امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

دسته دوم - اصول و قوانین درجه دوم،

اصل تقسیم حقایق سودمند به حقایق مادی و معنوی و اصول ناشی از تحلیل هر یک از آن حقایق کلی، مانند قواعد کشاورزی، قواعد اخلاقی، سیاسی و حقوقی.

عامل سوم - برخورداری از دریافت طعم واقعیِ اصول و ارزش های والای انسانی که در سطوح و ابعاد مختلف آن حادثه وجود دارد.

از دیدگاه آن سطح نگران که از انسان و تاریخش چیزی جز یک حیوان پیچیده با آثار طبیعی که از او بروز کرده و سلسله ای پیوسته به نام تاریخ را به وجود آورده است، درک نمی کنند، این عامل نه تنها اهمیتی ندارد، بلکه می پندارند که این عامل، اصلا نباید برای مورخ مطرح شود. آقای کورت فریشلر در کتاب امام حسین و ایران از آقای مارکوارت، محقق آلمانی چنین نقل می کند:
مورخ وقتی که به یکی از افرادی که در تاریخ از آنان نام می برند علاقه مند شود، دیگر مورخ نیست، بلکه مؤمن است.
این نظریه باید این گونه تحلیل شود که اگر مقصود آقای مارکوارت این است که شخص مورخ، ایمان خود را به یک فرد در حادثه، در هیأت و شکل و صورت و عوامل آن حادثه دخالت بدهد، این کار، همان طور که محقق مزبور گفته است، غلط است، زیرا نمود حادثه که در عرصه هستی نمودار شده است، خود همان حادثه است که به دنبال عللی معین در تاریخ شکل گرفته است، نه تمایلات و عقاید شخص مورخ. اگر منظور آقای مارکوارت این است که هرگز نباید در بررسی وقایع تاریخی، ارزشیابی و داوری صورت بگیرد، این نظر مورد قبول نیست؛ زیرا اگر ما تکلیف متفکران را در سرگذشت بشر در این کار منحصر کنیم که نمود حوادث را پشت سر هم بیان کنند و برای معاصران و آیندگان آن ها را ارائه نمایند و آیندگان هم آن حوادث را بخوانند، (یعنی، آن حوادث را تماشا کنند و هیچ داوری و ارزشیابی بر مبنای بایستگی ها و شایستگی ها انجام ندهند)، در این صورت باید اساسی ترین منبع اصول و قوانین حیات معقول انسان ها و ارزش ها و ضد ارزش های آن را از دیدگاه علوم انسانی حذف کنیم و فلسفه تاریخ، تحلیل تاریخ و استنتاج از تاریخ را در تماشای مقداری حادثه بی جان که مانند یک مشت وقایع تصادفی در گذشته صورت گرفته است، خلاصه نماییم! توصیه بی طرفیِ محض در حوادث تاریخ، مخصوصا در آن نوع از وقایع که می تواند بشر را تحت تأثیر قرار بدهد، مساوی با حذف اصول و مبانی از علوم انسانی و در آوردن آن ها به صورت شناخت های فیزیکیِ جانوران می باشد!
البته بعید به نظر می رسد که منظور آقای مارکوارت این توصیه باشد. همان طور که علاقه و ایمان و اصول پیش ساخته مورخ و حتی تحلیل کننده و فیلسوف تاریخ نیز نباید کوچک ترین نقشی در جمع آوری حوادث و شکل واقعی آن ها داشته باشد، هم چنان، نباید هدف از کوشش مورخان، وادار نمودن مردم به تماشای رژه رویدادها، با صرف بیهوده وقت و انرژی مغزی آدمیان باشد. وانگهی، اگر کار متفکران در تاریخ منحصر به این باشد که فقط حوادث را برای انسان ها ارائه بدهند، اکثریت چشمگیر مردم، خود آن حوادث را تفسیر کننده همه مختصات و نهادها و استعدادهای بشری تلقی کرده و در نتیجه، از آن چه که واقع شده است - اگر چه ظالمانه و ناروا و بر خطا باشد - انسان چنین باید، و ذات و ماهیت انسان چنین است را به دست خواهند آورد! یعنی چنین گمان خواهند کرد: چون ذات و ماهیت و مختصات انسان چنین است پس باید به مقتضای این شناخت، بایدها و شایدهای او نیز منظور گردد!
خوشبختانه هیچ فرد آگاه و مطلعی نمی تواند برای شناخت آن چه که از انسان استعدادها و نهادهای او در تاریخ نمودار شده است، به شش مجلد تاریخ ابن خلدون به نام کتاب العبر و دیوان المبتدا، والخبر فی ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوی السلطان الاکبر که مجموع صفحات آن ها بالغ بر 6747 صفحه می باشد، قناعت ورزد و خود را از تحقیق و مطالعه چون چراهای آن همه رویداد که در مقدمه آن تاریخ به نام مقدمه ابن خلدون مطرح شده است، بی نیاز ببیند. مقدمه ابن خلدون در حدود 588 صفحه است که قطعا مقدار مهمی از آن ها هم مربوط به نقل حوادث و رویدادهاست. بقیه این کتاب که شاید از دویست صفحه تجاوز نکند، معنی و تفسیر کننده آن 6747 صفحه است. حال، تصور کنیم که یک متفکرِ محقق، از نظر تتبع و اطلاعات در پیرامون یک حادثه تاریخی که اصول و ارزش های انسانی در ماهیت و علل و نتایج آن قرار دارد، حداکثر اطلاعات و تتبع را به دست آورده است. بلکه چنین فرض کنیم که یک متفکر صاحب نظر، همه اجزای حادثه و علل و مقدمات و جریانات همزمان و نتایج آن را با چشمان خود مشاهده نموده و هیچ نکته ای در پیرامون آن حادثه نمانده، مگر این که متفکر مزبور آن را مشاهده کرده است. با این حال، اگر چنین متفکر مطلع و محقق و آگاهی، علاقه و ایمان به اصول و ارزش های والای انسانی نداشته باشد، کار او در همه آن اطلاعات و تحقیقات از مشاهده نمودهای فیزیکیِ حادثه تجاوز نخواهد کرد {البته، اگر آن ها را به سود باورهای خود تأویل نکند!} همانند آن جامعه شناسانی که کاری جز دیدن پدیده های محسوس و به دست آوردن آمار که ممکن است به عنوان معلولات صادره از عوامل و شرایط و روابط در صحنه جامعه بروز کرده باشند، انجام نمی دهند.
باید این نکته را در نظر داشته باشیم که: واقعیت چنان نبود که هیچ یک از آن دنیاپرستانِ خودکامه و اشقیای خودباخته جاه و مقام و عشاقِ ِدرهم و دینار که دست اندرکار فکری یا عملی و یا زبانی در تشکیل کارزار خونین کربلا در مقابل شهید راه حق امام حسین (علیه السلام) بوده اند، فقط نمود حادثه را می دیدند و از علل و شرایط و عوامل آن پیکار حق با باطل بی اطلاع بودند، زیرا گروه زیادی در شام و کوفه وجود داشتند که از جریانات مهمی که از صدر اسلام شروع شده و به حادثه نینوا پیوسته بود، اطلاع داشتند و با این حال، صراحتا یا با اشاره و یا با سکوت خود، قضیه امام حسین (علیه السلام) را نادیده گرفته، بلکه آن را امضا نمودند. این حقیقت را می توان از امواج فراوان تأسف ها و ندامت ها و نهضت هایی که پس از شهادت آن حضرت در بین عده فراوانی از مردم جوامع اسلامی آن روز به وجود آمد، استشهاد نمود. لذا، مورخِ محقق نمی تواند بگوید: علل و انگیزه این حادثه برای ما معلوم نیست!
به هر حال، برای یک تحقق و تحلیل و تفسیر صحیح و قابل قبول درباره حوادث بزرگ و کارسازِ تاریخ، مجرد اطلاع و آگاهی از همه موضوعات و مسائل مربوط به آن حوادث کافی نیست، بلکه باید مورخ، علاوه بر اطلاع و آگاهی، خوب را از بد تشخیص بدهد، میان عدالت و ظلم تفاوت بگذارد، غوطه ور شدن در شهوات و خودکامگی ها را از تهذب و تخلق به اخلاق الله تفکیک کند، و به طور کلی ارزش ها را از اضداد ارزش ها جدا نماید و با شناخت تقابل و تضاد این امور با یکدیگر، معتقد و عاشق خوبی، عدالت، تهذب و تخلق به اخلاق الله باشد. و الا - همان گونه که اشاره کردیم - کار محقق و تحلیلِ مورخ، بیش از لمس نمودهای حادثه به وسیله چشم یا گوش، چیز دیگری نخواهد بود.

بخش چهارم: مقدمه سوم: نمونه هایی از دو نوع نگرش درباره حوادث تاریخی

مثال های زیر را به عنوان نمونه در نظر بگیریم. در این نمونه ها، هر دو نگرش را مورد تذکر قرار می دهیم.
1- پس از رسیدن خبر مرگ معاویه و اعلان این خبر از طرف ولیدبن عتبه به امام حسین (علیه السلام) و این که باید با یزید پسر معاویه بیعت کند، در برابر نرمشی که ولید در کار بیعت گرفتن از آن حضرت، از خود نشان می داد، مروان با یک تحکم فرعونی به امام حسین (علیه السلام) می گوید: من دستور می دهم که باید تو با یزید بیعت کنی! در این جا دقت کنید چه کسی به چه کسی دستور می دهد! امام حسین (علیه السلام) فرمود:
انا لله و اناالیه راجعون و علی الاسلأم السلام اذا بلیت الامه براع مثل یزید(14)
ما از آنِ خداییم و به سوی او باز می گردیم. با اسلام باید وداع گفت و از آن دور شد، {یعنی ای انسانیت، برای ابد خداحافظ} زیرا امت اسلامی به چوپانی مانند یزید مبتلا شده است.
اگر کسی بخواهد سخن مروان دلباخته آل امیه، و پاسخ امام حسین (علیه السلام) عاشق اسلام و ارزش های آن را در ظاهر همان جملاتی که بین آن دو نفر مطرح شد خلاصه کند، همین مقدار نصیبش خواهد شد که امام حسین (علیه السلام) در رویارویی با مروان، پیشنهاد او را نپذیرفت و از شدت تعجب، آیه استرجاع را خواند و عدم قابلیت یزید را برای بیعت ابراز فرمود! معمولا آیه مبارکه انالله در موردی خوانده می شود، که انسان با مصیبتی مهم رویاروی شود و چه مصیبتی بالاتر از آن که یزید بی خبر از اسلام و انسان و خواننده ابیات:
لیت أشیاخی ببدر شهدوا - جزع الخزرج مع وقع الاسل(15)
ای کاش بزرگان قوم من که در بدر کشته شدند، حاضر بودند و می دیدند که من چگونه انتقام آنان را از فرزند پیامبر اسلام و علی (علیه السلام) گرفتم و او را کشتم...
می خواهد مقام پیامبر و علی (علیه السلام) را برای مدیریت جوامع اسلامی اشغال نماید! بر سر کار آمدن یزیدبن معاویه همان و رخت بربستن اسلام از میان مسلمین همان. اگر یک انسان ناظر و محقق در جملات مذکور، طعم ان الدین عند الله الأسلام(16) قطعا دین در نزد خدا اسلام است را نچشیده باشد، اگر کسی عظمت انسان هایی را که به وسیله اسلام ساخته شدند و هر یک از آن ها ارزش یک تاریخ تکاملی را در برداشتند، از جمله: سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مالک اشتر، ابن التیهان، عمار بن یاسر، اویس قرنی، سعیدبن قیس و هزاران هزار شخصیت معرفتی و علمی و فداکار در راه حق و عدالت را نشناخته باشد، و اگر کسی منطق جاودانی اسلام در فلسفه و جهان بینی و علوم گوناگون و حقوق و اخلاق و اقتصاد و سیاست و فرهنگ به معنای عام آن را نفهمد، و یا آن را نپذیرد، نمی تواند ضرر بنیان کنِ یزید و معنای حقیقیِ و علی الأسلام السلام (محرومیت انسان ها را از اسلام) واقعا درک کند.
2- ممکن است یک تاریخ نگار و حتی تحلیل گر تاریخ، این جمله ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحرارا فی دنیاکم(17) را در داستان خونین حسین (علیه السلام) ببیند و معنای آن را هم به طور اجمال درک کند، ولی حقیقت آن را نتواند بفهمد، زیرا فهم حقیقت این جمله، موقعی میسر است که شخص محقق این معنی را درک کرده باشد که آن چه هدف اعلای پیروی از دین و از اخلاقیات عالی انسانی است:
تطبیق و وابستن حیات و ارزش های آن به خداست و اگر انسان هایی به علت سقوط از این مقام والا، خود را از دین محروم ساختند، حداقل، کرامت و شرف ذاتی انسان و لزوم پیروی او را از اصول حیات دسته جمعی که در رأس آن، احترام به انسان های دور از پیکار و جنگ قرار گرفته است، فراموش نکنند.
لذا، ارزش این کلام برای کسانی که از وجدان حیات جمعی و ارزش آن غافلند، مبهم است.
3- این جملات را - به اتفاق نظر مورخان - امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا خطاب به اراذل و تبهکارانِ گروه یزید فرمود:
ألا و أن الدعی بن الدعی قد رکزنی بین اثنتین السله و الذله و هیهات منا الذله یأبی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت...(18)
آگاه باشید! آن زناکار پسر زناکار مرا میان شمشیر و پستی و خواری قرار داده است، ولی هیهأت، (محال است) برای ما تسلیم به ذلت و خواری. خدا و رسول خدا و انسان های با ایمان و دامن های پاک و پاکیزه، از پذیرش آن برای ما امتناع می ورزند.
حضرت در سخنانی دیگر فرموده است:
لا والله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید یا عبادالله انی عذت بربی و ربکم ان ترجمون اعوذ بربی و ربکم من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب(19)
نه، به خدا سوگند! من دستِ ذلت به شما نخواهم داد و هرگز مانند بردگان (بندگان) از {جهاد} فرار نمی کنم (به سیاست شما اقرار نخواهم نمود). ای بندگان خدا! من به پروردگارِ خودم و شما، از این که مرا سنگباران کنید، و از هر متکبری که به روز قیامت ایمان ندارد، به خدا پناه می برم.
این جملات، امکان فهم عالی ترین مقام انسانی را از نظر شرافت و کرامت و حیثیت در اختیار مکتب داران و فرهنگ سازان و بانیان تمدن های حقیقی می گذارد که بفهمند وقتی که سخن از انسان می رود، با چه موجودی سروکار دارند، بفهمند که زندگی با ذلت و خواری مساوی با مرگ دور از کرامت و شرف ارزشی است که خدا به انسان ها عنایت فرموده است. خداوند بزرگ، اختیارِ کیفیت زندگی را از دیدگاه کرامت و شرف ارزشی به خود انسان ها واگذار نکرده است. چنان که هیچ احدی نمی تواند بگوید:
من اختیار زندگی خود را دارم، اگر بخواهم به آن ادامه می دهم و اگر بخواهم انتحار می کنم و آن را قطع می نمایم! اصل حیات و ادامه آن با عزت و کرامت، یک حکم الهی است و از مقوله حق به اصطلاح معمولی آن نیست که قابل اسقاط و نقل و انتقال و مبادله باشد. این همان نکته اساسی است که حقوق جهانی بشر، آن را درباره حق حیات یا به اصطلاح دیگر اصل حیات مراعات نکرده است.
4- آری، هر مورخ و نویسنده ای می تواند داستان ملاقات لشکریان حربن یزید ریاحی را که عمربن سعد او را برای گرفتن امام حسین (علیه السلام) و بردن او به کوفه با هزار نفر جنگجو فرستاده بود، ملاحظه کند و بنویسد، ولی ممکن است نتواند مهمترین ارزش انسانی را در این داستان درک کند.
خلاصه جریانِ این ملاقات چنین بود:
هنگامی که امام حسین (علیه السلام) در مسیر رو به کوفه، از منزل شراف گذشت، یکی از یاران آن حضرت تکبیر گفت. آن بزرگوار فرمود: الله اکبر، چرا تکبیر گفتی؟ پاسخ گفت: در مقابل، درختان خرما می بینم. و جمعی گفتند: در این مکان درخت خرما وجود نداشت، آن چه که می بینیم اسب ها و نیزه است. امام حسین (علیه السلام) فرمود: من هم چنین می بینم.
پس از مشورت به طرف ذی حسم حرکت کردند که مستقیما با لشکریان حر رویاروی نشوند. اندک زمانی گذشته بود که اسب ها آشکار شدند. ما از راه برگشتیم، همین که آن ها دیدند ما از راه برگشتیم، آنان نیز برگشتند. ما زودتر از آن ها به منزل ذی حسم رسیدیم. امام حسین (علیه السلام) امر فرمود چادرها را نصب کردیم. لشکریان حر که در حدود هزار نفر بودند، رسیدند و در گرمای روز در برابر آن حضرت قرار گرفتند. در این حال، امام حسین (علیه السلام) و یارانش ملبس به عمامه، شمشیرها را به کمر بسته بودند. آن حضرت به یاران خود دستور داد لشکریان حر را که از راه رسیده بودند، آب بدهند و سیرابشان کنند و به اسبان آنان نیز آب بپاشند. یاران آن حضرت کاسه ها و طشت ها را پر می کردند و نزدیک دهان اسب ها می گرفتند و همین که اسب ها سه جرعه یا پنج جرعه می خوردند، ظرف را برمی داشتند و جلوی دهان اسب دیگر می بردند، و به این ترتیب همه آن ها را سیراب نمودند.
علی بن طعان محاربی می گوید:
من با لشکریان حر بودم و آخر از همه رسیدم. وقتی که امام حسین (علیه السلام) تشنگی من و اسبم را دید، مشک آب را به من ارائه نمود و فرمود: برادر، سر مشک را کج کن. من هر چه می خواستم آب بیاشامم، آب از دهان مشک می ریخت و نمی دانستم چه کنم! در این موقع، امام حسین (علیه السلام) که ناظر حرکات من بود، برخاست و آمد سر مشک را خم کرد و من توانستم آب بیاشامم و اسبم را هم سیراب کنم.(20)
ارزش و اهمیت این فضیلت بزرگ، تنها برای کسی قابل فهم است که حقِ حیات بشری و کرامت آن را در فوق دوستی ها و دشمنی ها درک کند و به آن ایمان داشته باشد. قاعدتا امام حسین (علیه السلام) می دانست که همین هزار نفر در چند روز آینده او را قطعه قطعه خواهند کرد. برای شناخت ریشه اساسیِ حق حیات، نویسندگان و متفکران، چه در شرق و چه در غرب، سخن ها گفته اند و احساسات نشان داده اند و حماسه های محرک سروده اند، ولی هیچ یک از آنان پرده از راز ملکوتی این حقیقت عظما برنداشته اند، اگرچه مطالب مفید، فراوان گفته اند. این راز بزرگ تنها با درک ارتباط مستقیم حیات با خدا آشکار می گردد، نه با معلومات سطحی و مشاهدات محدود همراه با اصولِ پیش ساخته ذهنی!
برای آشنایی بیشتر با این حق الهی از دیدگاه امام حسین (علیه السلام)، چند سال از روزهای خونبار نینوا به عقب برمی گردیم. با شعله های جنگ های صفین رویاروی می شویم که بنیان گذاران نظریات ماکیاولی(21) های آن روزگار، آتش آن را در برابر بزرگمرد حق و حقیقت، علی بن ابی طالب (علیه السلام) پدر همین حسین (علیه السلام) روشن کرده بودند. در آن کارزار بود که برای نخستین بار، تاریخ شاهد مراعات شگفت انگیزِ حق الهی حیات گشت و پی ریزی فلسفه جان گرایی (نه جان پرستی ) را دید.
جریان چنین بود که: معاویه بن ابی سفیان شط پهناور فرات را به روی امام علی (علیه السلام) و لشکریان او بست تا بتوانند ده ها هزار انسان را در اندک زمانی با تشنگی از پای درآورند! معنای این نابکاریِ نابخردانه جز این نبود که برای اجرای منطقِ چون من ریاست و سلطه گری می خواهم، پس من بر حقم ریشه دارترین حق الهی ده ها هزار انسان را که حق حیات آن هاست، نابود سازد تا بتواند چند سال دیگر بر بالشِ من هدف و دیگران وسیله تکیه بزند و بگوید: من همه چیز را بدون قید و شرط می توانم بخواهم! و من هر چه بخواهم حق است! طبیعی است که لشکریان علی (علیه السلام) از نبودن آب به مشقت افتادند و جریان را به آن بزرگوار اطلاع دادند. آن حضرت دستور باز کردن راه فرات را صادر فرمودند. دستور آن حضرت به سرعت اجرا شد و مشکل آب که یک یا چند مدعی اسلام! برای مسلمانان به وجود آورده بودند، حل شد.
در این هنگام لشکریان امیرالمؤمنین (علیه السلام) خواستند مقابله به مثل کنند و از درِ انتقام درآیند و فرات را بر روی لشکریان معاویه ببندند! آن بزرگ ترین آشنای حیات حق، با آن منطق الهی (جهاد برای احیای انسان و انسانیت است، نه برای نابود کردن آنان) که ریشه در اعماق جانش انداخته بود، مانع از بستن شط فرات به روی لشکریان معاویه شد و فرمود:
اختیار حقِ حیات آنان به دست ما نیست. این حق از خدا به وجود آمده و سقوط آن، بستگی به مشیت الهی دارد. بگذارید آب بخورند.
آن مورخی که تنها به جمع آوری نمودهای فیزیکیِ دو حادثه انسان ساز {که تاریخ بشری از علی (علیه السلام) و فرزندش حسین (علیه السلام) به وجدان خود سپرده است } قناعت کند و حتی یک کلمه در تحلیل و ارزیابی اظهار نکند، آیا پاسخی برای این سؤال عقل و وجدانش تهیه نموده است که: تو مورخ چگونه این حوادث را کنار هم می چینی؟ گویی در یک جنگل بی سروته چند عدد برگ و چوب خشک را کنار هم چیده ای و دل به این خوش می داری که من برای بشر تاریخ نوشته ام! تو با چه مغز و دلی این همه پدیده تکان دهنده و تحسین برانگیز یا اضطراب آور را جمع آوری نموده و با کمال بی اعتنایی از کنار آن ها می گذری!؟
این دسته از مورخان، باید بدانند که با این گونه تاریخ نویسی دو کار انجام می دهند: یکی این که دل و مغز خود را در مقابل مؤثرترین و تکان دهنده ترین ستمگری ها و ستمدیدگی ها، با قساوت و بی خیالیِ تباه کننده می خشکانند. دیگر این که: مردم را به بی خیالی و بی اعتنایی به مصیبت ها و شکنجه هایی که از ستم پیشه ها بر مظلومانِ بینوا وارد می شود، عادت می دهند!
مورخ، موقعی می تواند با ادای رسالت انسانی، خدمتی به بشریت انجام بدهد که با استنباط علمیِ نتایجِ کلیِ حوادث، وظیفه انسانی خود را در تعلیم ارزش ها و ضد ارزش ها در حیات فردی و اجتماعی انجام بدهد.(22)
اگر از جمع آوری و بازگو کردن سرگذشت بشری با آن همه فراز و نشیب ها و سنگلاخ ها و هموارها و ستمگری ها و ستم دیدگی ها و تکامل ها و سقوطهای فرهنگی و تمدنی، برای اصلاح و بهبود وضع حاضر و آینده زندگی انسانی بهره برداری نشود، باید بر آن کاغذهای باطل شده به نام کتاب های تاریخ و بر آن انرژی های گران بهای مغزی و صرف اوقات پر ارزش عمر، تأسف ها خورد و گریه ها کرد.
برای تکمیل این بحث، تذکر مطلبی با اهمیت ضروری به نظر می رسد. مطلب این است که هر مورخ آگاه در نگرش به حوادث و رویدادی تاریخی، ممکن است با دو نوع ارزش ها رویاروی شود: