امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

3. مؤمن به دین حق:

دین حق، همان دین کلی الهی است که بر آدم ابوالبشر و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمدبن عبدالله صلوات الله و سلام علیهم اجمعین نازل شده و زمینه سعادت دنیوی و اخروی انسان ها را آماده کرده است. دین حق، نه آن ظواهر و شعارهای فریبنده که بزرگ ترین عامل بدبختی بشر بوده و افراد بشری را از به کار انداختن با ارزش ترین سرمایه ای که دارند (قرار گرفتن در جاذبه کمال) محروم ساخته است. نه آن قضایای پوشالی که برای سلب کردن حقوق حیات مادی و معنوی انسان ها استخدام می شود. و نه آن چشم بندی ها و جادوگری ها که روزگاری با تضاد آشتی ناپذیری که با علم و معرفت دارد، دانشمندان و ارباب معرفت را به روز سیاه نشانده است.

4. وابستگی نفس به خداوند:

این ارتباط الهی، همان حقیقت است که در آیه شریفه قرآنی چنین آمده است:
ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین(174)
قطعا نماز و عبادات و زندگی و مرگ من از آنِ خداوند، پروردگار عالمیان است.
برای فهمیدن اهمیت این شرط، نخست باید این جریان انا لله و انا الیه راجعون قطعا ما از آنِ خداییم و به سوی او باز می گردیم را از روی تحقیق و دریافت قبلی بفهمیم و بدانیم که هیچ تفسیر و توجیهی برای زندگی و مرگ بشر در این جهان هستی - به جز این که متذکر شدیم - وجود ندارد. بدون مبالغه و بدون کمترین گرایش تعصبی، هیچ مکتب و متفکری، در هیچ یک از جوامع بشری، چنین فرمولی را برای تفسیر و توجیه و تعیین هدف نهایی زندگی و مرگ انسان ها مطرح نکرده است. معنای این جریان این است: ما انسان ها موجوداتی هستیم که حیات و موت ما مستند به حکمت و فیض اعظم خداوندی است، و چنان نیست که ما از خاک بر آمده ایم و بر باد می رویم و دیگر هیچ.(175) مدیریت چنین جریان با عظمت الهی باید به دست کسانی باشد که ذات {نفس شخصیت، جان و من } آنان وابسته به خداوند باشد. بدون کمترین تردید، حسین (علیه السلام) شایسته آن مقام بود، نه وابسته به سگ و میمون و اسباب موسیقی و طرب و تهییج غرایز حیوانی، که تواریخ معتبر در معرفی یزید مطرح کرده اند.
احتمالا، ارسال نامه ای که امام حسین (علیه السلام) به اهل بصره نوشت، در همین موقع بود. به هر حال، سیدبن طاووس می گوید: حسین (علیه السلام) به جمعی از بزرگان بصره نامه ای نوشته، آن را به وسیله سلیمان که کنیه اش ابورزین بود، فرستاد. حضرت در این نامه، آنان را به یاری و اطاعت از خود خوانده بود. از جمله آن شخصیت ها، یزیدبن مسعود نهشلی و منذربن جارود عبدی بودند. یزیدبن مسعود، بنی تمیم و بنی حنظله و بنی سعد را احضار کرد. نخست رو به بنی تمیم کرد و از آنان درباره وضع شخصیت خود پرسید. آنان عظمت و شرف او را مورد تأیید قرار دادند. یزیدبن مسعود گفت: من شما را برای امری مهم جمع کرده ام و می خواهم درباره آن امر با شما مشورت کنم و از شما یاری بخواهم.
آنان پاسخ دادند: سوگند به خدا، ما خیراندیش و خیرخواه توایم و برای اظهار نظر، نهایت کوشش را خواهیم کرد. بگو تا بشنویم.
یزیدبن مسعود گفت: معاویه مرده است و سوگند به خدا، مرده و گمشده ای است پست. بدانید که با مردن معاویه، در تجاوز و گناه شکست و ارکان ظلم متزلزل گشت. او بیعتی {برای یزید فرزندش } به وجود آورده، و گمان می کنم آن را {به خیال خود} محکم کرده است. هیهات که چنین بیعتی که خواسته است، به اجرا درآید. تلاش او با شکست مواجه است و مشورتی که در این باره نموده است، نتیجه اش خواری و رسوایی است. پسر معاویه، یزید شرابخوار و سر دسته فاسقان، برخاسته و ادعای خلافت بر مسلمین و فرمانروایی بر آنان را می نماید، بدون رضایت آنان! یزید با داشتن صفات فوق {موجودی } است بی ظرفیت و دور از علم و معرفت. او کسی است که در هیچ موقعیتی حق را تشخیص نمی دهد. من به خدا سوگند صحیح می خورم که جهاد برای برانداختن او بهتر است از جهاد برای از بین بردن مشرکین. و اما حسین بن علی (علیه السلام) فرزند دختر رسول خدا، دارای شرف اصیل و صاحب نظر، ریشه دار و اوست عالم رستگار. این مرد بزرگ به زمامداری شایسته تر از همه است، زیرا سابقه او و کوشش های او {در راه اعتلای اسلام } و نزدیکی او به رسول خدا بالاتر از همه است. او با کوچک ها عطوف و با بزرگان مهربان است. او شایسته چوپانی رعیت خود و امامت بر آن جامعه است که خداوند به وسیله او، آنان را مستحق بهشت می نماید و به وسیله او پند می دهد. بنابراین، از نور حق منحرف نشوید و در پستی های باطل، خود را به مشقت نیندازید.
حال که صخربن قیس در حادثه جمل، شما را رسوا کرد، بیایید با حرکت به یاری فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، آن عار را از خود بشویید. سوگند به خدا، هیچ کس از یاری حسین (علیه السلام) کوتاهی نکند، مگر این که خداوند او را به وسیله کاهش فرزندان و عشیره اش در ذلت غوطه ور سازد. هم اکنون من لباس جنگ به تن می کنم و زره می پوشم و آماده حرکت برای یاری حسینم. {بدانید} هر کس که کشته نشود، بالاخره می میرد و هر کس فرار کند، از چنگال مرگ رها نمی گردد. خدا شما را رحمت کناد. جواب نیکو به من بدهید.
پاسخ بنی حنظله و بنی سعد و بنی تمیم به یزیدبن مسعود بسیار عالی بود. همه آنان تسلیم و مطیع پیشنهاد وی شدند. یزیدبن مسعود، پس از جریان، نامه ای با این مضمون به امام حسین (علیه السلام) نوشت:
بعد از حمد و درود، نامه تو به من رسید و فهمیدم آن چه را که مرا به آن دعوت نمودی که نصیبم را از اطاعت تو دریابم و از یاری تو به بهره خود توفیق یابم. قطعی است که خداوند متعال هرگز روی زمین را از تکاپوگران واقعی در مسیر خیر و کمال و راهنمای راه نجات به بشریت خالی نمی گذارد و شمایید حجت خداوندی و امامت او در زمین. شما از درخت زیتونه احمدی مانند شاخه ها سر برآوردید. درخت محمدی ریشه اصلی است و شما شاخه آن هستید. اکنون بر روی بال فرشته سعادت، قدم بر سرزمین ما بگذار. من گردن های قبیله بنی تمیم را برای اطاعت از تو فرود آورده ام، اشتیاق آنان به اطاعت از تو، شدیدتر از اشتیاق شتران تشنه برای ورود به آب است. هم چنان، قبیله بنی سعد را تسلیم اوامر تو نموده ام و آلودگی های سینه های آنان را با اولین بارقه، با آب بارانِ ابر شستم.
هنگامی که امام حسین (علیه السلام) نامه یزیدبن مسعود را خواند، فرمود: چه حال {و نشاط روحانی } به تو دست داده است! خدا تو را در روز قیامت در پناه خود بگیرد و تو را عزیز بدارد و در روز تشنگی بزرگ، تو را سیراب نماید.
یزیدبن مسعود آماده حرکت برای یاری امام حسین (علیه السلام) می شود، ولی پیش از وصول به مقصد، خبر شهادت آن حضرت را می شنود و از این که از یاری او بریده می شود، ناله و فریاد می کند.(176)
این نامه مخلصانه و پرمعنی که یزیدبن مسعود نهشلی به امام حسین (علیه السلام) نوشته است، یکی از مهم ترین و عالی ترین و واضح ترین دلایل عظمت و شایستگی امام حسین (علیه السلام) برای خلافت الهی در جوامع اسلامی به شمار می رود، چنان که با کمال استحکام و روشنی از جهات متعدد، عدم لیاقت یزیدبن معاویه را برای زمامداری مسلمین به اثبات می رساند. در این جمله دقت کنیم که می گوید:
قطعی است که خداوند متعال هرگز روی زمین را از تکاپوگران واقعی در مسیر خیر و کمال و راهنمای راه نجات بشریت خالی نمی گذارد و شمایید حجت خداوندی و امانت او در زمین. شما از درخت زیتونه احمدی مانند شاخه ها سر برآورید. درخت محمدی ریشه اصلی است و شما شاخه آن هستید. اکنون بر روی بال فرشته سعادت، قدم بر سرزمین ما بگذار.
سپس امام حسین (علیه السلام)، مسلم بن عقیل را خواست و او را به همراهی قیس بن مسهر صیداوی و بعضی دیگر، برای حرکت به سوی کوفه دستور داد. نیز، او را بر تقوای الهی و مخفی داشتن هدف و لطف به مردم توصیه فرمود. مسلم بن عقیل به مدینه آمد و در مسجد پیامبر نماز گزارد و با خانواده خود وداع نمود و دو نفر راهنما از قبیله قیس استخدام کرد. این دو نفر راه را گم کردند و تشنگی شدید! بر آن ها غالب شد و از حرکت باز ماندند و جاده ها را به حضرت مسلم نشان دادند و مسلم از آن جاده ها به حرکت خود ادامه داد و آن دو راهنما از تشنگی فوت شدند. مسلم از آن محل که به مضیق معروف بود، نامه ای به وسیله قیس بن مسهر به امام حسین (علیه السلام) فرستاد. در آن نامه نوشته بود:
بعد از حمد و درود، من از مدینه با دو راهنما حرکت کردم. این دو راهنما راه را گم کردند و تشنگی ما شدید شد و طولی نکشید که آن دو نفر فوت شدند. ما به حرکت خود ادامه دادیم تا به آب رسیدیم و نتوانستیم خود را نجات دهیم، مگر با رمقی ناچیز از جان. و این آب در مکانی است که مضیق نامیده می شود که در وادی خبت واقع شده است و من از این پیشامد فال بد زدم و اگر موافقت فرمایید، مرا معاف دارید و دیگری را به جای من بفرستید. والسلام.
نامه به آن حضرت رسید و این پاسخ را نوشت:
بعد از حمد و درود، بیم آن دارم که آن چه تو را وادار کرده است که نامه استعفای خود را از مأموریتی که برای تو تعیین نموده ام، برای من بنویسی، جز ترس نبوده است. حرکت در راه خود را ادامه بده. والسلام.
وقتی که مسلم نامه امام حسین (علیه السلام) را خواند، چنین گفت: اگر مسأله ترس باشد که موجب فال بد زدن من شده است، من نمی ترسم. و به راه خود ادامه داد. و به جایگاه آب از قبیله طی رسید و در آن جا فرود آمد. سپس از آن جا حرکت کرد. در این راه بود که مردی را دید که تیری برای شکار حیوانی انداخت.
حیوان یک آهو بود که با آن تیر نقش بر زمین شد. حضرت مسلم گفت: ان شاءالله دشمن خود را خواهیم کشت. سپس وارد کوفه شد. این موقع پنج روز از شوال گذشته بود(177) {و حرکت مسلم از مدینه، در نیمه ماه رمضان بود.} و در منزل مختاربن ابی عبیده سکونت نمود. شیعیان نزد او آمد و رفت داشتند. هنگامی که جمعی از آنان نزد مسلم جمع شدند، نامه امام حسین (علیه السلام) را برای آنان خواند و آنان گریه می کردند.(178)
درباره شخصیت حضرت مسلم بن عقیل و شایستگی او به چنین مأموریتی، معرفی امام حسین (علیه السلام) کافی است. ایشان در نامه خود به اهل کوفه نوشته بود: من، برادرم و پسر عمویم و کسی را که در دودمانم مورد اطمینان من است، مسلم بن عقیل را به سوی شما می فرستم.
در مورد این تعبیر برادرم و کسی که مورد اطمینان من است، معانی بسیار مهمی نهفته است که جامع همه آن ها، حجت بودن همه گفتار و کردار و همه حرکات حضرت مسلم در مأموریتی بود که به او سپرده شده بود. از طرف دیگر، احساس تکلیف و انجام آن و سخت ترین ناگواری ها که در مسیر انجام مأموریت متحمل شد، بهترین دلیل بر عظمت شخصیت او و شایستگی اش برای نیابت از طرف آن پیشوای الهی محسوب می شود.
مطلب با اهمیت دیگری که باید در نظر بگیریم، این است که این فرستاده عظیم الشأن امام حسین (علیه السلام) که به حق، شایستگی نمایندگی از پیشتاز قافله شهدای انسانیت را داشت، در امواج توفانیِ حادثه کوفه، با فجیع ترین و دلخراش ترین وضع به شهادت رسید و تسلیم آن جنایتکاران تاریخ بشری نشد. نه اظهار ندامت و ناراحتی از پیشامد خونین کوفه نمود و نه حرکت خود را به طرف کوفه به اجبار مستند ساخت. از این جا معلوم می شود که مسأله فال بد زدن در موقع تلف شدن دو راهنما از تشنگی و هم چنین مسأله فال نیک زدن در هنگام مشاهده شکار شدن آهو با تیر شکارچی، دو پدیده زودگذر ذهنی بود که گاهی برای افراد غیر معصوم در مواقع بسیار حساس رخ می دهد. این شخصیت بزرگ، با داشتن آن همه امتیازاتی که موجب نمایندگی او از طرف پیشوای الهی آن روز (حسین بن علی (علیه السلام)) شده بود، آن احساس برین را که در امام حسین (علیه السلام) وجود داشت، دارا نبود. احساس مزبور که موجی از علم امامت بود، زندگی و مرگ را برای آن حضرت، دو سعادت (احدی الحسنیین) نموده بود. لذا، هیچ تصور و تخیل و توهمی که منافاتی با آن احساس داشت، به ذهن آن حضرت خطور نمی کرد. با توجه به پاسخی که آن حضرت برای مسلم بن عقیل فرستادند که: ترسی به خود راه مده و به حرکت خود ادامه بده و پذیرش و آرامش مسلم با دریافت آن پاسخ، این حقیقت هم روشن می شود که مسلم بن عقیل با ایمان کامل به امام حسین (علیه السلام) و دستور او، اقدام به حرکت نمود و - چنان که اشاره کردیم - طی فجیع ترین و وحشتناک ترین جنایت، شهید شد.
رفت و آمد و اجتماع شیعه در نزد مسلم زیاد شد، و هر جمع تازه ای که وارد می شد، مسلم نامه امام حسین (علیه السلام) را برای آنان می خواند و آنان گریه می کردند و وعده یاری و جنگ با دشمنان آن حضرت را می دادند. عباس بن ابی شبیب شاکری که رحمت خداوندی بر او باد، در میان مردم برخاست و حمد و ثنای خداوندی را به جای آورد و گفت:
پس از حمد و درود، من از مردم به تو خبری نمی دهم و نمی دانم درون آنان چه می گذرد و من به وسیله آنان تو را فریب نمی دهم. سوگند به خدا، من از چیزی به تو خبر می دهم که جان خود را برای آن آماده کرده ام. سوگند به خدا، پاسخ مثبت به شما خواهم داد اگر دعوتم کنید، و من همراه شما و برای یاری شما با دشمناتان خواهم جنگید و در راه شما شمشیر خواهم زد تا به دیدار خداوند متعال نایل گردم و من هیچ پاداشی جز تقرب به خدا نمی خواهم.(179)
ای شیفتگان معارف واقعی انسان شناسی، وای عاشقان پیشبردِ فرهنگِ پیشروِ تکامل، چه می شود لحظاتی چند آرامش کتاب هایی را که در قفسه های کتابخانه ها غنوده اند، بر هم بزنیم؟ چه می شود مقداری از فرو رفتن در الفاظ و اصطلاحات جالب، ولی کار افزا و تاریک تر کننده ابهام ها، دست برداریم و به تماشای واقعیات خود انسان برویم؟ بیایید از سفسطه بازی ها و مغالطه کاری ها، خود را نجات بدهیم و رو به حق و حقیقت برویم. بیایید عظمت آن ارزش انسانی را دریابیم که می تواند آدمی را از چنان استقلال هویت و شخصیتی برخوردار سازد که برای حرکت در مسیر انسان شدن حتی نیازی به یک فرد همراه احساس نکند.
چنین شخصی به تنهایی، همان جانِ جهان است که ادبیات انسان سازِ شرق و غرب برای ارائه الگوی تمام عیار یک سالک راه حق و حقیقت به دنبال او می گردد. این مرد عباس بن ابی شبیب شاکری است. یقین است که شما به عنوان یک شخص آگاه، از اهمیت وجود انسانی در این جهان هستی، سخن های فراوانی پیرامون امکانات و استعدادهای شگفت انگیز این موجود شناخته شده و در عین حال ناشناخته شنیده اید.
من که این کلمات را می نویسم، شما را به عنوان یک جوینده راستینِ حقایقِ اصیل مربوط به این تجلی گاه حکمت الهی تلقی می کنم و از شما می خواهم در معنای سخن این مرد بزرگ لختی بیندیشید:
من از مردم خبری به تو نمی دهم و نمی دانم درون آنان چه می گذرد و من به وسیله آنان تو را فریب نمی دهم. سوگند به خدا، من از حقیقتی به تو خبر می دهم که جان خود را برای آن آماده کرده ام... و من هیچ پاداشی جز تقرب به خدا نمی خواهم.
یعنی من برای وصول به آن حقیقتی که زندگی را برای آن می خواهم، هیچ احتیاجی به تصدیق و یاری و همکاری مردم ندارم. حیاتی که من دارم، بدون اجازه و مشورت و همیاری مردم، از عنایت خداوندی نصیبم شده است. وابستگی آدمی به همنوعِ طبیعی خود، تا آن جاست که وارد شعاع جاذبیت الهی شود.
پس از آن، همنشین و هم پرواز ارواح سعید و فرشتگان مجرد است، که شایستگی ورود به شعاع مزبور را دارند. این همان اصل بنیادین است که به مقتضای آن، آدمی، بزرگ ترین قدرت را از درون خویش به دست می آورد و از همه قدرت ها بی نیاز می شود.
حبیب بن مظاهر به عباس گفت: خداوند تو را رحمت کند. آن چه را که در درونت بود، با سخنی مختصر بیان کردی. سپس رو به مردم گفت: سوگند به خدایی که معبودی جز او نیست، من هم بر همین اعتقادم که این مرد (عباس) ابراز کرد و دیگران نیز شبیه این سخن را ابراز نمودند... از مردم کوفه هجده هزار نفر با حضرت مسلم بن عقیل بیعت کردند. مسلم خبر بیعت آن عده را برای امام حسین (علیه السلام) نوشت و حرکت به کوفه را به آن حضرت پیشنهاد نمود. بین بیعت مردم و ارسال نامه مزبور تا شهادت حضرت مسلم، بیست و هفت روز فاصله بود... با اشاعه بیعت آن جمعیت با مسلم، تردد مردم به جایگاه وی افزایش یافت و محل اقامت او مشخص شد.(180)
بدیهی است که اگر جریان به همان منوال ادامه پیدا می کرد، همان گونه که مزدوران بنی امیه احساس کرده بودند، کوفه از حکومت شام رها می گشت و عراق به طور کلی، رویاروی شام می ایستاد. محبوبیت فوق العاده امام حسین (علیه السلام) از یک طرف و نقص شخصیت معنوی و اجتماعی و فرهنگی یزید از طرف دیگر، به اضافه این دو موضوع:
1- عظمت شخصیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و این که آن بزرگوار، رهبر حقیقی جوامع اسلامی بود؛
2- آل امیه و در ردیف اول آنان معاویه، دین و اخلاق و فرهنگ سازنده اسلام را به طور محدود، برای بقای حکومت خود مطرح می نمودند نه از روی پیمان، باعث شده بود نوعی خلاف و تضاد با بنی امیه و سران آنان در سطوح عمیق جامعه به طور فعال وجود داشته باشد. لذا، طبیعی بود که از پیدایش و آغاز حرکات انقلابی در کوفه و یا در هر جای دیگر، به شدت جلوگیری شود.
نعمان بن بشیر که از طرف معاویه والی کوفه بود و یزید هم او را در مقام خود تثبیت کرده بود، به منبر رفت و حمد و ثنای خداوندی را به جای آورد و سپس گفت: ای بندگان خدا، به خدا تقوا بورزید و برای ایجاد آشوب و پراکندگی نشتابید، زیرا در آشوب و پراکندگی است که مردان کشته می شوند و خون ها ریخته می شود و اموال غصب می گردد. من با کسی که با من جنگ نکند، نخواهم جنگید و کسی را که در صدد مزاحمت من برنیاید، مورد تعرض قرار نخواهم داد. و من خواب رفتگان شما را بیدار نخواهم کرد و شما را مورد هجوم قرار نخواهم داد و کسی را با تهمت و بدگمانی مؤاخذه نخواهم کرد، ولی اگر رو در روی من ایستادید و بیعتتان را شکستید و با پیشوایتان مخالفت کردید، سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، مادامی که قبضه شمشیر در دستم باشد، شما را خواهم زد اگرچه از شما یاوری نداشته باشم. من امیدوارم عده کسانی از شما که حق را می شناسند، بیش از مردمی باشد که باطل، آنان را به هلاکت خواهد انداخت.
شگفتا، نعمان بن بشیر بندگان خدا را با استخدام دو کلمه ارزشی فوق العاده، به اطاعت از یزید مجبور می نماید:
1- تقوا. کدامین تقوا!؟ آیا اطاعت از مردی فاسق و منحرف و ضد اسلام و روی گرداندن از تجلی گاه حق و شرف و حیثیت و تقوای الهی و عدالت، تقوا نامیده می شود!؟ اعتراض نکنید! بگذارید سیاست حاکمه، کار خود را انجام بدهد! این ها عباراتی است که می توان به جای آن ها، این عبارت ها را که دلایل آن هاست، به کار برد: هرچه که ستمکاران خودمحور می خواهند، عین حق است! حرکت و حیات مردم، مشروط به خواست حاکم سلطه گر است! عرض اندام در مقابل طواغیت ستمگر، مساوی با مرگ است!
اگر بنا بود مردم حقوق خود را از ستمکاران و طواغیت تاریخ با آرامش و بدون تلاش و مجاهدت مخلصانه و فداکاری ها به دست بیاورند، آیا تاکنون امکان داشت کسی غیر از قدرتمندان و پیروان مزدور آنان در عرصه تاریخ زندگی کند؟ آیا امکان داشت کوچک ترین گام در راه زندگی انسان ها و پیشبرد آرمان های حیات آنان برداشت!؟
2- کلمه دیگری که در سخنان نعمان بن بشیر از آن با روش مکاران و غداران استفاده شده است، کلمه بسیار مقدس حق است. سوءاستفاده از این کلمه مقدس، مخصوصا در قلمرو سیاست های متداول، سابقه بسیار طولانی دارد. می توان گفت یکی از پلیدترین چهره هایی که افراد کثیف و نابکار بشری از خود نشان داده اند، همین است که برای پایمال کردن حق و حقوق واقعی مردم، از کلمه مقدس حق سوءاستفاده شده و می شود.
عبدالله بن مسلم بن ربیعه، هم پیمان بنی امیه برخاست و گفت: کاری که تو باید انجام بدهی، نیاز به تصمیم قاطعانه دارد. این رأی و روش در برابر دشمن، رأی و روش ناتوانان است. نعمان پاسخ داد: در اطاعت خداوندی، از گروه ناتوانان باشم، بهتر است از این که از جمله توانایان در معصیت خدا محسوب شوم. نعمان از منبر پایین آمد. عبدالله بن مسلم به یزیدبن معاویه نوشت: مسلم بن عقیل وارد کوفه شده و شیعیان حسین بن علی (علیه السلام) با او بیعت کرده اند. اگر نیازی به کوفه داری، مردی قدرتمند به کوفه بفرست تا دستور تو را اجرا کند، زیرا نعمان بن بشیر یا مردی است ناتوان، یا خود را به ناتوانی زده است. عماره بن عقبه و عمربن سعد نیز نامه ای مانند نامه عبدالله بن مسلم برای یزید فرستادند. وقتی که نامه ها به یزید رسید، سرجون، وابسته معاویه را خواست و گفت: حسین، مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاده است، نظر تو چیست؟ و به من اطلاع رسیده است که نعمان مردی ضعیف است، یا خود را به ناتوانی می زند، هم چنین سخنی ناشایست به زبان آورده است.(181) سرجون گفت: اگر پیمانی از معاویه به تو ارائه بدهم، به آن عمل می کنی؟ یزید گفت: آری.
سرجون نامه ای را نشان داد که معاویه فرمانداری کوفه را برای ابن زیاد مقرر کرده بود و گفت: معاویه مرد و فرمانداری دو شهر (کوفه و بصره) را به ابن زیاد سپرد. یزید گفت این کار را می کنم. فرمان را برای ابن زیاد بفرست. سپس یزید نامه ای را به فرمان ضمیمه نمود. در این نامه چنین نوشته بود: پیروان من از اهل کوفه به من نوشته اند: پسر عقیل برای تفرقه انداختن میان مسلمانان، مردم را دور خود جمع می کند، با دیدن این نامه به کوفه حرکت کن و فرزند علی را بگیر و او را ببند یا بکش یا تبعیدش کن.
مسلم بن عمرو به سوی بصره حرکت کرد و فرمان و نامه را به عبیدالله رساند. عبیدالله فورا آماده حرکت شد و فردای آن روز، پس از تهدید شدید اهالی بصره که مبادا پس از او خلافی راه بیندازند،(182) به طرف کوفه رهسپار شد.(183)
این جمله نعمان بن بشیر را که می گوید: در راه اطاعت خداوندی، از گروه ناتوانان باشم، بهتر از این است که از جمله توانایان در راه معصیت محسوب شوم، می توان با یک تفسیر دقیق تر چنین بیان نمود که کسی که با توجه به مسؤولیت درباره تکلیف الهی، از اقدام و تصمیم و حرکت باز می ایستد، قطعا از یک نیرومندیِ با ارزشی برخوردار است. و آن کسی که در مسیر شهوات و خودخواهی ها و خودکامگی ها، تحت تأثیر خود طبیعی و غرایز حیوانی تصمیم می گیرد و اقدام می کند و به حرکت می افتد، شخصی ناتوان است، اگرچه از قدرت مادی در همه اشکالش برخوردار باشد، از همین جاست که باید گفت:
قدرتمندترین افراد، کسی است که قدرت مالکیت بر خود را داشته باشد، اگرچه در این دنیا مالک هیچ چیزی نباشد. و بالعکس، اگر کسی مالک همه دنیا باشد ولی از مالکیت بر خویشتن محروم باشد، چنین شخصی باید ناتوان ترین اشخاص محسوب شود. متأسفانه کارنامه زندگی بشر، حاکی از این است که بشر در طول تاریخ به طور شرم آوری غالبا مالکیت بر اشیای برونی را، اگرچه از نظر کمیت ناچیز و از نظر کیفیت پست بوده، بر مالکیت بر خویشتن ترجیح داده است. هیچ می دانید که همه حق کشی ها و آدم کشی ها بر مبنای تزاحم بر سر مالکیت های برونی بوده است؟ اگر مالکیت بر خویشتن در مجرای تعلیم و تربیت های عمومی و جدی قرار می گرفت، بدون تردید، بشر نه تنها قدرت را در عدالت و قدرتمند را در انسانی عادل می دید، بلکه مسیر تاریخ را به سوی تکامل واقعی توجیه می کرد.
بر مبنای این اصل باید گفت: نعمان بن بشیر، حداقل در این مورد با نظر به عباراتی که در متن و در پاورقی از او نقل کردیم، مردی نیرومند بود که تظاهر به ناتوانی نمود.
اگر نامه ای که سرجون به یزیدبن معاویه از طرف پدرش معاویه نشان داده است، صحیح بوده باشد، دلالت قاطعانه دارد بر این قضیه که معاویه حدس زده بود که ممکن است روزی فرا رسد که کوفه با پذیرش زمامداری امام حسین (علیه السلام) علیه فرزندش یزید قیام کند و با آمادگی برای بر انداختن آل امیه قیام را به ثمر برساند. لذا، عبیدالله بن زیاد خونخوار را که به شقاوت و خصومت با صالحان امت اسلامی و طرفداری از آل امیه معروف بود، برای از بین بردن چنان قیام نجات بخشی در نظر گرفته بود.
عبیدالله بن زیاد به همراه پانصد نفر از مردم بصره که از جمله آنان عبدالله بن الحارث بن نوفل و شریک بن الاعور از شیعیان علی (علیه السلام) بودند، به طرف کوفه حرکت کرد. مسلم بن عمرو الباهلی و اطرافیان و اهل بیت او هم با ابن زیاد حرکت کردند.
ابن اثیر می گوید:
این پانصد نفر از حرکت امتناع می کردند و نخستین شخصی که حرکت را با ابن زیاد ادامه نداد و به بهانه ای توقف کرد، شریک بن اعور بود. انگیزه خودداری این پانصد نفر این بود که ابن زیاد را متوقف کنند، تا امام حسین (علیه السلام) پیش از ابن زیاد به کوفه برسد. ولی او به حرکت خود ادامه داد و با عمامه مشکی در حالی که برقعی به صورت داشت، وارد کوفه شد.(184)
مردم کوفه که از آمدن امام حسین (علیه السلام) به طرف آنان آگاه شده بودند، در انتظار او به سر می بردند. هنگامی که عبیدالله را دیدند، گمان بردند که او حسین بن علی (علیه السلام) است. لذا، از هر جمعی از مردم که می گذشت به او سلام می کردند و می گفتند: خوش آمدی ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، قدومت مبارک باد! عبیدالله از علاقه شدید مردم به آن حضرت ناراحت شد و به حرکت خود ادامه داد تا شباهنگام با جمعی که شکی نداشتند که او حسین (علیه السلام) است، به قصر (دارالاماره) رسید. نعمان بن بشیر در قصر را به عبیدالله و اطرافیانش بست.
بعضی از کسانی که با ابن زیاد بودند، به نعمان گفتند: در قصر را باز کن. نعمان گمان می کرد: او (ابن زیاد)، حسین (علیه السلام) است. لذا، خطاب به او گفت: تو را به خدا سوگند می دهم از این جا دور شو، زیرا سوگند به خدا، من امانتی (فرمانداری کوفه) را که در دست دارم، به تو تسلیم نخواهم کرد و از طرف دیگر نمی خواهم با تو بجنگم. سپس عبیدالله به نعمان نزدیک شد و گفت: در را باز کن، کارت بسته باد! یکی از آن جمع، این سخن عبیدالله را شنید و رو به مردم کرد و گفت: این فرزند مرجانه (عبیدالله بن زیاد) است. نعمان در را باز کرد و او وارد قصر شد و در را بر روی مردم بستند و مردم پراکنده شدند. صبحگاه دستور داد که مردم برای نماز جمع شوند. وقتی که مردم جمع شدند، در جایگاه سخنرانی قرار گرفت و پس از حمد و درود گفت:
امیرالمؤمنین! (یزید) مرا والی شهر و سرحدات (مرزها) و مالیات شما نموده و به من دستور داده است که به ستمدیدگان شما انصاف کنم و به محرومان عطا نمایم و به کسانی که دستورهای ما را بشنوند و اطاعت کنند، احسان کنم و به کسانی که در تردید باشند یا نافرمانی کنند، سختگیری نمایم. من از دستور او در میان شما پیروی خواهم کرد و پیمان او را اجرا خواهم نمود. من به نیکوکاران و کسانی از شما که اطاعت کنند، مانند پدری مهربان محبت خواهم ورزید و تازیانه و شمشیرم علیه کسی است که فرمان مرا ترک کند و با پیمان من مخالفت نماید. هر کس باید بر نفس خود بیمناک باشد و خود را حفظ کند.(185)
محدث قمی از کتاب الفصول المهمه، ابن الصباغ مالکی نقل می کند:
جمعی از مردم کوفه که از پاسخ مثبت به ابن زیاد امتناع کردند، فورا همه آن ها را کشت.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور - در خلایق می رود تا نفخ صور(186)
آب شور زهر آگین چیست؟ دروغ ها، حق کشی ها، خودخواهی ها، سلطه جویی ها، تضاد با واقعیات و خود را هدف و دیگران را وسیله تلقی کردن.
آب شیرین چیست؟ صدق و صفاها، حق گرایی ها، تعدیل خودخواهی ها، تعاون و همیاری ها، ارتباط صحیح با واقعیات و خویشتن و دیگران را در ابعاد هدفی و وسیله ای یکسان دیدن.

بخش بیست و سوم: ابن زیاد با عمامه ای مشکی بر سر و لباس اهل حجاز بر تن، با شکل حسینی، وارد کوفه می شود و آماده قتل امام حسین (علیه السلام) می گردد!