امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش شانزدهم: اهداف و انگیزه هایی که باعث شد مقاومت شدید حسین بن علی (علیه السلام) و مبارزه او، رسمی و علنی گردد.

شاید برخی از افراد ناآگاه، با مطالعه سطحیِ تاریخ صدر اسلام، چنین گمان کنند که مقاومت و مبارزه امام حسین (علیه السلام) از هنگام مرگ معاویه و نشستن یزید برجای او آغاز می شود. این گمان صددرصد برخلاف واقع است. نهضت و قیام امام حسین (علیه السلام) ریشه دارتر از آن است که بتوان آن را به شروع سلطه گری یزید محدود ساخت.
سرور شهیدانِ راه حق و حقیقت، فرزند علی (علیه السلام) پس از رحلت پیامبر اسلام، در فراز و نشیب هایی که برای جامعه اسلامی پیش آمد، شرکت داشت و با کمال هشیاری و احساس، حیاتی بودن آن ها را نظاره می کرد. این طور نبود که حسین یک دفعه چشم باز کرد و نامه یزید را برای او خواندند که تو باید تسلیم طاغوتِ ساخته شده به دست پدرش (معاویه) شوی و در این جریان، هیچ گونه اختیاری برای تو نیست!
چنان نبود که آن فرزند بنیان گذار اسلام، چشم باز کرد و یزید و یزیدیان را دید. او سالیان متمادی بود که خون دل می خورد و مهر سکوت بر لبانش بود. چرا؟ در این جا نمونه ای از عوامل خون دل خوردن حسین و بادهای تند و خزانی را که برگلزار روح بخش اسلام وزیدن گرفته بود، متذکر می شویم:
او با چشمان خود، گرفتاری های بسیار سختی را که برای پدر بزرگوارش علی بن ابی طالب (علیه السلام) به وجود آورده بودند، دیده بود. این ناگواری ها هیچ علتی جز ریاست پرستی و هوسرانی و حسادت نداشت.
او سخنان پدر نازنین خود را که از دل پر هیجان و اندوهگین او سر می کشید، شنیده بود.
او هرگز نمی توانست این جمله را که؛ فصبرت و فی العین قذی، و فی الحلق شجا(115) (من تحمل کردم، در حالی که خاشاک در چشمم و اندوه سخت در گلویم بود) فراموش کند.
او دیده بود که دروگر سیاست های ماکیاولی، داس بران بر دست، بر سر عده ای از بهترین انسان های کمال یافته که اعضای وفادار مکتب پدر بزرگوارش علی (علیه السلام) بودند، تاختن آورده، آن ها را درو کرد و از بین برد. به عنوان نمونه:
1- او ابوذر غفاری را که به علت حمایت از اصلاح و تنظیم معیشت مردم و طرفداری از مکتبِ تساوی در حقوق که از انسانی ترین مبانی اسلام است تبعید شده بود. با چشمانی اشکبار و دلی اندوهگین، بدرقه کرده بود. همان ابوذر که دو امام بزرگوار (امام حسن و امام حسین (علیه السلام)) در موقع وداع، او را عمو خطاب فرموده بودند: یا عماه (ای عموی ما). این کلمه پرمحتوا، شایستگیِ برادر بودنِ ابوذر را با علی (علیه السلام) که پیامبر اسلام او را برادر خود می دانست، با کمال وضوح اثبات می کند.
2- روزی فرا رسید که عماربن یاسر را هم از علی (علیه السلام) گرفتند. این بزرگ مرد اسلام همان بود که به اتفاق تواریخ، پیامبر عظیم الشأن درباره او فرموده بود:
یا عمار تقتلک ألفئه الباغیه
ای عمار، تو را گروهی ستمکار خواهند کشت.
عمار در جنگ های صفین به خاک و خون افتاد. هنگامی که خبر مذکور را که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) درباره سرنوشت عمار ثابت شده بود، از طرف امیرالمؤمنین (علیه السلام) به معاویه و پیروانش یادآور شدند، این بار آن پیروِ مکتب ماکیاولی حرفی زد که پوچی آن حرف، تاریخ را به شگفتی واداشته است! معاویه گفت:
عمار را علی کشت، زیرا علی او را به میدان جنگ آورده است!
باز به یاد مولوی می افتیم:
چشم باز و گوش باز و این عمی! - حیرتم از چشم بندی خدا!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
به آنان بگویید: پس حمزه بن عبدالمطلب (علیه السلام) را پیامبر کشته است، زیرا پیامبر او را به میدان جنگ آورده بود.
3- روزی دیگر فرا رسید که امام حسین (علیه السلام) خبر مسموم شدن مالک اشتر را شنید! مالک اشتر کیست؟
مالک اشتر از باعظمت ترین دلاوران و سلحشوران تاریخ و در عین حال زاهد و مردی ملکوتی بوده است.
آری، در شخصیت کم نظیر او کافی است که به یاد آوریم، این مرد از آن افراد استثنایی بود که به مقام والای علی شناسی رسیده بود. همین مرد بود که با مرگ مظلومانه اش، فرزند ابی طالب را که تحمل و شکیبایی او ضرب المثل تاریخ است، به ناله درآورد. وقتی شنید که آن انسان بزرگ با دست معاویه در مسیر مصر مسموم شده و چشم از این دنیا پوشیده است، از اعماق دل بی قرارش چنین ناله برآورد:
مالک، و ما مالک، و أنی لنا مثل مالک؟ رحم الله مالکا، کان لی کما کنت لرسول الله صلی الله علیه و آله وسلم.
مالک، چه مالکی! و دیگر مثل مالکی برای ما نیست. خدا رحمت کند مالک را، نسبت او به من، چنان بود که نسبت من به رسول خدا (صلی الله علیه و آله).
او همان شخصیتی بود که شایستگی اجرای فرمان معروف، در کشور با سابقه مصر را داشت که امیرالمؤمنین به او داد. فرمانی که می توانست برای مدیریت و اصلاح همه کشورها، برنامه ارائه بدهد.
4- او از کشته شدن حجر و یاران او که از وارستگان و شایستگان جوامع اسلامی بودند، با این که (معاویه) به آن ها امان داده بود که آنان را نخواهد کشت، ناگواری و اندوه عمیق ناشی از مرگ این انسان های کمال یافته از یک طرف، و این که سبب سازانِ این خسارت های غیر قابل جبران، آن ها را یک نبوغ و هنر زمامداری تلقی می کردند! از طرف دیگر، برای شخصیتی مثل حسین (علیه السلام) بسیار شکنجه آور بود.
5- اویس قرنی، بزرگ مردی که از نظر عظمت روحی، محبوب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بود و حتی آن حضرت درباره او فرمود بود:
انی لأشم نفس الرحمن من قبل الیمن(116)
من نفس رحمانی از طرف یمن استشمام می کنم.
گر در یمنی چو با منی پیش منی - گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی - خود در عجبم که من توأم یا تو منی
این انسان کمال یافته در جنگ های صفین، قربانی هوی و هوسرانی و ریاست پرستی معاویه و پیروانش شد. بدین سان، ده ها و بلکه صدها سالک راه حق و حقیقت که پروانه وار اطراف شمع وجود علی (علیه السلام) در تکاپو بودند، به خاک و خون افتادند. حسین بن علی (علیه السلام) همه این ناگواری ها را چشیده و زجر و شکنجه آن ها را دریافته بود.
6- امام حسین (علیه السلام) شاهد ظلم ها، محنت ها و تعدی هایی بود که به برادرش امام حسن مجتبی (علیه السلام) از طرف دنیاپرستانِ متجاوز وارد می شد. سختی های مصایبی که به این بزرگوار می رسید، بسیار متنوع و فراوان بود.
7- پایمال شدن قوانین و ارزش های اسلامی با انواعی از مهارت ها و فریب کاری ها که مردم معمولی از درک آنها ناتوان بودند. لذا، امام حسین (علیه السلام) نمی توانست برای آن مردم معمولی که اکثریت را تشکیل می دادند، حقیقت امر را روشن بسازد و مکر و حیله پردازی های دغل بازان را به آنان تفهیم نماید و در نتیجه، به قیام علیه معاویه اقدام کند. این همان علت بود که موجب شد امام حسن مجتبی (علیه السلام) متارکه جنگ با معاویه را بر مبارزه با او ترجیح دهد.
8- نقض حرمت و کرامت انسان ها و فداکردن حیثیت و شرف آنان در راه خودکامگی ها، و مردم را بردگان بی اختیار خود تلقی کردن، و ارزش ندادن به رأی و نظر و خواسته های قانونی آنان. با این محاسبه نابخردانه: مردم، یک عده حیواناتی بی اختیارند! و من هم هرکار درباره آنان بخواهم، انجام می دهم!
آری، با این محاسبه، نه از انسان چیزی می ماند و نه از انسانیت.
در صورتی که نازل کننده قرآن، خداوند دانای مطلق، مشورت را از ارکان اساسی اسلام قرار داده و فرموده است:
و شاورهم فی الأمر(117)
ای پیامبر، با یاران خود مشورت کن.
و أمرهم شوری بینهم(118)
و شؤون مسلمانان در میان خود، با مشورت انجام بگیرد.
حقیقت، درختی است برومند که شاخه های آن در درون پاک مردم قرار دارد.
این یک دستور جاودانی عقل و وجدان است که از میوه های آن شاخه ها که در عقول و دل های انسان های پاک سر بر می آورد، بهره بردارید. جمله مشورت کنید عبارت دیگری است از همین دستور:
از میوه های عقول و دل های مردم برخوردار شوید.

بخش هفدهم: نقش تقوای الهیِ رهبر در توجیه و مدیریت جامعه

بیایید منطق جاودانه اسلام را در صفات زمامدار، از زبان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بشنویم، سپس ببینیم علت قیام امام حسین (علیه السلام) چه بوده است. آن بزرگِ بزرگان چنین می فرماید:
فلا تثنوا علی بجمیل ثناء لا خراجی نفسی الی الله سبحانه و الیکم من التقیه {البقیه } فی حقوق لم أفرغ من أدائها، و فرائض لا بد من امضائها. فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابره، و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند أهل البادره، و لا تخالطونی بالمصانعه، و لا تظنوا بی استثقالا فی حق قیل لی، و لا التماس اعظام لنفسی. فانه من استثقل الحق أن یقال له أو العدل أن یعرض علیه، کان العمل بهما أثقل علیه. فلا تکفوا عن مقاله بحق، أو مشوره بعدل، فانی لست فی نفسی بفوق أن أخطی ء، و لا آمن ذلک من فعلی، الا أن یکفی الله من نفسی ما هو أملک به منی. فانما أنا و أنتم عبید مملوکون لرب لا رب غیره؛ یملک منا ما لا نملک من أنفسنا، وأخرجنا مما کنا فیه الی ما صلحنا علیه، فأبدلنا بعد الضلاله بالهدی، وأعطانا البصیره بعد العمی(119)
مرا در مقابل وظیفه ای که انجام می دهم، سپاس خوشایند ننمایید. آزاد ساختن شخصیت از چنگال تمایلات و رهسپار کردن آن به سوی خدا و به سوی شما {که جلوه گاه مشیت خداوندی هستید} سپاسگزاری ندارد. من جز این کاری نمی کنم که به مقتضای تکلیف انسانی - الهی ام، حقوق حیات فردی و اجتماعیِ شما را که از به جای آوردنش فارغ نشده ام، ادا می کنم و وظایف واجب و ضروری را که بایستی اجرا کنم، انجام می دهم. گفت وگویتان با من، همانند گفت وگو با جباران روزگار نباشد. در برابر من از تسلیم و خویشتن داری که در مقابل اقویای پرخاشگر دارید، بپرهیزید. با قیافه ساختگی و ظاهرسازی با من آمیزش نکنید. گمان مبرید هنگامی که سخن حق به من گفته می شود، بر من سنگینی خواهد کرد، یا خودم را از آن حق بالاتر قرار خواهم داد، زیرا کسی که شنیدن سخن حق، یا ارائه عدالت بر او سنگینی کند، عمل به حق و عدالت برای او سنگین تر خواهد بود. در برابر من، از گفتن حق و مشورت برای تحقق بخشیدن به عدالت خودداری نکنید. اگر عنایت خداوندی که مالک تر از من به من است کفایتم نکند، من دارای شخصیتی فوق خطا نیستم. قطعی است که من و شما بندگان مملوک آن پروردگار هستیم که جز او خداوندی وجود ندارد. اوست مالک مطلقِ نفوس ما که بالاتر از مالکیتِ خود ما بر ماست. اوست که ما را از مراحل پایین حیات، به مراتب عالی آن حرکت داده گمراهیِ ما را به هدایت و نابیناییِ ما را به بینایی مبدل فرموده است.
آیا هنگامی که امام حسین (علیه السلام) که تبلور یافته منطق اسلامی فوق بود، نابودی این منطق را می بیند و به جای آن، کبر و غرور و استبداد و نژاد پرستی و تعصب های جاهلانه و سپردنِ زندگی جوامع اسلامی به دست یزید را مشاهده می کند - که کارنامه سه سال سلطه گری او را دیدیم - برای نجات دادن اسلام حرکت نکند!؟ مرگ معاویه حادثه ای بود که برای کارگزارانِ او اهمیت شدیدی داشت، ولی آن چه که برای ولید بسیار مهم و سنگین بود، گرفتن بیعت (تسلیم نمودن حسین (علیه السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر) به یزید بود. لذا، ولیدبن عتبه کسی را به دنبال مروان بن حکم فرستاد که با او ملاقات کند. وقتی که مروان نزد ولید آمد، ولید نامه ای را که خبر مرگ معاویه و دستور یزید برای گرفتن بیعت از سه شخصیت مذکور در آن بود، برای مروان خواند و سپس نظر مروان را درباره دستور یزید خواست. مروان گفت: نظر من این است که همین ساعت (فورا) آن سه شخصیت را احضار کنی و از آنان برای یزید بیعت بگیری و اگر امتناع کردند، پیش از آن که خبر مرگ معاویه را بفهمند، گردن آنان را بزن! زیرا اگر از مرگ معاویه مطلع شوند، هر یک به طرفی رفته و برای به دست آوردن زمامداری قیام خواهند کرد.
این یک اصل ثابت شده است که همان گونه که افراط در محبت، زندگیِ آدمی را از مسیر حیات معقول منحرف می سازد، افراط در خصومت هم، از اختلال مغزی و روانیِ او حکایت می کند.
عداوت مروان با دودمان پاک پیامبر اسلام، ریشه هایی از جاهلیت داشت. منابع حدیثی و تاریخی، این خصومت شدید را ثبت نموده است.
مروان در پاسخ ولید که پرسیده بود اکنون راجع به دستور یزید چه باید کرد؟ ماهیت ضد انسانی خود را آشکار می سازد و با کمال بی پروایی، رأی به کشتن حسین بن علی (علیه السلام) می دهد! و با این پاسخ، نه تنها ضدیت خود را با اسلام مطرح می نماید، بلکه بی اعتنایی به همه ارزش های انسانی را به پست ترین درجه خود می رساند. حسین بن علی (علیه السلام) را بکش! حسین بن علی کیست؟ پسر دختر پیغمبر (فاطمه (علیها السلام)). او به اتفاق همه صاحب نظرانِ آگاه، شایسته ترین فرد برای اقامه حکومت حق و عدالت و دارای عالی ترین سرمایه برای انسان سازی بود. کشتن او به نام یک عمل سیاسی، از بین بردن یک فرد از انسان ها نبود، بلکه خطرناک ترین بازی با تاریخ انسانیت و نابود کردن حقوق جان های آدمیان بود، زیرا همان گونه که گاهی حکم به احیای یک فرد از دیدگاه ارزش های بزرگ، حکم به احیای همه انسان هاست، اگرچه صادر کننده حکم مزبور اطلاعی از اهمیت آن نداشته باشد، هم چنان، گاهی حکم به کشتن یک فرد، حکم به نابود کردن همه انسان هاست، خواه حکم کننده، این تساوی را بداند یا نداند، البته در صورتی که صادر کننده حکم نداند و در آن جهل مقصر نباشد، بار مسؤولیت سبک تر یا منتفی می گردد.
آیا می توان گفت شخصی مانند مروان با آن حکمی که برای کشتن حسین (علیه السلام) صادر کرده است، این شخصیت الهی را نمی شناخت؟ چه عواملی باعث شده بود که مروان با این که در جامعه اسلامی و با قابلیت اطلاع از شخصیت امام حسین (علیه السلام) و یزید نابکار زندگی می کرد، این دو فرد را که اولی دارای جلوه خیره کننده در عظمت و دومی {یزید را که } دارای شهرت مزاحم جان های پاک بود، نشناسد؟ بیم آن می رود که تاریک ماندن این گونه مسائل در تاریخ، از اعتبار این پدیده مهم که تاریخ نامیده می شود بکاهد.
ولیدبن عیبه، شخصی را برای احضار آن سه شخصیت (حسین (علیه السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر) فرستاد تا از آنان برای یزید بیعت بگیرد.
فرستاده ولید که نامش عبدالله بن عمروبن عثمان و مرد جوانی بود، سراغ امام حسین (علیه السلام) و فرزند زبیر را در مسجد گرفت و آنان را دید که نشسته بودند. آن هنگام، زمان معمولیِ حضور مردم در نزد ولید نبود.
فرستاده ولید پیام او را رساند و گفت: امیر شما را احضار کرده است. آن دو شخصیت گفتند: تو برگرد، ما خود به نزد ولید می رویم. ابن زبیر از امام حسین (علیه السلام) پرسید: نظر شما چیست؟ ولید به چه انگیزه ای ما را در این ساعت که موقع جلوس نیست، احضار کرده است؟ حسین (علیه السلام) فرمود: گمان می کنم آن مرد طغیان کار (معاویه) مرده است و ولید می خواهد پیش از آن که خبر در میان مردم منتشر شود، از ما بیعت بگیرد. عبدالله بن زبیر گفت: من هم جز این گمان نمی کنم.(120) آن گاه از امام حسین (علیه السلام) پرسید: شما چه می کنید؟ آن بزرگوار فرمود: من هم اکنون جوانانی از دودمانم را جمع می کنم و آنان را پیرامون جایگاه ولید می نشانم و سپس وارد می شوم. عبدالله گفت: من از توطئه ولید برای تو می ترسم، اگر بر او وارد شوی. حضرت فرمود: من بدون آمادگی و توانایی بر دفاع از خودم، وارد نمی شوم.(121)

بخش هجدهم: قانون دفاع جدی از جان

از اقدام امام حسین (علیه السلام) برای آمادگی و توانایی دفاع از خود در مقابل ولیدبن عتبه، لزوم آمادگی برای دفاع از حیات به خوبی روشن می شود، که فرزند علی (علیه السلام) دفاع از جان و عدم ورود به مهلکه را قانون جدی تلقی کرده بود. این که برخی از ناآگاهان گمان کرده اند: نمی بایست امام حسین (علیه السلام) در برابر یزید که از قدرت با همه اشکالش برخوردار بود مقاومت می کرد، و ایستادگی و مبارزه او با طاغوت دوران اشتباه بود، غلطی است واضح که ابن خلدون هم مرتکب شده و می گوید:
حسین احساس کرد که خروج بر یزید {و مبارزه با او} به جهت فاسق بودنش متعین و واجب است، مخصوصا برای کسی که دارای توانایی برای قیام باشد و او درباره خود، این شایستگی و قدرت را می دید. و گمان وی از نظر شایستگی {برای زمامداری } و توانایی خود صحیح بود و بیش از آن بود که گمان می کرد، ولی گمان وی درباره قدرت خود، چنان نبود که تصور می کرد می تواند با نیروی نظامی خویش در قیامش پیروز شود.(122)
اشتباه ابن خلدون در نظریه ای که ابراز کرده است، از همین جمله کاملا صریح در داستانِ رفتن امام حسین (علیه السلام) به نزد ولید به خوبی روشن می شود که امام به عنوان قانون جدیِ حیات، مورد بهره برداری قرار داد. بار دیگر قاطعیت جمله را مورد دقت قرار بدهیم:
من بر ولید وارد نمی شوم، مگر این که بر دفاع از خود توانا باشم.
جای تأسف است که ابن خلدون با آن همه اطلاعات و قدرت تفکر، نتوانست معنای قدرت را از دیدگاه عقل سلیم و فطرتِ کمال جو و منابع اسلامی درست بفهمد!
قدرت از دیدگاه عقل سلیم و فطرت کمال جو و منابع اسلامی که تن دادن به شهادت در راه نجات انسان ها در عرصه حیات معقول از عالی ترین مصادیق آن است، در حسین بن علی (علیه السلام) در عالی ترین حد بوده است.
او با داشتن چنین قدرتی، خود را در عرصه تاریخ انسانیت و در برابر جان های بی دفاع و بالاتر از همه این ها، در پیشگاه خداوندی شدیدا مسؤول می دید.
تفاوت میان رفتن به نزد ولیدبن عتبه، که پرچمدار شهادت (حسین بن علی (علیه السلام)) برای احیای ارزش ها با حد اعلای آمادگی برای دفاع از حیات حرکت کرد، و قیام جدی برای رویارویی با طاغوت زمان (یزیدبن معاویه)، با قدرت طبیعیِ ناچیز، بسیار زیاد است. قدرت در حادثه نخستین (رفتن به نزد ولید) همان آمادگی از جهات وسایل طبیعی بود که می بایست آن بزرگوار آن را داشته باشد، زیرا کشته شدن مخفیانه در میان چهار دیوار یک خانه که قابل تفسیرها و توجیهات بسیار مختلف بود، کمترین اثر و نتیجه ای برای رها ساختن مردم جوامع آن روز از زندگی برده وار برای یزید دربر نداشت. در صورتی که نهضت و قیام رسمی، با آگاه کردن مردم در مورد مبتلا شدن و دچار شدن حیات آن ها به وخامت مادی و معنوی، به وسیله خودکامه ای خودخواه (یزید)، با آن حوادث گوناگون که از حرکت از مدینه شروع شد و تا مراجعت اهل بیت حسین (علیه السلام) به مدینه ادامه داشت، بزرگ ترین وسیله و قدرتی بود که خداوند در آن زمان به امام حسین (علیه السلام) عنایت فرموده بود. بدیهی است که قدرت به این معنی برای کسانی که با دیدِ بسیار سطحی به قدرت و عجز می نگرند، قابل فهم نیست. بر مبنای همین اصل دفاع جدی از حیات بود که:
حسین (علیه السلام) جماعتی از دودمان و یارانش را جمع نمود و آن ها را با سلاح مجهز کرد و فرمود: ولید در این ساعت مرا خواسته است و ممکن است مرا به چیزی تکلیف کند که من آن را نپذیرم و او مورد اطمینان نیست. وقتی که من بر ولید وارد شدم، شما نزدیک در باشید و اگر صدایم بلند شد، وارد شوید و از من دفاع کنید.(123)
این است منطق اصلیِ حیات که خداوند با فیض ربانی خود، به انسان ها عنایت فرموده است. اگر آدمی مالک همه دنیای مادی باشد و برای دفاع از یک لحظه باقی مانده حیات، آن ها را صرف نکند، نه معنای حیات را شناخته است و نه مفهوم دنیای مادی را.
امام حسین (علیه السلام) بر ولید وارد شد. مروان نزد ولید بود. ولید خبر مرگ معاویه را به آن حضرت داد.
حضرت آیه رجوع الی الله انالله و اناالیه راجعون را خواند. آن گاه ولید نامه یزید را که دستور بیعت گرفتن از حسین را در بر داشت، برای آن حضرت خواند. حسین (علیه السلام) فرمود: گمان نمی کنم تو به این که من با یزید پنهانی بیعت کنم قناعت کنی. ولید تصدیق کرد. حضرت فرمود: پس به صبح گاه برسی و نظر خود را مشخص نمایی. ولید گفت: به نام خدا برگرد تا با جمعیت مردم نزد ما حضور یابی. در این موقع مروان به ولید گفت: سوگند به خدا، اگر حسین در این ساعت بیعت نکند و از تو جدا شود، هرگز توانایی تسلط بر چنین شخصیتی نخواهی داشت، مگر آن که میان شما و او کشته های فراوانی به خاک و خون بیفتند. یا حسین را حبس کن تا نتواند از سلطه تو بیرون رود، یا گردن او را بزن!(124)
این سخن امام حسین (علیه السلام) به ولید که پس به صبح گاه برسی و نظر خود را مشخص نمایی، معنایی بسیار مهم دربر دارد که اشاره می کند به باز بودن راه تفکر پیرامون مسؤولیت، داوری تاریخ، حاکمیت وجدان، ایستادن در پیشگاه خداوند در آغاز ابدیت و غیز ذلک. یعنی ای ولید، در این چند ساعت، حساس ترین لحظات عمر خود را مشاهده می کنی و می گذرانی. تو می توانی در کار خود تصمیمی بگیری که در سرنوشت جوامع مسلمین به سعادت آنان تمام شود و می توانی نظری را انتخاب کنی که در ردیف جلادان خون آشام و محکم کنندگان پایه های ظلم و جور در تاریخ محسوب شوی. برو و در باقیمانده روز و شبت تا تصمیم نهایی بیندیش. در این اندیشه، تویی و اصول انسانی و قضاوت آیندگان و نتایج اقدام به کار و بالاتر از همه، تویی و خدا. امروز هم من و هم تو در سر راه سرنوشت اصلی خود قرار داریم. ای ولید، برو و بیندیش. این ساعت ها تکرار شدنی نیست، سعادت و شقاوت ابدیِ تو، محصول اندیشه تو در این ساعت های محدود است. من رفتم و قطعی است که هر دو، چهره خود را در نمایشگاه بزرگ تاریخ نظاره خواهیم کرد و سپس در پایان کار در پیشگاه عدل الهی یکدیگر را خواهیم دید.
ولید گفت: به نام خدا برگرد. ای کاش ولید در این خطاب، خود را هم منظور می نمود، زیرا اگر ولید این خطاب مقدس را (به نام خدا) با خویشتن نیز داشت، یعنی اگر به خویشتن هم می گفت: ولید، به نام خدا امشب رویاروی خویشتن باش، شاید اثری بسیار زیبا و سازنده ترین نتیجه را در سرنوشت خود به وجود می آورد.
ولید در دیداری که با چهره ملکوتی حسین (علیه السلام) داشت، در آن لحظات از یک بارقه روشنگرِ وجدانی برخوردار بود که بدون کمترین تحقیر و اهانت، دست از حسین (علیه السلام) برداشت و او را مجبور ننمود. وقتی که آن حضرت بیرون رفت، مروان بار دیگر خباثت درونی خود را فاش ساخت و به ولید گفت: تو نسبت به پیشنهاد من نافرمانی کردی و از او بیعت نگرفتی، و در صورت امتناع، تصمیم به کشتن او نگرفتی، دیگر محال است که سلطه بر او پیدا کنی ... ولید در پاسخ مروان می گوید:
سوگند به خدا، اگر همه ملک و مال دنیا را به من بدهند که حسین را بکشم، برای این که او می گوید: من با یزید بیعت نمی کنم، من چنین جنایتی را مرتکب نمی شوم و سوگند به خدا، میزان اعمالی کسی که دستش به خون حسین آلوده باشد، در روز قیامت، قطعا سبک خواهد بود.(125)
این جملات نشان می دهد که آن بارقه روشنگرِ وجدانی که درون ولید را روشن کرده بود، تاحدودی ریشه دار بود، زیرا ولید این مقدار برای معرفت خود درباره عظمت حسین (علیه السلام) ارزش قائل بود که چنین پاسخی عالی به مروان داد.(126)
مروان گفت: حقیقت گفتی.
آن نابکار چنین سخنی گفت، ولی این یک خلاف واقع بود، زیرا مروان نظر ولید را نپسندیده بود.(127)
در این تصدیق ظاهری که مروان سخن ولید را به عنوان حقیقت قلمداد کرد، دو احتمال مهم می رود:
یکی این که مروان بر مبنای عقیده یزید که آن را در اشعار معروفش منعکس نموده، گفته است:
لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء و لا وحی نزل(128)
به ولید طنز گفته و به اصطلاح بعضی از مردم، او را مسخره کرده است که تو به این عقیده دل خوش دار، بالاخره حسین از دست تو رها شده و برای سلطه مجدد بر او، خون های فراوان ریخته خواهد شد.
احتمال دوم این است که مروان بدون توجه به عقیده یزید، و به طور معمولی ولید را مورد سخریه قرار داده و خواسته بگوید: بسیار خوب، بعدا خواهیم دید!
محدث قمی رحمةالله علیه، جریان مزبور را از ابن شهر آشوب چنین نقل نموده است:
هنگامی که امام حسین (علیه السلام) نزد ولیدبن عتبه آمد، و او نامه یزید را برای آن حضرت خواند، آن حضرت فرمود: من با یزید بیعت نمی کنم. مروان گفت: با امیرالمؤمنین! بیعت کن. حسین (علیه السلام) فرمود:
دروغ گفتی. چه کسی یزید را بر مؤمنان امیر کرده است؟ مروان شمشیر کشید و به ولید گفت: دستور بده جلادت پیش از آن که حسین از خانه ات خارج شود، گردنش را بزند و خون او به گردن من. فریاد در خانه ولید بلند شد. در این موقع، نوزده مرد از دودمان حسین با خنجرهای کشیده وارد خانه ولید شدند و حسین با آن ها از خانه بیرون آمد و خبر به یزید رسید. ولید را از کار برکنار کرد و مروان را به جای او والی مدینه گردانید.(129)
به هر حال، نرمش ولیدبن عتبه در رویارویی با حسین (علیه السلام)، او را از کار شرم آوری که به عهده داشت، برکنار ساخت.
در این جریان شگفت انگیز، خباثت مروان و تملق و چاپلوسی او از یزید فاسق، از حد می گذرد و او را با منصب امیرالمؤمنین به رخ امام حسین (علیه السلام) می کشد! یزید امیرالمؤمنین است! کدام امیر؟ کدامند آن مؤمنین که یزید امیر آن هاست؟ ناشایستگیِ یزید برای زمامداری مسلمین به قدری روشن بود که حتی معاویه با شمشیر و تهدیدهای مرگبار نیز نتوانست از مردم برای این نور چشمی! بیعت بگیرد.
آری، در آن هنگام که سیاست به معنای توجیه و قربانی کردن همه اصول و ارزشهای انسانی و الهی در مسیر من هدف و دیگران وسیله قرار می گیرد، یزید هم امیرالمؤمنین خوانده می شود!
این تملق ها و چاپلوسی های وقاحت بار است که شمشیرهای جلادانِ خون آشامِ تاریخ را تیز کرده و باعث شده است که انسان های پاک دل و دارای وجدان ناب، نتوانند چند ورق از تاریخ را که همان خون نامه بشری است، بدون احساس شرم بخوانند.
امام حسین (علیه السلام) از فردای آن روز که در خانه ولیدبن عتبه از بیعت با یزید امتناع نمود، از منزل بیرون می آمد و اخبار منتشر شده را می شنید. مروان آن حضرت را دید و گفت ای ابا عبدالله من خیرخواه تو هستم، از من اطاعت کن تا به مقصد صحیح برسی. آن حضرت فرمود: چیست آن نصیحت؟ بگو تا آن را بشنوم. مروان گفت: من بیعت با یزید را به تو پیشنهاد می کنم، زیرا صلاح و خیر دنیا و آخرت تو در بیعت با یزید است!
امام حسین (علیه السلام) فرمود:
انالله و اناالیه راجعون و علی الاسلام السلام اذابلیت الامه براع مثل یزید و لقد سمعت جدی رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول: الخلافه محرمه علی آل ابی سفیان(130)
ما همه از آنِ خداییم و به سوی خدا باز می گردیم. آخرین وداع با اسلام باد، زیرا امت به چوپانی مانند یزید مبتلا گشته است. من از جدم رسول الله (صلی الله علیه و آله) شنیده ام که می فرمود: خلافت برای فرزندان ابی سفیان حرام است.
اگر احتمال بدهیم که مروان، یزید را نمی شناخت که به امام حسین (علیه السلام) می گوید: صلاح و خیر دنیا و آخرت تو در بیعت با یزید است، قطعا به خطا رفته ایم، زیرا چگونگی شخصیت یزید از زمان پدرش معاویه به قدری روشن بود که وقتی می خواست با تهدید به شمشیر، در مجمعی از بزرگان مسلمین، سلطنت را برای او تثبیت کند، یزید را تحسین و تمجید کرد و شایستگیِ او را برای جانشینیِ خودش گوشزد نمود. امام حسین (علیه السلام) فرمود: ای معاویه، مقصودت چیست؟ گویی درباره کسی صحبت می کنی که در میان مردم شناخته شده نیست، تو درباره فرزندت مطالبی بگو که او خویشتن را با آن ها آفتابی کرده است... به اضافه این که مروان از نظر خویشاوندی، از نزدیک ترین اشخاص به یزید بود، با این حال، امکان نداشت یزید را نشناخته باشد!
مروان گفت: صلاح و خیر دنیا و آخرت تو در بیعت با یزید است!
کدامین زندگیِ دنیوی! آن زندگی که عبارت است از چند صباحی تنفس و خور و خواب و خشم و شهوت بدون شرف و کرامت و حیثیت انسانی، با تسلیم به خواسته های حیوانیِ یک یا چند نفر خودکامه خودخواه، ستمگر و مستبد، زندگی نیست، بلکه مرگی است با شکنجه زندگی بی هدف و پر از ملالت و نکبت در میان گذشته ای پوچ و آینده ای پوچ تر. چنین زندگی برای شخصیت آگاه و خردمند و دارای وجدان الهی، زندگی نیست تا صلاح و خیری داشته باشد.
آخرت کدام است و زندگی اخروی چیست که تسلیم شدن به منکِر آن، یا به کسی که کمترین اهمیتی در زندگانی به آن نمی دهد، خیر و صلاحی برای آن باشد؟!
چشم باز و گوش باز و این عمی - حیرتم از چشم بندی خدا!
دقت کنید در این که مروان در مقابل سخن امام حسین (علیه السلام) که فرمود: من از جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیده ام که می فرمود: خلافت بر فرزندان ابوسفیان حرام است نگفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین چیزی نگفته است، یا این سخن را کسی دیگر هم شنیده است؟ بلکه مروان با عصبانیت از حسین (علیه السلام) جدا شد و رفت.
غروب آن روز رسید. ولید مردانی را برای احضار امام حسین (علیه السلام) جهت بیعت با یزید فرستاد. آن حضرت به فرستادگان ولید فرمود: خود را به بامداد برسانیم، شما هم ببینید، ما هم ببینیم. آنان، آن شب از اقدام عملی خودداری کردند و اصراری ننمودند.
امام حسین (علیه السلام) در همان شب که شب یکشنبه و دو روز از ماه رجب مانده بود، از مدینه خارج شد و با فرزندان و برادران و برادرزادگان و با عمده ترین افراد خاندانش، به جز محمدبن حنفیه، به سوی مکه حرکت کرد. هنگامی که محمدبن حنفیه از تصمیم حسین (علیه السلام) به خروج از مدینه مطلع شد، در حالی که نمی دانست که برادرش به کجا می رود، عرض کرد: تو محبوب ترین مردم و عزیزترین مخلوقات برای من هستی. و من به جز تو برای هیچ یک از مخلوقات، چنین خیرخواهی و نصیحت ذخیره ننموده ام، و تو شایسته چنین خیراندیشی و نصیحت می باشی: از بیعت با یزید امتناع کن و تا بتوانی از شهرها دور باش، سپس فرستادگان خود را به سوی مردم بفرست و آنان را {برای اقامه حق و عدالت } به یاریِ خود دعوت کن. اگر مردم با تو بیعت کردند، خدا را سپاسگزار خواهی شد و اگر مردم کسی دیگر را خواستند و دور او را گرفتند، خداوند از این جهت از دین و عقل تو نمی کاهد و فرزانگی و فضیلت تو هم از بین نمی رود. من می ترسم اگر وارد شهری شوی و میان مردم اختلاف بیفتد، گروهی موافق و گروهی دیگر مخالف تو باشند و کشتار راه بیفتد و در نتیجه، بهترین فرد این امت از جهت شخصیت و پدر و مادر، ضایع ترین آنان از جهت خون و خوارترین آنان از جهت دودمان باشد.
امام حسین (علیه السلام) به محمدبن حنفیه فرمود: برادرم، پس کجا بروم؟ محمد گفت نخست در مکه فرود آی.
اگر آن شهر برای تو خانه امن بود، این برای تو مطلوب است و اگر برای تو سازگار نبود، به سوی یمن حرکت کن. اگر یمن برای تو خانه امن بود، مقصود همین است و اگر یمن هم برای تو جای ایمنی نبود، در این صورت رو به بیابان های ریگزار و پناهگاه های کوهی بگذار و از شهری به شهری دیگر در حرکت باش تا ببینی وضع مردم به کجا می انجامد. در نتیجه این حرکات و انتظارها، با رأی و نظر صحیح با حادثه رویاروی خواهی شد.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: برادرم، خیرخواهی نمودی و محبت به جای آوردی و امیدوارم رأی تو صحیح باشد.(131)
مرحوم مجلسی این جمله را اضافه کرده است که امام حسین (علیه السلام) پس از سخن محمدبن حنفیه فرمود:
برادرم، سوگند به خدا، اگر هیچ پناهگاهی و منزلگاهی هم پیدا نکنم، با یزید بیعت نخواهم کرد.(132)
اینک، چند مطلب بسیار مهم در این گفت وگو را مورد بررسی قرار می دهیم:
مطلب یکم - امام حسین (علیه السلام) نه تنها محمدبن حنفیه، بلکه هیچ کس را برای حرکتی که در پیش داشت مجبور نفرمود.
در روزگارِ ما، شاید این حقیقت که فرزندان و برادران و برادرزادگان و عمده ترین افراد خاندان یک انسان که مانند حلقه های متصل به حلقه وجود او هستند، و عناصر شخصیتِ طبیعیِ او را تشکیل می دهد، برای مردم قابل تصور نباشد. این یک پدیده طبیعی است که زندگی ماشینیِ ضد حیات پیش آورده است و هیچ چاره ای هم برای بازگرداندن آدمیان به اصل اولی ارتباطِ طبیعیِ معقولِ وجودِ آنان با یکدیگر مشاهده نمی شود. مگر این که گردانندگان فن آوریِ امروز، از خواب سنگین ثروت پرستی و سلطه گری بیدار شوند و بار دیگر، انسان را با جان و روان و شخصیت و روح و ارزش هایی که دارد، مورد توجه قرار دهند و هویت او را به خودش برگردانند. بی علت نیست که صاحب نظران جامعه شناسی، دورانی را که ما در آن زندگی می کنیم، دوران بیگانگی انسان ها از یکدیگر که بیماریِ از خود بیگانگی را نتیجه داده است، نامگذاری کرده اند. در ارتباط طبیعی و معقول که میان مجموعه ای از انسان ها وجود دارد، هر اندازه شخصیت فردی از آن مجموعه با عظمت تر باشد، جوشش ارتباطِ مزبور شدیدتر می شود و چه شخصیتی با عظمت تر از امام حسین (علیه السلام) که افراد دودمانش مانند برادران و برادرزادگان و دیگر افراد برجسته خاندان وی، زندگی خود را پس از شهادت مظلومانه او، ننگ ابدی تلقی می کردند. تاریخ آن دوران به وضوح نشان می دهد که نه تنها خویشاوندان نزدیک امام حسین (علیه السلام) زندگی پس از شهادت او را ننگ ابدی می دانستند، بلکه گروهی از شخصیت های برجسته آن زمان که توابین نامیده می شدند، مانند سلیمان بن صرَد خزاعی {که از صحابه پیامبر بود} و مسیب بن نجبه فزاری {از اصحاب علی بن ابی طالب (علیه السلام)} و عبدالله بن سعید ازدی و عبدالله بن وال تمیمی و رفاعه بن شداد بجلی برای شستن ننگ و عاری که از یاری نکردنِ امام حسین (علیه السلام) آنان را در خود فرو برد، تا پای جان قیام جدی کردند و به استقبال کشته شدن رفتند.
در سخنان سلیمان بن صرد چنین آمده است که خطاب به جمع توابین گفت:
مانند بنی اسرائیل باشید که پیامبرشان چنین گفت: شما گوساله پرستی به خویشتن ظلم کردید، به سوی خدا توبه کنید و خودتان (نفس تان) را بکشید. فتوبوا الی بارئکم و اقتلوا انفسکم(133)
خالدبن نفیل گفت:
سوگند به خدا، اگر می دانستم خودکشی مرا از گناهم نجات می دهد، خود را می کشتم.(134)
با توجه به این علاقه شدید و جوش و خروش جدی برای حمایت و دفاع از امام حسین (علیه السلام) - اگر حادثه نینوا برای آنان کاملا روشن بود - قطعا همه آنان بدون احساس اجبار حرکت می کردند و به یاری آن حضرت می شتافتند.
بنابراین، حرکت فرزندان و برادران و برادرزادگان و مهمترین افراد دودمان آن شهید راه حق و حقیقت، با کمال اختیار صورت گرفته است. البته این احتمال می رود که محمدبن حنفیه هم مانند دیگر برادران حسین (علیه السلام) آماده حرکت شده بود، ولی خود آن حضرت شاید دستور داده باشد که تو در مدینه بمان. این حقیقت که امام حسین (علیه السلام) هیچ کسی را مجبور نکرد، از این نامه که امام صادق (علیه السلام) از آن حضرت نقل فرموده است، روشن می شود.
حمزه بن حمران می گوید: در خدمت امام صادق (علیه السلام) صحبت از خروج امام حسین (علیه السلام) از مدینه و عدم همراهی محمدبن حنفیه بود. آن حضرت فرمود: وقتی که امام حسین (علیه السلام) تصمیم به خروج گرفت، کاغذی خواست و در آن چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
من الحسین بن علی بن ابیطالب الی بنی هاشم. اما بعد فانه من لحق بی منکم استشهد و من تخلف عنی لم یدرک (یبلغ) الفتح و السلام(135)
این نامه از حسین بن علی بن ابی طالب است به بنی هاشم. بعد از حمد و درود، هر کس از شما به من ملحق شد، به شهادت نایل خواهد گشت و هر کس از من تخلف نمود، به مقام پیروزی نخواهد رسید. والسلام.
درود خداوندی بر تو ای شهید راه حق و حقیقت. چه پیروزی با عظمت تر از آن که تو به آن رسیدی. تو با آن نهضت و قیام خونینت که با نظر به اسباب و وسایل ظاهری و با توجه به معنای معمولی شکست و پیروزی، جز شکست ظاهری نمودی نداشت، اسلام را احیا نمودی و از شرف و کرامت و حیثیت ذاتی انسان ها دفاع کردی. اگر خودکامگانِ خودمحور و جهان خوارانِ ضد وجدان و فطرت، از باز کردن اسرار نهضت و قیام تو جلوگیری نمی کردند، امروز تاریخ بشری میسر تحول تکاملی را در پیش می گرفت. افسوس که جغدهای ویرانه نشین، اطلاعی از همت و اوج پرواز بازان ندارند و از درک بی اعتنایی این بلند پروازان به آن خرابه هایی که آن پست فطرتان به آن ها عشق می ورزند، ناتوانند.
افسوس که تفهیم کار خورشید جهان افروز به خفاشان ظلمت باز، کاری است امکان ناپذیر.
افسوس که آن نابخردانِ نابکار، نمی دانند با مخفی ساختن فداکاری حیات بخش حسین (علیه السلام) خیانت به خود روا می دارند و جنایت به ارواح دیگران.
آنان با تمامی جهالتِ آمیخته با پستی ها و رذالت ها، می خواهند با گرد و غبارهایی برخاسته از هوی و هوس هایشان، چهره آفتاب عالمتاب را بپوشانند! آنان گمان می برند که می توانند حق و حقیقت را با تخیلات مغزهای بیمارشان بپوشانند و حسین (علیه السلام) را از خلوت سرای دل های پاکان اولاد آدم که با نور خداوندی روشن می شود، بیرون کنند! چه عذابی تلخ تر از آن جهالت و پستی ها، و چه کیفری سخت تر از آن بیماری مغزی که انسان را به مبارزه با خویشتن وادار نماید!
مطلب دوم - از سخنان محمدبن حنفیه که بازگو کننده نظریه همه مسلمانان آگاه و مخلص در آن حادثه بزرگ بود، ضرورت امتناع امام حسین (علیه السلام) از بیعت با یزید و آشکار ساختن آن، به وسیله انتقال از این شهر به آن شهر، از این بیابان به آن بیابان و از این پناهگاه کوهی به آن پناهگاه، به خوبی آشکار می گردد.
بنابراین، با نظر به هویت یزید و ناشایستگی او برای مدیریت جامعه مسلمین و اقدام به سوء استفاده از ناآگاهی اکثریت مردم جامعه برای تثبیت زمامداری او از یک طرف، و عظمت بی نظیر شخصیت حسین بن علی (علیه السلام) و محبوبیت مطلق و شایستگی او در میان مردم آگاه و با ایمان به دین مقدس اسلام برای تصدی به مقام زمامداری از طرف دیگر، امتناع امام حسین (علیه السلام) از بیعت با یزید بدیهی ترین ضرورت بود که محمدبن حنفیه آن را با آن حضرت در میان گذاشت.
مطلب سوم - پیشنهاد محمدبن حنفیه به امام حسین (علیه السلام) که اگر نتوانست در مکه و یا یمن استقرار یابد، در یک شهر سکونت نکند بلکه دائما تغییر محل دهد و از این شهر به آن شهر حرکت نماید، یا بیابان ها را درنَوردد... این جریان حس کنجکاوی مردم را بیدار می نماید و امتناع آن حضرت را از بیعت با یزید اثبات می کند.
با این جریان، فریبکاری های یزید و یزیدیان برای مردم آشکار می شود و مردم جامعه از آن چه که در پشت پرده می گذرد، مطلع می شوند. در روایتی که بعدا نقل خواهیم کرد، آمده است که امام حسین (علیه السلام) به محمد بن حنفیه فرمود: من آماده حرکت با برادرانم و برادرزادگانم و شیعیانم شده ام و تو در مدینه اقامت کن و مسائل روز را زیر نظر بگیر و از من مخفی مدار... از این جا معلوم می شود که احتمالا محمد نیز پیشنهاد حرکت با حسین (علیه السلام) را نموده بود، ولی آن حضرت مانع شد.
مجلسی نقل می کند:
در یکی از شب هایی که امام حسین (علیه السلام) پس از گفت وگو با ولیدبن عتبه در مدینه بود و هنوز به طرف مکه حرکت نکرده بود، از منزل خود بیرون آمد و به طرف قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفت و چنین گفت: درود بر تو ای رسول خدا، من حسین بن فاطمه هستم، بچه تو، بچه دختر تو و همان سبط (نوه) تو هستم که در میان امت خود گذاشتی. ای پیامبر خدا، شاهد باش که آنان مرا خوار کردند و ضایع نمودند و حق مرا مراعات ننمودند و این است شکایت من به تو، تا آن گاه که به دیدارت برسم. سپس برای قیام برخاست و به رکوع و سجود متوالی پرداخت. ولید کسی را به منزل امام حسین (علیه السلام) فرستاد، تا ببیند آیا آن حضرت از مدینه خارج شده است یا نه؟ حضرت از مدینه بیرون رفته بود. ولید شکر خدا را کرد که دستش به خون حسین آلوده نشد. امام حسین (علیه السلام) شب دوم بار دیگر به طرف قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفت، نمازها خواند و هنگامی که فارغ گشت، دست به نیایش برداشت و عرض کرد:
خداوندا، این است قبر پیامبر تو محمد (صلی الله علیه و آله) و من فرزند دختر پیامبر تو هستم. اکنون می دانی آن چه را که برای من پیش آمده است. خداوندا، من نیکی ها را دوست می دارم و از بدی ها متنفرم و آن ها را طرد می نمایم. من از تو ای خداوند ذوالجلال والاکرام، به حق این قبر و آن کسی که در این جا آرمیده است، مسألت می دارم، آن چه را که رضای تو و رسولت در آن است، برای من برگزین.
تا صبحگاه نزدیک شد و حالت رؤیا به آن حضرت دست داد. در آن حال، پیامبر را با دسته ای از فرشتگان که از راست و چپ و پسش رو پیامبر را در میان گرفته بودند، دید. پیامبر، حسین (علیه السلام) را به سینه چسبانید و پیشانی او را بوسید و فرمود:
ای محبوب من، ای حسین، به همین نزدیکی تو را به خون خود آغشته می بینم که در زمین کربلا به وسیله جمعی از امت من در حال تشنگی کشته می شوی و آنان با ارتکاب چنین جنایتی در روز قیامت، امید شفاعت از من دارند. خداوند شفاعت مرا نصیب آنان نخواهد کرد. ای محبوب من، ای حسین، پدر و مادر و برادرت نزد من آمده اند و اشتیاق دیدار تو را دارند. و برای تو درجاتی در بهشت است که بدون شهادت به آن ها نایل نخواهی شد...
امام حسین (علیه السلام) آماده حرکت از مدینه شد و در تاریکی شب، سر قبر مادر و سپس سر قبر برادرش رفت و آن دو را نیز وداع نمود.(136)
حضور امام حسین (علیه السلام) بر سر قبر پیامبر در دو شب متوالی، به اضافه زیارت قبر آن بزرگوار، تلاش نهایی بود برای کشف نهاییِ حقیقتِ آن حادثه و آن تکلیف برین که می بایست برای انجام آن آماده شود. در روایت مجلسی چنین آمده است: امام حسین (علیه السلام) پس از زیارت قبر پیامبر و حضرت فاطمه و امام حسن (علیه السلام) که آماده حرکت از مدینه شده بود، برادرش محمدبن حنفیه را ملاقات کرد و میان آن دو، گفت وگویی که نقل کردیم اتفاق افتاد. در پایان این گفت وگو، امام حسین (علیه السلام) فرمود:
من تصمیم گرفتم با برادران و برادرزادگان و شیعیانم به مکه بروم. تصمیم من تصمیم آن ها و رأی من رأی آن هاست. اما تو ای برادرم، ملزم به حرکت نیستی، تو در مدینه بمان و از طرف من ناظر کارهای آنان (کارگزاران یزید) باش و چیزی از آنان را از من مخفی مدار.(137)
سپس این وصیت را به برادرش محمدبن حنفیه نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
این است وصیتی که حسین بن علی بن ابی طالب به برادرش محمد معروف به محمدبن حنفیه می نماید:
حسین شهادت می دهد به این که هیچ معبودی جز خداوند یگانه وجود ندارد و اوست خداوند یکتا و بی شریک، و شهادت می دهد که محمد (صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست. از طرف حق بر حق آمده است و به این که بهشت و دوزخ حق است. و آمدن روز قیامت قطعی است و تردیدی در آن نیست و خداوند همه مردگان را زنده خواهد کرد و من (حسین بن علی) نه برای برپا کردن شر و فساد و اخلاق گری برخاسته ام و نه برای افساد و ظلم. جز این نیست که قیام کرده ام برای اصلاح امت جدم (محمد (صلی الله علیه و آله).
می خواهم امر به معروف (خیر و صلاح و سعادت مردم) و نهی از پلیدی ها نمایم و با روش جد و پدرم علی بن ابی طالب در میان مردم رفتار کنم. پس هر کس مرا بر مبنای حق بپذیرد، خداست که سزاوار حق است و هر کس این حرکت و قیام مرا نپذیرد، من تحمل خواهم کرد تا خداوند میان من و این قوم حکم کند و او بهترین حاکمان است. ای برادر، این است وصیت من به تو، و برای من توفیقی جز از طرف خدا نیست.
سپس نامه را امضا فرموده و به برادرش محمد داد و در هنگام شب از مدینه خارج شد.(138)
این وصیت، مانع بروز هرگونه اتهام ناروا و پوشاندن حقیقتی بود که حسین (علیه السلام) آن را هدف گیری نموده و برای فداکاری در راه آن، از همه دنیا و حتی زندگی خود صرف نظر کرده و راه دشت ها و بیابان ها را پیش گرفته بود. از آن جهت که نیرنگ بازی ها و نفاق و پایمال کردن واضح ترین حقوق انسانی، از مختصات سیاست بازی های ماکیاولی است که وسیله و ابزار کار این گونه سلطه گران است، بنابراین، طبیعی بود که برای خاموش کردن توفانی که شهادت حسین در جوامع مسلمین برپا می کرد، یزید و یزیدیان با اشاعه هرگونه خلاف واقع، هدف الهی امام حسین (علیه السلام) را بپوشانند و این نتیجه را بگیرند که حسین برای به دست آوردن زمامداری حرکت و قیام کرد و کشته شد! لذا، آن بزرگوار تا آن جا که می توانست، با سخنان دلپذیر و ملکوتی خود، هدف از حرکت و قیام خویش را مکررا ابراز می کرد. در این مورد که به شکل وصیت به برادرش کتبا مطرح فرمود، با بیان شهادتین و اقرار به حق بودن بهشت و دوزخ و قیامت و ابدیت، اعتقاد به همه اصول عقاید اسلامی را صریحا بیان فرمود که فردا جایی برای کمترین افترا و بهتان درباره قیام الهی او نماند. آن گاه هدف اعلای خویشتن را از نهضت عظیمی که در پیش داشت، با کمال وضوح گوشزد فرمود:
من حسین بن علی بزرگ شده در دامان پیغمبر و تربیت شده در مکتب پدرم علی بن ابی طالب (علیه السلام)، با این قیام، برای ایجاد شر و فساد و اخلالگری برنخاسته ام. من در خاندانی نشو و نما کرده ام که تجلی گاه عدالت و حق و دیگر اصول ارزش های انسانی بوده است. من برای تحکیم ارزش ها و محو پلیدی ها و ستمگری ها و حق کشی ها حرکت کرده ام. من برای اقامه دین همان برگزیده خداوندی، محمدبن عبدالله (صلی الله علیه وآله) حرکت کرده ام که فرمود: اگر آفتاب را در یک دستم بگذارید و ماه را در دست دیگرم (اگر همه دنیا را به من بدهید) که دست از تبلیغ و اشاعه این دین بردارم دست برنخواهم داشت. این است هدف من و این است رفتار من. برای وصول به این هدف، از هیچ سعی و کوشش و فداکاری دریغ نخواهم ورزید. آن چه که مرا وادار به این حرکت کرده است، حق است. در راه وصول به حق، از هیچ ناگواری و مصیبتی نخواهم گریخت. نابودی حقیقی در دور افتادن از حق و عدم حمایت از آن است، نه پیوستن به حق و دریافتن آن و حمایت از آن. کسی که قدم در چنین راهی بردارد، نه تنها از سنگلاخ بودن راه هراسی به خود راه نمی دهد، بلکه پیروزی را در قطعه قطعه شدن در این راه می بیند که مسیر منزلگه مقدس پاکان اولاد آدم است.
امام حسین (علیه السلام) به سوی مکه حرکت می کند.
هنگامی که حسین (علیه السلام) از مدینه خارج شد و به طرف مکه حرکت کرد، عبدالله بن مطیع او را ملاقات کرد و گفت: فدایت گردم به کجا می روی؟
آن حضرت فرمود: فعلا مقصد من مکه است و سپس از خداوند برای تعیین تکلیف بعدی، طلب خیر خواهم کرد.
عبدالله گفت: خداوند برای تو خیر پیش بیاورد و ما را فدای تو گرداند. اگر به مکه رسیدی، بپرهیز از این که به کوفه نزدیک شوی، زیرا کوفه شهری شوم است. پدرت در آن جا کشته شد و برادرت در آن شهر، بی کس و یاور ماند و ضربتی غافلگیرانه به او وارد کردند که نزدیک بود او را به شهادت برساند. در حرم خدا اقامت فرما، تو سرور عرب هستی. مردم حجاز با وجود تو، زیر فرمان هیچ احدی نمی روند و همه مردم از هر سو به طرف تو و برای اطاعت از تو حرکت خواهند کرد. خاندانم فدای تو باد، از حرم الهی (مکه) خارج مشو. سوگند به خدا، اگر به شهادت برسی، همه ما بعد از تو برده خواهیم شد.(139)
عبدالله بن مطیع از شخصیت های آن دوران، دو بار از خدا می خواهد تا او را فدای امام حسین (علیه السلام) گرداند. می گوید: تو سرور عرب هستی. بدیهی است که منظور، سیادت و سروری آن حضرت بر همه مسلمانان است. تعبیر عرب از آن جهت بوده است که اسلام که بانی آن خاتم الانبیا (صلی الله علیه وآله) بوده است، به وسیله عرب در عربستان بروز نموده و سپس به جوامع دیگر گسترش یافته است، زیرا همان طور که تعبیرات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و همه شخصیت های جوامع اسلامی - اعم از عرب و غیر عرب - درباره حسین (علیه السلام) نشان می دهد،(140) حسین (علیه السلام) شایسته ترین فرد برای مدیریت جوامع مسلمین بود. این جمله را می توان از چند جمله عبدالله بن مطیع در بالا نیز استفاده کرد:
مردم حجاز با وجود تو، زیر فرمان هیچ احدی نمی روند و همه مردم از هر سو به طرف تو حرکت خواهند کرد.
شیخ مفید (رحمةالله علیه) بنا به نقل مرحوم محدث قمی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است:
پس از آن که امام حسین (علیه السلام) تصمیم به حرکت به مکه گرفت، گروهی از فرشتگان و گروهی از اجنه، پیشنهاد یاری به آن حضرت دادند و آن حضرت پیشنهاد آنان را نپذیرفت.(141)
امکان وقوع یاری از موجودات غیبی را می توانیم در قرآن مجید مشاهده کنیم، از آن جمله:(142)
اذ تقول للمؤمنین ألن یکفیکم أن یمدکم ربکم بثلاثه آلاف من الملائکه منزلین. بلی ان تصبروا و تتقوا و یأتوکم من فورهم هذا یمددکم ربکم بخمسه آلاف من الملائکه مسومین(143)
هنگامی که به مؤمنان می گفتی آیا برای شما کفایت نمی کند که پروردگار شما با سه هزار ملائکه، شما را یاری کند. بلی، اگر صبر کنید و تقوا بورزید، به زودی خداوند شما را با پنج هزار ملائکه نشان دار یاری خواهد کرد.
هم چنین، در سوره توبه، آیه 40 چنین آمده است:
فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها...
...پس خداوند آرامش خود را بر پیامبر فرود آورد و او را به وسیله لشکریانی که آن ها را ندیده اید، تأیید فرمود...
از جمله قضایای معروفی که بی نظیر بودن شخصیت حسین (علیه السلام) را اثبات می کند، این است که هنگامی که آن حضرت در راه کوفه، دو نفر را می بیند که از طرف کوفه می آیند، کسانی را می فرستد که وضع کوفه را از آنان بپرسند. آن دو نفر چنین پاسخ می دهند که ما مردم را در حالی پشت سر گذاشتیم که دل هایشان با حسین بود و شمشیرهایشان برای قتل او آماده شده بود.
آری، همه ما می دانیم که سیاست گرگ صفتان روباه منش همین است که به سادگی می توانند مغزهای مردم جامعه را مشوش نمایند، به طوری که شمشیر به دست آنان دهند و آنان را بر خلاف تمایلات جدی قلبی که دارند، رهسپار کارزار با کسی نمایند که محبوب دل های آنان است!