امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

اصل پنجم - با عظمت ترین و با ارزش ترین قدرت ها، قدرت مالکیت بر نفس است، تا از استفاده از قدرت ها برای اشباع خود خواهی ها جلوگیری به عمل آورد

نخست اهمیت مسأله ای را که مطرح می کنیم، در یک جمله به خاطر بسپاریم و با کمال عشق و علاقه برای فهم حقیقت آن بیندیشیم، سپس در صدد درک دردها و دواهای آن در زندگی اجتماعیِ خود برآییم.
آن جمله این است:
بشر چون توانایی این را نداشت که عدالت را قدرت و عادل را قدرتمند تلقی کند، قدرت را عدات و قدرتمند را عادل تلقی نموده است.(39)
باید به این جمله پر معنی که دلیل آگاهی گوینده آن از یک پدیده اسف انگیز بشری می باشد، اضافه کرد که ناگوارتر از این ناتوانی این است که: هنوز بشر نمی خواهد به این ناتوانی اعتراف کند! باشد که درصدد رفع آن برآید. این جمله با کمال جذابیتی که دارد، می تواند به این ترتیب نیز بیان شود: بشر بیشتر از عدالت، به قدرت تسلیم شده است. این تسلیم شدید را که بشر در مقابل قدرت از خود نشان می دهد، می توان به احساس ضرورت حب ذات یا صیانت ذات مستند نمود، زیرا همواره بشر به وسیله قدرت - با اشکال گوناگونی که دارد - از پای درآمده است، یا به جهت از دست دادن قدرت که عامل بقای او بوده است، از زندگی رخت بربسته است. نه این که قدرت را عدالت و قدرتمند را عادل تلقی کند، زیرا معنای عدالت بارِ ارزشی دارد و بشر در طول تاریخ در ویرانگری های قدرت و ظلم و تعدی قدرتمندان غوطه ور شده است.
حتی گاهی بعضی از قدرتمندان در لحظاتی که به خود آمده اند، از سوء استفاده از قدرت اظهار ندامت کرده اند. بنابراین، قبح سوء استفاده از قدرت برای او بدیهی بوده است.
این حقیقت از دیدگاه علم النفس دقیق دیروز و روان شناسی امروز و با نظر به تجربیات و مشاهداتی که تاکنون به دست آمده {و می تواند در علوم انسانی مطرح شود} باید مورد توجه جدی قرار گیرد، که هر انسانی که بدون مالکیت بر نفس، با چیزی ارتباط برقرار نمود و علاقه و محبت به آن پیدا کرد، نه تنها آن چیز می تواند مالک آن شخص شود، بلکه بالاتر از این، آن شی ء می تواند فرمان مدیریت هستیِ آن شخص و هدف آن را در اختیار خود بگیرد. این یک اصل است:
ای برادر تو همان اندیشه ای - مابقی خود استخوان و ریشه ای
گر بود اندیشه ات گل، گلشنی - ور بود خاری تو هیمه گلخنی(40)
دیگری می گوید:
گر در دلِ تو گل گذرد گل باشی - ور بلبلِ بی قرار بلبل باشی
تو جزئی و حق کل است اگر روزی چند - اندیشه کل پیشه کنی کل باشی
ریشه احساسِ عینیت با موضوعی که مورد محبت قرار می گیرد، جذب شدن آدمی به طرف محبوب است که هر اندازه این جذبه عمیق تر باشد، تصور یا تخیل یا تجسیم عینیت شدت پیدا می کند. اگر انسان ها در مقابل قدرت، خود را نمی باختند و با مالکیت بر نفس خود، آن را در اختیار می گرفتند، بدیهی است که حرکت تاریخ، حرکت تکاملیِ واقعیِ انسان ها بود، نه حرکت تاریخ طبیعی که متأسفانه بروز فن آوریِ بسیار جالب و سود بخش و سلطه آور، روی آن را با مفهومی ساختگی از تمدن پوشانیده است!(41)
حال، می توانیم علت تخریب بسیار شدیدِ خودباختن در مقابل قدرت و عینیت تجسیمی با آن را تا حدود قابل توجهی درک کنیم. این علت عبارت است از: اسارت کامل یک حقیقت آگاه که شخصیت انسان است، در دست یک حقیقت ناآگاه و جوشان، برای عمل که قدرت طبیعی نامیده می شود. قدرت، همواره، در معرض تبدل و جوشش برای عمل و فعالیت است، مخصوصا در دست آن گروه از قدرتمندان که خود را به قدرت باخته اند، حتی ناله و استمداد و به طور کلی ضعف ناتوان، برای آنان وسوسه انگیز است.
لذا، هر اندازه که قدرت خود را به جهت داشتن قدرت، بیشتر ببازد، عمق تخریب و ویرانگری قدرت بیشتر می شود. به یاد بیاورید جنایات یزید را: قتل عام مدینه به وسیله مسلم بن عقبه و اهانت شدید به مکه (بیت الله الحرام) و بستن آن به منجنیق و سوزاندن آن(42) و ابیات ابن الزبعری را که موقع آوردن سر امام حسین (علیه السلام) به مجلس او خوانده است:
لیت أشیاخی ببدر شهدوا - جزع الخزرج من وقع الأسل
ای کاش بزرگان قوم من که در بدر کشته شدند، در این جا حاضر بودند و ضربه کشنده مرا می دیدند. {مضمون مصرع دوم }
لأهلوا واستهلوا فرحا - ثم قالوا یا یزید لا تشل
اگر این منظره را می دیدند، از شادی به هیجان در می آمدند و خوش باش به من می گفتند: ای یزید، دستت شل مباد!
قد قتلنا القوم من ساداتهم - و عدلناه ببدر فاعتدل
ما بزرگ ترین سروران آنان را کشتیم و آن را با حادثه بدر تطبیق و معادل نمودیم.
لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء و لا وحی نزل
آل هاشم با ملک و مقام بازی کردند، نه خبری از خدا آمده است و نه وحی ای نازل شده است.
لست من خندف أن لم أنتقم - من بنی أحمد ماکان فعل
من از قبیله خندق نیستم، اگر از فرزندان احمد (صلی الله علیه و اله) درباره آن چه کرده است انتقام نگیرم.
هم چنین، بیعتی که او از اهل مدینه برای بندگی گرفت.(43) آیا این همه پلیدی و کفر و خباثت، برای اثبات وقاحت مملوک بودن و تسلیم شدن به قدرت کافی نیست!؟

بخش نهم: مقدمه هشتم: دو رکن اساسیِ شخصیت های سازنده فرهنگِ پیشروِ انسانیت که هر دو در شخصیت امام حسین (علیه السلام) در حد اعلا وجود داشت.

رکن یکم - عامل ارثی
رکن دوم - عامل تعلیم و تربیت و محیط
برای انعقاد و فعالیت یک شخصیت سازنده فرهنگ پیشرو انسانیت، دو رکن اساسی لازم است. این قضیه به عنوان یک اصل، یا قانون تشکل سازمان شخصیت، مورد قبول علمای علوم انسانی است، که عناصر شخصیت هر انسان، به طور معمول در همان اوان زندگی منعقد می گردد و اصول و عناصر ثابت را از ارتباط با دو قلمرو برون و درون به دست می آورد و در خود متشکل می سازد و با حرکت در جاده پرپیچ و خم و پر فراز و نشیب حیات، به فعالیت و مدیریت می پردازد. امام حسین (علیه السلام)، این شخصیت بزرگ، اصول و عناصر ثابت خود را - از دو قلمرو درونی و برونی - و از حیث عظمت و اصالت دریافته بود.(44)
الف - قلمرو درونی: طهارت و نزاهت فوق العاده سلسله نسبی که واسطه انتقال آن امام به عرصه وجود شده بود.
در زیارت هفتم آن حضرت، چنین می خوانیم:
یا مولای، یا أبا عبدالله، أشهد أنک کنت نورا فی الأصلاب الشامخه و الأرحام المطهره لم تنجسک الجاهلیه بأنجاسها ولم تلبسک من مدلهمات ثیابهم(45)
ای سرور من، ای اباعبدالله، شهادت می دهم به این که تو نوری در اصلاب عالی و ارحام پاک بودی که جاهلیت با پلیدی هایش تو را آلوده نساخته و با پوشاک های کثیفش تو را نپوشانده است.
به همین جهت است که می توان گفت: حرکت امام حسین (علیه السلام) دامنه همان جریان نورانی بود که پیش از ورود به نشئه طبیعت، رو به مقصد ملکوتی، آن را سپری نموده بود.
از گل آدم شنیدم بوی تو - راه ها پیموده ام تا کوی تو
نیر تبریزی
رهروِ منزل عشقیم زسر حدِ عدم - تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
ب - قلمرو برونی: دودمان و محیطی است که امام حسین (علیه السلام) در آن چشم به دنیا گشوده و ترتیب شده بود.
مدیریت آن دودمان با خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و اله) با معاونت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و مادریِ حضرت فاطمه زهرا (علیه السلام) و برادریِ امام حسن مجتبی (علیه السلام) بود. در آن هنگام بود که فرهنگ پیشرو اسلام و تمدن جدیدش حیات معقول و هدفدار را محور خود قرار داده بود. زندگی امام حسین (علیه السلام) در آن قسمت از روزگار که دوران انعقاد شخصیت است، با جوهر اصلی عدالت و فضیلت و عالی ترین اصول اخلاقی که در وجود نازنین محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله) و علی مرتضی (علیه السلام) و مادرش فاطمه زهرا (علیه السلام) تجلی داشت، در ارتباط بود. لذا، عظمت عدالت و فضیلت چنان مورد ایمان و عشق آن بزرگوار قرار گرفته بود، که تردید یا بی خیالی درباره آن ها مانند تردید و بی خیالی درباره اصل هدفِ اعلای زندگی محسوب می گشت. او از منطق صریح چهار معلم و مربی بزرگ خود دریافته بود که زندگی بدون آن هدف اعلایی که دارد، مساوی با مرگ است، بلکه از جهاتی، مرگ موقعی که شرافتمندانه باشد، نه تنها برتر از آن زندگی است، بلکه نجات دهنده انسان آگاه و با فضیلت از یک جنبش و جست وخیزِ بی اصل و وقیح به نام زندگی می باشد! این یک احساس خام و بی اساس نیست. اهمیت عامل تعلیم و تربیت درباره عظمت حق و لزوم تطبیق زندگی بر آن و پستی باطل و لزوم اجتناب از آن، در گفتار و کردار و هدف گیری های امام حسین (علیه السلام) با کمال وضوح مشاهده می شود. در کلام حیات بخش فرزند نازنین علی (علیه السلام) دقت کنیم:
الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه فلیرغب المؤمن فی لقاء ربه محقا، فأنی لا أری الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما(46)
مگر نمی بینید به حق عمل نمی شود و از باطل اجتناب نمی گردد؟ در این هنگام است که شخص با ایمان در حالی که بر حق است، مشتاق دیدار پروردگارش می شود. من مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمکاران را جز تنگدلی و ملامت نمی بینم.
به راستی، در آن هنگام که حق از زندگی مردم حذف شود و از باطل دوری گزیده نشود، از زندگی و معانی والای آن، چه می ماند؟
لزوم پذیرش این عقیده و عمل به حق و حقیقت به طور کامل، همان منطق قرآن است که امام حسین (علیه السلام) علاوه بر آشنایی مستقیم با آن، در همه گفتار و کردار و هدف گیری های معلمان و مربیان خود، آن را مشاهده نمود و با شدیدترین تکاپو، جوهر نورانی ذاتی خود را به وسیله آن به فعلیت درآورد و به ثمر رسانید.
خلاصه، او از اوایل عمر مبارکش در پیرامون منبع جوشان چشمه سار دین اسلام، زندگی آگاهانه کرده و با بصیرت نافذ و عقل سلیم دریافته بود که جد بزرگوارش محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله) چه ارمغان حیات بخشی برای بشریت آورده است. او در لحظات نزول وحی که برقرار شدن نزدیک ترین ارتباط خدا با بنده اوست، ناظر چهره ربانی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بود و از درخشش آن چهره مبارک و نورانی، پایدارترین توشه های حیات معقول و هدفدار را برای خود خوانده بود.
انعکاس و پذیرش امام حسین (علیه السلام) به عنوان بزرگترین شخصیت از طرف همه مردمِ جامعه اسلامی تثبیت شده بود.
برای مطالعه و بررسی عظمت شخصیت امام حسین (علیه السلام) از دیدگاه منابع معتبر اسلامی و تواریخ، مراجعه فرمایید به کتاب پرتوی از عظمت حسین (علیه السلام) تألیف دانشمند معظم، جناب آقای لطف الله صافی از صفحه 20 تا صفحه 109. به نظر این جانب، کتاب مذکور، یکی از جامع ترین و محققانه ترین کتاب هایی است که تاکنون در عظمت شخصیت امام حسین (علیه السلام) نوشته شده است.
ما در این مبحث، به بیان اعترافات آن گروه از اشخاص می پردازیم که نه تنها از پیروان مکتب علی و آل علی (علیه السلام) نبوده اند، بلکه از جهاتی رویاروی آن مکتب قرار گرفته، چهره مخالف با آن داشته اند.
شواهد تاریخیِ فراوانی وجود دارد که آن حضرت، محبوب ترین فرد در زمان خود برای همه مردم بود. بدیهی است که این محبوبیت از یک طرف، معلول عظمت نسبی آن حضرت بود که نوه پیامبر از طرف دختر بزرگوارش فاطمه زهرا (علیه السلام) بود و فرزند علی بن ابی طالب (علیه السلام)، و از طرف دیگر معلولِ داشتن آن همه کمال روحی بود که در شخصیت او جمع شده بود که شمه ای از آن ها در داستان خونین نینوا و مدیریت محیرالعقول آن آشکار گشت. از جمله آن شواهد است:
1- در آن هنگام که ولیدبن عتبه، امام حسین (علیه السلام) را دعوت کرده بود تا خبر مرگ معاویه را به ایشان بدهد و از آن حضرت برای یزید بیعت بگیرد، امام حسین (علیه السلام) فرمود:
من گمان نمی کنم تو به بیعت پنهانیِ من با یزید قناعت کنی و تو می خواهی بیعت من آشکارا باشد تا مردم بدانند. ولید گفت: بلی. امام حسین (علیه السلام) فرمود: پس وقتی که صبح شد، نظر مرا در این باره می بینی. ولید گفت: اگر می خواهی برگرد به نام خدا، تا همراه مردم نزد ما حاضر شوی. در این موقع مروان به ولید گفت: سوگند به خدا، اگر حسین در این ساعت بدون این که بیعت کند از تو جدا شود، هرگز نخواهی توانست بر او چیره شوی تا این که کشته های زیادی میان تو و او بر زمین بیفتد. مگذار از نزد تو بیرون برود، مگر این که با یزید بیعت کند، یا گردن او را بزنی، امام حسین (علیه السلام) با شنیدن این سخن از جا برجسست و خطاب به مروان فرمود: ای فرزند زن آبی چشم، تو مرا می کشی یا او؟! دروغ گفتی و مرتکب گناه گشتی. امام حسین (علیه السلام) بیرون آمد و با خویشاوندان و یارانش خود به منزل خود بازگشت.
مروان به ولید گفت: به سخن من گوش ندادی. سوگند به خدا، او با چنین شخصیتی، هرگز تسلیم تو نخواهد شد. ولید گفت: وای بر غیرِ (دشمن) تو. تو برای من حادثه ای را انتخاب کرده ای که نابودیِ دین من در آن است. سوگند به خدا، دوست ندارم تمامی اموال و ملک دنیا از آنِ من باشد و من حسین را بکشم. شگفتا، من حسین را بکشم فقط برای آن که می گوید: من بیعت نمی کنم. سوگند به خدا، من می دانم کسی که درباره خون حسین در روز قیامت محاسبه شود، در نزد خدا، میزان (ارزش اعمال) او سبک می باشد.(47)
2- معاویه درباره شخصیت هایی که احتمال می داد پس از مرگ او درصدد زمامداری برآیند، توصیه هایی به یزید نموده و درباره امام حسین (علیه السلام) چنین گفته بود:
اما حسین، مردی است دارای روح نیرومند و پرهیجان. اهل عراق او را رها نخواهند کرد تا او را با تو رویاروی قرار بدهند. اگر بر او پیروز شدی، از او صرف نظر کن، زیرا او نسبت رحمی با ما دارد و دارای حقی بزرگ و خویشاوندی با محمد (صلی الله علیه وآله) می باشد.
3- عقاد می گوید:
حسین پنجاه و هفت سال زندگی کرد. او با این که دشمنانی داشت که هیچ امتناعی از خلاف واقع گفتن نداشتند، هیچ یک از آنان برای او عیبی پیدا نکرد و هیچ کس عظمت ها و فضایل او را نتوانست منکر شود. حتی وقتی که نامه عتاب آمیز حسین به معاویه رسید و اطرافیانش به او گفتند که نامه توهین آمیز به حسین بنویسد، چنین پاسخ داد: من در علی چیزی یافتم که درباره او {مغالطه و افترا} به راه بیندازم، ولی درباره حسین هیچ چیز قابل سفسطه ای نمی بینم.(48)
منظور این حیله گر (معاویه)، داستان مغلطه کاری درباره کشته شدن عثمان بود که خود او از سبب سازان آن قضیه بود و علی (علیه السلام) کمترین دخالتی در آن نداشت.
4- خوارزمی می گوید:
وقتی که ولیدبن عتبه شنید امام حسین (علیه السلام) به سوی عراق حرکت کرده است، به عبیدالله بن زیاد چنین نوشت: حسین بن علی به طرف عراق حرکت کرده است و او فرزند فاطمه بتول است و فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است. ای پسر زیاد، بترس از این که آزاری به او برسانی و در نتیجه برای خود در این دنیا کاری کنی که هیچ چیزی جلوی آن را نتواند بگیرد و هیچ کس از خواص و عوام تا آخر دنیا آن را فراموش نکند.(49)
5- حمزه بن مغیره بن شعبه که پسر خواهر عمربن سعد بود، وقتی شنید عمر می خواهد به جنگ حسین (علیه السلام) برود، به او گفت:
از این که تصمیم به جنگ با حسین بگیری و با خدا مخالفت نمایی و رحم را قطع کنی، به خدا پناه می برم. سوگند به خدا، اگر از همه دنیای خویش و مال و سلطنت روی زمین که از آنِ تو باشد، دست برداری، بهتر است از این که در حالی که خون حسین به گردن تو باشد خدا را دیدار کنی.(50)
6- قاتلان امام حسین (علیه السلام) پس از حادثه کربلا مورد نفرت و انزجار و سب و لعن همه مردم جوامع واقع شدند.(51)
7- عبدالله العلایلی چنین می نویسد:
خلافی نیست در این که حسین برای همه مردم محبوب بود و در میان همه گروه ها و طبقات مردم، برگزیدگی خاص داشت. حسین از جاذبه ای برخوردار بود که همه مردم به قداست او معتقد بودند و بالاتر از دیگران به او می نگریستند.(52)
8- عبدالله بن عمر در سایه کعبه نشسته بود. وقتی چشمش به حسین (علیه السلام) افتاد که می آمد، گفت: این مرد امروز محبوب ترین مردم زمین در نزد اهل آسمان (ملکوتیان) است.(53)
9- عبدالرحمن ابن خلدون در رد ابوبکرابن العربی المالکی(54) که گفته بود: قتل الحسین بشرع جده (حسین به مقتضای شریعت جدش کشته شده است)، چنین می گوید:
قاضی ابوبکرابن العربی اشتباه کرده است که درباره حسین چنین گفته است. این غلط، ناشی از غفلت قاضی از شرطِ بودنِ امام عادل در تحریم خروج علیه زمامدار مسلمین است. {اگر زمامدار امام عادل باشد، خروج علیه او حرام است } و کیست عادل تر از حسین در زمانش و امامتش و عدالتش در پیکار با گمراهان.(55)

بخش دهم: مقدمه نهم: اساسی ترین عامل بروز این حادثه حیرت انگیز، عشق و ایمان راستین امام حسین (علیه السلام) به دین فطری و منطقی ترین و روشن ترین مذهب انسانی است که اسلام حقیقی است، اسلامی که دفاع از حیات انسانی و شرف و حیثیت الهیِ آن، از با اهمیت ترین اصول آن محسوب

می گردد.
همان گونه که در مبحث گذشته گفتیم: اسلام و ارزش های انسانیِ والا، از دو قلمروِ درونی و برونی، در اعماق جان امام حسین (علیه السلام) نفوذ کرده بود. او با یافتن پاسخ های نهاییِ همه سؤالات بزرگ، که برای هر انسان عاقل و هوشیاری در ارتباطهای چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستی، ارتباط انسان با هم نوع خود) مطرح است، موجودیت خود را در آهنگ اصلیِ هستی دریافته بود و یا به اصطلاح معروف، با پیدا کردن پاسخ شش سؤال اساسی (من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ در کجا هستم؟ با کیستم؟ برای چه آمده ام؟ به کجا می روم؟)(56) حقیقت حیاتِ انسانی و ارزش های آن را در همه ابعاد هستی ها و بایستی ها درک کرده بود و با همان حقیقت زندگی می کرد.
اگر حقیقت حیات {نه یک یا چند پدیده محدود از زندگی } و مختصات و ارزش های آن به چنین شخصیتی که پاسخ اساسی ترین و فراگیرترین سؤالات را درباره حیات داده است، آشکار نباشد، قطعا خود را به هیچ کس نشان نخواهد داد. این مدعا در گفتار آن حضرت (مخصوصا در نیایش ها و دعاهای او) که بیان کننده عالی ترین ارتباط با خدا و با جهان هستی و بایستگی ها و شایستگی های حیاتِ انسانی است، و هم چنین در کردار آن بزرگوار از زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) تا آخرین لحظات زندگی او در دشت خونین نینوا، متبلور گشته است.
اینک، می پردازیم به تفسیر و بررسی عوامل و ریشه های اصلی جانبازی های فداکارانه و شهادت قهرمان بزرگِ رسالتِ جاودانه انسانیت، حسین بن علی (علیه السلام) که دهمین مقدمه کتاب و آخرینِ آن هاست.