امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

کتاب دوم: سخنرانی ها

زندگی و مرگ
زندگی و مرگ بحثی حساس و بسیار با اهمیت است. این موضوع جوانب مختلفی دارد. شعرا به زندگی و مرگ به شکلی خاص نگاه می کنند. آنان یک عده از پدیده ها و ظواهر این دو موضوع را که جالب است در نظر می گیرند و درباره آن، مطالبی را به شعر بیان می کنند. فلاسفه، این دو پدیده بسیار عجیب را طور دیگری مطرح می کنند. زندگی چیست و مرگ کدام است؟ شاید در تاریخ بشری نتوان فرد عاقلی را سراغ گرفت که درباره این دو موضوع - ولو به طور سطحی - فکری نکرده باشد. مسلما این دو موضوع در دوران های متفاوت عمر انسان، با قیافه های مختلفی مطرح می شود. بعضی ها از مرگ زیاد می ترسند! و سی، چهل سال زانویشان در مقابل تصور این هیولای عجیب می لرزد. ولی بعضی ها نه، چون همه چیز برایشان شوخی است، مسأله مرگ هم یکی از آن شوخی هاست. برای آنان زندگی شوخی است و مرگ شوخی تر! در این باره بحث های فراوان و مطلب زیاد گفته شده است. یعنی هر مطلبی که درباره مسائل انسانی گفته شده، مدارش زندگی و مرگ است. از این جاست که نویسندگان و شعرا بر خود میدان گرفته اند.
هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رأی خویش - تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی(197)
هر کسی آرد به قول خود دلیل از گفته ای - در میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
بحمدالله، در قرن ما آن چنان مسائل مخلوط شد که خود هدف زندگی نیز گم و رنگ فلسفه زندگی مات شد. بنابراین، اغلب طوری زندگی می کنند یا زندگی را طوری نشان می دهند که فلسفه اش مات است.
معلوم است که فرهنگ - خواه فلسفی باشد یا ادبی - در میان چنین فضا و چنین جوی درباره زندگی و مرگ چه خواهد گفت.
ساقی بیاور جام و ریز آن آتش فام را - تا پخته گرداند مگر زآن شعله فکر خام را
دست طبیعت ای بسا از ما چه خون ها ریخه - چندان بریزم خون رز تا باز گیرم وام را
رمزی است مبهم زندگی زین رو برآرد ماه نو - هر ماه بالای افق این رمز استفهام را
جز حسرت و خون جگر علت نمی بینم دگر - آن گریه های بوالعلا و آن خنده خیام را
این شعر هم محصول مطالبی است درباره زندگی که از اوایل قرن بیستم تا امروز گفته شده است.
شعرش این گونه در می آید، نثرش هم از قبیل سگ ولگرد و بعضی از کتاب های دیگر می شود. این زندگی نیست که بحث از آن این قدر مبتذل باشد و این قدر بی اهمیت، که یک شعر بتواند حسابش را تسویه کند و بگوید: ما زندگی را بعد از تسویه و چرتکه انداختن (محاسبه)، ورشکست دیدیم. بعضی از اینان، واقعا قدرت تفکرشان کم است. من این مثال را بارها به دانشجویان عرض کرده ام: چند کلنگ به دست این بچه ها که صبح روز جمعه در کوچه بازی می کنند، بدهید و به آن ها بگویید، این ساختمان را بر روی زمین بگذارید. شما را معطل نمی کنند. در حالی که می گویند و می خندند و می جهند و جست وخیز می کنند، با کلنگ همین ساختمان را خراب می کنند. اما برای آباد کردنش مغز، نیرو، مهندس، معمار، سرمایه و... لازم دارد. باید مصالحی خریداری شود تا این ساختمان بالا بیاید.
این منفی گویان مخرب، به قدری قیافه حق به جانب و متفکرانه در تاریخ به خود گرفته اند، که فهماندنش برای جوانان خیلی مشکل است. نگاه کنید به عبارات جالب، نگاه نکنید به هنرمندی که در بیان به قصد منفی ساختن یک موضوع، خیلی زیبا حرف می زند، برای این که اثبات کند که مثلا آزادی غلط است. من عبارات و جملاتی دیده ام که واقعا اگر انسان قدرت تفکر نداشته باشد، طوری بیان کرده اند که انسان می گوید: عجیب است و واقعا زمین روزی بهشت موعود خواهد شد که آزادی از مردم گرفته شود!
آری، زندگی و حیات هم مثل آن است! خدا کند آن متفکری که می گوید هنر برای هنر، تجدیدنظر کوچکی درباره این مسأله بکند. می گویند: ما عاشق زیبایی عبارت هستیم، در هر موضوعی می خواهد که باشد. زیبا و قشنگ بگویید، ولو درباره کاردی باشد که برده در قرون وسطی تیز می کرد و می داد به دست آقایش که سرش را ببرد. خیلی هم مؤدب می نشست. اما قشنگ بگویید. ما بیان قشنگ می خواهیم.
ما اصلا عاشق قشنگی ها و زیبایی ها هستیم. منطق اشرف موجودات را تماشا کنید! نام خود را هم اشرف موجودات گذاشته است. نه خدا و نه پیغمبر او از چنین لقبی خبر دارد و نه در کتب سماوی اش آمده است.
این اشرف موجودات را از کجا آورده ایم؟ می گویند، نمی فهمیم. ما این قدر عاشق زیبایی هستیم که حقیقت را باید زیر پا بگذاریم. آیا وقتی که با دهان پر، زیبا و با چشم و ابروی جالب، می گویم 722، حقیقت می یابد؟ نه، 22 مساوی با 7 نمی شود. شما با صدای نکره خشن داد بزنید، اما بگویید 422. من، دو ضربدر دو مساوی با هفتاد و سه را، چه طور هنرمندانه بگویم؟ در حالی که اصلا واقعیت و حقیقت ندارد!
بحث درباره زندگی، مربوط به کسی است (برای شخصی اهمیت دارد) که ولو یک سرانگشت به زندگی بالاتر نگاه کند. آیا امکان دارد که ماهی در دریا، آب را بشناسد؟ آیا کسی که در خواسته ها، هوی و هوس ها و تحرکات دینامیکی زندگی غوطه ور است، می تواند بفهمد زندگی یعنی چه؟ آیا اگر کسی 722 را خیلی زیبا بیان کند، حقیقت را می گوید؟ اگر ماهی، یک کتاب را با پانصد میلیون ورق در اختیار بگیرد و شروع کند به نوشتن مطالبی که درباره آب، یک کلمه اش هم درست نیست، زیرا ماهی در آب غوطه ور است. هوا و خشکی را ندیده، چیز دیگری غیر از این مایع ندیده است.
یکی از شعرای زبردست، این مسأله را چنین می گوید: ماهی بیچاره آن قدر در آب پی آب می گشت، تا عاقبت به او گفتند: آب است که زندگی شما از آن است. گفت کدام آب و کجا؟ تا من بروم پیدایش کنم. این طرف و آن طرف رفت و عاقبت گفت که ما آب را پیدا نکردیم! وقتی که او را گرفتند و از آب بیرون انداختند، شروع کرد به دست و پا زدن - البته دست و پا که ندارد - دمش را به زمین زد و گفت، حالا فهمیدم آب چیست!
بیایید پیش از آن که به آستانه مرگ برسید، زندگی را بفهمید و از آن بهره برداری کنید. پیش از این که ما به آستانه مرگ وارد بشویم، باید بفهمیم زندگی چیست. مادامی که زندگی ما را احاطه کرده، ما را در خود غوطه ور کرده و به محاصره انداخته است، امکان ندارد که ما زندگی را بفهمیم. این معنای زندگی نیست.
گاه گاهی این شعرا - همان گونه که زیاد جست وجو کردم، هم از غربی ها و هم از شرقی های خودمان - وقتی به موضوع مرگ می رسند و می خواهند مرگ را تعریف کنند، بعضی از آنان واقعا بیداد می کنند و لطافت قضیه به حد نصاب می رسد. مثلا؛
ای مرگ! وقتی که فرا می رسی، دو انگشت را بر روح و جان ما دراز می کنی که آن را بگیری، جان ما در آن حال مانند یک برگ گل ظریف است که هم در مقابل نیروی تو از خود تسلیم نشان می دهد و هم به جهت ظرافتش یک حال فرار دارد.
لطف قضیه را احساس کنید. من در حدود 200 - 300 عبارت پیدا کردم، که وقتی این شعرا و نویسندگان به موضوع مرگ می پردازند، هیجان فوق العاده پیدا نموده و هنگامه می کنند. از مرگ می گویند و این که:
پیش از آن که مفاهیم کفن و گور تیره و تاریک به لرزه ات در آورد، به زیر آسمان رو و لحظاتی چند با این ستارگان به راز و نیاز بپرداز که میلیاردها سال است حرکت می کنند و خم به ابرو نیاورده اند و چند صباحی دیگر باز به حرکت خود ادامه خواهند داد، ولی از تو نشانی از کره خاکی نخواهد بود، گویی کره خاکی فرزندی مانند تو را سراغ نداشت.
اما با این حال، به ما چه می دهند؟ چون مرگ را شاعرانه تحویل می دهند، مرگ هم شاعرانه می شود.
آن وقت است که، نویسنده ای یک قسمت از زندگی را مات می کند، نویسنده دیگر، یک قسمت دیگر را متلاشی می کند. آن وقت می گوید؛ فلسفه حیات و موت چیست؟ فلسفه زندگی چیست؟ مرگ یعنی چه؟
این شعله درخشان حیات چرا خاموش شود؟ چرا زانوهای انسان ها در مقابل این پدیده وحشتناک بلرزد؟
همه این چون و چراها، مربوط به همان جریان ماهی است که در آب است.
الذی حارت البریه فیه - حیوان مستحدث من جماد(198)
چیزی که مردم درباره آن در حیرت فرو رفته اند، زندگی است، که از جماد ایجاد می گردد.
ابوالعلاء معری
آن چه که تمام افکار را متحیر گذاشته، این است که این احساس (زندگی) و حیات چگونه از خاک جامد بیرون می آید و چگونه باز می گردد؟ ما در این میان چه می کنیم؟ حال، اسلام حیات و موت را چگونه مطرح کرده و در مکتب اسلام چه معنایی دارد؟
منطق اسلام درباره زندگی و مرگ غیر از این هاست. اسلام در جهت هماهنگ ساهتن عقل و وجدان شما در زندگی، کوشش می کند که ابتدا معنای زندگی را به شما بفهماند. پس از آن است که مرگ را خودتان خواهید فهمید. مرگ فهماندن نمی خواهد، خودش معلوم می شود. وقتی من توانستم به شما معنای روشنایی را ثابت کنم، یا معنای روشنایی را برای شما قابل درک ساختم، آن گاه می گویم، نفی و نبود روشنایی، می شود تاریکی! این دیگر آسان است. عمده بحث بر سر همین زندگی است، والا:
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی است - پیش زنگی آینه هم زنگی است
آن که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن ز خود ترسا نه ای جان هوش دار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز دری خود رشته ای(199)
روی زشت توست نی رخسار مرگ (ما مرگ زشت نداریم، فقط بگویید زندگیتان چه بوده است؟)
جان آدمی همانند درخت است که برگ نتیجه اش است. شما برگ را مطابق حرکت و فعالیت درخت خواهید دید. جان تو همچون درخت و مرگ برگ.
ترس از مرگ! وحشت از مرگ؟ هراس از مرگ؟ عبور از پل {زندگی } که وحشت ندارد. بحث بر سر این طرف پل و آن طرف پل است. والا عبور از پل یک معنای طبیعی است. گام که دارید، قدم که دارید، نیرو هم که دارید، پس باید عبور کرد.
قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت، ان کنتم صادقین(200)
بگو ای یهود، اگر شما که می گویید اولیاء خدا ما هستیم و کسی دیگر نیست، پس آرزوی مرگ کنید اگر از راستگویان هستید.
اگر راست می گویید، خواهش می کنم آرزوی مرگ بکنید. آرزوی مرگ که غیر از عبور به لقاءالله و دیدار خدا چیز دیگری نیست و ترس و وحشت ندارد. چرا این قدر از مرگ می ترسید؟ شما را چه می شود که خیلی وحشت دارید؟ اگر زخمی به کوچک ترین جزء کالبد شما اصابت کند، مضطرب می شوید و خیلی از مرگ می ترسید. آیا شما از اولیاءالله هستید؟ پس؛ فتمنوا الموت، مرگ را آرزو کنید. مرگ غیر از این است که:
با ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(201)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآی که تو خشنود و او از تو راضی است.
این {مرگ } که دعوا ندارد و شعر گفتن نمی خواهد؛ گریه و زاری، ناراحتی و زانو لرزیدن ندارد. دروغ گفتن، زانو لرزیدن دارد. تعدی، زانو لرزیدن دارد که نقطه های زندگی را تشکیل می دهد و سپس یک دایره می شود. این طرف دایره زندگی است و آن طرفش مرگ. این ترس دارد. آیا این طور نیست؟
والله لابن أبی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی أمه(202)
سوگند به خدا، انس فرزند ابی طالب با مرگ، بیش از انس کودک شیر خوار است به پستان مادرش.
والله ما فجعلنی من الموت ما اناکارهه
به خدا قسم، مرگ چیزی به من نمی دهد که از آن کراهت داشته باشم.
وقتی آن ضربه را به فرق مبارکش زدند، گفت: سوگند به خدا، هیچ چیز تازه ای بر من نیامده است.
یعنی به قول بعضی از روان شناسان؛ چون من دائما در دو حاشیه مرگ و زندگی راه می رفتم، با مرگ آشنا هستم و چیز تازه ای نبود. این برای خود مطلبی است. ای عزیزان، چرا زندگی ما لذت ندارد؟ چرا زندگی به ما طعم نمی دهد؟ به جهت این که مثل این که نشسته ایم و رودخانه ای از آب زندگی در دهان ما می ریزد. ما اگر در هر لحظه احساس می کردیم که زندگی در حال ریزش است، و مرگ، زندگی، موت، حیات، برای ما مطرح بود، اصلا قیافه تاریخ بشر عوض می شد.
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
معنای نو این است که لحظه قبلی کهنه شد. این لحظه دوم، نو و تازه است. ما اگر احساس کنیم که هر لحظه:
صورت از بی صورتی آمد برون - باز شد کانا الیه راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست - مصطفی فرمود دنیا ساعتیست(203)
همان موقعی است که بالا می رویم. حالا می توانید درباره زندگی و مرگ اظهار نظر کنید، حلالتان باشد، اگر به این وضع رسیده اید و این حال را احساس می کنید که:
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم چون جوی نونو می رسد - مستمری می نماید در جسد(204)
ای انسان، آیا هفتاد سال دارید؟ بله. ایشان همان است که در سن چهارده سالگی، با هم به یک مدرسه می رفتیم. درشتی حواس را ببینید. {مرد هفتاد ساله } صد هزار مرتبه عوض شده، ولی آن واحد شخصیت است که این را هنوز یک نشان می دهد. به قول پزشکان، هر چهار روز یک بار، تمام اجزا و سلول های بدن عوض شده است، فقط تغییر سلول های مغز است که مقداری طول می کشد. اگر توجه بفرمایید که این {زندگی } دائما در حال ریزش است، در حقیقت، گامی فراتر گذاشته اید. ای ماهی، حالا می توانی آب را تعریف کنی. حالا می توانی یک روشنایی درباره آب داشته باشی. چرا؟ چون از گامی بالاتر نگاه می کنی.
مادامی که شما در این اتاق هستید، درباره آن چه که در اتاق هست می توانید اظهارنظر کنید: مثلا، آن عکس است، آن چراغ است، اما اگر به شما بگویند این اتاق را از بیرون، محیطش، وزنش، مصالحش و... را بسنجید، نمی توانید قضاوت کنید، چون داخل اتاق هستید. کسی که داخل اتاق است، اتاق را نمی تواند مطرح کند، باید به پشت بام برود. متأسفانه اغلب ما در خود رود خانه، سر زیر آب داریم و در حیات شنا می کنیم، اما نشسته ایم و در مورد حیات اظهارنظر نموده و کتاب هم می نویسیم! پررویی را ببینید! شعر هم می گوییم، بشر است، خوشش می آید و می گوید!
زین پرده ترانه ساخت، نتوان - زین پرده به خود شناخت، نتوان
تا بیرون نیایید، نمی توانید تعریف کنید. به عنوان مثال: یک دستگاه موسیقی را تصور کنید که یک مورچه، از یک گوشه اش به یک گوشه دیگر می رود. همین طور که در حال رفتن است، دستگاه بزرگ صدا می کند و آهنگش را هم می زند. این مورچه که می رود، قطعه قطعه صداهای متنوع به گوشش خواهد خورد، ولی مجموع آهنگ را نخواهد فهمید، زیرا داخل دستگاه است. او روی دستگاه راه می رود و قطعه قطعه می شنود، اما نمی فهمد آهنگش چیست. ما موقعی که پول به دست می آوریم، یک لذتی از زندگی می فهمیم، یا وقتی دانشجو هستیم و در امتحانات قبول بشویم، یا وقتی دلباخته ایم به معشوق برسیم، لذتی از زندگی به انسان دست می دهد. در این حال، انسان می گوید: واقعا عجب زندگی لذت بار است! خدا کند که مرگ را از میان انسان ها بردارند! اصلا مرگ را خدا برای چه آفرید!؟ در آن حال از فلسفه مرگ می پرسد. چرا؟ چون در لذت غوطه خورده است. اما اگر مختصر دردی شروع شود، یا {زندگی } کمی نیشش را نشان بدهد، می گوید: ما هم نفهمیدیم این کهکشان ها را خدا برای چه آفرید؟ اصلا فلسفه هستی چیست؟ آقا، در همان یک دقیقه فیلسوف می شود، چون یک نیش به او خورده است. این هم یک تفسیر حیات و آن هم یک تفسیر حیات! واقعا خنده دارد و گاهی هم گریه دارد. اصلا به وضع روانی خودتان نگاه کنید. می خواهید بخندید، می خواهید گریه کنید. {بشر} با یک درد و با یک لذت فیلسوف می شود. {باید پرسید} این دو فلسفه متناقض را از کجا آورده ای؟ این دو تفکر متضاد را در مغز مبارکت چه طور جا داده ای؟ درست مثل ماهی هستی. دیده اید که ماهی همین طور که حرکت می کند و به آب گل آلود می رسد، خود را به این طرف و آن طرف می زند و اصلا موضوعی به عنوان آب برای او مطرح نیست. به جایی می رود که آب زلال تر است. در حرکتش آب زلال را می بیند. در آب زلال غوطه ور می شود و لذت می برد.
با این منطق، آیا باور می کنید که ما انسان ها زندگی نمی کنیم!
روی این منطق، زندگی نیست. چنان که آن مورچه آهنگ موسیقی را درک نمی کند، ما هم قطعه قطعه حرکت نموده و احساس می کنیم. یا قطعه قطعه لذت و الم می بینیم. بعد آن ها را جمع می کنیم و می گوییم:
45 سال و سه ماه و دو روز و الان هم ساعت هشت است که من زنده هستم! اگر تجزیه و تحلیل کنید، خواهید دید، زنده نبوده است، فقط حرکتی بوده و احساسی، یا این که؛ می خواهم، نمی خواهم.
لذت بار است، و درد دارد. {می گوید:} بلی، امروز هم یک منظره ای تماشا کردیم و هیجانی داشتیم. امروز گرممان بود، فردا سردمان است. این طور و آن طور... انسان این ها را با هم قاطی می کند و خود را زنده می نامد. کسی که زندگی را با این عینک مطالعه کند، شعر که سهل است، کمتر از شعر هم می تواند فلسفه زندگی را از دستش بگیرد و به دیوار بزند. این طور است یا نه؟! این دو موضوع حیات و موت، یا زندگی و مرگ، بسیار مهم است.
امیدوارم کسانی که شایستگی پیدا نکرده اند، اظهار نظر نکنند! خیلی شایستگی می خواهد که انسان این دو موضوع را برای خودش مطرح کند.
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی - کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
یک لحظه از حیات، اگر حیات است، شما در ابدیت پیروزید! حیات از خاک در آمده است، شما انسان ها از خاک در آمده اید. اما وقتی از خاک در آمدید، فاصله بین شما و خاک بی نهایت است. خاک احساس ندارد. خاک درک لذت نمی کند. خاک درد نمی کشد. خاک اراده ندارد. اما چه پلی شما را به خاک وصل می کند؟ خاک می گوید این جسم و روح را از خاکی بودن بیرون بپران، تا بیرون بیاید. حتما بیرون خواهد آمد و لذت هم می بیند. خود و شخصیت پیدا می کند. لذا، همین خاکزاده و همین فرزند خاک!
جهانی را در جیبش می گذارد، اما سنگینی احساس نمی کند. خوب، یک قدم دیگر بالا بیایید. وقتی آمدید بیرون، تا حدودی خاک را می شناسید. خاک چیست؟ خواهید گفت یک عده عناصر مرده و زنده. با تغییر محیط این طور می شود. تابش آفتاب اگر این گونه باشد، این طور خواهد شد. آن را می شناسید. چرا؟ چون از خاک بیرون آمده اید و در خاک نیستید. اگر هر لحظه از حیاتی که دارید، یک قدم بالاتر بیایید، حیات قبلی را خواهید شناخت. کسی که از حیات درآمده است و در همان منزلگه اول درجا می زند، مثلا اگر متوقع مقامی بوده و مقام به دست او نرسیده است، بشریت را محکوم به سقوط کرده و حیات را بیهوده خرج می کند. آیا از خاک و از حیات دم دستی و منزلگه اول بیرون آمده بودی که اظهارنظر می کنی؟ چرا اظهارنظر می کنی؟
اسباب بازی بهتر از بشر پیدا نمی شود! {بشر} اسباب بازی عجیبی است! من در این باره خیلی فکر کرده ام.
این جا جایگاه آزمایش هرگونه اسلحه است! میدان عجیبی است. نه گمرک می خواهد. و نه استخوان دارد تا در گلو گیر کند. متأسفانه همین طور درباره بشر می گوید: در منطق اسلام، مرگ موقع شکوفان شدن روح آدمی است. گویی بدن در این دوران حیات، حالت غنچه بودن را سپری می کرده است، و حالا مرگ، حالت شکوفانی اش است.
این جهان هم چون درخت است ای کرام - ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را - زان که در خامی نشاید گاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان - سست گیرد شاخه ها را بعد از آن(205)
{حیات و زندگی } سست نمی شود. این تشبیه ناقصی است. تازه طعم خود را نشان می دهد. تازه انسان می فهمد که: یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا(206)، یک پدیده و نمودی را از زندگی می شناخت.
لرمانتوف تعبیری دارد که می گوید:
مستانه، لب بر جانم زندگی نهاده و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو می ریزیم، تا آن گاه که دست مرگ، نقاب از چشمان ما بردارد. آن گاه خواهیم فهمید، کاسه زندگی که داشته ایم از اول خالی بوده است!
کناره زرین، خیلی خوش نما و خیلی زیبا! یک دفعه انسان احساس کند که چیزی نبوده و نیست، که همین طور که هم هست. چون این دو پهلو دارد. با هر قدم که جلو می روید، مواظب باشید و جلو بروید. در آن هنگام است که حیات و زندگی شما اصالت پیدا خواهد کرد. اگر قدم برنداشتید، شمایید که بعد از 40 سال، 50 سال، 60 سال خواهید گفت:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند - امید به هیچ خویش و بیگانه نماند
دردا و دریغا که درین مدت عمر - از هرچه بگفتیم جز افسانه نماند
بیتی دیگر هم خواهید خواند:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی(207)
این ها را خواهیم گفت. چرا؟ چون در حال حیات ما نخواستیم قدمی بالاتر برویم و حیات را در اختیار بگیریم. حیاتی که عوامل طبیعت و انسان ها به انسان بدهند، اساس ندارد. خود انسان باید زنده باشد. درد این جاست! اگر بنا شود زندگی را گوشت، آب، شیرینی جات، هوا و شعاع آفتاب و... بدانیم، این ها که مربوط به عوامل طبیعت است، آیا زندگی من یعنی این عوامل طبیعت؟ آیا زندگی من، زدن و آواز و رقصیدن من است؟
اگر این است، پس:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
اگر در مقابل عوامل طبیعت گفتید: تو بیا و هستی مرا تأمین کن، اما چه باید بشوم، این به عهده خودم است. شما کسی هستید که هر لحظه در ابدیت غوطه ورید. اگرچه در ظاهر، کالبد شما، زندگی طبیعی است. این اصل مطلب است. آن اولش و این هم آخرش. آن چه من احساس و گمان می کنم، این است.
این که قرآن مجید می فرماید:
و ان الدار الآخره لهی الحیوان(208)
و زندگی واقعی، سرای آخرت است.
آیا این حیات حقیقی نیست که فلسفه اش را می خواهید و گیج می شوید؟! ای جوانان عزیز، خدا می داند، وقتی که خودتان زندگی را احساس کردید و مفهوم آن را با بایست زنده باشم به دست آوردید، شما طعم ابدیت را در همین زندگی می چشید. وقتی طعم ابدیت را چشیدید، بحث چون و چرا از بین می رود.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم - چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
این حیات واقعی، حیات طیبه (حیاه طیبه) است:
یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم(209)
ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا و پیغمبر را اجابت کنید وقتی به شما می گویند بیایید می خواهیم شما را زنده کنیم.
اگر مقصود ما از زندگی فقط نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است، این مسأله (حیات طیبه) خنده آور می شود. انسان می گوید: بسیار خوب، زنده هستیم دیگر! می پرسیم، پس پیغمبر از ما چه می خواهد؟
آرمان های بشری از ما چه می خواهند؟ رادمردان و اولیاءالله، از ما چه مطالبه ای دارند؟ حیات چیست؟
می گوید؛ زنده هستیم دیگر. اما این زندگی نیست. لذا، حتی اشخاصی که: خور و خواب و خشم و شهوت طرب است عیش و عشرت، آنان را راضی می کند، معلوم می شود که مغزشان واقعا کوچک است! زیرا فقط می خواهند به وحشت و تردید نیفتند. گاهی سیخ به او نزنند و با این حال، گونه ها قرمز و شاداب و... باشد.
این نوع زندگی، جزء مکتب و نظام (سیستم) زنبور عسلی است. و ان الدار الآخره لهی الحیوان(210) سرای ابدیت، حیات حقیقی شماست بشر می گوید: می نشینم و بعدا می آید؟ نخیر، هم اکنون؛ لما یحییکم است.
هم اکنون است؛ حیاه طیبه، حیات پاکیزه و حیات واقعی. این گوی و این میدان، شروع کنید. آیا در این صورت، مرگ این طور برای ما هولناک جلوه خواهد کرد؟ ابدا.
حسین بن علی (علیه السلام) موقعی که می خواست {از مکه } خارج شود، فرمود:
الحمدلله و ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله، خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه(211)
سپاس برای خداست که آن چه را بخواهد می شود و جز او تکیه گاهی نیست و درود او بر پیامبرش باد.
مرگ بر اولاد آدم، مانند گردن بندی است که به درون گردن زن جوان پیچیده است.
مرگ گریبانگیر تمامی فرزندان آدم است. اگر زنده هستید، مرگ نیز به دنبال زندگی است. بسیار خوب، حال ما به کجا می رویم و چه می خواهیم بکنیم؟ مقصود من چیست؟
و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف(212)
چه عشق و ولع و شیفتگی عجیبی به دیدار پدرانم دارم، مثل اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف.
من دیدار عبادالله المکرمون را که در سرای ابدیت به زندگی واقعی رسیده اند، آرزو دارم.
این روایت هم چنان ادامه دارد، تا در آن اواخر جمله می فرماید:
الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانی راحل مصبحا انشاءالله(213)
اینک، آگاه باشید! کسی که می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان شاءالله.
{امام حسین (علیه السلام)} نمی فرماید می خواهیم به دیدار مرگ برویم. نمی فرماید آن جا می رویم، که از هستی خارج شویم و به کرانه نیستی برسیم، بلکه می فرماید: اگر کسی مثل ما اشتیاق دیدار خدا را دارد، من صبح حرکت خواهم کرد. با من بیاید.
در آن جا که با عبدالله بن عمر جعفی صحبت فرمود، عجیب بود. وقتی که {عبدالله بن عمر جعفی } را دید، خود حضرت گفت: آیا می توانی با ما بیایی؟ تو مرد گنهکاری هستی و زندگی تو آلوده بوده است، آیا می آیی با ما برویم تا به فتح و پیروزی برسی؟ (که درباره فتح و پیروزی ان شاءالله یک بحث مستقلی خواهیم کرد). می بینید که هیچ اصلا مسأله این که حسین بن علی (علیه السلام) یک مثبت را از دست می دهد و به یک منفی می رسد، مطرح نیست.
مادامی که این عینک در چشمان ما هست، نمی توانیم زندگی و مرگ را از نظر اولیاءالله درک کنیم که چگونه است؛ واقعا امکان ندارد. چنان چه الان شما بخواهید لذایذی را که در جوانی برای شما مطرح است به یک بچه شیرخواره، یا کودک دو ساله، سه ساله بفهمانید، امکان ندارد. یک دانشمند وقتی که بر یک مسأله علمی پیروز می شود و مشکلی را که جدی است حل می کند، لذتش برای یک آدم بی سواد اصلا قابل درک نیست؛ نه این که ما در زندگانی تشابه داریم: حسن زنده است. حسین زنده است، کاظم، رضا، علی، حسینقلی خان و اکبر آقا و... بلی، همه این ها زنده اند، علی بن ابی طالب (علیه السلام)، سقراط، نرون، چنگیز و ابن ملجم هم زنده هستند. باز هم بشمارید! این تشابه در این دو چشم، تشابه در حرکت، تشابه در خنده و گریه، تشابه در این آثار ظاهری زنده، نمی گذارد ما بفهمیم زندگی یعنی چه! نمی دانیم در مغز آن ها راجع به زندگی چه می گذرد.
دقایق آخر بود که می خواستند {سقراط} را اعدام کنند. روز قبل از آن، شاگرد باشخصیتش {افلاطون } گفت: استاد من می توانم تو را از زندان نجات بدهم. افلاطون خیلی باشخصیت بود. شخصیت اجتماعی افلاطون از سقراط خیلی بالاتر بود. چون سولون پدر مادری اش، قانون گذار یونان بود، گفت: استاد ما نمی توانیم این گونه مرگ شما را ببینیم و من می توانم شما را آزاد کنم. حتی اکثریت قضات را که به اعدام شما حکم داده اند، می شود پشیمان کرد و برایشان درست توضیح داد. پشیمان هم شده اند. سقراط خندید و گفت: من از تو تعجب می کنم. منی که پله به پله، زندگی را آن چنان که می بایست بشوم و آن چنان که می بایست بکنم، کرده ام، (نه این که زنده بودم.) - همان مطلبی که قبلا عرض کردم: زنده بودن را نمی گوید - من زنده، آن چه که بنا بود زنده باشم، شده ام و الان هم دانه دانه کلاف ها را باز کرده ام. من صفحه ابدیت را می بینم. چگونه به شما توضیح بدهم که من الان چه اشتیاقی به این دارم که بروم؟ حتی همسر و فرزندانش را که روز آخر آوردند، همسرش شروع کرد به گریه کردن. به کریتون گفت: او را زود از این زندان بیرون ببر. من نمی خواهم قیافه این زن را ببینم. نقل است که:
روزی سقراط به سفالیس(214) گفته بود زن بگیر. گفته بود چرا زن بگیرم؟ گفته بود زن بگیر، چون از دو حال خارج نیست. یا زن خوبی نصیب تو می شود مؤدب، معقول، متین، خوب، که در این صورت زندگی خوبی خواهی داشت. اگر هم زن بدی شد، حداقل مثل من فیلسوف می شوی!
خلاصه، همسر خود را بیرون کرد و گفت: او را ببرید، یک عمر برای من بس بوده است، حالا این دو ساعت هم می خواهد با این قیافه اش گریه کند. او اصلا نمی فهمد من در چه حالی هستم.
تازه، سقراط کجا و پیامبران (علیه السلام) کجا؟ وقتی نام موسی (علیه السلام) می آید، پاهای سقراط در مقابل موسی می لرزد - چون این ها (فلاسفه یونان) در بین عصر موسی (علیه السلام) و عیسی (علیه السلام) بودند - هم چنین، ائمه اطهار (علیه السلام) و اولیاءالله، واقعا اینان هیچ خشونتی در مرگ نمی دیدند. چرا؟ چون زندگی برای آن ها درست مطرح بود.
سقراط گفت: ای افلاطون، مرا رها کن، زیرا من به ابدیت نزدیک می شوم. آیا تو می خواهی مرا دوباره برگردانی و کلاف ماده تاریک را به گردن من بپیچی؟ این چه نوع خیرخواهی است که تو درباره من می کنی؟ فردای آن روز افلاطون (شاگرد سقوط) نیامد. روز دهم نیز نیامد که قیافه مرگ سقراط را ببیند.
سقراط کجا؟ حسین بن علی کجا؟ سن آن مرد (سقراط) از هفتاد گذشته بود. ولی حسین بن علی (علیه السلام) تقریبا میانسال بود، چون پنجاه و هفت سال داشت. هنوز بچه شیرخوار داشت. یعنی حیات هنوز بر قیافه حسین (علیه السلام) می خندید، هنوز زندگی با حسین بن علی کار داشت. وضع ایشان غیر از وضع پیری بود که دوران خود را گذرانده است. چنین شخصی ممکن است بگوید چون زندگی از او خداحافظی کرده و پشت گردانده، می خواهد با عزت و شرافت از دنیا برود. مسأله حسین بن علی این نیست! دوران زندگانی ایشان بسیار عالی بود. در آن زمان با آن شخصیت اجتماعی، به اضافه این که مربوط به خدا بود، در 15 - 16 کشور اسلامی می فهمیدند که او اولین شخصیت است. در آن دوران اثبات شده بود که حسین بن علی اولین شخصیت آن دوران است؛ حتی از نظر عمومی.
ابن خلدون می گوید: این که حسین بن علی احساس می کرد شایسته زمامداری است، درست گمان می کرد و بالاتر از آن بود که خودش گمان می کرد.(215)
ابن خلدون کسی است که اصلا مکتب اهل بیت را ندیده است. چون مردی اسپانیایی بود و دائما با مکتب اموی ها (بنی امیه) سرو کار داشت. با این حال، یک نگاه مختصر که به تاریخ حسین کرده است، می گوید: این که در خودش این لیاقت را می دید، درست بود و بالاتر هم بود! و چون می دید عده اش کم است و قدرت او نمی تواند در مقابل یزید عرض اندام کند، نمی بایست اقدام به قیام بکند. این سخن ابن خلدون است. بدین جهت که حیات از عینک ابن خلدون، حیاتی است که حتی معاویه هم دارد. روی آن حساب، گفته ایشان درست است. ولی حیات در نظر حسین و پدر حسین، مسأله دیگری است که قابل مقایسه با این ها نیست. لذا، در بعضی از تواریخ آمده است که حسین بن علی (علیه السلام) در آن ساعات حساس عاشورا، خیلی برافروخته و گلگون تر شده بود. نیز می گویند؛ قدرت و دلاوری و شجاعتی عجیب که ایشان در آن روز نشان داد، تا آن روز نشان داده نشده بود. شب عاشورا هم خیلی ذکر و مناجات و راز و نیاز داشت... تا آن جا که فرمود:
و کل حی سالک سبیلی - و انما الامر الی الجلیل
و هر زنده ای راه مرا خواهد پیمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم می شود.
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(216)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود و او از تو راضی است.
مسیر و سرنوشت حسین این است و آن هم مرگ (شهادت) او بود. ان شاءالله در جلسات بعدی توضیح بیشتری در این زمینه خواهیم داد.
پروردگارا! تو را قسم می دهیم به اولیاءت - که حقیقت زندگی را چشیدند - حقیقت زندگی را بر ما بچشان.
پروردگارا! تو را قسم می دهیم به زنده های جاویدت، تو را قسم می دهیم به اولیاء ابدی ات، ابدیت ما را از همین زندگانی تأمین فرما. پروردگارا! ما را موفق بدار که هرگز در زندگانی، به ناملایماتی که روح ما را متلاشی می کند مبتلا نشویم. در ناملایماتی که مقدر فرموده ای، صبر و تحمل به ما عنایت فرما.
پروردگارا! تو را به حسینت قسم می دهیم، دنیا را از عینک حسین بر ما بفهمان. حیات را از دیدگاه حسین بر ما روشن فرما. جوانان ما را موفق بدار که در آینده، انسان هایی مفید برای دنیا و آخرتشان باشند.
آمین

شکست و پیروزی انسان الهی

خنده از لطفت حکایت می کند - گریه از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهان - از یکی دلبر روایت می کند
با این مفاهیم متضاد: خنده، گریه، شادی، اندوه، شکست، پیروزی، و یک قدم بالاتر، زندگی و مرگ قابل تفسیر نخواهد بود، مگر این که بدانیم و درک کنیم که این مفاهیم از کجا سرچشمه می گیرد، و از چه چیز ناشی می شود. خنده هایی وجود دارد پوچ و متلاشی کننده روح آدمی هستند. گریه هایی هم هستند.
احیا کننده روح انسان ها. زندگی ای وجود دارد عین مرگ، و مرگی داریم عین ابدیت و عین زندگی. این پدیده هایی که از ما انسان ها سر می زند، قشرها و صورت ها و کف هایی است که اگر بخواهیم آن ها را در منطقه ارزش ارزیابی کنیم، باید مسأله را عمیق تر بررسی کنیم.
اندوهی در دنیا داریم که غیر از گرفتگی روح، چیزی دیگر نیست. مثل این که ابری، فضای روح آدمی را می گیرد و به دنبال آن، انسان اندوهناک شده و غصه می خورد. اما خود آن ابر از کجاست؟
آن ابر ممکن است از این ناشی شود که {آدمی } به چیزی دل ببندد و نتواند از آن بهره برداری کند. یا به جهت عدم موفقیت، فضای روحش را ابر تاریکی فراگیرد و او را اندوهگین سازد. ممکن است آن چه که فضای روح را تاریک ساخته و انسان را در غصه غوطه ور کرده است، یک مسأله مالی، یا شهوی باشد، یا خواسته های غیر منطقی و غیر عقلانی. این اندوه چه ارزشی دارد؟ این اندوه روح ما را صیقلی نمی کند.
اندوهی داریم که برای روح بهتر از آن، صیقلی کننده ای وجود ندارد.
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
این غم، اندوهی دیگر و {اساسا} غیر از فقدان مزایای مادی است که مثل سایه، در دنبال آدمیان افتاده است. بلکه اندوهی است که تمام رادمردان تاریخ، غباری از آن را در قیافه شان نقش کرده اند. ما در امتداد تاریخ، گریه ها و اندوه های عمیق را بیشتر از خنده های عمیق دیده ایم. مقصود از گریه که عرض کردم، گریه دم دستی نیست. بحث اندوه طبیعی را نمی کنیم که به مجرد بروز ناملایمات، ابری فضای روح را بگیرد.
بحث ما این است: گرفتگی روح از این که مبادا انبساط و عظمتی که برای روح انسانی وجود دارد، من به آن نرسم. انسان ها که گام به روی خاک می گذارند و چند صباحی زندگی می کنند و از بین می روند، آیا به حقوقشان می رسند؟ آیا تمام امکانات خود را به فعلیت می رسانند؟ بی اعتنایی به این مسأله خنده دار است، اما خنده اش کاشف از نابودی روح آن کسی است که می خندد. این موضوع، غباری از اندوه بر دل انسان می نشاند. این اندوه مافوق تمام لذایذ بشری است، زیرا روح خیلی باید اوج بگیرد تا وقتی به او بگویند که مثلا در قرون وسطی با برده ها این گونه رفتار می کردند، واقعا اندوهگین بشود. این روح خیلی بالا رفته است. این روح از نوع روح های دم دستی نیست. بنابراین، وقتی توجه می کند که آیا افکار بشری و اندیشه های بشری، این سرمایه کلان را که دارد، واقعا به جا می آورد یا نمی آورد؟ می گوید:
نگزینی ار غم او چه غمی گزیده باشی - ندهی اگر به او دل به چه آرمیده باشی
نظری نهان بیفکن مگرش عیان ببینی گرش از جهان نبینی به جهان چه دیده باشی
این غم است که، یکی از عالی ترین آرمان های روح انسان هاست. چرا؟ چون این غم موقعی پیش می آید، و موقعی روح انسانی را تصرف می کند که روح انسانی به طرف بالا اوج می گیرد و بقیه را اجزاء خود می بیند. از شعر بنی آدم اعضای یک پیکرند بالاتر می رود. آن ها فقط شعر هستند. دریافت مسأله غیر از دانستن مسأله است، آن هم در قالب شعر! این دریافت، اندوهی دارد و چه مقدس است این اندوه! چه مقدس است آن چشمی که برای انسان ها می گرید، و چه مقدس است آن دو قطره اشکی که به حال انسان ها می ریزد.
آن روحی که نمی گذارد لذات شخصی، تمام وجود او را لحظه ای در زندگانی فرابگیرد، چه قدر عظمت گرفته است. می گوید کمبود احساس می کنم. این غصه نیست، بلکه موتور و محرک تاریخ است. این که در این مکان جمع شده اید و نام حسین بن علی را برده و آهی می کشید، این گریه و اندوه نیست، بلکه محرک تاریخ انسان هاست. نشان دهنده این اشتباه است که بعضی ها می فرمایند: در هر وضعی قرار بگیرید و هیچ اصلی را نپذیرید، و ریش مبارکتان هم در هیچ جا گیر نکند. قیافه های روحانی که من الان در این جا می بینم، حال یک اندوه مقدس را دارد که فقط برای مقابله با این اصل در این مکان نشسته اند!
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
در درک و بیان معنای شادی ها و اندوه ها، لذایذ و آلام چه قدر اشتباه داریم، و چه قدر کوچک فکر می کنیم. به راستی چه قدر امر بر ما مشتبه شده است که نام لب ها را از هم جدا کردن و دندان های جلویی را نشان دادن و بعد روح را افسرده ساختن، خنده می گذاریم. ولی آن هیجانات الهی و حالت های روحانی را که تمام لذایذ یک طرف و آن حالات هم یک طرف، اصلا خنده نمی دانیم، غصه هم همین طور است.
بدین سان تاریخ، شکست و پیروزی را بر ما آدمیان، تحمیل کرده است. تاریخ را این گونه معنا کرده اند، چه کنیم! مثلا می گوییم {شخصی }ورشکست شد و شکست خورد. این سخن درست نیست. یا مثلا اگر او موقعیت وجودی طبیعی خود را در میان تعدادی از جانوران مثل خود حفظ کرد، می گوییم پیروز شد. باز فریاد ما از دست این الفاظ بلند است:
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست(217)
دندان مان هم درست کار نمی کند که تشخیص بدهد: این ریگ است نه آب! واقعا چه اشتباهاتی در کلمات حیاتی بشر داریم. یک دفعه اشتباه این است که مثلا آجر را خشت می گوییم، این مهم نیست. اگر اسم آجر را خشت بگذاریم و بعد آب روی آن فرو بریزد، وقتی این خشت متلاشی شد، می گوییم اشتباه کردیم این خشت بود، آجر نبود، غلط گفتیم و نفهمیدیم. یک دفعه مسأله بی اهمیت است، ولی یک وقت مسأله مربوط به حیات و ممات بوده و مربوط به وجود انسان هاست. آیا در این مورد هم باید مسامحه شود؟ ای بی انصاف ها، آیا درباره حیات انسان ها هم باید شوخی شود؟ بازی، با دم شیر هم بازی؟ ما کلمه پیروزی را به کار می بریم، با این گمان که پیروز آن شخصی است که توانسته است در موقعیت وجودی خود، نیروی طبیعی زیادتری را به کار ببرد و عده ای را تحت الشعاع وجود طبیعی خود قرار بدهد. پیروزی را، اغلب قاموس های بشری، تا حال برای ما این طور معنا کرده اند. شکست را نیز در مقابلش، به عنوان یک مفهوم ضد این مفهوم به ما تزریق کرده اند. ما انسان ها به خاطر این تفسیرهای لفظی چه قدر تلفات باید بدهیم؟
حقیقت قضیه، شکست و پیروزی نیست. اگر مقصودتان پیروزی مطلق است، در جهان چه کسی را سراغ دارید که به پیروزی مطلق برسد؟ کدام گرگ درنده ای را دیده اید که گرگ درنده تری، چنگالش را در سینه او فرو نکند؟ بالاخره، در برابر هر قوی، یک قوی دیگری هست. در تاریخ، قضیه به این شکل بوده است. به چه علت بحث تنازع در بقا را مطرح کردیم؟ به دلیل این که بحث تنازع در بقا مربوط به من و شما بود، تا این جا مسأله را درست معنا کنیم.
فاتح و پیروز، آن متفکر بود که او را در دوران فلاسفه قرون وسطی، بیست سال در زندان انداخته بودند.
این شخص در زندان، یک نظام (سیستم) فلسفی بسیار عالی نوشت که بعدها در سطح جهانی مطرح شد!
چنین شخصی را می توان پیروز نامید. این پیروز است، ولو این که در یک چهار دیواری نشسته باشد.
پیروزی و سیری دو چیز متفاوت است. هیچ گاه پیروزی با سیری و شکست با گرسنگی مرادف نیست. و همین طور شکست با وداع از روی خاک مساوی نیست. هر وقت گفتند شکست، خیال نکنید که اگر کسی روی خاک را وداع نمود، شکست خورده است. یا کسی که وجود طبیعی اش، سالیانی، بلکه قرنی، روی زمین و کره خاکی را اشغال کرده است، نگوییم پیروز شده است. کوه هیمالیا را ببینید؛ میلیون ها سال است که همان جا وجود دارد. عمر زمین را نمی دانیم چه قدر است. بعضی از کهکشان ها میلیاردها سال است که از سحابی ها جدا شده اند. حیات یک مورچه، موقعی که یک گندم را به آشیانه خود می برد پیروز است، اما کهکشان پیروز نیست، زیرا مورچه آگاه است و حیات را درک می کند. پیروزی این مورچه در چه چیزی پیاده شده است؟ در یک دانه گندم.
بنا به نوشته مجلات اخیر فرانسه، بعضی از کوزارها، ده میلیون برابر خورشید نورافکنی می کنند! ولی خود آگاهی ندارند. با این حال، مورچه از نظر پیروزی در وجود، از آن ها (کوزارها) بالاتر است. چنان که اگر صد میلیارد تن گل پلاستیکی در عالی ترین منظره بسازید، یک برگ گل عادی که به سلسله هستی متصل باشد، و حیاتی برای خود داشته باشد؛ مسلما گل طبیعی پیروز است. روی این حساب ها بالا می رویم، تا ببینیم پیروزی یعنی چه.
ممکن است ما هفتاد سال عمر داشته باشیم، و همه هفتاد سال ما منهای یک لحظه، شکست باشد. یعنی فقط یک لحظه ما پیروزی باشد و اتفاقا ابدیتمان را نیز در همان لحظه تنظیم کنند، و آن موقعی است که به خود آمده و احساس کنید، شما هستید و بیهوده هم نیستید. این تصور (هستید و بیهوده نیستید)، یک لحظه، یا یک دقیقه و یا دو دقیقه به طول می انجامد، ولی این مدت کم، آن مخ ابدیت است که شما نمونه اش را در این لحظه می چشید و شما پیروزید. اما اگر نه تنها هفتاد سال، بلکه هفتصد سال عمر کنید و حیات شما فقط ساخته شده هوا، آب، عناصر آلی، یک مقدار عوامل انسانی و عوامل اجتماعی باشد، یعنی یک موجود کاملا وابسته باشید، هرگز به پیروزی نخواهید رسید. چون شما خودتان نیستید {و فقط }در جایگاه حداکثر حوادث هستید. شما یعنی چه؟ یعنی؛ مقداری هوا، گاز، عناصر آلی، که نام او را انسان گذاشته اید!
عجیب این است که اگر بخواهند در یک قاموس مثال بزنند که انسان موجودی است این گونه، مثل علی بن ابی طالب (علیه السلام) و ابن ملجم و مثل کسی را که فقط تراکم یافته حوادث است، نام می برند. یا مثل یک دستگاه موسیقی راکد و جامد که با یک انگشت، صدای آهنگ آن را دربیاورد. حالا این (انسان) می تواند تمام هستی را زیر پا بگذارد؟ او که مالک خودش نیست تا مالک دیگری شود؛ اصلا مالک نیست، زیرا این ندارد، او ندارد، خود ندار. پس پیروزی کی بوده است؟ پیروزی از آن موقع شروع می شود که اول انسان خودش را دریابد. اول قاره خودتان را کشف کنید، اول مرکز حرکات و اندیشه های خودتان را پیدا کنید که شما چه هستید، ولو این که خیلی کم کشف کنید. اما شروع کنید، پیروزی شما از این جا شروع می شود.
بعضی از اوقات، ما خیلی کوته فکری می کنیم و نام آن را دوربینی می گذاریم. این طور می گوییم: من آگاه شدم. من متوجه شدم. نتیجه این آگاهی چه موقع مشخص می شود؟ وقتی که ان شاءالله خیلی باسواد شدم و هزاران گذشت کردم! بعد از ازدواج که درست حرکت کردم!... و همین طور هزار شرایط و مقتضیات جمع می کند، سپس می گوید نخواهم رسید، خیلی دور است و من به این موفقیت نمی رسم. من در زندگانی به پیروزی نخواهم رسید. این {قبیل مفاهیم } اولین وسیله شکست ماست، بین ما و تکامل، بین ما و مالکیت، بین ما و آزادی، فاصله ای به عنوان یک مقدار هندسی و جغرافیایی وجود ندارد، بلکه توجه به خود است که اصلا فاصله ندارد. این یکی از بدبختی های ماست که همیشه آرمان ها را دورتر از خود قرار می دهیم و می گوییم که ان شاءالله خواهیم رسید، اما قرنی هم که زندگی می کند و نمی رسد. چرا؟ چون بین خود و او را آینده قرار داده است. او نمی داند که در مسأله روح و در عمق روح، گذشته و آینده مطرح نیست. این جسم خارجی است که برای این که از نقطه A به نقطه B برود، باید مسافتی را طی کند. روح، مشمول این حرف ها نیست، بلکه بالاتر از این مسائل است. حضرت موسی (علیه السلام) یک روز عرض کرد: کیف اصل الیک خدایا، چگونه به تو برسم؟ خداوند فرمود: قصدک لی وصلک الی، (ای موسی) قصد کردن وصول به من همان، و رسیدن به من همان.
آیا قصد کردی که برسی؟ قصد کردن همان، و رسیدن همان! یعنی {اگر بخواهم } به تقرب تو برسم و به پیشگاه تو راه بیابم، کی و چگونه برسم؟ چند میلیون فرسخ باید راه بروم؟ اصلا این حرف ها مطرح نیست.
قصدک لی وصلک الی. قصد تو مرا، اگر قصد است، قصد همان و رسیدن همان. در بعضی از جملات نیایش های علی بن الحسین حضرت سجاد (علیه السلام) هست که:
اشهد ان المسافر الیک قریب المسافه
شهادت می دهم که مسافر کوی تو، مسافتش خیلی نزدیک است.
درباره ظلم هم می گوییم که: یک نفر به دیگری گفت: فاصله بین زمین و آسمان چه قدر است؟ گفت به قدر آه یک مظلوم! این جا فاصله {به اندازه }یک توجه است. بنابراین، پیروزی از آن موقع شروع می شود که حرکات و سکنات انسان ها روی این محور قرار بگیرد. فرضا پانصد هزار دفعه هم کشته شویم و زنده شویم، باز پیروزیم. مابقی شوخی است. بقیه برای شعر (شعربافی های خیالی) و برای مباحث تنازع در بقا خوب است.
در یک جلسه ماه مبارک {درباره پیروزی } عرض کردم. توجه فرمایید: ابوذر غفاری در آن بیابان در حال جان دادن بود (از دنیا می رفت). نخست شکست {ظاهری } را احساس کنید: رنگ پریده، پیرمرد، سالیان درازی را سپری کرده، عمر به سر آمده، از مال دنیا و انسان هاکسی را ندارد، مگر همسرش (و به گفته بعضی از تواریخ، دخترش) که با او همراه است. نزدیک به غروب آفتاب، دراز کشید. دختر یا زنش خیلی ناراحت بود. ابوذر گفت: چرا ناراحتی؟ همسرش (دخترش) گفت: شما در وسط این بیابان از دنیا می روید و من این جا کسی را ندارم. از این رو مضطربم و... ابوذر گفت: آن سیاهی که از دور می آید، کاروانی است. آنان بازرگانان هستند که از جاده عبور می کنند. برو به آن ها بگو که یکی از اصحابه پیغمبر در این جا فوت شده است، او را کفن و دفن کنید. تا این جا یک چیز خیلی عادی است. اما دخترم، همین که آن ها خواستند دست به کار تجهیز و تکفین من بشوند، اول این گوسفند را بکشند و بخورند و برای من مجانی کار نکنند! در این جا باید بگوییم:
ای پیروز پیروزمندان! آیا این که می گوید برای من مجانی کار نکنند، شکست می خورد؟
در مورد این مسأله یک مقدار دقت کنید. منظور، تاریخ گویی و شوخی و افسانه نیست. ابوذر گفت:
برای من مجانی کار نکنند. با این که تجهیز و تکفین میت، واجب کفایی است؛ خواه بگوید، یا نگوید، سفارش کند یا نکند، باید این کار انجام شود. آن هم شخصیت والا مقامی مثل ابوذر غفاری! این مرد کهنسال.
این پیروزی چه قدر ریشه می خواهد تا در آن دقایق آخر، این سخن را بگوید؟ روح او در کجاست؟
عرض کردم با این که از نظر فقهی دفن و کفن واجب کفایی است، مخصوصا چون در آن بیابان به آن ها منحصر بود، شاید برای آن عده وجوب عینی نیز پیدا کرده بود. ولی گفت: برای من مجانی کار نکنند و از این (گوسفند) استفاده کنند. چرا ما اسم این را پیروزی گذاشتیم؟ برای این که هیچ مکتب انسانی و هیچ ایدئولوژی انسانی، نمی تواند در این کره خاکی جوابی به این سؤال انسان ها بدهد، مگر این که این اصل را مد نظر داشته باشد: کار ارزش دارد. آیا این ارزش پیروز است یا نه؟ اگر صد میلیون قرن دیگر در این دنیا بگذرد، مطلب این است: و لا تبخسوا الناس اشیائهم(218)، کار و کالای مردم را بی ارزش نکنید. ابوذر طعم این ارزش را چشیده بود که در آن لحظات می گفت: برای او مجانی کار نکنند. هنگام مرگ، موقعی است که همه چیز از یاد انسان می رود. دیگر تقریبا زمان سنج، اصل سنج و قانون سنج مغز به هم خورده است. یک روح چه قدر باید بزرگ باشد، تا در حالی که مغز کم کم قدرتش را از دست می دهد، ولی روح به پیروزی رسیده و دیگر نابودی نداشته باشد. ای ابوذر! جهان از آن شماست. پیروزی ابدی از آن شماست. شمایید موجب امید انسان ها، شما و امثال شما نخواهید گذاشت هرگز یأس بر ما غلبه کند. عظمت پیروزی این است.
در روز عاشورا، امام حسین بن علی (علیه السلام) در یک اتمام حجت فوق العاده باعظمت، به این ابیات (ابیات فروه بن مسیک مرادی) استشهاد فرمود:
فان نهزم فهزامون قدما - و ان نغلب فغیر مغلبینا
و ما ان طبنا جبن و لکن - منایانا و دوله آخرینا
اذا ما الموت رفع عن اناس - کلاکله اناخ بآخرینا
فافنی ذلکم سروات قومی - کما افنی القرون الاولینا
فلو خلد الملوک اذن خلدنا - ولو بقی الکرام اذا بقینا
فقل للشامتین بنا افیقوا - سیلقی الشامتون کما لقینا(219)
اگر در این جنگ غلبه کنیم، ما از دیرباز غالب (پیروز) بوده ایم و اگر شکست بخوریم (شما می گویید شکست است)، ما هرگز شکست را ندیده ایم و نخواهیم دید.
سرشت ما بر اساس ترس نیست، و حال آن که می دانیم به خون غلتیدن دولتی بعد از ما را نوید می دهد (انتقام ما را خواهند گرفت).
اگر تیر اجل به سینه فردی اصابت نکند، به سینه شخصی که در کنارش ایستاده است اصابت خواهد کرد.
و همین پیک است که خبر نیستی را به بزرگان قوم می رساند، همان گونه که قبلا عده زیادی را از نابودی خویش آگاه ساخت.
اگر پادشاهان جاودان می ماندند و اگر گرانمایگان روزگار بقا داشتند، ما هم عمری بی پایان و زندگانی سر مد داشتیم.
به ملامتگران بگو، که از خواب غفلت سر بردارند و بدانند که آنان نیز در پی ما خواهند بود.
اصلا ما مغلوب نمی شویم و مغلوب نخواهیم شد. شما کجا هستید؟ آیا انسانی که اول خود را دریافته، سپس متوجه شده است که این خود، اگر آن استقلال را که در مقابل خودآگاهی احساس می کند رها کند، نابودش خواهد کرد و لذا روح خود را به عظمت خداوندی وصل کرده، بعد انسان ها را در خود دریافته است، مغلوب می شود؟ چه کنیم که تاریخ بشر در ارتباط بشر با بشر، فقط با دو چشم سروکار دارد.
یعنی وقتی دو چشم خیره می شود به دو چشم دیگر و آن دو چشم در ظاهر جا خالی می کند، می گوییم آن دو چشم شکست خورد، و برای خود تاریخی درست کرده ایم که فلانی زد و فلانی هم از بین رفت.
زنده جاوید کیست؟ کشته شمشیر دوست - کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق - آید از آن کشتگان زمزمه دوست، دوست
صدرالمتألهین در یک رباعی می گوید:
آنان که ره عشق گزیدند همه - در کوی حقیقت آرمیدند همه
در معرکه دو کون فتح از عشق است - هر چند سپاه او شهیدند همه
عشق والای الهی، انسان را از این مفاهیم شکست و پیروزی های دم دستی بالاتر می برد - چنان که عرض کردم - گریه و خنده، گاهی به معنای طبیعی خودش مطرح می شود و گاهی بالاتر از این هاست. یک خنده جهانی را شکوفان می کند، یا یک گریه برای جهانی موتور تاریخ می شود. مثل اشک هایی که در طول تاریخ برای حسین بن علی ریخته شده است. بشر، مقدس ترین اشکش را در راه حسین (علیه السلام) ریخته است. چه انسان هایی، شاید میلیون ها انسان که پلیدی و تبهکاری، تمام عمر آن ها را فراگرفته بود، و یک بار با یک انقلاب روحی، به حسین بن علی توجه کرده و عمرشان را دریافته اند! چه دولت ها که با نام حسین بن علی بر سر کار آمدند، و چه قدر برای آنان که بحث از دادگری می کردند و عشاق داد و عدالت بوده اند، میدان باز شد.
بحث خیلی لطیفی دارد، او می گوید: گاهی ما در الفاظ اشتباهاتی داریم. بعد مثال می زند و می گوید:
مرد پیروز کسی است که اگر وجودش از روی خاک به زیر خاک منتقل شد، تابش شعاع او شروع شود.
نه این که برود {و فقط} سایه ای از خود بگذارد که {سایه خودش }بران ترین شمشیر را به وجود او بکشد!
بدین جهت می گوییم، پیروزی واقعی با پیامبران (علیه السلام) است. ابراهیم (علیه السلام)، موسی بن عمران (علیه السلام) و عیسی بن مریم (علیه السلام) پیروزند. این محمدبن عبدالله (صلی الله علیه وآله) است که پیروز است. والا - همان طور که عرض شد - گرگی در دنیا نیست، مگر این که گرگی درنده تر از او وجود دارد. پیروزی را به جایی باید وصل کرد که ابدی باشد، نه این که تو برو کنار، من می خواهم به جای شما بیایم (جابه جایی). بسیار خوب، تشریف بیاورید، من هستی ام را به شما دادم! پس تنفس های شما بعد از این چه خواهد شد؟ کسی که آلام و دردهای او عمیق تر باشد، لذایذ زیادتری خواهد دید. آیا غیر از این چیز دیگری هم هست؟ وقتی که من در این هستی جا داشتم، تو جای مرا غصب کردی. جای مرا به زور از دستم گرفتی و عنوانش را پیروزی گذاشتی. این تاریخ و این هم شما، بردارید و دقیقا ورق بزنید که این نوع پیروزی های رسمی و پیروزی های طبیعی چه نتایجی داشته است!؟ عبیدالله یا همان عبدالله بن عمر جعفی می گوید:
من از کوفه بیرون آمده بودم که حسین را نبینم. دیدم که حسین بن علی به طرف چادر من می آید. از یک طرف، شخصیت این مرد (حسین بن علی) خیلی بزرگ بود، و از طرفی دیگر، من با ابن زیاد نمی توانستم طرف بشوم. از کوفه آمدم بیرون که نه له او باشم و نه علیه او. (بی طرف باشم). خودم را در گوشه ای از بیابان های کوفه مخفی کردم. تصادفا کاروان حسین بن علی از آن نزدیکی ها عبور می کرد.
حضرت سیدالشهداء می پرسد، ببیند که این چادر از آن کیست؟ می گویند: چادر عبیدالله بن عمر جعفی است. (عبیدالله بن عمر جعفی یکی از سران کوفه و خیلی ثروتمند و متنفذ بود. این خودش می تواند دلیلی باشد بر این که چرا از کوفه بیرون آمده بود؟ چون بالاخره، می بایست به حادثه وارد و جزء حادثه می شد).
عبیدالله بن عمر جعفی می گوید: همین طور که نشسته بودم، دیدم که حسین بن علی می آید - در بعضی از تواریخ هست که حسین آمد و با انگشتش به چادر زد - می گوید: خیلی واخوردم که عجب گرفتار شدم. من که نمی خواستم با این مرد (حسین (علیه السلام)) روبه رو شدم، بالاخره روبه رو شدم. حسین فرمود: عبیدالله، تو در عمرت معصیت های زیادی کرده ای، خیلی گناهان مرتکب شده ای. آیا میل داری که با من بیایی و با هم به پیروزی برسیم؟ {حضرت در جملات خود}، تعبیر فتح را به کار برده است. گفتم: آقا من از کوفه بیرون نیامدم، مگر برای این که شما را نبینم، چون در غیر این صورت گرفتار می شدم. من نه می خواستم به روی شما شمشیر بکشم، و نه می توانستم با شما موافقت کنم، ولی حالا که شما آمدید، من اسبی دارم که اسب عجیبی است و در کوفه شاید بی نظیر باشد. آن را به خدمت شما تقدیم می کنم. شمشیری هم دارم که ارزش آن هزار دینار است، آن را نیز به حضور شما تقدیم می نمایم، ولی مرا معذور بدارید. حضرت فرمود: من با خود تو کار داشتم، با خود تو. حال که نمی آیی، ما را به شمشیر و اسب شما احتیاجی نیست. {عبدالله } می گوید: من محاسن حضرت را دیدم که سیاه است. گفتم یا اباعبدالله، خوب است که محاسنتان سفیدی ندارد. حضرت فرمود: نخیر، حنا زده ام. عبیدالله می گوید: حضرت به راه افتادند. من نیز دنبالشان بلند شدم و نگاه که کردم، دیدم ایشان وقتی از چادر خودشان آمده اند، بچه های کوچک، 4 ساله، 5 ساله، 6 ساله، 7 ساله، هم دنبال ایشان آمده اند. دیدم حضرت آرام آرام به هوای آنان راه می روند، یعنی تند نمی روند تا همه بچه ها به ایشان برسند. دیدم که وقتی بعضی از بچه ها زمین می خوردند، حضرت برمی گشت آنان را بلند می کرد و بغل می کرد. و بعد خیلی با آرامش حرکت می کرد.
در این ماجرا، عبیدالله بن عمر جعفی در قیافه حسین بن علی (علیه السلام) چیزی دیده بود که بعد از این که ختم داستان نینوا را شنید، اختلال روانی پیدا کرد. به نوشته بعضی از تواریخ، خودش را در شط کوفه غرق کرد و خود کشی نمود! این را می توان پیروزی نامید. این پیروزی است که او در قیافه این مرد (حسین) چنان عظمتی دیده است که بعد نتوانسته این را هضم کند که من چرا با این مرد نرفتم؟ ای خاک بر سر مال و منال دنیا! که این مرد آمد و از من کمک خواست. این حرف، حرف تمام پاکان اولاد آدم است. وقتی شما آهی از اعماق دل می کشید که: ای حسین، کاش ما هم با شما بودیم، این حال دلالت می کند بر این که ارواح آدمیان در عالی ترین اوج، تسلیم روح آن مرد هستند. او روح ها را مالک است. اگر دیگران اجسام ما را مالک هستند، آنان وجدان آزاد ما را در اختیار دارند. اما در تواریخ، شمشیرها کالبد ناخود آگاه انسان ها را در اختیار دارند. حال، پیروزی از آن کیست؟ آیا از آن کسی است که وجدان آزاد انسان ها را در اختیار دارد، یا کالبد مجبور آن ها را؟
در این مسائل خیلی باید دقت کنیم و این ها دقیقا باید بررسی شود که شکست از آن کیست و پیروزی از آن کیست؟ اگر شکست را می گویید، مهم ترین شکست را علی بن ابی طالب (علیه السلام) خورده است، چرا؟ چون از آن اوایل بروزش در اجتماع - به اصطلاح یکی از جامعه شناسان - هر روز این مرد را دو سه بار می کشتند و دو سه بار هم زنده می کردند. این موجودیت طبیعی متزلزل علی است در اجتماع! چرا؟ طلحه می گوید سبیل من باید چرب بشود. علی می گوید: چرب نمی شود. زبیر می گوید: {سر کیسه را} شل کن. خوب، آن هم که نمی شود. وقتی که انسان ها مرا امین دانستند، من چه چیزی را شل کنم، لذا، کارش متزلزل بود.
جنگ جمل، جنگ صفین، جنگ خوارج، داخل، خارج... تحملش را نداشتند. ظاهرش این بود که هر روز این مرد شکست می خورد و قد علم می کرد. لطفا این شکست ها را جمع کنید، به هم اضافه کنید. آن وقت شما باید بگویید، علی می بایست همان روزها دفن می شد، قاعدتا این است! چون هر عامل انسانی در آن جامعه غیر مستعد به او ضربه زده است. شوخی نیست که عمروعاص را حاکم علی قرار دادند. آیا تاریخ می خوانید؟ سرنوشت علی را به دست عمروعاص سپردند! باز علی سر بلند نکند و نگوید خدایا این چه معامله ای است با من می کنی؟ من چه کرده ام به تو؟ حتی این مرد سر خود را بلند نکرده و آرامش خود را از دست نداده است. نمی دانم مزه این مطلب را - مخصوصا جوانان - می چشند یا نه؟ ای علی! هستی تو در عالم امکان، توجیه وجود تو، بایستی از طرف عمروبن عاص معین شود! عمروبن عاصی که صریحا گفت: من همه شخصیت و حیثیت و دینم را به معاویه و سفره معاویه فروخته ام.
پیروزی را ببینید. چیزی این مرد (علی) را متزلزل نکرد. یک زخم و یا صدمه ای به شخصی می رسد و سر بلند می کند که: ما هم نفهمیدیم که عدالت خداوندی یعنی چه! اگر هزار بار علی را می کشتند و زنده می کردند، بهتر از این بود که عمروبن عاص را بر او حاکم قرار بدهند. {عمروعاص را} بر نویسنده فرمان مالک اشتر که با اعلامیه جهانی حقوق بشر تطبیق شد و بر آن ترجیح داده شد، {حاکم قرار دادند.} عجیب است که حضرت علی (علیه السلام) با کمر لیف خرمایی در دکان میثم تمار، اعلامیه جهانی حقوق بشر را بنویسد و خودش اولین شخصی باشد که به این اعلامیه عمل کند. سپس حکم درباره وجودی با این همه عظمت را به دست عمروبن عاص بدهند، که آقا بفرمایید که حق با کیست؟ و این مرد (علی) متزلزل نشود و خود را نبازد.
این معنای پیروزی است. این شخص توانسته است آهنگ اصلی هستی اش را به صدا درآورد. بقیه {انسان ها} آهنگشان معلوم نیست در این زندگانی چیست! یک بار نشد که {علی } سر خود را بلند کند و بگوید خدایا، ما که داماد پیغمبر تو بودیم، من که این قدر سواد دارم، چه قدر به یتیم ها می رسم، چه قدر کارهای خوب می کنم، پس این قضیه عمروبن عاص چه بود؟ اما نگفته است. یک تاریخ سراغ نمی دهد که علی سر بلند کند و العیاذبالله خلاف دادگری خدا حرفی بزند. ما انسان ها قربانی جهالت خودمان هستیم، والا دادگری خدا به حد لازم و کافی در هستی حکمفرماست. این جهالت ما و شکست ماست که به جای این که باید تکاپو کنم و کار کنم و زندگی ام را در سنگلاخ ماده نجات دهم، مثلا سنگی به سرم بخورد و به آن هستی که عظمتش را جز خدا نمی داند و آن هستی باعظمت در نزد خدا که به قدر موی سر شما ناچیز است و در پیش شما بی اهمیت است، هم چنین به جهان هستی که در مقابل خدا چه عظمتی دارد، ایراد بگیرم و به خدا بگویم ای کشتی بان، این چه جور کشتی راندنی است!؟ ما شکستیم. انسان ها غالبا با شکست مواجه هستند. علی می تواند انسان را زنده نگه بدارد، چون خودش زنده است. این است معنای پیروزی!
زنده جاوید کیست کشته شمشیر دوست - کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
پروردگارا! حیات و موت را به ما بفهمان! خدایا معنای شکست و پیروزی را برای ما قابل درک بساز!
خدایا عینک ما را خودت تصفیه کن که جهان بینی ما درست باشد! این است که سالیان دراز با این که در طول تاریخ چه مقام هایی بوده، و چه قدرت هایی اعمال شده، {ولی داستان حسین اثرات بسیاری داشته و پیروز است }. متوکل عباسی خیلی ایستادگی کرده بود، حتی دست ها بریده بود که هر کس به زیارت حسین برود یا نام حسین بر روی فرزند خود بگذارد، چه طور می شود... چه طور نمی شود... با این که من عقیده ام این است و فکر می کنم، اگر می توانستیم هاله مذهبی و آن شبهی از شباهت های مذهبی را که در مغرب زمین به عنوان حرفه تلقی می شود و پیرامون داستان حسین را گرفته است، درست نشان بدهیم، داستان این مرد می توانست آموزنده ترین داستان برای تاریخ بشر باشد. ولی متأسفانه چه می توان گفت؟
شما یک ژان والژان ساختگی را ببینید در بینوایان چه کار کرده است؟ ده ها سال است کتاب بینوایان ویکتور هوگو با این ژان والژاناش که اصل هم ندارد و رمانتیک است، انسان تربیت می کند. در صورتی که ما در داستان حسین بن علی، در این داستان چند روزه اش، مطالبی داریم که واقعیت دارد و از آن چه که در بینوایان گفته می شود حساس تر است، ولی متأسفانه، حقیقتا حسین را ما در هاله ای از اغراض شخصی مخفی نموده و پوشانده ایم. من گمان می کنم که اگر حتی از حربن یزید ریاحی در ماجرای حسین بن علی بن ابی طالب درست بحث بشود، خود یک درس آموزنده عجیب برای آدمیان است. سر تاپای این حادثه، از آن کوچک ترین تا بزرگ ترین حادثه اش، نشانه پیروزی حسین بود که در این گرفتاری شدید به این مرد روی آورد.
الهی رضی بقضائک و تسلیما لامرک لا معبود سواک
خدای من! رضا به قضایت دارم و تسلیم امر توام، معبودی جز تو نیست.
آیا شخصیت {حسین } متزلزل شود؟ ابدا. احساس این که کشته شدن هست و مرگی هست و بچه و شیرخواره... این حرف ها اصلا مطرح نیست. واقعا مافوق همه این ها قرار گرفته است. چه باید کرد که این کالبد دامنگیر ماست، اگر کالبد نبود، قیافه روحی حسین بن علی (علیه السلام) را تماشا می کردیم و می فهمیدیم که روح حسین بن علی در چه حالی بوده است. معنای پیروزی غیر از جا خالی کردن از روی خاک است که جانورانی در آن جا می لولند. پیروزی از آن موقع شروع می شود که به قول یکی از نویسندگان بسیار بزرگ:
برای ما امکان این هست که نه از نیکی متأثر شویم و نه از بدی، ولی گاهی در درون ما یک ارگ، گویا و مستعد حرکت است که به هیجان در می آید... این جا یک تناقض هولناک روحی است که بر ضد بیهودگی و نیستی سر به طغیان بر می دارد و می گوید: نمی توانی بگویی من نیستم و نمی توانی بگویی که من بیهوده هستم(220)
این اول پیروزی است. والا:
دیر و زود این شکل و شخص نازنین - خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
چه با شمشیر و یا با مرض وبا باشد، یا کم کم قوا و نیروهای عاریتی را خالی کند. این را نه شکست می گویند و نه پیروزی. این کالبد شکستنی است.
جامی است که عقل آفرین می زندش - صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف - می سازد و باز بر زمین می زندش
همه این کاسه ها زمین خوردنی است. آن چه که از زمین برآمده است، به زمین خوردنی است، جای شک نیست. اما آن که از بالا شروع شده، در خاک ختم نمی شود. اما آن هم که از خاک شروع شده است، در خاک هم ختم می شود. آن روح شماست که از بالا شروع شده و در این جا پایان نخواهد پذیرفت. توجه به این که من در این خاک فناپذیر نیستم، یکی از علل پیروزی ماست.
ای حسین، ابدیت از آن توست. ای مسافر ابدیت، پیروزی همیشه از آن تو بوده و خواهد بود، زیرا آرمان تو پیروز است. آرمانی که برای انسان ها مطرح کردی پیروز است و شکست ندارد. زندگی و مرگ انسان، وابسته به آن است که محور هستی اوست. محور هستی تو (انسان) چه بود؟ او که ابدی است، پس تو ابدی هستی و پیروز.
پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به آن حالات روحی حسین بن علی که پیروزی مطلق در خود احساس می کرد، ما را در زندگانی با شکست مواجه نساز.
پروردگارا! قوت و قدرت و نیرو بر ما عنایت فرما تا در زندگانی پیروز باشیم.
پروردگارا! طعم هدف زندگی را در این دنیا بر ما بچشان.
پروردگار! جوانان ما را موفق بدار که برای خود و برای جامعه ما در آینده مفید باشند.
پروردگارا! دانشی بر ما عطا فرما که صیقل دهنده روح و تقویت کننده روح ما باشد.
آمین

انگیزه حرکت انسان الهی

موضوعی که برای این جلسه در نظر گرفته شده است، مسأله انگیزه حرکت انسان الهی است. البته موضوع، موضوع بسیار بااهمیتی است، و شاید یک، دو، و یا سه جلسه برای توضیح کامل در این باره کافی نباشد، ولی تا آن مقداری که وقت اجازه می دهد، مسائلی را می توانیم مطرح کنیم.
تشخیص انگیزه و به دست آوردن عامل زندگانی، کاری بس دشوار است. در عین حال کاری است بس سهل و آسان که در اصطلاح می گوییم سهل الممتنع. یعنی تشخیص این انگیزه با یک عینک خیلی آسان، و با یک عینک بسیار دشوار و پیچیده و بغرنج است. از آن نظر تشخیص آن آسان است و در مراحل ابتدایی حتی افکار معمولی هم آن را می فهمد که می گوید: شما این کار را برای چه می کنید؟ جواب می دهد برای خدا. انگیزه من خداست. انگیزه من برای خداست. این جمله ای است که ممکن است انسان در هفتاد سالگی و بعد از درک بسیار عالی درباره جهان و زندگی ادا کند: انگیزه من خداست. یک شکل قضیه هم این است که غالبا می گوییم: چرا این کار را انجام می دهید؟ برای ثوابش؟ برای کیفر؟ ترس از کیفر؟ طمع یا پاداش؟ جواب می دهد: نخیر. من برای خدا این کار را انجام می دهم. برای خدا در ذهن این گونه اشخاص، انداختن سنگ به جای خیلی تاریک است که نقطه ای را در گوشه ای از مغزش برای خدا بایگانی کرده است، خدایی که معلوم نیست اصلش کجاست. او این مفهوم را از کجا به دست آورده؟ چه بوده است؟
چه شرایطی این خدا را در مغز او ایجاد کرده است؟ من برای خدا این کار را انجام می دهم. این مسلما منطقی نیست. اگر کسی را در زندگانی این منطق اشباع کند، او خیلی کوچک فکر می کند، مگر این که ما فقط به کلمه خدا که از دهان این شخص درمی آید احترام بگذاریم، او را تجلیل کنیم و شایسته احترامش بدانیم. فقط به جهت این که کلمه خیلی بزرگی را به زبانش می آورد. بزرگ تر از این، موضوعی نداریم:
برای خدا من این کار را می کنم. مثالی عرض خواهم کرد که کمی روشن تر شود. یک دفعه این است که مردی است جهان دیده و جهان یافته، جهان شناس و جهان یاب، خداشناس و خدایاب. این مرد می گوید:
زندگی من و انگیزه هایم خداست. در این مورد، فرق معامله بسیار است، شاید بتوانیم بگوییم، فاصله بین این دو ادعا واقعا بی نهایت است. نه شوخی، نه ادبیات و نه شعر (شعر خیالی).
مثال: در علم و دانش که تا حدودی همه با آن سروکار دارند، این مسأله خیلی روشن می شود. انسان می گوید: ما که دو - سه کلمه فهمیدیم، دانش خودش اقتضا می کند که ما خدا را همیشه دریابیم و مطابق خواسته خدا رفتار کنیم. من عالم و دانشمند هستم. می دانم و می بینم و بینایی دارم و بینش دارم. یک ادعا در مراحل ابتدایی علم این طور است. یکی دیگر هم در آن مراحل بالاست که انسان در یک تحیر مقدسی غوطه ور می شود و به هر طرف که می نگرد، می بیند غیر از خدا کسی نمی تواند در مخیله و درونش راه پیدا کند. او اگر بگویید انگیزه من خداست، گفته اش غیر از گفته کسی است که با یک دانش محدود، یا با چیزهایی سر خود را گرم کرده و به خودش تسلیت می دهد و می بالد.
یکی از بزرگان مغرب زمین که درباره اش گفته اند که بزرگ ترین مغزی است که آلمان پرورانده است، می گوید:
ابتدای علم را به خدا نسبت دادن شوخ چشمی است، اما این که پایان علم خداست، درست است.(221)
گوینده این سخن چند قرن است که مغز اروپا را در اختیار دارد، البته از نظر زیر پرده ای، والا در ظاهر ده - بیست نفر آمدند و بازی کردند و هنوز نتوانسته اند در مقابل مطالب عمیق این شخص، نظام (سیستم) برای بشریت مطرح کنند.
این مطلب شبیه به این است که عرض کردم. انسان در زندگانی ابتدایی دم دستی اش خدا خدا می گوید، ولی می دانیم که:
خداخوان تا خدادان فرق دارد - که حیوان تا به انسان فرق دارد
دیگری هم که اگر در آن مراتب عالی، در هستی، در خود و در جهان واقعا غوطه ور شده است، خدایی بیابد، خدای او غیر از آن خدای دم دستی است. گو، که گاه گاهی هم لذتی دارد. مثلا در حال نیایش به سر می برد، یا در حال بیماری است. دعا می کند و خداخدا می گوید. خوب می شود و آن جا از لذت شارژ می شود. خداخدا گفتن او موقت است. این لطف خدایی است که هر کس که واقعا از او طلب کند، عنایت می فرماید. این خدا گفتنش نتیجه ندارد و یک لذت روانی زودگذر است. او خدایاب نیست و خداجو نیست. اگر بگوید انگیزه تحریک من و انگیزه حرکت من خداست، می خواهد شوخی کند. او می خواهد کلاه سر خودش و سر آن کس که این جمله را به او می گوید، بگذارد.
این مطلب ایشان (کانت) که می گوید: پایان علم خداست، ولی اول آن نه، اشتباه کرده است. ابتدای علم خداست، آخرش هم خداست. به چه دلیل آغاز و پایان علم هم از خداست؟ به این دلیل: مقصودتان از علم چیست؟ در کلاس اول برای کودک، جمله بابا آب داد، علم است. به همین سنخ اگر بالا برویم، بگوییم الکترون ها موج هستند، علم نیست. اگر بابا آب داد علم است، این هم که یک انعکاس جامد ناخودآگاه از خارج در مغز دانشمند است علم نیست و هنوز علم شروع نشده، زیرا بریده و گسیخته است.
منتها، مغز این (دانشمند فیزیک) ظریف تر است و آزمایشگاه عالی تری در مقابلش وجود دارد. خواص آن را می بیند و می گوید این خواص موجی است، جرم نیست. موجی است در وسط، فشار حداکثر شده و انسان فکر می کند جرم است. یکی دیگر می گوید: نخیر جرم است. این جرمیت در پیرامون آن، به حداقل موج می رسد. اما اگر این مرد از جهان این پدیده را مثل آیینه منعکس کرده و فقط نشان می دهد که الکترون موج است، یا الکترون جرم است و یا حوزه مغناطیسی اتم ها این طوری است. این بابا آب داد یا پرویز به من سیب داد هم، از نظر این که در زمینه جهان یابی نیست، فرقی نمی کند. چه فرقی می کند که شما به بچه بگویید: ای بچه بخوان:
شب تاریک رفت و آمد روز - به چه روزی چو بخت من فیروز
پادشاه ستارگان امروز - از افق سر برون نکرده هنوز
دقیقا به خاطر ندارم که در کدام کلاس این اشعار را می خواندیم، کلاس اول یا دوم. این را در ذهن بچه منعکس کنید و به ذهن یک فیلسوف هم این را منعکس کنید:
پس بود دل جوهر و عالم عرض - سایه دل کی بود دل را غرض(222)
اما اگر این {مطلب } را در نیابد، چه فرقی می کند؟ علم نیست، آغاز علم، از مجرد عکس برداری شروع نمی شود. عکس برداری هایی هست و شاید مغز و حافظه یک انسان، میلیون ها اطلاع داشته باشد. ما این را علم نمی دانیم. اگر چنین بود، ما باید در مقابل مغزهای الکترونیکی که عملیات های سرسام آوری انجام می دهند، پیشانی به خاک می ساییدیم. اما ما در مقابل مغز الکترونیکی، پیشانی به خاک نمی ساییم! شاید میلیاردها کتاب در دسترس مردم است، آیا یکی از آن ها را بوسیده اید؟ زیرا جان و حیات ندارد! در طاقچه ها گرد می خورند و وسیله تزیین کشورها و تمدن ما شده است.
سه میلیارد و نیم نفر از بیماری می میرند و میلیاردها کتاب در آن جا نسخه نسخه وجود دارند که محتوی این عبارات است: این دارو شما را بهبود می بخشد. علاج بیماری شما این است. اما علم این چنین نیست.
آغاز علم، مجرد عکسبرداری و حفظ نمودن نیست. آغاز علم از موقعی است که: موقعیت خودتان را در این جهان درک کنید. این هم میلیاردها معلومات نمی خواهد، بلکه بعد از درک موقعیت که من جزئی از آهنگ هستی هستم که روی یک هدف اعلی نواخته می شود، آغاز علم معنا پیدا می کند. نه این که؛ بابا آب داد، یا آب وجود دارد. معلوم شما هم فقط همین است: آب دیدم. آب وجود دارد. آب میعان دارد. آب مرکب از هیدروژن و اکسیژن است. طرح این مطالب، موقع شروع علم است. والا بروید به کنار دریاهای زلال، عکس ماه و عکس کهکشان و کوزارها و سحابی ها، همه در آن افتاده است. الان ستاره هایی را شاید دریاها نشان می دهند که هنوز تلسکوپ های ما اصلا نشان نداده اند. ما چه می دانیم در این کیهان بزرگ چه می گذرد؟ من اگر ماه را این جا منعکس کنم، دانشمند نشده ام و ماه را ندانسته ام، بلکه فقط صورت ماه است که در آن جا (روی آب دریا) افتاده است.
پس اگر ایشان (کانت) خیال کرده است که آغاز دانش را به خدا نسبت دادن این است، این دانش نیست.
حق دارید شما بگویید، زیرا پیش از احراز زمینه و پیش از احراز این که من چه جزئی از آهنگ هستی هستم... هرچه فرابگیریم، گسیخته است. چون گسیخته گسیخته است، دانش نیست. و چون دانش نیست، غیر از شک و تردید و تحیرهای دم دستی نتیجه ای دیگر نخواهد داشت. باز مجبورم این جمله را برای دانشجویان عزیز عرض کنم:
{بشر} وقتی که مغز را فرسوده می کرد، خیال می نمود که این دانش های گسیخته، او را به جایی خواهد رساند، ولی نرساند و نتیجه نداد. آن وقت چه کار می کند؟ زود حالت منفی به خود می گیرد. عجز و ناتوانی او را از پای در می آورد و به منفی بافی های بعضی از شعرا و به جملات نویسندگان هنرمند منفی باف که هنر را به واقعیت ترجیح می دهند، روی می آورد. {نویسندگانی که } فکر می کنند، قلم زیبا باشد، اما واقعیت هرچه می خواهد بشود، اشکالی ندارد {که انسان ها} در شک و تردید بیفتند. اگر در این موقعیت خود را کنار بکشد و بگوید من تنها به این حال افتادم، عیبی ندارد، ولی قیافه فیلسوفانه به خود می گیرد و می گوید:
بلی، جهان هم، جهان تحیر و جهان شک و تردید است! که انسان وقتی قیافه او را می بیند، از علم و دانش و همه چیز سیر می شود. در حالی که این بچه (انسان) موقع درس خواندنش است.
تو بی خبری، بی خبری کار تو نیست - هر بی خبری را نرسد بی خبری
آیا مطلب برای خودتان پیدا کرده اید؟ چرا شما از آن هایی که در هستی جا خالی کرده اند تبعیت می کنید؟ او جا خالی کرده و می گوید من نمی توانم، من ناتوانم. خداوند به شما قدرت داده است و مسؤول این قدرت، شما هستید. بله، شما جوانان، مسؤول آن قدرت هستید که خدا عطا فرموده است.
ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله. این قدرت ها، نمونه قدرت من (خدا) است که به انسان ها داده ام. روز رستاخیز به شما خواهند گفت: پنج حس را در کجا پالوده ای؟ این عقل را در کجا کوبیدی؟ من به شما 15 میلیارد رابطه الکتریکی در مغزتان داده بودم، شما چه کارش کردید؟
می گوید: بله، من در فلان کتاب خواندم که دنیا هم جای درک و معرفت نیست. اگر برای شما این جواب خواهد شد، آن کتاب ها را بخوانید. بعضی ها هم برای شهرت طلبی خودشان، حاضرند هرگونه مضری را بر جهان بشریت معرفی کنند.
پس دانش، هم آغازش و هم پایانش از خداست. شما موقعی که وارد دانش می شوید، البته آن دانشی که مستند به خداست، تازه می توان گفت که زندگی شما شروع شده است. از این جا به بعد زندگی شروع می شود. قبل از این زندگی نبود.
اگر آن جمله که در جلسه پیش عرض کردم خاطرتان باشد: حداکثر جای تراکم حوادث، یک کم باد، یک کم هوا، یک کم اکسیژن، یک کم آهن، و این صد و خرده ای عنصر، مقداری از آن در شما جمع شده و موجودی را بر روی کره خاک قرار داده و اسم آن را انسان گذاشته اند.
این {انسان } زنده نیست! این زنده اگر زنده باشد، آن هم دانش است: بابا آب داد. نه این دانش است و نه آن زندگی است. لذا، طرح این سؤال که انگیزه شما در زندگانی چیست، غلط است. این چه سؤالی است که شما می پرسید؟ این سؤال منطق ندارد. من زندگی نمی بینم تا این که از من سؤالی کنی، آیا هدف و انگیزه ای داری؟
یک عده از عناصر آلی و مواد شیمیایی جمع شده، دو چشم و دو ابروی قشنگ تشکیل داده و در خیابان ها پرسه می زند و نام خود را انسان گذاشته است، و می گوید: در قاموس انسان ها درباره من هم فکر کنید. هر وقت درباره انسان ها صحبت کردید، من هم یکی از آن ها هستم. این زندگی نیست که ما درباره انگیزه اش صحبت کنیم.
در جایی به دانشجویان عرض کردم: متأسفانه این سؤال را زیاد از من می پرسند: فلسفه زندگی چیست؟ به قدری این سؤال را مطرح می کنند که در مورد بعضی از آن ها تحقیق کردیم که چه طور شده است که این شخص از فلسفه زندگی سؤال می کند؟ دقت کردیم و متوجه شدیم که این سؤال کننده، روح بی نهایت و زندگی خود را در یک ابروی درشکه های کرایه - به قول بالزاک - نه معشوقه حقیقی (چون اگر معشوقه حقیقی باشد، انسان دلش نمی سوزد) خلاصه کرده است، و او هم ابرو را درست به این نشان نداده است حالا می گوید: هستی رفت، دیگر هستی تمام شده است. دیگر همه این سحابی ها، کهکشان ها، ماده، انرژی، نظم، ترتیب، عظمت و... تمام شد. می گوید: اصلا نفهمیدیم هدف جهان هستی چیست؟
کدام هستی و کدام زندگی را می گویید؟ این هستی و زندگی که شما برای خودتان معنا کرده اید، معطل نباشید، اگر بخواهید برای این زندگی فلسفه ببافید، از حماقت است. هر لحظه یک زندگی گسیخته، سپس فلسفه گسیخته. هر لحظه یک تکه از زندگی، یک تکه هم انگیزه اش. این سؤال منطقی نیست.
یا اگر یک دختر خانم و یک آقا پسر در جلوی محراب عبادتشان آیینه (محرابی که در آن عابد و معبود یکی می شود)، یک یا دو موی سفید را احساس کند که در موهای اوست، یا یک مختصر برآمدگی بر روی صورتش احساس کند، چرا؟ چون معبود از دستش رفته است. معبود که از دستش رفت، زندگی نیست، زندگی هم که نباشد دیگر جهان نیست.
در این جا راست هم می گوید. او درست می گوید که جهان برای من قابل تفسیر نیست. حق می گوید. اما ریشه اش چیست؟ ریشه اش این است که زندگی برای شما تفسیر شده بود بر این که پانصد و هشتاد سال زندگی، تر و تازه و شکوفان باشد، موها مشکی باشد و برق بزند. چشم های فروغی داشته باشد، هم چون فروغی بیست و دو ساله. از آیینه هم همین را خواهش کرده بود. صبح و شام با این آیینه، راز و نیازش این بود که مبادا روزی دو تار موی سفید از سرش نشان بدهد.
ما حیات را طوری معنا می کنیم که بعد شروع به سر زدن کنیم (به سرمان بزنیم). آیا این قدر انسان باید به خودش عبادت کند و ساخته فکر خود را بپرستد؟ مسلما چنین شخصی از خدا اطلاع نخواهد داشت.
اگر این خدایی که ما برای خود جعل می کنیم، آن خدایی که اگر زن هستم به من باید زیبایی کلئوپاترا را بدهد، و اگر مرد هستم زیبایی یوسف را، اگر از عدالت خوشم بیاید باید عدالت علی (علیه السلام) را به من بدهد، ثروت قارون را بدهد، جهانگیری اسکندر مقدونی را بدهد... این خدا اگر یک اپسیلون از این موقعیت ها کمتر به من لطف کند، خدایی مشکوک است. می گوید: خدا وجود ندارد، دلیلتان بر وجود خدا چیست؟
منشأ و ریشه این قضیه از این جاست: خدا را طوری می سازد، که بعد به او شک کند. بعد آن فیلسوف ساده را ببینید که می گوید: خدا را واقعا نمی توان از روی دلیل ثابت کرد.
کدام خدا را می فرمایید؟ آن خدایی که من ساختم و تو ساختی، شک در آن نکن، یقینا چنین خدایی وجود ندارد. بشر را راحت کنید. آن خدایی که ما ساخته ایم؛ بازرگان ساخته برای چک و سفته اش، دانشجو و دانش آموز برای نمره های خوب ساخته است، مریض برای خوب شدنش می سازد، اقویای عالم برای بدبخت کردن مردم می سازند، آیا این خداها را می فرمایید؟ چرا این قدر خودتان را در کتاب ها خسته می کنید؟ این خدا، به حق حقیقت قسم وجود ندارد. یک خدا نیست که انگیزه حرکت برای انسان ها نمی شود. یک خدا نیست که آن قدر شعر و استدلال نمی خواست.
به هر حال، انگیزه حرکت انسان الهی خداست. خوب دقت بفرمایید، بلکه قضیه روشن شود. در ذهن بعضی از مردم چنین می گذرد: مثلا خدایی که یک مقدارش را سعدی گفته، یک مقدار آن را ابن سینا در کتاب الاشارات و التنبیهات گفته است، یک مقدار هم که کلمه اش (الله،الله) در قرآن وجود دارد. این کلمات مفهومی در ذهن ما ایجاد کرده و وقتی می گوییم انگیزه زندگی انسان الهی خداست، آن خداست. یعنی یک خدایی در گوشه ای از عرش نشسته است و انسان ها را تماشا می کند و می خندد که ببین چه طور این ها را به جان هم انداخته و پدرشان را در آورده ام.
یک چنین خدایی! یا یک خدای گوشه گیر دور از هستی در ذهن ما ایستاده و می گوییم برای آن خدا زندگی می کنیم. این ادعا غلط است و دلیل ندارد. سر تا پای این سخن غلط، غیر منطقی و پوچ است. لذا، بعضی ها این طور می گویند: ما رسیدیم به خدا و واقعا به دستورهای دینمان عمل کردیم. آدم شدیم، رسیدیم به خدا. سپس چه؟ معنای سپس چه این است: مثل این که به شما بگویم، آقایان به آن طرف اتاق تشریف ببرید. شما هم رفتید و اتاق تمام شد، خوردید به بن بست و دیوار. خواهید گفت ما رسیدیم به دیوار، فرمایش دیگری داشتید؟ چه کار کنیم؟ آیا دیوار را بشکافیم و رد شویم، یا همان جا بمانیم؟ این سؤال ها بچه گانه نیست. برای هم چون خدایی، و برای خدایی که یک موجود شخصی است، این سؤال ها هم وجود خواهد داشت. اگر شب های حساس و سوگواری نبود، چند نکته می گفتم که این بشر چه نوع خداهایی برای خود مطرح کرده و چه قدر خنده آور است!
در صورتی که ورود به عظمت خدا و ورود به بی نهایت، رسیدن و نرسیدن ندارد، آن جا و این جا ندارد.
شما در تمام لحظات خود، در ابدیت غوطه ور می شوید. در تمام لحظات، انسان در عظمت الهی و در دریای عظمت الهی غوطه ور است. رسیدن چیست؟ مگر نقطه هندسی است که بگوییم؛ پانصد کیلومتر رفتیم و رسیدیم؟ مگر خدا، در یک بعد هندسی قرار گرفته است؟ ما خداشناس و خدایاب نیستیم. اگر هم بگوییم زندگی ما برای خداست، شوخی می کنیم. اگر هم بگوییم انگیزه ما خداست، و اگر واقعا تجزیه و تحلیل کنیم، مسائلی را می گوییم که خودمان هم قبول نداریم. این جاست که می گوید حرکت کن و به خدا برس:
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(223)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآی که تو خشنود و او از تو راضی است.
یا:
انا لله و اناالیه راجعون(224)
از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم.
ان الی ربک الرجعی(225)
در حقیقت، بازگشت به سوی پروردگار توست.
و ان الی ربک منتهی(226)
نهایت آن (همه امور) به سوی پروردگار توست.
شما این مسأله (خدا) را مطرح می نمایید، اما وقتی که وارد توحید واقعی بشوید، آن وقت خواهید دید که زندگی شما چه قدر شکوفان می شود، و بدون آن (بدون استناد به انگیزه الهی) زندگی قابل تفسیر نبوده است و نیست و نخواهد بود. این را هنوز جواب نداده اند. نه این که فلاسفه کار نکردند و متفکران نکوشیدند، خیلی هم کوشیدند و کار کردند، ولی جواب ندارند. برای این جواب ندارند که بعد از این که در {طول زندگی } پانصد کاسه آبگوشت را خوردیم، 700 - 800 متر پارچه را پاره کردیم، و 2400 بار عمل جنسی انجام دادیم، سپس چه؟ این سپس چه را جواب نداده اند. (این موارد را) روح قبول نخواهد کرد، زیرا روح نمونه بی نهایت است. آیا شما می خواهید این نمونه بی نهایت را در آبگوشت بخیسانید؟ آیا قصد دارید روح را از خود بیرون آورده، در آبگوشت بریزید و آن را ترید کنید؟ آیا می خواهید روح را با غذای گوشت سیر کنید؟ آیا شما می خواهید این روح را با آقایی دنیا سیر کنید، همان طور که ناپلئون می خواست سیر بشود؟ آیا می خواهید این (روح) را سیر کنید؟ او سیر نخواهد شد. در یکی از جلسات ماه مبارک رمضان مثالی زدم: آیا تا به حال دو پای مرغ را گرفته اید؟ وقتی دو پای مرغ را می گیرید، مرغ شروع می کند به پرپر زدن. مدام پر و بال می زند. اگر وارد مغز این مرغ شوید، خواهد گفت بی نهایت می پرم. می گوییم تو جان می کنی و نمی پری، زیرا پاهای تو گیر است. وقتی که پای خود را به پول گیر انداختید، یا به دو چشم و ابرو گیر انداختید، امکان ندارد که جان نکنید، جان می کنید. روح را گیر نیندازید. روح را این قدر دستکاری نکنید، این روح خوب راه می رود، و راه خود را عالی بلد است. پاهای روح را نگیرید. بعد هر چه از او بخواهید، دو دستی در اختیار شما خواهد گذاشت. دانش حرفه ای، پای روح شما را نگیرد. سه، چهار کلمه اصطلاحی، یک تکه کاغذ، نسب، من پسر فلانم، یا نژاد ما به فلان جا منتهی می شود، این دو پای روح را از این (الفاظ) بیرون آورید.
طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت - بِدَر آی تا ببینی طیران آدمیت
آخر، تو که بیرون نمی آیی! می گویی من در خرما هم غوطه ور می شوم و خدا را در می یابم. آیا ادعا را می بینید؟ توجه کنید.
مثال؛ شخصی پای بند تمبر می شود. از ده متری نگاه می کند و می گوید این تمبر، یک وقتی قیمت بلوکش این قدر بود. بعدا در تاریخ بعدی یک بار دیگر چاپ کردند. این سری اش هفت عدد بود. رنگ بنفش آن خیلی کمیاب است، اما این رنگش این طور است و... در صورتی که اگر همین تمبرها را به دست یک آدم معمولی بدهید، شاید 5 یا 6 سال هم فکر کند، باز نفهمد که این چیست و قضیه چیست. این شخص به چه چیزی بند شده است؟ به یک تمبر. اگر به او بگویید: من شما چیست؟ می گوید: من؟ مدتی است که دیگر ما، من به کار نمی بریم، ما با کیلوگرم سروکار داریم. اگر بگویید: درباره اندیشه خودتان برای من صحبت کنید، که اندیشه یعنی چه؟ می گوید: اندیمشک را می گوید؟ ما وقتی با قطار به اهواز می رفتیم، در راه اندیمشک را دیدیم که خیلی جای باصفایی است. اندیشه می شود اندیمشک، اندیشه ای که در این (مغز) است. تمبری که از آن طرف دنیا آمده است، آن را می شناسد، ولی اندیشه را نمی شناسد.
این مثال را بدین جهت عرض کردم که این زندگی ها قابل تفسیر نیست. برای این که {روح } پابند است.
در زندگی شما، حرکت روح جوهرش است. روح اگر از حرکت ایستاد، دیگر پی فلسفه نروید، چون خسته می شوید.
یک روستایی هر سال به خانه یک شهری می آمد و یک ماه یا دو ماه در خانه شهری رحل اقامت می افکند. بیچاره شهری، غذا و سفره و رختخواب می آورد و بالاخره همه کار او را انجام می داد. هفت، هشت، ده سال به این منوال شهری از این روستایی پذیرایی کرد. خیلی آدم باانصاف، با شرافت و با شخصیتی بود. او میهمان نوازی ها کرد، تا این که روزی این آقای روستایی شروع کرد که ای خواجه شهری، یک روز هم به ده بیایید تا در خدمتتان باشیم. شهری گفت من کار دارم، ان شاءالله روزی به روستای شما می آیم. بالاخره، آن قدر روستایی اصرار کرد که بعد از سه - چهار سال، شهری قبول کرد که به روستا برود.
بعد از آماده کردن اسب ها و بار و بندیل راه افتادند. اما روستایی به او نگفته بود که راه ده از فلان جاست.
فقط گفته بود حتما تشریف بیاورید. گویی این حتما برای او راه می شود! شهری عازم روستا شد و بعد از ده روز، راه را گم کردند. بیست روز، سی روز در بیابان ها با زن و بچه سرگردان بودند تا بالاخره رسیدند.
پرسیدند که منزل فلان شخص (همان روستایی) کجاست. به آن ها خانه را نشان دادند. در حالی که این ها با چه حال خسته و زاری به طرف آن خانه می رفتند، در زدند. روستایی آمد و گفت: کیست؟ شهری خندید و گفت: بنده هستم. ما خدمتتان رسیده ایم. روستایی گفت: جناب عالی که باشید؟ شهری گفت: مرا نمی شناسید؟ من همان میزبان شما در شهر هستم. شما به شهر تشریف می آوردید و ما همیشه در خدمت شما بودیم و... روستایی کمی دقیق تر نگاه کرد و گفت: درست شما را به جا نمی آورم. آقا که باشند؟ شهری گفت: یادتان هست که بر سر سفره من می نشستید و چه احترام ها به شما می کردم؟ حتی یادتان هست که غالبا وقتی می خواستید به ده برگردید، من برای شما هدیه ها می خریدم؟ روستایی گفت: شما می گویید، ولی من به خاطر نمی آورم. حالا این مرد شهری چه کار کند؟ سرگردان و خسته و کوفته است. چهار، پنج شب آن جا ماند. گوشه ای کنار در را انتخاب کرد و با بچه هایش آن جا نشستند. شب پنجم یک باران حسابی آمد و توفان و گردباد بلند شد. شهری دوباره در را زد و گفت: آقای روستایی عزیز، من هیچ حقی به گردن شما ندارم و تو هم مرا نمی شناسی. خواهش می کنم برای توشه آخرتت، فقط امشب ما را این جا جا بده، زیرا بچه های من زیر باران و در گل و گردباد و توفان مانده اند. قیامتی هست، خداوند ان شاءالله در قیامت پاداش شما را بدهد، روستایی گفت: جا نداریم، اما آن گوشه باغ اتاقکی هست که باغبان ما شب هنگام با تیر و کمان در دستش در آن جا می نشیند و فقط پاسبانی گرگ را می کند که گرگ نیاید. خواجه شهری گفت: عیبی ندارد، آن تیر و کمان را به من بدهید تا من به جای باغبان برای شما پاسبانی کنم، بلکه فرزندانم تلف نشوند و نمیرند. روستایی گفت برو. تیر و کمان را به دست آقای شهری داد.
نیمه شب، آقای شهری بیچاره تیر زن که آن شب پاسبان شده بود، نگاه کرد و دید حیوانی از بالای تپه بالا آمد. کمان را راست کرد و به خیال این که گرگ است، تیری به حیوان زد. حیوان درغلتید و موقع غلتیدن، یک باد با صدا از او صادر شد. روستایی از خانه بیرون آمد و گردن شهری را گرفت و گفت: تو کره خر مرا کشته ای! من به تو گفتم گرگ بکش یا کره خر مرا بکش؟ کره خر من کشته شده است. پدرت را در می آورم.
شهری گفت: نه آقا من گرگ زدم. شما دقت کنید، تمام اشکال گرگی در او آشکار بود. من گرگ را کشتم. روستایی گفت: نخیر، من کره خر خودم را می شناسم. شهری گفت: شب است و تاریک و چشم درست نمی بیند. نزدیک تر تشریف ببرید و ببینید این که من زدم، گرگ است و کره خر نیست. این گفتگو ادامه داشت، تا این که روستایی گفت: اگر بیست نوع باد باشد، من باد کره خر خودم را تشخیص می دهم.
چشم هایت را باز کن و طرف خود را بشناس، تو کره خر مرا کشته ای. ناگهان خواجه شهری گردن روستایی را گرفت و گفت: ای ناکس! تو در تاریکی نیمه شب، آن هم در باران و باد و توفان، در حالی که باد همه اجسام را به صدا در می آورد، در میان هزاران صدا، باد کره خرت را می شناسی، اما مرا نمی شناسی؟
در سه تاریکی شناسی بادِ خر - چون ندانی مر مرا ای خیره سر
آن که داند نیم شب خر کره را - چون نداند یار را روز لقا(227)
آیا توجه فرمودید؟ چه عرض کنم که ما انسان ها از میان هزاران باد، باد کره خرمان را خیلی دقیق می شناسیم. در همان موضوعی که پاهای ما را گرفته و روح ما را به جان کندن وادار کرده است، فلسفه ها می گوییم و فلسفه ها می بافیم. دقت کنید: رفته ایم تا چه می کنیم؟ می گوید: چه عاملی زندگی مرا این طور پوچ کرده است؟ این مسأله نظیر آن خواجه شهری است که گرگ می جست، اما گرگ او همان روستایی بود.
او زیر دست گرگ واقعی جان می کند و آن گرگ واقعی تیر و کمانی هم به دستش داده بود که گرگ ها را بزن.
این وضع ما بشر است! شما خیال می کنید با این وضع، ما خداشناس شویم و زندگی مان را به خداوند نسبت بدهیم؟ چه ادعای بزرگی و چه دهان های کوچکی!
خدایا! پروردگارا! بارالها، مهربان خدایا، ودود خدایا، خودت روح ما را از این علایق ناچیز نجات بده!
پروردگارا! آن نیروی الهی را بر روح ما عطا فرما که در این گذرگاه ابدیت، راکد و جامد نشود؛ به حرکت توجه کند و انگیزه الهی را ببیند. امام حسین (علیه السلام) فرمود:
الا فمن کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانی راحل مصبحا انشاءالله(228)
اینک، آگاه باشید! کسی که می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان شاءالله.
به کجا حرکت خواهد کرد؟ به دشت نینوا! از کجا به کجا؟ از بارگاه الهی به بارگاه الهی. شما فکر می کنید حسین بن علی به کربلا می رفت تا خدا را پیدا کند؟ او در دریای عظمت الهی غوطه می خورد. خواه در وطن خودش که مدینه باشد، خواه در دشت نینوا که شمشیرها آماده متلاشی ها کردنش شده بودند. ببینید نام آن را چه گذاشت:
الا فمن کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانی راحل مصبحا انشاءالله
تواریخ معتبر نشان داده است که او تمام راه را با یک حال شکوفان، بدون کوچک ترین دغدغه و بدون کوچک ترین نگرانی طی کرد. خدایا! در زندگی ما را گرفتار نگرانی مفرما!
آیا در کاری به این عظمت، انسان نگران نباشد؟ در کار به این مهمی که سرنوشت تاریخ را معین می کند، او آرام و ساکت بود. با بچه ها می گفت و می خندید و دست بچه ها را می گرفت، خیلی آرام، این هفتاد و دو نفر، یا هفتاد و یک نفر، چه هفتاد و یک نفری! وقتی که دو روح، سه روح به هم اضافه می شود، دو و سه که نمی شود، {بلکه یک می شود}. من این را یک بار به بعضی از فضلا عرض کردم. یک قوطی را در نظر بگیرید. اگر یک قوطی دیگر روی آن بگذارید، دو قوطی می شود. یکی دیگر اضافه کنید، سه تا می شود.
هر موجود که در جهان سراغ دارید، اگر یکی به یکی اضافه شود، اضافه و زیادتر می شود. غیر از روح انسانی که هر چه اضافه می شود، واقعا اگر اضافه شود، وحدتش بیشتر و قوی تر می شود. هفتاد و دو نفر نگویید، بلکه بگویید یک نفر! آن یک نفر کیست؟ روح تاریخ بشری! اگر سیصد هزار اردو با حسین بن علی در مسافرت شرکت می کرد، یک نفر می شدند. چرا؟ چون شعاع آن رهبر، شعاع خیلی پهناور و بزرگی است، و انگیزه حرکت او، خداست. همه این افراد در زیر یک شعاع، کم کم با آن شعاع متحد شدند. این شعر نیست، بلکه واقعیت دارد. در حرکت های دسته جمعی تاریخی و سیاسی و تحولات اجتماعی، تاریخ به ما نشان می دهد که صدهزار نفر، یک دفعه راه می افتادند. یک فرد فکر می کرد که نیروی صد هزار نفر در یک نفر است (در یک فرد است)! از نظر جامعه شناسی این ها را دقت بفرمایید. در حرکت های دسته جمعی این طور است، آن وقت چه رسد به آن جا که مسأله خدا در کار است.
صبح بود و بریربن خضیر همدانی با یکی از هفتاد و یک نفر شوخی کرد و خندید. آن طرف عبدالرحمن عبدر گفت:
ما هذه بساعه باطل(229)
این لحظات، لحظات باطل (شوخی) نیست.
بریر گفت:
والله علم قومی انی ما أحببت الباطل کهلا و لا شابا(230)
به خدا قوم من، (طایفه من)، می دانند که نه در جوانی و نه در سالخوردگی (کهولت) باطل را دوست نداشته ام.
اما نمی دانید این ساعت، چه ساعتی است. ساعت پیروزی مطلق روح ماست. من ساعتی خوش تر و لذت بارتر از این سراغ ندارم. چرا نخندم؟ چرا خوشحال نباشم؟ من امروز به هدف زندگی ام رسیده ام. من امروز در آن چه که نمی خواستم، و آن شروع و آغاز گام گذاشتن به بی نهایت است گام می گذارم. چرا نخندم و لذت نبرم؟
درباره عابس بن ابی شبیب شاکری که یکی از شیوخ و بزرگان عرب بود، تواریخ دست اول می گوید:
این شخص همین طور به سی، چهل هزار شمشیر کشیده شده براق نگاه می کرد، مثل این که انسان به دیوار نگاه می کند. نوشته اند که لباس خود را در آورد و عریان به میدان آمد. این ها مسائلی است که از پدران ما در اتاق ها به عنوان روضه های حرفه ای زیاد تکرار شده است، اما مزه کار عابس بن ابی شبیب شاکری را ما نمی دانیم و نمی فهمیم. واقعا نمی دانیم! روح آن قدر عظمت بگیرد که یک ذره در خود شک و تردید نداشته باشد، و واقعا بدون این که دچار اختلال روانی باشد، به تمام معنا، روان در حال خود است، ولی انگیزه او خداست. ما این را در داستان نینوا به خوبی می بینیم. شواهد زیادی در این باره می بینیم. انگیزه برای خدا، انگیزه حرکت مرد الهی برای خداست.
شب بود و پسر ذی الجوشن شقی ترین مرد تاریخ، که این داستان زیر سر اوست و به آن وضع رساند - والا ابن زیاد را می شد قانع کرد، به شک هم می افتاد - همان گونه که به شک هم افتاد - از نزدیکی های چادرهای این لشکریان ابدیت عبور می کرد. مسلم بن عوسجه آن جا ایستاده بود، گفت: یا اباعبدالله، این شمر است که از این نزدیکی رد می شود. اجازه بدهید من با همین تیری که در دست دارم، همین جا او را بکشم. چرا او این اجازه را خواست؟ زیرا شمر زیربنای این حادثه خونین بود. منطق ما چه می گوید: منطق ما می گوید معطل نکن، اما منطق حرکت الهی می گوید: قصاص قبل از جنایت نمی شود. این منطق کسی است که حرکت او برای خداست. این شخص {امام حسین (علیه السلام)} مزه دیگری از زندگی فهمیده است. {این است که در پاسخ به مسلم بن عوسجه می گوید:} جنگ شروع نشده است و ما نمی توانیم پیشدستی بکنیم.
هنوز جنایتی روی نداده است. طرفین هنوز قیافه صددرصد جنگی از نظر رسمی بر خود نگرفته اند. و شمر رد شد و رفت.
چنان که علی بن ابی طالب (علیه السلام)، ابن ملجم را رد کرد و رفت. علی بن ابی طالب (علیه السلام) وقتی به ابن ملجم نگاه می کرد که عبور می کرد، می گفت:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من خلیلک من مراد(231)
من زندگی این مرد (ابن ملجم پلید) را می خواهم، او کشتن مرا. عذر این دوست مرادی ات را در این مقابله به ضد برای من بازگو کن.
این ها می توانند قانون بسازند و به بشر راه را نشان بدهند، زیرا راه را می شناسند. حضرت {علی } فرمود: من چه کنم؟ من به او چه بگویم که او (ابن ملجم) را بکشم؟ قصاص قبل از جنایت! عین مکتب را ببینید. مکتب یکی است. شب عاشورا، عین همین قضیه درباره مسلم بن عوسجه است. واقعا داستان عجیبی است!
این است معنای حرکت الهی! این است معنای این که انگیزه انسان واقعا انگیزه خدایی باشد، در زندگانی، دیگر نه محدود فکر می کند، نه زندگی اش را محدود می بیند و نه ناملایمات، روح او را متلاشی می کند.
الا ان اولیاءالله، لا خوف علیهم و لا هم یحزنون(232)
آگاه باشید که دوستان خدا، نه ترسی باشد بر ایشان و نه اندوهناک می شوند.