امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش پانزدهم: یزید کیست و کارنامه او چیست؟

چهره هایی در تاریخ بشریت ظهور کرده اند که یک بار دیدن یا شنیدن توصیفی از آنان، برای اطلاع از وقاحت و بی شرمی بی نهایت و شدت مبارزه آن ها با حق و حقیقت که یک انسان نما می تواند داشته باشد، کفایت می کند.
بی تردید یزید یکی از آن چهره هاست که به تنهایی مجمع خباثت نسل و رذالت خانوادگی و نشو و نمای خودمحوری و لذت پرستی و کامجوییِ حیوانی را در وجود خود جمع کرده است. نخستین جمله را از عبدالرحمن ابن خلدون مؤلف مقدمه تاریخ معروف می شنویم. او می گوید:
اما درباره امام حسین چه بگویم؛ وقتی که فسق و انحراف یزید بر همه مردم دورانش آشکار شد، پیروان اهل بیت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در کوفه، از حسین بن علی درخواست کردند که به کوفه برود و آنان در قیام علیه یزید یاری اش کنند.(109)
این جمله مختصر می تواند شخصیت یزید را به تمام معنی آشکار کند، زیرا فساد و تبهکاری و انحراف یک شخصیت تا به حد نهایی نرسد، گفته نمی شود که اوصاف قبیح مزبور آن شخص برای همه ثابت شده است، زیرا صدها احتمال و تأویل و تفسیر و اغراض شخصی و عمومی، مانع از آن است که همه مردم در بیش از ده جامعه بزرگ اسلامیِ آن روز، از کوچک و بزرگ و دانا و نادان و خوب و بد ... همه و همه، کثافت و فساد و تبهکاریِ شاخص ترین فردشان را بپذیرند.
اگر از این اتفاق نظر جوامعِ عصرِ خود یزید و صاحب نظران قرون و اعصار بعدی بگذریم، توجه شایسته به کردار سه سال و نیمه اش، جای تردیدی در این حقیقت نمی گذارد که در صورت موافقت امام حسین (علیه السلام) با او، نتیجه ای جز امضای نابودی اسلام و بردگی مردم به بنی امیه در بر نداشت.
اما کارنامه سه سال و نیم یزید:
1- کشتن حسین بن علی (علیه السلام) با هفتاد و یک رادمرد دیگر به وضعی که تاکنون هیچ مورخی، چه مسلمان و چه غیر مسلمان، بدون لرز و وحشت و ناراحتیِ روحیِ شدید، نتوانسته است پیرامون آن حادثه مطالعه ای کند و چیزی بنویسد.
2- قتل عام اهالی مدینه، که به قول مورخان درباره جلادان خون آشام مغول آمدند و کشتند و تارومار کردند و سوزاندند و رفتند با این تفاوت که در هیچ تاریخی دیده نشده است که چنگیز و هلاکو و آباقاخان به فرماندهان خود دستور بدهند که کسانی را که از لبه شمشیر شما سالم ماندند، دور خود جمع کنید و از یکایک آنان برای برده شدن به من بیعت بگیرید. این دستور را یزید ضد بشر صادر کرده است.
دستور یزید به جلادش مسلم بن عقبه چنین بود که اگر کسی از اهل مدینه زنده بماند، باید برای بردگیِ محض با من (یزید) بیعت کند و اگر کسی از پذیرش بردگی امتناع ورزید، گردنش از بدنش جدا شود(110).
3- سوزاندن بیت الله الحرام و کشتار اهل مکه. این بود کارنامه سه سال و نیم یزید.
معاویه پسرش یزید را بر جای خود نصب کرد و برای رویاروییِ بی پرده با شخصیتی که برای خود ساخته بود، به زیر خاک رفت.
بار دیگر تاریخ بشری، شخصیتی تبلور یافته از سرگذشتی را که از نظر اهداف و آرمان های اعلای انسانی اسلامی غیر قابل توجیه بود، راهیِ زیر خاک تیره نمود. ولی همان گونه که خاک تیره، به جهت جانشین ساختن فرزندش یزید که ادامه وجود او بود، نتوانست آن چهره شناخته شده را مخفی نماید، هم چنان یاوه گویی های چاپلوسانِ متملق نیز نتوانست صورت واقعی او را از دل ها بزداید و از تاریخ محو سازد.
آن چه که در آثار نقل شده از آن روزگار دیده می شود، بیش از این نیست که معاویه، زمینه تحمیل سلطه گری یزید را بر بعضی از مردم به وسیله شمشیر و یا سفره های رنگین آماده کرده بود، ولی هیچ تاریخ مستندی نگفته است که مردم - عموما از طبقه معمولی گرفته تا شخصیت های برجسته - با کمال رضایت با یزید بیعت نموده و او را که فردی پست تر از او در میانشان نبود، برای زمامداری برگزیده باشند. آری، در آن هنگام که قدرت نامشروع، با ناآگاهی اکثریت مردم، با تلقین پذیری عامیان و ناتوانی و زبونی و مصلحت اندیشیِ عده ای که استعدادِ اصلاحِ مدیریتِ جامعه را دارند، دست به دست هم داد، فرزندی به نام یزیدبن معاویه می زاید که دستور کشتن مردی به نام حسین بن علی (علیه السلام) را صادر می کند که جلوه گاه اعلای همه ارزش های والای انسانی - الهی است.
قراین و شواهد تاریخی نشان می دهد که امام حسین (علیه السلام) حتی در دوران معاویه که مقداری از ظواهر اسلامی را در استخدام به حکومتش مراعات می کرد، دائما در فکر چاره جویی و نجات دادن جامعه از سلطه جویانِ خودکامه بود، ولی با نظر به مجموع شرایطی که در آن دوران وجود داشت، مخصوصا با توجه به تعهدی که امام حسین (علیه السلام) برای جلوگیری از خونریزیِ بی حد و کران با معاویه داشت، حرکتی برای نهضت و انقلاب نکرد. حتی پس از وفات برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی (علیه السلام) به تقاضای شیعیان عراق که از او می خواستند برود و در عراق حکومت عدل اسلامی را برپا دارد، پاسخ مثبت نداد و به آنان گوشزد فرمود:
میان ما و معاویه تعهدی برقرار شده است. صحیح نیست که من آن را بشکنم، تا مدت آن عهد سپری گردد. و آن گاه که معاویه مرد، در این باره می اندیشم و تصمیمی خواهم گرفت.(111)
هنگامی که جابربن عبدالله به آن حضرت عرض کرد که نظر من این است که تو هم مانند برادرت حسن مجتبی که با معاویه صلح کرد، با یزید صلح نمایی، حسین (علیه السلام) در پاسخ او فرمود:
صلح برادرم با معاویه به امر خدا و رسول او بود، و جنگ من هم با یزید، به امر خدا و رسول اوست.(112)
عظمت اصل وفا به عهد و پیمان بود که حسین (علیه السلام) را در مقابل معاویه به سکوت وادار کرد.
سکوت امام حسین (علیه السلام) در روزگار تیره و تار معاویه، ناشی از تعهد به متارکه جنگ بود که در زمان برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی (علیه السلام) با معاویه بسته شده بود. حسین (علیه السلام) که شخصیتش در جاذبیت ارزش های عالیِ انسانی - الهی بود، می فهمید که عظمت اصل وفا به عهد چیست، و این اصل شایسته هرگونه گذشت و فداکاری است، نه معاویه که همه مواد آن عهد را که برای متارکه جنگ با امام حسن (علیه السلام) بسته بود، زیر پاگذاشت و بر ضد همه آن تعهدها عمل نمود. او معاویه بود و این امام حسین (علیه السلام). او (معاویه) همه چیز را برای سلطه و حکومت دنیوی خود می خواست و حتی تعهدهایی که می بست، برای او هیچ ارزش و انگیزگی برای وفا به آن ها نداشت، ولی این (امام حسین) نه تنها سلطه و حکومت، بلکه همه وجود خود را فدای عمل به انجام آن تکلیف برین تلقی می کرد که نغمه آن را از اعماق وجدان پاکش می شنید. شخصیت این مرد بزرگ، دامنه شخصیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و دومین جلوه گاه او بود. همان گونه که ایمان و عمل به اصل وفا به عهد، از مختصات روحی آن پدر با عظمت بود، هم چنان آن ایمان و عمل در حسین (علیه السلام) که تجلی گاه آن روح بزرگ بود، وجود داشت.
دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر در فرمان مبارک چنین است:
مالکا، اگر میان خود و دشمن معاهده ای منعقد نمودی یا از طرف خود پناهندگی به او دادی، به طور کامل به معاهده خود وفا کن، و با کمال امانت، تعهدِ پذیرشِ پناهندگیِ او را مراعات نما. و نفس خود را در برابر عهدی که بسته ای سپر کن، زیرا عموم مردم در هیچ یک از واجبات الهی با آن همه پراکندگی که در آراء خواسته های خود دارند، مانند بزرگداشت وفای به معاهده ها اتفاق نظر ندارند. این یک قانون محکم است که حتی مشرکین هم در بین خود، با قطع نظر از اسلام و مسلمین، به آن عمل می کردند. زیرا آنان نیز عواقب ناشایست عهدشکنی را آزمایش کرده بودند. هرگز برای محکم ساختن امر پناهندگی دشمن به تو، نیرنگ راه مینداز و تعهد خود را نقض مکن، و برای دشمنت حیله گری روا مدار، زیرا هیچ کس جز نادان شقی، به خدا جرأت نمی کند. خداوند متعال، قانون تعهد و پناهندگی و پناه دادن را با رحمت الهی خود میان بندگانش، عامل امن و امان قرار داده است که در منطقه ممنوعه آن بیارامند و در همسایگی آن، با احساس امن، به زندگی خود ادامه بدهند. پس هیچ گونه دغل بازی و فریب کاری و نیرنگ را نباید در تعهد راه داد، و هیچ معامله ای را به گونه ای منعقد مکن که ابهام انگیز بوده و امکان وارد کردن اختلالات در آن وجود داشته باشد. هرگز پس از تأکید و استحکام متن معاهده، تکیه بر مغلطه کاری مکن. و اگر به جهت تعهد الهی در تنگنا قرار گرفتی، این امر هرگز موجب نشود که درصدد فسخ به ناحق آن برآیی، زیرا شکیباییِ تو بر تنگنایی که امید گشوده شدن و نیکی عاقبت آن را داری، بهتر از آن عذرخواهی است که از نتیجه بد آن، بیمناک، و از باز خواست خداوندی که در دنیا و آخرت دامن تو را خواهد گرفت، هراسناک باشی.(113)
اگر ما نتوانیم قانونی را که در زیر برای حیات معقول انسان ها مطرح می نماییم، بپذیریم، یقین داشته باشید که ارزش دنیایی که در آن زندگی می کنیم، جز به اندازه ارزش سرگرمی در قهوه خانه ای که مشتریان آن را پوچ گرایان تشکیل می دهند، نخواهد بود. آن قانون چنین است:
انواع حکومت ها، چه حق و چه باطل، بالاخره پس از سپری شدن روزگاری معین، غروب می کنند. تنها تفاوتی که میان آن ها وجود دارد، در این است که هدف اصلی حکومت های حق، نصب و روشن کردن مشعل های ارزش های عالی فراراه کاروان بشریت در مسیر تکامل است و هدف حکومت های باطل، تورم بخشیدن به خود حیوانی است با قربانی کردن همه حقایق به عنوان وسیله در راه وصول به هدف خود. به همین جهت است که حکام حق، نه تنها همه فعالیت ها و تلاش های خود را در راه نصب و روشن ساختن مشعل های حق فراراه کاروانیانِ انسانی در مسیر تکامل به کار می بندند و نه تنها خود حکومت را هم برای این هدف مقدس می خواهند، بلکه وجود خود را همواره در مرز شهادت در مسیر هدف خود می بینند.
بر مبنای این قانون است که مقدار و طول زمان زمامداری و گسترش قلمرو آن، برای حکومت حق مطرح نیست. آن چه که برای این نوع حکومت اهمیت دارد، طرح و اثبات ارزش های حیات معقولِ انسان هاست. از این جهت است که حکام باطل، هدف و مقصودی جز تسلط بر انسان ها و وسیله ساختن زندگی مادی و معنوی آنان برای همین سلطه گری و خودکامگی ندارند. لذا، همه سرمایه ها و استعدادهای وجودی خود را برای هرچه بیشتر متورم ساختن خود طبیعی حیوانی به کار می بندند تا بتوانند حوزه سلطه گری های خود را توسعه بدهند و حتی اگر بتوانند، لحظه ای بر جولان های خود در میدان کامکاری ها بیفزایند.
معاویه مرد و یزید به ولیدبن عتبه که والی مدینه بود، به وسیله نامه دستور داد: بدون کمترین تأخیر و بی امان از حسین بن علی بیعت بگیر.
در نامه چنین آمده است:
از حسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر فورا و بی امان برای من بیعت بگیر.(114)
خاصیت مستبدانِ خودمحور و طواغیت سلطه گر همین است که برای هیچ بشری حق اندیشه و اراده و تصمیم گیری سراغ ندارند. اینان خود را صاحب چنان اراده مطلقی می دانند که نه تنها اراده دیگر انسان ها را مشروط به اجازه و خواسته خود می دانند، بلکه زندگی آنان را بدون اذن خود به رسمیت نمی شناسند!
چشم باز و گوش باز و این عمی! - حیرتم از چشم بندی خدا
اینان چگونه می توانند برای حیات انسان ها ارزشی قائل شوند، در صورتی که همه ارزش ها در برابر خواسته های آنان پوچ و نامفهوم است!

بخش شانزدهم: اهداف و انگیزه هایی که باعث شد مقاومت شدید حسین بن علی (علیه السلام) و مبارزه او، رسمی و علنی گردد.

شاید برخی از افراد ناآگاه، با مطالعه سطحیِ تاریخ صدر اسلام، چنین گمان کنند که مقاومت و مبارزه امام حسین (علیه السلام) از هنگام مرگ معاویه و نشستن یزید برجای او آغاز می شود. این گمان صددرصد برخلاف واقع است. نهضت و قیام امام حسین (علیه السلام) ریشه دارتر از آن است که بتوان آن را به شروع سلطه گری یزید محدود ساخت.
سرور شهیدانِ راه حق و حقیقت، فرزند علی (علیه السلام) پس از رحلت پیامبر اسلام، در فراز و نشیب هایی که برای جامعه اسلامی پیش آمد، شرکت داشت و با کمال هشیاری و احساس، حیاتی بودن آن ها را نظاره می کرد. این طور نبود که حسین یک دفعه چشم باز کرد و نامه یزید را برای او خواندند که تو باید تسلیم طاغوتِ ساخته شده به دست پدرش (معاویه) شوی و در این جریان، هیچ گونه اختیاری برای تو نیست!
چنان نبود که آن فرزند بنیان گذار اسلام، چشم باز کرد و یزید و یزیدیان را دید. او سالیان متمادی بود که خون دل می خورد و مهر سکوت بر لبانش بود. چرا؟ در این جا نمونه ای از عوامل خون دل خوردن حسین و بادهای تند و خزانی را که برگلزار روح بخش اسلام وزیدن گرفته بود، متذکر می شویم:
او با چشمان خود، گرفتاری های بسیار سختی را که برای پدر بزرگوارش علی بن ابی طالب (علیه السلام) به وجود آورده بودند، دیده بود. این ناگواری ها هیچ علتی جز ریاست پرستی و هوسرانی و حسادت نداشت.
او سخنان پدر نازنین خود را که از دل پر هیجان و اندوهگین او سر می کشید، شنیده بود.
او هرگز نمی توانست این جمله را که؛ فصبرت و فی العین قذی، و فی الحلق شجا(115) (من تحمل کردم، در حالی که خاشاک در چشمم و اندوه سخت در گلویم بود) فراموش کند.
او دیده بود که دروگر سیاست های ماکیاولی، داس بران بر دست، بر سر عده ای از بهترین انسان های کمال یافته که اعضای وفادار مکتب پدر بزرگوارش علی (علیه السلام) بودند، تاختن آورده، آن ها را درو کرد و از بین برد. به عنوان نمونه:
1- او ابوذر غفاری را که به علت حمایت از اصلاح و تنظیم معیشت مردم و طرفداری از مکتبِ تساوی در حقوق که از انسانی ترین مبانی اسلام است تبعید شده بود. با چشمانی اشکبار و دلی اندوهگین، بدرقه کرده بود. همان ابوذر که دو امام بزرگوار (امام حسن و امام حسین (علیه السلام)) در موقع وداع، او را عمو خطاب فرموده بودند: یا عماه (ای عموی ما). این کلمه پرمحتوا، شایستگیِ برادر بودنِ ابوذر را با علی (علیه السلام) که پیامبر اسلام او را برادر خود می دانست، با کمال وضوح اثبات می کند.
2- روزی فرا رسید که عماربن یاسر را هم از علی (علیه السلام) گرفتند. این بزرگ مرد اسلام همان بود که به اتفاق تواریخ، پیامبر عظیم الشأن درباره او فرموده بود:
یا عمار تقتلک ألفئه الباغیه
ای عمار، تو را گروهی ستمکار خواهند کشت.
عمار در جنگ های صفین به خاک و خون افتاد. هنگامی که خبر مذکور را که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) درباره سرنوشت عمار ثابت شده بود، از طرف امیرالمؤمنین (علیه السلام) به معاویه و پیروانش یادآور شدند، این بار آن پیروِ مکتب ماکیاولی حرفی زد که پوچی آن حرف، تاریخ را به شگفتی واداشته است! معاویه گفت:
عمار را علی کشت، زیرا علی او را به میدان جنگ آورده است!
باز به یاد مولوی می افتیم:
چشم باز و گوش باز و این عمی! - حیرتم از چشم بندی خدا!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
به آنان بگویید: پس حمزه بن عبدالمطلب (علیه السلام) را پیامبر کشته است، زیرا پیامبر او را به میدان جنگ آورده بود.
3- روزی دیگر فرا رسید که امام حسین (علیه السلام) خبر مسموم شدن مالک اشتر را شنید! مالک اشتر کیست؟
مالک اشتر از باعظمت ترین دلاوران و سلحشوران تاریخ و در عین حال زاهد و مردی ملکوتی بوده است.
آری، در شخصیت کم نظیر او کافی است که به یاد آوریم، این مرد از آن افراد استثنایی بود که به مقام والای علی شناسی رسیده بود. همین مرد بود که با مرگ مظلومانه اش، فرزند ابی طالب را که تحمل و شکیبایی او ضرب المثل تاریخ است، به ناله درآورد. وقتی شنید که آن انسان بزرگ با دست معاویه در مسیر مصر مسموم شده و چشم از این دنیا پوشیده است، از اعماق دل بی قرارش چنین ناله برآورد:
مالک، و ما مالک، و أنی لنا مثل مالک؟ رحم الله مالکا، کان لی کما کنت لرسول الله صلی الله علیه و آله وسلم.
مالک، چه مالکی! و دیگر مثل مالکی برای ما نیست. خدا رحمت کند مالک را، نسبت او به من، چنان بود که نسبت من به رسول خدا (صلی الله علیه و آله).
او همان شخصیتی بود که شایستگی اجرای فرمان معروف، در کشور با سابقه مصر را داشت که امیرالمؤمنین به او داد. فرمانی که می توانست برای مدیریت و اصلاح همه کشورها، برنامه ارائه بدهد.
4- او از کشته شدن حجر و یاران او که از وارستگان و شایستگان جوامع اسلامی بودند، با این که (معاویه) به آن ها امان داده بود که آنان را نخواهد کشت، ناگواری و اندوه عمیق ناشی از مرگ این انسان های کمال یافته از یک طرف، و این که سبب سازانِ این خسارت های غیر قابل جبران، آن ها را یک نبوغ و هنر زمامداری تلقی می کردند! از طرف دیگر، برای شخصیتی مثل حسین (علیه السلام) بسیار شکنجه آور بود.
5- اویس قرنی، بزرگ مردی که از نظر عظمت روحی، محبوب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بود و حتی آن حضرت درباره او فرمود بود:
انی لأشم نفس الرحمن من قبل الیمن(116)
من نفس رحمانی از طرف یمن استشمام می کنم.
گر در یمنی چو با منی پیش منی - گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی - خود در عجبم که من توأم یا تو منی
این انسان کمال یافته در جنگ های صفین، قربانی هوی و هوسرانی و ریاست پرستی معاویه و پیروانش شد. بدین سان، ده ها و بلکه صدها سالک راه حق و حقیقت که پروانه وار اطراف شمع وجود علی (علیه السلام) در تکاپو بودند، به خاک و خون افتادند. حسین بن علی (علیه السلام) همه این ناگواری ها را چشیده و زجر و شکنجه آن ها را دریافته بود.
6- امام حسین (علیه السلام) شاهد ظلم ها، محنت ها و تعدی هایی بود که به برادرش امام حسن مجتبی (علیه السلام) از طرف دنیاپرستانِ متجاوز وارد می شد. سختی های مصایبی که به این بزرگوار می رسید، بسیار متنوع و فراوان بود.
7- پایمال شدن قوانین و ارزش های اسلامی با انواعی از مهارت ها و فریب کاری ها که مردم معمولی از درک آنها ناتوان بودند. لذا، امام حسین (علیه السلام) نمی توانست برای آن مردم معمولی که اکثریت را تشکیل می دادند، حقیقت امر را روشن بسازد و مکر و حیله پردازی های دغل بازان را به آنان تفهیم نماید و در نتیجه، به قیام علیه معاویه اقدام کند. این همان علت بود که موجب شد امام حسن مجتبی (علیه السلام) متارکه جنگ با معاویه را بر مبارزه با او ترجیح دهد.
8- نقض حرمت و کرامت انسان ها و فداکردن حیثیت و شرف آنان در راه خودکامگی ها، و مردم را بردگان بی اختیار خود تلقی کردن، و ارزش ندادن به رأی و نظر و خواسته های قانونی آنان. با این محاسبه نابخردانه: مردم، یک عده حیواناتی بی اختیارند! و من هم هرکار درباره آنان بخواهم، انجام می دهم!
آری، با این محاسبه، نه از انسان چیزی می ماند و نه از انسانیت.
در صورتی که نازل کننده قرآن، خداوند دانای مطلق، مشورت را از ارکان اساسی اسلام قرار داده و فرموده است:
و شاورهم فی الأمر(117)
ای پیامبر، با یاران خود مشورت کن.
و أمرهم شوری بینهم(118)
و شؤون مسلمانان در میان خود، با مشورت انجام بگیرد.
حقیقت، درختی است برومند که شاخه های آن در درون پاک مردم قرار دارد.
این یک دستور جاودانی عقل و وجدان است که از میوه های آن شاخه ها که در عقول و دل های انسان های پاک سر بر می آورد، بهره بردارید. جمله مشورت کنید عبارت دیگری است از همین دستور:
از میوه های عقول و دل های مردم برخوردار شوید.

بخش هفدهم: نقش تقوای الهیِ رهبر در توجیه و مدیریت جامعه

بیایید منطق جاودانه اسلام را در صفات زمامدار، از زبان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بشنویم، سپس ببینیم علت قیام امام حسین (علیه السلام) چه بوده است. آن بزرگِ بزرگان چنین می فرماید:
فلا تثنوا علی بجمیل ثناء لا خراجی نفسی الی الله سبحانه و الیکم من التقیه {البقیه } فی حقوق لم أفرغ من أدائها، و فرائض لا بد من امضائها. فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابره، و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند أهل البادره، و لا تخالطونی بالمصانعه، و لا تظنوا بی استثقالا فی حق قیل لی، و لا التماس اعظام لنفسی. فانه من استثقل الحق أن یقال له أو العدل أن یعرض علیه، کان العمل بهما أثقل علیه. فلا تکفوا عن مقاله بحق، أو مشوره بعدل، فانی لست فی نفسی بفوق أن أخطی ء، و لا آمن ذلک من فعلی، الا أن یکفی الله من نفسی ما هو أملک به منی. فانما أنا و أنتم عبید مملوکون لرب لا رب غیره؛ یملک منا ما لا نملک من أنفسنا، وأخرجنا مما کنا فیه الی ما صلحنا علیه، فأبدلنا بعد الضلاله بالهدی، وأعطانا البصیره بعد العمی(119)
مرا در مقابل وظیفه ای که انجام می دهم، سپاس خوشایند ننمایید. آزاد ساختن شخصیت از چنگال تمایلات و رهسپار کردن آن به سوی خدا و به سوی شما {که جلوه گاه مشیت خداوندی هستید} سپاسگزاری ندارد. من جز این کاری نمی کنم که به مقتضای تکلیف انسانی - الهی ام، حقوق حیات فردی و اجتماعیِ شما را که از به جای آوردنش فارغ نشده ام، ادا می کنم و وظایف واجب و ضروری را که بایستی اجرا کنم، انجام می دهم. گفت وگویتان با من، همانند گفت وگو با جباران روزگار نباشد. در برابر من از تسلیم و خویشتن داری که در مقابل اقویای پرخاشگر دارید، بپرهیزید. با قیافه ساختگی و ظاهرسازی با من آمیزش نکنید. گمان مبرید هنگامی که سخن حق به من گفته می شود، بر من سنگینی خواهد کرد، یا خودم را از آن حق بالاتر قرار خواهم داد، زیرا کسی که شنیدن سخن حق، یا ارائه عدالت بر او سنگینی کند، عمل به حق و عدالت برای او سنگین تر خواهد بود. در برابر من، از گفتن حق و مشورت برای تحقق بخشیدن به عدالت خودداری نکنید. اگر عنایت خداوندی که مالک تر از من به من است کفایتم نکند، من دارای شخصیتی فوق خطا نیستم. قطعی است که من و شما بندگان مملوک آن پروردگار هستیم که جز او خداوندی وجود ندارد. اوست مالک مطلقِ نفوس ما که بالاتر از مالکیتِ خود ما بر ماست. اوست که ما را از مراحل پایین حیات، به مراتب عالی آن حرکت داده گمراهیِ ما را به هدایت و نابیناییِ ما را به بینایی مبدل فرموده است.
آیا هنگامی که امام حسین (علیه السلام) که تبلور یافته منطق اسلامی فوق بود، نابودی این منطق را می بیند و به جای آن، کبر و غرور و استبداد و نژاد پرستی و تعصب های جاهلانه و سپردنِ زندگی جوامع اسلامی به دست یزید را مشاهده می کند - که کارنامه سه سال سلطه گری او را دیدیم - برای نجات دادن اسلام حرکت نکند!؟ مرگ معاویه حادثه ای بود که برای کارگزارانِ او اهمیت شدیدی داشت، ولی آن چه که برای ولید بسیار مهم و سنگین بود، گرفتن بیعت (تسلیم نمودن حسین (علیه السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر) به یزید بود. لذا، ولیدبن عتبه کسی را به دنبال مروان بن حکم فرستاد که با او ملاقات کند. وقتی که مروان نزد ولید آمد، ولید نامه ای را که خبر مرگ معاویه و دستور یزید برای گرفتن بیعت از سه شخصیت مذکور در آن بود، برای مروان خواند و سپس نظر مروان را درباره دستور یزید خواست. مروان گفت: نظر من این است که همین ساعت (فورا) آن سه شخصیت را احضار کنی و از آنان برای یزید بیعت بگیری و اگر امتناع کردند، پیش از آن که خبر مرگ معاویه را بفهمند، گردن آنان را بزن! زیرا اگر از مرگ معاویه مطلع شوند، هر یک به طرفی رفته و برای به دست آوردن زمامداری قیام خواهند کرد.
این یک اصل ثابت شده است که همان گونه که افراط در محبت، زندگیِ آدمی را از مسیر حیات معقول منحرف می سازد، افراط در خصومت هم، از اختلال مغزی و روانیِ او حکایت می کند.
عداوت مروان با دودمان پاک پیامبر اسلام، ریشه هایی از جاهلیت داشت. منابع حدیثی و تاریخی، این خصومت شدید را ثبت نموده است.
مروان در پاسخ ولید که پرسیده بود اکنون راجع به دستور یزید چه باید کرد؟ ماهیت ضد انسانی خود را آشکار می سازد و با کمال بی پروایی، رأی به کشتن حسین بن علی (علیه السلام) می دهد! و با این پاسخ، نه تنها ضدیت خود را با اسلام مطرح می نماید، بلکه بی اعتنایی به همه ارزش های انسانی را به پست ترین درجه خود می رساند. حسین بن علی (علیه السلام) را بکش! حسین بن علی کیست؟ پسر دختر پیغمبر (فاطمه (علیها السلام)). او به اتفاق همه صاحب نظرانِ آگاه، شایسته ترین فرد برای اقامه حکومت حق و عدالت و دارای عالی ترین سرمایه برای انسان سازی بود. کشتن او به نام یک عمل سیاسی، از بین بردن یک فرد از انسان ها نبود، بلکه خطرناک ترین بازی با تاریخ انسانیت و نابود کردن حقوق جان های آدمیان بود، زیرا همان گونه که گاهی حکم به احیای یک فرد از دیدگاه ارزش های بزرگ، حکم به احیای همه انسان هاست، اگرچه صادر کننده حکم مزبور اطلاعی از اهمیت آن نداشته باشد، هم چنان، گاهی حکم به کشتن یک فرد، حکم به نابود کردن همه انسان هاست، خواه حکم کننده، این تساوی را بداند یا نداند، البته در صورتی که صادر کننده حکم نداند و در آن جهل مقصر نباشد، بار مسؤولیت سبک تر یا منتفی می گردد.
آیا می توان گفت شخصی مانند مروان با آن حکمی که برای کشتن حسین (علیه السلام) صادر کرده است، این شخصیت الهی را نمی شناخت؟ چه عواملی باعث شده بود که مروان با این که در جامعه اسلامی و با قابلیت اطلاع از شخصیت امام حسین (علیه السلام) و یزید نابکار زندگی می کرد، این دو فرد را که اولی دارای جلوه خیره کننده در عظمت و دومی {یزید را که } دارای شهرت مزاحم جان های پاک بود، نشناسد؟ بیم آن می رود که تاریک ماندن این گونه مسائل در تاریخ، از اعتبار این پدیده مهم که تاریخ نامیده می شود بکاهد.
ولیدبن عیبه، شخصی را برای احضار آن سه شخصیت (حسین (علیه السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر) فرستاد تا از آنان برای یزید بیعت بگیرد.
فرستاده ولید که نامش عبدالله بن عمروبن عثمان و مرد جوانی بود، سراغ امام حسین (علیه السلام) و فرزند زبیر را در مسجد گرفت و آنان را دید که نشسته بودند. آن هنگام، زمان معمولیِ حضور مردم در نزد ولید نبود.
فرستاده ولید پیام او را رساند و گفت: امیر شما را احضار کرده است. آن دو شخصیت گفتند: تو برگرد، ما خود به نزد ولید می رویم. ابن زبیر از امام حسین (علیه السلام) پرسید: نظر شما چیست؟ ولید به چه انگیزه ای ما را در این ساعت که موقع جلوس نیست، احضار کرده است؟ حسین (علیه السلام) فرمود: گمان می کنم آن مرد طغیان کار (معاویه) مرده است و ولید می خواهد پیش از آن که خبر در میان مردم منتشر شود، از ما بیعت بگیرد. عبدالله بن زبیر گفت: من هم جز این گمان نمی کنم.(120) آن گاه از امام حسین (علیه السلام) پرسید: شما چه می کنید؟ آن بزرگوار فرمود: من هم اکنون جوانانی از دودمانم را جمع می کنم و آنان را پیرامون جایگاه ولید می نشانم و سپس وارد می شوم. عبدالله گفت: من از توطئه ولید برای تو می ترسم، اگر بر او وارد شوی. حضرت فرمود: من بدون آمادگی و توانایی بر دفاع از خودم، وارد نمی شوم.(121)