امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش بیست و دوم: شرایط پیشوایی الهی برای خلق خداوندی

سوگند به جانم، نیست پیشوای الهی مگر کسی که با کتاب الهی حکم کند... اگر از دیدگاه فلسفه سیاسی حیات معمولی انسان ها و جریان طبیعی تاریخ سخن بگوییم، بدیهی است که این سخن، غیر از آن است که بتوان از دیدگاه فلسفه مدیریت حیات معقول خلق خداوندی مطرح نمود.
برای درک تفاوت بین این دو دیدگاه، لازم است فرق میان فرهنگ پیرو و فرهنگ پیشرو حیات را بشناسیم و بپذیریم:
1- زندگی بر مبنای فرهنگ پیرو که بر خواسته های طبیعی محض و معلومات محدودی که در گذرگاه تاریخ نصیب مردم می گردد، استوار می شود، برای خود هیچ باید و شایدی برای اعتلا به درجات کمال که بذرهای آن در ذات انسان ها کاشته شده است، سراغ ندارد.
این زندگی، شرف و حیثیت ذاتی و گسترش شخصیت به جهان هستی و وابستگی به خداوند بزرگ و بخشنده کمال بر هستی و انسان ها و احساس برین تکلیف و وفای به پیمان ها و پیروی از فطرت و وجدان نورانی و نوع دوستی و غیر ذلک از ارزش ها را به رسمیت نمی شناسد، مگر در حد وسایل مناسب برای اداره زندگی طبیعی محض، که بعد مادی آن در فعالیت برای لذت مادی هرچه بیشتر غوطه ور است و بعد روانی آن در فرمول من هدف و دیگران وسیله خلاصه می شود.
تردیدی نیست که حکومت و زمامداری در جامعه ای که زندگی مردم آن در چنین فرهنگ پیرو سپری می شود، هیچ شرطی جز آن چه که بتواند زندگی مزبور را برای مردم تأمین کند، ندارد. البته نباید فراموش کرد که این گونه مدیریت، هنگامی به جریان می افتد که زمامدار حاکم، هوای سلطه گری مطلق را در مغز خود نپروراند و به وسیله طرز تفکرات امثال توماس هابز و نرون و چنگیز و تیمور لنگ و گالیگولا تربیت نشده باشد، زیرا در این صورت، زندگی مردم بر مبنای فرهنگ پیرو لِوِیاتان(169) سپری خواهد شد، اگر بتوان نام آن را زندگی گذاشت! آیا به شاهدی واضح تر از حکومت یزید که مردم را ملزم به بردگی خود نمود، احتیاج است؟
2- زندگی بر مبنای فرهنگ پیشرو. پیشوایی در جامعه ای بهره مند از چنین زندگی که وابسته به شعاع کمال ربوبی است، بدون بعد الهی امکان پذیر نیست. اگرچه این پیشوا مانند انبیای عظام و ائمه کرام معصوم (علیه السلام) نباشد. ضرورت و عظمت این نوع حکام و حکومت را از زمان های گذشته، امثال افلاطون به خوبی فهمیده و عالی ترین صفات انسانی را به عنوان شرایط زمامداری مطرح کرده بودند. این شرایط در حد اعلا، در فرمان مبارک علی بن ابی طالب (علیه السلام) به مالک اشتر که برای حکومت مصر از طرف آن حضرت انتخاب شده بود، با کمال وضوح دیده می شود.(170) شرایطی که امام حسین (علیه السلام) در نامه خود به مردم کوفه، برای زمامدار جامعه اسلامی بیان فرموده است، چهار شرط اساسی است:
الف. حکم بر مبنای کتاب الهی؛ ب. قیام به عدالت؛ ج. مؤمن به دین حق؛ د. وابستن نفس به خداوند.

1. حکم بر مبنای کتاب الهی:

این آخرین کتاب است که از طرف خداوند به وسیله پیامبر اسلام بر مخلوقاتش نازل شده است. این کتاب است که انسان را در ارتباطهای چهار گانه (ارتباط انسان با خویشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستی و ارتباط انسان با همنوع خود)، چه در قلمرو تبیین آن چنان که هست و چه در قلمرو آن چنان که باید، با کمال وضوح می شناساند. بدیهی است که فقط با این شناخت با اهمیت است که بشر می تواند به سؤالات شش گانه اصلی خود: 1- من کیستم؟ 2- از کجا آمده ام؟ 3- برای چه آمده ام؟ 4- به کجا آمده ام؟ 5- با کیستم؟ 6- به کجا می روم؟ پاسخ بدهد.
هرگز نگویید: اکثریت چشمگیر افراد بشر، بدون تهیه پاسخ این سؤالات، حتی بدون این که خود را نیازمند درک این سؤالات و آن ارتباطهای چهار گانه بدانند، زندگی می کنند و هیچ گونه احساس ناراحتی نمی کنند، زیرا این سخن دلیل آن است که گوینده آن نمی خواهد بین دندانه های ماشین ناآگاه از یک طرف و انسان دارای معرفت و آزادی و احساس مسؤولیت فرقی بگذارد! البته واضح است و نیازی به گفتن ندارد که وقتی هویت ذاتی و شخصیت از انسان سلب شد، و او تنها با بعد ماشینی خود زندگی کرد {و به عبارت صحیح تر، او را به زندگی با بعد ماشینی وادار نمودند}، نه تنها برای چنین موجودی فهم ارتباطهای چهارگانه و پاسخ سؤالات شش گانه مطرح نیست، حتی این که او وجود دارد یا ندارد هم برای او مفهوم نیست! با این حال، او وجود دارد و قوانینی که او را به وجود آورده اند و او را اداره می کنند، حقیقت دارند و این که او چه بخواهد و چه نخواهد، در دستگاه پر معنای هستی، مشمول قانون هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کِشت که هیچ استثنایی نمی پذیرد، خواهد بود. یزید کجا و کتاب الهی کجا؟!

2. قیام به عدالت:

گرگ است نیست مردم آن کس که دادگر نیست - بهتر ز داد از ایزد اندر جهان خبر نیست
و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماته(171)
مشیت و حکمت و فعل پروردگار تو، بر مبنای صدق و عدل استوار شده و هیچ چیزی تبدیل کننده کلمات خداوندی نیست.
عدالت، پایه های اساسی هستی هدفدار است. عدالت، عامل شکوفایی و به فعلیت رسیدن همه استعدادهای سازنده بشری در حیات فردی و جمعی است. عدالت، جوهر اصلی نظم حاکم بر جهان است.
فرزندان آدم پس از توفیق یافتن به نعمت بزرگ وجود که فیض اعظم خداوندی است، به هیچ چیزی مانند عدالت نیازمند نیستند. در تمامی طول تاریخ، هر کجا که شکوفایی و پیشرفتی مشاهده کردید، در آن جا دست عدالت را خواهید دید که رسالت عظمای خود را انجام داده است. بالعکس، در هرجا که نکبت، پژمردگی، بدبختی، برگشت به عقب و سقوط دامنگیر بشری شده است، بدون تحمل زحمت زیاد، چنگال های خونین ظلم را خواهید دید که گلوی حامیان عدالت را گرفته و آنان را به خاک و خون کشیده است. بنابراین، بیایید بعد از این، یک تقسیم بندی دیگر را بر تقسیم بندی هایی که تاکنون درباره ادوار تاریخی جوامع بشری از دیدگاه علل اعتلا و سقوط گفته شده است، بیفزاییم، و آن عبارت است از: دوران شکوفایی عدالت، با نوع یا انواعی که دارد، و عدم شکوفایی آن در یک جامعه. شاید با این تقسیم بندی، راهی برای حل نهایی بروز و اعتلا و سقوط تمدن های بیست و یک گانه تاریخ پیدا کنیم.
قرآن مجید، در مواردی متعدد، سقوط تمدن ها و هلاکت جوامع را که مدتی کم یا زیاد در روی زمین درخشیدند، معلول ظلم معرفی می نماید:
و لقد اهلکنا القرون من قبلکم لما ظلموا(172)
و ما اقوام و مللی را پیش از شما به جهت ظلمی که می کردند، به هلاکت رساندیم.
آیا یزید می فهمید که پایه های اساسی هستی هدفدار، عدالت است؟! آیا به ذهن یزید خطور می کرد که عدالت، عامل شکوفایی و به فعلیت رسیدن همه استعدادهای سازنده بشری در حیات فردی و جمعی است!؟ آیا یزید درک می کرد که عدالت، جوهر اصلی نظم حاکم بر جهان است؟ اصلا آیا یزید چنان تربیت شده بود که جز خود طبیعی و لذایذ حیوانی خود، جهانی را درک کند، چه رسد به این که مبنای آن را که عدالت است بفهمد!؟
آیا کسانی که مانند قاضی ابوبکرابن العربی(173) {صاحب کتاب العواصم من القواصم بنا به نقل ابن خلدون } می خواهند یزید را تبرئه کنند و او را به عنوان زمامداری که باید همه جوامع اسلامی از او پیروی کنند، معرفی می نمایند، هیچ می دانند که در جنایت وی شریکند، با این تفاوت که یزید قاتل و متلاشی کننده جسم امام حسین (علیه السلام) و هفتاد و یک تن از یاوران او بود، حال آن که امثال قاضی ابن العربی، قاتل و نابود کننده ارزش های انسانیت هستند که با ارتکاب چنین جنایتی، ارواح پاک میلیون ها انسان را نابود می سازند! هیچ تا به حال فکر کرده اید در این که استخدام علم و معرفت برای فتوا به عدم جواز لعن بر یزید که متأسفانه غزالی مرتکب آن شده است، بدترین سوءاستفاده از علم و معرفت و شخصیت چشمگیر برای تأیید وقیح ترین و شرم آورترین جنایت تاریخ می باشد؟ می گویند: ممکن است توبه کرده باشد! از امثال غزالی باید پرسید: آیا می توان از جنایتی که میلیون ها مردم را به ضلالت انداخته است، مخفیانه توبه نمود؟
مگر جزای قتل نفس تعمدی، عذاب مخلد در دوزخ نیست؟ مسلم است که عذاب ابدی در دوزخ، مجوز لعن نیز می باشد. به نظر می رسد، غزالی با آن اطلاع و معارفی که داشته است، قصد دیگری از این عدم جواز لعن را منظور کرده است. شاید او می خواسته است مردم به عوامل به وجود آورنده زمامداری یزید، مانند معاویه، اهانت نکنند.