امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

حقیقت یکم :

زندگی و مرگ، دو جزء مکمل یکدیگر در مجموعه منظم عالم هستی است.
بدیهی است که زندگی یک پدیده گسیخته از همه چیز که در یک خلأ محض قرار گرفته باشد، نیست.
بلکه جزئی از مجموعه ای از واقعیات در عالم هستی است، که آشنایی لازم و کافی با آن، بدون آشنایی و آگاهی از اصول کلی آن مجموعه، ولو به طور اجمال، امکان ناپذیر است. همان گونه که شناخت حقیقی یک جزء مرتبط با اجزاء مجموعه های دیگر، بدون شناخت کل آن اجزاء، منفردا و در حال تشکل جمعی، امکان پذیر نیست.
بنابراین، برای درک و فهم حقیقت زندگی، لازم است که اطلاعی از اصول کلی این کیهان بزرگ، که پدیده زندگی به عنوان جزئی بسیار با اهمیت از آن محسوب می شود، داشته باشیم. مانند حدوث و قانون مندی و تحول و شکوه و ارتباط فوق طبیعی و حکمتی که در این کیهان وجود دارد. سپس، ضروری است که با مقداری از قواعد و اصول خود پدیده زندگی و آن قوانین و جریاناتی که در به وجود آمدن آن در این مجموعه کیهانی مؤثر بوده است، آشنایی لازم را به دست بیاورم. بالاتر از همه این ها، یک معرفت عالی در هدف اعلای این زندگی ضرورت دارد، که با عبور از پل مرگ، آماده وصول به آن می شویم.
با به دست آوردن این آشنایی ها و معرفت، زندگی و مرگ دو جزء مکمل یکدیگر در متن مجموعه این جهان بزرگ تلقی می شوند. لذا، برای رشدیافتگان، دیدگاه وافقی بالاتر وجود دارد که پدیده مرگ، به هیچ وجه به عنوان فنا و نیستی و نابودی و زوال برای آنان مطرح نیست، زیرا آن چه که واقعیت دارد، این است که زندگی (حیات)، حقیقتی است که بنا به مشیت و حکمت بالغه خداوندی، از مجرای (کانال) مواد و قوانین عالم کیهانی عبور می کند و مدتی در وجود آدمی، فعالیت های خود را در آماده ساختن شخصیت {نفس، یامن، یاجان } او انجام می دهد و برای ورود به منزلگه نهایی خود که سرای ابدیت است، از پل مرگ می گذرد.

حقیقت دوم :

که با پیشرفت و افزایش رشد شخصیت آدمی کشف می شود، این است که زندگی، با این که نمود یک واحد مستمر را دارد، ولی مانند ذرات نور در جریان انفصالی است.
در ابیات زیر دقت کنیم:
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم چون جوی نو نو می رسد - مستمری می نماید در جسد(155)
چنان که:
شاخ آتش را بجنبانی بساز - درنظر آتش نماید بس دراز
این درازی مدت از تیزی صنع - می نماید سرعت انگیزی صنع
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست - مصطفی فرمود دنیا ساعتیست(156)
این حقیقت با توجه به اصل دوام فیض خداوندی برای بقای موجودات، مخصوصا پدیده زندگی کاملا روشن می شود. هم چنین، برای بیشتر روشن شدن این حقیقت توجه به این حدیث مشهور بسیار مفید است:
و اعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا و اعمل لآخرتک کانک تموت غدا(157)
برای دنیای خود چنان عمل کن که گویی برای همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرت خود چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مرد.
با درک این حقیقت، شخصیت آدم رشید همواره در مرز طبیعت و فوق طبیعت (حیات و فوق حیات) حرکت می کند. این نوع زندگی که فوق زندگی طبیعی معمولی است، در عین حال که عوامل و لوازم زندگی را جدی منظور می دارد، لوازم و نتایج قطع شدن آن را که مرگ نامیده می شود، شهود می کند. هر لحظه ای از لحظات چنین زندگی، هم مسیر است و هم مقصد - چنان که - هم وسیله است و هم هدف. این زندگی بر مبنای احدی الحسنیین (زندگی سعادتمندانه و مرگ سعادتمندانه) است که مستند است به:
ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین(158)
قطعا نماز و عبادات و زندگی و مرگ من، از آنِ خداوند، پروردگار عالمیان است.
بدیهی است که زندگی قانونی، با احتمال وصول به هدف که اولین حسنی است، مقدم بر شهادت است که دومین حسنی است.
بنابراین، امام حسین (علیه السلام) با علم به شهادت که یکی از دو سعادت حقیقی است، از مسیر زندگی برمبنای احساس تکلیف و فعالیت لازم، برای چنین زندگی حرکت کرده بود. گویی هر یک از لحظات این زندگی که به زودی به پایان خواهد رسید، یک حیات ابدی است که انسان رشد یافته باید حداکثر تلاش را برای بهره برداری از آن در راه تحصیل سعادت انجام بدهد. در این جا باید یک نکته بسیار مهم را در نظر بگیریم و آن این است که:
علم یک انسان رشد یافته به بقای زندگی در یک زمان معین، یا علم او به مرگ یا شهادت در یک زمان معین، آن علم مطلق نیست که مختص خداوندی است.
انبیاء و ائمه (علیه السلام)، بلکه حتی بعضی از مخلصین اولیاءالله، با توجه به صفا و تهذب باطنی که از تأدب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله ناشی می گردد، می توانند بعضی از حقایق غیبی را - چنان که در مبحث گذشته (بخش نوزدهم) اثبات کردیم - درک کنند، که پایان زندگی (مرگ یا شهادت) هم از آن جمله است. با این حال، این یک علم مطلق نیست که مساوی علم مطلق و به اصطلاح منابع اسلامی، علم مخزون خداوندی باشد. لذا، ممکن است ائمه (علیه السلام) شهادت خود را در یک زمان معین بر مبنای علم امامت و دلالت بدانند، ولی درجه این علم، هرگز به علم مخزون خداوندی که منشأ بداء است: یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(159)
خداوند آن چه را که بخواهد محو می کند و آن چه را که بخواهد اثبات می نماید و کتاب اصل در نزد اوست، نرسد. همین احتمال فوق علم امامت است که همه تصمیم ها و اقدامات مربوط به تکالیف زندگی را ضروری می نماید.
این بود توضیح و بررسی مشروح که مورد مباحث زیر مطرح شده است:
1. آیا امام حسین (علیه السلام) می دانست در این قیام بزرگ شهید می شود؟
2. اخیار غیبی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله).
3. دو سؤال در مورد نظریه علم امام حسین (علیه السلام) به شهادت خود:
سؤال یکم - آیا با علم به کشته شدن در یک حادثه، تصمیم و اقدام برای ورود به آن حادثه مشروع است؟
سؤال دوم - علم به کشته شدن در یک حادثه، چگونه می تواند با فعالیت و اندیشه های مربوط به زندگی و اهداف آن سازگار باشد؟ و پاسخ این دو سؤال.
4. مقدمه ای برای درک سازگار بودن علم به شهادت، با تلاش برای زندگی قانونی. با افزایش رشد شخصیت آدمی، دو حقیقت مهم درباره زندگی و مرگ را باید در نظر گرفت:
حقیقت یکم - زندگی و مرگ، دو جزء مکمل یکدیگر در مجموعه منظم عالم هستی است.
حقیقت دوم - زندگی با این که نمود یک واحد مستمر را دارد، مانند ذرات نور، در جریان انفصالی است.
5. علم یک انسان رشد یافته به بقای زندگی در یک زمان معین، یا علم او به مرگ یا شهادت در یک زمان، آن علم مطلق نیست که مختص خداوندی است. این مطلب، به خوبی می تواند امکان علم امام حسین (علیه السلام) را به شهادت در حادثه کربلا، مانند علم امیرالمؤمنین (علیه السلام) به قاتل خود و زمان ورود ضربت جانگداز بر سر مبارکش که شب نوزدهم ماه رمضان بوده است، اثبات کند. نهایت امر، نه مانند آن علم مطلق و مخزون خداوندی که مخصوص ذات اوست. با این مباحث، آن همه دلایل و شواهدی که علم امام حسین (علیه السلام) به شهادت خود در حادثه کربلا را اثبات می کند، نادیده گرفته نمی شود. چنان که قیام آن حضرت برای همیشه، بهترین الگو برای انسان هایی خواهد بود که احساس تکلیف درباره اصلاح و سعادت جامعه دارند. باز می گردیم به بحث عزیمت امام (علیه السلام) به مکه:
فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین(160)
(موسی (علیه السلام)) از شهر خارج شد در حالی که بیمناک و در انتظار حوادث ناگوار بود، گفت: پروردگارا، مرا از گروه ستمکاران نجات بده.
این آیه درباره حضرت موسی (علیه السلام) است، در آن هنگام که از مصر خارج شد، بیمناک بود و انتظار حوادث ناملایم را داشت و می گفت: پروردگارا، مرا از گروه ستمکاران نجات بده.
او (امام حسین (علیه السلام)) جاده بزرگ را پیش گرفت. اهل بیت آن حضرت به او پیشنهاد کردند که از راه دیگری {که امنیتش بیشتر است }حرکت کنند. آن حضرت امتناع نمود و در پاسخ آنان چنین فرمود: نه، سوگند به خدا، از همین راه می رویم، تا قضای خداوندی چه باشد.
همان طور که در مبحث پیشین گفتیم، حرکت امام حسین (علیه السلام) در متن زندگی طبیعی، بر مبانی قانون زندگی بود. به همین علت، هنگامی که نزد ولیدبن عتبه رفت، یارانی از دودمانش را که می توانستند در صورت احتمال خطر جانی برای آن حضرت، دفاع نمایند، به همراه خود برد. ممکن است گفته شود: اگر امام حسین (علیه السلام) می دانست که در کربلا شهید خواهد شد، نمی بایست آیه فوق را در راه مکه قرائت کند. پاسخ این سؤال این است که منظور آن حضرت از آیه شریفه، همه اجزای مجموعه حوادث حرکت از مدینه تا آخر داستان قیام بود. یعنی در همه آن حوادث و طول زمانی که برای پایان یافتن حوادث وجود داشت، حیات قانونی خود را که اولین حسنی (سعادت الهی) در صورت اقامه حکومت حق و عدالت بود، به احتمال مربوط به فوق علم امامت (علم مخزون الهی که منشأ بداء است) در خطر نابودی به وسیله خدانشناسان ضد بشر می دید. اگرچه از دست دادن حیات قانونی (شهادت) هم مطلوب حسین (علیه السلام) بود، ولی بدیهی است که مطلوبیت شهادت، در درجه بعد از به ثمر رساندن قیام که با حیات قانونی صورت می گرفت، قرار داشت.
با توجه به این که حسین (علیه السلام) از هرگونه وسیله دفاع برای حفظ جان خود و یاران و دودمان خود بهره برداری می کرد، روشن می شود که می دانست در صورت حرکت از جاده معمولی، خطری وجود ندارد و اگر خطری پیش بیاید، مربوط به عللی است که از علم امامت او بالاتر و مستند به علم مخزون خداوندی است.
امام حسین (علیه السلام) در شب جمعه - سه روز از ماه شعبان گذشته - وارد مکه شد، در حالی که این آیه را می خواند:
و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل(161)
وقتی که {حضرت موسی (علیه السلام)} به طرف مدین حرکت کرد، گفت شاید پروردگار من، مرا به راه راست هدایت فرماید.
خواندن آیه مذکور، مانند تکرار آیات: ایاک نعبد و ایاک نستعین، اهدنا الصراط المستقیم(162) در نمازهای یومیه، از روشن ترین دلایل آن است که حتی خاتم الانبیا، محمدبن عبدالله (صلی الله علیه وآله) و ائمه معصومین (علیه السلام) نیز بر مبنای استمرار فیض خداوندی، هم فیض وجود و هم فیض توفیق تقرب به پیشگاه خداوندی، در هر لحظه نیازمند مقام شامخ ربوبی می باشند.
مردم مکه و همه آنان که برای عمره آمده بودند و مردم کشورها و نقاط دیگر، به دیدار آن حضرت می شتافتند. عبدالله بن زبیر در مکه بود و در میان مردم برای دیدن امام حسین (علیه السلام) گاهی دو روز متوالی و گاهی یک روز در میان می آمد. حسین (علیه السلام) در این موقع سنگین ترین مخلوقات برای فرزند زبیر بود، زیرا می دانست با وجود آن حضرت، اهل حجاز با او بیعت نخواهند کرد، زیرا حسین (علیه السلام) در میان مردم، مطاع تر و باعظمت تر است.(163)
اهل کوفه از هلاکت معاویه با خبر شده، درباره سلطنت یزید سخت مضطرب شدند و اطلاع پیدا کردند که امام حسین (علیه السلام) با یزید بیعت نکرده و به مکه رفته است. هم چنین، از جریان ابن زبیر و عدم بیعت او با یزید و حرکت وی به مکه آگاه شدند. شیعه در کوفه و در منزل سلیمان بن صرد خزاعی جمع شده، مرگ معاویه را متذکر شدند و حمد و ثنای خداوندی را به جای آوردند. سلیمان به آن جمع چنین گفت: معاویه مرده و حسین (علیه السلام) به مکه رفته است و شما شیعه او و شیعه پدر او هستید. اگر می دانید که او را یاری خواهید نمود و با دشمن او خواهید جنگید، به او بنویسید و یاری خود را به او خبر بدهید، و اگر می ترسید از این که سستی کنید و در برابر او متفرق شوید و بشکنید، این مرد را فریب ندهید. همه آنان گفتند: ما او را یاری خواهیم کرد و در دفاع از او، مجاهدت خواهیم ورزید و از جان های خود خواهیم گذشت. سلیمان گفت:
{حالا که چنین است } بنویسید. اهل کوفه، نامه ها به امام حسین (علیه السلام) نوشتند:
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامه از سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعه بن شداد و حبیب بن مظاهر و سایر شیعیان حسین (علیه السلام) از مؤمنان و مسلمانان از اهل کوفه برای حسین بن علی (علیه السلام) است: ستایش خدای راست که دشمن جبار و عنود تو را شکست و نابود ساخت. دشمنی که بر این ملت مسلط شد و ارکان زندگی آن را سلب کرد و بیت المالش را غصب نمود و بدون رضایتش بر او فرمانروایی کرد و سپس نیکوترین انسان های این امت را کشت و میدان را بر اشرار امت باز کرد و مال خداوندی را میان جباران و اغنیای خودکامه به جریان انداخت. دور از رحمت خدا باد، همان گونه که قوم ثمود از رحمت الهی طرد شد.
اینک، برای ما پیشوایی نیست. به سوی ما حرکت فرما، باشد که خداوند ما را در پناه تو، پیرو حق فرماید. نعمان بن بشیر در قصرالاماره است و ما نه برای نماز جمعه با او اقدام می کنیم و نه برای عید با او حرکت می کنیم. و اگر ما بدانیم که تو به سوی ما حرکت کردی، او را از مقر حکومت اخراج می کنیم و با خواست خداوندی،، او را به شام {نزد اربابش }برمی گردانیم.
سپس نامه را به وسیله عبیدالله بن مسمع همدانی و عبدالله بن وال تمیمی برای حسین (علیه السلام) فرستادند و ضمنا به آن دو نفر دستور دادند که با سرعت حرکت کنند. این دو نفر روز دهم ماه رمضان در مکه به آن حضرت رسیدند و نامه را تسلیم نمودند. سپس اهل کوفه بعد از دو روز، صد و پنجاه صفحه نامه با امضاهای متعدد برای آن حضرت فرستادند. باز بعد از دو روز دیگر، نامه ای به وسیله هانی بن هانی سبیعی و سعیدبن عبدالله حنفی فرستادند. در این نامه نوشته بودند:
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامه از شیعه حسین بن علی (علیه السلام) از مؤمنین و مسلمین است به حسین بن علی (علیه السلام). پس از حمد خداوندی و درود بر پیامبر، با سرعت حرکت فرما، زیرا مردم انتظار تو را می کشند و درباره هیچ کس غیر از تو نمی اندیشند. سرعت فرمایید، بشتابید، بشتابید و درود بر تو. و شبث بن ربعی و حجاربن ابجر عجلی و یزیدبن حارث بن رویم شیبانی و عروه بن قیس احمسی و عمروبن حجاج زبیدی و محمدبن عمرو تمیمی چنین نوشتند: بعد از حمد و درود، محل ما سبز و خرم گشته و میوه ها سر برآورده است. اگر خواستی به سوی ما حرکت فرما، تو بر سپاه آماده یاری تو وارد خواهی شد، والسلام.(164)
همه فرستاده ها از کوفه در نزد آن حضرت جمع شدند و او نامه ها را خواند و از وضع مردم جویا شد.
سپس میان رکن و مقام، دو رکعت نماز خواند و از خدا خیر و موفقیت را در این امر مسألت نمود.(165)
علت اضطراب اهل کوفه، با شنیدن خبر سلطنت یزید پس از مردن معاویه، ظلم و تعدی های فراوانی بود که مردم از معاویه به خاطر داشتند. خصومت آل امیه مخصوصا معاویه با شیعیان علی بن ابی طالب (علیه السلام) و با هر کسی که احتمال ارتباط او با خاندان عصمت وجود داشت، از شرم آورترین وقایع تاریخ است که نشان می دهد چگونه انسان می تواند در ضدیت با حق و حقیقت، برای لذایذ مقام و ثروت محدود در این زندگانی چند روزه، به هر تجاوز و ستمی اقدام کند. اهل کوفه می دانستند که فرزند معاویه نه با صلحا و رادمردان و آزادگان و مسلمانان باتقوا نشست و برخاست داشته است و نه از یک تربیت صحیح خانوادگی برخوردار بوده است. وضع نابخردانه و نابکارانه یزید به حدی در جامعه مسلمین شیوع پیدا کرده بود که هنگامی که معاویه می خواست به زور شمشیر از بزرگان جامعه اسلامی برای یزید بیعت بگیرد، وقتی یزید را تمجید و توصیف به خوبی ها کرد، امام حسین (علیه السلام) که در میان آن جمع بود، فرمود:
ای معاویه، تو چیزی را درباره یزید بگو که شخصیت خود او را دارای آن است، تو می خواهی چیزی را مخفی بداری که خورشید آن را روشن ساخته یا مانند خورشید روشن است. بس است، پایان عمرت نزدیک است (مردم را به حال خود رها کن، تا برای زندگی خود بیندیشند.)
هنگامی که مردانی از شیعه در منزل سلیمان بن صرد اجتماع کردند، سلیمان به آن مردم چنین گفت:
شما شیعه حسین و شیعه پدر او هستید. اگر می دانید واقعا او را یاری خواهید کرد به او بنویسید و او را دعوت کنید، و الا این مرد را فریب ندهید.
انگیزه سلیمان از این پیشنهاد جدی، سابقه طولانی مردم کوفه در اختلاف و تنوع و تلون اسف انگیزی بود که درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) و فرزندش امام حسن مجتبی (علیه السلام) مرتکب شده بودند.
پیش بینی احتمالی سلیمان به وقوع پیوست و مردم کوفه به جز عده ای، به نامه ها و عهدهایی که بسته بودند، وفادار نماندند. بلکه در مقابل پسر پیامبر ایستادند و با وقیح ترین چهره که برای جانوران انسان نما قابل تصور است، با آن شخصیت الهی رویاروی گشتند و با تلخ ترین وضع او را به شهادت رساندند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه 25، مردم کوفه را که در برابر حوادث تلخ سستی می کردند، سخت ملامت نموده و در خطبه 48 و 101، کوفه را جایگاه حوادث و لرزش ها و توفان ها توصیف فرموده است. در سخنان دیگر که یاران صالح و تلاشگر خود را تحسین فرموده است، از مردم کوفه نیز در بین آنان وجود داشتند. چنان که در حادثه خونین کربلا، افرادی بسیار برجسته از اهل کوفه، به یاری امام حسین (علیه السلام) پرداختند.

یک تحقیق مختصر درباره اهل کوفه در آن دوران

مسلم است که مردم یک جامعه را به طور عموم و در همه دوره ها نمی توان با یک عده مختصات ثابت شناسایی و توصیف کرد، زیرا استعداد انعطاف و تأثیر عوامل در ایجاد تحول مردم، از معرفی با قضایای مطلق درباره آنان جلوگیری می نماید. البته، هر اندازه که بر ابعاد ماشینی زندگی مردم یک جامعه افزوده شود، بدون تردید استعداد انعطاف و تأثیرات عوامل دگرگون کننده کاهش می یابد، و در نتیجه، شناسایی و توصیف مردم آن جامعه، تا حدود مربوط به اصول گرداننده آنان، آسان تر می شود. بالعکس، هر اندازه مبنای زندگی آدمی بر هویت شخصی و اختیارات متنوع او استوار شده باشد، انعطاف و تحول او در ارتباط با عوامل دگرگون کننده افزایش می یابد، مگر این که اصول و قوانین و ارزش هایی که مردم یک جامعه را اداره می کند، درون آنان نفوذ، و آنان را توجیح کند. احساس اهمیت و لزوم پیروی از اصول و قوانین و ارزش ها، یکی از علل رشد و تکامل انسان های یک جامعه است.
در نتیجه، نظم و انضباط معقول در زندگی، به یکی از دو عامل زیر مستند است:
1- به کار افتادن ابعاد ماشینی زندگی مردم یک جامعه، که منجر به از کار انداختن استعداد انعطاف و تأثر از عوامل ایجاد تحول است. امروز این گونه زندگی، اغلب در مغرب زمین و در مواردی در مشرق زمین دیده می شود، که مستند به عوامل مختلف است. امتیاز این گونه زندگی در تحقق بخشیدن به نظم و انضباط در زندگی افراد جامعه، بسیار ضروری و ثمربخش است. نقصی که در این قسم از زندگی وجود دارد، از کار افتادن ذات و هویت شخصی افراد است، که اختیار، یکی از شکوفایی های آن است.
یعنی مردم، در نظم و انضباط مستند به خنثی شدن هویت اصلی و ذات شخصی، در حیات جبری و یا شبه جبری غوطه ور می شوند.
2- این که سطح رشد مردم و کمال مردم به وسیله تعلیم و تربیت های به وجود آورنده ارزش ها به قدری بالا برود که که عظمت و لزوم زندگی با نظم و انضباط را از درون ذات، به وسیله عقل و وجدان بپذیرند.
حال، بر می گردیم به بررسی وضع حیات اجتماعی مردم کوفه در آن دوران. چنان که در اول مبحث اشاره نمودیم، نمی توان مردم یک جامعه را به طور عموم و در همه دوره ها {اگرچه با داشتن آمارهای فراگیر دست به کار شویم }، با یک عده از مختصات ثابت، شناسایی و توصیف کرد. به نظر می رسد، مردم کوفه در آن دوران، مانند عده ای دیگر از جوامع مسلمین، از آن نظم و انضباط که باعث می شود مختصات آینده یک جامعه را تا حد مناسبی شناخت و توصیف کرد، برکنار بودند. نه امیرالمؤمنین (علیه السلام) کسی بود که هویت شخصی آن مردم را از کار بیندازد و به وسیله سلطه گری مستبدانه، آنان را مانند دندانه های ماشین بی اختیار اداره کند، و نه همه آن مردم چنان رشد یافته بودند که با هدایت عقل و وجدان و تربیت های پیامبر گونه امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اصول و قوانین و ارزش های زندگی را به کار ببندند. پس از دوران زمامداری امیرالمؤمنین (علیه السلام)، حاکمان منصوب از طرف بنی امیه، به علت عدم تقوای سیاسی و دینی، نه می توانستند عقل و وجدان اهل کوفه و دیگر جوامع مسلمین را برای تحقق بخشیدن به یک حیات معقول و منظم و با انضباط به فعالیت وادار کنند، و نه می توانستند ریشه های اصلی اصول و قوانین و ارزش های زندگی را در درون همه آن مردم بخشکانند. در نتیجه، عدم استحکام شخصیت و ایمان به مبانی عالی زندگی و ارزش های آن، یک پدیده طبیعی برای جامعه کوفه در آن دوران بود.
با توجه به این بررسی است که ما به ارزش سخنان سلیمان بن صرد پی می بریم. او به مردم کوفه که در خانه اش جمع شده بودند، گفت:
مقداری بیندیشید. اگر یقین دارید که واقعا امام حسین (علیه السلام) را یاری و از هدف عالی او دفاع خواهید کرد، بنویسید تا او به این سرزمین بیاید و اگر احتمال می دهید نتوانید از عهده تکلیفی که درباره آن حضرت به گردن گرفته اید، برآیید، اقدام به دعوت نکنید.