امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش سیزدهم: پیامبر اسلام محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) پس از جدی ترین تلاش و تکاپو، با نهایت اخلاص در اکمال دین و اتمام نعمت الهی برای انسان ها، دارفانی را وداع گفت و به سرای جاودانی شتافت.

پیامبر اسلام محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله)، آن آخرین برگزیده خداوندی که درود عالم و عالم آفرین بر جان و روانش باد، در مدتی محدود، با الطاف ربانی، به هدف اعلای خود که ابلاغ آخرین رسالت عظمای تکامل انسانی بود، توفیق یافت و آن گاه به جهان برین، رو به بارگاه رفیق اعلی برشتافت.
سالیان طولانی پس از غروب این خورشید درخشان، تا حدود نیم قرن، جهان پیچیده ترین حوادث تاریخ بشری را به خود دید. منشأ اصلی بروز آن حوادث پیچیده و گاهی متناقض، این بود که سیاست به معنای مدیریت ابعادِ حیاتِ معمولیِ مردم، به وسیله برخی از متصدیان مقام اولی الامر، فرمان مبارک اطیعواالله و اطیعواالرسول(89) را در ابهام انداخت و اجتهاد با یک مفهوم توجیه نشده، رویاروی وحی ایستاد!
در این برهه حساس از تاریخ بشری، همزمان با وجود انسان های با ایمان و عشاقِ وفادار به دین حنیف اسلام، جمعی زرپرست و شرانگیز و سلطه گر، سر کشیدند و میدانی را که رسول اکرم (لی الله علیه و آله) با تلاش صمیمانه خود و دودمان و یاران با ایمانش برای مسابقه در خیر و کمال در مسیر یک تمدن جهانی برای انسان ها آماده کرده بودند، به جولانگاه خودخواهی ها و خودکامگی ها تبدیل نمودند.
همان گونه که برای هشیاران جامعه مورد انتظار بود، هوی و هوس های مسمومِ دوران جاهلیت که در درون فرصت طلبانِ خودمحور حبس شده بود، سر کشید و در فضای جامعه نوبهار اسلامی به شدت وزیدن گرفت. خلافت الهی که از مبدأ حق به حرکت در آمده و در مسیر حق شکفته و به ثمر نشسته بود، به وسیله آن هواهای نفسانی، از افق جامعه ناپدید شد.
از آن جا که تحول تکامل الهی با اجبار سازگار نیست، لذا هیچ یک از تحولات و انقلاب های انسانی و الهی، تاکنون نتوانسته است سلاحی قاطع برای کندن ریشه های انحراف که از دوره های ماقبل تحول و انقلاب در دل های بعضی از مردم آن جوامع وجود داشته است، به دست حامیان راستین خود بسپارد.
بنابراین، ظهور خطی به وسیله شخصی از آل امیه به نام معاویه، در جامعه اسلامی مقاومت شدید وی در برابر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) که بر مبنای اصیل ترین و روشن ترین منابع قانونی، خلافت و ولایت عظمای الهی را در اختیار داشت، غیر منتظره نبود.
در آن دوران، معاویه، به ناحق، به بهانه خونخواهی عثمان برمی خیزد {که اگر ادعایش صحت داشت، یک مسأله حقوقی را دستاویز قرار می داد، نه این که استحقاق خلافت و زمامداریِ جامعه بزرگ اسلامی را داشته باشد} و رویاروی زمامدار بر حق علی (علیه السلام) می ایستد!
توفان طمعِ سلطه گریِ نژاد پرستانه، مغز معاویه را درهم پیچید و با کمال بی پروایی، حرکت پیشرو اسلام و مسلمین را دچار توفان کوبنده نمود و آن را متوقف ساخت. تردیدی نیست که کشورگشایی و جهان گیری های معمولی، منظور بانیِ حقیقیِ اسلام نبود، بلکه چنان که روش پیامبرِ این دین انسانی نشان می دهد، مقصود، پیشبرد اهداف تکاملی انسان بود.

بخش چهاردهم: معاویه کیست و کارنامه او چیست؟

مورخان و از آن جمله زرکلی می گویند:
معاویه پسر ابی سفیان پدر یزید، در زمامداری عمربن الخطاب والی اردن شد. سپس عمر او را پس از مرگ برادرش یزیدبن ابی سفیان، به حکومت دمشق نصب کرد. و در زمان عثمان بن عفان همه شام به او(90) واگذار شد.(91)
در این مورد باید به این سؤال پاسخ داده شود که آن شخصیتی که معاویه پس از مرگ عثمان از خود نشان داد که برای تحقق بخشیدن به آرمان های سلطه گری خود، از نقض هیچ اصل و قانونی باکی نداشت، به چه علت در دوران دو زمامدار گذشته، هیچ بروزی نکرد تا هویت شخصیت او را بشناسند؟! تنها جوابی که می تواند تا حدودی قانع کننده باشد، همان است که ما در گذرگاه تاریخ از ماکیاولی صفتان دیده ایم که می تواند برای رسیدن به آرمان های سلطه گریِ خود، عمری را بر خلاف آن چه شخصیتشان اقتضا می کند، نمایش بدهند. معاویه به اتفاق آرای مورخان، مکتب اسلام را که همه نژادها و جوامع و سرزمین ها را بر مبنای وحدت انسان ها متحد می ساخت، برای زمامداریِ شخصیِ خود دستاویز قرار داد. او به منظور تبدیل حکومت اسلام به حاکمیت عرب و انتقال آن به نسل خویش، از تمسک به هر گونه وسیله ای خودداری نکرد، حتی دست بردن به شمشیر برای تثبیت زمامداری پسرش که از پلیدترین جنایتکاران تاریخ بوده است. مورخان، این جمله را از عمربن خطاب نقل کرده اند که:
هر وقت به معاویه می نگریست، می گفت: این کسرای عرب است.(92)
در دوران او بود که سکه هایی زده شد که روی آن ها، عکس یک عرب در حالی که شمشیری به کمر بسته بود ترسیم شده بود.(93)
موقعی که ضحاک بن قیس برای اعلان مرگ معاویه به بالای منبر می رود، در میان توصیفاتی که از معاویه می کند، این جمله وجود دارد که معاویه پناهگاه عرب بود ابن خلدون صریحا می نویسد:
سپس طبیعت ملک اقتضا کرد که معاویه در امر زمامداری و عظمت و مقدم داشتن خود بر دیگران بکوشد و این زمامداری و ادعای عظمت و تقدیم خود بردیگران در شأن معاویه نبود، ولی این یک امر طبیعی بود که تعصبش وادار به آن می کرد و نژاد بنی امیه هم این عصبیت را دارا بودند.(94)
اتصاف معاویه و پیروانش به گروه ستمکار در کلام پیامبر اکرم (لی الله علیه و آله) به قدری معروف است که احتیاج به ذکر مأخذ ندارد. آن حضرت به عماربن یاسر فرموده است:
یا عمار تقتلک الفئه الباغیه(95)
ای عمار! تو را گروه ستمکار خواهد کشت.
عمار از یاران علی (علیه السلام) بود که در جنگ های صفین به دست سپاهیان معاویه کشته شد.
مورخان نوشته اند:
موقعی که عثمان در محاصره بود، از معاویه کمک خواست، اما کمکی برای او نفرستاد. وقتی که محاصره عثمان شدیدتر شد، یزیدبن اسد قشیری را فرستاد و گفت: وقتی که به ذی خشب (حومه مدینه) رسیدی، همان جا توقف کن و به این بهانه که من در حادثه عثمان حاضر بودم، چیزی می دیدم که می بایست اقدام به سود عثمان کنم و تو (معاویه) غایب بودی. لذا، من کمک کردم تو اقدامی مکن.
یزیدبن اسد در ذی خشب متوقف شد تا عثمان کشته شد.(96)
سپس این پیشتاز تفکرات ماکیاولی(97) به خونخواهیِ عثمان، از امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست، که نه تنها کمترین دخالتی در قتل او نداشت، بلکه از بروز چنین حادثه ای جلوگیریِ جدی نیز به عمل می آورد.
معاویه با چنین بهانه بی اساسی، رویاروی علی (علیه السلام) ایستاد و برای به دست آوردن جاه و مقام ر چند روزه دنیا و با نقاب ساختگی دفاع از اسلام، بشریت را از خدماتی که آن حضرت انجام می داد، محروم ساخت.
از آن جهت که تاکنون درباره مکر و حیله پردازی های معاویه و مبارزه او با حق و حامیان حق سخنان زیاد گفته شده است، ما از تکرار آن ها خودداری می کنیم و فقط به یک سخن از جلال الدین سیوطی قناعت می کنیم:
ابن ابی شیبه از سعیدبن جمهان نقل می کند که به سفینه گفتم: بنی امیه گمان می کنند که خلافت در قبیله آنان است. گفت: دروغ می گویند، بلکه بنی امیه از خشن ترین ملوک هستند و اولشان معاویه است. سلفی از عبدالله بن احمدبن حنبل نقل می کند که از پدرم احمد درباره علی و معاویه پرسیدم.
پدرم گفت: علی دشمنان زیادی داشت. دشمنانش هرچه جستجو کردند، بلکه عیبی برای او پیدا کنند، نتوانستند کمترین عیبی در او ببینند. لذا، مردی را که با او جنگید (معاویه را) تعریف کردند و این حیله ای بود که به راه انداختند.(98)
گمان نمی رود کسی به طور دقیق و همه جانبه، مکتب اسلام را با آن فلسفه و اخلاق و حقوقِ الهی اش بشناسد و از منظور پیامبرش که به وجود آوردن انسان های ملکوتی بود با خبر شود، سپس به شخصیت و حکومت معاویه و کارهایش مراجعه کند و به این نتیجه نرسد که معاویه، خود مکتب اسلام را دگرگون کرد و مواد خام نظریات ماکیاولی را در جوامع اسلامی پیاده کرد.
به اصطلاح امیرالمؤمنین (علیه السلام)، این انسان وارونه (معاویه) در پاسخِ نامه محمدبن ابی بکر که از مصر نوشته و او را به جهت مخالفت با حکومت حقه امیرالمؤمنین (علیه السلام) توبیخ و تهدید نموده بود، چنین می نویسد:
فقد کنا و ابوک فینا نعرف فضل ابن ابیطالب و حقه لازما مبرورا علینا فلما اختار الله لنبیه ما عنده و اتم له ما وعده و اظهر دعوته و ابلج حجته و قبضه الله الیه صلوات الله علیه فکان ابوک و فاروقه اول من ابتزه حقه و خالفه علی امره علی ذلک اتفقا و اتسقا... و لولا ما فعل ابوک من قبل ما خالفناابن ابیطالب و تسلمنا الیه...(99)
ما در زمان پیامبر بودیم و پدرت هم با ما بود. برتری علی بن ابی طالب و لزوم حق او را برگردن خود می دانستیم. هنگامی که خداوند، پیامبر اسلام را به پاداشی که برای او آماده کرده بود برگزید و آن چه را که به او وعده کرده بود به اتمام رسانید و دعوت او را آشکار ساخت حجتش را روشن فرمود، پدر تو و فاروقش، اولین کسانی بودند که حق علی را از او سلب کردند و با او مخالفت ورزیدند و بر این کار اتفاق داشتند.
اگر پدرت پیش از من، این اقدام را نکرده بود. ما با علی بن ابی طالب مخالفت نمی کردیم و خلافت را به او تسلیم می نمودیم.
این حیله گر در موقعیت مناسبی برای توجیه کار ماکیاولیاش، سه زمامدار گذشته را هم همدست می کند و برای ساکت کردن محمدبن ابی بکر و موجه نشان دادن مبارزه ای که با حق در پیش گرفته بود، به چنین وسیله ای که برای او امکان داشته است، دست می زند!
این معاویه که بهار اسلام را به خزان مبدل کرده بود، یزید فرزند خود را که هیچ مورخی در فسق و فجور او تردید نکرده است،(100) با انواع ترفندها، از حیله ها و تهدیدها گرفته تا لبه شمشیر بران،(101) به سرپرستی جوامع اسلامی نصب می کند. عبدالرحمان بن ابی بکر در یک جمله مختصر می گوید: این است سنت و قانون هرقل و قیصر.(102)
ابن ابی الحدید می گوید:
اعمش از عمروبن مره از سعیدبن سوید نقل می کند که معاویه در روز جمعه در نخلیه با ما نماز خواند و در خطبه نماز گفت: سوگند به خدا، من با شما برای آن نجنگیدم که نماز بگزارید و روزه بگیرید و به حج بروید و زکات بدهید. شما این اعمال را به جای می آورید و جز این نیست که جنگ من با شما، برای سلطه و حکمفرمایی بر شما می باشد. و خداوند این سلطه و فرمانروایی را به من عطا کرده است و شما نمی خواهید.(103)
معاویه در این جملات که در خطبه رسمی گفته است، سه مطلب مهم را اعتراف نموده و پرده از روی حقیقت برداشته است:
1- او برای تثبیت و ترویج و ادامه دین اسلام نجنگیده است، زیرا مردم عراق مسلمان و به عقاید و تکالیف اسلام مقید بودند، و پیش از آن که یک نفر در آن موقع برخیزد و از او بپرسد: پس چرا با ما جنگیدی؟! چنین گفت: من برای فرمانروایی با شما جنگیدم.
تهدید شدید معاویه مانع از آن شد که کسی در آن جمع بگوید: ما که زمامداریِ علی (علیه السلام) را داشتیم، چرا با او پیکار کردی و آن همه خون ریختی!؟
2- خداوند این سلطه و فرمانروایی بر شما را به من عنایت کرده است! از چنگیز و نرون و دیگر انسان کش های خونخوار تاریخ به یاد نداریم که ستمگری و خونریزی ها و حق کشی های خود را به خدا نسبت بدهند و این معاویه و امثال او مانند یزید و عبیدالله بن زیاد - چنان که دیدیم - همه اعمال خود را به خدا نسبت داده اند!
3- و شما نمی خواهید. نابود باد سیاست بازی های ماکیاولی! گوینده این سخن بارها در موارد دیگر با اشکال گوناگون گفته است: مردم، ما را می خواهند!
موقعی که معاویه برای تحمیل یزید به مدینه - که مجتمع مهاجرین و انصار بود - رفت، بزرگان مدینه را که امام حسین (علیه السلام) در میان آنان بود، در یک جا جمع کرد و یک سخنرانیِ با اضطراب و مشوش ایراد کرد که کار حیله گران اجتماعی است،(104) نه یک حاکم الهی که پیامبر اسلام منظور کرده بود.
}معاویه در میان این جمع، یزید را تعظیم و تمجید می کند و می گوید: شما سابقه یزید را به خوبی می دانید و امر او را تجویز کرده اید! خداوند می داند که مقصود من از زمامدار نمودن یزید، پر کردن شکاف ها به وسیله اوست، با چشم بیدار!... پس از مقداری مغالطه و چشم بندی، ابن عباس می خواهد پاسخ معاویه را بگوید، امام حسین (علیه السلام) به او اشاره می کند که ساکت باش و خود امام حسین (علیه السلام) برمی خیزد و حمد ثنای خداوندی را به جای می آورد و درود به روان پیامبر (لی الله علیه و آله) می فرستد و می فرماید:
...ای معاویه، بامداد روشن، سیاهیِ زغال را آشکار کرده و روشنایی آفتاب، چراغ های ناچیز را ساقط نموده است. در سخنانت افراط و تعدی از حق نمودی ... شیطان نصیب خود را از سخنانت برداشت ... آیا می خواهی مردم را درباره فرزندت یزید بفریبی؟ گویی تو می خواهی چیز پوشیده ای را توصیف کنی، یا توضیحی درباره چیزی که از دیده ها غایب است بدهی، یا مطلبی را می گویی که تنها تو درباره آن دانا هستی و هیچ کس چیزی درباره آن نمی داند.
یزید خود حقیقت خویشتن را که رأی و عقیده اش را اثبات کند، فاش ساخته است. تو درباره یزید سخنانی را بگو او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان می دهد: زندگی او درباره سِیر و سیاحت در سگ هایی است که به یکدیگر هجوم می آورند، او عمر خود را با کنیزهای خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپری کرده است.
این کار را رها کن، بس است برای تو و بال سنگینی که به گردن گرفتی و این که تو خدا را با آن وِزر و وبال ملاقات کنی برای تو کفایت می کند.
سوگند به خدا، همیشه کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است، دیگر مشک های خود را پر کرده ای، بس است، میان تو و مرگ چیزی جز چشم به هم زدن نمانده است...(105)
خدا یزید را بر مردم زمامدار نمود! یا معاویه و یا مردم؟
معاویه در دو مورد سلطنت یزید را به خدا و به مردم نسبت داده است. این نسبت، سفسطه بازی معاویه را با کمال وضوح اثبات می کند.
مورد یکم - در گفتگو با عایشه میگوید:
امر یزید (زمامداری او) مربوط به قضای خداوندی است، و مردم در این باره اختیاری ندارند.
بلافاصله میگوید:
مردم بیعت او را به گردن گرفته و تأکید کرده اند. آیا نظر تو این است که مردم عهد و میثاق خود را درباره زمامداری یزید بشکنند؟(106)
مورد دوم - در گفتگو با عبدالله بن عمر است.(107) تضاد و سفسطه این سخن، نیازی به توضیح ندارد. اگر قضای خداوندی زمامداریِ یزید را ایجاب کرده است، چه نیازی به بیعت مردم دارد؟ و اگر بر فرض محال بگوید: از آن جهت که مردم با یزید بیعت کردند، معلوم می شود که قضای خداوندی، زمامداری یزید است!
اولا؛ در سخن معاویه سلب اختیار از مردم در امر یزید صریح است. بنابراین، بیعت مردم حجت نیست.
ثانیا؛ آن همه مخالفت مردم جوامع اسلامی با یزید، چگونه با بیعت مردم سازگار است؟!
ثالثا؛ جایی که قضای الهی چیزی را ایجاب کند، چه نیازی به توسل به شمشیر وجود دارد؟ مگر این که آل امیه و در رأس آنان معاویه بگوید: فقط ماییم که قضا و قدر الهی را می فهمیم!
مورد سوم - زمامدار کردن یزید را به خود نسبت می دهد.(108)
معاویه به مقتضای عناصر شخصیتش که شمه ای از آن را بازگو کردیم، با تطمیع و تهدید مردم جامعه، پسرش یزید را به جای خود نشاند و روزگار عمرش به سر آمد و راهیِ پیشگاه عدل الهی شد و اعمالش به دنبالش.
درست است که اهالی ساده لوح شام در آن زمان، مخصوصا مگس ها و گربه های سفره جو و هوی پرستانِ مغز پوچ، پیش از مردن معاویه و پس از آن، شخصیتی دروغین برای او ساختند و مجسمه ای فریبنده برای او پرداختند و آن گاه بردگان بی هویت در مقابل آن ساخته و پرداخته، سرِ تعظیم فرود آوردند و دیگران را هم به پذیرش بردگی به آن سایه دروغین واداشتند، اما دیری نپایید که پیکر سازِ واقعیِ وجدانِ تاریخ، دست به کار شد و هویت و صورت حقیقی معاویه را که شمشیر به دست در حال هجوم به آن مجسمه ساخته و پرداخته بود، به وجود آورد. وجدان حساس تاریخ که در یک طرفِ نمایشگاه خود، فرعونها، ابوجهلها، ابن ملجمها و ماکیاولی را به نمایش گذاشته و از طرف دیگر موسی و عیسی و محمد و علی (علیه السلام) را ارائه می دهد، به وسیله مورخان و نقادان خردمند و با وجدان، معاویه را وارد نمایشگاه نمود و در ردیف ماکیاولیها قرار داد.
اگر معاویه پسر خود، یزید را به سلطنت و ریاست نصب نمی کرد، یا مانعی بروز می کرد که یزید از نشستن بر اریکه ملک و سلطنت ناتوان می گشت، ممکن بود ساده لوحان آن روز و امروز، شخصیت معاویه را نشناسند و در مقابل همان مجسمه دروغینش سرِ تسلیم فرود بیاورند. ولی همان تجارب تاریخی، که همیشه بیدار بودنِ وجدان تاریخ را برای ما اثبات نموده است، این دفعه نیز بدون کمترین تعارف و مجامله و چاپلوسی، دست به کار شد و با ارائه جنایت های بی نظیر معاویه و فرزندش یزید، فریاد زد: این است معاویه.

کشتگاه بزرگ تاریخ، همواره بهار و خزانی داشته است

کشتگاه بسیار پر معنی و باردار تاریخ، همواره از بهارها و خزان هایی عبور می کند. واقعیت چنین است، اما حکمت و مشیت خداوندی چیست که جریان تاریخ چنین باشد؟ داستانی دیگر است که شاید شمه ای از آن در این کتاب بازگو شود. یعنی تاریخی که ما پشت سر گذاشته ایم، فراز و نشیب هایی دیده است، بهارهایی دیده است و خزان هایی، مخصوصا با نظر به فرو رفتن انسان ها در ظلمت جهل و تیره روزی و بروز مکتب ها و معتقداتِ نجات بخش و تمدن ها و فرهنگ های روشنگر. این که چرا جریان تاریخ چنین بوده است، نیازمند اندیشه ها و احساس های برین است.
شاید {البته نه به طور یقین } همان حکمت را دارد که زندگی فردی و وضع روانی ما چنین است:
ای برادر عقل یک دم با خود آر - دم به دم در تو خزان است و بهار
یعنی اگر اندوه ها درون ما را تصفیه نکند، شادی ها به ما لذت نمی بخشد. همان گونه که درد، موجب تمرکز قوای دماغی می گردد و انسان بیدار به ارزشیابی های مفید در زندگی می اندیشد، فترت ها و خلأهای ایدئولوژیک و شخصیت های وارسته نیز، مردم آگاه و هشیار را به جست وجو و تلاش برای تحریک تاریخ به سوی عظمت ها و ارزش ها وادار می نماید.
خلاصه، جریان پر فراز و نشیب تاریخ اگرچه رازی عمیق در پشت پرده دارد، ولی ما در روی پرده می توانیم به آن شکل که گفتیم، استفاده کنیم. البته منظور ما اندوه های ویرانگر نیست، بلکه نشیب های قانونیِ درونِ آدمی است. حال، وقتی که می بینیم تاریخ صدر اسلام حوادثی بس ناگوار و خزان هایی غمگین ارائه می دهد، برای آن است که می خواهد حسین بن علی (علیه السلام) را وارد عرصه انسانیت کند. همان گونه که خزان های دوران ابراهیم خلیل (علیه السلام) و ما قبل آن، پهنه تاریخ را آماده دیدار انسان ها با آن پیشوای بزرگ می نماید، دوران فراعنه آبستن زاییدن دورانِ نورانی موسی بن عمران (علیه السلام) است و روزگار ممتدِ جاهلیت، سعادت جاودانگیِ اسلام را به دنبال دارد. یعنی آن خزان ویرانگر، بهاری ابدی در زیربنای حیات ارزشی را به وجود آورد.