امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش هجدهم: قانون دفاع جدی از جان

از اقدام امام حسین (علیه السلام) برای آمادگی و توانایی دفاع از خود در مقابل ولیدبن عتبه، لزوم آمادگی برای دفاع از حیات به خوبی روشن می شود، که فرزند علی (علیه السلام) دفاع از جان و عدم ورود به مهلکه را قانون جدی تلقی کرده بود. این که برخی از ناآگاهان گمان کرده اند: نمی بایست امام حسین (علیه السلام) در برابر یزید که از قدرت با همه اشکالش برخوردار بود مقاومت می کرد، و ایستادگی و مبارزه او با طاغوت دوران اشتباه بود، غلطی است واضح که ابن خلدون هم مرتکب شده و می گوید:
حسین احساس کرد که خروج بر یزید {و مبارزه با او} به جهت فاسق بودنش متعین و واجب است، مخصوصا برای کسی که دارای توانایی برای قیام باشد و او درباره خود، این شایستگی و قدرت را می دید. و گمان وی از نظر شایستگی {برای زمامداری } و توانایی خود صحیح بود و بیش از آن بود که گمان می کرد، ولی گمان وی درباره قدرت خود، چنان نبود که تصور می کرد می تواند با نیروی نظامی خویش در قیامش پیروز شود.(122)
اشتباه ابن خلدون در نظریه ای که ابراز کرده است، از همین جمله کاملا صریح در داستانِ رفتن امام حسین (علیه السلام) به نزد ولید به خوبی روشن می شود که امام به عنوان قانون جدیِ حیات، مورد بهره برداری قرار داد. بار دیگر قاطعیت جمله را مورد دقت قرار بدهیم:
من بر ولید وارد نمی شوم، مگر این که بر دفاع از خود توانا باشم.
جای تأسف است که ابن خلدون با آن همه اطلاعات و قدرت تفکر، نتوانست معنای قدرت را از دیدگاه عقل سلیم و فطرتِ کمال جو و منابع اسلامی درست بفهمد!
قدرت از دیدگاه عقل سلیم و فطرت کمال جو و منابع اسلامی که تن دادن به شهادت در راه نجات انسان ها در عرصه حیات معقول از عالی ترین مصادیق آن است، در حسین بن علی (علیه السلام) در عالی ترین حد بوده است.
او با داشتن چنین قدرتی، خود را در عرصه تاریخ انسانیت و در برابر جان های بی دفاع و بالاتر از همه این ها، در پیشگاه خداوندی شدیدا مسؤول می دید.
تفاوت میان رفتن به نزد ولیدبن عتبه، که پرچمدار شهادت (حسین بن علی (علیه السلام)) برای احیای ارزش ها با حد اعلای آمادگی برای دفاع از حیات حرکت کرد، و قیام جدی برای رویارویی با طاغوت زمان (یزیدبن معاویه)، با قدرت طبیعیِ ناچیز، بسیار زیاد است. قدرت در حادثه نخستین (رفتن به نزد ولید) همان آمادگی از جهات وسایل طبیعی بود که می بایست آن بزرگوار آن را داشته باشد، زیرا کشته شدن مخفیانه در میان چهار دیوار یک خانه که قابل تفسیرها و توجیهات بسیار مختلف بود، کمترین اثر و نتیجه ای برای رها ساختن مردم جوامع آن روز از زندگی برده وار برای یزید دربر نداشت. در صورتی که نهضت و قیام رسمی، با آگاه کردن مردم در مورد مبتلا شدن و دچار شدن حیات آن ها به وخامت مادی و معنوی، به وسیله خودکامه ای خودخواه (یزید)، با آن حوادث گوناگون که از حرکت از مدینه شروع شد و تا مراجعت اهل بیت حسین (علیه السلام) به مدینه ادامه داشت، بزرگ ترین وسیله و قدرتی بود که خداوند در آن زمان به امام حسین (علیه السلام) عنایت فرموده بود. بدیهی است که قدرت به این معنی برای کسانی که با دیدِ بسیار سطحی به قدرت و عجز می نگرند، قابل فهم نیست. بر مبنای همین اصل دفاع جدی از حیات بود که:
حسین (علیه السلام) جماعتی از دودمان و یارانش را جمع نمود و آن ها را با سلاح مجهز کرد و فرمود: ولید در این ساعت مرا خواسته است و ممکن است مرا به چیزی تکلیف کند که من آن را نپذیرم و او مورد اطمینان نیست. وقتی که من بر ولید وارد شدم، شما نزدیک در باشید و اگر صدایم بلند شد، وارد شوید و از من دفاع کنید.(123)
این است منطق اصلیِ حیات که خداوند با فیض ربانی خود، به انسان ها عنایت فرموده است. اگر آدمی مالک همه دنیای مادی باشد و برای دفاع از یک لحظه باقی مانده حیات، آن ها را صرف نکند، نه معنای حیات را شناخته است و نه مفهوم دنیای مادی را.
امام حسین (علیه السلام) بر ولید وارد شد. مروان نزد ولید بود. ولید خبر مرگ معاویه را به آن حضرت داد.
حضرت آیه رجوع الی الله انالله و اناالیه راجعون را خواند. آن گاه ولید نامه یزید را که دستور بیعت گرفتن از حسین را در بر داشت، برای آن حضرت خواند. حسین (علیه السلام) فرمود: گمان نمی کنم تو به این که من با یزید پنهانی بیعت کنم قناعت کنی. ولید تصدیق کرد. حضرت فرمود: پس به صبح گاه برسی و نظر خود را مشخص نمایی. ولید گفت: به نام خدا برگرد تا با جمعیت مردم نزد ما حضور یابی. در این موقع مروان به ولید گفت: سوگند به خدا، اگر حسین در این ساعت بیعت نکند و از تو جدا شود، هرگز توانایی تسلط بر چنین شخصیتی نخواهی داشت، مگر آن که میان شما و او کشته های فراوانی به خاک و خون بیفتند. یا حسین را حبس کن تا نتواند از سلطه تو بیرون رود، یا گردن او را بزن!(124)
این سخن امام حسین (علیه السلام) به ولید که پس به صبح گاه برسی و نظر خود را مشخص نمایی، معنایی بسیار مهم دربر دارد که اشاره می کند به باز بودن راه تفکر پیرامون مسؤولیت، داوری تاریخ، حاکمیت وجدان، ایستادن در پیشگاه خداوند در آغاز ابدیت و غیز ذلک. یعنی ای ولید، در این چند ساعت، حساس ترین لحظات عمر خود را مشاهده می کنی و می گذرانی. تو می توانی در کار خود تصمیمی بگیری که در سرنوشت جوامع مسلمین به سعادت آنان تمام شود و می توانی نظری را انتخاب کنی که در ردیف جلادان خون آشام و محکم کنندگان پایه های ظلم و جور در تاریخ محسوب شوی. برو و در باقیمانده روز و شبت تا تصمیم نهایی بیندیش. در این اندیشه، تویی و اصول انسانی و قضاوت آیندگان و نتایج اقدام به کار و بالاتر از همه، تویی و خدا. امروز هم من و هم تو در سر راه سرنوشت اصلی خود قرار داریم. ای ولید، برو و بیندیش. این ساعت ها تکرار شدنی نیست، سعادت و شقاوت ابدیِ تو، محصول اندیشه تو در این ساعت های محدود است. من رفتم و قطعی است که هر دو، چهره خود را در نمایشگاه بزرگ تاریخ نظاره خواهیم کرد و سپس در پایان کار در پیشگاه عدل الهی یکدیگر را خواهیم دید.
ولید گفت: به نام خدا برگرد. ای کاش ولید در این خطاب، خود را هم منظور می نمود، زیرا اگر ولید این خطاب مقدس را (به نام خدا) با خویشتن نیز داشت، یعنی اگر به خویشتن هم می گفت: ولید، به نام خدا امشب رویاروی خویشتن باش، شاید اثری بسیار زیبا و سازنده ترین نتیجه را در سرنوشت خود به وجود می آورد.
ولید در دیداری که با چهره ملکوتی حسین (علیه السلام) داشت، در آن لحظات از یک بارقه روشنگرِ وجدانی برخوردار بود که بدون کمترین تحقیر و اهانت، دست از حسین (علیه السلام) برداشت و او را مجبور ننمود. وقتی که آن حضرت بیرون رفت، مروان بار دیگر خباثت درونی خود را فاش ساخت و به ولید گفت: تو نسبت به پیشنهاد من نافرمانی کردی و از او بیعت نگرفتی، و در صورت امتناع، تصمیم به کشتن او نگرفتی، دیگر محال است که سلطه بر او پیدا کنی ... ولید در پاسخ مروان می گوید:
سوگند به خدا، اگر همه ملک و مال دنیا را به من بدهند که حسین را بکشم، برای این که او می گوید: من با یزید بیعت نمی کنم، من چنین جنایتی را مرتکب نمی شوم و سوگند به خدا، میزان اعمالی کسی که دستش به خون حسین آلوده باشد، در روز قیامت، قطعا سبک خواهد بود.(125)
این جملات نشان می دهد که آن بارقه روشنگرِ وجدانی که درون ولید را روشن کرده بود، تاحدودی ریشه دار بود، زیرا ولید این مقدار برای معرفت خود درباره عظمت حسین (علیه السلام) ارزش قائل بود که چنین پاسخی عالی به مروان داد.(126)
مروان گفت: حقیقت گفتی.
آن نابکار چنین سخنی گفت، ولی این یک خلاف واقع بود، زیرا مروان نظر ولید را نپسندیده بود.(127)
در این تصدیق ظاهری که مروان سخن ولید را به عنوان حقیقت قلمداد کرد، دو احتمال مهم می رود:
یکی این که مروان بر مبنای عقیده یزید که آن را در اشعار معروفش منعکس نموده، گفته است:
لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء و لا وحی نزل(128)
به ولید طنز گفته و به اصطلاح بعضی از مردم، او را مسخره کرده است که تو به این عقیده دل خوش دار، بالاخره حسین از دست تو رها شده و برای سلطه مجدد بر او، خون های فراوان ریخته خواهد شد.
احتمال دوم این است که مروان بدون توجه به عقیده یزید، و به طور معمولی ولید را مورد سخریه قرار داده و خواسته بگوید: بسیار خوب، بعدا خواهیم دید!
محدث قمی رحمةالله علیه، جریان مزبور را از ابن شهر آشوب چنین نقل نموده است:
هنگامی که امام حسین (علیه السلام) نزد ولیدبن عتبه آمد، و او نامه یزید را برای آن حضرت خواند، آن حضرت فرمود: من با یزید بیعت نمی کنم. مروان گفت: با امیرالمؤمنین! بیعت کن. حسین (علیه السلام) فرمود:
دروغ گفتی. چه کسی یزید را بر مؤمنان امیر کرده است؟ مروان شمشیر کشید و به ولید گفت: دستور بده جلادت پیش از آن که حسین از خانه ات خارج شود، گردنش را بزند و خون او به گردن من. فریاد در خانه ولید بلند شد. در این موقع، نوزده مرد از دودمان حسین با خنجرهای کشیده وارد خانه ولید شدند و حسین با آن ها از خانه بیرون آمد و خبر به یزید رسید. ولید را از کار برکنار کرد و مروان را به جای او والی مدینه گردانید.(129)
به هر حال، نرمش ولیدبن عتبه در رویارویی با حسین (علیه السلام)، او را از کار شرم آوری که به عهده داشت، برکنار ساخت.
در این جریان شگفت انگیز، خباثت مروان و تملق و چاپلوسی او از یزید فاسق، از حد می گذرد و او را با منصب امیرالمؤمنین به رخ امام حسین (علیه السلام) می کشد! یزید امیرالمؤمنین است! کدام امیر؟ کدامند آن مؤمنین که یزید امیر آن هاست؟ ناشایستگیِ یزید برای زمامداری مسلمین به قدری روشن بود که حتی معاویه با شمشیر و تهدیدهای مرگبار نیز نتوانست از مردم برای این نور چشمی! بیعت بگیرد.
آری، در آن هنگام که سیاست به معنای توجیه و قربانی کردن همه اصول و ارزشهای انسانی و الهی در مسیر من هدف و دیگران وسیله قرار می گیرد، یزید هم امیرالمؤمنین خوانده می شود!
این تملق ها و چاپلوسی های وقاحت بار است که شمشیرهای جلادانِ خون آشامِ تاریخ را تیز کرده و باعث شده است که انسان های پاک دل و دارای وجدان ناب، نتوانند چند ورق از تاریخ را که همان خون نامه بشری است، بدون احساس شرم بخوانند.
امام حسین (علیه السلام) از فردای آن روز که در خانه ولیدبن عتبه از بیعت با یزید امتناع نمود، از منزل بیرون می آمد و اخبار منتشر شده را می شنید. مروان آن حضرت را دید و گفت ای ابا عبدالله من خیرخواه تو هستم، از من اطاعت کن تا به مقصد صحیح برسی. آن حضرت فرمود: چیست آن نصیحت؟ بگو تا آن را بشنوم. مروان گفت: من بیعت با یزید را به تو پیشنهاد می کنم، زیرا صلاح و خیر دنیا و آخرت تو در بیعت با یزید است!
امام حسین (علیه السلام) فرمود:
انالله و اناالیه راجعون و علی الاسلام السلام اذابلیت الامه براع مثل یزید و لقد سمعت جدی رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول: الخلافه محرمه علی آل ابی سفیان(130)
ما همه از آنِ خداییم و به سوی خدا باز می گردیم. آخرین وداع با اسلام باد، زیرا امت به چوپانی مانند یزید مبتلا گشته است. من از جدم رسول الله (صلی الله علیه و آله) شنیده ام که می فرمود: خلافت برای فرزندان ابی سفیان حرام است.
اگر احتمال بدهیم که مروان، یزید را نمی شناخت که به امام حسین (علیه السلام) می گوید: صلاح و خیر دنیا و آخرت تو در بیعت با یزید است، قطعا به خطا رفته ایم، زیرا چگونگی شخصیت یزید از زمان پدرش معاویه به قدری روشن بود که وقتی می خواست با تهدید به شمشیر، در مجمعی از بزرگان مسلمین، سلطنت را برای او تثبیت کند، یزید را تحسین و تمجید کرد و شایستگیِ او را برای جانشینیِ خودش گوشزد نمود. امام حسین (علیه السلام) فرمود: ای معاویه، مقصودت چیست؟ گویی درباره کسی صحبت می کنی که در میان مردم شناخته شده نیست، تو درباره فرزندت مطالبی بگو که او خویشتن را با آن ها آفتابی کرده است... به اضافه این که مروان از نظر خویشاوندی، از نزدیک ترین اشخاص به یزید بود، با این حال، امکان نداشت یزید را نشناخته باشد!
مروان گفت: صلاح و خیر دنیا و آخرت تو در بیعت با یزید است!
کدامین زندگیِ دنیوی! آن زندگی که عبارت است از چند صباحی تنفس و خور و خواب و خشم و شهوت بدون شرف و کرامت و حیثیت انسانی، با تسلیم به خواسته های حیوانیِ یک یا چند نفر خودکامه خودخواه، ستمگر و مستبد، زندگی نیست، بلکه مرگی است با شکنجه زندگی بی هدف و پر از ملالت و نکبت در میان گذشته ای پوچ و آینده ای پوچ تر. چنین زندگی برای شخصیت آگاه و خردمند و دارای وجدان الهی، زندگی نیست تا صلاح و خیری داشته باشد.
آخرت کدام است و زندگی اخروی چیست که تسلیم شدن به منکِر آن، یا به کسی که کمترین اهمیتی در زندگانی به آن نمی دهد، خیر و صلاحی برای آن باشد؟!
چشم باز و گوش باز و این عمی - حیرتم از چشم بندی خدا!
دقت کنید در این که مروان در مقابل سخن امام حسین (علیه السلام) که فرمود: من از جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیده ام که می فرمود: خلافت بر فرزندان ابوسفیان حرام است نگفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین چیزی نگفته است، یا این سخن را کسی دیگر هم شنیده است؟ بلکه مروان با عصبانیت از حسین (علیه السلام) جدا شد و رفت.
غروب آن روز رسید. ولید مردانی را برای احضار امام حسین (علیه السلام) جهت بیعت با یزید فرستاد. آن حضرت به فرستادگان ولید فرمود: خود را به بامداد برسانیم، شما هم ببینید، ما هم ببینیم. آنان، آن شب از اقدام عملی خودداری کردند و اصراری ننمودند.
امام حسین (علیه السلام) در همان شب که شب یکشنبه و دو روز از ماه رجب مانده بود، از مدینه خارج شد و با فرزندان و برادران و برادرزادگان و با عمده ترین افراد خاندانش، به جز محمدبن حنفیه، به سوی مکه حرکت کرد. هنگامی که محمدبن حنفیه از تصمیم حسین (علیه السلام) به خروج از مدینه مطلع شد، در حالی که نمی دانست که برادرش به کجا می رود، عرض کرد: تو محبوب ترین مردم و عزیزترین مخلوقات برای من هستی. و من به جز تو برای هیچ یک از مخلوقات، چنین خیرخواهی و نصیحت ذخیره ننموده ام، و تو شایسته چنین خیراندیشی و نصیحت می باشی: از بیعت با یزید امتناع کن و تا بتوانی از شهرها دور باش، سپس فرستادگان خود را به سوی مردم بفرست و آنان را {برای اقامه حق و عدالت } به یاریِ خود دعوت کن. اگر مردم با تو بیعت کردند، خدا را سپاسگزار خواهی شد و اگر مردم کسی دیگر را خواستند و دور او را گرفتند، خداوند از این جهت از دین و عقل تو نمی کاهد و فرزانگی و فضیلت تو هم از بین نمی رود. من می ترسم اگر وارد شهری شوی و میان مردم اختلاف بیفتد، گروهی موافق و گروهی دیگر مخالف تو باشند و کشتار راه بیفتد و در نتیجه، بهترین فرد این امت از جهت شخصیت و پدر و مادر، ضایع ترین آنان از جهت خون و خوارترین آنان از جهت دودمان باشد.
امام حسین (علیه السلام) به محمدبن حنفیه فرمود: برادرم، پس کجا بروم؟ محمد گفت نخست در مکه فرود آی.
اگر آن شهر برای تو خانه امن بود، این برای تو مطلوب است و اگر برای تو سازگار نبود، به سوی یمن حرکت کن. اگر یمن برای تو خانه امن بود، مقصود همین است و اگر یمن هم برای تو جای ایمنی نبود، در این صورت رو به بیابان های ریگزار و پناهگاه های کوهی بگذار و از شهری به شهری دیگر در حرکت باش تا ببینی وضع مردم به کجا می انجامد. در نتیجه این حرکات و انتظارها، با رأی و نظر صحیح با حادثه رویاروی خواهی شد.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: برادرم، خیرخواهی نمودی و محبت به جای آوردی و امیدوارم رأی تو صحیح باشد.(131)
مرحوم مجلسی این جمله را اضافه کرده است که امام حسین (علیه السلام) پس از سخن محمدبن حنفیه فرمود:
برادرم، سوگند به خدا، اگر هیچ پناهگاهی و منزلگاهی هم پیدا نکنم، با یزید بیعت نخواهم کرد.(132)
اینک، چند مطلب بسیار مهم در این گفت وگو را مورد بررسی قرار می دهیم:
مطلب یکم - امام حسین (علیه السلام) نه تنها محمدبن حنفیه، بلکه هیچ کس را برای حرکتی که در پیش داشت مجبور نفرمود.
در روزگارِ ما، شاید این حقیقت که فرزندان و برادران و برادرزادگان و عمده ترین افراد خاندان یک انسان که مانند حلقه های متصل به حلقه وجود او هستند، و عناصر شخصیتِ طبیعیِ او را تشکیل می دهد، برای مردم قابل تصور نباشد. این یک پدیده طبیعی است که زندگی ماشینیِ ضد حیات پیش آورده است و هیچ چاره ای هم برای بازگرداندن آدمیان به اصل اولی ارتباطِ طبیعیِ معقولِ وجودِ آنان با یکدیگر مشاهده نمی شود. مگر این که گردانندگان فن آوریِ امروز، از خواب سنگین ثروت پرستی و سلطه گری بیدار شوند و بار دیگر، انسان را با جان و روان و شخصیت و روح و ارزش هایی که دارد، مورد توجه قرار دهند و هویت او را به خودش برگردانند. بی علت نیست که صاحب نظران جامعه شناسی، دورانی را که ما در آن زندگی می کنیم، دوران بیگانگی انسان ها از یکدیگر که بیماریِ از خود بیگانگی را نتیجه داده است، نامگذاری کرده اند. در ارتباط طبیعی و معقول که میان مجموعه ای از انسان ها وجود دارد، هر اندازه شخصیت فردی از آن مجموعه با عظمت تر باشد، جوشش ارتباطِ مزبور شدیدتر می شود و چه شخصیتی با عظمت تر از امام حسین (علیه السلام) که افراد دودمانش مانند برادران و برادرزادگان و دیگر افراد برجسته خاندان وی، زندگی خود را پس از شهادت مظلومانه او، ننگ ابدی تلقی می کردند. تاریخ آن دوران به وضوح نشان می دهد که نه تنها خویشاوندان نزدیک امام حسین (علیه السلام) زندگی پس از شهادت او را ننگ ابدی می دانستند، بلکه گروهی از شخصیت های برجسته آن زمان که توابین نامیده می شدند، مانند سلیمان بن صرَد خزاعی {که از صحابه پیامبر بود} و مسیب بن نجبه فزاری {از اصحاب علی بن ابی طالب (علیه السلام)} و عبدالله بن سعید ازدی و عبدالله بن وال تمیمی و رفاعه بن شداد بجلی برای شستن ننگ و عاری که از یاری نکردنِ امام حسین (علیه السلام) آنان را در خود فرو برد، تا پای جان قیام جدی کردند و به استقبال کشته شدن رفتند.
در سخنان سلیمان بن صرد چنین آمده است که خطاب به جمع توابین گفت:
مانند بنی اسرائیل باشید که پیامبرشان چنین گفت: شما گوساله پرستی به خویشتن ظلم کردید، به سوی خدا توبه کنید و خودتان (نفس تان) را بکشید. فتوبوا الی بارئکم و اقتلوا انفسکم(133)
خالدبن نفیل گفت:
سوگند به خدا، اگر می دانستم خودکشی مرا از گناهم نجات می دهد، خود را می کشتم.(134)
با توجه به این علاقه شدید و جوش و خروش جدی برای حمایت و دفاع از امام حسین (علیه السلام) - اگر حادثه نینوا برای آنان کاملا روشن بود - قطعا همه آنان بدون احساس اجبار حرکت می کردند و به یاری آن حضرت می شتافتند.
بنابراین، حرکت فرزندان و برادران و برادرزادگان و مهمترین افراد دودمان آن شهید راه حق و حقیقت، با کمال اختیار صورت گرفته است. البته این احتمال می رود که محمدبن حنفیه هم مانند دیگر برادران حسین (علیه السلام) آماده حرکت شده بود، ولی خود آن حضرت شاید دستور داده باشد که تو در مدینه بمان. این حقیقت که امام حسین (علیه السلام) هیچ کسی را مجبور نکرد، از این نامه که امام صادق (علیه السلام) از آن حضرت نقل فرموده است، روشن می شود.
حمزه بن حمران می گوید: در خدمت امام صادق (علیه السلام) صحبت از خروج امام حسین (علیه السلام) از مدینه و عدم همراهی محمدبن حنفیه بود. آن حضرت فرمود: وقتی که امام حسین (علیه السلام) تصمیم به خروج گرفت، کاغذی خواست و در آن چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
من الحسین بن علی بن ابیطالب الی بنی هاشم. اما بعد فانه من لحق بی منکم استشهد و من تخلف عنی لم یدرک (یبلغ) الفتح و السلام(135)
این نامه از حسین بن علی بن ابی طالب است به بنی هاشم. بعد از حمد و درود، هر کس از شما به من ملحق شد، به شهادت نایل خواهد گشت و هر کس از من تخلف نمود، به مقام پیروزی نخواهد رسید. والسلام.
درود خداوندی بر تو ای شهید راه حق و حقیقت. چه پیروزی با عظمت تر از آن که تو به آن رسیدی. تو با آن نهضت و قیام خونینت که با نظر به اسباب و وسایل ظاهری و با توجه به معنای معمولی شکست و پیروزی، جز شکست ظاهری نمودی نداشت، اسلام را احیا نمودی و از شرف و کرامت و حیثیت ذاتی انسان ها دفاع کردی. اگر خودکامگانِ خودمحور و جهان خوارانِ ضد وجدان و فطرت، از باز کردن اسرار نهضت و قیام تو جلوگیری نمی کردند، امروز تاریخ بشری میسر تحول تکاملی را در پیش می گرفت. افسوس که جغدهای ویرانه نشین، اطلاعی از همت و اوج پرواز بازان ندارند و از درک بی اعتنایی این بلند پروازان به آن خرابه هایی که آن پست فطرتان به آن ها عشق می ورزند، ناتوانند.
افسوس که تفهیم کار خورشید جهان افروز به خفاشان ظلمت باز، کاری است امکان ناپذیر.
افسوس که آن نابخردانِ نابکار، نمی دانند با مخفی ساختن فداکاری حیات بخش حسین (علیه السلام) خیانت به خود روا می دارند و جنایت به ارواح دیگران.
آنان با تمامی جهالتِ آمیخته با پستی ها و رذالت ها، می خواهند با گرد و غبارهایی برخاسته از هوی و هوس هایشان، چهره آفتاب عالمتاب را بپوشانند! آنان گمان می برند که می توانند حق و حقیقت را با تخیلات مغزهای بیمارشان بپوشانند و حسین (علیه السلام) را از خلوت سرای دل های پاکان اولاد آدم که با نور خداوندی روشن می شود، بیرون کنند! چه عذابی تلخ تر از آن جهالت و پستی ها، و چه کیفری سخت تر از آن بیماری مغزی که انسان را به مبارزه با خویشتن وادار نماید!
مطلب دوم - از سخنان محمدبن حنفیه که بازگو کننده نظریه همه مسلمانان آگاه و مخلص در آن حادثه بزرگ بود، ضرورت امتناع امام حسین (علیه السلام) از بیعت با یزید و آشکار ساختن آن، به وسیله انتقال از این شهر به آن شهر، از این بیابان به آن بیابان و از این پناهگاه کوهی به آن پناهگاه، به خوبی آشکار می گردد.
بنابراین، با نظر به هویت یزید و ناشایستگی او برای مدیریت جامعه مسلمین و اقدام به سوء استفاده از ناآگاهی اکثریت مردم جامعه برای تثبیت زمامداری او از یک طرف، و عظمت بی نظیر شخصیت حسین بن علی (علیه السلام) و محبوبیت مطلق و شایستگی او در میان مردم آگاه و با ایمان به دین مقدس اسلام برای تصدی به مقام زمامداری از طرف دیگر، امتناع امام حسین (علیه السلام) از بیعت با یزید بدیهی ترین ضرورت بود که محمدبن حنفیه آن را با آن حضرت در میان گذاشت.
مطلب سوم - پیشنهاد محمدبن حنفیه به امام حسین (علیه السلام) که اگر نتوانست در مکه و یا یمن استقرار یابد، در یک شهر سکونت نکند بلکه دائما تغییر محل دهد و از این شهر به آن شهر حرکت نماید، یا بیابان ها را درنَوردد... این جریان حس کنجکاوی مردم را بیدار می نماید و امتناع آن حضرت را از بیعت با یزید اثبات می کند.
با این جریان، فریبکاری های یزید و یزیدیان برای مردم آشکار می شود و مردم جامعه از آن چه که در پشت پرده می گذرد، مطلع می شوند. در روایتی که بعدا نقل خواهیم کرد، آمده است که امام حسین (علیه السلام) به محمد بن حنفیه فرمود: من آماده حرکت با برادرانم و برادرزادگانم و شیعیانم شده ام و تو در مدینه اقامت کن و مسائل روز را زیر نظر بگیر و از من مخفی مدار... از این جا معلوم می شود که احتمالا محمد نیز پیشنهاد حرکت با حسین (علیه السلام) را نموده بود، ولی آن حضرت مانع شد.
مجلسی نقل می کند:
در یکی از شب هایی که امام حسین (علیه السلام) پس از گفت وگو با ولیدبن عتبه در مدینه بود و هنوز به طرف مکه حرکت نکرده بود، از منزل خود بیرون آمد و به طرف قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفت و چنین گفت: درود بر تو ای رسول خدا، من حسین بن فاطمه هستم، بچه تو، بچه دختر تو و همان سبط (نوه) تو هستم که در میان امت خود گذاشتی. ای پیامبر خدا، شاهد باش که آنان مرا خوار کردند و ضایع نمودند و حق مرا مراعات ننمودند و این است شکایت من به تو، تا آن گاه که به دیدارت برسم. سپس برای قیام برخاست و به رکوع و سجود متوالی پرداخت. ولید کسی را به منزل امام حسین (علیه السلام) فرستاد، تا ببیند آیا آن حضرت از مدینه خارج شده است یا نه؟ حضرت از مدینه بیرون رفته بود. ولید شکر خدا را کرد که دستش به خون حسین آلوده نشد. امام حسین (علیه السلام) شب دوم بار دیگر به طرف قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفت، نمازها خواند و هنگامی که فارغ گشت، دست به نیایش برداشت و عرض کرد:
خداوندا، این است قبر پیامبر تو محمد (صلی الله علیه و آله) و من فرزند دختر پیامبر تو هستم. اکنون می دانی آن چه را که برای من پیش آمده است. خداوندا، من نیکی ها را دوست می دارم و از بدی ها متنفرم و آن ها را طرد می نمایم. من از تو ای خداوند ذوالجلال والاکرام، به حق این قبر و آن کسی که در این جا آرمیده است، مسألت می دارم، آن چه را که رضای تو و رسولت در آن است، برای من برگزین.
تا صبحگاه نزدیک شد و حالت رؤیا به آن حضرت دست داد. در آن حال، پیامبر را با دسته ای از فرشتگان که از راست و چپ و پسش رو پیامبر را در میان گرفته بودند، دید. پیامبر، حسین (علیه السلام) را به سینه چسبانید و پیشانی او را بوسید و فرمود:
ای محبوب من، ای حسین، به همین نزدیکی تو را به خون خود آغشته می بینم که در زمین کربلا به وسیله جمعی از امت من در حال تشنگی کشته می شوی و آنان با ارتکاب چنین جنایتی در روز قیامت، امید شفاعت از من دارند. خداوند شفاعت مرا نصیب آنان نخواهد کرد. ای محبوب من، ای حسین، پدر و مادر و برادرت نزد من آمده اند و اشتیاق دیدار تو را دارند. و برای تو درجاتی در بهشت است که بدون شهادت به آن ها نایل نخواهی شد...
امام حسین (علیه السلام) آماده حرکت از مدینه شد و در تاریکی شب، سر قبر مادر و سپس سر قبر برادرش رفت و آن دو را نیز وداع نمود.(136)
حضور امام حسین (علیه السلام) بر سر قبر پیامبر در دو شب متوالی، به اضافه زیارت قبر آن بزرگوار، تلاش نهایی بود برای کشف نهاییِ حقیقتِ آن حادثه و آن تکلیف برین که می بایست برای انجام آن آماده شود. در روایت مجلسی چنین آمده است: امام حسین (علیه السلام) پس از زیارت قبر پیامبر و حضرت فاطمه و امام حسن (علیه السلام) که آماده حرکت از مدینه شده بود، برادرش محمدبن حنفیه را ملاقات کرد و میان آن دو، گفت وگویی که نقل کردیم اتفاق افتاد. در پایان این گفت وگو، امام حسین (علیه السلام) فرمود:
من تصمیم گرفتم با برادران و برادرزادگان و شیعیانم به مکه بروم. تصمیم من تصمیم آن ها و رأی من رأی آن هاست. اما تو ای برادرم، ملزم به حرکت نیستی، تو در مدینه بمان و از طرف من ناظر کارهای آنان (کارگزاران یزید) باش و چیزی از آنان را از من مخفی مدار.(137)
سپس این وصیت را به برادرش محمدبن حنفیه نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
این است وصیتی که حسین بن علی بن ابی طالب به برادرش محمد معروف به محمدبن حنفیه می نماید:
حسین شهادت می دهد به این که هیچ معبودی جز خداوند یگانه وجود ندارد و اوست خداوند یکتا و بی شریک، و شهادت می دهد که محمد (صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست. از طرف حق بر حق آمده است و به این که بهشت و دوزخ حق است. و آمدن روز قیامت قطعی است و تردیدی در آن نیست و خداوند همه مردگان را زنده خواهد کرد و من (حسین بن علی) نه برای برپا کردن شر و فساد و اخلاق گری برخاسته ام و نه برای افساد و ظلم. جز این نیست که قیام کرده ام برای اصلاح امت جدم (محمد (صلی الله علیه و آله).
می خواهم امر به معروف (خیر و صلاح و سعادت مردم) و نهی از پلیدی ها نمایم و با روش جد و پدرم علی بن ابی طالب در میان مردم رفتار کنم. پس هر کس مرا بر مبنای حق بپذیرد، خداست که سزاوار حق است و هر کس این حرکت و قیام مرا نپذیرد، من تحمل خواهم کرد تا خداوند میان من و این قوم حکم کند و او بهترین حاکمان است. ای برادر، این است وصیت من به تو، و برای من توفیقی جز از طرف خدا نیست.
سپس نامه را امضا فرموده و به برادرش محمد داد و در هنگام شب از مدینه خارج شد.(138)
این وصیت، مانع بروز هرگونه اتهام ناروا و پوشاندن حقیقتی بود که حسین (علیه السلام) آن را هدف گیری نموده و برای فداکاری در راه آن، از همه دنیا و حتی زندگی خود صرف نظر کرده و راه دشت ها و بیابان ها را پیش گرفته بود. از آن جهت که نیرنگ بازی ها و نفاق و پایمال کردن واضح ترین حقوق انسانی، از مختصات سیاست بازی های ماکیاولی است که وسیله و ابزار کار این گونه سلطه گران است، بنابراین، طبیعی بود که برای خاموش کردن توفانی که شهادت حسین در جوامع مسلمین برپا می کرد، یزید و یزیدیان با اشاعه هرگونه خلاف واقع، هدف الهی امام حسین (علیه السلام) را بپوشانند و این نتیجه را بگیرند که حسین برای به دست آوردن زمامداری حرکت و قیام کرد و کشته شد! لذا، آن بزرگوار تا آن جا که می توانست، با سخنان دلپذیر و ملکوتی خود، هدف از حرکت و قیام خویش را مکررا ابراز می کرد. در این مورد که به شکل وصیت به برادرش کتبا مطرح فرمود، با بیان شهادتین و اقرار به حق بودن بهشت و دوزخ و قیامت و ابدیت، اعتقاد به همه اصول عقاید اسلامی را صریحا بیان فرمود که فردا جایی برای کمترین افترا و بهتان درباره قیام الهی او نماند. آن گاه هدف اعلای خویشتن را از نهضت عظیمی که در پیش داشت، با کمال وضوح گوشزد فرمود:
من حسین بن علی بزرگ شده در دامان پیغمبر و تربیت شده در مکتب پدرم علی بن ابی طالب (علیه السلام)، با این قیام، برای ایجاد شر و فساد و اخلالگری برنخاسته ام. من در خاندانی نشو و نما کرده ام که تجلی گاه عدالت و حق و دیگر اصول ارزش های انسانی بوده است. من برای تحکیم ارزش ها و محو پلیدی ها و ستمگری ها و حق کشی ها حرکت کرده ام. من برای اقامه دین همان برگزیده خداوندی، محمدبن عبدالله (صلی الله علیه وآله) حرکت کرده ام که فرمود: اگر آفتاب را در یک دستم بگذارید و ماه را در دست دیگرم (اگر همه دنیا را به من بدهید) که دست از تبلیغ و اشاعه این دین بردارم دست برنخواهم داشت. این است هدف من و این است رفتار من. برای وصول به این هدف، از هیچ سعی و کوشش و فداکاری دریغ نخواهم ورزید. آن چه که مرا وادار به این حرکت کرده است، حق است. در راه وصول به حق، از هیچ ناگواری و مصیبتی نخواهم گریخت. نابودی حقیقی در دور افتادن از حق و عدم حمایت از آن است، نه پیوستن به حق و دریافتن آن و حمایت از آن. کسی که قدم در چنین راهی بردارد، نه تنها از سنگلاخ بودن راه هراسی به خود راه نمی دهد، بلکه پیروزی را در قطعه قطعه شدن در این راه می بیند که مسیر منزلگه مقدس پاکان اولاد آدم است.
امام حسین (علیه السلام) به سوی مکه حرکت می کند.
هنگامی که حسین (علیه السلام) از مدینه خارج شد و به طرف مکه حرکت کرد، عبدالله بن مطیع او را ملاقات کرد و گفت: فدایت گردم به کجا می روی؟
آن حضرت فرمود: فعلا مقصد من مکه است و سپس از خداوند برای تعیین تکلیف بعدی، طلب خیر خواهم کرد.
عبدالله گفت: خداوند برای تو خیر پیش بیاورد و ما را فدای تو گرداند. اگر به مکه رسیدی، بپرهیز از این که به کوفه نزدیک شوی، زیرا کوفه شهری شوم است. پدرت در آن جا کشته شد و برادرت در آن شهر، بی کس و یاور ماند و ضربتی غافلگیرانه به او وارد کردند که نزدیک بود او را به شهادت برساند. در حرم خدا اقامت فرما، تو سرور عرب هستی. مردم حجاز با وجود تو، زیر فرمان هیچ احدی نمی روند و همه مردم از هر سو به طرف تو و برای اطاعت از تو حرکت خواهند کرد. خاندانم فدای تو باد، از حرم الهی (مکه) خارج مشو. سوگند به خدا، اگر به شهادت برسی، همه ما بعد از تو برده خواهیم شد.(139)
عبدالله بن مطیع از شخصیت های آن دوران، دو بار از خدا می خواهد تا او را فدای امام حسین (علیه السلام) گرداند. می گوید: تو سرور عرب هستی. بدیهی است که منظور، سیادت و سروری آن حضرت بر همه مسلمانان است. تعبیر عرب از آن جهت بوده است که اسلام که بانی آن خاتم الانبیا (صلی الله علیه وآله) بوده است، به وسیله عرب در عربستان بروز نموده و سپس به جوامع دیگر گسترش یافته است، زیرا همان طور که تعبیرات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و همه شخصیت های جوامع اسلامی - اعم از عرب و غیر عرب - درباره حسین (علیه السلام) نشان می دهد،(140) حسین (علیه السلام) شایسته ترین فرد برای مدیریت جوامع مسلمین بود. این جمله را می توان از چند جمله عبدالله بن مطیع در بالا نیز استفاده کرد:
مردم حجاز با وجود تو، زیر فرمان هیچ احدی نمی روند و همه مردم از هر سو به طرف تو حرکت خواهند کرد.
شیخ مفید (رحمةالله علیه) بنا به نقل مرحوم محدث قمی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است:
پس از آن که امام حسین (علیه السلام) تصمیم به حرکت به مکه گرفت، گروهی از فرشتگان و گروهی از اجنه، پیشنهاد یاری به آن حضرت دادند و آن حضرت پیشنهاد آنان را نپذیرفت.(141)
امکان وقوع یاری از موجودات غیبی را می توانیم در قرآن مجید مشاهده کنیم، از آن جمله:(142)
اذ تقول للمؤمنین ألن یکفیکم أن یمدکم ربکم بثلاثه آلاف من الملائکه منزلین. بلی ان تصبروا و تتقوا و یأتوکم من فورهم هذا یمددکم ربکم بخمسه آلاف من الملائکه مسومین(143)
هنگامی که به مؤمنان می گفتی آیا برای شما کفایت نمی کند که پروردگار شما با سه هزار ملائکه، شما را یاری کند. بلی، اگر صبر کنید و تقوا بورزید، به زودی خداوند شما را با پنج هزار ملائکه نشان دار یاری خواهد کرد.
هم چنین، در سوره توبه، آیه 40 چنین آمده است:
فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها...
...پس خداوند آرامش خود را بر پیامبر فرود آورد و او را به وسیله لشکریانی که آن ها را ندیده اید، تأیید فرمود...
از جمله قضایای معروفی که بی نظیر بودن شخصیت حسین (علیه السلام) را اثبات می کند، این است که هنگامی که آن حضرت در راه کوفه، دو نفر را می بیند که از طرف کوفه می آیند، کسانی را می فرستد که وضع کوفه را از آنان بپرسند. آن دو نفر چنین پاسخ می دهند که ما مردم را در حالی پشت سر گذاشتیم که دل هایشان با حسین بود و شمشیرهایشان برای قتل او آماده شده بود.
آری، همه ما می دانیم که سیاست گرگ صفتان روباه منش همین است که به سادگی می توانند مغزهای مردم جامعه را مشوش نمایند، به طوری که شمشیر به دست آنان دهند و آنان را بر خلاف تمایلات جدی قلبی که دارند، رهسپار کارزار با کسی نمایند که محبوب دل های آنان است!

بخش نوزدهم: آیا امام حسین (علیه السلام) می دانست در این قیام بزرگ شهید می شود؟

چند نظریه در پاسخ این سؤال مطرح شده است که مورد بحث و بررسی های مشروحی قرار گرفته است. ما برای بیان آن چه که به نظر می رسد، دو نظریه عمده از آن ها را مورد بررسی قرار می دهیم:
نظریه یکم - اگرچه قیام امام حسین (علیه السلام) از همه جهات صحیح و مستند به انگیزگی تکلیف خداوندی بود، ولی او نمی دانست در این قیام به شهادت خواهد رسید. لازمه سخن عبدالرحمن بن ابن خلدون، در صفحات 216 و 217 از مقدمه، هم چنین عقیده بعضی از متفکران، این است که امام حسین (علیه السلام) نمی دانست در سفر به عراق شهید می شود. تضاد سخن ابن خلدون را با سخن دیگری از او که در پاورقی بحث گذشته آورده ایم، ملاحظه کردید. اما پاسخ دیگر معتقدان به عدم علم آن حضرت به شهادت، در بررسی و تحقیق نظریه دوم مطرح خواهد شد.
نظریه دوم - امام حسین (علیه السلام) از شهادت خود آگاه بود. این نظریه، با توضیحات گوناگون، در تحلیل هایی که برای داستان کربلا صورت گرفته، بررسی شده است. ما درباره این مسأله مهم، مطالبی را بیان می کنیم:
1. مقام والای امامت این پیشوایان فوق طبیعی است که علم غیب و آگاهی از آینده را به اذن الهی برای آنان امکان پذیر می کند.
2. خداوند سبحان در قرآن مجید می فرماید:
عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا الا من ارتضی من رسول...(144)
خداوند دانای غیب است و کسی را به غیب خود مطلع نمی سازد، مگر کسی از فرستادگان خود که رضایت بدهد...
این آیه به صراحت در امکان علم غیب برای غیر خدا خبر می دهد. این آیه، با نظر به آیات دیگر، که علم غیب را مخصوص خدا می داند، این معنی را اثبات می کند که کسانی دیگر نیز با عنایت خداوندی می توانند عالم به غیب شوند. آیاتی که می گوید پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) علم غیب را به وسیله وحی از پروردگار گرفته و ائمه (علیه السلام) از پیامبر اخذ کرده اند، بسیار فراوان است.(145)
3. عبدالرحمن ابن خلدون، در فصل پنجاه و سوم از مقدمه، پس از بیان مواردی از علم غیب مستند به امام جعفر صادق (علیه السلام)، می گوید:
حال که کرامت کشف و شهود و اطلاع از امور غیبی برای سایر مردم (از کسانی که ریاضت کشیده و موفق به تهذیب و صفای درونی گشته اند) امکان پذیر است، پس خاندان پیامبر از نظر علم و دین و دیگر آثار پیامبری و عنایت خداوندی به اصل شریف آنان، که از شاخه های پاک آن اصل گواهی می دهد، به کشف و شهود و اطلاع از حقایق غیبی سزاوارتر می باشند.
4. از جمله امور غیبی فراوانی که حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) از آن ها خبر داده اند، اطلاع دادن آن حضرت از شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است با خصوصیاتش.(146)
اخبار غیبی امیرالمؤمنین (علیه السلام)
ابن ابی الحدید چنین می گوید:(147)
فصل فی ذکر أمور غیبیه أخبر بها الامام ثم تحققت...
فصلی است در ذکر اموری غیبی که امام به آن ها خبر داده و سپس آن ها تحقق یافته اند.
بدان که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این فصل، سوگند به خدایی یاد کرده است که جانش در دست اوست، به این که آنان (مردم) از هیچ حادثه ای در بین موقعیت خودشان در آن زمان تا روز قیامت نخواهند پرسید، مگر این که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به آنان درباره آن حادثه خبر خواهد داد و درباره طایفه ای که به وسیله آن، صد نفر هدایت خواهند شد و صد نفر به ظلالت خواهند افتاد و درباره دعوت کنندگان و فرماندهان و رانندگان و جایگاههای فرود آمدن مرکب های آنان و هم چنین درباره کسی از آنان که کشته خواهد شد و کسی که با مرگ طبیعی خود خواهد مرد.
این ادعا از آن حضرت، ادعای خدایی و ادعای نبوت نیست، بلکه آن حضرت می فرمود: از حضرت رسول الله (صلی الله علیه وآله) علم آن اخبار را دریافت نموده است. اخبار غیبی امیرالمؤمنین (علیه السلام) را امتحان (تتبع) کردیم و آن ها را موافقِ واقع دیدیم و از این راه به صدق ادعای مذکور از آن حضرت استدلال نمودیم. از آن جمله:
1- خبر درباره ضربتی که بر سر مبارکش اصابت خواهد کرد و خون سرش، ریش مبارکش را خضاب خواهد کرد.
2- خبر درباره قتل امام حسین (علیه السلام).
3- اخباری درباره کربلا و حادثه ای که در آن روی خواهد داد، در موقع عبور از آن جا به طرف صفین.
منابع اخباری از شهادت امام حسین (علیه السلام) را در آخر این مبحث می آوریم.
4- خبر درباره ملک (سلطنت) معاویه بعد از وفات خود.
5- خبری در توصیف معاویه و دستور او به سب امیرالمؤمنین (علیه السلام).
6- خبر درباره حجاج بن یوسف.
7- خبر درباره یوسف بن عمر.
8- خبر درباره مارقین - امر خوارج در نهروان.
9- اخبار درباره کشته شده های خوارج و آنان که به دار کشیده خواهند شد.
10- اخبار درباره ناکثین (طلحه و زبیر) و پیروانشان که جنگ جمل را به راه انداختند.
11- اخبار درباره قاسطین (معاویه و عمروبن عاص) و دارودسته آن دو.
12- خبر درباره شماره سپاهی که از کوفه بر آن حضرت وارد شدند، در آن هنگام که آن حضرت آماده حرکت به بصره برای جنگ با اصحاب جمل گشته بود.
13- خبر درباره عبدالله بن زبیر: چیزی را می خواهد که به آن نخواهد رسید. او طناب (دام) دین را برای شکار دنیا می گستراند. {در این جملات در توصیف عبدالله بن زبیر آمده است: خب ضب یروم أمراولا یدرکه و هو بعد مصلوب قریش (حیله گر و کینه توز) امری را می خواهد و آن را در نخواهد یافت. به اضافه این که او به دار کشیده شده قریش است.}
14- خبر درباره هلاکت و غرق شدن بصره در آب.
15- خبر درباره هلاکت بصره بار دیگر به وسیله صاحب زنج که خود را علی بن محمدبن احمدبن عیسی بن زید نامیده است.
16- اخبار درباره ظهور پرچم های سیاه از طرف خراسان و تصریح فرمودن ایشان به قومی از اهالی آن که به بنی رزیق معروف بودند و آنان آل مصعب بودند که از جمله آنان طاهربن الحسین و فرزندش و اسحاق بن ابراهیم می باشند که آنان و گذشتگانشاش از دعوت کنندگان به دولت عباسی بودند.
17- اخبار درباره ظهور پیشوایانی از فرزندانش در طبرستان مانند الناصر و الداعی(148) و غیر از آن ها که در بعضی از سخنانشان فرموده اند:
و ان لآل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بالطالقان لکنزا سیظهره الله اذاشاء دعائه حق حتی یقوم باذن الله فیدعو الی دین الله
و قطعا برای آل محمد (صلی الله علیه وآله) در طالقان خزانه ای است که خداوند آن را اگر بخواهد ظاهر می سازد.
دعای او (دعوت او) حق است تا این که با اذن خداوندی قیام میکند و به دین خداوندی دعوت می نماید.
18- خبر درباره کشته شدن نفس زکیه(149) در مدینه و این که در نزد سنگ های زیت کشته می شود.
19- خبر درباره برادر نفس زکیه (ابراهیم) که در باب حمزه کشته می شود:
یقتل بعد أن یظهر و یقهر بعد أن یقهر
کشته می شود پس از آن که ظهور کند، و مغلوب می شود پس از آن که غلبه می کند.
20- خبر در سبب قتل ابراهیم که فرموده است:
یأتیه سهم غرب
تیری به او اصابت می کند که تیراندازاش معلوم نمی شود.
یکون فیه منیته فیابؤسا للرامی شلت یده و وهن عضده
مرگ ابراهیم در آن تیر خواهد بود. ای بدا به حال تیرانداز، دستش شل و بازویش سست باد.
21- خبر درباره کشته شدگان وج (وج به طائف گفته شده است که آخرین جهاد پیامبر (صلی الله علیه وآله) در آن جا روی داده است) و این کلمه قطعا غلط است، بلکه فخ است که فرمودند بهترین مردم روی زمین بودند.
22- اخبار او درباره مملکت علوی در غرب و تصریح به نام کتامه و آنان کسانی بودند که ابو عبدالله الداعی معلم را یاری کردند.
23- خبر درباره ابو عبدالله المهدی که اولین شخص از آنان بود. سپس صاحب قیروان چشم پوش و خوش رنگ {یا کسی که از چشمش آب بیاید }دارای نسبِ نابِ برگزیده از نسل کسی که درباره او بداء واقع شد و در عبا خوابانیده شد. و عبیدالله المهدی سفید رنگی مایل به سرخی و فربه و دارای عضلات نرم بود. مقصود از ذوالبداء، اسماعیل بن جعفربن محمد (علیه السلام) است و اوست خوابانیده شده در رداء؛ زیرا وقتی که اسماعیل از دنیا رفت، پدرش ابوعبدالله امام جعفر صادق (علیه السلام) او را در عبا پیچید {خوابانید} و بزرگان شیعه را بر او وارد کرد، تا او را ببینند و بدانند که او از دنیا رفته است و شبهه از وضع او منتفی شود.
24- خبر درباره بنی بویه و درباره آنان فرموده است: و از بنوالصیاد دیلمان ظهور می کنند که اشاره به بنی بویه است. پدر بزرگ آنان با دستش ماهی شکار می کرد و با قیمت آن، زاد و توشه خود و عائله اش را آماده می نمود و خداوند از فرزندان صلبیِ (اصلی) او سه پادشاه به وجود آورد و نسل آنان را منتشر ساخت، تا جایی که ملک و سلطنت آنان ضرب المثل شد. هم چنین، سخن امام درباره آنان که فرمود: امر آنان گسترش می یابد، تا آن جا که زوراء (بغداد) را مالک می شوند و خلفا را از مقامشان برکنار می کنند.
گوینده ای پرسید یا امیرالمؤمنین، زمان سلطه آنان چه مقدار است؟ امام فرمود: صد یا مقداری کم یا بیش از صد.
25- خبر درباره مترف بن اجذم از بنی بویه که در کنار دجله به دست پسر عمویش کشته خواهد شد.
این اشاره به عزالدوله بختیاربن معزالدوله ابوالحسین است. معزالدوله به جهت... دست بریده بود... اما این که فرموده است خلفا را خلع خواهند کرد، زیرا معزالدوله، المستکفی بالله را بر کنار نمود و به جایش المطیع لله را نصب کرد و بهاءالدوله ابونصربن عضدالدوله الطائع را خلع کرد و القادر را به جای او نشاند و مدت ملک آنان همان مقدار بود که امام (علیه السلام) خبر داده بود.
26- خبری که به عبدالله بن عباس درباره انتقال امر زمامداری به فرزندانش داده بود.
هنگامی که علی بن عبدالله متولد شد، پدرش او را پیش علی (علیه السلام) برد. آن حضرت مقداری از آب دهانش را در دهان فرزند عبدالله وارد کرد و با خرمایی که آن را جویده بود، زیر چانه او را بست و به عبدالله برگرداند و فرمود: ای پدر ملوک، بگیر این را.
روایت صحیح به این ترتیب بود که نقل کردیم. این روایت را ابوالعباس مبرد در کتاب الکامل آورده است، و آن روایتی که عدد فرزندان عبدالله بن عباس را هم متذکر شده، صحیح نیست. چه فراوان است خبرهای غیبی مانند قضایایی که گفتیم از امیرالمؤمنین (علیه السلام)، که اگر بخواهیم همه آن ها را یادآوری کنیم، صفحات فراوانی را باید برای این کار اختصاص بدهیم و کتب سِیَر (شرح احوال) به طور مشروح آن ها را در بر دارد.(150)
27- اخبار مربوط به موقعیت و حوادثی که در انتظار امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود.
28- اخبار مربوط به آینده کوفه و این که حوادث بسیار تندی در کوفه بروز خواهد کرد.
29- اخبار مربوط به مروان بن حکم و فرزندانش، که امت اسلامی، روز خونینی از آنان خواهد دید.
30- اخبار مربوط به بنی امیه، که مدتی کوتاه از دنیا بهره مند می شوند و سپس همه آن چه را که به دست آورده بودند از دست می دهند.
31- خبر مردی گمراه در شام که عربده خواهد کشید و پرچم هایش را در حومه های کوفه نصب خواهد کرد.
32- خبر مغول و این که تاخت و تاز و خونریزی ها به راه خواهند انداخت.
33- اخبار شهادت امام حسین (علیه السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در کتب شیعه و سنی، مجموعا فوق تواتر است. کثرت ناقلان این اخبار در حدی است که اگر برای کسی یقین آور نباشد، آن شخص از هیچ خبر متواتری نمی تواند یقین حاصل کند. به عنوان نمونه، منابع این خبر به شرح زیر است:
کامل الزیاراه، احقاق الحق، ملحقات احقاق الحق، امالی (شیخ طوسی به نقل از تاریخ الخمیس)، بحارالانوار، ینابیع الموده، موده القربی، المعجم الکبیر طبرانی، ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب، الفصول المهمه، ابن صباغ مالکی ج 1، ج 2، مقتل خوارزمی، مقتل عوالم، خصائص کبری سیوطی، کفایه الطالب، گنجی شافعی، مجمع الزوائد هیثمی، کنزالعمال مولی علی هندی، ارشاد مفید، البدایه والنهایه ابن کثیر، مسند احمدبن حنبل، ج 1، تاریخ اعثم کوفی، قاموس الرجال، ج 1، لهوف سیدبن طاووس، کشف الغمه ج 2، وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفی، طبقات ابن سعد، صواعق ابن حجر عسقلانی، ذخائرالعقبی، تذکره الخواص، اسدالغابه، نورالابصار شبلنجی، الاخبارالطوال دینوری، حیاه الحیوان ج 1، السیره النبویه ابن هشام ج 3، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2.
در این نظریه (شهادت امام حسین (علیه السلام)) دو سؤال وجود دارد:
سؤال یکم - آیا به علم به کشته شدن در یک حادثه، تصمیم و اقدام برای ورود به آن حادثه مشروع است؟
کسانی که فرقی میان اشخاص و میان حوادث نمی گذارند، و برای آنان مرگ و کشته شدن معمولی و شهادت در راه دفاع از جان ها و ارزش های ضروری حیات معنوی یکسان است، می گویند: به این جهت که زندگی، مطلوب مطلق در عرصه هستی است، و هیچ مطلوبی به درجه زندگی نمی رسد، لذا با وجود علم به کشته شدن در یک حادثه، اقدام به ورود در آن حادثه، از دیدگاه عقل و شرع ممنوع است.
حتی با توجه به اهمیت فوق العاده حیات گفته می شود: اقدام به یک عمل با احتمال خطر مرگ نیز نامشروع است، چه رسد با یقین به مرگ. پاسخ این سؤال، با شناخت صحیح معنای زندگی در این قضیه که زندگی، مطلوب مطلق در عرصه هستی است روشن می شود:
معنای زندگی، که مطلوب مطلق در عرصه هستی است، چیست؟ اگر منظور از زندگی، خوردن و آشامیدن و اشباع غرایزِ طبیعیِ محض باشد، تردیدی نیست برای کسانی که حقیقت زندگی را با توجه به عظمت ها و امتیازات معنوی و کمالات روحانی، که بهترین دلیل برای جاودانگی حیات می باشند، در نظر می گیرند، نه تنها آن زندگی طبیعی حیوانی مطلق نیست، بلکه با آن همه ناگواری ها و محرومیت ها و محدودیت هایی که این زندگی را در خود غوطه ور ساخته است، تلخ و ادامه آن مستند به یک نوع اضطراری است که ناشی از استحکام بنیاد زندگی است. نه این که این پدیده ذاتا و به طور مطلق، مطلوب است. آن همه خودکشی ها و آرزوی جدی مرگ در هنگام هجوم ناملایماتِ غیر قابل تحمل که در طول تاریخ در همه اقوام و ملل به فراوانی دیده می شود، یکی از روشن ترین دلایل عدم مطلوبیتِ مطلق زندگی طبیعی حیوانی است.
اگر منظور از زندگی در قضیه مزبور، همان حیات معقول (حیات طیبه)، (حیات مستند به دلیل و برهان یعنی بینه)، (حیاتی که از آن خدا و برای خدا در جریان قرار می گیرد)(151) باشد، نه تنها آن زندگی طبیعی حیوانی، مطلوب مطلق نیست، بلکه مزاحم حیات معقول است که شایستگی وصول به جاذبیت شعاع ربوبی دارد. البته کسی که از حیات معقول و حیات مستند به خدا اطلاعی ندارد، و یا با داشتن اطلاع، به علت سست عنصری و پیروی از خواسته های حیوانی، از آن زندگی اعلای انسانی خود را محروم ساخته است، همان زندگی طبیعی حیوانی را بالاترین آرمان تلقی می کند و همه توانایی های خود را در ادامه آن زندگی به کار می بندد.
خلاصه، برای کسی که زندگی را به معنای حیات معقول می داند که از حکمت و عنایت ازلی خداوندی سرچشمه گرفته و تا پیشگاه خداوندی کشیده می شود، زندگی طبیعی محض یک وسیله مناسب برای وصول به آن حیات معقول است که شخص آگاه در راه به دست آوردن آن، حاضر است صدها بار دست از آن زندگی طبیعی محض بردارد. این احساس با عظمت را در شب عاشورا، در یاران فداکار و آگاه امام حسین (علیه السلام) همگان نقل کرده اند. اگر کسی به خود اجازه دهد که عظمت فداکاری و کشته شدن در راه جهاد و دفاع از جان ها و حیثیت و شرافت و آزادی معقول و دفاع از ارزش های والای انسانی را مورد تردید قرار دهد، ما هیچ سخنی برای گفتن به این گونه سفسطه بازان خودکامه نداریم. روی سخن ما با کسانی است که برای حیات بشری، فوق خوردن و خوابیدن و اشباع شهوات و فوق حرکت بر مبنای من هدف و دیگران وسیله،
به معنای والا معتقدند. بدیهی است که دفاع و جهاد، یعنی حرکت در مرز زندگی و مرگ. شما اگر سخنان پیشتازان قافله انسانیت و رشد یافتگان نوع بشری را مورد مطالعه و تحقیق قرار بدهید، خواهید دید که این کمال یافتگان، مرگ را بر زندگی ذلت بار و محدود و غوطه ور در جنب و جوش حیوانی، چنان ترجیح می دهند که حیات را بر مرگ؛ زیرا زندگی پست از نظر آنان، بدتر از مرگ است. از جمله سخنان امام حسین (علیه السلام) در ذی حسم رو به کوفه چنین است:
فانی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما(152)
من مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمکاران را جز دلتنگی و اضطراب و ملالت نمی بینم.
فرهنگ ادبی اقوام و ملل دنیا، به طور فراوان، این حقیقت را گوشزد کرده اند که:
مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.
حقیقت این است که مشاهده یک حقیقت اعلا در زندگی، این زندگی را قابل تحمل و تفسیر و توجیه می کند:
ما را به میزبانی صیادالفتی است - ورنه به نیم ناله قفس می توان شکست
همه می دانیم که:
روزگار و چرخ و انجم سربه سر بازیستی - گرنه این روز دراز دهر را فرداستی
بنابراین، تنها اعتقاد به ابدیت و حکمت عالیه وجود است که بازی بودن روزگار و چرخ و انجم را منتفی می کند.(153) با این دریافت صحیح و منطقی است که انسان های شریف و با فضیلت و آگاه، پاسخ برای سؤالات شش گانه (من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ با کیستم؟ برای چه آمده ام؟ به کجا می روم؟) را آماده می کنند و از حیات معقول برخوردار می شوند.
سؤال دوم - علم به کشته شدن در یک حادثه، چگونه می تواند با فعالیت و اندیشه های مربوط به زندگی و رسیدن به هدف در آن حادثه سازگار باشد؟ یعنی کسی که می داند در یک حادثه کشته خواهد شد، چگونه می تواند با هدف گیری و اندیشه وصول به هدف از آن حادثه، فعالیت نماید و بیندیشد! حال، فرض این است که حضرت امام حسین (علیه السلام) می دانست که در واقعه کربلا شهید خواهد شد. با این فرض، چگونه به قصد وصول به هدف که اقامه حکومت عادله در جامعه اسلامی بود، از جایگاه سکونت خود که مدینه بود، حرکت کرد و کمال دقت، به انتخاب وسایل و توجه به نامه های دعوتی که از کوفه برای او رسیده بود، و فرستادن حضرت مسلم بن عقیل پیش از خود برای آماده کردن زمینه و تنظیم دقیق امور نظامی، با سپاه 72 نفری در روز عاشورا و غیر ذلک، پرداخت؟ برای حل این مسأله، باید یک بررسی اجمالی درباره درک انسان ها در ارتباط با زندگی و مرگ داشته باشیم. ما در این مبحث، مطالبی را مطرح می کنیم که ممکن است در حل مسأله علم امام به شهادت خود، مفید باشد.

بخش بیستم: انسان ها در درک زندگی و مرگ، و حقیقت آن دو بسیار متفاوتند.

قطعی است که بشر از دوران کودکی، تا مدتی، در زندگی محض حرکت می کند، بدون این که بداند زندگی یعنی چه. طبیعی است که او در این دوران، درباره مرگ نیز دریافتی نداشته باشد، مانند ماهی که در دریا زندگی می کند و نمی داند اگر از دریا بیرون بیفتد، حال او چگونه خواهد بود!
به تدریج، با پیشرفت سالیان عمر و با دیدن یا شنیدن این که فلان کس مرد و آن یکی می میرد، پدیده مرگ با نوعی ابهام برای بشر مطرح می شود.
مردم پس از درک مرگ که به دنبال زندگی فرا می رسد، اوضاع ذهنی گوناگونی درباره زندگی و مرگ پیدا می کند. از آن جمله:
1- برخی از مردم به علت شدت غوطه ور شدن در مختصات زندگی طبیعی محض، به همان وضع ذهنی دوران کودکی ادامه می دهند و هیچ گونه اندیشه خاصی درباره مرگ و تفسیر زندگی با پایان یافتن آن به وسیله مرگ، به خود راه نمی دهند. گاهی شدت فرو رفتن فرد در امواج زندگی، به درجه ای می رسد که حتی با علم به این که زندگی او نیز مانند دیگران پایانی دارد، توجهی به انقراض زندگی و ساحل آن نمی کند. بدیهی است که اینان با انواعی از تلقینات، خود را از به یاد آوردن مرگ و اندیشه درباره عالم پس از آن غافل می سازند! ممکن است نوع تلقین به قدری احمقانه باشد که فرد نتواند پذیرش آن را به دیگران ابراز کند. هم چنین، گمان کند که زندگی من نابود نمی شود! و به اصطلاح معمولی: مرگ برای دیگران است!
2- گاهی بی اعتنایی به مرگ به آن درجه از شدت غوطه ور شدن در زندگی طبیعی محض نمی رسد، ولی پدیده مرگ، به جهت شیرینی زندگی و لذایذ آن، از دیدگاه انسان ناپدید می شود، گویی یقین به مرگ ندارد!
در یکی از سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) این مضمون آمده است که: یقین به مرگ، برای بعضی از مردم، مانند شک است؛ زیرا غالبا از افق ذهن آنان به دور است.
3- دسته ای از مردم یقین به مرگ دارند، ولی به سبب تردید و ابهامی که درباره عالم پس از مرگ دارند، نمی توانند زندگی را طوری تنظیم و توجیه نمایند که مرگ و پس از مرگ، یک روشنایی نتیجه بخش بر زندگی آنان بیندازد.
این سه گروه، در زندگی ابهام انگیز با یکدیگر مشترکند. اینان غالبا در حال حاضر زندگی می کنند، نه با گذشته کاری دارند و نه با آینده، مگر در آن حدود که به حال حاضر آنان مربوط باشد. یعنی رشته عمر آنان مانند حلقه های گسیخته از هم است که یکی پس از دیگری می گذرند. لذا، حقیقتی به نام زندگی قابل تفسیر و توجیح در مجموع عالم هستی که مرگ مانند جزء مکمل زندگی در آن است، برای این سه گروه مطرح نیست. با این حال، مرگ برای هر سه گروه، اگر توجهی به آن داشته باشند، به دلیل عوامل مختلف، غم انگیز و نگران کننده است. عوامل این اندوه و نگرانی را ابن سینا در رساله ای خاص {رساله فی دفع الغم من الموت (رساله ای در دفع اندوه از مرگ)} بررسی کرده است. (مراجعه شود).
با نظر به اختلاف درک آنان درباره زندگی و مرگ، گروه هایی دیگر نیز وجود دارند که در این مبحث نیازی به بیان مشروح آن ها نیست. با توجه به اشتراک همه آنان در نقص معرفتی که درباره زندگی دارند، همه آنان مشمول یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون(154)
آنان پدیده ای (نمودی) از زندگی دنیوی را می دانند و آنان از آخرت (زندگی اخروی) غافل اند هستند. متأسفانه، مسائلی را هم بر مبنای همین آگاهی ناقص مطرح می کنند و آن ها را علوم انسانی می نامند!