امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

بخش ششم: مقدمه پنجم: حیات انسانی و کرامت و شرافت ذاتی آن از دیدگاه حقوق جهانی بشر در اسلام

الف. حیات، عطای خداوندی است و حق آن بر همه انسان ها تضمین شده است. همه دولت ها و جمعیت ها و افراد مکلف به حمایت و دفاع از حق حیات در مقابل هرگونه تعدی و وارد شدنِ اخلال بر بقای طبیعی آن، مانند بیماری ها و بلاهای طبیعی و انسانی هستند. جدا کردن هیچ روحی از بدن، بدون مقتضی شرعی جایز نیست.
ب. استفاده از هر وسیله ای برای نابودیِ چشمه سارِ حیات بشری اعم از کلی و جزئی، حرام است.
ج. حفظ ادامه حیات بشری تا آن جا که خدا اجازه داده است، واجب است، خواه حفاظت هر فرد بر حیات خود در مقابل تعدی دیگران یا تعدی بر خویشتن (مانند انتحار) یا محافظت او درباره حیات دیگران باشد.
د. بر هر کسی که مورد استضعاف قرار گرفته و حیات و کرامت او از ناحیه عوامل طبیعی یا از طرف قدرتمندان مورد تهدید واقع شده، واجب است که قیام کند به دفع استضعاف و دفع خطر از حیات و کرامت خویشتن به هر نحو مشروعی که توانایی آن را دارد؛ و هر کس که به انجام این تکلیف قیام نکند، به ظالم در مستضعف ساختن و تهدید حیات و کرامت خود، کمک کرده است. چنین شخصی از کسانی است که هنگامی که فرشتگان آنان را در حال مرگ در وضعی می یابند که تن به بینوایی و استضعاف داده و ظلم بر خویشتن نموده اند، از آنان می پرسند؛
ان الذین توفیهم الملائکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فی الارض قالوا الم تکن أرض الله واسعه فتها جروا فیها فأولئک مأواهم جهنم و ساءت مصیرا(25)
کسانی که بر خویشتن ستمکار بوده اند، وقتی فرشتگان جانشان را می گیرند، می گویند: شما در زندگی دنیوی در چه حالی بودید؟ آنان پاسخ می دهند: ما در روی زمین مستضعف (بینوا و بیچاره) بودیم.
{فرشتگان به آنان } می گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ آنان کسانی هستند که منزلگه نهایی آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت بدی است.
این در صورتی است که در حقوق جهانی بشر از دیدگاه غرب، در مواد مربوطه، مانند ماده سوم و ماده پنجم، وجوب محافظت هر انسان از حیات خود را مطرح ننموده، و هم چنین حق دفع استضعاف را برای انسان ها مقرر نکرده است.

بخش هفتم: مقدمه ششم: حیات چیست که دفاع از شرف و حیثیت آن، از اصول اساسی اسلام بوده و موجب بروز حادثه محیرالعقول دشت نینوا گشته است؟

این سؤال را در صورت کلی تر می توان چنین مطرح کرد: ماهیت و هدف حیات چیست که برای دفاع از شرف و کرامت آن، تاریخ بشری پر از جنگ و پیکار و خون ریزی ها بوده و بالاتر از همه، حادثه بی نظیر کربلا را به وجود آورده است؟
برای شناخت هدف حیات، نخست باید ماهیت حیات و مختصاتِ با عظمتِ آن را تا حدی که برای تهیه پاسخ به سؤال مذکور لازم است، مورد بررسی قرار بدهیم.
هدف اعلای حیات، عبارت است از:
قرار گرفتن در جاذبه کمال ربوبی به وسیله تکاپوی آگاهانه و آزادانه.
کمال چیست؟ کمال عبارت است از:
توانایی یک موجود بر نهایت تأثیر و تأثر ممکن با جهانی که جلوه گاه حکمت و مشیت خداوندی است.
متأسفانه، غالبا در تبیین فلسفه و هدف زندگی، بدون توجه به ماهیت و مختصاتِ باعظمتِ حیات، مسائلی را مطرح می کنند که نشان دهنده این است که آنان موضوع مبهمی را که دارای یک عده از پدیده ها و رفتارها و نیروها در فاصله بین تولد و مرگ است، به نام حیات در نظر گرفته اند و شناخت ماهیت و فلسفه و هدف آن را تعقیب می کنند!
بدیهی است که چنین تصوری از زندگی، غیر از واقعیت آن است که بشر به دنبال شناسایی ماهیت و مختصات و هدف آن می گردد. البته ما در این مقدمه، مسائل مربوط به این امور را به طور مختصر و فقط به منظور آمادگی برای آشنایی با حیات و هدف آن، بررسی می کنیم. باشد که بتوانیم توفیق ارزشیابی حادثه انسان سازِ نینوا را به دست بیاوریم.
ماهیت حیات: اگر چه تاکنون ماهیت حیات برای قلمرو دانش ها و فلسفه ها کاملا کشف نشده است، ولی شناخت مختصات آن، کمک بسیار فراوانی در پیشرفت بشریت در دو قلمرو انسان آن چنان که هست و انسان آن چنان که باید و شاید نموده است. برای فهم عظمت حیات و هدف آن، نمونه هایی از مختصات حیات را متذکر می شویم.
1- برای اثبات عظمت خود حیات، از واقعیات فراوانی می توان استفاده کرد. ما در این مبحث برای مراعات، اختصاراً به یک موضوع اشاره می کنیم: شناخت واقعی جوهر حیات، نیازمند پاسخ به هفت میلیون سؤال است که اپارین در کتاب حیات: طبیعت و منشأ تکامل آن مطرح کرده است. عبارات اپارین از این قرار است:
فقط از راه چنین برداشت تکاملی است که امکان می یابیم نه فقط بفهمیم که در بدن موجودات زنده چه رخ می دهد و برای چه رخ می دهد، بلکه هم چنین خواهیم توانست به هفت میلیون سؤال پاسخ بدهیم که برای شناخت واقعی جوهر حیات در برابر ما قرار می گیرند.(26)
به نظر می رسد، همان طور که در عبارات بعدی اپارین که در همان کتاب، صفحه 299 نوشته شده است، خواهیم دید:
متأسفانه هنوز معلومات ما درباره این تکامل بسیار ناچیزتر از آن است که بتوانیم مسیر آن را به طور سیستماتیک مشخص کنیم و دگرگونیِ کیفیِ سازمانِ انتقالِ فعالانه مواد را که در مراحل خاصی از تکامل دنیای زنده رخ داده، مورد توجه قرار دهیم.(27)
این جانب در موقع تحقیق در مباحث این کتاب، هنگامی که عبارات اپارین را در صفحه 183 خواندم، این جمله را اضافه کردم که: اگر این سؤال را که چرا و چگونه این تکامل به جریان افتاده است، به هفت میلیون سؤال اضافه کنیم، سؤالاتی که پیش روی ما قرار گرفته، می شود هفت میلیون و یک سؤال. وقتی که عبارت اپارین را در صفحه 299 از همان کتاب دیدم، تعجب کردم که چرا مطلب صفحه 299، ذهن آقای اپارین را به خود متوجه نساخته است!
2- کمالات علمی فوق تصور و تراوش هزاران رشته از دانش ها به وسیله اکتشافات و خلاقیت های مغزی و روانی بشری.
3- بروز کمالات جهان بینی های اعلی که به طور مستقیم می تواند وابستگی جان آدمی را با خدا اثبات کند، زیرا هیچ جهان بینی، بدون اظهار نظر کلی درباره عالم هستی معنایی ندارد و هیچ اظهارنظر کلی بدون اشراف بر جهان هستی و قوانین و اصول آن، امکان پذیر نیست.
عقل ما بر آسیا کی پادشا گشتی چنین - گرنه عقل مردمی از کلِ خویش اجزاستی
ناصر خسرو قبادیانی
4- جان آدمی با آن لطافت فوق تصوری که دارد، چنان قدرت و مقاومتی در خود احساس می کند که می تواند به تنهایی در مقابل جهان هستی مقاومت داشته باشد.
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان - قال و مقال عالمی می کِشم از برای تو
حافظ
علی بن ابی طالب (علیه السلام) را می بینیم که در عین حال که حساسیت بسیار شدید درباره کشیدن پوست جو از دهان مورچه ای، ستم در خود احساس می کند و سخت بیمناک می شود، به تبهکارانِ دوران خود می فرماید:
انی و الله لو لقیتهم واحدا وهم طلاع الأرض کلها ما بالیت و لا استو حشت(28)
سوگند به خدا، من اگر به تنهایی با همه آنان ملاقات کنم در حالی که همه سطح زمین را پر کنند، نه باکی دارم و نه وحشتی به خود راه می دهم.
لو جئتمونی طلاع الأرض لما ولیت
اگر روی زمین را از افراد خود پر کنید (و برای خصومت رویاروی من بایستید)، از شما روی بر نخواهم گرداند و با شما مقابله خواهم کرد.
5- نبوغ های هنری که آثار حیرت انگیزی در تاریخ به نمایش گذاشته است. می توان گفت انواع این نبوغ ها با نظر به استعدادها و نمودهای از آن ها که در عرصه تاریخ مشاهده می شود، بیش از حد شمارش است.
6- نبوغ های صنعتی و فعالیت های بسیار دقیق و ظرافت کاری های شگفت انگیز در قلمرو انواعی بی شمار از فن آوری ها (تکنولوژی ها) که حصول تدریجی آن ها در تاریخ بشری مانع از دریافت اهمیت آن ها گشته است.
7- انواع مدیریت های معقول و شایسته در اداره تمدن ها و فرهنگ های فراوان که حاکی از قدرت فوق العاده بشر در کشف کلیات، در دو قلمرو انسان و جهان، و نیز کشف موارد و مصادیق و قدرت تطبیق آن کلیات بر جزئیات و مصادیق است که نیازمند نبوغ ها و استعدادهای بسیار عالی می باشد.
8- کمالات اخلاقی و عرفانی و دینی که در هر برهه از تاریخ، در هر جامعه ای که تا حدودی به ارزش های انسانی نایل گشته، در وجود تکاپو گران راستین واقعیت پیدا کرده است. هر چند که این تکاپوگران بزرگِ میدانِ حیات معقول و این سبقت گیرندگانِ خیر و کمال، همواره در جوامع در اقلیت بوده اند، اما اینان همانند چشم، یا مغز یا قلب در کالبدِ بدنِ مادیِ بزرگ انسان هستند که مایه آبرو و شرف و حیثیت جوامع خود می باشند و می توانند غوطه ور شدنِ اکثریت انسان ها در حیات طبیعی حیوانی را، از حیات معقول انسانی به خوبی تفکیک نمایند.
از این جهت که وجود عظمت و کمالات حیات در این بخش (بخش 8) روحی است، لذا، کمال یافتگان نمی توانند تکامل های درونی خود را مانند نمودهای فیزیکی به مردم جامعه خود ارائه بدهند. لذا، مردم معمولی نمی دانند در میان آنان کسانی زندگی می کنند که هر یک به تنهایی استعداد جهان بزرگ شدن را در درون خود به فعلیت رسانده اند، آری؛ حرکت تکاملی در مسافت های فیزیکی انجام نمی گیرد تا قابل مشاهده برای همگان باشد. این معراج دیگری است.
نه چو معراج زمینی تا قمر - بلکه چون معراج کِلکی تا شکر(29)
بر لبش قفل است و در دل رازها - لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند
هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و دهانش دوختند(30)
این عظمت ها و ارزش های روحی، در مقاطعی از زمان بروز می کند که کمال یافتگان در ارتباط با حوادثی قرار گیرند که خصلت ها و کمالات درونی آن ها را ظاهر سازد.
توضیح این که، اغلب نهادهای با عظمتِ روح آدمی در عرصه حیات بروز نمی کنند، مگر این که حوادثی در جامعه بروز کند و انسانِ کمال یافته، احساس تکلیف کند که باید در برابر آن حادثه، موقعیت خود را از همه جهات یا از بعضی از جهات مشخص کند. در این صورت ممکن است، کمال یا کمالات او در صحنه اجتماع بروز نماید. به عنوان نمونه؛ ابوذر غفاری را در نظر می گیریم که پیش از بروز اختلالات اقتصادی و فرهنگی در جوامع اسلامی، یک مرد زاهد و با ایمان {شاید برای اکثریت به عنوان یک مسلمان خوب معمولی } مطرح بود. تا آن گاه که رنگِ قانونِ:
ان اکرمکم عندالله اتقاکم(31)
با کرامت ترین شما نزد خدا وند، با تقوی ترین شماست.
با نژادگرایی و مقام پرستی و خودکامگی ها مات و مبهم گشت {که این عامل خود از مقدمات بروز حادثه کربلا بود}. در آن هنگام بود که درون ابوذر غفاری توفانی شد و او را تا حدودی به مردم جامعه معرفی نمود. پیش از آن غرش و توفان، چه کسی می فهمید که در درون ابوذر درباره جان های آدمیان و ارزش کارشان چه می گذرد؟ جریان این کمال بی نمود، چنین بود که چراغ عمر هدفدار این مرد بزرگ در بیابان ربذه {که به آن جا تبعید شده بود} رو به خاموشی می رفت و فروغ ابدیت، بین چشمان ابوذر در حال نگرش به افق بیکران ارزش ها، کم کم به خاموشی نزدیک می شد. ناگهان اضطراب جدی همسر عزیزش، او را بار دیگر به این جهان، که به خط نهایی آن نزدیک شده بود، و به آن مونس و غمخوار (همسرش) در پهنه بیابان متوجه ساخت. از علت اضطرابش سؤال کرد. همسرش چنین پاسخ داد: ای تنها، که هم اکنون با تحریک بال های سرنوشتِ تیز پرواز اوج گرفته ای و به ابدیت رهسپار خواهی شد، من به تنهایی پس از تو در این وادی هراس انگیز چه کنم؟!
ابوذر فرمود: از آن سو به جاده نگاه کن. آن سیاهی که می بینی، کاروانی است که رو به مدینه می رود.
در آن هنگام که من چشم از این دنیا بستم، کنار آن جاده برو و به آنان بگو: در این نزدیکی مردی {یا مسلمانی یا یکی از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله } از دنیا رفته است. آنان می آیند و مرا پس از ادای مراسم خروج از دنیا و ورود به سرای ابدیت به خاک می سپارند و تو را نیز به مدینه می برند و به دودمانت می رسانند.
در این جا بود که از اقیانوس درون ابوذر غفاری موجی سر کشید و قطره ای از ارزش جان آدمی را که در کار او تجسم پیدا می کند و فقط کمال یافتگان آن را می فهمند، برای ابوذر ارائه کرد. در این هنگام ابوذر با آخرین فروغ چشمانش به همسرش نگریست و چنین گفت: همسر عزیزم، موقعی که آنان سرِ جنازه من رسیدند و خواستند به وظیفه دینی - انسانی خود اقدام کنند و مرا برای ورود به اولین منزلگه ابدیت تجهیز نمایند، بگو ابوذر این طور وصیت کرده است که پیش از اقدام به کارِ غسل و کفن و دفن من، نخست آن یک گوسفند را که آخرین روزیِ من از دنیاست، ذبح و از گوشت آن استفاده کنید، سپس به انجام تکلیف خود بپردازید و برای من، بدون دستمزد (جانی) کار نکنید.
این را می دانیم که همین شناختِ ارزشِ جانِ آدمی بود که از آیه شریفه:
و لا تبخسوا الناس أشیائهم(32)
کار و کالای مردم را از ارزش نیندازید.
در درون کمالجوی ابوذر راه یافت و سپس در گذرگاه قرون و اعصار، مقتدرترین مغزها مانند ابن خلدونها و ریکاردوها و دیگران را به خود مشغول نمود. ای کاش یک ابوذر دیگر پیدا می شد و ارزش واقعی کار را برای بشریت مطرح می کرد. خداوندا، این کمال یافتگان، حیات و هدف آن را چگونه دیدند که چنین به پرواز در آمدند و تنهایی در بیابان ربذه و جان سپردن در آن صحرا بر زندگی با مردمِ روح گم کرده ترجیح دادند و رفتند!؟ ای خدای بزرگ، برای دیدن حقیقت حیات و هدف آن:
ما نمی خواهیم غیر از دیده ای - دیده تیزی کشی (33)بگزیده ای
بعد از این ما دیده می خواهیم و بس - تا نپوشد بحر را خاشاک و خس(34)
مولوی
بیایید، چشم از هر گونه اصطلاح سازی های مکتبی که گویندگانش طعمِ و لقد کرمنا بنی آدم(35) (ما فرزندان آدم را تکریم نموده ایم) را نچشیده اند، بپوشیم، و با طبیعت از امام حسین (علیه السلام) و منطق جاودانیِ او که فرمود: هیات منا الذله، دامان انسان و انسانیت را از پلیدی های ذلت و پستی و خواری تطهیر نماییم.
مادامی که از اصل مذکور (و لقد کرمنا بنی آدم) پیروی نکنیم، بار ذلت به ما مجالی برای حیات معقول نخواهد داد و با مردن یک انسان فقط احساس تراژدی کرده، و با کشته شدن میلیون ها انسان در میدان تنازع برای بقا، صفحات کاغذها را فقط با آمار پر خواهیم کرد. حال ادامه بحث حیات و فهمِ عظمت آن:
9- وارستگی ها و فداکاری های محیرالعقول در دفاع از جان ها و ارواح انسان ها و ارزش های آن مانند حیات شایسته، کرامت و شرافت ذاتی و آزادی معقول، به تنهایی برای نشان دادن عظمت شکوفایی حیات کفایت می کند. این خصیصه است که پدیده شهادت را برای اعتلای ارزش های بزرگ انسانیت به رسمیت می شناسد.
10- دریافت حقایق خیره کننده جمال و جلال در جان آدمی که موجب شده است محور اساسیِ فرهنگ پیشرو دینی و اقوام تمدن دیده دنیا باشد.
آیا تاکنون در این معنی اندیشیده اید که در یک دیوان شعر، 6300 مورد درباره ماهیت جان و مختصات و ارزش های آن، عالی ترین مطالب آمده است؟(36)
مانند آن مطلب که عطار می گوید:
کارگاهی بس عجایب دیده ام - جمله را از خویش غایب دیده ام
سوی کنهِ خویش کس را راه نیست - ذره ای از ذره ای آگاه نیست
جان نهان در جسم تو در جان نهان - ای نهان اندر نهان ای جانِ جان
چه عروسی است در جان که جهان ز عکس رویش - چو دو دستِ نو عروسان تر و پرنگار بادا
مولوی
این نکته را که مولوی درباره جان می گوید:
قبله جان را چو پنهان کرده اند - هر کسی رو جانبی آورده اند
برای قابل درک ساختن طعم فأینما تولوا فثم وجه الله(37) (به هر کجا که رو کنید، روی شما به سوی خداست)، می باشد. این حقیقت را هم به خاطر بسپاریم که اگر بنا شود هدف حیات را از راه علم و فلسفه بفهمیم، اگر چه سودی خواهیم برد، ولی در این صورت، سروکار ما فقط با مفاهیم و قضایای محدودی خواهد بود که اغلب آن ها جنبه معلولی دارد، نه عِلی.
بنابراین، باید راهی پیدا کنیم که از نمونه شماره هشتم (کمالات اخلاقی و دینی و عرفانی که نصیب تکاپوگران میدان حیات معقول گشته است) و نمونه شماره نهم (وارستگی ها و فداکاری های محیرالعقول در دفاع از جان های انسان و انسانیت و ارزش های آن) برای شناخت حیات و عظمت و هدف اعلای آن استفاده کنیم، زیرا اینان هستند که حرکت کرده و از پدیده های مادی زیست، تحول یافته و وارد حیات حقیقی شده اند و بس.
خرد مومین قدم وین راه تفته - خدا می داند و آن کس که رفته

بخش هشتم: مقدمه هفتم: بحثی در اصول پنج گانه مربوط به قدرت و حق و باطل

یکی از با اهمیت ترین درس هایی که بشریت می تواند از حرکت سازنده حسین بن علی (علیه السلام) بیاموزد، تعریف و تفسیر معنای حقیقیِ قدرت است که متأسفانه پیشتازان و مدیریت های فرهنگی و سیاسی و اخلاقی دینیِ جوامع - آن چنان که لازم و کافی باشد - به تعلیم آن برای مردم نپرداخته اند. بدیهی است که اگر جوامع بشری از این درس واقعا برخوردار شده بودند، نه فرهنگ های اصیل و اصولِ سیاسیِ توجیه کننده مردم جوامع به حیات معقول، مغز و معنای اصلی خود را به وسیله ماکیاولیهای روزگاران از دست می دادند و نه حقایق دینی و اخلاقی که ترقی و تکامل انسان ها را به عهده دارند، این قدر از کارایی می افتادند. این بدبختی {به اصطلاح } چنان از نظرها مخفی نیست که برای اثبات و آشکار ساختن آن، نیاز به توصیف و استدلالهای مشروح و طولانی داشته باشیم. لذا، به طرح و بررسی اصول پنج گانه مهم درباره قدرت و حق و باطل می پردازیم: