و اتفاقا ابدیتمان را نیز در همان لحظه تنظیم کنند، و آن موقعی است که به خود آمده و احساس کنید، شما هستید و بیهوده هم نیستید. این تصور (هستید و بیهوده نیستید)، یک لحظه، یا یک دقیقه و یا دو دقیقه به طول می انجامد، ولی این مدت کم، آن مخ ابدیت است که شما نمونه اش را در این لحظه می چشید و شما پیروزید. اما اگر نه تنها هفتاد سال، بلکه هفتصد سال عمر کنید و حیات شما فقط ساخته شده هوا، آب، عناصر آلی، یک مقدار عوامل انسانی و عوامل اجتماعی باشد، یعنی یک موجود کاملا وابسته باشید، هرگز به پیروزی نخواهید رسید. چون شما خودتان نیستید {و فقط }در جایگاه حداکثر حوادث هستید. شما یعنی چه؟ یعنی؛ مقداری هوا، گاز، عناصر آلی، که نام او را انسان گذاشته اید!
عجیب این است که اگر بخواهند در یک قاموس مثال بزنند که انسان موجودی است این گونه، مثل علی بن ابی طالب (علیه السلام) و ابن ملجم و مثل کسی را که فقط تراکم یافته حوادث است، نام می برند. یا مثل یک دستگاه موسیقی راکد و جامد که با یک انگشت، صدای آهنگ آن را دربیاورد. حالا این (انسان) می تواند تمام هستی را زیر پا بگذارد؟ او که مالک خودش نیست تا مالک دیگری شود؛ اصلا مالک نیست، زیرا این ندارد، او ندارد، خود ندار. پس پیروزی کی بوده است؟ پیروزی از آن موقع شروع می شود که اول انسان خودش را دریابد. اول قاره خودتان را کشف کنید، اول مرکز حرکات و اندیشه های خودتان را پیدا کنید که شما چه هستید، ولو این که خیلی کم کشف کنید. اما شروع کنید، پیروزی شما از این جا شروع می شود.
بعضی از اوقات، ما خیلی کوته فکری می کنیم و نام آن را دوربینی می گذاریم. این طور می گوییم: من آگاه شدم. من متوجه شدم. نتیجه این آگاهی چه موقع مشخص می شود؟ وقتی که ان شاءالله خیلی باسواد شدم و هزاران گذشت کردم! بعد از ازدواج که درست حرکت کردم!... و همین طور هزار شرایط و مقتضیات جمع می کند، سپس می گوید نخواهم رسید، خیلی دور است و من به این موفقیت نمی رسم. من در زندگانی به پیروزی نخواهم رسید. این {قبیل مفاهیم } اولین وسیله شکست ماست، بین ما و تکامل، بین ما و مالکیت، بین ما و آزادی، فاصله ای به عنوان یک مقدار هندسی و جغرافیایی وجود ندارد، بلکه توجه به خود است که اصلا فاصله ندارد. این یکی از بدبختی های ماست که همیشه آرمان ها را دورتر از خود قرار می دهیم و می گوییم که ان شاءالله خواهیم رسید، اما قرنی هم که زندگی می کند و نمی رسد. چرا؟ چون بین خود و او را آینده قرار داده است. او نمی داند که در مسأله روح و در عمق روح، گذشته و آینده مطرح نیست. این جسم خارجی است که برای این که از نقطه A به نقطه B برود، باید مسافتی را طی کند. روح، مشمول این حرف ها نیست، بلکه بالاتر از این مسائل است. حضرت موسی (علیه السلام) یک روز عرض کرد: کیف اصل الیک خدایا، چگونه به تو برسم؟ خداوند فرمود: قصدک لی وصلک الی، (ای موسی) قصد کردن وصول به من همان، و رسیدن به من همان.
آیا قصد کردی که برسی؟ قصد کردن همان، و رسیدن همان! یعنی {اگر بخواهم } به تقرب تو برسم و به پیشگاه تو راه بیابم، کی و چگونه برسم؟ چند میلیون فرسخ باید راه بروم؟ اصلا این حرف ها مطرح نیست.
قصدک لی وصلک الی. قصد تو مرا، اگر قصد است، قصد همان و رسیدن همان. در بعضی از جملات نیایش های علی بن الحسین حضرت سجاد (علیه السلام) هست که:
اشهد ان المسافر الیک قریب المسافه
شهادت می دهم که مسافر کوی تو، مسافتش خیلی نزدیک است.
درباره ظلم هم می گوییم که: یک نفر به دیگری گفت: فاصله بین زمین و آسمان چه قدر است؟ گفت به قدر آه یک مظلوم! این جا فاصله {به اندازه }یک توجه است. بنابراین، پیروزی از آن موقع شروع می شود که حرکات و سکنات انسان ها روی این محور قرار بگیرد. فرضا پانصد هزار دفعه هم کشته شویم و زنده شویم، باز پیروزیم. مابقی شوخی است. بقیه برای شعر (شعربافی های خیالی) و برای مباحث تنازع در بقا خوب است.
در یک جلسه ماه مبارک {درباره پیروزی } عرض کردم. توجه فرمایید: ابوذر غفاری در آن بیابان در حال جان دادن بود (از دنیا می رفت). نخست شکست {ظاهری } را احساس کنید: رنگ پریده، پیرمرد، سالیان درازی را سپری کرده، عمر به سر آمده، از مال دنیا و انسان هاکسی را ندارد، مگر همسرش (و به گفته بعضی از تواریخ، دخترش) که با او همراه است. نزدیک به غروب آفتاب، دراز کشید. دختر یا زنش خیلی ناراحت بود. ابوذر گفت: چرا ناراحتی؟ همسرش (دخترش) گفت: شما در وسط این بیابان از دنیا می روید و من این جا کسی را ندارم. از این رو مضطربم و... ابوذر گفت: آن سیاهی که از دور می آید، کاروانی است. آنان بازرگانان هستند که از جاده عبور می کنند. برو به آن ها بگو که یکی از اصحابه پیغمبر در این جا فوت شده است، او را کفن و دفن کنید. تا این جا یک چیز خیلی عادی است. اما دخترم، همین که آن ها خواستند دست به کار تجهیز و تکفین من بشوند، اول این گوسفند را بکشند و بخورند و برای من مجانی کار نکنند! در این جا باید بگوییم:
ای پیروز پیروزمندان! آیا این که می گوید برای من مجانی کار نکنند، شکست می خورد؟
در مورد این مسأله یک مقدار دقت کنید. منظور، تاریخ گویی و شوخی و افسانه نیست. ابوذر گفت:
برای من مجانی کار نکنند. با این که تجهیز و تکفین میت، واجب کفایی است؛ خواه بگوید، یا نگوید، سفارش کند یا نکند، باید این کار انجام شود. آن هم شخصیت والا مقامی مثل ابوذر غفاری! این مرد کهنسال.
این پیروزی چه قدر ریشه می خواهد تا در آن دقایق آخر، این سخن را بگوید؟ روح او در کجاست؟
عرض کردم با این که از نظر فقهی دفن و کفن واجب کفایی است، مخصوصا چون در آن بیابان به آن ها منحصر بود، شاید برای آن عده وجوب عینی نیز پیدا کرده بود. ولی گفت: برای من مجانی کار نکنند و از این (گوسفند) استفاده کنند. چرا ما اسم این را پیروزی گذاشتیم؟ برای این که هیچ مکتب انسانی و هیچ ایدئولوژی انسانی، نمی تواند در این کره خاکی جوابی به این سؤال انسان ها بدهد، مگر این که این اصل را مد نظر داشته باشد: کار ارزش دارد. آیا این ارزش پیروز است یا نه؟ اگر صد میلیون قرن دیگر در این دنیا بگذرد، مطلب این است: و لا تبخسوا الناس اشیائهم(218)، کار و کالای مردم را بی ارزش نکنید. ابوذر طعم این ارزش را چشیده بود که در آن لحظات می گفت: برای او مجانی کار نکنند. هنگام مرگ، موقعی است که همه چیز از یاد انسان می رود. دیگر تقریبا زمان سنج، اصل سنج و قانون سنج مغز به هم خورده است. یک روح چه قدر باید بزرگ باشد، تا در حالی که مغز کم کم قدرتش را از دست می دهد، ولی روح به پیروزی رسیده و دیگر نابودی نداشته باشد. ای ابوذر! جهان از آن شماست. پیروزی ابدی از آن شماست. شمایید موجب امید انسان ها، شما و امثال شما نخواهید گذاشت هرگز یأس بر ما غلبه کند. عظمت پیروزی این است.
در روز عاشورا، امام حسین بن علی (علیه السلام) در یک اتمام حجت فوق العاده باعظمت، به این ابیات (ابیات فروه بن مسیک مرادی) استشهاد فرمود:
فان نهزم فهزامون قدما - و ان نغلب فغیر مغلبینا
و ما ان طبنا جبن و لکن - منایانا و دوله آخرینا
اذا ما الموت رفع عن اناس - کلاکله اناخ بآخرینا
فافنی ذلکم سروات قومی - کما افنی القرون الاولینا
فلو خلد الملوک اذن خلدنا - ولو بقی الکرام اذا بقینا
فقل للشامتین بنا افیقوا - سیلقی الشامتون کما لقینا(219)
اگر در این جنگ غلبه کنیم، ما از دیرباز غالب (پیروز) بوده ایم و اگر شکست بخوریم (شما می گویید شکست است)، ما هرگز شکست را ندیده ایم و نخواهیم دید.
سرشت ما بر اساس ترس نیست، و حال آن که می دانیم به خون غلتیدن دولتی بعد از ما را نوید می دهد (انتقام ما را خواهند گرفت).
اگر تیر اجل به سینه فردی اصابت نکند، به سینه شخصی که در کنارش ایستاده است اصابت خواهد کرد.
و همین پیک است که خبر نیستی را به بزرگان قوم می رساند، همان گونه که قبلا عده زیادی را از نابودی خویش آگاه ساخت.
اگر پادشاهان جاودان می ماندند و اگر گرانمایگان روزگار بقا داشتند، ما هم عمری بی پایان و زندگانی سر مد داشتیم.
به ملامتگران بگو، که از خواب غفلت سر بردارند و بدانند که آنان نیز در پی ما خواهند بود.
اصلا ما مغلوب نمی شویم و مغلوب نخواهیم شد. شما کجا هستید؟ آیا انسانی که اول خود را دریافته، سپس متوجه شده است که این خود، اگر آن استقلال را که در مقابل خودآگاهی احساس می کند رها کند، نابودش خواهد کرد و لذا روح خود را به عظمت خداوندی وصل کرده، بعد انسان ها را در خود دریافته است، مغلوب می شود؟ چه کنیم که تاریخ بشر در ارتباط بشر با بشر، فقط با دو چشم سروکار دارد.
یعنی وقتی دو چشم خیره می شود به دو چشم دیگر و آن دو چشم در ظاهر جا خالی می کند، می گوییم آن دو چشم شکست خورد، و برای خود تاریخی درست کرده ایم که فلانی زد و فلانی هم از بین رفت.
زنده جاوید کیست؟ کشته شمشیر دوست - کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق - آید از آن کشتگان زمزمه دوست، دوست
صدرالمتألهین در یک رباعی می گوید:
آنان که ره عشق گزیدند همه - در کوی حقیقت آرمیدند همه
در معرکه دو کون فتح از عشق است - هر چند سپاه او شهیدند همه
عشق والای الهی، انسان را از این مفاهیم شکست و پیروزی های دم دستی بالاتر می برد - چنان که عرض کردم - گریه و خنده، گاهی به معنای طبیعی خودش مطرح می شود و گاهی بالاتر از این هاست. یک خنده جهانی را شکوفان می کند، یا یک گریه برای جهانی موتور تاریخ می شود. مثل اشک هایی که در طول تاریخ برای حسین بن علی ریخته شده است. بشر، مقدس ترین اشکش را در راه حسین (علیه السلام) ریخته است. چه انسان هایی، شاید میلیون ها انسان که پلیدی و تبهکاری، تمام عمر آن ها را فراگرفته بود، و یک بار با یک انقلاب روحی، به حسین بن علی توجه کرده و عمرشان را دریافته اند! چه دولت ها که با نام حسین بن علی بر سر کار آمدند، و چه قدر برای آنان که بحث از دادگری می کردند و عشاق داد و عدالت بوده اند، میدان باز شد.
بحث خیلی لطیفی دارد، او می گوید: گاهی ما در الفاظ اشتباهاتی داریم. بعد مثال می زند و می گوید:
مرد پیروز کسی است که اگر وجودش از روی خاک به زیر خاک منتقل شد، تابش شعاع او شروع شود.
نه این که برود {و فقط} سایه ای از خود بگذارد که {سایه خودش }بران ترین شمشیر را به وجود او بکشد!
بدین جهت می گوییم، پیروزی واقعی با پیامبران (علیه السلام) است. ابراهیم (علیه السلام)، موسی بن عمران (علیه السلام) و عیسی بن مریم (علیه السلام) پیروزند. این محمدبن عبدالله (صلی الله علیه وآله) است که پیروز است. والا - همان طور که عرض شد - گرگی در دنیا نیست، مگر این که گرگی درنده تر از او وجود دارد. پیروزی را به جایی باید وصل کرد که ابدی باشد، نه این که تو برو کنار، من می خواهم به جای شما بیایم (جابه جایی). بسیار خوب، تشریف بیاورید، من هستی ام را به شما دادم! پس تنفس های شما بعد از این چه خواهد شد؟ کسی که آلام و دردهای او عمیق تر باشد، لذایذ زیادتری خواهد دید. آیا غیر از این چیز دیگری هم هست؟ وقتی که من در این هستی جا داشتم، تو جای مرا غصب کردی. جای مرا به زور از دستم گرفتی و عنوانش را پیروزی گذاشتی. این تاریخ و این هم شما، بردارید و دقیقا ورق بزنید که این نوع پیروزی های رسمی و پیروزی های طبیعی چه نتایجی داشته است!؟ عبیدالله یا همان عبدالله بن عمر جعفی می گوید:
من از کوفه بیرون آمده بودم که حسین را نبینم. دیدم که حسین بن علی به طرف چادر من می آید. از یک طرف، شخصیت این مرد (حسین بن علی) خیلی بزرگ بود، و از طرفی دیگر، من با ابن زیاد نمی توانستم طرف بشوم. از کوفه آمدم بیرون که نه له او باشم و نه علیه او. (بی طرف باشم). خودم را در گوشه ای از بیابان های کوفه مخفی کردم. تصادفا کاروان حسین بن علی از آن نزدیکی ها عبور می کرد.
حضرت سیدالشهداء می پرسد، ببیند که این چادر از آن کیست؟ می گویند: چادر عبیدالله بن عمر جعفی است. (عبیدالله بن عمر جعفی یکی از سران کوفه و خیلی ثروتمند و متنفذ بود. این خودش می تواند دلیلی باشد بر این که چرا از کوفه بیرون آمده بود؟ چون بالاخره، می بایست به حادثه وارد و جزء حادثه می شد).
عبیدالله بن عمر جعفی می گوید: همین طور که نشسته بودم، دیدم که حسین بن علی می آید - در بعضی از تواریخ هست که حسین آمد و با انگشتش به چادر زد - می گوید: خیلی واخوردم که عجب گرفتار شدم. من که نمی خواستم با این مرد (حسین (علیه السلام)) روبه رو شدم، بالاخره روبه رو شدم. حسین فرمود: عبیدالله، تو در عمرت معصیت های زیادی کرده ای، خیلی گناهان مرتکب شده ای. آیا میل داری که با من بیایی و با هم به پیروزی برسیم؟ {حضرت در جملات خود}، تعبیر فتح را به کار برده است. گفتم: آقا من از کوفه بیرون نیامدم، مگر برای این که شما را نبینم، چون در غیر این صورت گرفتار می شدم. من نه می خواستم به روی شما شمشیر بکشم، و نه می توانستم با شما موافقت کنم، ولی حالا که شما آمدید، من اسبی دارم که اسب عجیبی است و در کوفه شاید بی نظیر باشد. آن را به خدمت شما تقدیم می کنم. شمشیری هم دارم که ارزش آن هزار دینار است، آن را نیز به حضور شما تقدیم می نمایم، ولی مرا معذور بدارید. حضرت فرمود: من با خود تو کار داشتم، با خود تو. حال که نمی آیی، ما را به شمشیر و اسب شما احتیاجی نیست. {عبدالله } می گوید: من محاسن حضرت را دیدم که سیاه است. گفتم یا اباعبدالله، خوب است که محاسنتان سفیدی ندارد. حضرت فرمود: نخیر، حنا زده ام. عبیدالله می گوید: حضرت به راه افتادند. من نیز دنبالشان بلند شدم و نگاه که کردم، دیدم ایشان وقتی از چادر خودشان آمده اند، بچه های کوچک، 4 ساله، 5 ساله، 6 ساله، 7 ساله، هم دنبال ایشان آمده اند. دیدم حضرت آرام آرام به هوای آنان راه می روند، یعنی تند نمی روند تا همه بچه ها به ایشان برسند. دیدم که وقتی بعضی از بچه ها زمین می خوردند، حضرت برمی گشت آنان را بلند می کرد و بغل می کرد. و بعد خیلی با آرامش حرکت می کرد.
در این ماجرا، عبیدالله بن عمر جعفی در قیافه حسین بن علی (علیه السلام) چیزی دیده بود که بعد از این که ختم داستان نینوا را شنید، اختلال روانی پیدا کرد. به نوشته بعضی از تواریخ، خودش را در شط کوفه غرق کرد و خود کشی نمود! این را می توان پیروزی نامید. این پیروزی است که او در قیافه این مرد (حسین) چنان عظمتی دیده است که بعد نتوانسته این را هضم کند که من چرا با این مرد نرفتم؟ ای خاک بر سر مال و منال دنیا! که این مرد آمد و از من کمک خواست. این حرف، حرف تمام پاکان اولاد آدم است. وقتی شما آهی از اعماق دل می کشید که: ای حسین، کاش ما هم با شما بودیم، این حال دلالت می کند بر این که ارواح آدمیان در عالی ترین اوج، تسلیم روح آن مرد هستند. او روح ها را مالک است. اگر دیگران اجسام ما را مالک هستند، آنان وجدان آزاد ما را در اختیار دارند. اما در تواریخ، شمشیرها کالبد ناخود آگاه انسان ها را در اختیار دارند. حال، پیروزی از آن کیست؟ آیا از آن کسی است که وجدان آزاد انسان ها را در اختیار دارد، یا کالبد مجبور آن ها را؟
در این مسائل خیلی باید دقت کنیم و این ها دقیقا باید بررسی شود که شکست از آن کیست و پیروزی از آن کیست؟ اگر شکست را می گویید، مهم ترین شکست را علی بن ابی طالب (علیه السلام) خورده است، چرا؟ چون از آن اوایل بروزش در اجتماع - به اصطلاح یکی از جامعه شناسان - هر روز این مرد را دو سه بار می کشتند و دو سه بار هم زنده می کردند. این موجودیت طبیعی متزلزل علی است در اجتماع! چرا؟ طلحه می گوید سبیل من باید چرب بشود. علی می گوید: چرب نمی شود. زبیر می گوید: {سر کیسه را} شل کن. خوب، آن هم که نمی شود. وقتی که انسان ها مرا امین دانستند، من چه چیزی را شل کنم، لذا، کارش متزلزل بود.
جنگ جمل، جنگ صفین، جنگ خوارج، داخل، خارج... تحملش را نداشتند. ظاهرش این بود که هر روز این مرد شکست می خورد و قد علم می کرد. لطفا این شکست ها را جمع کنید، به هم اضافه کنید. آن وقت شما باید بگویید، علی می بایست همان روزها دفن می شد، قاعدتا این است! چون هر عامل انسانی در آن جامعه غیر مستعد به او ضربه زده است. شوخی نیست که عمروعاص را حاکم علی قرار دادند. آیا تاریخ می خوانید؟ سرنوشت علی را به دست عمروعاص سپردند! باز علی سر بلند نکند و نگوید خدایا این چه معامله ای است با من می کنی؟ من چه کرده ام به تو؟ حتی این مرد سر خود را بلند نکرده و آرامش خود را از دست نداده است. نمی دانم مزه این مطلب را - مخصوصا جوانان - می چشند یا نه؟ ای علی! هستی تو در عالم امکان، توجیه وجود تو، بایستی از طرف عمروبن عاص معین شود! عمروبن عاصی که صریحا گفت: من همه شخصیت و حیثیت و دینم را به معاویه و سفره معاویه فروخته ام.
پیروزی را ببینید. چیزی این مرد (علی) را متزلزل نکرد. یک زخم و یا صدمه ای به شخصی می رسد و سر بلند می کند که: ما هم نفهمیدیم که عدالت خداوندی یعنی چه! اگر هزار بار علی را می کشتند و زنده می کردند، بهتر از این بود که عمروبن عاص را بر او حاکم قرار بدهند. {عمروعاص را} بر نویسنده فرمان مالک اشتر که با اعلامیه جهانی حقوق بشر تطبیق شد و بر آن ترجیح داده شد، {حاکم قرار دادند.} عجیب است که حضرت علی (علیه السلام) با کمر لیف خرمایی در دکان میثم تمار، اعلامیه جهانی حقوق بشر را بنویسد و خودش اولین شخصی باشد که به این اعلامیه عمل کند. سپس حکم درباره وجودی با این همه عظمت را به دست عمروبن عاص بدهند، که آقا بفرمایید که حق با کیست؟ و این مرد (علی) متزلزل نشود و خود را نبازد.
این معنای پیروزی است. این شخص توانسته است آهنگ اصلی هستی اش را به صدا درآورد. بقیه {انسان ها} آهنگشان معلوم نیست در این زندگانی چیست! یک بار نشد که {علی } سر خود را بلند کند و بگوید خدایا، ما که داماد پیغمبر تو بودیم، من که این قدر سواد دارم، چه قدر به یتیم ها می رسم، چه قدر کارهای خوب می کنم، پس این قضیه عمروبن عاص چه بود؟ اما نگفته است. یک تاریخ سراغ نمی دهد که علی سر بلند کند و العیاذبالله خلاف دادگری خدا حرفی بزند. ما انسان ها قربانی جهالت خودمان هستیم، والا دادگری خدا به حد لازم و کافی در هستی حکمفرماست. این جهالت ما و شکست ماست که به جای این که باید تکاپو کنم و کار کنم و زندگی ام را در سنگلاخ ماده نجات دهم، مثلا سنگی به سرم بخورد و به آن هستی که عظمتش را جز خدا نمی داند و آن هستی باعظمت در نزد خدا که به قدر موی سر شما ناچیز است و در پیش شما بی اهمیت است، هم چنین به جهان هستی که در مقابل خدا چه عظمتی دارد، ایراد بگیرم و به خدا بگویم ای کشتی بان، این چه جور کشتی راندنی است!؟ ما شکستیم. انسان ها غالبا با شکست مواجه هستند. علی می تواند انسان را زنده نگه بدارد، چون خودش زنده است. این است معنای پیروزی!
زنده جاوید کیست کشته شمشیر دوست - کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
پروردگارا! حیات و موت را به ما بفهمان! خدایا معنای شکست و پیروزی را برای ما قابل درک بساز!
خدایا عینک ما را خودت تصفیه کن که جهان بینی ما درست باشد! این است که سالیان دراز با این که در طول تاریخ چه مقام هایی بوده، و چه قدرت هایی اعمال شده، {ولی داستان حسین اثرات بسیاری داشته و پیروز است }. متوکل عباسی خیلی ایستادگی کرده بود، حتی دست ها بریده بود که هر کس به زیارت حسین برود یا نام حسین بر روی فرزند خود بگذارد، چه طور می شود... چه طور نمی شود... با این که من عقیده ام این است و فکر می کنم، اگر می توانستیم هاله مذهبی و آن شبهی از شباهت های مذهبی را که در مغرب زمین به عنوان حرفه تلقی می شود و پیرامون داستان حسین را گرفته است، درست نشان بدهیم، داستان این مرد می توانست آموزنده ترین داستان برای تاریخ بشر باشد. ولی متأسفانه چه می توان گفت؟
شما یک ژان والژان ساختگی را ببینید در بینوایان چه کار کرده است؟ ده ها سال است کتاب بینوایان ویکتور هوگو با این ژان والژاناش که اصل هم ندارد و رمانتیک است، انسان تربیت می کند. در صورتی که ما در داستان حسین بن علی، در این داستان چند روزه اش، مطالبی داریم که واقعیت دارد و از آن چه که در بینوایان گفته می شود حساس تر است، ولی متأسفانه، حقیقتا حسین را ما در هاله ای از اغراض شخصی مخفی نموده و پوشانده ایم. من گمان می کنم که اگر حتی از حربن یزید ریاحی در ماجرای حسین بن علی بن ابی طالب درست بحث بشود، خود یک درس آموزنده عجیب برای آدمیان است. سر تاپای این حادثه، از آن کوچک ترین تا بزرگ ترین حادثه اش، نشانه پیروزی حسین بود که در این گرفتاری شدید به این مرد روی آورد.
الهی رضی بقضائک و تسلیما لامرک لا معبود سواک
خدای من! رضا به قضایت دارم و تسلیم امر توام، معبودی جز تو نیست.
آیا شخصیت {حسین } متزلزل شود؟ ابدا. احساس این که کشته شدن هست و مرگی هست و بچه و شیرخواره... این حرف ها اصلا مطرح نیست. واقعا مافوق همه این ها قرار گرفته است. چه باید کرد که این کالبد دامنگیر ماست، اگر کالبد نبود، قیافه روحی حسین بن علی (علیه السلام) را تماشا می کردیم و می فهمیدیم که روح حسین بن علی در چه حالی بوده است. معنای پیروزی غیر از جا خالی کردن از روی خاک است که جانورانی در آن جا می لولند. پیروزی از آن موقع شروع می شود که به قول یکی از نویسندگان بسیار بزرگ:
برای ما امکان این هست که نه از نیکی متأثر شویم و نه از بدی، ولی گاهی در درون ما یک ارگ، گویا و مستعد حرکت است که به هیجان در می آید... این جا یک تناقض هولناک روحی است که بر ضد بیهودگی و نیستی سر به طغیان بر می دارد و می گوید: نمی توانی بگویی من نیستم و نمی توانی بگویی که من بیهوده هستم(220)
این اول پیروزی است. والا:
دیر و زود این شکل و شخص نازنین - خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
چه با شمشیر و یا با مرض وبا باشد، یا کم کم قوا و نیروهای عاریتی را خالی کند. این را نه شکست می گویند و نه پیروزی. این کالبد شکستنی است.
جامی است که عقل آفرین می زندش - صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف - می سازد و باز بر زمین می زندش
همه این کاسه ها زمین خوردنی است. آن چه که از زمین برآمده است، به زمین خوردنی است، جای شک نیست. اما آن که از بالا شروع شده، در خاک ختم نمی شود. اما آن هم که از خاک شروع شده است، در خاک هم ختم می شود. آن روح شماست که از بالا شروع شده و در این جا پایان نخواهد پذیرفت. توجه به این که من در این خاک فناپذیر نیستم، یکی از علل پیروزی ماست.
ای حسین، ابدیت از آن توست. ای مسافر ابدیت، پیروزی همیشه از آن تو بوده و خواهد بود، زیرا آرمان تو پیروز است. آرمانی که برای انسان ها مطرح کردی پیروز است و شکست ندارد. زندگی و مرگ انسان، وابسته به آن است که محور هستی اوست. محور هستی تو (انسان) چه بود؟ او که ابدی است، پس تو ابدی هستی و پیروز.
پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به آن حالات روحی حسین بن علی که پیروزی مطلق در خود احساس می کرد، ما را در زندگانی با شکست مواجه نساز.
پروردگارا! قوت و قدرت و نیرو بر ما عنایت فرما تا در زندگانی پیروز باشیم.
پروردگارا! طعم هدف زندگی را در این دنیا بر ما بچشان.
پروردگار! جوانان ما را موفق بدار که برای خود و برای جامعه ما در آینده مفید باشند.
پروردگارا! دانشی بر ما عطا فرما که صیقل دهنده روح و تقویت کننده روح ما باشد.
آمین

انگیزه حرکت انسان الهی

موضوعی که برای این جلسه در نظر گرفته شده است، مسأله انگیزه حرکت انسان الهی است. البته موضوع، موضوع بسیار بااهمیتی است، و شاید یک، دو، و یا سه جلسه برای توضیح کامل در این باره کافی نباشد، ولی تا آن مقداری که وقت اجازه می دهد، مسائلی را می توانیم مطرح کنیم.
تشخیص انگیزه و به دست آوردن عامل زندگانی، کاری بس دشوار است. در عین حال کاری است بس سهل و آسان که در اصطلاح می گوییم سهل الممتنع. یعنی تشخیص این انگیزه با یک عینک خیلی آسان، و با یک عینک بسیار دشوار و پیچیده و بغرنج است. از آن نظر تشخیص آن آسان است و در مراحل ابتدایی حتی افکار معمولی هم آن را می فهمد که می گوید: شما این کار را برای چه می کنید؟ جواب می دهد برای خدا. انگیزه من خداست. انگیزه من برای خداست. این جمله ای است که ممکن است انسان در هفتاد سالگی و بعد از درک بسیار عالی درباره جهان و زندگی ادا کند: انگیزه من خداست. یک شکل قضیه هم این است که غالبا می گوییم: چرا این کار را انجام می دهید؟ برای ثوابش؟ برای کیفر؟ ترس از کیفر؟ طمع یا پاداش؟ جواب می دهد: نخیر. من برای خدا این کار را انجام می دهم. برای خدا در ذهن این گونه اشخاص، انداختن سنگ به جای خیلی تاریک است که نقطه ای را در گوشه ای از مغزش برای خدا بایگانی کرده است، خدایی که معلوم نیست اصلش کجاست. او این مفهوم را از کجا به دست آورده؟ چه بوده است؟
چه شرایطی این خدا را در مغز او ایجاد کرده است؟ من برای خدا این کار را انجام می دهم. این مسلما منطقی نیست. اگر کسی را در زندگانی این منطق اشباع کند، او خیلی کوچک فکر می کند، مگر این که ما فقط به کلمه خدا که از دهان این شخص درمی آید احترام بگذاریم، او را تجلیل کنیم و شایسته احترامش بدانیم. فقط به جهت این که کلمه خیلی بزرگی را به زبانش می آورد. بزرگ تر از این، موضوعی نداریم:
برای خدا من این کار را می کنم. مثالی عرض خواهم کرد که کمی روشن تر شود. یک دفعه این است که مردی است جهان دیده و جهان یافته، جهان شناس و جهان یاب، خداشناس و خدایاب. این مرد می گوید:
زندگی من و انگیزه هایم خداست. در این مورد، فرق معامله بسیار است، شاید بتوانیم بگوییم، فاصله بین این دو ادعا واقعا بی نهایت است. نه شوخی، نه ادبیات و نه شعر (شعر خیالی).
مثال: در علم و دانش که تا حدودی همه با آن سروکار دارند، این مسأله خیلی روشن می شود. انسان می گوید: ما که دو - سه کلمه فهمیدیم، دانش خودش اقتضا می کند که ما خدا را همیشه دریابیم و مطابق خواسته خدا رفتار کنیم. من عالم و دانشمند هستم. می دانم و می بینم و بینایی دارم و بینش دارم. یک ادعا در مراحل ابتدایی علم این طور است. یکی دیگر هم در آن مراحل بالاست که انسان در یک تحیر مقدسی غوطه ور می شود و به هر طرف که می نگرد، می بیند غیر از خدا کسی نمی تواند در مخیله و درونش راه پیدا کند. او اگر بگویید انگیزه من خداست، گفته اش غیر از گفته کسی است که با یک دانش محدود، یا با چیزهایی سر خود را گرم کرده و به خودش تسلیت می دهد و می بالد.
یکی از بزرگان مغرب زمین که درباره اش گفته اند که بزرگ ترین مغزی است که آلمان پرورانده است، می گوید:
ابتدای علم را به خدا نسبت دادن شوخ چشمی است، اما این که پایان علم خداست، درست است.(221)
گوینده این سخن چند قرن است که مغز اروپا را در اختیار دارد، البته از نظر زیر پرده ای، والا در ظاهر ده - بیست نفر آمدند و بازی کردند و هنوز نتوانسته اند در مقابل مطالب عمیق این شخص، نظام (سیستم) برای بشریت مطرح کنند.
این مطلب شبیه به این است که عرض کردم. انسان در زندگانی ابتدایی دم دستی اش خدا خدا می گوید، ولی می دانیم که:
خداخوان تا خدادان فرق دارد - که حیوان تا به انسان فرق دارد
دیگری هم که اگر در آن مراتب عالی، در هستی، در خود و در جهان واقعا غوطه ور شده است، خدایی بیابد، خدای او غیر از آن خدای دم دستی است. گو، که گاه گاهی هم لذتی دارد. مثلا در حال نیایش به سر می برد، یا در حال بیماری است. دعا می کند و خداخدا می گوید. خوب می شود و آن جا از لذت شارژ می شود. خداخدا گفتن او موقت است. این لطف خدایی است که هر کس که واقعا از او طلب کند، عنایت می فرماید. این خدا گفتنش نتیجه ندارد و یک لذت روانی زودگذر است. او خدایاب نیست و خداجو نیست. اگر بگوید انگیزه تحریک من و انگیزه حرکت من خداست، می خواهد شوخی کند. او می خواهد کلاه سر خودش و سر آن کس که این جمله را به او می گوید، بگذارد.
این مطلب ایشان (کانت) که می گوید: پایان علم خداست، ولی اول آن نه، اشتباه کرده است. ابتدای علم خداست، آخرش هم خداست. به چه دلیل آغاز و پایان علم هم از خداست؟ به این دلیل: مقصودتان از علم چیست؟ در کلاس اول برای کودک، جمله بابا آب داد، علم است. به همین سنخ اگر بالا برویم، بگوییم الکترون ها موج هستند، علم نیست. اگر بابا آب داد علم است، این هم که یک انعکاس جامد ناخودآگاه از خارج در مغز دانشمند است علم نیست و هنوز علم شروع نشده، زیرا بریده و گسیخته است.
منتها، مغز این (دانشمند فیزیک) ظریف تر است و آزمایشگاه عالی تری در مقابلش وجود دارد. خواص آن را می بیند و می گوید این خواص موجی است، جرم نیست. موجی است در وسط، فشار حداکثر شده و انسان فکر می کند جرم است. یکی دیگر می گوید: نخیر جرم است. این جرمیت در پیرامون آن، به حداقل موج می رسد. اما اگر این مرد از جهان این پدیده را مثل آیینه منعکس کرده و فقط نشان می دهد که الکترون موج است، یا الکترون جرم است و یا حوزه مغناطیسی اتم ها این طوری است. این بابا آب داد یا پرویز به من سیب داد هم، از نظر این که در زمینه جهان یابی نیست، فرقی نمی کند. چه فرقی می کند که شما به بچه بگویید: ای بچه بخوان:
شب تاریک رفت و آمد روز - به چه روزی چو بخت من فیروز
پادشاه ستارگان امروز - از افق سر برون نکرده هنوز
دقیقا به خاطر ندارم که در کدام کلاس این اشعار را می خواندیم، کلاس اول یا دوم. این را در ذهن بچه منعکس کنید و به ذهن یک فیلسوف هم این را منعکس کنید:
پس بود دل جوهر و عالم عرض - سایه دل کی بود دل را غرض(222)
اما اگر این {مطلب } را در نیابد، چه فرقی می کند؟ علم نیست، آغاز علم، از مجرد عکس برداری شروع نمی شود. عکس برداری هایی هست و شاید مغز و حافظه یک انسان، میلیون ها اطلاع داشته باشد. ما این را علم نمی دانیم. اگر چنین بود، ما باید در مقابل مغزهای الکترونیکی که عملیات های سرسام آوری انجام می دهند، پیشانی به خاک می ساییدیم. اما ما در مقابل مغز الکترونیکی، پیشانی به خاک نمی ساییم! شاید میلیاردها کتاب در دسترس مردم است، آیا یکی از آن ها را بوسیده اید؟ زیرا جان و حیات ندارد! در طاقچه ها گرد می خورند و وسیله تزیین کشورها و تمدن ما شده است.
سه میلیارد و نیم نفر از بیماری می میرند و میلیاردها کتاب در آن جا نسخه نسخه وجود دارند که محتوی این عبارات است: این دارو شما را بهبود می بخشد. علاج بیماری شما این است. اما علم این چنین نیست.
آغاز علم، مجرد عکسبرداری و حفظ نمودن نیست. آغاز علم از موقعی است که: موقعیت خودتان را در این جهان درک کنید. این هم میلیاردها معلومات نمی خواهد، بلکه بعد از درک موقعیت که من جزئی از آهنگ هستی هستم که روی یک هدف اعلی نواخته می شود، آغاز علم معنا پیدا می کند. نه این که؛ بابا آب داد، یا آب وجود دارد. معلوم شما هم فقط همین است: آب دیدم. آب وجود دارد. آب میعان دارد. آب مرکب از هیدروژن و اکسیژن است. طرح این مطالب، موقع شروع علم است. والا بروید به کنار دریاهای زلال، عکس ماه و عکس کهکشان و کوزارها و سحابی ها، همه در آن افتاده است. الان ستاره هایی را شاید دریاها نشان می دهند که هنوز تلسکوپ های ما اصلا نشان نداده اند. ما چه می دانیم در این کیهان بزرگ چه می گذرد؟ من اگر ماه را این جا منعکس کنم، دانشمند نشده ام و ماه را ندانسته ام، بلکه فقط صورت ماه است که در آن جا (روی آب دریا) افتاده است.
پس اگر ایشان (کانت) خیال کرده است که آغاز دانش را به خدا نسبت دادن این است، این دانش نیست.
حق دارید شما بگویید، زیرا پیش از احراز زمینه و پیش از احراز این که من چه جزئی از آهنگ هستی هستم... هرچه فرابگیریم، گسیخته است. چون گسیخته گسیخته است، دانش نیست. و چون دانش نیست، غیر از شک و تردید و تحیرهای دم دستی نتیجه ای دیگر نخواهد داشت. باز مجبورم این جمله را برای دانشجویان عزیز عرض کنم:
{بشر} وقتی که مغز را فرسوده می کرد، خیال می نمود که این دانش های گسیخته، او را به جایی خواهد رساند، ولی نرساند و نتیجه نداد. آن وقت چه کار می کند؟ زود حالت منفی به خود می گیرد. عجز و ناتوانی او را از پای در می آورد و به منفی بافی های بعضی از شعرا و به جملات نویسندگان هنرمند منفی باف که هنر را به واقعیت ترجیح می دهند، روی می آورد. {نویسندگانی که } فکر می کنند، قلم زیبا باشد، اما واقعیت هرچه می خواهد بشود، اشکالی ندارد {که انسان ها} در شک و تردید بیفتند. اگر در این موقعیت خود را کنار بکشد و بگوید من تنها به این حال افتادم، عیبی ندارد، ولی قیافه فیلسوفانه به خود می گیرد و می گوید:
بلی، جهان هم، جهان تحیر و جهان شک و تردید است! که انسان وقتی قیافه او را می بیند، از علم و دانش و همه چیز سیر می شود. در حالی که این بچه (انسان) موقع درس خواندنش است.
تو بی خبری، بی خبری کار تو نیست - هر بی خبری را نرسد بی خبری
آیا مطلب برای خودتان پیدا کرده اید؟ چرا شما از آن هایی که در هستی جا خالی کرده اند تبعیت می کنید؟ او جا خالی کرده و می گوید من نمی توانم، من ناتوانم. خداوند به شما قدرت داده است و مسؤول این قدرت، شما هستید. بله، شما جوانان، مسؤول آن قدرت هستید که خدا عطا فرموده است.
ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله. این قدرت ها، نمونه قدرت من (خدا) است که به انسان ها داده ام. روز رستاخیز به شما خواهند گفت: پنج حس را در کجا پالوده ای؟ این عقل را در کجا کوبیدی؟ من به شما 15 میلیارد رابطه الکتریکی در مغزتان داده بودم، شما چه کارش کردید؟
می گوید: بله، من در فلان کتاب خواندم که دنیا هم جای درک و معرفت نیست. اگر برای شما این جواب خواهد شد، آن کتاب ها را بخوانید. بعضی ها هم برای شهرت طلبی خودشان، حاضرند هرگونه مضری را بر جهان بشریت معرفی کنند.
پس دانش، هم آغازش و هم پایانش از خداست. شما موقعی که وارد دانش می شوید، البته آن دانشی که مستند به خداست، تازه می توان گفت که زندگی شما شروع شده است. از این جا به بعد زندگی شروع می شود. قبل از این زندگی نبود.
اگر آن جمله که در جلسه پیش عرض کردم خاطرتان باشد: حداکثر جای تراکم حوادث، یک کم باد، یک کم هوا، یک کم اکسیژن، یک کم آهن، و این صد و خرده ای عنصر، مقداری از آن در شما جمع شده و موجودی را بر روی کره خاک قرار داده و اسم آن را انسان گذاشته اند.
این {انسان } زنده نیست! این زنده اگر زنده باشد، آن هم دانش است: بابا آب داد. نه این دانش است و نه آن زندگی است. لذا، طرح این سؤال که انگیزه شما در زندگانی چیست، غلط است. این چه سؤالی است که شما می پرسید؟ این سؤال منطق ندارد. من زندگی نمی بینم تا این که از من سؤالی کنی، آیا هدف و انگیزه ای داری؟
یک عده از عناصر آلی و مواد شیمیایی جمع شده، دو چشم و دو ابروی قشنگ تشکیل داده و در خیابان ها پرسه می زند و نام خود را انسان گذاشته است، و می گوید: در قاموس انسان ها درباره من هم فکر کنید. هر وقت درباره انسان ها صحبت کردید، من هم یکی از آن ها هستم. این زندگی نیست که ما درباره انگیزه اش صحبت کنیم.
در جایی به دانشجویان عرض کردم: متأسفانه این سؤال را زیاد از من می پرسند: فلسفه زندگی چیست؟ به قدری این سؤال را مطرح می کنند که در مورد بعضی از آن ها تحقیق کردیم که چه طور شده است که این شخص از فلسفه زندگی سؤال می کند؟ دقت کردیم و متوجه شدیم که این سؤال کننده، روح بی نهایت و زندگی خود را در یک ابروی درشکه های کرایه - به قول بالزاک - نه معشوقه حقیقی (چون اگر معشوقه حقیقی باشد، انسان دلش نمی سوزد) خلاصه کرده است، و او هم ابرو را درست به این نشان نداده است حالا می گوید: هستی رفت، دیگر هستی تمام شده است. دیگر همه این سحابی ها، کهکشان ها، ماده، انرژی، نظم، ترتیب، عظمت و... تمام شد. می گوید: اصلا نفهمیدیم هدف جهان هستی چیست؟
کدام هستی و کدام زندگی را می گویید؟ این هستی و زندگی که شما برای خودتان معنا کرده اید، معطل نباشید، اگر بخواهید برای این زندگی فلسفه ببافید، از حماقت است. هر لحظه یک زندگی گسیخته، سپس فلسفه گسیخته. هر لحظه یک تکه از زندگی، یک تکه هم انگیزه اش. این سؤال منطقی نیست.
یا اگر یک دختر خانم و یک آقا پسر در جلوی محراب عبادتشان آیینه (محرابی که در آن عابد و معبود یکی می شود)، یک یا دو موی سفید را احساس کند که در موهای اوست، یا یک مختصر برآمدگی بر روی صورتش احساس کند، چرا؟ چون معبود از دستش رفته است. معبود که از دستش رفت، زندگی نیست، زندگی هم که نباشد دیگر جهان نیست.
در این جا راست هم می گوید. او درست می گوید که جهان برای من قابل تفسیر نیست. حق می گوید. اما ریشه اش چیست؟ ریشه اش این است که زندگی برای شما تفسیر شده بود بر این که پانصد و هشتاد سال زندگی، تر و تازه و شکوفان باشد، موها مشکی باشد و برق بزند. چشم های فروغی داشته باشد، هم چون فروغی بیست و دو ساله. از آیینه هم همین را خواهش کرده بود. صبح و شام با این آیینه، راز و نیازش این بود که مبادا روزی دو تار موی سفید از سرش نشان بدهد.
ما حیات را طوری معنا می کنیم که بعد شروع به سر زدن کنیم (به سرمان بزنیم). آیا این قدر انسان باید به خودش عبادت کند و ساخته فکر خود را بپرستد؟ مسلما چنین شخصی از خدا اطلاع نخواهد داشت.
اگر این خدایی که ما برای خود جعل می کنیم، آن خدایی که اگر زن هستم به من باید زیبایی کلئوپاترا را بدهد، و اگر مرد هستم زیبایی یوسف را، اگر از عدالت خوشم بیاید باید عدالت علی (علیه السلام) را به من بدهد، ثروت قارون را بدهد، جهانگیری اسکندر مقدونی را بدهد... این خدا اگر یک اپسیلون از این موقعیت ها کمتر به من لطف کند، خدایی مشکوک است. می گوید: خدا وجود ندارد، دلیلتان بر وجود خدا چیست؟
منشأ و ریشه این قضیه از این جاست: خدا را طوری می سازد، که بعد به او شک کند. بعد آن فیلسوف ساده را ببینید که می گوید: خدا را واقعا نمی توان از روی دلیل ثابت کرد.
کدام خدا را می فرمایید؟ آن خدایی که من ساختم و تو ساختی، شک در آن نکن، یقینا چنین خدایی وجود ندارد. بشر را راحت کنید. آن خدایی که ما ساخته ایم؛ بازرگان ساخته برای چک و سفته اش، دانشجو و دانش آموز برای نمره های خوب ساخته است، مریض برای خوب شدنش می سازد، اقویای عالم برای بدبخت کردن مردم می سازند، آیا این خداها را می فرمایید؟ چرا این قدر خودتان را در کتاب ها خسته می کنید؟ این خدا، به حق حقیقت قسم وجود ندارد. یک خدا نیست که انگیزه حرکت برای انسان ها نمی شود. یک خدا نیست که آن قدر شعر و استدلال نمی خواست.
به هر حال، انگیزه حرکت انسان الهی خداست. خوب دقت بفرمایید، بلکه قضیه روشن شود. در ذهن بعضی از مردم چنین می گذرد: مثلا خدایی که یک مقدارش را سعدی گفته، یک مقدار آن را ابن سینا در کتاب الاشارات و التنبیهات گفته است، یک مقدار هم که کلمه اش (الله،الله) در قرآن وجود دارد. این کلمات مفهومی در ذهن ما ایجاد کرده و وقتی می گوییم انگیزه زندگی انسان الهی خداست، آن خداست. یعنی یک خدایی در گوشه ای از عرش نشسته است و انسان ها را تماشا می کند و می خندد که ببین چه طور این ها را به جان هم انداخته و پدرشان را در آورده ام.
یک چنین خدایی! یا یک خدای گوشه گیر دور از هستی در ذهن ما ایستاده و می گوییم برای آن خدا زندگی می کنیم. این ادعا غلط است و دلیل ندارد. سر تا پای این سخن غلط، غیر منطقی و پوچ است. لذا، بعضی ها این طور می گویند: ما رسیدیم به خدا و واقعا به دستورهای دینمان عمل کردیم. آدم شدیم، رسیدیم به خدا. سپس چه؟ معنای سپس چه این است: مثل این که به شما بگویم، آقایان به آن طرف اتاق تشریف ببرید. شما هم رفتید و اتاق تمام شد، خوردید به بن بست و دیوار. خواهید گفت ما رسیدیم به دیوار، فرمایش دیگری داشتید؟ چه کار کنیم؟ آیا دیوار را بشکافیم و رد شویم، یا همان جا بمانیم؟ این سؤال ها بچه گانه نیست. برای هم چون خدایی، و برای خدایی که یک موجود شخصی است، این سؤال ها هم وجود خواهد داشت. اگر شب های حساس و سوگواری نبود، چند نکته می گفتم که این بشر چه نوع خداهایی برای خود مطرح کرده و چه قدر خنده آور است!
در صورتی که ورود به عظمت خدا و ورود به بی نهایت، رسیدن و نرسیدن ندارد، آن جا و این جا ندارد.
شما در تمام لحظات خود، در ابدیت غوطه ور می شوید. در تمام لحظات، انسان در عظمت الهی و در دریای عظمت الهی غوطه ور است. رسیدن چیست؟ مگر نقطه هندسی است که بگوییم؛ پانصد کیلومتر رفتیم و رسیدیم؟ مگر خدا، در یک بعد هندسی قرار گرفته است؟ ما خداشناس و خدایاب نیستیم. اگر هم بگوییم زندگی ما برای خداست، شوخی می کنیم. اگر هم بگوییم انگیزه ما خداست، و اگر واقعا تجزیه و تحلیل کنیم، مسائلی را می گوییم که خودمان هم قبول نداریم. این جاست که می گوید حرکت کن و به خدا برس:
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(223)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآی که تو خشنود و او از تو راضی است.
یا:
انا لله و اناالیه راجعون(224)
از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم.
ان الی ربک الرجعی(225)
در حقیقت، بازگشت به سوی پروردگار توست.
و ان الی ربک منتهی(226)
نهایت آن (همه امور) به سوی پروردگار توست.
شما این مسأله (خدا) را مطرح می نمایید، اما وقتی که وارد توحید واقعی بشوید، آن وقت خواهید دید که زندگی شما چه قدر شکوفان می شود، و بدون آن (بدون استناد به انگیزه الهی) زندگی قابل تفسیر نبوده است و نیست و نخواهد بود. این را هنوز جواب نداده اند. نه این که فلاسفه کار نکردند و متفکران نکوشیدند، خیلی هم کوشیدند و کار کردند، ولی جواب ندارند. برای این جواب ندارند که بعد از این که در {طول زندگی } پانصد کاسه آبگوشت را خوردیم، 700 - 800 متر پارچه را پاره کردیم، و 2400 بار عمل جنسی انجام دادیم، سپس چه؟ این سپس چه را جواب نداده اند. (این موارد را) روح قبول نخواهد کرد، زیرا روح نمونه بی نهایت است. آیا شما می خواهید این نمونه بی نهایت را در آبگوشت بخیسانید؟ آیا قصد دارید روح را از خود بیرون آورده، در آبگوشت بریزید و آن را ترید کنید؟ آیا می خواهید روح را با غذای گوشت سیر کنید؟ آیا شما می خواهید این روح را با آقایی دنیا سیر کنید، همان طور که ناپلئون می خواست سیر بشود؟ آیا می خواهید این (روح) را سیر کنید؟ او سیر نخواهد شد. در یکی از جلسات ماه مبارک رمضان مثالی زدم: آیا تا به حال دو پای مرغ را گرفته اید؟ وقتی دو پای مرغ را می گیرید، مرغ شروع می کند به پرپر زدن. مدام پر و بال می زند. اگر وارد مغز این مرغ شوید، خواهد گفت بی نهایت می پرم. می گوییم تو جان می کنی و نمی پری، زیرا پاهای تو گیر است. وقتی که پای خود را به پول گیر انداختید، یا به دو چشم و ابرو گیر انداختید، امکان ندارد که جان نکنید، جان می کنید. روح را گیر نیندازید. روح را این قدر دستکاری نکنید، این روح خوب راه می رود، و راه خود را عالی بلد است. پاهای روح را نگیرید. بعد هر چه از او بخواهید، دو دستی در اختیار شما خواهد گذاشت. دانش حرفه ای، پای روح شما را نگیرد. سه، چهار کلمه اصطلاحی، یک تکه کاغذ، نسب، من پسر فلانم، یا نژاد ما به فلان جا منتهی می شود، این دو پای روح را از این (الفاظ) بیرون آورید.
طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت - بِدَر آی تا ببینی طیران آدمیت
آخر، تو که بیرون نمی آیی! می گویی من در خرما هم غوطه ور می شوم و خدا را در می یابم. آیا ادعا را می بینید؟ توجه کنید.
مثال؛ شخصی پای بند تمبر می شود. از ده متری نگاه می کند و می گوید این تمبر، یک وقتی قیمت بلوکش این قدر بود. بعدا در تاریخ بعدی یک بار دیگر چاپ کردند. این سری اش هفت عدد بود. رنگ بنفش آن خیلی کمیاب است، اما این رنگش این طور است و... در صورتی که اگر همین تمبرها را به دست یک آدم معمولی بدهید، شاید 5 یا 6 سال هم فکر کند، باز نفهمد که این چیست و قضیه چیست. این شخص به چه چیزی بند شده است؟ به یک تمبر. اگر به او بگویید: من شما چیست؟ می گوید: من؟ مدتی است که دیگر ما، من به کار نمی بریم، ما با کیلوگرم سروکار داریم. اگر بگویید: درباره اندیشه خودتان برای من صحبت کنید، که اندیشه یعنی چه؟ می گوید: اندیمشک را می گوید؟ ما وقتی با قطار به اهواز می رفتیم، در راه اندیمشک را دیدیم که خیلی جای باصفایی است. اندیشه می شود اندیمشک، اندیشه ای که در این (مغز) است. تمبری که از آن طرف دنیا آمده است، آن را می شناسد، ولی اندیشه را نمی شناسد.
این مثال را بدین جهت عرض کردم که این زندگی ها قابل تفسیر نیست. برای این که {روح } پابند است.
در زندگی شما، حرکت روح جوهرش است. روح اگر از حرکت ایستاد، دیگر پی فلسفه نروید، چون خسته می شوید.
یک روستایی هر سال به خانه یک شهری می آمد و یک ماه یا دو ماه در خانه شهری رحل اقامت می افکند. بیچاره شهری، غذا و سفره و رختخواب می آورد و بالاخره همه کار او را انجام می داد. هفت، هشت، ده سال به این منوال شهری از این روستایی پذیرایی کرد. خیلی آدم باانصاف، با شرافت و با شخصیتی بود. او میهمان نوازی ها کرد، تا این که روزی این آقای روستایی شروع کرد که ای خواجه شهری، یک روز هم به ده بیایید تا در خدمتتان باشیم. شهری گفت من کار دارم، ان شاءالله روزی به روستای شما می آیم. بالاخره، آن قدر روستایی اصرار کرد که بعد از سه - چهار سال، شهری قبول کرد که به روستا برود.
بعد از آماده کردن اسب ها و بار و بندیل راه افتادند. اما روستایی به او نگفته بود که راه ده از فلان جاست.
فقط گفته بود حتما تشریف بیاورید. گویی این حتما برای او راه می شود! شهری عازم روستا شد و بعد از ده روز، راه را گم کردند. بیست روز، سی روز در بیابان ها با زن و بچه سرگردان بودند تا بالاخره رسیدند.
پرسیدند که منزل فلان شخص (همان روستایی) کجاست. به آن ها خانه را نشان دادند. در حالی که این ها با چه حال خسته و زاری به طرف آن خانه می رفتند، در زدند. روستایی آمد و گفت: کیست؟ شهری خندید و گفت: بنده هستم. ما خدمتتان رسیده ایم. روستایی گفت: جناب عالی که باشید؟ شهری گفت: مرا نمی شناسید؟ من همان میزبان شما در شهر هستم. شما به شهر تشریف می آوردید و ما همیشه در خدمت شما بودیم و... روستایی کمی دقیق تر نگاه کرد و گفت: درست شما را به جا نمی آورم. آقا که باشند؟ شهری گفت: یادتان هست که بر سر سفره من می نشستید و چه احترام ها به شما می کردم؟ حتی یادتان هست که غالبا وقتی می خواستید به ده برگردید، من برای شما هدیه ها می خریدم؟ روستایی گفت: شما می گویید، ولی من به خاطر نمی آورم. حالا این مرد شهری چه کار کند؟ سرگردان و خسته و کوفته است. چهار، پنج شب آن جا ماند. گوشه ای کنار در را انتخاب کرد و با بچه هایش آن جا نشستند. شب پنجم یک باران حسابی آمد و توفان و گردباد بلند شد. شهری دوباره در را زد و گفت: آقای روستایی عزیز، من هیچ حقی به گردن شما ندارم و تو هم مرا نمی شناسی. خواهش می کنم برای توشه آخرتت، فقط امشب ما را این جا جا بده، زیرا بچه های من زیر باران و در گل و گردباد و توفان مانده اند. قیامتی هست، خداوند ان شاءالله در قیامت پاداش شما را بدهد، روستایی گفت: جا نداریم، اما آن گوشه باغ اتاقکی هست که باغبان ما شب هنگام با تیر و کمان در دستش در آن جا می نشیند و فقط پاسبانی گرگ را می کند که گرگ نیاید. خواجه شهری گفت: عیبی ندارد، آن تیر و کمان را به من بدهید تا من به جای باغبان برای شما پاسبانی کنم، بلکه فرزندانم تلف نشوند و نمیرند. روستایی گفت برو. تیر و کمان را به دست آقای شهری داد.
نیمه شب، آقای شهری بیچاره تیر زن که آن شب پاسبان شده بود، نگاه کرد و دید حیوانی از بالای تپه بالا آمد. کمان را راست کرد و به خیال این که گرگ است، تیری به حیوان زد. حیوان درغلتید و موقع غلتیدن، یک باد با صدا از او صادر شد. روستایی از خانه بیرون آمد و گردن شهری را گرفت و گفت: تو کره خر مرا کشته ای! من به تو گفتم گرگ بکش یا کره خر مرا بکش؟ کره خر من کشته شده است. پدرت را در می آورم.
شهری گفت: نه آقا من گرگ زدم. شما دقت کنید، تمام اشکال گرگی در او آشکار بود. من گرگ را کشتم. روستایی گفت: نخیر، من کره خر خودم را می شناسم. شهری گفت: شب است و تاریک و چشم درست نمی بیند. نزدیک تر تشریف ببرید و ببینید این که من زدم، گرگ است و کره خر نیست. این گفتگو ادامه داشت، تا این که روستایی گفت: اگر بیست نوع باد باشد، من باد کره خر خودم را تشخیص می دهم.
چشم هایت را باز کن و طرف خود را بشناس، تو کره خر مرا کشته ای. ناگهان خواجه شهری گردن روستایی را گرفت و گفت: ای ناکس! تو در تاریکی نیمه شب، آن هم در باران و باد و توفان، در حالی که باد همه اجسام را به صدا در می آورد، در میان هزاران صدا، باد کره خرت را می شناسی، اما مرا نمی شناسی؟
در سه تاریکی شناسی بادِ خر - چون ندانی مر مرا ای خیره سر
آن که داند نیم شب خر کره را - چون نداند یار را روز لقا(227)
آیا توجه فرمودید؟ چه عرض کنم که ما انسان ها از میان هزاران باد، باد کره خرمان را خیلی دقیق می شناسیم. در همان موضوعی که پاهای ما را گرفته و روح ما را به جان کندن وادار کرده است، فلسفه ها می گوییم و فلسفه ها می بافیم. دقت کنید: رفته ایم تا چه می کنیم؟ می گوید: چه عاملی زندگی مرا این طور پوچ کرده است؟ این مسأله نظیر آن خواجه شهری است که گرگ می جست، اما گرگ او همان روستایی بود.
او زیر دست گرگ واقعی جان می کند و آن گرگ واقعی تیر و کمانی هم به دستش داده بود که گرگ ها را بزن.
این وضع ما بشر است! شما خیال می کنید با این وضع، ما خداشناس شویم و زندگی مان را به خداوند نسبت بدهیم؟ چه ادعای بزرگی و چه دهان های کوچکی!
خدایا! پروردگارا! بارالها، مهربان خدایا، ودود خدایا، خودت روح ما را از این علایق ناچیز نجات بده!
پروردگارا! آن نیروی الهی را بر روح ما عطا فرما که در این گذرگاه ابدیت، راکد و جامد نشود؛ به حرکت توجه کند و انگیزه الهی را ببیند. امام حسین (علیه السلام) فرمود:
الا فمن کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانی راحل مصبحا انشاءالله(228)
اینک، آگاه باشید! کسی که می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان شاءالله.
به کجا حرکت خواهد کرد؟ به دشت نینوا! از کجا به کجا؟ از بارگاه الهی به بارگاه الهی. شما فکر می کنید حسین بن علی به کربلا می رفت تا خدا را پیدا کند؟ او در دریای عظمت الهی غوطه می خورد. خواه در وطن خودش که مدینه باشد، خواه در دشت نینوا که شمشیرها آماده متلاشی ها کردنش شده بودند. ببینید نام آن را چه گذاشت:
الا فمن کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانی راحل مصبحا انشاءالله
تواریخ معتبر نشان داده است که او تمام راه را با یک حال شکوفان، بدون کوچک ترین دغدغه و بدون کوچک ترین نگرانی طی کرد. خدایا! در زندگی ما را گرفتار نگرانی مفرما!
آیا در کاری به این عظمت، انسان نگران نباشد؟ در کار به این مهمی که سرنوشت تاریخ را معین می کند، او آرام و ساکت بود. با بچه ها می گفت و می خندید و دست بچه ها را می گرفت، خیلی آرام، این هفتاد و دو نفر، یا هفتاد و یک نفر، چه هفتاد و یک نفری! وقتی که دو روح، سه روح به هم اضافه می شود، دو و سه که نمی شود، {بلکه یک می شود}. من این را یک بار به بعضی از فضلا عرض کردم. یک قوطی را در نظر بگیرید. اگر یک قوطی دیگر روی آن بگذارید، دو قوطی می شود. یکی دیگر اضافه کنید، سه تا می شود.
هر موجود که در جهان سراغ دارید، اگر یکی به یکی اضافه شود، اضافه و زیادتر می شود. غیر از روح انسانی که هر چه اضافه می شود، واقعا اگر اضافه شود، وحدتش بیشتر و قوی تر می شود. هفتاد و دو نفر نگویید، بلکه بگویید یک نفر! آن یک نفر کیست؟ روح تاریخ بشری! اگر سیصد هزار اردو با حسین بن علی در مسافرت شرکت می کرد، یک نفر می شدند. چرا؟ چون شعاع آن رهبر، شعاع خیلی پهناور و بزرگی است، و انگیزه حرکت او، خداست. همه این افراد در زیر یک شعاع، کم کم با آن شعاع متحد شدند. این شعر نیست، بلکه واقعیت دارد. در حرکت های دسته جمعی تاریخی و سیاسی و تحولات اجتماعی، تاریخ به ما نشان می دهد که صدهزار نفر، یک دفعه راه می افتادند. یک فرد فکر می کرد که نیروی صد هزار نفر در یک نفر است (در یک فرد است)! از نظر جامعه شناسی این ها را دقت بفرمایید. در حرکت های دسته جمعی این طور است، آن وقت چه رسد به آن جا که مسأله خدا در کار است.
صبح بود و بریربن خضیر همدانی با یکی از هفتاد و یک نفر شوخی کرد و خندید. آن طرف عبدالرحمن عبدر گفت:
ما هذه بساعه باطل(229)
این لحظات، لحظات باطل (شوخی) نیست.
بریر گفت:
والله علم قومی انی ما أحببت الباطل کهلا و لا شابا(230)
به خدا قوم من، (طایفه من)، می دانند که نه در جوانی و نه در سالخوردگی (کهولت) باطل را دوست نداشته ام.
اما نمی دانید این ساعت، چه ساعتی است. ساعت پیروزی مطلق روح ماست. من ساعتی خوش تر و لذت بارتر از این سراغ ندارم. چرا نخندم؟ چرا خوشحال نباشم؟ من امروز به هدف زندگی ام رسیده ام. من امروز در آن چه که نمی خواستم، و آن شروع و آغاز گام گذاشتن به بی نهایت است گام می گذارم. چرا نخندم و لذت نبرم؟
درباره عابس بن ابی شبیب شاکری که یکی از شیوخ و بزرگان عرب بود، تواریخ دست اول می گوید:
این شخص همین طور به سی، چهل هزار شمشیر کشیده شده براق نگاه می کرد، مثل این که انسان به دیوار نگاه می کند. نوشته اند که لباس خود را در آورد و عریان به میدان آمد. این ها مسائلی است که از پدران ما در اتاق ها به عنوان روضه های حرفه ای زیاد تکرار شده است، اما مزه کار عابس بن ابی شبیب شاکری را ما نمی دانیم و نمی فهمیم. واقعا نمی دانیم! روح آن قدر عظمت بگیرد که یک ذره در خود شک و تردید نداشته باشد، و واقعا بدون این که دچار اختلال روانی باشد، به تمام معنا، روان در حال خود است، ولی انگیزه او خداست. ما این را در داستان نینوا به خوبی می بینیم. شواهد زیادی در این باره می بینیم. انگیزه برای خدا، انگیزه حرکت مرد الهی برای خداست.
شب بود و پسر ذی الجوشن شقی ترین مرد تاریخ، که این داستان زیر سر اوست و به آن وضع رساند - والا ابن زیاد را می شد قانع کرد، به شک هم می افتاد - همان گونه که به شک هم افتاد - از نزدیکی های چادرهای این لشکریان ابدیت عبور می کرد. مسلم بن عوسجه آن جا ایستاده بود، گفت: یا اباعبدالله، این شمر است که از این نزدیکی رد می شود. اجازه بدهید من با همین تیری که در دست دارم، همین جا او را بکشم. چرا او این اجازه را خواست؟ زیرا شمر زیربنای این حادثه خونین بود. منطق ما چه می گوید: منطق ما می گوید معطل نکن، اما منطق حرکت الهی می گوید: قصاص قبل از جنایت نمی شود. این منطق کسی است که حرکت او برای خداست. این شخص {امام حسین (علیه السلام)} مزه دیگری از زندگی فهمیده است. {این است که در پاسخ به مسلم بن عوسجه می گوید:} جنگ شروع نشده است و ما نمی توانیم پیشدستی بکنیم.
هنوز جنایتی روی نداده است. طرفین هنوز قیافه صددرصد جنگی از نظر رسمی بر خود نگرفته اند. و شمر رد شد و رفت.
چنان که علی بن ابی طالب (علیه السلام)، ابن ملجم را رد کرد و رفت. علی بن ابی طالب (علیه السلام) وقتی به ابن ملجم نگاه می کرد که عبور می کرد، می گفت:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من خلیلک من مراد(231)
من زندگی این مرد (ابن ملجم پلید) را می خواهم، او کشتن مرا. عذر این دوست مرادی ات را در این مقابله به ضد برای من بازگو کن.
این ها می توانند قانون بسازند و به بشر راه را نشان بدهند، زیرا راه را می شناسند. حضرت {علی } فرمود: من چه کنم؟ من به او چه بگویم که او (ابن ملجم) را بکشم؟ قصاص قبل از جنایت! عین مکتب را ببینید. مکتب یکی است. شب عاشورا، عین همین قضیه درباره مسلم بن عوسجه است. واقعا داستان عجیبی است!
این است معنای حرکت الهی! این است معنای این که انگیزه انسان واقعا انگیزه خدایی باشد، در زندگانی، دیگر نه محدود فکر می کند، نه زندگی اش را محدود می بیند و نه ناملایمات، روح او را متلاشی می کند.
الا ان اولیاءالله، لا خوف علیهم و لا هم یحزنون(232)
آگاه باشید که دوستان خدا، نه ترسی باشد بر ایشان و نه اندوهناک می شوند.

وسیله و هدف

من غلام آن که او در هر رباط - خویش را واصل نداند بر سماط(233)
در دنیای ما، این یک اصل است که هر شکل آرمان و ایده آلی برای انسان مطرح شود، انسان بعد از وصول به آن آرمان، احساس گیجی خواهد کرد و تحیرش شروع خواهد شد. در این دنیا باید وسیله و هدف، خوب تشخیص داده بشود.
شاید این مسأله را، مخصوصا آنان که تا حدودی مطالعه داشته اند و کم و بیش درک کرده اند، از سخنان پیشتازان اندیشه دریافته اند که گمان شده است بشر، یک گره عجیب دارد و آن این است که به هر وضع که برسد، و وقتی که بر آن وضع درست مسلط شد و زمام آن را در دست گرفت، تازه اول گیجی اوست! مسأله بسیار حساسی است. بعضی ها به این تشبیه کرده اند که انسان در بیابانی می خواهد برود و تپه بلندی جلوی آن را می گیرد. او با صرف انرژی و صرف وقت و با زحمت از این تپه بالا می رود. هنگامی که بالا می رود، می گوید من وقتی به قله این تپه رسیدم، به آرمانم رسیده ام. اصلا دیگر در زندگی، پیروزی بهتر از این برای من وجود ندارد. قدم آخرین را که به روی تپه گذاشت، نگاه می کند و می بیند که قله ای بالاتر در پیش روی اوست. از تپه پایین می آید، سرازیر می شود تا برود آن قله دیگر را طی کند. و عین همین تفکرات را در رسیدن به قله دوم دارد. وقتی به قله دوم رسید، مشاهده می کند و می بیند قله های مرتفع تر دیگری این طرف و آن طرف وجود دارد. و آن وقت، موقع تحیر انسان است. اگر زندگی ما را در قرن بیستم به مردم قرون وسطی نشان می دادند و آنان می دیدند که بشر روزی با یک کلید، یک شهر را در یک لحظه روشن می کند، فکر می کردند که بهشت موعود همین است، زیرا در دوره شمع و چراغ موشی، چراغ برق و الکتریسیته، قله خیلی مرتفعی است که وصول به آن از نظر علمی، آرمان بزرگی است. اگر به آن قرون وسطایی ها یا مردم عهد باستان می گفتند: روزی فرا می رسد که بشر در دو ساعت هزاران فرسنگ را طی می کند. اگر باور می کردند، می گفتند: آری، کتب سماوی که به ما از بهشت اطلاع داده اند، مقصودشان همین است. یا اگر به آنان درباره عمل های جراحی معجزه آسا می گفتند که: قرن هایی می رسد که انسان به مرز زندگی و مرگ می رسد، قیچی را می زنند و او را راحت می کنند و او دوباره به قلمرو حیات برمی گردد؛
می گفتند: عجب! پس همه آن ها عیسی (علیه السلام) هستند؟ همه آن ها مسیحا نفس هستند؟ پس در دنیا ناملایمات و ناراحتی و جهل و اشتباهی وجود ندارد. این بهشت می شود!
اما اگر از شما سؤال کنیم: کجا هستید؟ خواهید فرمود: اگر بخواهیم از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان برویم، هشتاد درصد کسانی که می بینیم، بیماری روانی دارند، اما به روی مبارکشان نمی آورند؛ نه خنده ها، نه گریه ها، نه اندوه و نه شادی آنان روی حساب است. از حیث تمدن و فن آوری نیز به این جا رسیده که برق دست اوست، هواپیمای جت غرش کنان فضاها را درهم می نوردد و... با این حال سؤال و تحیرش از همه بیشتر است.
به همین شکل اگر به عقب برگردیم و به جلوتر نگاه کنیم، وضع بشر همین است، هیچ فرقی نمی کند.
روی قانون عرض می کنم که فرق نمی کند. آب را ملاحظه فرموده اید؟ وقتی که از بالای کوه با فشار به طرف پایین سرازیر می شود، سیلی است که به جهت باریدن ابر متراکمی از بالای کوه به صورت سیل پایین می آید. غرش کنان، خودش را به این صخره و آن درخت می زند. خودش را به این طرف و آن طرف پخش می کند. هنگامه ای است و عجیب در غرش و تلاطم است. اگر بپرسیم: ای آب کجا می روی؟ پاسخ می دهد: جای همواری می خواهم. خسته شده ام. وقتی که به زمین هموار رسید، مثل این که متحیر است، می گوید بعد از این چه کار کنیم؟ بسم الله تازه اول حیرانیِ اوست.
بشر غالبا هر قدمی که در تاریخ برداشته، همین طور بوده است. جملاتی را نیز در همین مضمون، می توانید در نوشته های داستایوسکی ملاحظه کنید.(234)
در قدم قبلی، قدم بعدی را آرمان مطلق تصور کردن، و روی آن به عنوان هدف نهایی حساب کردن، این درد (تحیر) را دربر دارد. این تحیر، تحیر منطقی نیست. این تحیر، کمبود منطق است، زیرا ما وسیله را به جای هدف گرفته ایم. این دردش، آن هم دوایش.
ما فرزندان آدم در زندگانی فردی و دسته جمعی، از یک جهت مثل شخصی هستیم که وقتی یک اشتباه کوچک می کند، این امر برای او عقده روانی می شود و در پی آن، حدود هفتاد سال جست و خیز می کند.
مگر چه شده است؟ هیچ. اصلا جای جست و خیز است؟ جای آن نیست. فقط یک خار در او فرو رفته است و آن خار، او را این طور می کند. والا درد دیگری ندارد. منطق به جای خودش و درخت هم در جای خودش قرار دارد. کوه البرز هم به جای خودش است و ستاره ها و آتش و همه و همه، کار خود را انجام می دهند. جهان طبیعت با آن نظم قانونش منظم است. وضع او (انسان) خراب است. گره در دلش افتاده است.
چون کسی را خار در پایش خَلد - پای خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همی جوید سرش - ور نیابد می کند با لب تَرش
خار در پا شد چنین دشوار یاب - خار در دل چون بود واده جواب
خارِ دل را گر بدیدی هر خسی - کی غمان را راه بودی بر کسی
کس به زیر دمِ خر، خاری نهد - خر نداند دفع آن برمی جهد
خر ز بَهرِ دفع خار از سوز درد - جفته می انداخت صد جا زخم کرد
آن لگد کی دفع خار او کند؟ - حاذقی باید که بر مرکز تند
برجهد آن خار محکم تر کند - عاقلی باید که خاری برکند(235)
جَستن ما انسان ها در امتداد تاریخ، جَستن آن حیوان است. هر چه جستیم، خار را محکم تر کردیم.
عاقلی باید که بر مرکز تند و بگوید: در زندگی، وسیله را با هدف مخلوط نکنید. این خود یک خار است.
این خار را خارج کنید.
خلد گر به پا خاری آسان درآرم - چه سازم به خاری که بر دل نشیند
خارهای عجیبی به وجدان تاریخ خلیده است. نسل گذشته آن را در نمی آورد و آن را به نسل بعدی تحویل می دهد، و ما هم آن را در نیاورده به نسل آینده تحویل خواهیم داد.
غالبا ما وسیله و هدف را با یکدیگر اشتباه می کنیم. در این حال، وسیله را آرمان و ایده آل مطلق گرفته ایم و سرانجام به جایی می رسیم که روح می گوید: خودت را مسخره کن. خودت را ریشخند کن؛ آیا من (روح) بی نهایت اسیر این وسیله باشم؟ لذا، روح می گوید: بیچاره ات خواهم نمود، و این بیچارگی همان تحیر ماست.
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا - عیشه ضنکا و نحشر بالعمی(236)
نمونه ای از انحرافات انسان از قانون منطق روانی این است که، مثلا شخصی به یک نفر سیلی می زند. با این که انسان به درد این سیلی آگاهی دارد و احساس درد می کند، اما با این حال، دست با یک حرکت عجیبی ضربه به صورت او می زند. اول این فکر به ذهن می آید: آیا من زده ام؟ بله. آیا دردش آمد؟ بله، اشکالی ندارد! خیلی ها دردشان می آید و بر طرف می شود. الان هم رفته و خوابیده است. یک نفر هم به یک نفر دیگر سیلی زده است، من که کاری مرتکب نشده ام. (که این بحث را در توفان زیر دو جمجمه خواهیم کرد.)(237) حجاج بن یوسف آن قدر آدم کشته است، من فقط یک سیلی زده ام. در حال اندیشه، این مسأله موج می زند و کم کم به صورت قبض روانی در می آید. خواه بداند یا نداند، یک گرفتگی روحی در فرد ایجاد می شود، که نمی داند از کجاست. چون کلاه ها و کلاه شرعی را گذاشته، از اندیشه رد شده؛ البته از چشم رد شده، ولی روح آن را رد نکرده است.
کم کم اگر برگشت و جبران کرد، در همان حال گرفتگی منقلب می گردد و آن خار پوسیده می شود و از بین می رود. اگر پررویی نشان داد، قبض به صورت انعقاد و عقده روانی در می آید. در این حال باز احساس می کند که این خار است، اگر آن را در آورد که هیچ، اگر آن را در نیاورد، این که امروز دل گیر است، فردا پای گیر می شود! کم کم در سطح طبیعی روانی انسان، او را محتاج به روان پزشک می کند. اول در اندیشه بود، یا نوسانی در اندیشه بود، اما کم کم او را به بیمارستان روانی، روانه می کند. اگر قبول نداشته باشد، در خیابان ها می چرخد، منتها به شکل یک بیمار روانی متحرک! باز اعتنا نمی کند. اصرار او، باد در این آتش می دمد و شعله ورش می سازد، سپس در زندگانی سر تا پا کلافه می شود.
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا - عیشه ضنکا و نحشر بالعمی
همه چیز و همه امکانات زندگی برای او مرتب است، اما نمی فهمد او را چه می شود. نمی فهمد {جریان } چیست. شادی اش، شادی دامنه دار نیست. تفکرش بریده می شود. اراده هایش با هم می جنگند و تزاحم پیدا می کنند.
خار دل را گر بدیدی هر خسی - کی غمان را راه بودی بر کسی
این جمله معترضه بود که عرض کردم. اصل قضیه و موضوع مهم، این است که ما وسیله و هدف را در این دنیا با هم مخلوط کرده ایم. نمی دانیم با چه موضوعی به عنوان وسیله رفتار کنیم و با چه موضوعی به عنوان هدف. آن وقت چرا تحیر پیش می آید؟ چرا شک می کنیم؟ چرا به اضطراب می افتیم؟ نکته مهم این جاست.
فرض کنید فردی یک مقام را برای خودش هدف و ایده آل قرار داده است. برای رسیدن به این ایده آل، مراحلی را طی کرده، زحمت کشیده، خود را به این طرف و آن طرف کوبیده است، حق و ناحق و صحیح و باطل را مخلوط کرده، تا بالاخره به آن رسیده است. اگر آگاهی را از دست داد، که هیچ. (همان طور که در جلسه پیش عرض کردم. باد کره خرش را در میان باد و توفان تشخیص می دهد، ولی من خود را تشخیص نمی دهد)، ولی اگر آگاهی او بماند، محال است که تحیر به او روی نیاورد. چرا؟ به جهت این که به آن نقطه که رسید، روح خواهد گفت: الان چه کنیم؟ او خیال می کرد که این چه کار کنیم سطحی است، در حالی که خیلی عمیق است. نیز، روح خواهد گفت: عظمت بی نهایت در این جا نمی تواند پیاده شود. لذا، من گمان می کنم این اصل خیلی کلی باشد. یک نقاش زبردست را در نظر بگیرید و موضوعی را که نقاش را جلب کرده است. نقاش همه چیز را وسیله قرار داده و هدفش این است که تابلوی زیبایی را به وجود بیاورد. یقین بدانید، آن تابلوی زیبا حتی اگر که بهترین تابلو باشد، او را اشباع نخواهد کرد.
زمانی من در اصفهان مایل بودم، یکی از نقاشان بزرگ را ببینم. این اصل را در آن جا خوب احساس کردم. در چند مورد دیگر هم در صنف نقاشان و خیلی از طبقات، این موضوع را واقعا تجربه کردم. از این نقاش اصفهانی برایم خیلی تعریف کرده بودند که خیلی زبردست است. این مرد را این طور دیدم. دیدم در آن نقاشی و در آن کار خود، به عالی ترین وضعی که می توانست در یک محیط برسد، رسیده است، ولی می گفت: بله، همه چیز را نمی شود در نقاشی پیاده کرد. (من از گفتار ساده او مطالعه دقیق روانی می کردم). دیدم او آن تابلوی محدودش را جایگاه ریزش فعالیت بی نهایت روح خود می داند. صفحه کاغذ متعهد نیست! صفحه کاغذ، گنجایش ریزش بی نهایت او را ندارد، ولی فکر آن جاست. چون آگاهی او باقی مانده است و هنوز شخصیت خودش را نباخته است. من می دیدم که پیاده شده کار، یک تابلوی کوچک بود، اما جملاتی می گفت که شکوفان می شد.
خدا می داند عین داستان را می گویم، می دیدم که او شکوفان می شود. می گفت وقتی یک سنگ را در نقاشی می کشیدم، چه می دیدم، (نقاش) می گفت: آخر چه طور بگویم؟
ملاحظه کنید {روح } او در کجا پیاده شده است؟ در یک چیز محدود. من فهمیدم که او راه رفته است. او راه رفته و بی نهایت جویی روح خود را از دست نداده است.
هر چیز محدود را در جهان هستی، مورد عشق قرار بدهید، اگر توانستید از او بی نهایت بیرون بکشید، تحیر ندارید. اگر نتوانستید و موضوع برای شما محدود باشد و شما را محاصره کند، گیج خواهید شد، زیرا روح بزرگ تر است و این ها کوچک تر. قلمرو را وسیع بگیرید. زندگانی این نیست که آن ها را که وسیله است، هدف بگیریم. این {امر} ما را ساقط می کند.
آیا شما خیال می کنید وقتی که یک شاعر، یک شعر می گوید (البته شاعر که می گوییم، مقصودمان یک شخص چیز فهم و انسان شناس است)، مطلب همان است که در آن جا گفته است؟ می گوید:
قافیه اندیشم و دلدار من - گویدم مندیش جز دیدار من(238)
من نمی توانم در قافیه بگنجم. آن چه که در این جا می گذرد، قافیه گنجایش آن را ندارد. این یک اصل مهم است. اغلب گیجی و اضطرابات ما، روی این مبناست که دنبال سایه خودمان می دویم، که: ای سایه اگر تو را بگیرم، دیگر کار من تمام است. سایه را نمی توانی بگیری و اگر هم بگیری، شروع کار توست. تازه باید بگویی این سایه از کیست؟
چون سایه خودش نشان خواهد داد، و خواهد گفت من از آنِ او هستم. عقل که جای دیگر نمی رود.
عقل در جای خود قرار دارد. اگر سایه را گرفتی اگر... تازه خواهید دید که این اصل این جا خوابیده است.
می گوید: من از آن او هستم. دنبال من چرا می دوی؟ دنبال آن برو که سایه را ایجاد کرده است. (توضیحی عرض کنم در مورد هدف گیری در زندگی؛ این مطلب مفید است مخصوصا برای جوانان): این جا ما چند نفر نشسته ایم. روشنایی در بالای سر ماست. این روشنایی برای بعضی ها از طرف راست و برای بعضی ها از طرف چپ می تابد و با فاصله های مختلف، سایه های ما را بر کف اتاق می اندازد. در این مورد هیچ جای شک نیست. وقتی از این جا بیرون می روید، اگر از شما بپرسند که در آن اتاق چه می کردید و برای چه رفته بودید، آیا یک نفر از شما پیدا می شود که بگوید ما رفته بودیم که سایه مان به زمین بیفتد؟ به ذهن هیچ کس، حتی یک در میلیارد هم خطور نمی کند که هدف ما از رفتن به آن اتاق، ایجاد سایه بود. سایه وجود، هدف وجود نمی شود.
آیا اتاق و خانه را ساخته اند برای افتادن سایه، یا برای این که در آن زندگی کنند؟ عسل برای همه ما شیرین است، زیرا ساختمان وجودی ما طوری است که عسل برای ما شیرین است. شیرین بودن و لذت بار بودن عسل، سایه وجود من و شماست. والا آیا قرار بود این عسل را سر کوه البرز بریزید و کوه البرز ناگهان شاخ در بیاورد؟ در نمی آورد. عسل برای من و شماست. یا شیر برای مزاج من و شما مفید است. اگر ماهی را از آب بیرون بکشید و به او شیر بدهید، نه تنها برایش خوب نیست، بلکه او را خواهد کشت.
تمام مزایای مادی جهان، سایه وجود من و شماست. من و شما هستیم که این را زیبایش کرده ایم.
تابلوی رامبراند را جلوی شتر بگذارید، چه می کند؟ اگر گرسنه باشد، فکر می کند خوردنی است و آن را می خورد. یا این که عالی ترین نقاشی را در کنار کندوی زنبور عسل برای زنبورهای عسل بگذارید.
زنبور عسل با لبخند ژوکوند چه خواهد کرد؟ این لبخند ژوکوند برای من و شما زیباست، زیرا مغز ما و محتویات مغز ما اقتضا می کند که از این نقاشی لذت ببریم. علم، مقام، پیروزی و... هم این گونه است. حالا که این طور است و این ها ساخته من و شماست، پس سایه من و شماست. سایه من و شما نمی تواند هدف زندگی باشد.
پس بود دل جوهر و عالم عرض - سایه دل کی بود دل را غرض؟(239)
آیا شما هدف را در ماده می جویید؟ اگر هدف خاک، خاک باشد، اشکالی ندارد. اگر هدف عنصر اکسیژن، اکسیژن باشد، سنخیتی دارد و اشکالی ندارد.
آیا هدف روح باعظمت شما، خاک و جلوه های خاک است؟ پس وقتی خودمان این روح را زندانی کردیم، چرا بیمار نشود؟ چرا هوای جنگ به سرش نزند؟ برای خود فلسفه می بافیم که اینان (انسان ها) برای چه می جنگند؟
هدفی بالاتر از خاک نشان دهید و بگویید تزاحم نداشته باشید. بشر مادامی که در خاک است، بر سر هم خواهد کوبید. تمام بحث ها بر سر این است: من خاکی، تو خاکی، اگر جایی که من می گیرم، محبوب تو باشد، با من خواهی جنگید. (هر کس قوی تر است باید پیروز شود!)
هدف خاکی، خاک است، بلی. اما هدف آن روحی که علی (علیه السلام) ساخته است چیست؟ آیا می گویید از خاک هدف بگیرد؟ هدف آن شخصی که مغزی دارد و واقعا جهان برای او کوچک است، چیست؟
هر آن کاو زدانش برد توشه ای - جهانی است بنشسته در گوشه ای
بیانات خوب و شیک و زیبا و جریانات روزگار، هدف هایی پایین تر از ارزش روح انسان برای او قرار می دهند. به هر یک از آن ها که می رسد، اول گیجی و تحیر اوست و بدبختی اش از همان جا شروع خواهد شد. من گمان می کنم که بعضی از نویسندگان مغرب زمین که نتوانسته اند جوابی برای این مسأله پیدا کنند، علتش این است که درست دقت نمی کنند. جواب مسأله همان است که گفته شد. داستایوسکی این طور می گوید:
اما بشریت من حیث المجموع به کجا باید برود؟ هر بار که به مقصد می رسد بر او مشتبه می شود و در وجود خویش یک نوع سرگردانی حس می کند. تلاش به مقصد را دوست دارد، ولی خود نفس رسیدن را نمی خواهم کاملا نفی کنم، خیلی مضحک است اگر چنین باشد، یعنی که نفس وصول را نمی خواهد، ولی چه می توان کرد که خلاصه بگویم: بشر طبیعتا و از نظر خصیصه هایش مضحک و خنده دار است و از تمام جهات که در نظرش بگیریم و توجهش کنیم، سرگردان است.(240)
دلیل آن روشن است. مربیان مخلص بشری باید آن را درست کنند.
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست - عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خاک تکلیف خود را به جای آورده، وظیفه خودش را انجام داده و جریان را به خوبی طی کرده است.
جریان طبیعت هم مقدس ترین کار خود را انجام داده است. شما چه می خواهید؟ ما انسان ها چه می خواهیم؟ عجیب این است که بعد از فاصله گرفتن از خاک، دوباره به خاک و به خاک خوری باز می گردیم. والا همه قبول داریم که خاک زاده جنگ خواهد کرد، چون کنترل ندارد. خاک خودش به شما نشان نخواهد داد که دروازه ورود و خروج شما چیست؟ مسأله ای عرض کنم که امروز مبتلا به جوامع است.
اندیشه های معمولی و محدود ما انسان ها فعلا در قرن بیستم، مخصوصا در بعضی از کشورهای متمدن، برای خود منطقی پیدا کرده است، و با نظر به منطق خاک، این منطق را ایجاب کرده است: کاری به کار کسی دیگر نداشته باشید. مادامی که مزاحمت نباشد، روابط جنسی به هر شکل آزاد باشد؛ فقط مزاحمت در کار نشود، عنف در کار نشود، هیچ اشکالی ندارد.
لازمه این منطق چیست؟ لازمه اش این است که: برای دروازه ورود بشر {به دنیا}، کارت (مجوز) نمی خواهند و کنترل هم نمی کنند. اما اگر به دنیا آمد و بر ما تحمیل شد، اگر حتی ناخن او را بکنیم، در دادگاه محاکمه می شویم.
اما ای داد از دست جنگ ها! دروازه خروج {از دنیا}، حساب ندارد! چرا؟ زیرا وقتی دروازه ورود حساب ندارد، چرا دروازه خروج حساب داشته باشد؟ مثل این است که پانصد - ششصد نفر نجار داشته باشیم و به آن ها بگوییم بسازید و بیرون بریزید (میز و صندلی و سه پایه و...) وقتی که این ها را ساختند، اگر هر کس به پایه این میز یک ضربه وارد کند، ما او را قطعه قطعه می کنیم. با این قربان برم خدا را، 572 هوا را چه کار کنیم؟
منطق است دیگر! این هم یکی از مواردی که ما وسیله و هدف را گم کرده ایم.
ملاحظه می کنید که ما عنوان اشباع غریزه جنسی را که مقدس ترین رابطه دو انسان با هم است، به چه روزی انداخته ایم! چرا؟ چون جای منطقی اش را از موقعیت هستی تغییر داده ایم.
غریزه جنسی لذت بارترین و عالی ترین وسیله است؛ اما این وسیله، هدف مطلق هستی من و شما نیست. شهوت، لجن زار عجیبی است:
ترک شهوت ها و لذت ها سخاست - هر که در شهوت فرو شد برنخاست(241)
گوته شاعر معروف آلمان، جمله ای درباره غریزه جنسی انسان ها دارد که جمله عجیبی است:
در شب های عشق، آن جا که نهال زندگی کاشته می شود و مشعل فروزان حیات، در گذرگاه ابدیت دست به دست می گردد.
اگر این سخنان معنای روابط زناشویی است، پس چرا آن را به عنوان اشباع غریزه جنسی به این روز انداختید؟ واقعا تعبیر را تماشا کنید: و مشعل فروزان حیات در گذرگاه ابدیت، دست به دست می گردد.
ما این رابطه مقدس و این باعظمت ترین رابطه را که وسیله است، به چه وضعی نشاندیم؟ آن وقت تمام فعالیت ها و موجودیت های روح را می خواهیم روی این (غریزه جنسی) پایه ریزی کنیم. به قول مولوی:
جز ذکر، نی دین او، نی ذکر او - سوی اسفل برد او را فکر او(242)
آیا میلیاردها روابط الکتریکی در مغز باید فقط یک لامپ روشن کند، آن هم فقط برای تماشای اعضای محرک؟ آن ها می گویند، اما شما چرا باور کردید؟ من گفتم که چشمتان فقط یک لامپ روشن کند.
آیا این پانزده میلیارد رابطه الکتریکی، فقط برای تماشای اعضای محرک است؟ چرا شما باور می کنید؟
ارسطو یک گوشه از فکر خود را روشن کرده و سه هزار سال بشر را زیر ذره بین دانش گرفته است.
ماکس پلانک فقط یک گوشه اش را روشن کرده، که تحولی در عالم فیزیک ایجاد نموده است. یک گوشه اش که ملای رومی آن را روشن کرده است، هفتصد سال زیربنای فرهنگ بشری را تشکیل می دهد. آیا همه این ها باید یک لامپ باشد فقط برای این که نگاه کنم و ببینم که این کاریکاتور حیات، چگونه می تواند وسیله اشباع شهوت من باشد؟ البته نه حیات، بلکه کاریکاتور حیات!
به هر حال، مسأله وسیله و هدف، فوق العاده حساس است. بیایید هدف را گم نکنیم. بیایید آن چه را که وسیله است به جای هدف، و آن چه را که هدف است، به جای وسیله نگیریم. آیا الان یک نفر از شما به ذهنتان خطور می کند که بلند شوید و این لامپی را که بالای سر شما روشن است، به عنوان هدف در روح خود جای بدهید؟ این کار را نمی کنید. می گویید: این وسیله ای برای روشنایی و مطالعه و... است.
اگر بخواهید علم را به عنوان وسیله تلقی کنید، علم می گوید: من به وای گفتن شما، به ناله و فریاد شما گوش نمی دهم، من وسیله هستم، نشان می دهم به شما که این پدیده تحت این شرایط، چنین و چنان می شود. بایدهای شما چیست و به من مربوط نیست (یعنی به علم مربوط نیست).
زمانی آن طور افراطی، علم را برای خود هدف گرفتند! در قرن نوزدهم، بشر برای خود یک معبد و یک مجسمه هم برای پرستش درست کرد؛ این معبد دانشگاه بود و مجسمه اش علم بود. در آن زمان بشر می پنداشت که فقط باید برای علم زانو زد، تا این که قرن بیستم رسید. پی یر روسو می گوید:
ورشکستگی علم اعلام شد. آورده اند که وقتی در یکی از شهرهای آلمان حاکمی می زیست که از لحاظ درستی و جدیت ضرب المثل بود، دزدان و راهزنان از او ترس و وحشت داشتند و مردان شرافتند او را صمیمانه احترام می کردند. اما روزی اهالی شهر به رازی صاعقه آسا پی بردند، از این قرار که حاکم هر شب لباس مبدل می پوشید و تپانچه ای در جیب می گذاشت و آهسته و بی سر و صدا از خانه خارج می شد و مردم را لخت می کرد و یا از ایشان به زور چیزی می گرفت...
لابد می پرسید که آیا این داستان همان حکایت هالرز حاکم نیست؟ شاید چنین باشد، ولی در عین حال، داستان علوم ریاضی در اواخر قرن نوزدهم نیز می باشد. از بیست قرن تاکنون، مردم در مقابل آن، ضعف و غش می کردند. هر کس می خواست در کوچک ترین مورد، اصلاحی به عمل آورد یا دخالتی کند، عمل او را مانند توهین به مقدسات تلقی می کردند. اما ناگهان اصل اقلیدس، ضعف گریه آوری از خود نشان داد و مفهوم قدیم اتصال با سر و صدای بسیار فرو ریخت و نابود شد و قلمرو آشنای اعداد معمولی، به وسیله بهمنی از اعداد اصم و اندازه نگرفتنی خرد شد و بنایی که این قدر مورد احترام و پرستش بود، ترک ها و شکاف هایی بزرگ برداشت. اما فقط بنای معظم ریاضیات نبود که گرفتار خرابی و ویرانی می شد، بلکه تمام قصر بزرگ علوم به این حال دچار بود... (وقتی که ریاضیات در گذرگاه قرون به چنین نوسانی دچار شود، تکلیف دیگر قضایای علمی نیز روشن می گردد). در همین اوقات، فیلسوف آمریکایی ویلیام جمیز (1842 - 1910) علم را چنین تعریف کرد: مجموعه ای از قراردادهای ساده.(243)
علم ورشکست شد! ولی علم ورشکست نشده است، شما هدف و وسیله تان را نمی فهمید. علم چرا ورشکست شده باشد؟ علم دائما سرمایه کلان خودش را در اختیار ما و شما گذاشته است. {به اصطلاح }، نه به آن شوری شور، نه به این بی نمکی.
پی یر روسو می گوید: ورشکستگی علم اعلام شد! نخیر، ورشکستگی علم اعلام نشده، بلکه رقاصی های ما عوض شده است. والا علم همان است و باید مورد تقدس و ستایش ما باشد و ما باید عالی ترین فداکاری را در راه دانش بکنیم، ولی بدانیم که دانش نشان دهنده واقعیات، و تدریجا واقعیات را پیش بگیریم و برویم.
بنابراین محاسبه، چه حیات ها و زندگانی هایی که به وسیله رادمردان تاریخ مورد وسیله قرار گرفته است.
راه بگریختنش بود، ولی - دل کم حوصله در سینه فشرد
گفت باید همه جا قانون را - محترم دید و مقدس بشمرد
شوکران از کف قاتل بگرفت - چون خماری که شرابی بی درد
نوچه ها پیش دویدند که نیست - کشتی دام نخستین با گرد
دادشان جام عزیزان را دید - که یکی بعد دگر جان بسپرد
دور ساغر چو بدو شد ساقی - گفت وجه می ما کسر آورد
صبر کن تا ز حکومت برسد - وجه سمی که تو می خواهی خورد
با هوا خواه خود آزاده حکیم - این سخن گفت و جهانی آزرد
بدهش سیم که تا سم بدهد - زان که مفتی به جهان نتوان مرد
رادمردان تاریخ، حیاتشان را وسیله قرار دادند. حیات به جایی می رسد که وسیله می شود. اول در ارگانیزم وجود انسانی، حیات، عالی ترین هدف است. اما حیات که یک پله نیست. از یک پله حیات که بالا می روید، به پله دوم می رسید، و بعد از آن به پله های سوم و چهارم و پنجم، تا رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند. هر پله قبلی، وسیله ای برای پله بعدی می شود. اما این وسیله، خودش نشان می دهد که وسیله است. چه کنیم که ماده زبان ندارد که بگوید وسیله است. اما رشد روحی در هر مرتبه پایین زبان دارد و می گوید من وسیله ام، حواست جمع باشد. وقتی که علم واقعا در روح انسان تأثیر کرد و روح رشد یافت، روح رشد یافته می گوید: بالاتر بروید و به سوی پله های بعدی حرکت کنید.
من غلام آن که او در هر رباط - خویش را واصل نداند بر سماط
تا نقص خود را در هر لحظه اعتراف کند و احتیاج خود را به کمال بداند. ذکر یا حسین، چرا سنگ تیره را هم چو در تابنده می کند؟ چرا؟
ذکر یا حسین، سنگ تیره را هم چو دو تابنده می کند - آری ارکنده بنده بندگی، کار آفریننده می کند
چون زخود رستی همه برهان شدی - چون که گفتی بنده ام سلطان شدی(244)
وقتی واقعا وسیله را به جای آوردید، می فهمید که وسیله، هدف نیست. جلسه پیش گفتم، وقتی که موی مشکی براق، در زلف آقا پسر و یا دختر خانم، هدف هستی است، به محض مشاهده اولین موی سفید، هستی را در مقابل چشمانش نابود خواهد کرد. خود را نبازید، چرا باید خود را ببازیم؟
وقتی من یک جمله علمی فرا گرفتم، اگر خود را به آن باختم، جمله علمی بعدی از یک شخصیت عالی تر، ارزش واقعی علمی مرا از بین می برد، چون پوچی اش معلوم می شود که عجب! تناقضات هم این طور می شود؟ بله، این طور است.
ابن سینا عبارتی دارد که می گوید: وقتی که انسان به حد نصاب رشد می رسد، دیگر نتوان گفت انسان است: کاد ان یکون ربا انسانیا، نزدیک است که ربی باشد انسانی.
زمانی فکر می کردم که فرق بین انسان و انسان، خیلی زیادتر از فرق بین انسان و سنگ است. سنگ درک ندارد، احساسات ندارد، ولی انسان می گوید: درک دارم، اما نمی خواهم درک کنم.
اگر در تمام جهان طبیعت، این حال ضد خود را پیدا کردید، انسان ضد موجودیتش می شود. قیافه نشان می دهد که ضد موجودیتش شده است. می گوید: او را زده ام، احساس درد نمی کند. البته دردش می آید، ولی کسی که او را می زند، این را نمی پذیرد. کدام افعی موقع نیش زدن، این حرف را به ما زده است؟ اما انسان ها زده اند. {شخص زننده } می داند که طرف مقابل درد را خواهد چشید، با این حال حقش را پایمال می کند. برای چه؟ برای این که هدف ها پشیز است و ارزش ندارد، و هدف ها ضد هدف است.
رادمردان تاریخ، حیات ها را وسیله کرده اند. {دقت کنید:}، حیات وسیله نمی شود. درجه پایینی از حیات، قربانی درجه بالاتری از حیات می شود. الان اشخاصی در این جا هستند که در تکمیل روح و مراتب علم کوشیده اند. خود شما ملاحظه فرمودید که مراتب پایینی را قربانی کردید تا به مراتب بالا رسیدید. بدین سان توقف نکنید و راهتان را ادامه بدهید. می توانید بروید. در این وسایل میخکوب نشوید.
هدف را گم نکنیم و بدانیم که هر چیز که بر ما هدف جلوه کند:
هر صورت دلکش که تو را روی نمود - خواهد فلکش ز چشم دور تو ربود
هیچ در آن شک نکنید:
رو دل به کسی نه که در اطوار وجود - بوده است همیشه با تو و خواهد بود
حیات، وسیله می شود، بلی، روزی که در آن زندان، آن مرد یونانی، شوکران را می گرفت، به این بی اهمیتی می گرفت که شما در موقع صحبت یک لیوان آب می گیرید! نوشته اند سقراط، سم کشنده را در حالی که مشغول بحث بود، گرفت و خورد.
آن وقت ما سایه های حیات را هدف می گیریم، بعد شروع به چون و چرا می کنیم. بعضی ها هم رند هستند و در این چون و چراها که بشر با گیجی می غلتد، این را به صورت هنر در می آورند و برای خودشان در این دنیا نان می خورند. به جای این که به ما راه نشان بدهند، به جای این که بگویند: ارزش این، ارزش وسیله ای است. ارزش آن، ارزش هدفی است؛ این یک ارزشی است، آن چند ارزشی است. به جای این، وقتی که می بیند آب گل آلود شده و ماهی ها گیج هستند، تور می آورد. چرا؟ برای این که بگوید: به من حیران بمانید، که چه قدر من در اعماق روح مردم نفوذ دارم. دردها را من می فهمم!
طالب (واله) حیرانی خلقان شدیم - دست طمع اندر الوهیت زدیم(245)
برای این که بگوید: فکر و اندیشه فقط حیران من شود، چون من قلم خیلی عالی دارم.
1- انا رب الندی ورب القوافی - وسهام العدی و غیظ الحسود
2- ما مقامی بارض نخله الا - کمقام المسیح بین الیهود
3- انا فی امه تدارکها الله - غریبا کصالح فی ثمود(246)
1- من مرد شایسته سخاوت و خدای قیافه ها، و تیر به چشمان دشمن و وسیله ناراحتی و تنگدلی حسودانم.
2- موقعیت من در سرزمین نخل ها (کوفه) همانی است که حضرت مسیح (علیه السلام) در میان یهود داشت.
3- من در میان مردمی که خداوند آن ها را گرفتار کرده است، چنان غریب و بیگانه ام که صالح (علیه السلام) در میان قوم ثمود بود.
تا یک درد دیگر هم به درد بشری اضافه شود. چرا در تو حیران شویم آقا؟ چرا در وجود جناب عالی حیران بمانیم؟ رفته ای از گلستانی بو کرده ای، اگر مزیتی به دست آورده ای، دست ما را هم بگیر و ببر تا ما هم از آن گل، بو کنیم. چرا ایستاده ای، میخکوب شده ای و می خواهی ما را میخکوب کنی؟ والا درد معلوم و روشن است.
چندی قبل در درس های شب های جمعه آقایان دانشجو عرض کردم که بحث تنازع در بقا و بحث تنازع قوی و ضعیف را در قرن 19 بزرگ کردند و به آن جنبه فلسفی و علمی دادند. اما نمی دانستند که این بحث، باد زدن و تلمبه زدن نمی خواهد، خودش واضح و روشن است.
از اول تاریخ بشر تا حال دیده شده است که قوی، ضعیف را از بین می برد. به این جنبه فلسفی ندهید، بلکه علاجش کنید. می گویند علاج نمی شود، اما دروغ می گویند. تاریخ می گوید علاج دارد، تاریخ آن را نشان می دهد. ما دیدیم که رادمردانی تمام قدرتشان را در راه استفاده مردم به کار بردند.
در همین دوران اخیر هم زیاد دیده ایم. زیاد هستند مردان پاک، که خدا امثالشان را زیاد فرماید، که کانون قدرت را به کار می برند و استفاده می کنند. اگر حقیقت می گویید، این را تقویت کنید، والا این که قوی، ضعیف را از بین می برد، آیا ابتکار و مطلب حساس و جدیدی با ما ارائه می دهید؟
آن که در جوی می رود آب است - آن که در چشم می رود خواب است
بسیار خوب، مسأله معلوم است، و کسی منکر این حرف نیست؛ که حالا برای آن فلسفه بسازیم و یا جنبه علمی (scientific) به آن بدهیم. {سعی کنید تا} درد آن را علاج کنید، و اگر بگویید علاج نمی شود، دروغ می گویید، زیرا علاج شده و خیلی هم خوب شده است. پس این همه فداکاری ها در راه اصلاحِ فرد و اجتماع یعنی چه؟
بشر با آن قیافه نازنین الهی اش، چه فداکاری ها که در راه تمدن ها نکرده است. چه فداکاری ها که در راه اصلاح انسان ها نکرده است.
حسین بن علی (علیه السلام) آن روز اگر واقعا می خواست به زندگانی مادی اش برسد، شاید می توانست عالی ترین زندگی مادی را به دست آورد. می توانست بر همه امور مسلط بشود و کاری انجام بدهد و هیچ جراحت و زخمی هم برندارد. اما گفت: نه، مسأله، مسأله انسان است. با توجه به این مطلب، آیا حسین بن علی (علیه السلام) قدرت خود را در راه استفاده مردم به کار برده است یا نه؟
این حسین بن علی از جامعه شرقی و از ایدئولوژی خودمان. آن ها (مغرب زمینی ها) نیز برای خودشان رادمردانی دارند، البته در طبقات و ردیف های مختلف.
حتی یکی از آن ها که عالی ترین خدمت را برای وطنش انجام می دهد، بعد که بزرگ ترین شغل را برای او در مملکت انتخاب می کنند، می گوید: نه، کار من تا این جا بود. حالا می خواهم به زراعت و کشاورزی بپردازم(247). و می رود بدون این که بگوید به من حیران بمانید. او این منطق را نداشت.
از این افراد زیاد هستند. یکی، دو تا نیستند. پس شما چرا از این نیروی بشر نمی خواهید استفاده کنید؟
چرا برای تنازع در بقا فلسفه می بافید؟ در مورد چیزی که آسان است، احتیاجی به گفتن شما نیست. به قول معروف گفت: نزده من خودم می رقصم. این رقص که پدر بشر را در می آورد، دستش را بگیر و بگو این تکه اش را نرقص.
طالب (واله) حیرانی خلقان شدیم - دست طمع اندر الوهیت زدیم
آن که یک نفر باید در او حیران بمانیم، فقط یکی است و آن هم خود خداست. چرا شما به من (انسان) حیران بمانید؟ چرا من به شما حیران بمانم؟
خلاصه، در تاریخ بشر دیده شده و می شود که اشخاصی که در تنظیم وسیله و هدف، هر چه بیشتر قدم برداشتند، حیات و زندگی شان پرمعناتر و عالی تر بوده است. بنابراین، در چنین شب های مقدس، از خدا بخواهیم که درک تفکیک وسیله و هدف را بر ما عنایت فرماید.
واقعا مسأله خیلی مهمی است که ما به چه عشق بورزیم. قاموس بشری را پر کرده اند که محبت بورزید! محبت! محبت بورزید! چشم. به چه چیزی محبت بورزیم؟ و اندازه اش چیست؟ و با چه ارزشی؟
و با چه وضعی؟ اول وسیله و هدف مرا از هم جدا کن، سپس بگو این وسیله و آن هم هدف. محبت به هدف به مقدار هدف، و محبت به وسیله به مقدار وسیله. قانون و منطق آن، این است.
یکی از نمودهای بسیار حساس این مسأله، داستان نینواست. تمام نقطه های ریز و درشت این حادثه، نشان می دهد که ما وسیله و هدف داریم، و این دو مقوله را نباید با هم مخلوط کنیم. اگر از آن ریشه های تاریخی این مسأله شروع کنید، احساس خواهید فرمود که در این گذرگاه تاریخ، حسین بن علی (علیه السلام) منظورش این بود که آن چه هدف است، نباید قربانی وسیله شود، بلکه وسیله، قربانی هدف است. اگر من به هر قیمتی، چند صباح بیشتر زندگی کنم، وجدان تاریخ که جلوه گاه مشیت خداست، مختل می شود. ما برای حفظ وجدان های فردی چقدر می کوشیم؟ چرا برای حفظ وجدان تاریخ نکوشیم، مگر نه این که ما جزئی از همان وجدان تاریخ هستیم؟ هر یک از ما سهمی در وجدان تاریخ دارد. باید درباره آن هم بکوشیم و سهم خودمان را ادا کنیم.
امام حسین (علیه السلام) فرمود:
ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی
اگر دین محمد (صلی الله علیه وآله) پایدار نمی ماند، الا با کشته شدن من، پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید.
اگر بنا شود این کلمه لااله الاالله که جوهر روح آدمی است، قوامش با کشته شدن من باشد: فیاسیوف خذینی، پس ای شمشیرها مرا دربر گیرید. من وسیله هستم. زندگانی من برای بقای این ایده، وسیله است. من حاضر و آماده هستم. واقعا عجیب بود اگر حساسیت وسیله و هدف مختلط می شد. حسین بن علی (علیه السلام) چندبار، به آن هایی که اطراف او بودند فرمود که شما آزاد هستید، بروید. حتی فردا شب (شب عاشورا) باز این پیشنهاد را تأکید فرمود. نماز را که خواندند، نشستند و بعد از صحبت مختصری فرمودند که: شب تاریک است. من تعهد را از شما برداشتم، در مقابل من احساس اجبار نکنید. در این شب تاریک، هر کسی می خواهد برود. از طرف من مانعی نیست.
ممکن بود اگر این جا وسیله و هدف را درست تشخیص نداده بود، برای {تحریک احساسات } راه انداختن، آن ها را تشویق می کرد که آقایان شما هم تشریف داشته باشید، ما فردا می زنیم بر آن ها غلبه خواهیم کرد. نخیر، موسیقی نمی نوازیم، با انسان سر و کار داریم. آیا من باید وضع روحی ام را طوری کنم که شما را جلب کنم؟ آیا قیافه ام را طوری بکنم که شما را جلب کنم و بدون اختیار شما و به اجبار، حیات شما را بگیرم؟ لذا، در جنگ های اسلامی هرگز از این مارش زدن ها بهره برداری نشد. اگر با این مارش زدن ها، اختیار کسی گرفته شود و او جلو برود، او با اختیار در جنگ شرکت نکرده است. او خریداری شده است و آلتی است.
در دوره صدر اسلام، همیشه از سوی دشمنان پیامبر (صلی الله علیه وآله) به وسیله کر و نای و بکوب و تهییج و... موجب تحریک سربازانشان می شد.
مشرکین در یکی از جنگ ها مخصوصا خیلی هیجان راه انداخته بودند و می گفتند:
نحن لنا العزی و لا عزی لکم
ما بت عزی داریم، شما عزی ندارید.
مشرکان می زدند و می کوبیدند و خیلی هیجان داشتند. عده ای از مسلمانان نزد پیغمبر (صلی الله علیه وآله) آمدند و گفتند که: یا رسول الله، این ها هیجان زیادی دارند و شعار می دهند و بزن و بکوب است. پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود:
آن ها چه می گویند؟ گفتند: حرفشان این است: نحن لنا العزی و لا عزی لکم. حضرت فرمود: شما هم بروید و دسته جمعی بگویید:
الله مولینا و لا مولی لکم
خدا آقای ماست، شما آقا ندارید.
یک بت جامد که آقا نمی تواند بشود. الله مولانا و لا مولی لکم. به ایشان گفتند: آیا طبل بزنیم؟ حضرت فرمودند: نخیر. یعنی بگذارید انسان با اختیار خودش، هدف حیات را پیدا کند.
حسین بن علی فرمود: من حسین هستم، این هم هدف من است. من این جا هستم و حتمی است که فردا صبح کشته خواهیم شد. این را می دانم. آزاد هستید، و هر کس می خواهد برود.
حتی در راه، پیش از این که به کربلا برسند، باز حضرت این پیشنهاد را فرموده بود که: ما می رویم، هر کس برای ملاقات خدا حاضر است، بیاید. نفرمود: هر کس برای جهانگشایی، یا برای رسیدن به مقام می آید، بیاید. فرمود: اگر کسی می خواهد به پیروزی الهی و به فتح الهی برسد، با ما بیاید. مسلم است که هر کسی تاب این را ندارد که حیات را از هدف بودن کنار بکشد، ولو حیات مادی را.
لذا، در تواریخ نوشته شده است که خیلی ها رفتند. آن هایی که برای سایه ای آمده بودند و هدفشان سایه خودشان بود؛ وقتی احساس کردند که باید سایه آن ها از روی خاک به زیر خاک برود، گفتند: خداحافظ، ما نیستیم.
{از آن جمع } چند نفر ماندند؟ هفتادویک نفر! هفتادویک نفر چه معنا دارد؟ معنایی بس بزرگی دارد.
آن معنا را دارد که در زیربنای آرمان های انسانی، نمونه های آنان مطرح است. اگر در مقابل فلسفه توماس هابزها، یا اپیکورها به شما گفتند آیا آدم داریم یا نه؟ مجبورید از این هفتادویک نفر اسم ببرید. مجبورید از علی بن ابی طالب (علیه السلام) اسم ببرید. کس دیگری نیست. کسانی که از آنان اسم خواهید برد، همین افراد هستند.