امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

آب شیرین و حیات بخش بشری

مسلم بن عقیل بر مبنای فضایل انسانی، با این که می توانست، عبیدالله بن زیاد را نکشت، چنان که در مبحث زیر خواهیم دید.
هنگامی که عبیدالله بن زیاد قرار می گذارد برای عیادت شریک بن الاعور به خانه هانی بن عروه برود {همان روزها حضرت مسلم هم در خانه هانی بود}، شریک به مسلم می گوید: وقتی که من گفتم اسقونی ماء (به من آب بدهید) بیرون بیا و ابن زیاد را بکش.
ابن زیاد نزدیک رختخواب شریک نشسته و غلامش (مهران) بالای سر ابن زیاد ایستاده بود. شریک گفت: به من آب بدهید. تا سه بار این سخن را تکرار کرد و مسلم به کشتن ابن زیاد اقدام نکرد. پس از آن که ابن زیاد از خانه هانی رفت، حضرت مسلم بیرون آمد و شریک به او گفت: چرا او را نکشتی؟ مسلم گفت: دو خصلت باعث شد که من او را نکشم. یکی این که هانی دوست نداشت ابن زیاد در خانه او کشته شود. دوم این که روایتی است از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که فرموده است: ایمان مانع است که مرد مؤمن کسی را غفلتا بکشد. شریک بن اعور گمان کرده بود که معنای روایت این است که هیچ مؤمنی را غفلتا نباید کشت.
لذا، پاسخ داد: اگر تو ابن زیاد را می کشتی، یک فاسق و فاجر و کافر و حیله گر را کشته بودی. از ابن نما نقل شده است که او می گوید:
وقتی که شریک به حضرت مسلم گفت چرا ابن زیاد را نکشتی؟ آن حضرت فرمود: وقتی که خواستم بیرون بیایم، زنی در حال گریه به من چسبید و گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که ابن زیاد را در خانه من مکش.(187)
آن چه مشهور است، استناد حضرت مسلم در نکشتن ابن زیاد به حرمت فتک (کشتن یک شخص غفلتا) می باشد. به هر حال هر دو احتمال از فضایل عالی انسانی (آب شیرین) است که با مکر پردازی و خیانت و دغل بازی های سیاسی به معنای معمولی آن سازگار نمی باشد. در این جا دو احتمال وجود دارد:
احتمال یکم - هانی که صاحب منزل بود و زن او، رضایت به کشتن ابن زیاد را در منزل خود نداشتند.
احتمال دوم - کشتن غفلتا و بدون آگاهی مقتول.
می توان گفت اگر بشریت، حیات فردی و اجتماعی خود را با شرف صدق و واقع گرایی تأمین می کرد و ادامه می داد، اگرچه احتمالا در وصول به پیشرفت و توسعه علمی و صنعتی امروزی، مدتی تأخیر زمانی داشت، ولی بهتر از این بود که با این سرعت به پیشرفت و توسعه ناآگاهانه دست یابد و با این حال بیگانه از خود و همنوع خود، اسیر جبری زندگی ماشینی شود.
وقتی که حضرت مسلم از آمدن ابن زیاد و تهدیدهای شدید او مطلع شد، از خانه مختاربن ابی عبیده ثقفی بیرون آمد و به خانه هانی بن عروه رفت و به در منزل او رسید. هانی را خواست. وقتی که هانی را دید، به او گفت: آمده ام در همسایگی و مهمان تو باشم {یا به من پناه بدهی و مهمان تو باشم }، هانی گفت: خدا رحمتت کناد، مرا به سختی انداختی، و اگر به خانه من داخل نشده بودی و به من اطمینان نمی کردی، دوست داشتم که از خانه من برگردی، ولی از ورود تو به خانه من، تعهدی برای من ایجاد شد. وارد شو.
هانی جایگاهی به مسلم داد. شیعیان به طور مخفیانه برای دیدار با مسلم به خانه هانی آمد و رفت می کردند و یکدیگر را به مخفی داشتن امر توصیه می کردند.
اینک، در برابر آن فریبکاری ها به نام زیرکی و سیاست، به رفتار انسانی و اسلامی مسلم بن عقیل (علیه السلام) و هانی بن عروه رضوان الله علیه توجه کنید. هانی برای لزوم پناه دادن به حضرت مسلم، به ورود آن حضرت به منزل وی به عنوان پناهگاه استناد نمود. از عبارت هانی، این حقیقت انسانی (از ورود تو به خانه من، تعهدی برای من ایجاد شد) در پیشانی قرون و اعصار درخشیدن گرفت که حق پناهندگی، حتی ارزش آن را دارد که انسان با قرار گرفتن در معرض خطر، آن حق را به جای بیاورد. این گونه اعطای پناهندگی، در اسلام مطابق آیه:
و ان أحد من المشرکین استجارک فاجره...(188)
و اگر کسی از مشرکین از تو پناهندگی خواست، پناهندگی او را بپذیر...
از ضروریات است، که فوق اعطای حقوقی پناهندگی است، که مغرب زمین آن را پس از قرون متمادی، به عنوان یکی از آخرین و پیشرفته ترین مواد حقوق جهانی بشر مطرح کرده است. زیرا اولا مکلفین به قانون مزبور، حکومت ها هستند نه افراد، و اگر افراد دست به اعطای پناهندگی بزنند، لازم است این اقدام، مخالف مصالح اجتماعی نباشد و چنین کاری (پناه دادن فرد به یک یا چند نفر دیگر) به شرط مزبور، کاری است که از نظر اخلاقی شایسته، نه ضروری.
در جریان هانی و حضرت مسلم، از آن جهت که هانی به انحراف حکومت یزید معتقد بود {والا راضی نمی شد کارش به کشته شدن، آن هم با آن شکنجه که ابن زیاد درباره او رواداشت، منجر شود}، و از طرف دیگر، پناه دادن هانی به حضرت مسلم، یک نوع ایثار با عظمت بود که - همان گونه که خود هانی تصریح کرد - موجب قرار گرفتن او در معرض خطر به وسیله جلادی خون آشام مانند عبیدالله بن زیاد شد و به شهادت آن مرد بزرگ انجامید. اما رفتار انسانی - اسلامی مسلم بن عقیل، روشن تر از آن است که با این مفاهیم معمولی آن را بیان نمود و از مردم ماشین زده دنیای امروز، توقع فهم آن را داشت.
هیچ منطق اجتماعی، سیاسی و اخلاقی ساختگیِ روزگار ما نمی تواند عظمت شگفت انگیز قانون ممنوعیت قصاص پیش از جنایت و ممنوعیت قتل نفس غافل گیرانه را بفهمد. ریشه این شرف و حیثیت و عظمت مردانگی، در زندگی علی و فرزندش حسین (علیه السلام) به طور واضح مشاهده می شود.
مورخان می گویند: امیرالمؤمنین (علیه السلام)، هر وقت ابن ملجم مرادی را که قتل آن حضرت بود می دید، این بیت را می فرمود:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من خلیلک من مراد(189)
من زندگی این مرد (ابن ملجم پلید) را می خواهم، او کشتن مرا. عذر این دوست مرادی ات را در این مقابله به ضد برای من بازگو کن.
اما امام حسین (علیه السلام) در رابطه با قضیه فوق طبیعی: بامداد روز عاشورا که هنوز رویارویی دو گروه حق و باطل با یکدیگر شروع نشده بود، مردی که به ابزار جنگی کاملا مسلح بود، با سرعت به طرف چادرهای حسین و یاران او آمد. وقتی که دید پیرامون خیمه ها آتش برافروخته شده است، با صدای بلند فریاد زد: یا حسین، پیش از آخرت، به آتش دنیا عجله کردی! امام حسین (علیه السلام) فرمود: این مرد کیست، شاید شمربن ذی الجوشن باشد؟ گفتند: آری، خود اوست. حضرت فرمود: ای پسر زنی که چراننده بزها بود {اشاره به رذالت و پستی نسب شمر است }، تو برای افتادن به آتش شایسته تری. در این هنگام، مسلم بن عوسجه خواست شمر را با تیری از پای در آورد، آن حضرت مانع از تیر اندازی مسلم بن عوسجه شد. مسلم به امام حسین عرض کرد: اجازه بده من با ییر این مرد را به هلاکت برسانم، زیرا او از چشمگیرترین گردنکشان خودکامه است و هم اکنون خدا او را در تیررس من قرار داده است. امام حسین: به سوی او تیر مینداز، زیرا من نمی خواهم جنگ را شروع کنم.(190) از دیدگاه تاریخ، بدیهی است که اگر شمر در همان موقع کشته می شد، به احتمال بسیار قوی، غائله خونین کربلا دگرگون می شد، زیرا همان طور که ثابت شده است، عمربن سعد نمی خواست دستش به خون حسین (علیه السلام) آلوده شود. حتی چنان که در تواریخ آمده است، او درصدد برآمد که عبیدالله بن زیاد را از کشتن آن حضرت منصرف کند.
این جا، جایگاه رویارویی حقوق و اخلاق و مصالح زندگی اجتماعی است. از یک طرف، مقتضای حقوق محض این است که چون جرمی به وقوع نپیوسته است، هیچ اقدامی به عنوان انتقام و مجازات جایز نیست. هم چنین، اخلاق مجرد نیز در این مورد به یاری حقوق بر می خیزد و کیفر و انتقام پیش از وقوع جرم را محکوم می نماید. از طرف دیگر، اطمینان یا یقین به وقوع جرم، مانند این است که حقوق و هرگونه قانون مدافع جان آدمیان در گوشه ای نظاره گر و تماشاچی قتل نفس یا دیگر جرم ها باشد. تا قتل نفس به فعلیت برسد و آن گاه وارد میدان شود!
به نظر می رسد، پیشگیری جرم به هر طریق ممکن ضروری است. به این معنی که در مواردی که تحقق جرم، مخصوصا در آینده نزدیک، قطعی باشد،(191) به هر شکل باید از آن جلوگیری کرد، مانند بازداشت مجرم و ناتوان ساختن او به هر وسیله ای که ممکن باشد. در صورتی که پیشگیری جرم امکان پذیر نباشد، عمل به قاعده تزاحم ضروری است. در قاعده تزاحم، میان اهم و مهم، مراعات اهم مقدم است. این یک قاعده عقلی و عقلایی است که مورد پذیرش همه حقوق ها و مذاهب است.
اما درباره داستان امیرالمؤمنین و امام حسین (علیه السلام) می توان گفت: اگرچه آن دو بزرگوار با علم امامت و ولایت، به شهادت خود به وسیله قاتلان تبهکارِ معین آگاه بودند، ولی آنان از علم مخزون {یا علم مکنون و مکفوف } خداوندی که منشأ بداء یمحواالله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(192) است، اطلاعی نداشتند. لذا، یقین آن دو پیشوای الهی بر مبنای امامت و ولایت، منافاتی با احتمال عدم وقوع حادثه قتل با توجه به علم مخزون الهی نداشت.
در قضیه حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) نه تنها اطلاع از علم مخزون {علم مکفوف و مکنون } الهی وجود ندارد، بلکه حتی یقین معمولی هم وجود نداشت، زیرا آن حضرت احتمال می داد که مردمی که با او بیعت کرده بودند، در هنگام جنگ و پیکار او را تنها نخواهند گذاشت. با این حال، به نظر می رسد این مسأله (عدم جواز قتل تحت عنوان عدم جواز قصاص پیش از جنایت)، با یقین به وقوع جنایت باید به طور جدی مورد بحث و تحقیق قرار بگیرد، مخصوصا از آن جهت که در صورت یقین به وقوع جنایت، هیچ فرقی بین کشته شدن با استناد به ممنوعیت قصاص پیش از جنایت، با کشته شدن در موقع رویارویی فعلی با قاتل در میدان جنگ وجود ندارد. در حالی که دفاع، ولو با کشتن طرف متخاصم در جنگ یا هر گونه رویارویی برای کشتار یکدیگر، تجویز شده است.
شیعیان به منزل هانی آمد و رفت می کردند. این تردد، مخفیانه و با احتیاط صورت می گرفت. آنان یکدیگر را به پنهان داشتن قضیه توصیه می کردند. در این هنگام بیست و پنج هزار نفر با حضرت مسلم بیعت کرده بودند. لذا، تصمیم به اقدام به جنگ با ابن زیاد گرفت. ولی هانی گفت: شتاب مکن.(193)
به نظر می رسد، با ملاحظه عدد مذکور از جنگجویان برای یاری حضرت مسلم (علیه السلام) در ابتدای ورود ابن زیاد به کوفه، تصمیم آن حضرت بجا بوده است. در این مورد باید دید علت چه بوده است که آن حضرت پیشنهاد هانی را پذیرفته است؟ احتمال می رود هانی به وضع کوفه و سلطه جبارانه یزید آشنا بوده و اطلاع کافی داشته است که این عدد از جنگجویان، نمی توانند کاری از پیش ببرند. ضمنا او اطمینان داشت که تدریجا تعداد یاران حضرت مسلم رو به افزایش خواهد رفت و بدین ترتیب، قدرت آنان برای مقابله با ابن زیاد به حد کفایت خواهد رسید.
عبیدالله بن زیاد {شاگرد باوفای مکتب ماکیاولی } یکی از غلامان خود به نام معقل را خواست و سه هزار درهم به او داد و گفت: برو جایگاه مسلم بن عقیل و یاران او را پیدا کن و این مال را به او بده و اعلام کن که تو از گروه آنان هستی و اطلاعات را درباره آنان جمع آوری کن. معقل به مسجد نزد مسلم بن عوسجه آمد و شنید که مردم می گویند: این مرد (مسلم بن عوسجه) از مردم برای مسلم بن عقیل بیعت می گیرد. مسلم بن عوسجه در این موقع نماز می خواند. وقتی که از نماز فارغ شد، معقل (جاسوس ابن زیاد) به او گفت: ای بنده خدا، من مردی از اهل شام هستم و خداوند محبت اهل بیت پیامبر را به من لطف فرموده است. سه هزار درهم دارم. می خواهم با مردی از اهل بیت که به کوفه آمده و از مردم برای فرزند پیغمبر (حسین (علیه السلام)) بیعت می گیرد، دیدار نمایم. شنیده ام عده ای می گویند تو از امر این اهل بیت اطلاع داری و من نزد تو آمدم تا مال را از من بگیری و به سرور خود برسانی تا من با او بیعت کنم. اگر بخواهی، پیش از آن که به ملاقات او برسم، از من برای او بیعت بگیر. مسلم بن عوسجه گفت: دیدار تو خوشحالم کرد، زیرا این دیدار آن چه را که می خواهی نصیب تو خواهد کرد و خداوند به وسیله تو، اهل بیت پیامبرش را یاری خواهد کرد. برای من سخت است که مردم پیش از آن که اسباب پیروزی فرستاده امام حسین (علیه السلام) آماده شود، مرا از ارکان این جریان بدانند، زیرا این طغیانگر {ابن زیاد} موجودی وحشتناک است. مسلم بن عوسجه از معقل پیمان های شدید گرفت که خیرخواه او باشد و مسأله را کتمان کند. معقل چند روزی نزد مسلم بن عوسجه آمد و رفت می کرد تا او را نزد مسلم بن عقیل ببرد.(194) این گونه جاسوس بازی ها و چندرویی ها برای به دست آوردن اسرار مردم، یک پدیده شایع در تاریخ بوده است. آن چه که باید مورد توجه و اهمیت قرار داد، این است که آیا این پدیده خلاف اصل و قانون بایستی برای هر انگیزه، اعم از سودجویی و سلطه پرستی و به دست آوردن حقوق تثبیت شده قانونی تجویز شود، با تنها برای بر طرف کردن ضرر و به دست آوردن حقوق تثبیت شده قانونی مجاز باشد؟ بدیهی است که عقول و وجدان های ناب بشری و همه مکاتب و مذاهب حقه الهی، انگیزه دوم را صحیح می دانند و آن را تجویز می کنند، نه انگیزه سودجویی و سلطه پرستی و خود محوری را.
حتی در آن مورد هم که تفتیش و به دست آوردن اسرار مردم جایز است، آیا شرطی برای این پدیده خلاف اصل و قانون وجود دارد یا ندارد؟ منظور این است که آیا با این حال که این پدیده خلاف اصل و قانون به مقدار ضرورت تجویز شده است، می توان آن را بدون قید و شرط تصویب کرد؟ قطعی است که پاسخ منفی است، مهم ترین شرطی که در این مسأله به نظر می رسد، این است که صادر کننده دستور و قیام کننده برای اجرای آن، از تقوای انسانی در حد بالا برخوردار باشد، زیرا تعدی و تجاوز در چنین پدیده مخالف اصول و قوانین، یک جریان معمولی و آسان است.
در مبحث ما، صادر کننده دستور، عبیدالله بن زیاد است که وجودش تجسمی از ظلم و طغیان و مست شراب مقام و جاه و ضد حقوق و قوانین و قربانی یک بت زنده به نام یزیدبن معاویه است. مجری دستور (معقل) کسی است که همدم و هم پیمان ابن زیاد است. طبیعی بود که برای اجرای دستور آن نابکار و نابخرد، هیچ شرطی را منظور نکند. بالاتر از این، معقل، آن خودفروخته پست، با مسلم بن عوسجه پیمان های شدید بست که خیر خواه او باشد و مسأله را کاملا کتمان نماید. آری، یک انسان می تواند برای اجرای دستور ضد اسلامی ضد انسانی، با خویشتن به مبارزه برخیزد و موجودیت خود را در دنیا و آخرت تباه کند.
سپس معقل (غلام و جاسوس ابن زیاد) پس از فوت شریک بن اعور، نزد مسلم بن عوسجه آمد و رفت می کرد. تا این که او را نزد مسلم بن عقیل برد و از وی برای مسلم بیعت گرفت و به ثمامه صیداوی که مأمور اخذ بیت المال و تهیه سلاح بود، دستور داد تا پول را از معقل گرفت. صیداوی فردی با بصیرت و از دلاوران عرب و شخصیت های مهم شیعه بود. معقل به آمد و رفت خود نزد مسلم ادامه می داد و اطلاعات را به ابن زیاد می رساند. هانی در این موقع به عذر بیماری از عبیدالله بن زیاد منقطع شده بود. ابن زیاد، محمدبن اشعث و اسماءبن خارجه {بعضی ها گفته اند:} و عمروبن حجاج زبیدی {که پدر زن هانی بن عروه و نامش رویعه ام یحیی بود} را خواست و از آن ها درباره هانی و بریدن او از خویشتن (از ابن زیاد) پرسید و گفت:
شنیده ام جلوی در خانه اش می نشیند، در حالی که بیماری او بهبود یافته است. به او بگویید در این موقعیت وظیفه خود را فراموش نکند. آنان نزد هانی آمدند و گفتند: امیر از تو جویا شد و گفت: اگر می دانستم که کسالتی دارد به عیادت او می رفتم و این خبر به او رسیده است که تو جلوی در خانه ات می نشینی. او علت تأخیر تو را از دیدار {او} از ما پرسید و می دانی که تأخیر و حرکت ناروا را هیچ سلطانی نمی پذیرد. تو را سوگند می دهیم که سوار شوی و با هم به دیدار ابن زیاد برویم. هانی لباس پوشید و سوار مرکب شد و با ما به راه افتاد. هنگامی که به قصر نزدیک شدیم، هانی احساس شر نمود و به حسان بن اسماءبن خارجه گفت:
پسر برادرم، من از این مرد در هراسم. حسان گفت: من از چیزی برای تو نمی ترسم، بهانه ای برای تسلط امیر بر خود قرار مده. حسان به قضیه آگاه نبود. آن عده به همراه هانی و ابن زیاد وارد شدند. هنگامی که ابن زیاد، هانی را دید، اشاره به او کرد گفت: خائن را پاهای او به این جا آورده است وقتی که هانی به نزدیکی ابن زیاد رسید، شریح قاضی نزد او بود. ابن زیاد گفت:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من خلیلک من مراد(195)
من زندگی این مرد را می خواهم، او کشتن مرا. عذر این دوست مرادی ات را در این مقابله به ضد برای من بازگو کن.
{این شعر را امیرالمؤمنین (علیه السلام) وقتی که ابن ملجم مرادی را می دید، می خواند.}
ابن زیاد پیش از آن، به هانی احترام می کرد. وقتی که هانی شعر فوق را از ابن زیاد شنید، گفت: قضیه چیست؟ (چه اتفاقی افتاده است؟) ابن زیاد پاسخ داد: {شگفتا} ای هانی چیست این فتنه ای که در خانه ات برای یزید آماده می کنی! و سلاح و رزمنده علیه او جمع آوری می کنی و گمان می کنی کاری که انجام می دهی از من مخفی می ماند! گفت وگو میان آن دو به درازا کشید. ابن زیاد، معقل را خواست که برای کشف جایگاه مسلم جاسوسی کرده بود. وقتی که هانی او را دید و شناخت که جاسوس ابن زیاد بود، مدتی مبهوت ماند و سپس گفت: از من بشنو و مرا تصدیق کن و سوگند به خدا، به تو دروغ نخواهم گفت. سوگند به خدا، من او را دعوت نکرده ام و نه از مسأله او اطلاعی داشتم. من دیدم که مسلم بن عقیل جنب در خانه ام نشسته و از من خواست به منزل من وارد شود. من از این که او را برگردانم، خجالت کشیدم. از این جریان تعهدی درباره او احساس کردم و او را به خانه ام آوردم و مهمانش نمودم. اگر بخواهی، هم اکنون ضمانتی به تو بدهم که اطمینان پیدا کنی و چیزی پیش تو گرو بگذارم که بروم و مسلم را از خانه ام بیرون کنم و سپس به نزد تو برگردم. عبیدالله گفت: نه، سوگند به خدا نمی توانی از من جدا شوی مگر این که مسلم را به من تحویل بدهی. هانی گفت: هرگز مهمانم را نمی آورم به دست تو بدهم تا او را بکشی. ابن زیاد گفت: سوگند به خدا، باید او را بیاوری. هانی گفت: سوگند به خدا، او را نمی آورم.(196)
در روایت ابن نما چنین آمده است:
سوگند به خدا، اگر مسلم بن عقیل زیر پایم باشد، پایم را بلند نمی کنم تا تو بر او مسلط شوی. مسلم بن عمروالباهلی، هانی را کنار کشید و از روی نصیحت به او گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که خود را به کشتن مده. این مرد (ابن زیاد) پسر عموی آل ابی طالب است و مسلم را نخواهد کشت و ضرری به او نخواهد زد. مسلم را به ابن زیاد تحویل بده و از این کار برای تو نقص و رسوایی پیش نخواهد آمد، زیرا تو او را به فرماندار تسلیم می کنی. هانی گفت: آری، والله در این کار مخالف فطرت، ننگ و عاری است بزرگ، من مهمانم را در اختیار او نمی گذارم در حالی که از بدن سالم و بازوان توانا برخوردارم.
سوگند به خدا، اگر تنها و بی یاور بودم او را در اختیار ابن زیاد نمی گذاشتم، چه رسد به این که من اکنون توانایی دفاع از مهمانم را دارا می باشم.
ای فلاسفه، ای حقوق دانان، ای اقتصاددانان، ای سیاستمداران، ای ادبا، ای هنرمندان، ای صاحب نظران علوم روانی، ای تحلیل گران تاریخ انسانی و ای پیشتازان فرهنگ پیشرو! در پیچ و خم بیراهه های دو قرن اخیر که به نام شاهراه های علم و آزادی معروف شده، موجودی به نام انسان گم شده است. بیش از این، تأخیر سزاوار نیست. برخیزید راه بیفتیم تا او را پیدا کنیم. در این حرکت معجزه آسا، پرچمداران اصیل کاروان را که پیشتازان دین حیات بخش الهی و اخلاقیون هستند، فراموش نکنیم. عزیزان، هم اکنون که در اوایل قرن پانزدهم هجری اسلام و در آستانه ورود به قرن بیست و یکم مسیحیت هستیم، فاصله این جمله: من مهمانم را از خانه ام که او برای خود به عنوان پناهگاه انتخاب کرده است، بیرون نخواهم کرد تا زندگی اش در خطر نابودی قرار بگیرد، اگرچه به نابودی زندگی خودم تمام شود. تا آن جمله که می گوید: من هدف و دیگران وسیله! فاصله بین انسان و ضد انسان است. اگر می خواهید صدق این ادعا را درک کنید، توجه به اصالت و قدرت و استحکام حیات انسان های آن دوره ها را در نظر بگیرید و سپس آن را با زندگی پوچ دوران ما مقایسه نمایید.

کتاب دوم: سخنرانی ها

زندگی و مرگ
زندگی و مرگ بحثی حساس و بسیار با اهمیت است. این موضوع جوانب مختلفی دارد. شعرا به زندگی و مرگ به شکلی خاص نگاه می کنند. آنان یک عده از پدیده ها و ظواهر این دو موضوع را که جالب است در نظر می گیرند و درباره آن، مطالبی را به شعر بیان می کنند. فلاسفه، این دو پدیده بسیار عجیب را طور دیگری مطرح می کنند. زندگی چیست و مرگ کدام است؟ شاید در تاریخ بشری نتوان فرد عاقلی را سراغ گرفت که درباره این دو موضوع - ولو به طور سطحی - فکری نکرده باشد. مسلما این دو موضوع در دوران های متفاوت عمر انسان، با قیافه های مختلفی مطرح می شود. بعضی ها از مرگ زیاد می ترسند! و سی، چهل سال زانویشان در مقابل تصور این هیولای عجیب می لرزد. ولی بعضی ها نه، چون همه چیز برایشان شوخی است، مسأله مرگ هم یکی از آن شوخی هاست. برای آنان زندگی شوخی است و مرگ شوخی تر! در این باره بحث های فراوان و مطلب زیاد گفته شده است. یعنی هر مطلبی که درباره مسائل انسانی گفته شده، مدارش زندگی و مرگ است. از این جاست که نویسندگان و شعرا بر خود میدان گرفته اند.
هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رأی خویش - تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی(197)
هر کسی آرد به قول خود دلیل از گفته ای - در میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
بحمدالله، در قرن ما آن چنان مسائل مخلوط شد که خود هدف زندگی نیز گم و رنگ فلسفه زندگی مات شد. بنابراین، اغلب طوری زندگی می کنند یا زندگی را طوری نشان می دهند که فلسفه اش مات است.
معلوم است که فرهنگ - خواه فلسفی باشد یا ادبی - در میان چنین فضا و چنین جوی درباره زندگی و مرگ چه خواهد گفت.
ساقی بیاور جام و ریز آن آتش فام را - تا پخته گرداند مگر زآن شعله فکر خام را
دست طبیعت ای بسا از ما چه خون ها ریخه - چندان بریزم خون رز تا باز گیرم وام را
رمزی است مبهم زندگی زین رو برآرد ماه نو - هر ماه بالای افق این رمز استفهام را
جز حسرت و خون جگر علت نمی بینم دگر - آن گریه های بوالعلا و آن خنده خیام را
این شعر هم محصول مطالبی است درباره زندگی که از اوایل قرن بیستم تا امروز گفته شده است.
شعرش این گونه در می آید، نثرش هم از قبیل سگ ولگرد و بعضی از کتاب های دیگر می شود. این زندگی نیست که بحث از آن این قدر مبتذل باشد و این قدر بی اهمیت، که یک شعر بتواند حسابش را تسویه کند و بگوید: ما زندگی را بعد از تسویه و چرتکه انداختن (محاسبه)، ورشکست دیدیم. بعضی از اینان، واقعا قدرت تفکرشان کم است. من این مثال را بارها به دانشجویان عرض کرده ام: چند کلنگ به دست این بچه ها که صبح روز جمعه در کوچه بازی می کنند، بدهید و به آن ها بگویید، این ساختمان را بر روی زمین بگذارید. شما را معطل نمی کنند. در حالی که می گویند و می خندند و می جهند و جست وخیز می کنند، با کلنگ همین ساختمان را خراب می کنند. اما برای آباد کردنش مغز، نیرو، مهندس، معمار، سرمایه و... لازم دارد. باید مصالحی خریداری شود تا این ساختمان بالا بیاید.
این منفی گویان مخرب، به قدری قیافه حق به جانب و متفکرانه در تاریخ به خود گرفته اند، که فهماندنش برای جوانان خیلی مشکل است. نگاه کنید به عبارات جالب، نگاه نکنید به هنرمندی که در بیان به قصد منفی ساختن یک موضوع، خیلی زیبا حرف می زند، برای این که اثبات کند که مثلا آزادی غلط است. من عبارات و جملاتی دیده ام که واقعا اگر انسان قدرت تفکر نداشته باشد، طوری بیان کرده اند که انسان می گوید: عجیب است و واقعا زمین روزی بهشت موعود خواهد شد که آزادی از مردم گرفته شود!
آری، زندگی و حیات هم مثل آن است! خدا کند آن متفکری که می گوید هنر برای هنر، تجدیدنظر کوچکی درباره این مسأله بکند. می گویند: ما عاشق زیبایی عبارت هستیم، در هر موضوعی می خواهد که باشد. زیبا و قشنگ بگویید، ولو درباره کاردی باشد که برده در قرون وسطی تیز می کرد و می داد به دست آقایش که سرش را ببرد. خیلی هم مؤدب می نشست. اما قشنگ بگویید. ما بیان قشنگ می خواهیم.
ما اصلا عاشق قشنگی ها و زیبایی ها هستیم. منطق اشرف موجودات را تماشا کنید! نام خود را هم اشرف موجودات گذاشته است. نه خدا و نه پیغمبر او از چنین لقبی خبر دارد و نه در کتب سماوی اش آمده است.
این اشرف موجودات را از کجا آورده ایم؟ می گویند، نمی فهمیم. ما این قدر عاشق زیبایی هستیم که حقیقت را باید زیر پا بگذاریم. آیا وقتی که با دهان پر، زیبا و با چشم و ابروی جالب، می گویم 722، حقیقت می یابد؟ نه، 22 مساوی با 7 نمی شود. شما با صدای نکره خشن داد بزنید، اما بگویید 422. من، دو ضربدر دو مساوی با هفتاد و سه را، چه طور هنرمندانه بگویم؟ در حالی که اصلا واقعیت و حقیقت ندارد!
بحث درباره زندگی، مربوط به کسی است (برای شخصی اهمیت دارد) که ولو یک سرانگشت به زندگی بالاتر نگاه کند. آیا امکان دارد که ماهی در دریا، آب را بشناسد؟ آیا کسی که در خواسته ها، هوی و هوس ها و تحرکات دینامیکی زندگی غوطه ور است، می تواند بفهمد زندگی یعنی چه؟ آیا اگر کسی 722 را خیلی زیبا بیان کند، حقیقت را می گوید؟ اگر ماهی، یک کتاب را با پانصد میلیون ورق در اختیار بگیرد و شروع کند به نوشتن مطالبی که درباره آب، یک کلمه اش هم درست نیست، زیرا ماهی در آب غوطه ور است. هوا و خشکی را ندیده، چیز دیگری غیر از این مایع ندیده است.
یکی از شعرای زبردست، این مسأله را چنین می گوید: ماهی بیچاره آن قدر در آب پی آب می گشت، تا عاقبت به او گفتند: آب است که زندگی شما از آن است. گفت کدام آب و کجا؟ تا من بروم پیدایش کنم. این طرف و آن طرف رفت و عاقبت گفت که ما آب را پیدا نکردیم! وقتی که او را گرفتند و از آب بیرون انداختند، شروع کرد به دست و پا زدن - البته دست و پا که ندارد - دمش را به زمین زد و گفت، حالا فهمیدم آب چیست!
بیایید پیش از آن که به آستانه مرگ برسید، زندگی را بفهمید و از آن بهره برداری کنید. پیش از این که ما به آستانه مرگ وارد بشویم، باید بفهمیم زندگی چیست. مادامی که زندگی ما را احاطه کرده، ما را در خود غوطه ور کرده و به محاصره انداخته است، امکان ندارد که ما زندگی را بفهمیم. این معنای زندگی نیست.
گاه گاهی این شعرا - همان گونه که زیاد جست وجو کردم، هم از غربی ها و هم از شرقی های خودمان - وقتی به موضوع مرگ می رسند و می خواهند مرگ را تعریف کنند، بعضی از آنان واقعا بیداد می کنند و لطافت قضیه به حد نصاب می رسد. مثلا؛
ای مرگ! وقتی که فرا می رسی، دو انگشت را بر روح و جان ما دراز می کنی که آن را بگیری، جان ما در آن حال مانند یک برگ گل ظریف است که هم در مقابل نیروی تو از خود تسلیم نشان می دهد و هم به جهت ظرافتش یک حال فرار دارد.
لطف قضیه را احساس کنید. من در حدود 200 - 300 عبارت پیدا کردم، که وقتی این شعرا و نویسندگان به موضوع مرگ می پردازند، هیجان فوق العاده پیدا نموده و هنگامه می کنند. از مرگ می گویند و این که:
پیش از آن که مفاهیم کفن و گور تیره و تاریک به لرزه ات در آورد، به زیر آسمان رو و لحظاتی چند با این ستارگان به راز و نیاز بپرداز که میلیاردها سال است حرکت می کنند و خم به ابرو نیاورده اند و چند صباحی دیگر باز به حرکت خود ادامه خواهند داد، ولی از تو نشانی از کره خاکی نخواهد بود، گویی کره خاکی فرزندی مانند تو را سراغ نداشت.
اما با این حال، به ما چه می دهند؟ چون مرگ را شاعرانه تحویل می دهند، مرگ هم شاعرانه می شود.
آن وقت است که، نویسنده ای یک قسمت از زندگی را مات می کند، نویسنده دیگر، یک قسمت دیگر را متلاشی می کند. آن وقت می گوید؛ فلسفه حیات و موت چیست؟ فلسفه زندگی چیست؟ مرگ یعنی چه؟
این شعله درخشان حیات چرا خاموش شود؟ چرا زانوهای انسان ها در مقابل این پدیده وحشتناک بلرزد؟
همه این چون و چراها، مربوط به همان جریان ماهی است که در آب است.
الذی حارت البریه فیه - حیوان مستحدث من جماد(198)
چیزی که مردم درباره آن در حیرت فرو رفته اند، زندگی است، که از جماد ایجاد می گردد.
ابوالعلاء معری
آن چه که تمام افکار را متحیر گذاشته، این است که این احساس (زندگی) و حیات چگونه از خاک جامد بیرون می آید و چگونه باز می گردد؟ ما در این میان چه می کنیم؟ حال، اسلام حیات و موت را چگونه مطرح کرده و در مکتب اسلام چه معنایی دارد؟
منطق اسلام درباره زندگی و مرگ غیر از این هاست. اسلام در جهت هماهنگ ساهتن عقل و وجدان شما در زندگی، کوشش می کند که ابتدا معنای زندگی را به شما بفهماند. پس از آن است که مرگ را خودتان خواهید فهمید. مرگ فهماندن نمی خواهد، خودش معلوم می شود. وقتی من توانستم به شما معنای روشنایی را ثابت کنم، یا معنای روشنایی را برای شما قابل درک ساختم، آن گاه می گویم، نفی و نبود روشنایی، می شود تاریکی! این دیگر آسان است. عمده بحث بر سر همین زندگی است، والا:
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی است - پیش زنگی آینه هم زنگی است
آن که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن ز خود ترسا نه ای جان هوش دار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز دری خود رشته ای(199)
روی زشت توست نی رخسار مرگ (ما مرگ زشت نداریم، فقط بگویید زندگیتان چه بوده است؟)
جان آدمی همانند درخت است که برگ نتیجه اش است. شما برگ را مطابق حرکت و فعالیت درخت خواهید دید. جان تو همچون درخت و مرگ برگ.
ترس از مرگ! وحشت از مرگ؟ هراس از مرگ؟ عبور از پل {زندگی } که وحشت ندارد. بحث بر سر این طرف پل و آن طرف پل است. والا عبور از پل یک معنای طبیعی است. گام که دارید، قدم که دارید، نیرو هم که دارید، پس باید عبور کرد.
قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت، ان کنتم صادقین(200)
بگو ای یهود، اگر شما که می گویید اولیاء خدا ما هستیم و کسی دیگر نیست، پس آرزوی مرگ کنید اگر از راستگویان هستید.
اگر راست می گویید، خواهش می کنم آرزوی مرگ بکنید. آرزوی مرگ که غیر از عبور به لقاءالله و دیدار خدا چیز دیگری نیست و ترس و وحشت ندارد. چرا این قدر از مرگ می ترسید؟ شما را چه می شود که خیلی وحشت دارید؟ اگر زخمی به کوچک ترین جزء کالبد شما اصابت کند، مضطرب می شوید و خیلی از مرگ می ترسید. آیا شما از اولیاءالله هستید؟ پس؛ فتمنوا الموت، مرگ را آرزو کنید. مرگ غیر از این است که:
با ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(201)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآی که تو خشنود و او از تو راضی است.
این {مرگ } که دعوا ندارد و شعر گفتن نمی خواهد؛ گریه و زاری، ناراحتی و زانو لرزیدن ندارد. دروغ گفتن، زانو لرزیدن دارد. تعدی، زانو لرزیدن دارد که نقطه های زندگی را تشکیل می دهد و سپس یک دایره می شود. این طرف دایره زندگی است و آن طرفش مرگ. این ترس دارد. آیا این طور نیست؟
والله لابن أبی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی أمه(202)
سوگند به خدا، انس فرزند ابی طالب با مرگ، بیش از انس کودک شیر خوار است به پستان مادرش.
والله ما فجعلنی من الموت ما اناکارهه
به خدا قسم، مرگ چیزی به من نمی دهد که از آن کراهت داشته باشم.
وقتی آن ضربه را به فرق مبارکش زدند، گفت: سوگند به خدا، هیچ چیز تازه ای بر من نیامده است.
یعنی به قول بعضی از روان شناسان؛ چون من دائما در دو حاشیه مرگ و زندگی راه می رفتم، با مرگ آشنا هستم و چیز تازه ای نبود. این برای خود مطلبی است. ای عزیزان، چرا زندگی ما لذت ندارد؟ چرا زندگی به ما طعم نمی دهد؟ به جهت این که مثل این که نشسته ایم و رودخانه ای از آب زندگی در دهان ما می ریزد. ما اگر در هر لحظه احساس می کردیم که زندگی در حال ریزش است، و مرگ، زندگی، موت، حیات، برای ما مطرح بود، اصلا قیافه تاریخ بشر عوض می شد.
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
معنای نو این است که لحظه قبلی کهنه شد. این لحظه دوم، نو و تازه است. ما اگر احساس کنیم که هر لحظه:
صورت از بی صورتی آمد برون - باز شد کانا الیه راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست - مصطفی فرمود دنیا ساعتیست(203)
همان موقعی است که بالا می رویم. حالا می توانید درباره زندگی و مرگ اظهار نظر کنید، حلالتان باشد، اگر به این وضع رسیده اید و این حال را احساس می کنید که:
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم چون جوی نونو می رسد - مستمری می نماید در جسد(204)
ای انسان، آیا هفتاد سال دارید؟ بله. ایشان همان است که در سن چهارده سالگی، با هم به یک مدرسه می رفتیم. درشتی حواس را ببینید. {مرد هفتاد ساله } صد هزار مرتبه عوض شده، ولی آن واحد شخصیت است که این را هنوز یک نشان می دهد. به قول پزشکان، هر چهار روز یک بار، تمام اجزا و سلول های بدن عوض شده است، فقط تغییر سلول های مغز است که مقداری طول می کشد. اگر توجه بفرمایید که این {زندگی } دائما در حال ریزش است، در حقیقت، گامی فراتر گذاشته اید. ای ماهی، حالا می توانی آب را تعریف کنی. حالا می توانی یک روشنایی درباره آب داشته باشی. چرا؟ چون از گامی بالاتر نگاه می کنی.
مادامی که شما در این اتاق هستید، درباره آن چه که در اتاق هست می توانید اظهارنظر کنید: مثلا، آن عکس است، آن چراغ است، اما اگر به شما بگویند این اتاق را از بیرون، محیطش، وزنش، مصالحش و... را بسنجید، نمی توانید قضاوت کنید، چون داخل اتاق هستید. کسی که داخل اتاق است، اتاق را نمی تواند مطرح کند، باید به پشت بام برود. متأسفانه اغلب ما در خود رود خانه، سر زیر آب داریم و در حیات شنا می کنیم، اما نشسته ایم و در مورد حیات اظهارنظر نموده و کتاب هم می نویسیم! پررویی را ببینید! شعر هم می گوییم، بشر است، خوشش می آید و می گوید!
زین پرده ترانه ساخت، نتوان - زین پرده به خود شناخت، نتوان
تا بیرون نیایید، نمی توانید تعریف کنید. به عنوان مثال: یک دستگاه موسیقی را تصور کنید که یک مورچه، از یک گوشه اش به یک گوشه دیگر می رود. همین طور که در حال رفتن است، دستگاه بزرگ صدا می کند و آهنگش را هم می زند. این مورچه که می رود، قطعه قطعه صداهای متنوع به گوشش خواهد خورد، ولی مجموع آهنگ را نخواهد فهمید، زیرا داخل دستگاه است. او روی دستگاه راه می رود و قطعه قطعه می شنود، اما نمی فهمد آهنگش چیست. ما موقعی که پول به دست می آوریم، یک لذتی از زندگی می فهمیم، یا وقتی دانشجو هستیم و در امتحانات قبول بشویم، یا وقتی دلباخته ایم به معشوق برسیم، لذتی از زندگی به انسان دست می دهد. در این حال، انسان می گوید: واقعا عجب زندگی لذت بار است! خدا کند که مرگ را از میان انسان ها بردارند! اصلا مرگ را خدا برای چه آفرید!؟ در آن حال از فلسفه مرگ می پرسد. چرا؟ چون در لذت غوطه خورده است. اما اگر مختصر دردی شروع شود، یا {زندگی } کمی نیشش را نشان بدهد، می گوید: ما هم نفهمیدیم این کهکشان ها را خدا برای چه آفرید؟ اصلا فلسفه هستی چیست؟ آقا، در همان یک دقیقه فیلسوف می شود، چون یک نیش به او خورده است. این هم یک تفسیر حیات و آن هم یک تفسیر حیات! واقعا خنده دارد و گاهی هم گریه دارد. اصلا به وضع روانی خودتان نگاه کنید. می خواهید بخندید، می خواهید گریه کنید. {بشر} با یک درد و با یک لذت فیلسوف می شود. {باید پرسید} این دو فلسفه متناقض را از کجا آورده ای؟ این دو تفکر متضاد را در مغز مبارکت چه طور جا داده ای؟ درست مثل ماهی هستی. دیده اید که ماهی همین طور که حرکت می کند و به آب گل آلود می رسد، خود را به این طرف و آن طرف می زند و اصلا موضوعی به عنوان آب برای او مطرح نیست. به جایی می رود که آب زلال تر است. در حرکتش آب زلال را می بیند. در آب زلال غوطه ور می شود و لذت می برد.
با این منطق، آیا باور می کنید که ما انسان ها زندگی نمی کنیم!
روی این منطق، زندگی نیست. چنان که آن مورچه آهنگ موسیقی را درک نمی کند، ما هم قطعه قطعه حرکت نموده و احساس می کنیم. یا قطعه قطعه لذت و الم می بینیم. بعد آن ها را جمع می کنیم و می گوییم:
45 سال و سه ماه و دو روز و الان هم ساعت هشت است که من زنده هستم! اگر تجزیه و تحلیل کنید، خواهید دید، زنده نبوده است، فقط حرکتی بوده و احساسی، یا این که؛ می خواهم، نمی خواهم.
لذت بار است، و درد دارد. {می گوید:} بلی، امروز هم یک منظره ای تماشا کردیم و هیجانی داشتیم. امروز گرممان بود، فردا سردمان است. این طور و آن طور... انسان این ها را با هم قاطی می کند و خود را زنده می نامد. کسی که زندگی را با این عینک مطالعه کند، شعر که سهل است، کمتر از شعر هم می تواند فلسفه زندگی را از دستش بگیرد و به دیوار بزند. این طور است یا نه؟! این دو موضوع حیات و موت، یا زندگی و مرگ، بسیار مهم است.
امیدوارم کسانی که شایستگی پیدا نکرده اند، اظهار نظر نکنند! خیلی شایستگی می خواهد که انسان این دو موضوع را برای خودش مطرح کند.
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی - کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
یک لحظه از حیات، اگر حیات است، شما در ابدیت پیروزید! حیات از خاک در آمده است، شما انسان ها از خاک در آمده اید. اما وقتی از خاک در آمدید، فاصله بین شما و خاک بی نهایت است. خاک احساس ندارد. خاک درک لذت نمی کند. خاک درد نمی کشد. خاک اراده ندارد. اما چه پلی شما را به خاک وصل می کند؟ خاک می گوید این جسم و روح را از خاکی بودن بیرون بپران، تا بیرون بیاید. حتما بیرون خواهد آمد و لذت هم می بیند. خود و شخصیت پیدا می کند. لذا، همین خاکزاده و همین فرزند خاک!
جهانی را در جیبش می گذارد، اما سنگینی احساس نمی کند. خوب، یک قدم دیگر بالا بیایید. وقتی آمدید بیرون، تا حدودی خاک را می شناسید. خاک چیست؟ خواهید گفت یک عده عناصر مرده و زنده. با تغییر محیط این طور می شود. تابش آفتاب اگر این گونه باشد، این طور خواهد شد. آن را می شناسید. چرا؟ چون از خاک بیرون آمده اید و در خاک نیستید. اگر هر لحظه از حیاتی که دارید، یک قدم بالاتر بیایید، حیات قبلی را خواهید شناخت. کسی که از حیات درآمده است و در همان منزلگه اول درجا می زند، مثلا اگر متوقع مقامی بوده و مقام به دست او نرسیده است، بشریت را محکوم به سقوط کرده و حیات را بیهوده خرج می کند. آیا از خاک و از حیات دم دستی و منزلگه اول بیرون آمده بودی که اظهارنظر می کنی؟ چرا اظهارنظر می کنی؟
اسباب بازی بهتر از بشر پیدا نمی شود! {بشر} اسباب بازی عجیبی است! من در این باره خیلی فکر کرده ام.
این جا جایگاه آزمایش هرگونه اسلحه است! میدان عجیبی است. نه گمرک می خواهد. و نه استخوان دارد تا در گلو گیر کند. متأسفانه همین طور درباره بشر می گوید: در منطق اسلام، مرگ موقع شکوفان شدن روح آدمی است. گویی بدن در این دوران حیات، حالت غنچه بودن را سپری می کرده است، و حالا مرگ، حالت شکوفانی اش است.
این جهان هم چون درخت است ای کرام - ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را - زان که در خامی نشاید گاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان - سست گیرد شاخه ها را بعد از آن(205)
{حیات و زندگی } سست نمی شود. این تشبیه ناقصی است. تازه طعم خود را نشان می دهد. تازه انسان می فهمد که: یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا(206)، یک پدیده و نمودی را از زندگی می شناخت.
لرمانتوف تعبیری دارد که می گوید:
مستانه، لب بر جانم زندگی نهاده و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو می ریزیم، تا آن گاه که دست مرگ، نقاب از چشمان ما بردارد. آن گاه خواهیم فهمید، کاسه زندگی که داشته ایم از اول خالی بوده است!
کناره زرین، خیلی خوش نما و خیلی زیبا! یک دفعه انسان احساس کند که چیزی نبوده و نیست، که همین طور که هم هست. چون این دو پهلو دارد. با هر قدم که جلو می روید، مواظب باشید و جلو بروید. در آن هنگام است که حیات و زندگی شما اصالت پیدا خواهد کرد. اگر قدم برنداشتید، شمایید که بعد از 40 سال، 50 سال، 60 سال خواهید گفت:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند - امید به هیچ خویش و بیگانه نماند
دردا و دریغا که درین مدت عمر - از هرچه بگفتیم جز افسانه نماند
بیتی دیگر هم خواهید خواند:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی(207)
این ها را خواهیم گفت. چرا؟ چون در حال حیات ما نخواستیم قدمی بالاتر برویم و حیات را در اختیار بگیریم. حیاتی که عوامل طبیعت و انسان ها به انسان بدهند، اساس ندارد. خود انسان باید زنده باشد. درد این جاست! اگر بنا شود زندگی را گوشت، آب، شیرینی جات، هوا و شعاع آفتاب و... بدانیم، این ها که مربوط به عوامل طبیعت است، آیا زندگی من یعنی این عوامل طبیعت؟ آیا زندگی من، زدن و آواز و رقصیدن من است؟
اگر این است، پس:
من کیستم تبه شده سامانی - افسانه ای رسیده به پایانی
اگر در مقابل عوامل طبیعت گفتید: تو بیا و هستی مرا تأمین کن، اما چه باید بشوم، این به عهده خودم است. شما کسی هستید که هر لحظه در ابدیت غوطه ورید. اگرچه در ظاهر، کالبد شما، زندگی طبیعی است. این اصل مطلب است. آن اولش و این هم آخرش. آن چه من احساس و گمان می کنم، این است.
این که قرآن مجید می فرماید:
و ان الدار الآخره لهی الحیوان(208)
و زندگی واقعی، سرای آخرت است.
آیا این حیات حقیقی نیست که فلسفه اش را می خواهید و گیج می شوید؟! ای جوانان عزیز، خدا می داند، وقتی که خودتان زندگی را احساس کردید و مفهوم آن را با بایست زنده باشم به دست آوردید، شما طعم ابدیت را در همین زندگی می چشید. وقتی طعم ابدیت را چشیدید، بحث چون و چرا از بین می رود.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم - چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
این حیات واقعی، حیات طیبه (حیاه طیبه) است:
یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم(209)
ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا و پیغمبر را اجابت کنید وقتی به شما می گویند بیایید می خواهیم شما را زنده کنیم.
اگر مقصود ما از زندگی فقط نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است، این مسأله (حیات طیبه) خنده آور می شود. انسان می گوید: بسیار خوب، زنده هستیم دیگر! می پرسیم، پس پیغمبر از ما چه می خواهد؟
آرمان های بشری از ما چه می خواهند؟ رادمردان و اولیاءالله، از ما چه مطالبه ای دارند؟ حیات چیست؟
می گوید؛ زنده هستیم دیگر. اما این زندگی نیست. لذا، حتی اشخاصی که: خور و خواب و خشم و شهوت طرب است عیش و عشرت، آنان را راضی می کند، معلوم می شود که مغزشان واقعا کوچک است! زیرا فقط می خواهند به وحشت و تردید نیفتند. گاهی سیخ به او نزنند و با این حال، گونه ها قرمز و شاداب و... باشد.
این نوع زندگی، جزء مکتب و نظام (سیستم) زنبور عسلی است. و ان الدار الآخره لهی الحیوان(210) سرای ابدیت، حیات حقیقی شماست بشر می گوید: می نشینم و بعدا می آید؟ نخیر، هم اکنون؛ لما یحییکم است.
هم اکنون است؛ حیاه طیبه، حیات پاکیزه و حیات واقعی. این گوی و این میدان، شروع کنید. آیا در این صورت، مرگ این طور برای ما هولناک جلوه خواهد کرد؟ ابدا.
حسین بن علی (علیه السلام) موقعی که می خواست {از مکه } خارج شود، فرمود:
الحمدلله و ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله، خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه(211)
سپاس برای خداست که آن چه را بخواهد می شود و جز او تکیه گاهی نیست و درود او بر پیامبرش باد.
مرگ بر اولاد آدم، مانند گردن بندی است که به درون گردن زن جوان پیچیده است.
مرگ گریبانگیر تمامی فرزندان آدم است. اگر زنده هستید، مرگ نیز به دنبال زندگی است. بسیار خوب، حال ما به کجا می رویم و چه می خواهیم بکنیم؟ مقصود من چیست؟
و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف(212)
چه عشق و ولع و شیفتگی عجیبی به دیدار پدرانم دارم، مثل اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف.
من دیدار عبادالله المکرمون را که در سرای ابدیت به زندگی واقعی رسیده اند، آرزو دارم.
این روایت هم چنان ادامه دارد، تا در آن اواخر جمله می فرماید:
الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانی راحل مصبحا انشاءالله(213)
اینک، آگاه باشید! کسی که می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان شاءالله.
{امام حسین (علیه السلام)} نمی فرماید می خواهیم به دیدار مرگ برویم. نمی فرماید آن جا می رویم، که از هستی خارج شویم و به کرانه نیستی برسیم، بلکه می فرماید: اگر کسی مثل ما اشتیاق دیدار خدا را دارد، من صبح حرکت خواهم کرد. با من بیاید.
در آن جا که با عبدالله بن عمر جعفی صحبت فرمود، عجیب بود. وقتی که {عبدالله بن عمر جعفی } را دید، خود حضرت گفت: آیا می توانی با ما بیایی؟ تو مرد گنهکاری هستی و زندگی تو آلوده بوده است، آیا می آیی با ما برویم تا به فتح و پیروزی برسی؟ (که درباره فتح و پیروزی ان شاءالله یک بحث مستقلی خواهیم کرد). می بینید که هیچ اصلا مسأله این که حسین بن علی (علیه السلام) یک مثبت را از دست می دهد و به یک منفی می رسد، مطرح نیست.
مادامی که این عینک در چشمان ما هست، نمی توانیم زندگی و مرگ را از نظر اولیاءالله درک کنیم که چگونه است؛ واقعا امکان ندارد. چنان چه الان شما بخواهید لذایذی را که در جوانی برای شما مطرح است به یک بچه شیرخواره، یا کودک دو ساله، سه ساله بفهمانید، امکان ندارد. یک دانشمند وقتی که بر یک مسأله علمی پیروز می شود و مشکلی را که جدی است حل می کند، لذتش برای یک آدم بی سواد اصلا قابل درک نیست؛ نه این که ما در زندگانی تشابه داریم: حسن زنده است. حسین زنده است، کاظم، رضا، علی، حسینقلی خان و اکبر آقا و... بلی، همه این ها زنده اند، علی بن ابی طالب (علیه السلام)، سقراط، نرون، چنگیز و ابن ملجم هم زنده هستند. باز هم بشمارید! این تشابه در این دو چشم، تشابه در حرکت، تشابه در خنده و گریه، تشابه در این آثار ظاهری زنده، نمی گذارد ما بفهمیم زندگی یعنی چه! نمی دانیم در مغز آن ها راجع به زندگی چه می گذرد.
دقایق آخر بود که می خواستند {سقراط} را اعدام کنند. روز قبل از آن، شاگرد باشخصیتش {افلاطون } گفت: استاد من می توانم تو را از زندان نجات بدهم. افلاطون خیلی باشخصیت بود. شخصیت اجتماعی افلاطون از سقراط خیلی بالاتر بود. چون سولون پدر مادری اش، قانون گذار یونان بود، گفت: استاد ما نمی توانیم این گونه مرگ شما را ببینیم و من می توانم شما را آزاد کنم. حتی اکثریت قضات را که به اعدام شما حکم داده اند، می شود پشیمان کرد و برایشان درست توضیح داد. پشیمان هم شده اند. سقراط خندید و گفت: من از تو تعجب می کنم. منی که پله به پله، زندگی را آن چنان که می بایست بشوم و آن چنان که می بایست بکنم، کرده ام، (نه این که زنده بودم.) - همان مطلبی که قبلا عرض کردم: زنده بودن را نمی گوید - من زنده، آن چه که بنا بود زنده باشم، شده ام و الان هم دانه دانه کلاف ها را باز کرده ام. من صفحه ابدیت را می بینم. چگونه به شما توضیح بدهم که من الان چه اشتیاقی به این دارم که بروم؟ حتی همسر و فرزندانش را که روز آخر آوردند، همسرش شروع کرد به گریه کردن. به کریتون گفت: او را زود از این زندان بیرون ببر. من نمی خواهم قیافه این زن را ببینم. نقل است که:
روزی سقراط به سفالیس(214) گفته بود زن بگیر. گفته بود چرا زن بگیرم؟ گفته بود زن بگیر، چون از دو حال خارج نیست. یا زن خوبی نصیب تو می شود مؤدب، معقول، متین، خوب، که در این صورت زندگی خوبی خواهی داشت. اگر هم زن بدی شد، حداقل مثل من فیلسوف می شوی!
خلاصه، همسر خود را بیرون کرد و گفت: او را ببرید، یک عمر برای من بس بوده است، حالا این دو ساعت هم می خواهد با این قیافه اش گریه کند. او اصلا نمی فهمد من در چه حالی هستم.
تازه، سقراط کجا و پیامبران (علیه السلام) کجا؟ وقتی نام موسی (علیه السلام) می آید، پاهای سقراط در مقابل موسی می لرزد - چون این ها (فلاسفه یونان) در بین عصر موسی (علیه السلام) و عیسی (علیه السلام) بودند - هم چنین، ائمه اطهار (علیه السلام) و اولیاءالله، واقعا اینان هیچ خشونتی در مرگ نمی دیدند. چرا؟ چون زندگی برای آن ها درست مطرح بود.
سقراط گفت: ای افلاطون، مرا رها کن، زیرا من به ابدیت نزدیک می شوم. آیا تو می خواهی مرا دوباره برگردانی و کلاف ماده تاریک را به گردن من بپیچی؟ این چه نوع خیرخواهی است که تو درباره من می کنی؟ فردای آن روز افلاطون (شاگرد سقوط) نیامد. روز دهم نیز نیامد که قیافه مرگ سقراط را ببیند.
سقراط کجا؟ حسین بن علی کجا؟ سن آن مرد (سقراط) از هفتاد گذشته بود. ولی حسین بن علی (علیه السلام) تقریبا میانسال بود، چون پنجاه و هفت سال داشت. هنوز بچه شیرخوار داشت. یعنی حیات هنوز بر قیافه حسین (علیه السلام) می خندید، هنوز زندگی با حسین بن علی کار داشت. وضع ایشان غیر از وضع پیری بود که دوران خود را گذرانده است. چنین شخصی ممکن است بگوید چون زندگی از او خداحافظی کرده و پشت گردانده، می خواهد با عزت و شرافت از دنیا برود. مسأله حسین بن علی این نیست! دوران زندگانی ایشان بسیار عالی بود. در آن زمان با آن شخصیت اجتماعی، به اضافه این که مربوط به خدا بود، در 15 - 16 کشور اسلامی می فهمیدند که او اولین شخصیت است. در آن دوران اثبات شده بود که حسین بن علی اولین شخصیت آن دوران است؛ حتی از نظر عمومی.
ابن خلدون می گوید: این که حسین بن علی احساس می کرد شایسته زمامداری است، درست گمان می کرد و بالاتر از آن بود که خودش گمان می کرد.(215)
ابن خلدون کسی است که اصلا مکتب اهل بیت را ندیده است. چون مردی اسپانیایی بود و دائما با مکتب اموی ها (بنی امیه) سرو کار داشت. با این حال، یک نگاه مختصر که به تاریخ حسین کرده است، می گوید: این که در خودش این لیاقت را می دید، درست بود و بالاتر هم بود! و چون می دید عده اش کم است و قدرت او نمی تواند در مقابل یزید عرض اندام کند، نمی بایست اقدام به قیام بکند. این سخن ابن خلدون است. بدین جهت که حیات از عینک ابن خلدون، حیاتی است که حتی معاویه هم دارد. روی آن حساب، گفته ایشان درست است. ولی حیات در نظر حسین و پدر حسین، مسأله دیگری است که قابل مقایسه با این ها نیست. لذا، در بعضی از تواریخ آمده است که حسین بن علی (علیه السلام) در آن ساعات حساس عاشورا، خیلی برافروخته و گلگون تر شده بود. نیز می گویند؛ قدرت و دلاوری و شجاعتی عجیب که ایشان در آن روز نشان داد، تا آن روز نشان داده نشده بود. شب عاشورا هم خیلی ذکر و مناجات و راز و نیاز داشت... تا آن جا که فرمود:
و کل حی سالک سبیلی - و انما الامر الی الجلیل
و هر زنده ای راه مرا خواهد پیمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم می شود.
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(216)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود و او از تو راضی است.
مسیر و سرنوشت حسین این است و آن هم مرگ (شهادت) او بود. ان شاءالله در جلسات بعدی توضیح بیشتری در این زمینه خواهیم داد.
پروردگارا! تو را قسم می دهیم به اولیاءت - که حقیقت زندگی را چشیدند - حقیقت زندگی را بر ما بچشان.
پروردگارا! تو را قسم می دهیم به زنده های جاویدت، تو را قسم می دهیم به اولیاء ابدی ات، ابدیت ما را از همین زندگانی تأمین فرما. پروردگارا! ما را موفق بدار که هرگز در زندگانی، به ناملایماتی که روح ما را متلاشی می کند مبتلا نشویم. در ناملایماتی که مقدر فرموده ای، صبر و تحمل به ما عنایت فرما.
پروردگارا! تو را به حسینت قسم می دهیم، دنیا را از عینک حسین بر ما بفهمان. حیات را از دیدگاه حسین بر ما روشن فرما. جوانان ما را موفق بدار که در آینده، انسان هایی مفید برای دنیا و آخرتشان باشند.
آمین

شکست و پیروزی انسان الهی

خنده از لطفت حکایت می کند - گریه از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهان - از یکی دلبر روایت می کند
با این مفاهیم متضاد: خنده، گریه، شادی، اندوه، شکست، پیروزی، و یک قدم بالاتر، زندگی و مرگ قابل تفسیر نخواهد بود، مگر این که بدانیم و درک کنیم که این مفاهیم از کجا سرچشمه می گیرد، و از چه چیز ناشی می شود. خنده هایی وجود دارد پوچ و متلاشی کننده روح آدمی هستند. گریه هایی هم هستند.
احیا کننده روح انسان ها. زندگی ای وجود دارد عین مرگ، و مرگی داریم عین ابدیت و عین زندگی. این پدیده هایی که از ما انسان ها سر می زند، قشرها و صورت ها و کف هایی است که اگر بخواهیم آن ها را در منطقه ارزش ارزیابی کنیم، باید مسأله را عمیق تر بررسی کنیم.
اندوهی در دنیا داریم که غیر از گرفتگی روح، چیزی دیگر نیست. مثل این که ابری، فضای روح آدمی را می گیرد و به دنبال آن، انسان اندوهناک شده و غصه می خورد. اما خود آن ابر از کجاست؟
آن ابر ممکن است از این ناشی شود که {آدمی } به چیزی دل ببندد و نتواند از آن بهره برداری کند. یا به جهت عدم موفقیت، فضای روحش را ابر تاریکی فراگیرد و او را اندوهگین سازد. ممکن است آن چه که فضای روح را تاریک ساخته و انسان را در غصه غوطه ور کرده است، یک مسأله مالی، یا شهوی باشد، یا خواسته های غیر منطقی و غیر عقلانی. این اندوه چه ارزشی دارد؟ این اندوه روح ما را صیقلی نمی کند.
اندوهی داریم که برای روح بهتر از آن، صیقلی کننده ای وجود ندارد.
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
این غم، اندوهی دیگر و {اساسا} غیر از فقدان مزایای مادی است که مثل سایه، در دنبال آدمیان افتاده است. بلکه اندوهی است که تمام رادمردان تاریخ، غباری از آن را در قیافه شان نقش کرده اند. ما در امتداد تاریخ، گریه ها و اندوه های عمیق را بیشتر از خنده های عمیق دیده ایم. مقصود از گریه که عرض کردم، گریه دم دستی نیست. بحث اندوه طبیعی را نمی کنیم که به مجرد بروز ناملایمات، ابری فضای روح را بگیرد.
بحث ما این است: گرفتگی روح از این که مبادا انبساط و عظمتی که برای روح انسانی وجود دارد، من به آن نرسم. انسان ها که گام به روی خاک می گذارند و چند صباحی زندگی می کنند و از بین می روند، آیا به حقوقشان می رسند؟ آیا تمام امکانات خود را به فعلیت می رسانند؟ بی اعتنایی به این مسأله خنده دار است، اما خنده اش کاشف از نابودی روح آن کسی است که می خندد. این موضوع، غباری از اندوه بر دل انسان می نشاند. این اندوه مافوق تمام لذایذ بشری است، زیرا روح خیلی باید اوج بگیرد تا وقتی به او بگویند که مثلا در قرون وسطی با برده ها این گونه رفتار می کردند، واقعا اندوهگین بشود. این روح خیلی بالا رفته است. این روح از نوع روح های دم دستی نیست. بنابراین، وقتی توجه می کند که آیا افکار بشری و اندیشه های بشری، این سرمایه کلان را که دارد، واقعا به جا می آورد یا نمی آورد؟ می گوید:
نگزینی ار غم او چه غمی گزیده باشی - ندهی اگر به او دل به چه آرمیده باشی
نظری نهان بیفکن مگرش عیان ببینی گرش از جهان نبینی به جهان چه دیده باشی
این غم است که، یکی از عالی ترین آرمان های روح انسان هاست. چرا؟ چون این غم موقعی پیش می آید، و موقعی روح انسانی را تصرف می کند که روح انسانی به طرف بالا اوج می گیرد و بقیه را اجزاء خود می بیند. از شعر بنی آدم اعضای یک پیکرند بالاتر می رود. آن ها فقط شعر هستند. دریافت مسأله غیر از دانستن مسأله است، آن هم در قالب شعر! این دریافت، اندوهی دارد و چه مقدس است این اندوه! چه مقدس است آن چشمی که برای انسان ها می گرید، و چه مقدس است آن دو قطره اشکی که به حال انسان ها می ریزد.
آن روحی که نمی گذارد لذات شخصی، تمام وجود او را لحظه ای در زندگانی فرابگیرد، چه قدر عظمت گرفته است. می گوید کمبود احساس می کنم. این غصه نیست، بلکه موتور و محرک تاریخ است. این که در این مکان جمع شده اید و نام حسین بن علی را برده و آهی می کشید، این گریه و اندوه نیست، بلکه محرک تاریخ انسان هاست. نشان دهنده این اشتباه است که بعضی ها می فرمایند: در هر وضعی قرار بگیرید و هیچ اصلی را نپذیرید، و ریش مبارکتان هم در هیچ جا گیر نکند. قیافه های روحانی که من الان در این جا می بینم، حال یک اندوه مقدس را دارد که فقط برای مقابله با این اصل در این مکان نشسته اند!
آب حیات من است خاک سر کوی دوست - گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
در درک و بیان معنای شادی ها و اندوه ها، لذایذ و آلام چه قدر اشتباه داریم، و چه قدر کوچک فکر می کنیم. به راستی چه قدر امر بر ما مشتبه شده است که نام لب ها را از هم جدا کردن و دندان های جلویی را نشان دادن و بعد روح را افسرده ساختن، خنده می گذاریم. ولی آن هیجانات الهی و حالت های روحانی را که تمام لذایذ یک طرف و آن حالات هم یک طرف، اصلا خنده نمی دانیم، غصه هم همین طور است.
بدین سان تاریخ، شکست و پیروزی را بر ما آدمیان، تحمیل کرده است. تاریخ را این گونه معنا کرده اند، چه کنیم! مثلا می گوییم {شخصی }ورشکست شد و شکست خورد. این سخن درست نیست. یا مثلا اگر او موقعیت وجودی طبیعی خود را در میان تعدادی از جانوران مثل خود حفظ کرد، می گوییم پیروز شد. باز فریاد ما از دست این الفاظ بلند است:
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست(217)
دندان مان هم درست کار نمی کند که تشخیص بدهد: این ریگ است نه آب! واقعا چه اشتباهاتی در کلمات حیاتی بشر داریم. یک دفعه اشتباه این است که مثلا آجر را خشت می گوییم، این مهم نیست. اگر اسم آجر را خشت بگذاریم و بعد آب روی آن فرو بریزد، وقتی این خشت متلاشی شد، می گوییم اشتباه کردیم این خشت بود، آجر نبود، غلط گفتیم و نفهمیدیم. یک دفعه مسأله بی اهمیت است، ولی یک وقت مسأله مربوط به حیات و ممات بوده و مربوط به وجود انسان هاست. آیا در این مورد هم باید مسامحه شود؟ ای بی انصاف ها، آیا درباره حیات انسان ها هم باید شوخی شود؟ بازی، با دم شیر هم بازی؟ ما کلمه پیروزی را به کار می بریم، با این گمان که پیروز آن شخصی است که توانسته است در موقعیت وجودی خود، نیروی طبیعی زیادتری را به کار ببرد و عده ای را تحت الشعاع وجود طبیعی خود قرار بدهد. پیروزی را، اغلب قاموس های بشری، تا حال برای ما این طور معنا کرده اند. شکست را نیز در مقابلش، به عنوان یک مفهوم ضد این مفهوم به ما تزریق کرده اند. ما انسان ها به خاطر این تفسیرهای لفظی چه قدر تلفات باید بدهیم؟
حقیقت قضیه، شکست و پیروزی نیست. اگر مقصودتان پیروزی مطلق است، در جهان چه کسی را سراغ دارید که به پیروزی مطلق برسد؟ کدام گرگ درنده ای را دیده اید که گرگ درنده تری، چنگالش را در سینه او فرو نکند؟ بالاخره، در برابر هر قوی، یک قوی دیگری هست. در تاریخ، قضیه به این شکل بوده است. به چه علت بحث تنازع در بقا را مطرح کردیم؟ به دلیل این که بحث تنازع در بقا مربوط به من و شما بود، تا این جا مسأله را درست معنا کنیم.
فاتح و پیروز، آن متفکر بود که او را در دوران فلاسفه قرون وسطی، بیست سال در زندان انداخته بودند.
این شخص در زندان، یک نظام (سیستم) فلسفی بسیار عالی نوشت که بعدها در سطح جهانی مطرح شد!
چنین شخصی را می توان پیروز نامید. این پیروز است، ولو این که در یک چهار دیواری نشسته باشد.
پیروزی و سیری دو چیز متفاوت است. هیچ گاه پیروزی با سیری و شکست با گرسنگی مرادف نیست. و همین طور شکست با وداع از روی خاک مساوی نیست. هر وقت گفتند شکست، خیال نکنید که اگر کسی روی خاک را وداع نمود، شکست خورده است. یا کسی که وجود طبیعی اش، سالیانی، بلکه قرنی، روی زمین و کره خاکی را اشغال کرده است، نگوییم پیروز شده است. کوه هیمالیا را ببینید؛ میلیون ها سال است که همان جا وجود دارد. عمر زمین را نمی دانیم چه قدر است. بعضی از کهکشان ها میلیاردها سال است که از سحابی ها جدا شده اند. حیات یک مورچه، موقعی که یک گندم را به آشیانه خود می برد پیروز است، اما کهکشان پیروز نیست، زیرا مورچه آگاه است و حیات را درک می کند. پیروزی این مورچه در چه چیزی پیاده شده است؟ در یک دانه گندم.
بنا به نوشته مجلات اخیر فرانسه، بعضی از کوزارها، ده میلیون برابر خورشید نورافکنی می کنند! ولی خود آگاهی ندارند. با این حال، مورچه از نظر پیروزی در وجود، از آن ها (کوزارها) بالاتر است. چنان که اگر صد میلیارد تن گل پلاستیکی در عالی ترین منظره بسازید، یک برگ گل عادی که به سلسله هستی متصل باشد، و حیاتی برای خود داشته باشد؛ مسلما گل طبیعی پیروز است. روی این حساب ها بالا می رویم، تا ببینیم پیروزی یعنی چه.
ممکن است ما هفتاد سال عمر داشته باشیم، و همه هفتاد سال ما منهای یک لحظه، شکست باشد. یعنی فقط یک لحظه ما پیروزی باشد و اتفاقا ابدیتمان را نیز در همان لحظه تنظیم کنند، و آن موقعی است که به خود آمده و احساس کنید، شما هستید و بیهوده هم نیستید. این تصور (هستید و بیهوده نیستید)، یک لحظه، یا یک دقیقه و یا دو دقیقه به طول می انجامد، ولی این مدت کم، آن مخ ابدیت است که شما نمونه اش را در این لحظه می چشید و شما پیروزید. اما اگر نه تنها هفتاد سال، بلکه هفتصد سال عمر کنید و حیات شما فقط ساخته شده هوا، آب، عناصر آلی، یک مقدار عوامل انسانی و عوامل اجتماعی باشد، یعنی یک موجود کاملا وابسته باشید، هرگز به پیروزی نخواهید رسید. چون شما خودتان نیستید {و فقط }در جایگاه حداکثر حوادث هستید. شما یعنی چه؟ یعنی؛ مقداری هوا، گاز، عناصر آلی، که نام او را انسان گذاشته اید!
عجیب این است که اگر بخواهند در یک قاموس مثال بزنند که انسان موجودی است این گونه، مثل علی بن ابی طالب (علیه السلام) و ابن ملجم و مثل کسی را که فقط تراکم یافته حوادث است، نام می برند. یا مثل یک دستگاه موسیقی راکد و جامد که با یک انگشت، صدای آهنگ آن را دربیاورد. حالا این (انسان) می تواند تمام هستی را زیر پا بگذارد؟ او که مالک خودش نیست تا مالک دیگری شود؛ اصلا مالک نیست، زیرا این ندارد، او ندارد، خود ندار. پس پیروزی کی بوده است؟ پیروزی از آن موقع شروع می شود که اول انسان خودش را دریابد. اول قاره خودتان را کشف کنید، اول مرکز حرکات و اندیشه های خودتان را پیدا کنید که شما چه هستید، ولو این که خیلی کم کشف کنید. اما شروع کنید، پیروزی شما از این جا شروع می شود.
بعضی از اوقات، ما خیلی کوته فکری می کنیم و نام آن را دوربینی می گذاریم. این طور می گوییم: من آگاه شدم. من متوجه شدم. نتیجه این آگاهی چه موقع مشخص می شود؟ وقتی که ان شاءالله خیلی باسواد شدم و هزاران گذشت کردم! بعد از ازدواج که درست حرکت کردم!... و همین طور هزار شرایط و مقتضیات جمع می کند، سپس می گوید نخواهم رسید، خیلی دور است و من به این موفقیت نمی رسم. من در زندگانی به پیروزی نخواهم رسید. این {قبیل مفاهیم } اولین وسیله شکست ماست، بین ما و تکامل، بین ما و مالکیت، بین ما و آزادی، فاصله ای به عنوان یک مقدار هندسی و جغرافیایی وجود ندارد، بلکه توجه به خود است که اصلا فاصله ندارد. این یکی از بدبختی های ماست که همیشه آرمان ها را دورتر از خود قرار می دهیم و می گوییم که ان شاءالله خواهیم رسید، اما قرنی هم که زندگی می کند و نمی رسد. چرا؟ چون بین خود و او را آینده قرار داده است. او نمی داند که در مسأله روح و در عمق روح، گذشته و آینده مطرح نیست. این جسم خارجی است که برای این که از نقطه A به نقطه B برود، باید مسافتی را طی کند. روح، مشمول این حرف ها نیست، بلکه بالاتر از این مسائل است. حضرت موسی (علیه السلام) یک روز عرض کرد: کیف اصل الیک خدایا، چگونه به تو برسم؟ خداوند فرمود: قصدک لی وصلک الی، (ای موسی) قصد کردن وصول به من همان، و رسیدن به من همان.
آیا قصد کردی که برسی؟ قصد کردن همان، و رسیدن همان! یعنی {اگر بخواهم } به تقرب تو برسم و به پیشگاه تو راه بیابم، کی و چگونه برسم؟ چند میلیون فرسخ باید راه بروم؟ اصلا این حرف ها مطرح نیست.
قصدک لی وصلک الی. قصد تو مرا، اگر قصد است، قصد همان و رسیدن همان. در بعضی از جملات نیایش های علی بن الحسین حضرت سجاد (علیه السلام) هست که:
اشهد ان المسافر الیک قریب المسافه
شهادت می دهم که مسافر کوی تو، مسافتش خیلی نزدیک است.
درباره ظلم هم می گوییم که: یک نفر به دیگری گفت: فاصله بین زمین و آسمان چه قدر است؟ گفت به قدر آه یک مظلوم! این جا فاصله {به اندازه }یک توجه است. بنابراین، پیروزی از آن موقع شروع می شود که حرکات و سکنات انسان ها روی این محور قرار بگیرد. فرضا پانصد هزار دفعه هم کشته شویم و زنده شویم، باز پیروزیم. مابقی شوخی است. بقیه برای شعر (شعربافی های خیالی) و برای مباحث تنازع در بقا خوب است.
در یک جلسه ماه مبارک {درباره پیروزی } عرض کردم. توجه فرمایید: ابوذر غفاری در آن بیابان در حال جان دادن بود (از دنیا می رفت). نخست شکست {ظاهری } را احساس کنید: رنگ پریده، پیرمرد، سالیان درازی را سپری کرده، عمر به سر آمده، از مال دنیا و انسان هاکسی را ندارد، مگر همسرش (و به گفته بعضی از تواریخ، دخترش) که با او همراه است. نزدیک به غروب آفتاب، دراز کشید. دختر یا زنش خیلی ناراحت بود. ابوذر گفت: چرا ناراحتی؟ همسرش (دخترش) گفت: شما در وسط این بیابان از دنیا می روید و من این جا کسی را ندارم. از این رو مضطربم و... ابوذر گفت: آن سیاهی که از دور می آید، کاروانی است. آنان بازرگانان هستند که از جاده عبور می کنند. برو به آن ها بگو که یکی از اصحابه پیغمبر در این جا فوت شده است، او را کفن و دفن کنید. تا این جا یک چیز خیلی عادی است. اما دخترم، همین که آن ها خواستند دست به کار تجهیز و تکفین من بشوند، اول این گوسفند را بکشند و بخورند و برای من مجانی کار نکنند! در این جا باید بگوییم:
ای پیروز پیروزمندان! آیا این که می گوید برای من مجانی کار نکنند، شکست می خورد؟
در مورد این مسأله یک مقدار دقت کنید. منظور، تاریخ گویی و شوخی و افسانه نیست. ابوذر گفت:
برای من مجانی کار نکنند. با این که تجهیز و تکفین میت، واجب کفایی است؛ خواه بگوید، یا نگوید، سفارش کند یا نکند، باید این کار انجام شود. آن هم شخصیت والا مقامی مثل ابوذر غفاری! این مرد کهنسال.
این پیروزی چه قدر ریشه می خواهد تا در آن دقایق آخر، این سخن را بگوید؟ روح او در کجاست؟
عرض کردم با این که از نظر فقهی دفن و کفن واجب کفایی است، مخصوصا چون در آن بیابان به آن ها منحصر بود، شاید برای آن عده وجوب عینی نیز پیدا کرده بود. ولی گفت: برای من مجانی کار نکنند و از این (گوسفند) استفاده کنند. چرا ما اسم این را پیروزی گذاشتیم؟ برای این که هیچ مکتب انسانی و هیچ ایدئولوژی انسانی، نمی تواند در این کره خاکی جوابی به این سؤال انسان ها بدهد، مگر این که این اصل را مد نظر داشته باشد: کار ارزش دارد. آیا این ارزش پیروز است یا نه؟ اگر صد میلیون قرن دیگر در این دنیا بگذرد، مطلب این است: و لا تبخسوا الناس اشیائهم(218)، کار و کالای مردم را بی ارزش نکنید. ابوذر طعم این ارزش را چشیده بود که در آن لحظات می گفت: برای او مجانی کار نکنند. هنگام مرگ، موقعی است که همه چیز از یاد انسان می رود. دیگر تقریبا زمان سنج، اصل سنج و قانون سنج مغز به هم خورده است. یک روح چه قدر باید بزرگ باشد، تا در حالی که مغز کم کم قدرتش را از دست می دهد، ولی روح به پیروزی رسیده و دیگر نابودی نداشته باشد. ای ابوذر! جهان از آن شماست. پیروزی ابدی از آن شماست. شمایید موجب امید انسان ها، شما و امثال شما نخواهید گذاشت هرگز یأس بر ما غلبه کند. عظمت پیروزی این است.
در روز عاشورا، امام حسین بن علی (علیه السلام) در یک اتمام حجت فوق العاده باعظمت، به این ابیات (ابیات فروه بن مسیک مرادی) استشهاد فرمود:
فان نهزم فهزامون قدما - و ان نغلب فغیر مغلبینا
و ما ان طبنا جبن و لکن - منایانا و دوله آخرینا
اذا ما الموت رفع عن اناس - کلاکله اناخ بآخرینا
فافنی ذلکم سروات قومی - کما افنی القرون الاولینا
فلو خلد الملوک اذن خلدنا - ولو بقی الکرام اذا بقینا
فقل للشامتین بنا افیقوا - سیلقی الشامتون کما لقینا(219)
اگر در این جنگ غلبه کنیم، ما از دیرباز غالب (پیروز) بوده ایم و اگر شکست بخوریم (شما می گویید شکست است)، ما هرگز شکست را ندیده ایم و نخواهیم دید.
سرشت ما بر اساس ترس نیست، و حال آن که می دانیم به خون غلتیدن دولتی بعد از ما را نوید می دهد (انتقام ما را خواهند گرفت).
اگر تیر اجل به سینه فردی اصابت نکند، به سینه شخصی که در کنارش ایستاده است اصابت خواهد کرد.
و همین پیک است که خبر نیستی را به بزرگان قوم می رساند، همان گونه که قبلا عده زیادی را از نابودی خویش آگاه ساخت.
اگر پادشاهان جاودان می ماندند و اگر گرانمایگان روزگار بقا داشتند، ما هم عمری بی پایان و زندگانی سر مد داشتیم.
به ملامتگران بگو، که از خواب غفلت سر بردارند و بدانند که آنان نیز در پی ما خواهند بود.
اصلا ما مغلوب نمی شویم و مغلوب نخواهیم شد. شما کجا هستید؟ آیا انسانی که اول خود را دریافته، سپس متوجه شده است که این خود، اگر آن استقلال را که در مقابل خودآگاهی احساس می کند رها کند، نابودش خواهد کرد و لذا روح خود را به عظمت خداوندی وصل کرده، بعد انسان ها را در خود دریافته است، مغلوب می شود؟ چه کنیم که تاریخ بشر در ارتباط بشر با بشر، فقط با دو چشم سروکار دارد.
یعنی وقتی دو چشم خیره می شود به دو چشم دیگر و آن دو چشم در ظاهر جا خالی می کند، می گوییم آن دو چشم شکست خورد، و برای خود تاریخی درست کرده ایم که فلانی زد و فلانی هم از بین رفت.
زنده جاوید کیست؟ کشته شمشیر دوست - کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق - آید از آن کشتگان زمزمه دوست، دوست
صدرالمتألهین در یک رباعی می گوید:
آنان که ره عشق گزیدند همه - در کوی حقیقت آرمیدند همه
در معرکه دو کون فتح از عشق است - هر چند سپاه او شهیدند همه
عشق والای الهی، انسان را از این مفاهیم شکست و پیروزی های دم دستی بالاتر می برد - چنان که عرض کردم - گریه و خنده، گاهی به معنای طبیعی خودش مطرح می شود و گاهی بالاتر از این هاست. یک خنده جهانی را شکوفان می کند، یا یک گریه برای جهانی موتور تاریخ می شود. مثل اشک هایی که در طول تاریخ برای حسین بن علی ریخته شده است. بشر، مقدس ترین اشکش را در راه حسین (علیه السلام) ریخته است. چه انسان هایی، شاید میلیون ها انسان که پلیدی و تبهکاری، تمام عمر آن ها را فراگرفته بود، و یک بار با یک انقلاب روحی، به حسین بن علی توجه کرده و عمرشان را دریافته اند! چه دولت ها که با نام حسین بن علی بر سر کار آمدند، و چه قدر برای آنان که بحث از دادگری می کردند و عشاق داد و عدالت بوده اند، میدان باز شد.
بحث خیلی لطیفی دارد، او می گوید: گاهی ما در الفاظ اشتباهاتی داریم. بعد مثال می زند و می گوید:
مرد پیروز کسی است که اگر وجودش از روی خاک به زیر خاک منتقل شد، تابش شعاع او شروع شود.
نه این که برود {و فقط} سایه ای از خود بگذارد که {سایه خودش }بران ترین شمشیر را به وجود او بکشد!
بدین جهت می گوییم، پیروزی واقعی با پیامبران (علیه السلام) است. ابراهیم (علیه السلام)، موسی بن عمران (علیه السلام) و عیسی بن مریم (علیه السلام) پیروزند. این محمدبن عبدالله (صلی الله علیه وآله) است که پیروز است. والا - همان طور که عرض شد - گرگی در دنیا نیست، مگر این که گرگی درنده تر از او وجود دارد. پیروزی را به جایی باید وصل کرد که ابدی باشد، نه این که تو برو کنار، من می خواهم به جای شما بیایم (جابه جایی). بسیار خوب، تشریف بیاورید، من هستی ام را به شما دادم! پس تنفس های شما بعد از این چه خواهد شد؟ کسی که آلام و دردهای او عمیق تر باشد، لذایذ زیادتری خواهد دید. آیا غیر از این چیز دیگری هم هست؟ وقتی که من در این هستی جا داشتم، تو جای مرا غصب کردی. جای مرا به زور از دستم گرفتی و عنوانش را پیروزی گذاشتی. این تاریخ و این هم شما، بردارید و دقیقا ورق بزنید که این نوع پیروزی های رسمی و پیروزی های طبیعی چه نتایجی داشته است!؟ عبیدالله یا همان عبدالله بن عمر جعفی می گوید:
من از کوفه بیرون آمده بودم که حسین را نبینم. دیدم که حسین بن علی به طرف چادر من می آید. از یک طرف، شخصیت این مرد (حسین بن علی) خیلی بزرگ بود، و از طرفی دیگر، من با ابن زیاد نمی توانستم طرف بشوم. از کوفه آمدم بیرون که نه له او باشم و نه علیه او. (بی طرف باشم). خودم را در گوشه ای از بیابان های کوفه مخفی کردم. تصادفا کاروان حسین بن علی از آن نزدیکی ها عبور می کرد.
حضرت سیدالشهداء می پرسد، ببیند که این چادر از آن کیست؟ می گویند: چادر عبیدالله بن عمر جعفی است. (عبیدالله بن عمر جعفی یکی از سران کوفه و خیلی ثروتمند و متنفذ بود. این خودش می تواند دلیلی باشد بر این که چرا از کوفه بیرون آمده بود؟ چون بالاخره، می بایست به حادثه وارد و جزء حادثه می شد).
عبیدالله بن عمر جعفی می گوید: همین طور که نشسته بودم، دیدم که حسین بن علی می آید - در بعضی از تواریخ هست که حسین آمد و با انگشتش به چادر زد - می گوید: خیلی واخوردم که عجب گرفتار شدم. من که نمی خواستم با این مرد (حسین (علیه السلام)) روبه رو شدم، بالاخره روبه رو شدم. حسین فرمود: عبیدالله، تو در عمرت معصیت های زیادی کرده ای، خیلی گناهان مرتکب شده ای. آیا میل داری که با من بیایی و با هم به پیروزی برسیم؟ {حضرت در جملات خود}، تعبیر فتح را به کار برده است. گفتم: آقا من از کوفه بیرون نیامدم، مگر برای این که شما را نبینم، چون در غیر این صورت گرفتار می شدم. من نه می خواستم به روی شما شمشیر بکشم، و نه می توانستم با شما موافقت کنم، ولی حالا که شما آمدید، من اسبی دارم که اسب عجیبی است و در کوفه شاید بی نظیر باشد. آن را به خدمت شما تقدیم می کنم. شمشیری هم دارم که ارزش آن هزار دینار است، آن را نیز به حضور شما تقدیم می نمایم، ولی مرا معذور بدارید. حضرت فرمود: من با خود تو کار داشتم، با خود تو. حال که نمی آیی، ما را به شمشیر و اسب شما احتیاجی نیست. {عبدالله } می گوید: من محاسن حضرت را دیدم که سیاه است. گفتم یا اباعبدالله، خوب است که محاسنتان سفیدی ندارد. حضرت فرمود: نخیر، حنا زده ام. عبیدالله می گوید: حضرت به راه افتادند. من نیز دنبالشان بلند شدم و نگاه که کردم، دیدم ایشان وقتی از چادر خودشان آمده اند، بچه های کوچک، 4 ساله، 5 ساله، 6 ساله، 7 ساله، هم دنبال ایشان آمده اند. دیدم حضرت آرام آرام به هوای آنان راه می روند، یعنی تند نمی روند تا همه بچه ها به ایشان برسند. دیدم که وقتی بعضی از بچه ها زمین می خوردند، حضرت برمی گشت آنان را بلند می کرد و بغل می کرد. و بعد خیلی با آرامش حرکت می کرد.
در این ماجرا، عبیدالله بن عمر جعفی در قیافه حسین بن علی (علیه السلام) چیزی دیده بود که بعد از این که ختم داستان نینوا را شنید، اختلال روانی پیدا کرد. به نوشته بعضی از تواریخ، خودش را در شط کوفه غرق کرد و خود کشی نمود! این را می توان پیروزی نامید. این پیروزی است که او در قیافه این مرد (حسین) چنان عظمتی دیده است که بعد نتوانسته این را هضم کند که من چرا با این مرد نرفتم؟ ای خاک بر سر مال و منال دنیا! که این مرد آمد و از من کمک خواست. این حرف، حرف تمام پاکان اولاد آدم است. وقتی شما آهی از اعماق دل می کشید که: ای حسین، کاش ما هم با شما بودیم، این حال دلالت می کند بر این که ارواح آدمیان در عالی ترین اوج، تسلیم روح آن مرد هستند. او روح ها را مالک است. اگر دیگران اجسام ما را مالک هستند، آنان وجدان آزاد ما را در اختیار دارند. اما در تواریخ، شمشیرها کالبد ناخود آگاه انسان ها را در اختیار دارند. حال، پیروزی از آن کیست؟ آیا از آن کسی است که وجدان آزاد انسان ها را در اختیار دارد، یا کالبد مجبور آن ها را؟
در این مسائل خیلی باید دقت کنیم و این ها دقیقا باید بررسی شود که شکست از آن کیست و پیروزی از آن کیست؟ اگر شکست را می گویید، مهم ترین شکست را علی بن ابی طالب (علیه السلام) خورده است، چرا؟ چون از آن اوایل بروزش در اجتماع - به اصطلاح یکی از جامعه شناسان - هر روز این مرد را دو سه بار می کشتند و دو سه بار هم زنده می کردند. این موجودیت طبیعی متزلزل علی است در اجتماع! چرا؟ طلحه می گوید سبیل من باید چرب بشود. علی می گوید: چرب نمی شود. زبیر می گوید: {سر کیسه را} شل کن. خوب، آن هم که نمی شود. وقتی که انسان ها مرا امین دانستند، من چه چیزی را شل کنم، لذا، کارش متزلزل بود.
جنگ جمل، جنگ صفین، جنگ خوارج، داخل، خارج... تحملش را نداشتند. ظاهرش این بود که هر روز این مرد شکست می خورد و قد علم می کرد. لطفا این شکست ها را جمع کنید، به هم اضافه کنید. آن وقت شما باید بگویید، علی می بایست همان روزها دفن می شد، قاعدتا این است! چون هر عامل انسانی در آن جامعه غیر مستعد به او ضربه زده است. شوخی نیست که عمروعاص را حاکم علی قرار دادند. آیا تاریخ می خوانید؟ سرنوشت علی را به دست عمروعاص سپردند! باز علی سر بلند نکند و نگوید خدایا این چه معامله ای است با من می کنی؟ من چه کرده ام به تو؟ حتی این مرد سر خود را بلند نکرده و آرامش خود را از دست نداده است. نمی دانم مزه این مطلب را - مخصوصا جوانان - می چشند یا نه؟ ای علی! هستی تو در عالم امکان، توجیه وجود تو، بایستی از طرف عمروبن عاص معین شود! عمروبن عاصی که صریحا گفت: من همه شخصیت و حیثیت و دینم را به معاویه و سفره معاویه فروخته ام.
پیروزی را ببینید. چیزی این مرد (علی) را متزلزل نکرد. یک زخم و یا صدمه ای به شخصی می رسد و سر بلند می کند که: ما هم نفهمیدیم که عدالت خداوندی یعنی چه! اگر هزار بار علی را می کشتند و زنده می کردند، بهتر از این بود که عمروبن عاص را بر او حاکم قرار بدهند. {عمروعاص را} بر نویسنده فرمان مالک اشتر که با اعلامیه جهانی حقوق بشر تطبیق شد و بر آن ترجیح داده شد، {حاکم قرار دادند.} عجیب است که حضرت علی (علیه السلام) با کمر لیف خرمایی در دکان میثم تمار، اعلامیه جهانی حقوق بشر را بنویسد و خودش اولین شخصی باشد که به این اعلامیه عمل کند. سپس حکم درباره وجودی با این همه عظمت را به دست عمروبن عاص بدهند، که آقا بفرمایید که حق با کیست؟ و این مرد (علی) متزلزل نشود و خود را نبازد.
این معنای پیروزی است. این شخص توانسته است آهنگ اصلی هستی اش را به صدا درآورد. بقیه {انسان ها} آهنگشان معلوم نیست در این زندگانی چیست! یک بار نشد که {علی } سر خود را بلند کند و بگوید خدایا، ما که داماد پیغمبر تو بودیم، من که این قدر سواد دارم، چه قدر به یتیم ها می رسم، چه قدر کارهای خوب می کنم، پس این قضیه عمروبن عاص چه بود؟ اما نگفته است. یک تاریخ سراغ نمی دهد که علی سر بلند کند و العیاذبالله خلاف دادگری خدا حرفی بزند. ما انسان ها قربانی جهالت خودمان هستیم، والا دادگری خدا به حد لازم و کافی در هستی حکمفرماست. این جهالت ما و شکست ماست که به جای این که باید تکاپو کنم و کار کنم و زندگی ام را در سنگلاخ ماده نجات دهم، مثلا سنگی به سرم بخورد و به آن هستی که عظمتش را جز خدا نمی داند و آن هستی باعظمت در نزد خدا که به قدر موی سر شما ناچیز است و در پیش شما بی اهمیت است، هم چنین به جهان هستی که در مقابل خدا چه عظمتی دارد، ایراد بگیرم و به خدا بگویم ای کشتی بان، این چه جور کشتی راندنی است!؟ ما شکستیم. انسان ها غالبا با شکست مواجه هستند. علی می تواند انسان را زنده نگه بدارد، چون خودش زنده است. این است معنای پیروزی!
زنده جاوید کیست کشته شمشیر دوست - کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
پروردگارا! حیات و موت را به ما بفهمان! خدایا معنای شکست و پیروزی را برای ما قابل درک بساز!
خدایا عینک ما را خودت تصفیه کن که جهان بینی ما درست باشد! این است که سالیان دراز با این که در طول تاریخ چه مقام هایی بوده، و چه قدرت هایی اعمال شده، {ولی داستان حسین اثرات بسیاری داشته و پیروز است }. متوکل عباسی خیلی ایستادگی کرده بود، حتی دست ها بریده بود که هر کس به زیارت حسین برود یا نام حسین بر روی فرزند خود بگذارد، چه طور می شود... چه طور نمی شود... با این که من عقیده ام این است و فکر می کنم، اگر می توانستیم هاله مذهبی و آن شبهی از شباهت های مذهبی را که در مغرب زمین به عنوان حرفه تلقی می شود و پیرامون داستان حسین را گرفته است، درست نشان بدهیم، داستان این مرد می توانست آموزنده ترین داستان برای تاریخ بشر باشد. ولی متأسفانه چه می توان گفت؟
شما یک ژان والژان ساختگی را ببینید در بینوایان چه کار کرده است؟ ده ها سال است کتاب بینوایان ویکتور هوگو با این ژان والژاناش که اصل هم ندارد و رمانتیک است، انسان تربیت می کند. در صورتی که ما در داستان حسین بن علی، در این داستان چند روزه اش، مطالبی داریم که واقعیت دارد و از آن چه که در بینوایان گفته می شود حساس تر است، ولی متأسفانه، حقیقتا حسین را ما در هاله ای از اغراض شخصی مخفی نموده و پوشانده ایم. من گمان می کنم که اگر حتی از حربن یزید ریاحی در ماجرای حسین بن علی بن ابی طالب درست بحث بشود، خود یک درس آموزنده عجیب برای آدمیان است. سر تاپای این حادثه، از آن کوچک ترین تا بزرگ ترین حادثه اش، نشانه پیروزی حسین بود که در این گرفتاری شدید به این مرد روی آورد.
الهی رضی بقضائک و تسلیما لامرک لا معبود سواک
خدای من! رضا به قضایت دارم و تسلیم امر توام، معبودی جز تو نیست.
آیا شخصیت {حسین } متزلزل شود؟ ابدا. احساس این که کشته شدن هست و مرگی هست و بچه و شیرخواره... این حرف ها اصلا مطرح نیست. واقعا مافوق همه این ها قرار گرفته است. چه باید کرد که این کالبد دامنگیر ماست، اگر کالبد نبود، قیافه روحی حسین بن علی (علیه السلام) را تماشا می کردیم و می فهمیدیم که روح حسین بن علی در چه حالی بوده است. معنای پیروزی غیر از جا خالی کردن از روی خاک است که جانورانی در آن جا می لولند. پیروزی از آن موقع شروع می شود که به قول یکی از نویسندگان بسیار بزرگ:
برای ما امکان این هست که نه از نیکی متأثر شویم و نه از بدی، ولی گاهی در درون ما یک ارگ، گویا و مستعد حرکت است که به هیجان در می آید... این جا یک تناقض هولناک روحی است که بر ضد بیهودگی و نیستی سر به طغیان بر می دارد و می گوید: نمی توانی بگویی من نیستم و نمی توانی بگویی که من بیهوده هستم(220)
این اول پیروزی است. والا:
دیر و زود این شکل و شخص نازنین - خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
چه با شمشیر و یا با مرض وبا باشد، یا کم کم قوا و نیروهای عاریتی را خالی کند. این را نه شکست می گویند و نه پیروزی. این کالبد شکستنی است.
جامی است که عقل آفرین می زندش - صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف - می سازد و باز بر زمین می زندش
همه این کاسه ها زمین خوردنی است. آن چه که از زمین برآمده است، به زمین خوردنی است، جای شک نیست. اما آن که از بالا شروع شده، در خاک ختم نمی شود. اما آن هم که از خاک شروع شده است، در خاک هم ختم می شود. آن روح شماست که از بالا شروع شده و در این جا پایان نخواهد پذیرفت. توجه به این که من در این خاک فناپذیر نیستم، یکی از علل پیروزی ماست.
ای حسین، ابدیت از آن توست. ای مسافر ابدیت، پیروزی همیشه از آن تو بوده و خواهد بود، زیرا آرمان تو پیروز است. آرمانی که برای انسان ها مطرح کردی پیروز است و شکست ندارد. زندگی و مرگ انسان، وابسته به آن است که محور هستی اوست. محور هستی تو (انسان) چه بود؟ او که ابدی است، پس تو ابدی هستی و پیروز.
پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به آن حالات روحی حسین بن علی که پیروزی مطلق در خود احساس می کرد، ما را در زندگانی با شکست مواجه نساز.
پروردگارا! قوت و قدرت و نیرو بر ما عنایت فرما تا در زندگانی پیروز باشیم.
پروردگارا! طعم هدف زندگی را در این دنیا بر ما بچشان.
پروردگار! جوانان ما را موفق بدار که برای خود و برای جامعه ما در آینده مفید باشند.
پروردگارا! دانشی بر ما عطا فرما که صیقل دهنده روح و تقویت کننده روح ما باشد.
آمین