امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش بیست و سوم: ابن زیاد با عمامه ای مشکی بر سر و لباس اهل حجاز بر تن، با شکل حسینی، وارد کوفه می شود و آماده قتل امام حسین (علیه السلام) می گردد!

آب شور و زهرآگین حیات بشری

این است معنای آن خیانت نابکارانه ای که به نام سیاست، تاریخ بشر را با رایانه هایش در همان دوره های عصر حجری متوقف ساخته است. با این تفاوت که در آن دوره ها، امید و اشتیاق به ترقی و تکامل، بشر را با زندگی با نشاطی حرکت می داد. در دوره ما، آدمی با گسترش حیرت انگیز علوم و صنایع، حتی برای فردا هم امید زندگی یا حیات مطلوب ندارد.
عنوان بحث ما این است: ابن زیاد با عمامه ای مشکی بر سر و لباس اهل حجاز بر تن، با شکل حسینی، آماده قتل حسین (علیه السلام) می شود!
ادامه همین رفتار منحوس است که بشر امروزی را به احساس پوچی کشانده است. عده ای از صاحب نظران شرق و غرب در دو قرن گذشته، می گفتند: با پیشرفت دانش ها و گسترش ارتباطهای متنوع انسان ها با خویشتن، با خدا، با جهان هستی و با همنوع خود، قدرت رویارویی انسان ها با خود واقعیات و حقایق، رو به افزایش خواهد گذاشت و در نتیجه، دروغ و فریبکاری و دغل بازی ها از بین خواهد رفت.
ولی نه تنها این گونه امیدها بر باد فنا رفت، بلکه هر چه بر پیشرفت دانش و صنعت افزود شد، افزایش دروغ پردازی ها و فریبکاری ها به طور وحشتناکی اوج گرفت. تا آن جا که هر فرد و گروهی که در مدیریت جامعه در وضع و موقعیت بالاتری قرار گرفت، بهره برداری از آن نابکاری ها (دروغ پردازی ها و فریبکاری ها) برای آنان، قانونی تر تلقی شد! شرم آورتر از این تبهکاری ها، این است که این جریانِ نابود کننده ارزش ها و ویران کننده بنیاد انسان و انسانیت، نقابی از کلمه مقدس سیاست بر چهره دارد!
این نهایت ناتوانی بود که بشر در طول تاریخ از خود نشان داده است.

آب شیرین و حیات بخش بشری

مسلم بن عقیل بر مبنای فضایل انسانی، با این که می توانست، عبیدالله بن زیاد را نکشت، چنان که در مبحث زیر خواهیم دید.
هنگامی که عبیدالله بن زیاد قرار می گذارد برای عیادت شریک بن الاعور به خانه هانی بن عروه برود {همان روزها حضرت مسلم هم در خانه هانی بود}، شریک به مسلم می گوید: وقتی که من گفتم اسقونی ماء (به من آب بدهید) بیرون بیا و ابن زیاد را بکش.
ابن زیاد نزدیک رختخواب شریک نشسته و غلامش (مهران) بالای سر ابن زیاد ایستاده بود. شریک گفت: به من آب بدهید. تا سه بار این سخن را تکرار کرد و مسلم به کشتن ابن زیاد اقدام نکرد. پس از آن که ابن زیاد از خانه هانی رفت، حضرت مسلم بیرون آمد و شریک به او گفت: چرا او را نکشتی؟ مسلم گفت: دو خصلت باعث شد که من او را نکشم. یکی این که هانی دوست نداشت ابن زیاد در خانه او کشته شود. دوم این که روایتی است از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که فرموده است: ایمان مانع است که مرد مؤمن کسی را غفلتا بکشد. شریک بن اعور گمان کرده بود که معنای روایت این است که هیچ مؤمنی را غفلتا نباید کشت.
لذا، پاسخ داد: اگر تو ابن زیاد را می کشتی، یک فاسق و فاجر و کافر و حیله گر را کشته بودی. از ابن نما نقل شده است که او می گوید:
وقتی که شریک به حضرت مسلم گفت چرا ابن زیاد را نکشتی؟ آن حضرت فرمود: وقتی که خواستم بیرون بیایم، زنی در حال گریه به من چسبید و گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که ابن زیاد را در خانه من مکش.(187)
آن چه مشهور است، استناد حضرت مسلم در نکشتن ابن زیاد به حرمت فتک (کشتن یک شخص غفلتا) می باشد. به هر حال هر دو احتمال از فضایل عالی انسانی (آب شیرین) است که با مکر پردازی و خیانت و دغل بازی های سیاسی به معنای معمولی آن سازگار نمی باشد. در این جا دو احتمال وجود دارد:
احتمال یکم - هانی که صاحب منزل بود و زن او، رضایت به کشتن ابن زیاد را در منزل خود نداشتند.
احتمال دوم - کشتن غفلتا و بدون آگاهی مقتول.
می توان گفت اگر بشریت، حیات فردی و اجتماعی خود را با شرف صدق و واقع گرایی تأمین می کرد و ادامه می داد، اگرچه احتمالا در وصول به پیشرفت و توسعه علمی و صنعتی امروزی، مدتی تأخیر زمانی داشت، ولی بهتر از این بود که با این سرعت به پیشرفت و توسعه ناآگاهانه دست یابد و با این حال بیگانه از خود و همنوع خود، اسیر جبری زندگی ماشینی شود.
وقتی که حضرت مسلم از آمدن ابن زیاد و تهدیدهای شدید او مطلع شد، از خانه مختاربن ابی عبیده ثقفی بیرون آمد و به خانه هانی بن عروه رفت و به در منزل او رسید. هانی را خواست. وقتی که هانی را دید، به او گفت: آمده ام در همسایگی و مهمان تو باشم {یا به من پناه بدهی و مهمان تو باشم }، هانی گفت: خدا رحمتت کناد، مرا به سختی انداختی، و اگر به خانه من داخل نشده بودی و به من اطمینان نمی کردی، دوست داشتم که از خانه من برگردی، ولی از ورود تو به خانه من، تعهدی برای من ایجاد شد. وارد شو.
هانی جایگاهی به مسلم داد. شیعیان به طور مخفیانه برای دیدار با مسلم به خانه هانی آمد و رفت می کردند و یکدیگر را به مخفی داشتن امر توصیه می کردند.
اینک، در برابر آن فریبکاری ها به نام زیرکی و سیاست، به رفتار انسانی و اسلامی مسلم بن عقیل (علیه السلام) و هانی بن عروه رضوان الله علیه توجه کنید. هانی برای لزوم پناه دادن به حضرت مسلم، به ورود آن حضرت به منزل وی به عنوان پناهگاه استناد نمود. از عبارت هانی، این حقیقت انسانی (از ورود تو به خانه من، تعهدی برای من ایجاد شد) در پیشانی قرون و اعصار درخشیدن گرفت که حق پناهندگی، حتی ارزش آن را دارد که انسان با قرار گرفتن در معرض خطر، آن حق را به جای بیاورد. این گونه اعطای پناهندگی، در اسلام مطابق آیه:
و ان أحد من المشرکین استجارک فاجره...(188)
و اگر کسی از مشرکین از تو پناهندگی خواست، پناهندگی او را بپذیر...
از ضروریات است، که فوق اعطای حقوقی پناهندگی است، که مغرب زمین آن را پس از قرون متمادی، به عنوان یکی از آخرین و پیشرفته ترین مواد حقوق جهانی بشر مطرح کرده است. زیرا اولا مکلفین به قانون مزبور، حکومت ها هستند نه افراد، و اگر افراد دست به اعطای پناهندگی بزنند، لازم است این اقدام، مخالف مصالح اجتماعی نباشد و چنین کاری (پناه دادن فرد به یک یا چند نفر دیگر) به شرط مزبور، کاری است که از نظر اخلاقی شایسته، نه ضروری.
در جریان هانی و حضرت مسلم، از آن جهت که هانی به انحراف حکومت یزید معتقد بود {والا راضی نمی شد کارش به کشته شدن، آن هم با آن شکنجه که ابن زیاد درباره او رواداشت، منجر شود}، و از طرف دیگر، پناه دادن هانی به حضرت مسلم، یک نوع ایثار با عظمت بود که - همان گونه که خود هانی تصریح کرد - موجب قرار گرفتن او در معرض خطر به وسیله جلادی خون آشام مانند عبیدالله بن زیاد شد و به شهادت آن مرد بزرگ انجامید. اما رفتار انسانی - اسلامی مسلم بن عقیل، روشن تر از آن است که با این مفاهیم معمولی آن را بیان نمود و از مردم ماشین زده دنیای امروز، توقع فهم آن را داشت.
هیچ منطق اجتماعی، سیاسی و اخلاقی ساختگیِ روزگار ما نمی تواند عظمت شگفت انگیز قانون ممنوعیت قصاص پیش از جنایت و ممنوعیت قتل نفس غافل گیرانه را بفهمد. ریشه این شرف و حیثیت و عظمت مردانگی، در زندگی علی و فرزندش حسین (علیه السلام) به طور واضح مشاهده می شود.
مورخان می گویند: امیرالمؤمنین (علیه السلام)، هر وقت ابن ملجم مرادی را که قتل آن حضرت بود می دید، این بیت را می فرمود:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من خلیلک من مراد(189)
من زندگی این مرد (ابن ملجم پلید) را می خواهم، او کشتن مرا. عذر این دوست مرادی ات را در این مقابله به ضد برای من بازگو کن.
اما امام حسین (علیه السلام) در رابطه با قضیه فوق طبیعی: بامداد روز عاشورا که هنوز رویارویی دو گروه حق و باطل با یکدیگر شروع نشده بود، مردی که به ابزار جنگی کاملا مسلح بود، با سرعت به طرف چادرهای حسین و یاران او آمد. وقتی که دید پیرامون خیمه ها آتش برافروخته شده است، با صدای بلند فریاد زد: یا حسین، پیش از آخرت، به آتش دنیا عجله کردی! امام حسین (علیه السلام) فرمود: این مرد کیست، شاید شمربن ذی الجوشن باشد؟ گفتند: آری، خود اوست. حضرت فرمود: ای پسر زنی که چراننده بزها بود {اشاره به رذالت و پستی نسب شمر است }، تو برای افتادن به آتش شایسته تری. در این هنگام، مسلم بن عوسجه خواست شمر را با تیری از پای در آورد، آن حضرت مانع از تیر اندازی مسلم بن عوسجه شد. مسلم به امام حسین عرض کرد: اجازه بده من با ییر این مرد را به هلاکت برسانم، زیرا او از چشمگیرترین گردنکشان خودکامه است و هم اکنون خدا او را در تیررس من قرار داده است. امام حسین: به سوی او تیر مینداز، زیرا من نمی خواهم جنگ را شروع کنم.(190) از دیدگاه تاریخ، بدیهی است که اگر شمر در همان موقع کشته می شد، به احتمال بسیار قوی، غائله خونین کربلا دگرگون می شد، زیرا همان طور که ثابت شده است، عمربن سعد نمی خواست دستش به خون حسین (علیه السلام) آلوده شود. حتی چنان که در تواریخ آمده است، او درصدد برآمد که عبیدالله بن زیاد را از کشتن آن حضرت منصرف کند.
این جا، جایگاه رویارویی حقوق و اخلاق و مصالح زندگی اجتماعی است. از یک طرف، مقتضای حقوق محض این است که چون جرمی به وقوع نپیوسته است، هیچ اقدامی به عنوان انتقام و مجازات جایز نیست. هم چنین، اخلاق مجرد نیز در این مورد به یاری حقوق بر می خیزد و کیفر و انتقام پیش از وقوع جرم را محکوم می نماید. از طرف دیگر، اطمینان یا یقین به وقوع جرم، مانند این است که حقوق و هرگونه قانون مدافع جان آدمیان در گوشه ای نظاره گر و تماشاچی قتل نفس یا دیگر جرم ها باشد. تا قتل نفس به فعلیت برسد و آن گاه وارد میدان شود!
به نظر می رسد، پیشگیری جرم به هر طریق ممکن ضروری است. به این معنی که در مواردی که تحقق جرم، مخصوصا در آینده نزدیک، قطعی باشد،(191) به هر شکل باید از آن جلوگیری کرد، مانند بازداشت مجرم و ناتوان ساختن او به هر وسیله ای که ممکن باشد. در صورتی که پیشگیری جرم امکان پذیر نباشد، عمل به قاعده تزاحم ضروری است. در قاعده تزاحم، میان اهم و مهم، مراعات اهم مقدم است. این یک قاعده عقلی و عقلایی است که مورد پذیرش همه حقوق ها و مذاهب است.
اما درباره داستان امیرالمؤمنین و امام حسین (علیه السلام) می توان گفت: اگرچه آن دو بزرگوار با علم امامت و ولایت، به شهادت خود به وسیله قاتلان تبهکارِ معین آگاه بودند، ولی آنان از علم مخزون {یا علم مکنون و مکفوف } خداوندی که منشأ بداء یمحواالله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(192) است، اطلاعی نداشتند. لذا، یقین آن دو پیشوای الهی بر مبنای امامت و ولایت، منافاتی با احتمال عدم وقوع حادثه قتل با توجه به علم مخزون الهی نداشت.
در قضیه حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) نه تنها اطلاع از علم مخزون {علم مکفوف و مکنون } الهی وجود ندارد، بلکه حتی یقین معمولی هم وجود نداشت، زیرا آن حضرت احتمال می داد که مردمی که با او بیعت کرده بودند، در هنگام جنگ و پیکار او را تنها نخواهند گذاشت. با این حال، به نظر می رسد این مسأله (عدم جواز قتل تحت عنوان عدم جواز قصاص پیش از جنایت)، با یقین به وقوع جنایت باید به طور جدی مورد بحث و تحقیق قرار بگیرد، مخصوصا از آن جهت که در صورت یقین به وقوع جنایت، هیچ فرقی بین کشته شدن با استناد به ممنوعیت قصاص پیش از جنایت، با کشته شدن در موقع رویارویی فعلی با قاتل در میدان جنگ وجود ندارد. در حالی که دفاع، ولو با کشتن طرف متخاصم در جنگ یا هر گونه رویارویی برای کشتار یکدیگر، تجویز شده است.
شیعیان به منزل هانی آمد و رفت می کردند. این تردد، مخفیانه و با احتیاط صورت می گرفت. آنان یکدیگر را به پنهان داشتن قضیه توصیه می کردند. در این هنگام بیست و پنج هزار نفر با حضرت مسلم بیعت کرده بودند. لذا، تصمیم به اقدام به جنگ با ابن زیاد گرفت. ولی هانی گفت: شتاب مکن.(193)
به نظر می رسد، با ملاحظه عدد مذکور از جنگجویان برای یاری حضرت مسلم (علیه السلام) در ابتدای ورود ابن زیاد به کوفه، تصمیم آن حضرت بجا بوده است. در این مورد باید دید علت چه بوده است که آن حضرت پیشنهاد هانی را پذیرفته است؟ احتمال می رود هانی به وضع کوفه و سلطه جبارانه یزید آشنا بوده و اطلاع کافی داشته است که این عدد از جنگجویان، نمی توانند کاری از پیش ببرند. ضمنا او اطمینان داشت که تدریجا تعداد یاران حضرت مسلم رو به افزایش خواهد رفت و بدین ترتیب، قدرت آنان برای مقابله با ابن زیاد به حد کفایت خواهد رسید.
عبیدالله بن زیاد {شاگرد باوفای مکتب ماکیاولی } یکی از غلامان خود به نام معقل را خواست و سه هزار درهم به او داد و گفت: برو جایگاه مسلم بن عقیل و یاران او را پیدا کن و این مال را به او بده و اعلام کن که تو از گروه آنان هستی و اطلاعات را درباره آنان جمع آوری کن. معقل به مسجد نزد مسلم بن عوسجه آمد و شنید که مردم می گویند: این مرد (مسلم بن عوسجه) از مردم برای مسلم بن عقیل بیعت می گیرد. مسلم بن عوسجه در این موقع نماز می خواند. وقتی که از نماز فارغ شد، معقل (جاسوس ابن زیاد) به او گفت: ای بنده خدا، من مردی از اهل شام هستم و خداوند محبت اهل بیت پیامبر را به من لطف فرموده است. سه هزار درهم دارم. می خواهم با مردی از اهل بیت که به کوفه آمده و از مردم برای فرزند پیغمبر (حسین (علیه السلام)) بیعت می گیرد، دیدار نمایم. شنیده ام عده ای می گویند تو از امر این اهل بیت اطلاع داری و من نزد تو آمدم تا مال را از من بگیری و به سرور خود برسانی تا من با او بیعت کنم. اگر بخواهی، پیش از آن که به ملاقات او برسم، از من برای او بیعت بگیر. مسلم بن عوسجه گفت: دیدار تو خوشحالم کرد، زیرا این دیدار آن چه را که می خواهی نصیب تو خواهد کرد و خداوند به وسیله تو، اهل بیت پیامبرش را یاری خواهد کرد. برای من سخت است که مردم پیش از آن که اسباب پیروزی فرستاده امام حسین (علیه السلام) آماده شود، مرا از ارکان این جریان بدانند، زیرا این طغیانگر {ابن زیاد} موجودی وحشتناک است. مسلم بن عوسجه از معقل پیمان های شدید گرفت که خیرخواه او باشد و مسأله را کتمان کند. معقل چند روزی نزد مسلم بن عوسجه آمد و رفت می کرد تا او را نزد مسلم بن عقیل ببرد.(194) این گونه جاسوس بازی ها و چندرویی ها برای به دست آوردن اسرار مردم، یک پدیده شایع در تاریخ بوده است. آن چه که باید مورد توجه و اهمیت قرار داد، این است که آیا این پدیده خلاف اصل و قانون بایستی برای هر انگیزه، اعم از سودجویی و سلطه پرستی و به دست آوردن حقوق تثبیت شده قانونی تجویز شود، با تنها برای بر طرف کردن ضرر و به دست آوردن حقوق تثبیت شده قانونی مجاز باشد؟ بدیهی است که عقول و وجدان های ناب بشری و همه مکاتب و مذاهب حقه الهی، انگیزه دوم را صحیح می دانند و آن را تجویز می کنند، نه انگیزه سودجویی و سلطه پرستی و خود محوری را.
حتی در آن مورد هم که تفتیش و به دست آوردن اسرار مردم جایز است، آیا شرطی برای این پدیده خلاف اصل و قانون وجود دارد یا ندارد؟ منظور این است که آیا با این حال که این پدیده خلاف اصل و قانون به مقدار ضرورت تجویز شده است، می توان آن را بدون قید و شرط تصویب کرد؟ قطعی است که پاسخ منفی است، مهم ترین شرطی که در این مسأله به نظر می رسد، این است که صادر کننده دستور و قیام کننده برای اجرای آن، از تقوای انسانی در حد بالا برخوردار باشد، زیرا تعدی و تجاوز در چنین پدیده مخالف اصول و قوانین، یک جریان معمولی و آسان است.
در مبحث ما، صادر کننده دستور، عبیدالله بن زیاد است که وجودش تجسمی از ظلم و طغیان و مست شراب مقام و جاه و ضد حقوق و قوانین و قربانی یک بت زنده به نام یزیدبن معاویه است. مجری دستور (معقل) کسی است که همدم و هم پیمان ابن زیاد است. طبیعی بود که برای اجرای دستور آن نابکار و نابخرد، هیچ شرطی را منظور نکند. بالاتر از این، معقل، آن خودفروخته پست، با مسلم بن عوسجه پیمان های شدید بست که خیر خواه او باشد و مسأله را کاملا کتمان نماید. آری، یک انسان می تواند برای اجرای دستور ضد اسلامی ضد انسانی، با خویشتن به مبارزه برخیزد و موجودیت خود را در دنیا و آخرت تباه کند.
سپس معقل (غلام و جاسوس ابن زیاد) پس از فوت شریک بن اعور، نزد مسلم بن عوسجه آمد و رفت می کرد. تا این که او را نزد مسلم بن عقیل برد و از وی برای مسلم بیعت گرفت و به ثمامه صیداوی که مأمور اخذ بیت المال و تهیه سلاح بود، دستور داد تا پول را از معقل گرفت. صیداوی فردی با بصیرت و از دلاوران عرب و شخصیت های مهم شیعه بود. معقل به آمد و رفت خود نزد مسلم ادامه می داد و اطلاعات را به ابن زیاد می رساند. هانی در این موقع به عذر بیماری از عبیدالله بن زیاد منقطع شده بود. ابن زیاد، محمدبن اشعث و اسماءبن خارجه {بعضی ها گفته اند:} و عمروبن حجاج زبیدی {که پدر زن هانی بن عروه و نامش رویعه ام یحیی بود} را خواست و از آن ها درباره هانی و بریدن او از خویشتن (از ابن زیاد) پرسید و گفت:
شنیده ام جلوی در خانه اش می نشیند، در حالی که بیماری او بهبود یافته است. به او بگویید در این موقعیت وظیفه خود را فراموش نکند. آنان نزد هانی آمدند و گفتند: امیر از تو جویا شد و گفت: اگر می دانستم که کسالتی دارد به عیادت او می رفتم و این خبر به او رسیده است که تو جلوی در خانه ات می نشینی. او علت تأخیر تو را از دیدار {او} از ما پرسید و می دانی که تأخیر و حرکت ناروا را هیچ سلطانی نمی پذیرد. تو را سوگند می دهیم که سوار شوی و با هم به دیدار ابن زیاد برویم. هانی لباس پوشید و سوار مرکب شد و با ما به راه افتاد. هنگامی که به قصر نزدیک شدیم، هانی احساس شر نمود و به حسان بن اسماءبن خارجه گفت:
پسر برادرم، من از این مرد در هراسم. حسان گفت: من از چیزی برای تو نمی ترسم، بهانه ای برای تسلط امیر بر خود قرار مده. حسان به قضیه آگاه نبود. آن عده به همراه هانی و ابن زیاد وارد شدند. هنگامی که ابن زیاد، هانی را دید، اشاره به او کرد گفت: خائن را پاهای او به این جا آورده است وقتی که هانی به نزدیکی ابن زیاد رسید، شریح قاضی نزد او بود. ابن زیاد گفت:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من خلیلک من مراد(195)
من زندگی این مرد را می خواهم، او کشتن مرا. عذر این دوست مرادی ات را در این مقابله به ضد برای من بازگو کن.
{این شعر را امیرالمؤمنین (علیه السلام) وقتی که ابن ملجم مرادی را می دید، می خواند.}
ابن زیاد پیش از آن، به هانی احترام می کرد. وقتی که هانی شعر فوق را از ابن زیاد شنید، گفت: قضیه چیست؟ (چه اتفاقی افتاده است؟) ابن زیاد پاسخ داد: {شگفتا} ای هانی چیست این فتنه ای که در خانه ات برای یزید آماده می کنی! و سلاح و رزمنده علیه او جمع آوری می کنی و گمان می کنی کاری که انجام می دهی از من مخفی می ماند! گفت وگو میان آن دو به درازا کشید. ابن زیاد، معقل را خواست که برای کشف جایگاه مسلم جاسوسی کرده بود. وقتی که هانی او را دید و شناخت که جاسوس ابن زیاد بود، مدتی مبهوت ماند و سپس گفت: از من بشنو و مرا تصدیق کن و سوگند به خدا، به تو دروغ نخواهم گفت. سوگند به خدا، من او را دعوت نکرده ام و نه از مسأله او اطلاعی داشتم. من دیدم که مسلم بن عقیل جنب در خانه ام نشسته و از من خواست به منزل من وارد شود. من از این که او را برگردانم، خجالت کشیدم. از این جریان تعهدی درباره او احساس کردم و او را به خانه ام آوردم و مهمانش نمودم. اگر بخواهی، هم اکنون ضمانتی به تو بدهم که اطمینان پیدا کنی و چیزی پیش تو گرو بگذارم که بروم و مسلم را از خانه ام بیرون کنم و سپس به نزد تو برگردم. عبیدالله گفت: نه، سوگند به خدا نمی توانی از من جدا شوی مگر این که مسلم را به من تحویل بدهی. هانی گفت: هرگز مهمانم را نمی آورم به دست تو بدهم تا او را بکشی. ابن زیاد گفت: سوگند به خدا، باید او را بیاوری. هانی گفت: سوگند به خدا، او را نمی آورم.(196)
در روایت ابن نما چنین آمده است:
سوگند به خدا، اگر مسلم بن عقیل زیر پایم باشد، پایم را بلند نمی کنم تا تو بر او مسلط شوی. مسلم بن عمروالباهلی، هانی را کنار کشید و از روی نصیحت به او گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که خود را به کشتن مده. این مرد (ابن زیاد) پسر عموی آل ابی طالب است و مسلم را نخواهد کشت و ضرری به او نخواهد زد. مسلم را به ابن زیاد تحویل بده و از این کار برای تو نقص و رسوایی پیش نخواهد آمد، زیرا تو او را به فرماندار تسلیم می کنی. هانی گفت: آری، والله در این کار مخالف فطرت، ننگ و عاری است بزرگ، من مهمانم را در اختیار او نمی گذارم در حالی که از بدن سالم و بازوان توانا برخوردارم.
سوگند به خدا، اگر تنها و بی یاور بودم او را در اختیار ابن زیاد نمی گذاشتم، چه رسد به این که من اکنون توانایی دفاع از مهمانم را دارا می باشم.
ای فلاسفه، ای حقوق دانان، ای اقتصاددانان، ای سیاستمداران، ای ادبا، ای هنرمندان، ای صاحب نظران علوم روانی، ای تحلیل گران تاریخ انسانی و ای پیشتازان فرهنگ پیشرو! در پیچ و خم بیراهه های دو قرن اخیر که به نام شاهراه های علم و آزادی معروف شده، موجودی به نام انسان گم شده است. بیش از این، تأخیر سزاوار نیست. برخیزید راه بیفتیم تا او را پیدا کنیم. در این حرکت معجزه آسا، پرچمداران اصیل کاروان را که پیشتازان دین حیات بخش الهی و اخلاقیون هستند، فراموش نکنیم. عزیزان، هم اکنون که در اوایل قرن پانزدهم هجری اسلام و در آستانه ورود به قرن بیست و یکم مسیحیت هستیم، فاصله این جمله: من مهمانم را از خانه ام که او برای خود به عنوان پناهگاه انتخاب کرده است، بیرون نخواهم کرد تا زندگی اش در خطر نابودی قرار بگیرد، اگرچه به نابودی زندگی خودم تمام شود. تا آن جمله که می گوید: من هدف و دیگران وسیله! فاصله بین انسان و ضد انسان است. اگر می خواهید صدق این ادعا را درک کنید، توجه به اصالت و قدرت و استحکام حیات انسان های آن دوره ها را در نظر بگیرید و سپس آن را با زندگی پوچ دوران ما مقایسه نمایید.