امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش چهاردهم: معاویه کیست و کارنامه او چیست؟

مورخان و از آن جمله زرکلی می گویند:
معاویه پسر ابی سفیان پدر یزید، در زمامداری عمربن الخطاب والی اردن شد. سپس عمر او را پس از مرگ برادرش یزیدبن ابی سفیان، به حکومت دمشق نصب کرد. و در زمان عثمان بن عفان همه شام به او(90) واگذار شد.(91)
در این مورد باید به این سؤال پاسخ داده شود که آن شخصیتی که معاویه پس از مرگ عثمان از خود نشان داد که برای تحقق بخشیدن به آرمان های سلطه گری خود، از نقض هیچ اصل و قانونی باکی نداشت، به چه علت در دوران دو زمامدار گذشته، هیچ بروزی نکرد تا هویت شخصیت او را بشناسند؟! تنها جوابی که می تواند تا حدودی قانع کننده باشد، همان است که ما در گذرگاه تاریخ از ماکیاولی صفتان دیده ایم که می تواند برای رسیدن به آرمان های سلطه گریِ خود، عمری را بر خلاف آن چه شخصیتشان اقتضا می کند، نمایش بدهند. معاویه به اتفاق آرای مورخان، مکتب اسلام را که همه نژادها و جوامع و سرزمین ها را بر مبنای وحدت انسان ها متحد می ساخت، برای زمامداریِ شخصیِ خود دستاویز قرار داد. او به منظور تبدیل حکومت اسلام به حاکمیت عرب و انتقال آن به نسل خویش، از تمسک به هر گونه وسیله ای خودداری نکرد، حتی دست بردن به شمشیر برای تثبیت زمامداری پسرش که از پلیدترین جنایتکاران تاریخ بوده است. مورخان، این جمله را از عمربن خطاب نقل کرده اند که:
هر وقت به معاویه می نگریست، می گفت: این کسرای عرب است.(92)
در دوران او بود که سکه هایی زده شد که روی آن ها، عکس یک عرب در حالی که شمشیری به کمر بسته بود ترسیم شده بود.(93)
موقعی که ضحاک بن قیس برای اعلان مرگ معاویه به بالای منبر می رود، در میان توصیفاتی که از معاویه می کند، این جمله وجود دارد که معاویه پناهگاه عرب بود ابن خلدون صریحا می نویسد:
سپس طبیعت ملک اقتضا کرد که معاویه در امر زمامداری و عظمت و مقدم داشتن خود بر دیگران بکوشد و این زمامداری و ادعای عظمت و تقدیم خود بردیگران در شأن معاویه نبود، ولی این یک امر طبیعی بود که تعصبش وادار به آن می کرد و نژاد بنی امیه هم این عصبیت را دارا بودند.(94)
اتصاف معاویه و پیروانش به گروه ستمکار در کلام پیامبر اکرم (لی الله علیه و آله) به قدری معروف است که احتیاج به ذکر مأخذ ندارد. آن حضرت به عماربن یاسر فرموده است:
یا عمار تقتلک الفئه الباغیه(95)
ای عمار! تو را گروه ستمکار خواهد کشت.
عمار از یاران علی (علیه السلام) بود که در جنگ های صفین به دست سپاهیان معاویه کشته شد.
مورخان نوشته اند:
موقعی که عثمان در محاصره بود، از معاویه کمک خواست، اما کمکی برای او نفرستاد. وقتی که محاصره عثمان شدیدتر شد، یزیدبن اسد قشیری را فرستاد و گفت: وقتی که به ذی خشب (حومه مدینه) رسیدی، همان جا توقف کن و به این بهانه که من در حادثه عثمان حاضر بودم، چیزی می دیدم که می بایست اقدام به سود عثمان کنم و تو (معاویه) غایب بودی. لذا، من کمک کردم تو اقدامی مکن.
یزیدبن اسد در ذی خشب متوقف شد تا عثمان کشته شد.(96)
سپس این پیشتاز تفکرات ماکیاولی(97) به خونخواهیِ عثمان، از امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست، که نه تنها کمترین دخالتی در قتل او نداشت، بلکه از بروز چنین حادثه ای جلوگیریِ جدی نیز به عمل می آورد.
معاویه با چنین بهانه بی اساسی، رویاروی علی (علیه السلام) ایستاد و برای به دست آوردن جاه و مقام ر چند روزه دنیا و با نقاب ساختگی دفاع از اسلام، بشریت را از خدماتی که آن حضرت انجام می داد، محروم ساخت.
از آن جهت که تاکنون درباره مکر و حیله پردازی های معاویه و مبارزه او با حق و حامیان حق سخنان زیاد گفته شده است، ما از تکرار آن ها خودداری می کنیم و فقط به یک سخن از جلال الدین سیوطی قناعت می کنیم:
ابن ابی شیبه از سعیدبن جمهان نقل می کند که به سفینه گفتم: بنی امیه گمان می کنند که خلافت در قبیله آنان است. گفت: دروغ می گویند، بلکه بنی امیه از خشن ترین ملوک هستند و اولشان معاویه است. سلفی از عبدالله بن احمدبن حنبل نقل می کند که از پدرم احمد درباره علی و معاویه پرسیدم.
پدرم گفت: علی دشمنان زیادی داشت. دشمنانش هرچه جستجو کردند، بلکه عیبی برای او پیدا کنند، نتوانستند کمترین عیبی در او ببینند. لذا، مردی را که با او جنگید (معاویه را) تعریف کردند و این حیله ای بود که به راه انداختند.(98)
گمان نمی رود کسی به طور دقیق و همه جانبه، مکتب اسلام را با آن فلسفه و اخلاق و حقوقِ الهی اش بشناسد و از منظور پیامبرش که به وجود آوردن انسان های ملکوتی بود با خبر شود، سپس به شخصیت و حکومت معاویه و کارهایش مراجعه کند و به این نتیجه نرسد که معاویه، خود مکتب اسلام را دگرگون کرد و مواد خام نظریات ماکیاولی را در جوامع اسلامی پیاده کرد.
به اصطلاح امیرالمؤمنین (علیه السلام)، این انسان وارونه (معاویه) در پاسخِ نامه محمدبن ابی بکر که از مصر نوشته و او را به جهت مخالفت با حکومت حقه امیرالمؤمنین (علیه السلام) توبیخ و تهدید نموده بود، چنین می نویسد:
فقد کنا و ابوک فینا نعرف فضل ابن ابیطالب و حقه لازما مبرورا علینا فلما اختار الله لنبیه ما عنده و اتم له ما وعده و اظهر دعوته و ابلج حجته و قبضه الله الیه صلوات الله علیه فکان ابوک و فاروقه اول من ابتزه حقه و خالفه علی امره علی ذلک اتفقا و اتسقا... و لولا ما فعل ابوک من قبل ما خالفناابن ابیطالب و تسلمنا الیه...(99)
ما در زمان پیامبر بودیم و پدرت هم با ما بود. برتری علی بن ابی طالب و لزوم حق او را برگردن خود می دانستیم. هنگامی که خداوند، پیامبر اسلام را به پاداشی که برای او آماده کرده بود برگزید و آن چه را که به او وعده کرده بود به اتمام رسانید و دعوت او را آشکار ساخت حجتش را روشن فرمود، پدر تو و فاروقش، اولین کسانی بودند که حق علی را از او سلب کردند و با او مخالفت ورزیدند و بر این کار اتفاق داشتند.
اگر پدرت پیش از من، این اقدام را نکرده بود. ما با علی بن ابی طالب مخالفت نمی کردیم و خلافت را به او تسلیم می نمودیم.
این حیله گر در موقعیت مناسبی برای توجیه کار ماکیاولیاش، سه زمامدار گذشته را هم همدست می کند و برای ساکت کردن محمدبن ابی بکر و موجه نشان دادن مبارزه ای که با حق در پیش گرفته بود، به چنین وسیله ای که برای او امکان داشته است، دست می زند!
این معاویه که بهار اسلام را به خزان مبدل کرده بود، یزید فرزند خود را که هیچ مورخی در فسق و فجور او تردید نکرده است،(100) با انواع ترفندها، از حیله ها و تهدیدها گرفته تا لبه شمشیر بران،(101) به سرپرستی جوامع اسلامی نصب می کند. عبدالرحمان بن ابی بکر در یک جمله مختصر می گوید: این است سنت و قانون هرقل و قیصر.(102)
ابن ابی الحدید می گوید:
اعمش از عمروبن مره از سعیدبن سوید نقل می کند که معاویه در روز جمعه در نخلیه با ما نماز خواند و در خطبه نماز گفت: سوگند به خدا، من با شما برای آن نجنگیدم که نماز بگزارید و روزه بگیرید و به حج بروید و زکات بدهید. شما این اعمال را به جای می آورید و جز این نیست که جنگ من با شما، برای سلطه و حکمفرمایی بر شما می باشد. و خداوند این سلطه و فرمانروایی را به من عطا کرده است و شما نمی خواهید.(103)
معاویه در این جملات که در خطبه رسمی گفته است، سه مطلب مهم را اعتراف نموده و پرده از روی حقیقت برداشته است:
1- او برای تثبیت و ترویج و ادامه دین اسلام نجنگیده است، زیرا مردم عراق مسلمان و به عقاید و تکالیف اسلام مقید بودند، و پیش از آن که یک نفر در آن موقع برخیزد و از او بپرسد: پس چرا با ما جنگیدی؟! چنین گفت: من برای فرمانروایی با شما جنگیدم.
تهدید شدید معاویه مانع از آن شد که کسی در آن جمع بگوید: ما که زمامداریِ علی (علیه السلام) را داشتیم، چرا با او پیکار کردی و آن همه خون ریختی!؟
2- خداوند این سلطه و فرمانروایی بر شما را به من عنایت کرده است! از چنگیز و نرون و دیگر انسان کش های خونخوار تاریخ به یاد نداریم که ستمگری و خونریزی ها و حق کشی های خود را به خدا نسبت بدهند و این معاویه و امثال او مانند یزید و عبیدالله بن زیاد - چنان که دیدیم - همه اعمال خود را به خدا نسبت داده اند!
3- و شما نمی خواهید. نابود باد سیاست بازی های ماکیاولی! گوینده این سخن بارها در موارد دیگر با اشکال گوناگون گفته است: مردم، ما را می خواهند!
موقعی که معاویه برای تحمیل یزید به مدینه - که مجتمع مهاجرین و انصار بود - رفت، بزرگان مدینه را که امام حسین (علیه السلام) در میان آنان بود، در یک جا جمع کرد و یک سخنرانیِ با اضطراب و مشوش ایراد کرد که کار حیله گران اجتماعی است،(104) نه یک حاکم الهی که پیامبر اسلام منظور کرده بود.
}معاویه در میان این جمع، یزید را تعظیم و تمجید می کند و می گوید: شما سابقه یزید را به خوبی می دانید و امر او را تجویز کرده اید! خداوند می داند که مقصود من از زمامدار نمودن یزید، پر کردن شکاف ها به وسیله اوست، با چشم بیدار!... پس از مقداری مغالطه و چشم بندی، ابن عباس می خواهد پاسخ معاویه را بگوید، امام حسین (علیه السلام) به او اشاره می کند که ساکت باش و خود امام حسین (علیه السلام) برمی خیزد و حمد ثنای خداوندی را به جای می آورد و درود به روان پیامبر (لی الله علیه و آله) می فرستد و می فرماید:
...ای معاویه، بامداد روشن، سیاهیِ زغال را آشکار کرده و روشنایی آفتاب، چراغ های ناچیز را ساقط نموده است. در سخنانت افراط و تعدی از حق نمودی ... شیطان نصیب خود را از سخنانت برداشت ... آیا می خواهی مردم را درباره فرزندت یزید بفریبی؟ گویی تو می خواهی چیز پوشیده ای را توصیف کنی، یا توضیحی درباره چیزی که از دیده ها غایب است بدهی، یا مطلبی را می گویی که تنها تو درباره آن دانا هستی و هیچ کس چیزی درباره آن نمی داند.
یزید خود حقیقت خویشتن را که رأی و عقیده اش را اثبات کند، فاش ساخته است. تو درباره یزید سخنانی را بگو او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان می دهد: زندگی او درباره سِیر و سیاحت در سگ هایی است که به یکدیگر هجوم می آورند، او عمر خود را با کنیزهای خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپری کرده است.
این کار را رها کن، بس است برای تو و بال سنگینی که به گردن گرفتی و این که تو خدا را با آن وِزر و وبال ملاقات کنی برای تو کفایت می کند.
سوگند به خدا، همیشه کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است، دیگر مشک های خود را پر کرده ای، بس است، میان تو و مرگ چیزی جز چشم به هم زدن نمانده است...(105)
خدا یزید را بر مردم زمامدار نمود! یا معاویه و یا مردم؟
معاویه در دو مورد سلطنت یزید را به خدا و به مردم نسبت داده است. این نسبت، سفسطه بازی معاویه را با کمال وضوح اثبات می کند.
مورد یکم - در گفتگو با عایشه میگوید:
امر یزید (زمامداری او) مربوط به قضای خداوندی است، و مردم در این باره اختیاری ندارند.
بلافاصله میگوید:
مردم بیعت او را به گردن گرفته و تأکید کرده اند. آیا نظر تو این است که مردم عهد و میثاق خود را درباره زمامداری یزید بشکنند؟(106)
مورد دوم - در گفتگو با عبدالله بن عمر است.(107) تضاد و سفسطه این سخن، نیازی به توضیح ندارد. اگر قضای خداوندی زمامداریِ یزید را ایجاب کرده است، چه نیازی به بیعت مردم دارد؟ و اگر بر فرض محال بگوید: از آن جهت که مردم با یزید بیعت کردند، معلوم می شود که قضای خداوندی، زمامداری یزید است!
اولا؛ در سخن معاویه سلب اختیار از مردم در امر یزید صریح است. بنابراین، بیعت مردم حجت نیست.
ثانیا؛ آن همه مخالفت مردم جوامع اسلامی با یزید، چگونه با بیعت مردم سازگار است؟!
ثالثا؛ جایی که قضای الهی چیزی را ایجاب کند، چه نیازی به توسل به شمشیر وجود دارد؟ مگر این که آل امیه و در رأس آنان معاویه بگوید: فقط ماییم که قضا و قدر الهی را می فهمیم!
مورد سوم - زمامدار کردن یزید را به خود نسبت می دهد.(108)
معاویه به مقتضای عناصر شخصیتش که شمه ای از آن را بازگو کردیم، با تطمیع و تهدید مردم جامعه، پسرش یزید را به جای خود نشاند و روزگار عمرش به سر آمد و راهیِ پیشگاه عدل الهی شد و اعمالش به دنبالش.
درست است که اهالی ساده لوح شام در آن زمان، مخصوصا مگس ها و گربه های سفره جو و هوی پرستانِ مغز پوچ، پیش از مردن معاویه و پس از آن، شخصیتی دروغین برای او ساختند و مجسمه ای فریبنده برای او پرداختند و آن گاه بردگان بی هویت در مقابل آن ساخته و پرداخته، سرِ تعظیم فرود آوردند و دیگران را هم به پذیرش بردگی به آن سایه دروغین واداشتند، اما دیری نپایید که پیکر سازِ واقعیِ وجدانِ تاریخ، دست به کار شد و هویت و صورت حقیقی معاویه را که شمشیر به دست در حال هجوم به آن مجسمه ساخته و پرداخته بود، به وجود آورد. وجدان حساس تاریخ که در یک طرفِ نمایشگاه خود، فرعونها، ابوجهلها، ابن ملجمها و ماکیاولی را به نمایش گذاشته و از طرف دیگر موسی و عیسی و محمد و علی (علیه السلام) را ارائه می دهد، به وسیله مورخان و نقادان خردمند و با وجدان، معاویه را وارد نمایشگاه نمود و در ردیف ماکیاولیها قرار داد.
اگر معاویه پسر خود، یزید را به سلطنت و ریاست نصب نمی کرد، یا مانعی بروز می کرد که یزید از نشستن بر اریکه ملک و سلطنت ناتوان می گشت، ممکن بود ساده لوحان آن روز و امروز، شخصیت معاویه را نشناسند و در مقابل همان مجسمه دروغینش سرِ تسلیم فرود بیاورند. ولی همان تجارب تاریخی، که همیشه بیدار بودنِ وجدان تاریخ را برای ما اثبات نموده است، این دفعه نیز بدون کمترین تعارف و مجامله و چاپلوسی، دست به کار شد و با ارائه جنایت های بی نظیر معاویه و فرزندش یزید، فریاد زد: این است معاویه.

کشتگاه بزرگ تاریخ، همواره بهار و خزانی داشته است

کشتگاه بسیار پر معنی و باردار تاریخ، همواره از بهارها و خزان هایی عبور می کند. واقعیت چنین است، اما حکمت و مشیت خداوندی چیست که جریان تاریخ چنین باشد؟ داستانی دیگر است که شاید شمه ای از آن در این کتاب بازگو شود. یعنی تاریخی که ما پشت سر گذاشته ایم، فراز و نشیب هایی دیده است، بهارهایی دیده است و خزان هایی، مخصوصا با نظر به فرو رفتن انسان ها در ظلمت جهل و تیره روزی و بروز مکتب ها و معتقداتِ نجات بخش و تمدن ها و فرهنگ های روشنگر. این که چرا جریان تاریخ چنین بوده است، نیازمند اندیشه ها و احساس های برین است.
شاید {البته نه به طور یقین } همان حکمت را دارد که زندگی فردی و وضع روانی ما چنین است:
ای برادر عقل یک دم با خود آر - دم به دم در تو خزان است و بهار
یعنی اگر اندوه ها درون ما را تصفیه نکند، شادی ها به ما لذت نمی بخشد. همان گونه که درد، موجب تمرکز قوای دماغی می گردد و انسان بیدار به ارزشیابی های مفید در زندگی می اندیشد، فترت ها و خلأهای ایدئولوژیک و شخصیت های وارسته نیز، مردم آگاه و هشیار را به جست وجو و تلاش برای تحریک تاریخ به سوی عظمت ها و ارزش ها وادار می نماید.
خلاصه، جریان پر فراز و نشیب تاریخ اگرچه رازی عمیق در پشت پرده دارد، ولی ما در روی پرده می توانیم به آن شکل که گفتیم، استفاده کنیم. البته منظور ما اندوه های ویرانگر نیست، بلکه نشیب های قانونیِ درونِ آدمی است. حال، وقتی که می بینیم تاریخ صدر اسلام حوادثی بس ناگوار و خزان هایی غمگین ارائه می دهد، برای آن است که می خواهد حسین بن علی (علیه السلام) را وارد عرصه انسانیت کند. همان گونه که خزان های دوران ابراهیم خلیل (علیه السلام) و ما قبل آن، پهنه تاریخ را آماده دیدار انسان ها با آن پیشوای بزرگ می نماید، دوران فراعنه آبستن زاییدن دورانِ نورانی موسی بن عمران (علیه السلام) است و روزگار ممتدِ جاهلیت، سعادت جاودانگیِ اسلام را به دنبال دارد. یعنی آن خزان ویرانگر، بهاری ابدی در زیربنای حیات ارزشی را به وجود آورد.

بخش پانزدهم: یزید کیست و کارنامه او چیست؟

چهره هایی در تاریخ بشریت ظهور کرده اند که یک بار دیدن یا شنیدن توصیفی از آنان، برای اطلاع از وقاحت و بی شرمی بی نهایت و شدت مبارزه آن ها با حق و حقیقت که یک انسان نما می تواند داشته باشد، کفایت می کند.
بی تردید یزید یکی از آن چهره هاست که به تنهایی مجمع خباثت نسل و رذالت خانوادگی و نشو و نمای خودمحوری و لذت پرستی و کامجوییِ حیوانی را در وجود خود جمع کرده است. نخستین جمله را از عبدالرحمن ابن خلدون مؤلف مقدمه تاریخ معروف می شنویم. او می گوید:
اما درباره امام حسین چه بگویم؛ وقتی که فسق و انحراف یزید بر همه مردم دورانش آشکار شد، پیروان اهل بیت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در کوفه، از حسین بن علی درخواست کردند که به کوفه برود و آنان در قیام علیه یزید یاری اش کنند.(109)
این جمله مختصر می تواند شخصیت یزید را به تمام معنی آشکار کند، زیرا فساد و تبهکاری و انحراف یک شخصیت تا به حد نهایی نرسد، گفته نمی شود که اوصاف قبیح مزبور آن شخص برای همه ثابت شده است، زیرا صدها احتمال و تأویل و تفسیر و اغراض شخصی و عمومی، مانع از آن است که همه مردم در بیش از ده جامعه بزرگ اسلامیِ آن روز، از کوچک و بزرگ و دانا و نادان و خوب و بد ... همه و همه، کثافت و فساد و تبهکاریِ شاخص ترین فردشان را بپذیرند.
اگر از این اتفاق نظر جوامعِ عصرِ خود یزید و صاحب نظران قرون و اعصار بعدی بگذریم، توجه شایسته به کردار سه سال و نیمه اش، جای تردیدی در این حقیقت نمی گذارد که در صورت موافقت امام حسین (علیه السلام) با او، نتیجه ای جز امضای نابودی اسلام و بردگی مردم به بنی امیه در بر نداشت.
اما کارنامه سه سال و نیم یزید:
1- کشتن حسین بن علی (علیه السلام) با هفتاد و یک رادمرد دیگر به وضعی که تاکنون هیچ مورخی، چه مسلمان و چه غیر مسلمان، بدون لرز و وحشت و ناراحتیِ روحیِ شدید، نتوانسته است پیرامون آن حادثه مطالعه ای کند و چیزی بنویسد.
2- قتل عام اهالی مدینه، که به قول مورخان درباره جلادان خون آشام مغول آمدند و کشتند و تارومار کردند و سوزاندند و رفتند با این تفاوت که در هیچ تاریخی دیده نشده است که چنگیز و هلاکو و آباقاخان به فرماندهان خود دستور بدهند که کسانی را که از لبه شمشیر شما سالم ماندند، دور خود جمع کنید و از یکایک آنان برای برده شدن به من بیعت بگیرید. این دستور را یزید ضد بشر صادر کرده است.
دستور یزید به جلادش مسلم بن عقبه چنین بود که اگر کسی از اهل مدینه زنده بماند، باید برای بردگیِ محض با من (یزید) بیعت کند و اگر کسی از پذیرش بردگی امتناع ورزید، گردنش از بدنش جدا شود(110).
3- سوزاندن بیت الله الحرام و کشتار اهل مکه. این بود کارنامه سه سال و نیم یزید.
معاویه پسرش یزید را بر جای خود نصب کرد و برای رویاروییِ بی پرده با شخصیتی که برای خود ساخته بود، به زیر خاک رفت.
بار دیگر تاریخ بشری، شخصیتی تبلور یافته از سرگذشتی را که از نظر اهداف و آرمان های اعلای انسانی اسلامی غیر قابل توجیه بود، راهیِ زیر خاک تیره نمود. ولی همان گونه که خاک تیره، به جهت جانشین ساختن فرزندش یزید که ادامه وجود او بود، نتوانست آن چهره شناخته شده را مخفی نماید، هم چنان یاوه گویی های چاپلوسانِ متملق نیز نتوانست صورت واقعی او را از دل ها بزداید و از تاریخ محو سازد.
آن چه که در آثار نقل شده از آن روزگار دیده می شود، بیش از این نیست که معاویه، زمینه تحمیل سلطه گری یزید را بر بعضی از مردم به وسیله شمشیر و یا سفره های رنگین آماده کرده بود، ولی هیچ تاریخ مستندی نگفته است که مردم - عموما از طبقه معمولی گرفته تا شخصیت های برجسته - با کمال رضایت با یزید بیعت نموده و او را که فردی پست تر از او در میانشان نبود، برای زمامداری برگزیده باشند. آری، در آن هنگام که قدرت نامشروع، با ناآگاهی اکثریت مردم، با تلقین پذیری عامیان و ناتوانی و زبونی و مصلحت اندیشیِ عده ای که استعدادِ اصلاحِ مدیریتِ جامعه را دارند، دست به دست هم داد، فرزندی به نام یزیدبن معاویه می زاید که دستور کشتن مردی به نام حسین بن علی (علیه السلام) را صادر می کند که جلوه گاه اعلای همه ارزش های والای انسانی - الهی است.
قراین و شواهد تاریخی نشان می دهد که امام حسین (علیه السلام) حتی در دوران معاویه که مقداری از ظواهر اسلامی را در استخدام به حکومتش مراعات می کرد، دائما در فکر چاره جویی و نجات دادن جامعه از سلطه جویانِ خودکامه بود، ولی با نظر به مجموع شرایطی که در آن دوران وجود داشت، مخصوصا با توجه به تعهدی که امام حسین (علیه السلام) برای جلوگیری از خونریزیِ بی حد و کران با معاویه داشت، حرکتی برای نهضت و انقلاب نکرد. حتی پس از وفات برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی (علیه السلام) به تقاضای شیعیان عراق که از او می خواستند برود و در عراق حکومت عدل اسلامی را برپا دارد، پاسخ مثبت نداد و به آنان گوشزد فرمود:
میان ما و معاویه تعهدی برقرار شده است. صحیح نیست که من آن را بشکنم، تا مدت آن عهد سپری گردد. و آن گاه که معاویه مرد، در این باره می اندیشم و تصمیمی خواهم گرفت.(111)
هنگامی که جابربن عبدالله به آن حضرت عرض کرد که نظر من این است که تو هم مانند برادرت حسن مجتبی که با معاویه صلح کرد، با یزید صلح نمایی، حسین (علیه السلام) در پاسخ او فرمود:
صلح برادرم با معاویه به امر خدا و رسول او بود، و جنگ من هم با یزید، به امر خدا و رسول اوست.(112)
عظمت اصل وفا به عهد و پیمان بود که حسین (علیه السلام) را در مقابل معاویه به سکوت وادار کرد.
سکوت امام حسین (علیه السلام) در روزگار تیره و تار معاویه، ناشی از تعهد به متارکه جنگ بود که در زمان برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی (علیه السلام) با معاویه بسته شده بود. حسین (علیه السلام) که شخصیتش در جاذبیت ارزش های عالیِ انسانی - الهی بود، می فهمید که عظمت اصل وفا به عهد چیست، و این اصل شایسته هرگونه گذشت و فداکاری است، نه معاویه که همه مواد آن عهد را که برای متارکه جنگ با امام حسن (علیه السلام) بسته بود، زیر پاگذاشت و بر ضد همه آن تعهدها عمل نمود. او معاویه بود و این امام حسین (علیه السلام). او (معاویه) همه چیز را برای سلطه و حکومت دنیوی خود می خواست و حتی تعهدهایی که می بست، برای او هیچ ارزش و انگیزگی برای وفا به آن ها نداشت، ولی این (امام حسین) نه تنها سلطه و حکومت، بلکه همه وجود خود را فدای عمل به انجام آن تکلیف برین تلقی می کرد که نغمه آن را از اعماق وجدان پاکش می شنید. شخصیت این مرد بزرگ، دامنه شخصیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و دومین جلوه گاه او بود. همان گونه که ایمان و عمل به اصل وفا به عهد، از مختصات روحی آن پدر با عظمت بود، هم چنان آن ایمان و عمل در حسین (علیه السلام) که تجلی گاه آن روح بزرگ بود، وجود داشت.
دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر در فرمان مبارک چنین است:
مالکا، اگر میان خود و دشمن معاهده ای منعقد نمودی یا از طرف خود پناهندگی به او دادی، به طور کامل به معاهده خود وفا کن، و با کمال امانت، تعهدِ پذیرشِ پناهندگیِ او را مراعات نما. و نفس خود را در برابر عهدی که بسته ای سپر کن، زیرا عموم مردم در هیچ یک از واجبات الهی با آن همه پراکندگی که در آراء خواسته های خود دارند، مانند بزرگداشت وفای به معاهده ها اتفاق نظر ندارند. این یک قانون محکم است که حتی مشرکین هم در بین خود، با قطع نظر از اسلام و مسلمین، به آن عمل می کردند. زیرا آنان نیز عواقب ناشایست عهدشکنی را آزمایش کرده بودند. هرگز برای محکم ساختن امر پناهندگی دشمن به تو، نیرنگ راه مینداز و تعهد خود را نقض مکن، و برای دشمنت حیله گری روا مدار، زیرا هیچ کس جز نادان شقی، به خدا جرأت نمی کند. خداوند متعال، قانون تعهد و پناهندگی و پناه دادن را با رحمت الهی خود میان بندگانش، عامل امن و امان قرار داده است که در منطقه ممنوعه آن بیارامند و در همسایگی آن، با احساس امن، به زندگی خود ادامه بدهند. پس هیچ گونه دغل بازی و فریب کاری و نیرنگ را نباید در تعهد راه داد، و هیچ معامله ای را به گونه ای منعقد مکن که ابهام انگیز بوده و امکان وارد کردن اختلالات در آن وجود داشته باشد. هرگز پس از تأکید و استحکام متن معاهده، تکیه بر مغلطه کاری مکن. و اگر به جهت تعهد الهی در تنگنا قرار گرفتی، این امر هرگز موجب نشود که درصدد فسخ به ناحق آن برآیی، زیرا شکیباییِ تو بر تنگنایی که امید گشوده شدن و نیکی عاقبت آن را داری، بهتر از آن عذرخواهی است که از نتیجه بد آن، بیمناک، و از باز خواست خداوندی که در دنیا و آخرت دامن تو را خواهد گرفت، هراسناک باشی.(113)
اگر ما نتوانیم قانونی را که در زیر برای حیات معقول انسان ها مطرح می نماییم، بپذیریم، یقین داشته باشید که ارزش دنیایی که در آن زندگی می کنیم، جز به اندازه ارزش سرگرمی در قهوه خانه ای که مشتریان آن را پوچ گرایان تشکیل می دهند، نخواهد بود. آن قانون چنین است:
انواع حکومت ها، چه حق و چه باطل، بالاخره پس از سپری شدن روزگاری معین، غروب می کنند. تنها تفاوتی که میان آن ها وجود دارد، در این است که هدف اصلی حکومت های حق، نصب و روشن کردن مشعل های ارزش های عالی فراراه کاروان بشریت در مسیر تکامل است و هدف حکومت های باطل، تورم بخشیدن به خود حیوانی است با قربانی کردن همه حقایق به عنوان وسیله در راه وصول به هدف خود. به همین جهت است که حکام حق، نه تنها همه فعالیت ها و تلاش های خود را در راه نصب و روشن ساختن مشعل های حق فراراه کاروانیانِ انسانی در مسیر تکامل به کار می بندند و نه تنها خود حکومت را هم برای این هدف مقدس می خواهند، بلکه وجود خود را همواره در مرز شهادت در مسیر هدف خود می بینند.
بر مبنای این قانون است که مقدار و طول زمان زمامداری و گسترش قلمرو آن، برای حکومت حق مطرح نیست. آن چه که برای این نوع حکومت اهمیت دارد، طرح و اثبات ارزش های حیات معقولِ انسان هاست. از این جهت است که حکام باطل، هدف و مقصودی جز تسلط بر انسان ها و وسیله ساختن زندگی مادی و معنوی آنان برای همین سلطه گری و خودکامگی ندارند. لذا، همه سرمایه ها و استعدادهای وجودی خود را برای هرچه بیشتر متورم ساختن خود طبیعی حیوانی به کار می بندند تا بتوانند حوزه سلطه گری های خود را توسعه بدهند و حتی اگر بتوانند، لحظه ای بر جولان های خود در میدان کامکاری ها بیفزایند.
معاویه مرد و یزید به ولیدبن عتبه که والی مدینه بود، به وسیله نامه دستور داد: بدون کمترین تأخیر و بی امان از حسین بن علی بیعت بگیر.
در نامه چنین آمده است:
از حسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر فورا و بی امان برای من بیعت بگیر.(114)
خاصیت مستبدانِ خودمحور و طواغیت سلطه گر همین است که برای هیچ بشری حق اندیشه و اراده و تصمیم گیری سراغ ندارند. اینان خود را صاحب چنان اراده مطلقی می دانند که نه تنها اراده دیگر انسان ها را مشروط به اجازه و خواسته خود می دانند، بلکه زندگی آنان را بدون اذن خود به رسمیت نمی شناسند!
چشم باز و گوش باز و این عمی! - حیرتم از چشم بندی خدا
اینان چگونه می توانند برای حیات انسان ها ارزشی قائل شوند، در صورتی که همه ارزش ها در برابر خواسته های آنان پوچ و نامفهوم است!