امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

دسته اول - اصول و قوانین درجه اول

از نظر وسعت دایره و فراگیری آن ها، مانند عامل محرک تاریخ و زیر بناهای اصلیِ قواعد علوم انسانی، مانند قواعد کلی و ثابت حقوق، اقتصاد، سیاست و اخلاق.
به عنوان مثال، این که عامل محرک تاریخ مرکب است از: 1- هر حقیقت سودمند واقعی برای انسان ها، 2- مدیریت انسان درباره زندگی خود یک اصل کلی ثابت است که می تواند ابعاد مربوط به زیربنای حوادث و حرکت های تاریخی را توضیح بدهد. هم چنین، به عنوان مثال؛ مبنای اصلی حقوق در تاریخ عبارت است از این که چون هر انسانی، دارای تمایلات و خواسته های نامحدود است و بدیهی است که اگر همه انسان ها درصدد اشباع تمایلاتِ نامحدودِ خود برآیند، زندگی دسته جمعی امکان ناپذیر خواهد بود، لذا برای امکان پذیر ساختن زندگی اجتماعی و برای تحقق بخشیدن به آن، مجبورند از تمایلات نامحدود که به تزاحم و کشتار منتهی می گردد، دست بردارند و تمایلات محدود را که زندگی مزبور را امکان پذیر می سازد، بپذیرند.

دسته دوم - اصول و قوانین درجه دوم،

اصل تقسیم حقایق سودمند به حقایق مادی و معنوی و اصول ناشی از تحلیل هر یک از آن حقایق کلی، مانند قواعد کشاورزی، قواعد اخلاقی، سیاسی و حقوقی.

عامل سوم - برخورداری از دریافت طعم واقعیِ اصول و ارزش های والای انسانی که در سطوح و ابعاد مختلف آن حادثه وجود دارد.

از دیدگاه آن سطح نگران که از انسان و تاریخش چیزی جز یک حیوان پیچیده با آثار طبیعی که از او بروز کرده و سلسله ای پیوسته به نام تاریخ را به وجود آورده است، درک نمی کنند، این عامل نه تنها اهمیتی ندارد، بلکه می پندارند که این عامل، اصلا نباید برای مورخ مطرح شود. آقای کورت فریشلر در کتاب امام حسین و ایران از آقای مارکوارت، محقق آلمانی چنین نقل می کند:
مورخ وقتی که به یکی از افرادی که در تاریخ از آنان نام می برند علاقه مند شود، دیگر مورخ نیست، بلکه مؤمن است.
این نظریه باید این گونه تحلیل شود که اگر مقصود آقای مارکوارت این است که شخص مورخ، ایمان خود را به یک فرد در حادثه، در هیأت و شکل و صورت و عوامل آن حادثه دخالت بدهد، این کار، همان طور که محقق مزبور گفته است، غلط است، زیرا نمود حادثه که در عرصه هستی نمودار شده است، خود همان حادثه است که به دنبال عللی معین در تاریخ شکل گرفته است، نه تمایلات و عقاید شخص مورخ. اگر منظور آقای مارکوارت این است که هرگز نباید در بررسی وقایع تاریخی، ارزشیابی و داوری صورت بگیرد، این نظر مورد قبول نیست؛ زیرا اگر ما تکلیف متفکران را در سرگذشت بشر در این کار منحصر کنیم که نمود حوادث را پشت سر هم بیان کنند و برای معاصران و آیندگان آن ها را ارائه نمایند و آیندگان هم آن حوادث را بخوانند، (یعنی، آن حوادث را تماشا کنند و هیچ داوری و ارزشیابی بر مبنای بایستگی ها و شایستگی ها انجام ندهند)، در این صورت باید اساسی ترین منبع اصول و قوانین حیات معقول انسان ها و ارزش ها و ضد ارزش های آن را از دیدگاه علوم انسانی حذف کنیم و فلسفه تاریخ، تحلیل تاریخ و استنتاج از تاریخ را در تماشای مقداری حادثه بی جان که مانند یک مشت وقایع تصادفی در گذشته صورت گرفته است، خلاصه نماییم! توصیه بی طرفیِ محض در حوادث تاریخ، مخصوصا در آن نوع از وقایع که می تواند بشر را تحت تأثیر قرار بدهد، مساوی با حذف اصول و مبانی از علوم انسانی و در آوردن آن ها به صورت شناخت های فیزیکیِ جانوران می باشد!
البته بعید به نظر می رسد که منظور آقای مارکوارت این توصیه باشد. همان طور که علاقه و ایمان و اصول پیش ساخته مورخ و حتی تحلیل کننده و فیلسوف تاریخ نیز نباید کوچک ترین نقشی در جمع آوری حوادث و شکل واقعی آن ها داشته باشد، هم چنان، نباید هدف از کوشش مورخان، وادار نمودن مردم به تماشای رژه رویدادها، با صرف بیهوده وقت و انرژی مغزی آدمیان باشد. وانگهی، اگر کار متفکران در تاریخ منحصر به این باشد که فقط حوادث را برای انسان ها ارائه بدهند، اکثریت چشمگیر مردم، خود آن حوادث را تفسیر کننده همه مختصات و نهادها و استعدادهای بشری تلقی کرده و در نتیجه، از آن چه که واقع شده است - اگر چه ظالمانه و ناروا و بر خطا باشد - انسان چنین باید، و ذات و ماهیت انسان چنین است را به دست خواهند آورد! یعنی چنین گمان خواهند کرد: چون ذات و ماهیت و مختصات انسان چنین است پس باید به مقتضای این شناخت، بایدها و شایدهای او نیز منظور گردد!
خوشبختانه هیچ فرد آگاه و مطلعی نمی تواند برای شناخت آن چه که از انسان استعدادها و نهادهای او در تاریخ نمودار شده است، به شش مجلد تاریخ ابن خلدون به نام کتاب العبر و دیوان المبتدا، والخبر فی ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوی السلطان الاکبر که مجموع صفحات آن ها بالغ بر 6747 صفحه می باشد، قناعت ورزد و خود را از تحقیق و مطالعه چون چراهای آن همه رویداد که در مقدمه آن تاریخ به نام مقدمه ابن خلدون مطرح شده است، بی نیاز ببیند. مقدمه ابن خلدون در حدود 588 صفحه است که قطعا مقدار مهمی از آن ها هم مربوط به نقل حوادث و رویدادهاست. بقیه این کتاب که شاید از دویست صفحه تجاوز نکند، معنی و تفسیر کننده آن 6747 صفحه است. حال، تصور کنیم که یک متفکرِ محقق، از نظر تتبع و اطلاعات در پیرامون یک حادثه تاریخی که اصول و ارزش های انسانی در ماهیت و علل و نتایج آن قرار دارد، حداکثر اطلاعات و تتبع را به دست آورده است. بلکه چنین فرض کنیم که یک متفکر صاحب نظر، همه اجزای حادثه و علل و مقدمات و جریانات همزمان و نتایج آن را با چشمان خود مشاهده نموده و هیچ نکته ای در پیرامون آن حادثه نمانده، مگر این که متفکر مزبور آن را مشاهده کرده است. با این حال، اگر چنین متفکر مطلع و محقق و آگاهی، علاقه و ایمان به اصول و ارزش های والای انسانی نداشته باشد، کار او در همه آن اطلاعات و تحقیقات از مشاهده نمودهای فیزیکیِ حادثه تجاوز نخواهد کرد {البته، اگر آن ها را به سود باورهای خود تأویل نکند!} همانند آن جامعه شناسانی که کاری جز دیدن پدیده های محسوس و به دست آوردن آمار که ممکن است به عنوان معلولات صادره از عوامل و شرایط و روابط در صحنه جامعه بروز کرده باشند، انجام نمی دهند.
باید این نکته را در نظر داشته باشیم که: واقعیت چنان نبود که هیچ یک از آن دنیاپرستانِ خودکامه و اشقیای خودباخته جاه و مقام و عشاقِ ِدرهم و دینار که دست اندرکار فکری یا عملی و یا زبانی در تشکیل کارزار خونین کربلا در مقابل شهید راه حق امام حسین (علیه السلام) بوده اند، فقط نمود حادثه را می دیدند و از علل و شرایط و عوامل آن پیکار حق با باطل بی اطلاع بودند، زیرا گروه زیادی در شام و کوفه وجود داشتند که از جریانات مهمی که از صدر اسلام شروع شده و به حادثه نینوا پیوسته بود، اطلاع داشتند و با این حال، صراحتا یا با اشاره و یا با سکوت خود، قضیه امام حسین (علیه السلام) را نادیده گرفته، بلکه آن را امضا نمودند. این حقیقت را می توان از امواج فراوان تأسف ها و ندامت ها و نهضت هایی که پس از شهادت آن حضرت در بین عده فراوانی از مردم جوامع اسلامی آن روز به وجود آمد، استشهاد نمود. لذا، مورخِ محقق نمی تواند بگوید: علل و انگیزه این حادثه برای ما معلوم نیست!
به هر حال، برای یک تحقق و تحلیل و تفسیر صحیح و قابل قبول درباره حوادث بزرگ و کارسازِ تاریخ، مجرد اطلاع و آگاهی از همه موضوعات و مسائل مربوط به آن حوادث کافی نیست، بلکه باید مورخ، علاوه بر اطلاع و آگاهی، خوب را از بد تشخیص بدهد، میان عدالت و ظلم تفاوت بگذارد، غوطه ور شدن در شهوات و خودکامگی ها را از تهذب و تخلق به اخلاق الله تفکیک کند، و به طور کلی ارزش ها را از اضداد ارزش ها جدا نماید و با شناخت تقابل و تضاد این امور با یکدیگر، معتقد و عاشق خوبی، عدالت، تهذب و تخلق به اخلاق الله باشد. و الا - همان گونه که اشاره کردیم - کار محقق و تحلیلِ مورخ، بیش از لمس نمودهای حادثه به وسیله چشم یا گوش، چیز دیگری نخواهد بود.