امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

اصل سوم - قدرت ذاتا جلوه ای از حق است

با نظر به این دو اصل است که کسانی که قدرت را همواره در برابر حق قرار می دهند و می پرسند:
قدرت پیروز است یا حق؟، نه معنای قدرت را می فهمند و نه مفهوم حق را. قدرت به آن معنی که متذکر شدیم، یکی از جلوه های با اهمیتِ حق است و این انسان است که می تواند بهترین استفاده سازنده را از قدرت داشته باشد و یا از آن در مخرب ترین ضربه ها بهره برداری کند. بنابراین، قدرت هرگز در مقابل حق صف آرایی نمی کند.
همان گونه که قدرت به جهت آن که جلوه گاه یا مصداقی از حقیقت است، نمی تواند خود را در برابر حق قرار بدهد، هم چنان، باطل نیز هرگز تواناییِ رویارویی و به اصطلاح، جنگ تن به تن را با حق ندارد، زیرا اگر فرض کنیم همه قدرت ها و عوامل باطل دنیا جمع شوند که بگویند: تفکر بد است! دستمزد برای کار لازم نیست! مردم جاهل و احمق می توانند از عهده مدیریت جامعه برآیند! نور و ظلمت یکی است! علم و جهل مساوی با یکدیگرند! آیا تمام قدرت ها و عوامل باطل دنیا می توانند این واقعیات بر حق را شکست بدهند؟ محال است.

اصل چهارم - حامیان حق و حامیان باطل هستند که برای مبارزه رویاروی هم قرار می گیرند، نه خود قدرت و حق و باطل

آن چه که واقعیت دارد، این است که همواره در طول تاریخ، به جهت جست وخیز هواپرستانِ خودکامه و خودخواهانِ پست، گروهی از باطل حمایت می کنند و محور هر چیز را شهوات و منافع و خود کامگی های خود می دانند. در مقابل این گروه، جمعی دیگر وجود دارند که به جهت داشتن شخصیت آگاه و اخلاق فاضله و معرفت و علم، به پاسخ سؤالات شش گانه اصلی (من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ برای چه آمده ام؟ در کجا هستم؟ با کیستم؟ به کجا می روم؟) از حق و حقیقت حمایت می کنند، اگرچه با تحمل مشقت ها و شکنجه ها باشد.
این دو گروه (حامیان حق و حامیان باطل) همواره در گذرگاه تاریخ و در همه جوامع در حال مبارزه آشکار یا مخفی به سر می برند. هر یک از این دو گروه که قدرت طبیعی را به دست آورده باشد، گروه دیگر را به شکست می کشاند. یعنی آن دو طرف که در مقابل هم، در حال تصادم و کشتار قرار می گیرند، دو گروه از انسان ها هستند، که یکی از آن دو از حق حمایت می کند و دیگری از باطل، نه این که خود حق و باطل و قدرت، رویاروی یکدیگر به طور مستقیم به پیکار برخیزند. اگر حامیان باطل شکست بخورند، ممکن است بعد از شکست آنان، باطل {بدون پیروزی } بار دیگر قد علم کند و اگر حامیان حق بشکنند، این یک شکست ظاهری است، زیرا حق، فوق جنگ های رویاروی قرار دارد. بنابراین، اگر فرض کنیم که در طول تاریخ، هزاران بار بزرگ ترین شهید راه انسانیت (علی بن ابی طالب یا امام حسین (علیه السلام)) قدم به میدان مبارزه بگذارد و مجاهدت کند و به خاک و خون بغلتد و شهید شود، چون آرمان او حق است، هرگز مغلوب نمی گردد، بلکه او پیروز است برای ابد، زیرا حق برای ابد ثابت و پیروز است. در سخنان بزرگ شهید راه حق، امام حسین (علیه السلام) می خوانیم:
بسم الله الرحمن الرحیم
من الحسین بن علی الی محمدبن علی و من قبله من بنی هاشم، اما بعد فمن لحق بی منکم استشهد و من تخلف عنی لم یدرک (یبلغ) الفتح(38)
به نام خداوند رحمان و رحیم. این نامه از حسین بن علی است به محمد بن علی و دیگر فرزندان هاشم.
اما بعد، هر کس به من ملحق شود، شهید خواهد شد و هر کس از من تخلف کند به پیروزی نخواهد رسید.
چنان که خواسته باطلِ قاتل یا قاتلان آن شهید هرگز به پیروزی نمی رسد.
قد غیر الطعن منهم کل جارحه - الا المکارم فی أمن من الغیر
ضربه شمشیر، همه اعضای شهدای دشت خونین نینوا را تغییر داد و متلاشی کرد، ولی راهی به عظمت ها و کرامت های روحی آنان پیدا نکرد.
از این مبحث، به این نتیجه می رسیم که حق و باطل و قدرت، ذاتا جنگ تن به تن و رویاروییِ مستقیم با یکدیگر ندارند.

اصل پنجم - با عظمت ترین و با ارزش ترین قدرت ها، قدرت مالکیت بر نفس است، تا از استفاده از قدرت ها برای اشباع خود خواهی ها جلوگیری به عمل آورد

نخست اهمیت مسأله ای را که مطرح می کنیم، در یک جمله به خاطر بسپاریم و با کمال عشق و علاقه برای فهم حقیقت آن بیندیشیم، سپس در صدد درک دردها و دواهای آن در زندگی اجتماعیِ خود برآییم.
آن جمله این است:
بشر چون توانایی این را نداشت که عدالت را قدرت و عادل را قدرتمند تلقی کند، قدرت را عدات و قدرتمند را عادل تلقی نموده است.(39)
باید به این جمله پر معنی که دلیل آگاهی گوینده آن از یک پدیده اسف انگیز بشری می باشد، اضافه کرد که ناگوارتر از این ناتوانی این است که: هنوز بشر نمی خواهد به این ناتوانی اعتراف کند! باشد که درصدد رفع آن برآید. این جمله با کمال جذابیتی که دارد، می تواند به این ترتیب نیز بیان شود: بشر بیشتر از عدالت، به قدرت تسلیم شده است. این تسلیم شدید را که بشر در مقابل قدرت از خود نشان می دهد، می توان به احساس ضرورت حب ذات یا صیانت ذات مستند نمود، زیرا همواره بشر به وسیله قدرت - با اشکال گوناگونی که دارد - از پای درآمده است، یا به جهت از دست دادن قدرت که عامل بقای او بوده است، از زندگی رخت بربسته است. نه این که قدرت را عدالت و قدرتمند را عادل تلقی کند، زیرا معنای عدالت بارِ ارزشی دارد و بشر در طول تاریخ در ویرانگری های قدرت و ظلم و تعدی قدرتمندان غوطه ور شده است.
حتی گاهی بعضی از قدرتمندان در لحظاتی که به خود آمده اند، از سوء استفاده از قدرت اظهار ندامت کرده اند. بنابراین، قبح سوء استفاده از قدرت برای او بدیهی بوده است.
این حقیقت از دیدگاه علم النفس دقیق دیروز و روان شناسی امروز و با نظر به تجربیات و مشاهداتی که تاکنون به دست آمده {و می تواند در علوم انسانی مطرح شود} باید مورد توجه جدی قرار گیرد، که هر انسانی که بدون مالکیت بر نفس، با چیزی ارتباط برقرار نمود و علاقه و محبت به آن پیدا کرد، نه تنها آن چیز می تواند مالک آن شخص شود، بلکه بالاتر از این، آن شی ء می تواند فرمان مدیریت هستیِ آن شخص و هدف آن را در اختیار خود بگیرد. این یک اصل است:
ای برادر تو همان اندیشه ای - مابقی خود استخوان و ریشه ای
گر بود اندیشه ات گل، گلشنی - ور بود خاری تو هیمه گلخنی(40)
دیگری می گوید:
گر در دلِ تو گل گذرد گل باشی - ور بلبلِ بی قرار بلبل باشی
تو جزئی و حق کل است اگر روزی چند - اندیشه کل پیشه کنی کل باشی
ریشه احساسِ عینیت با موضوعی که مورد محبت قرار می گیرد، جذب شدن آدمی به طرف محبوب است که هر اندازه این جذبه عمیق تر باشد، تصور یا تخیل یا تجسیم عینیت شدت پیدا می کند. اگر انسان ها در مقابل قدرت، خود را نمی باختند و با مالکیت بر نفس خود، آن را در اختیار می گرفتند، بدیهی است که حرکت تاریخ، حرکت تکاملیِ واقعیِ انسان ها بود، نه حرکت تاریخ طبیعی که متأسفانه بروز فن آوریِ بسیار جالب و سود بخش و سلطه آور، روی آن را با مفهومی ساختگی از تمدن پوشانیده است!(41)
حال، می توانیم علت تخریب بسیار شدیدِ خودباختن در مقابل قدرت و عینیت تجسیمی با آن را تا حدود قابل توجهی درک کنیم. این علت عبارت است از: اسارت کامل یک حقیقت آگاه که شخصیت انسان است، در دست یک حقیقت ناآگاه و جوشان، برای عمل که قدرت طبیعی نامیده می شود. قدرت، همواره، در معرض تبدل و جوشش برای عمل و فعالیت است، مخصوصا در دست آن گروه از قدرتمندان که خود را به قدرت باخته اند، حتی ناله و استمداد و به طور کلی ضعف ناتوان، برای آنان وسوسه انگیز است.
لذا، هر اندازه که قدرت خود را به جهت داشتن قدرت، بیشتر ببازد، عمق تخریب و ویرانگری قدرت بیشتر می شود. به یاد بیاورید جنایات یزید را: قتل عام مدینه به وسیله مسلم بن عقبه و اهانت شدید به مکه (بیت الله الحرام) و بستن آن به منجنیق و سوزاندن آن(42) و ابیات ابن الزبعری را که موقع آوردن سر امام حسین (علیه السلام) به مجلس او خوانده است:
لیت أشیاخی ببدر شهدوا - جزع الخزرج من وقع الأسل
ای کاش بزرگان قوم من که در بدر کشته شدند، در این جا حاضر بودند و ضربه کشنده مرا می دیدند. {مضمون مصرع دوم }
لأهلوا واستهلوا فرحا - ثم قالوا یا یزید لا تشل
اگر این منظره را می دیدند، از شادی به هیجان در می آمدند و خوش باش به من می گفتند: ای یزید، دستت شل مباد!
قد قتلنا القوم من ساداتهم - و عدلناه ببدر فاعتدل
ما بزرگ ترین سروران آنان را کشتیم و آن را با حادثه بدر تطبیق و معادل نمودیم.
لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء و لا وحی نزل
آل هاشم با ملک و مقام بازی کردند، نه خبری از خدا آمده است و نه وحی ای نازل شده است.
لست من خندف أن لم أنتقم - من بنی أحمد ماکان فعل
من از قبیله خندق نیستم، اگر از فرزندان احمد (صلی الله علیه و اله) درباره آن چه کرده است انتقام نگیرم.
هم چنین، بیعتی که او از اهل مدینه برای بندگی گرفت.(43) آیا این همه پلیدی و کفر و خباثت، برای اثبات وقاحت مملوک بودن و تسلیم شدن به قدرت کافی نیست!؟