داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان جلد اول

حسین فعال عراقی‏

3- ذوالقرنین کیست و سدش کجاست؟

مورخین و ارباب تفسیر در این باره اقوالی بر حسب اختلاف نظریه شان در تطبیق داستان دارند:
الف - به بعضی از مورخین نسبت می دهند که گفته اند: سد مذکور در قرآن همان دیوار چین است. آن دیوار طولانی میان چین و مغولستان حائل شده، و یکی از پادشاهان چین به نام شین هوانک تی آن را بنا نهاده، تا جلو هجومهای مغول را به چین بگیرد. طول این دیوار سه هزار کیلومتر و عرض آن 9 متر و ارتفاعش پانزده متر است، که همه با سنگ چیده شده، و در سال 264 قبل از میلاد شروع و پس از ده و یا بیست سال خاتمه یافته است، پس ذوالقرنین همین پادشاه بوده.
و لیکن این مورخین توجه نکرده اند که اوصاف و مشخصاتی که قرآن برای ذوالقرنین ذکر کرده و سدی که قرآن بنایش را به او نسبت داده با این پادشاه و این دیوار چین تطبیق نمی کند، چون درباره این پادشاه نیامده که به مغرب اقصی سفر کرده باشد، و سدی که قرآن ذکر کرده میان دو کوه واقع شده و در آن قطعه های آهن و قطر، یعنی مس مذاب به کار رفته، و دیوار بزرگ چین که سه هزار کیلومتر است از کوه و زمین همینطور، هر دو می گذرد و میان دو کوه واقع نشده است، و دیوار چین با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطری به کاری نرفته.
ب - به بعضی دیگری از مورخین نسبت داده اند که گفته اند: آنکه سد مذکور را ساخته یکی از ملوک آشور(534) بوده که در حوالی قرن هفتم قبل از میلاد مورد هجوم اقوام سیت(535) قرار می گرفته، و این اقوام از تنگنای کوه های قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحیه غربی ایران هجوم می آوردند
و چه بسا به خود آشور و پایتختش نینوا هم می رسیدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و غارت و برده گیری می زدند، بناچار پادشاه آن دیار برای جلوگیری از آنها سدی ساخت که گویا مراد از آن سد باب الابواب باشد که تعمیر و یا ترمیم آن را به کسری انوشیروان یکی از ملوک فارس نسبت می دهند. این گفته آن مورخین است و لیکن همه گفتگو در این است که آیا با قرآن مطابق است یا خیر ؟.
ج - صاحب روح المعانی نوشته: بعضیها گفته اند او، یعنی ذو القرنین، اسمش فریدون بن اثفیان بن جمشید پنجمین پادشاه پیشدادی ایران زمین بوده، و پادشاهی عادل و مطیع خدا بوده. و در کتاب صور الاقالیم ابی زید بلخی آمده که او مؤید به وحی بوده و در عموم تواریخ آمده که او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش تقسیم کرد، قسمتی را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت دیگر زمین یعنی روم و دیار مصر و مغرب را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترک و شرق را به پسر سومش تور بخشید، و برای هر یک قانونی وضع کرد که با آن حکم براند، و این قوانین سهگانه را به زبان عربی سیاست نامیدند، چون اصلش سی ایسا یعنی سه قانون بوده.
و وجه تسمیه اش به ذوالقرنین صاحب دو قرن این بوده که او دو طرف دنیا را مالک شد، و یا در طول ایام سلطنت خود مالک آن گردید، چون سلطنت او به طوری که در روضة الصفا آمده پانصد سال طول کشید، و یا از این جهت بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک دنیا را تحت الشعاع قرار داد.(536)
اشکال این گفتار این است که تاریخ بدان اعتراف ندارد.
د- بعضی دیگر گفته اند: ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است که در زبانها مشهور است، و سد اسکندر هم نظیر یک مثلی شده، که همیشه بر سر زبانها هست. و بر این معنا روایاتی هم آمده، مانند روایتی که در قرب الاسناد(537) از موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل شده، و روایت عقبة بن عامر (538)از رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله و سلم)، و روایت وهب بن منبه(539) که هر دو در الدرالمنثور نقل شده.
و بعضی از قدمای مفسرین از صحابه و تابعین، مانند معاذ بن جبل - به نقل مجمع البیان (540)- و قتاده - به نقل الدرالمنثور- (541)نیز همین قول را اختیار کرده اند.
و بوعلی سینا هم وقتی اسکندر مقدونی را وصف می کند او را به نام اسکندر ذوالقرنین می نامد،
فخر رازی هم در تفسیر کبیر خود(542) بر این نظریه اصرار و پافشاری دارد. و خلاصه آنچه گفته این است که: قرآن دلالت می کند بر اینکه سلطنت این مرد تا اقصی نقاط مغرب، و اقصای مشرق و جهت شمال گسترش یافته، و این در حقیقت همان معموره آن روز زمین است، و مثل چنین پادشاهی باید نامش جاودانه در زمین بماند، و پادشاهی که چنین سهمی از شهرت دارا باشد همان اسکندر است و بس. چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوک روم و مغرب را برچیده و بر همه آن سرزمینها مسلط شد، و تا آنجا پیشروی کرد که دریای سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بنای شهر اسکندریه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبی بنی اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قربانی کرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب الابواب گردید، عراقیها و قطبیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولی گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهای خیلی دور جنگ کرد، سپس به سوی خراسان بازگشت و شهرهای بسیاری ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر زور و یا رومیه مدائن از دنیا برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود. خوب، وقتی در قرآن ثابت شده که ذوالقرنین بیشتر آبادیهای زمین را مالک شد، و در تاریخ هم به ثبوت رسید که کسی که چنین نشانهای داشته باشد اسکندر بوده، دیگر جای شک باقی نمی ماند که ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است.(543)
اشکالی که در این قول است این است که: اولا اینکه گفت پادشاهی که بیشتر آبادیهای زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونی است قبول نداریم، زیرا چنین ادعائی در تاریخ مسلم نیست، زیرا تاریخ، سلاطین دیگری را سراغ می دهد که ملکش اگر بیشتر از ملک مقدونی نبوده کمتر هم نبوده است.
و ثانیا اوصافی که قرآن برای ذوالقرنین برشمرده تاریخ برای اسکندر مسلم نمی داند، و بلکه آنها را انکار می کند.
مثلا قرآن کریم چنین می فرماید که ذو القرنین مردی مؤمن به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دین توحید داشته در حالی که اسکندر مردی وثنی و از صابئی ها بوده، همچنان که قربانی کردنش برای مشتری، خود شاهد آن است.
و نیز قرآن کریم فرموده ذو القرنین یکی از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا می کرده و تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشته است.
و ثالثا در هیچ یک از تواریخ آنان نیامده که اسکندر مقدونی سدی به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافی که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد.
و در کتاب البدایة و النهایه در باره ذوالقرنین گفته: اسحاق بن بشر از سعید بن بشیر از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذوالقرنین است، و پدرش اولین قیصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده است. و اما ذوالقرنین دوم اسکندر پسر فیلبس بوده است. (آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم می رساند و می گوید:) او مقدونی یونانی مصری بوده، و آن کسی بوده که شهر اسکندریه را ساخته، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته، و از اسکندر ذوالقرنین به مدت بس طولانی متاخر بوده.
و دومی نزدیک سیصد سال قبل از مسیح بوده، و ارسطاطالیس حکیم وزیرش بوده، و همان کسی بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذلیل، و سرزمینشان را لگدکوب نموده است.
در دنباله کلامش می گوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بیشتر مردم گمان کرده اند که این دو اسم یک مسمی داشته، و ذوالقرنین و مقدونی یکی بوده، و همان که قرآن اسم می برد همان کسی بوده که ارسطاطالیس وزارتش را داشته است، و از همین راه به خطاهای بسیاری دچار شده اند. آری اسکندر اول، مردی مؤمن و صالح و پادشاهی عادل بوده و وزیرش حضرت خضر بوده است، که به طوری که قبلاً بیان کردیم خود یکی از انبیاء بوده. و اما دومی مردی مشرک و وزیرش مردی فیلسوف بوده، و میان دو عصر آنها نزدیک دو هزار سال فاصله بوده است، پس این کجا و آن کجا؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر کسی بسیار کودن باشد که میان این دو اشتباه کند.(544)
در این کلام به کلامی که سابقا از فخر رازی نقل کردیم کنایه می زند و لیکن خواننده عزیز اگر در آن کلام دقت نماید سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذوالقرنین را بیان می کند مراجعه نماید، خواهد دید که این آقا هم خطائی که مرتکب شده کمتر از خطای فخر رازی نیست، برای اینکه در تاریخ اثری از پادشاهی دیده نمی شود که دو هزار سال قبل از مسیح بوده، و سیصد سال در زمین و در اقصی نقاط مغرب تا اقصای مشرق و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدی ساخته باشد و مردی مؤمن صالح و بلکه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در طلب آب حیات به ظلمات رفته باشد، حال چه اینکه اسمش اسکندر باشد و یا غیر آن.
ه جمعی از مورخین از قبیل اصمعی در تاریخ عرب قبل از اسلام و ابن هشام در کتاب سیره و تیجان و ابو ریحان بیرونی در آثار الباقیه و نشوان بن سعید در کتاب شمس العلومو... - به طوری که از آنها نقل شده - گفته اند که ذوالقرنین یکی از تبابعه اذوای یمن(545) و یکی از ملوک حمیر بوده که در یمن سلطنت می کرده.
آنگاه در اسم او اختلاف کرده اند، یکی گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و یکی گفته صعب بن ذی المرائد اول تبابعه اش دانسته، و این همان کسی بوده که در محلی به نام بئر سبع به نفع ابراهیم (علیه السلام) حکم کرد. یکی دیگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعی گفته وی اسعد الکامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکی کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع اول بوده است. بعضی هم گفته اند نامش شمر یرعش بوده است.
البته در برخی از اشعار حمیریها و بعضی از شعرای جاهلیت نامی از ذوالقرنین به عنوان یکی از مفاخر برده شده. از آن جمله در کتاب البدایة و النهایة نقل شده که ابن هشام این شعر اعشی را خوانده و انشاد کرده است:
و الصعب ذوالقرنین اصبح ثاویا - بالجنوفی جدث اشم مقیما(546)
مقریزی در کتاب الخطط خود می گوید: بدان که تحقیق علمای اخبار به اینجا منتهی شده که ذوالقرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: و یسالونک عن ذی القرنین... مردی عرب بوده که در اشعار عرب نامش بسیار آمده است، و اسم اصلی اش صعب بن ذی مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذی سدد، فرزند عاد ذی منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح، فرزند أرفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده است.
و او پادشاهی از ملوک حمیر است که همه از عرب عاربه(547) بودند و عرب عرباء هم نامیده شده اند. و ذوالقرنین تبعی بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام برای خدا تواضع کرده با خضر رفیق شد. و کسی که خیال کرده ذوالقرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، برای اینکه کلمه ذو عربی است و ذوالقرنین از لقبهای عرب برای پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظی است رومی و یونانی.
ابو جعفر طبری گفته: خضر در ایام فریدون پسر ضحاک بوده البته این نظریه عموم علمای اهل کتاب است، ولی بعضی گفته اند در ایام موسی بن عمران، و بعضی دیگر گفته اند در مقدمه لشگر ذوالقرنین بزرگ که در زمان ابراهیم خلیل (علیه السلام) بوده قرار داشته است. و این خضر در سفرهایش با ذوالقرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیده است، و به ذوالقرنین اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنین نیز کسی خبردار نشد، در نتیجه تنها خضر جاودان شد، و او به عقیده علمای اهل کتاب همین الآن نیز زنده است.
ولی دیگران گفته اند: ذو القرنینی که در عهد ابراهیم (علیه السلام) بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است.
ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تیجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد ازذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته است:
ذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته است: وی تبعی بوده دارای تاج. در آغاز سلطنت ستمگری کرد و در آخر تواضع پیشه گرفت، و در بیت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همانطور که خدای تعالی فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در آخر در عراق از دنیا رفت.
و اما اسکندر، یونانی بوده و او را اسکندر مقدونی می گفتند، و مجدونی اش نیز خوانده اند، از ابن عباس پرسیدند ذوالقرنین از چه نژاد و آب خاکی بوده؟ گفت: از حمیر بود و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببی به وی ارزانی داشت، و او به دو قرن آفتاب و به رأس زمین رسید و سدی بر یاجوج و ماجوج ساخت.
بعضی به او گفتند: پس اسکندر چه کسی بوده؟ گفت: او مردی حکیم و صالح از اهل روم بود که بر ساحل دریا در آفریقا مناری ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریای عرب آمد و در آن دیار آثار بسیاری از کارگاه ها و شهرها بنا نهاد.
از کعب الاحبار پرسیدند که ذوالقرنین که بوده؟ گفت: قول صحیح نزد ما که از احبار و اسلاف خود شنیده ایم این است که وی از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و اما اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل (علیه السلام) بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از جمله ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بوده اند.
و همدانی در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندی شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بوده است. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب دارای فرزندی به نام جنادة بن غالب شد که بعد از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندی به نام عمرو شد و عمرو هم دارای زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذوالقرنین اول است، و همو است مساح و بناء که در فن مساحت و بنائی استاد بود و نعمان بن بشیر در باره او می گوید:
فمن ذا یعادونا من الناس معشرا - کراما فذو القرنین منا و حاتم(548)
و نیز در این باره است که حارثی می گوید:
سموا لنا واحدا منکم فنعرفه - فی الجاهلیة لاسم الملک محتملا
کالتبعین و ذی القرنین یقبله - اهل الحجی فاحق القول ما قبلاً
و در این باره ابن ابی ذئب خزاعی می گوید:
و منا الذی بالخافقین تغربا - و اصعد فی کل البلاد و صوبا
فقد نال قرن الشمس شرقا و مغربا و فی ردم یاجوج بنی ثم نصبا
و ذلک ذوالقرنین تفخر حمیر - بعکسر قیل لیس یحصی فیحسبا
همدانی سپس می گوید: (علمای همدان می گویند: ذوالقرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلی فرزند ربیعة بن الحیار بن مالک، و در باره ذوالقرنین گفته های زیادی هست.(549)
و این کلامی است جامع، و از آن استفاده می شود که اولا لقب ذوالقرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانی چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بوده اند، ذوالقرنین اول، و ذو القرنینهای دیگر.
و ثانیا ذوالقرنین اول آن کسی بوده که سد یاجوج و ماجوج را قبل از اسکندر مقدونی به چند قرن بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل (علیه السلام) و یا بعد از او بوده - و مقتضای آنچه ابن هشام آورده که وی خضر را در بیت المقدس زیارت کرده همین است که وی بعد از او بود، چون بیت المقدس چند قرن بعد از حضرت ابراهیم (علیه السلام) و در زمان داوود و سلیمان ساخته شد - پس به هر حال ذوالقرنین هم قبل از اسکندر بوده. علاوه بر اینکه تاریخ حمیر تاریخی مبهم است.
بنا بر آنچه مقریزی آورده گفتار در دو جهت باقی می ماند.
یکی اینکه این ذوالقرنین که تبع حمیری است سدی که ساخته در کجا است ؟.
دوم اینکه آن امت مفسد در زمین که سد برای جلوگیری از فساد آنها ساخته شده چه امتی بوده اند؟ و آیا این سد یکی از همان سدهای ساخته شده در یمن، و یا پیرامون یمن، از قبیل سد مارب است یا نه؟ چون سدهایی که در آن نواحی ساخته شده به منظور ذخیره ساختن آب برای آشامیدن، و یا زراعت بوده است، نه برای جلوگیری از کسی. علاوه بر اینکه در هیچ یک آنها قطعه های آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالی که قرآن سد ذوالقرنین را اینچنین معرفی نموده.
و آیا در یمن و حوالی آن امتی بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اینکه همسایگان یمن غیر از امثال قبط و آشور و کلدان و... کسی نبوده، و آنها نیز همه ملتهایی متمدن بوده اند ؟.
یکی از بزرگان و محققین معاصر(550) ما این قول را تایید کرده، و آن را چنین توجیه می کند: ذوالقرنین مذکور در قرآن صدها سال قبل از اسکندر مقدونی بوده، پس او این نیست، بلکه این یکی از ملوک صالح، از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده، و از عادت این قوم این بوده که خود را با کلمه ذی لقب می دادند، مثلا می گفتند: ذی همدان، و یا ذی غمدان، و یا ذی المنار، و ذی الاذغار و ذی یزن و امثال آن.
و این ذوالقرنین مردی مسلمان، موحد، عادل، نیکو سیرت، قوی، و دارای هیبت و شوکت بوده، و با لشگری بسیار انبوه به طرف مغرب رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولی شده، و آنگاه همچنان در کناره دریای سفید به سیر خود ادامه داده تا به ساحل اقیانوس غربی رسیده، و در آنجا آفتاب را دیده که در عینی حمئة و یا حامیه فرو می رود.
سپس از آنجا رو به مشرق نهاده، و در مسیر خود آفریقا را بنا نهاده. مردی بوده بسیار حریص و خبره در بنائی و عمارت. و همچنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه جزیره و صحراهای آسیای وسطی رسیده، و از آنجا به ترکستان، و دیوار چین برخورده، و در آنجا قومی را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساتری قرار نداده بود.
سپس به طرف شمال متمایل و منحرف گشته، تا به مدار السرطان رسیده، و شاید همانجا باشد که بر سر زبانها افتاده که وی به ظلمات راه یافته است. اهل این دیار از وی درخواست کرده اند که برایشان سدی بسازد تا از رخنه یاجوج و ماجوج در بلادشان ایمن شوند، چون یمنیها - و مخصوصا ذوالقرنین - معروف به تخصص در ساختن سد بوده اند، لذا ذوالقرنین برای آنان سدی بنا نهاده است.
حال اگر محل این سد همان محل دیوار چین باشد، که فاصله میان چین و مغول است، ناگزیر باید بگوئیم قسمتی از آن دیوار بوده که خراب شده، و وی آن را ساخته است، و اگر اصل دیوار چنین نباشد، چون اصل آن را بعضی از ملوک چین قبل این تاریخ ساخته بوده اند که دیگر اشکالی باقی نمی ماند. و به طوری که می گویند از جمله بناهایی که ذوالقرنین که اسم اصلیش شمر یرعش بود ساخته شهر سمرقند بوده است.
این احتمال که وی پادشاهی عربی زبان بوده تایید شده به اینکه می بینیم اعراب از رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله و سلم) از وی پرسش نموده و قرآن کریم، داستانش را برای تذکر و عبرتگیری آورده است، زیرا اگر از نژاد عرب نبود جهت نداشت از میان همه ملوک عالم تنها او را ذکر کند. پس چون اعراب نسبت به نژاد خود تعصب می ورزیدند سرگذشت او در آنان مؤثرتر بوده، چون ملوک روم و عجم و چین از امتهای دوری بوده اند که اعراب خیلی به شنیدن تاریخشان و عبرتگیری از سرگذشتشان علاقمند نبودند، به همین جهت می بینیم که در سراسر قرآن اسمی از آن ملوک به میان نیامده است. این بود خلاصه کلام شهرستانی.
اشکالی که به گفته وی باقی می ماند این است که دیوار چین نمی تواند سد ذوالقرنین باشد، برای اینکه ذوالقرنین به اعتراف خود او قرنها قبل از اسکندر بوده، و دیوار چین در حدود نیم قرن بعد از اسکندر ساخته شده، و اما سدهای دیگری که غیر از دیوار بزرگ چین در آن نواحی هست هیچ یک از آهن و مس ساخته نشده و همه با سنگ است.
صاحب تفسیر جواهر بعد از ذکر مقدمه ای بیانی آورده که خلاصه اش این است که: با کمک سنگنبشته ها و آثار باستانی از خرابه های یمن به دست آمده که در این سرزمی ن سه دولت حکومت کرده است: یکی دولت معین بود که پایتختش قرناء بوده، و علماء تخمین زده اند که آثار این دولت از قرن چهاردهم قبل از میلاد آغاز و در قرن هفتم و یا هشتم قبل از میلاد خاتمه یافته است، و از ملوک این دولت به شانزده پادشاه مثل اب یدع و أب یدع ینیع دست یافته اند.
دولت سبا که از قحطانیان بوده اول اذواء بوده و سپس اقیال. و از همه برجستهتر سبا بوده که صاحب قصر صرواح در قسمت شرقی صنعا است، که بر همه ملوک این دولت غلبه یافته است. این سلسله از سال 850 ق م تا سال 115 ق م در آن نواحی سلطنت داشته اند، و معروف از ملوک آنان بیست و هفت پادشاه بوده که پانزده نفر آنان لقب مکرب داشته اند مانند مکرب یثعمر و مکرب ذمرعلی و دوازده نفر ایشان تنها لقب ملک داشته اند مانند ملک ذرح و ملک یریم ایمن.
و سوم سلسله حمیریها که دو طبقه بوده اند اول ملوک سبا و ریدان که از سال 115 ق م تا سال 275 ب م سلطنت کرده اند. اینها تنها ملوک بوده اند. طبقه دوم ملوک سبا و ریدان و حضرموت و غیر آن که چهارده نفر از این سلسله سلطنت کرده اند، و بیشترشان تبع بوده اند اول آنان شمر یرعش و دوم ذو القرنین و سوم عمرو شوهر بلقیس(551) بود که آخرشان منتهی به ذی جدن می شود و آغاز سلطنت این سلسله از سال 275 م شروع شده در سال 525 خاتمه یافته است.
آنگاه صاحب جواهر می گوید: پیشوند ذی در لقب ملوک یمن اضافه شده، و هیچ ملوک دیگری از قبیل ملوک روم سراغ نداریم که این کلمه در لقبشان اضافه شده باشد، به همین دلیل است که می گوئیم ذوالقرنین از ملوک یمن بوده، و قبل از شخص مورد بحث اشخاص دیگری نیز در یمن ملقب به ذوالقرنین بوده اند، و لیکن آیا این همان ذوالقرنین مذکور در قرآن باشد یا نه قابل بحث است.
اعتقاد ما این است که: نه، برای اینکه ملوک یمن قریب العهد با ما بوده اند و از آنها چنین خاطراتی نقل نشده مگر در روایاتی که نقالهای قهوهخانه با آنها سر و کار دارند، مثل اینکه شمر یرعش به بلاد عراق و فارس و خراسان و صغد سفر کرده و شهری به نام سمرقند بنا نهاده که اصلش شمرکند بوده و اسعد ابو کرب در آذربایجان جنگ کرده، و حسان پسرش را به صغد فرستاده و یعفر پسر دیگرش را به روم و برادر زاده اش را به فارس روانه ساخته، و اینکه بعد از جنگ او با چین از حمیریها عدهای در چین باقی ماندند که هم اکنون در آنجا هستند.
ابن خلدون و دیگران این اخبار را تکذیب کرده اند، و آن را مبالغه دانسته و با ادله جغرافیائی و تاریخی رد نموده اند.
پس می توان گفت که ذوالقرنین از امت عرب بوده و لیکن در تاریخی قبل از تاریخ معروف می زیسته است. این بود خلاصه کلام صاحب جواهر.(552)
و و بعضی دیگر گفته اند: ذوالقرنین همان کورش یکی از ملوک هخامنشی در فارس است که در سالهای 539 - 560 ق م می زیسته و همو بوده که امپراطوری ایرانی را تاسیس و میان دو مملکت فارس و ماد را جمع نمود. بابل را مسخر کرد و به یهود اجازه مراجعت از بابل به اورشلیم را صادر کرد، و در بنای هیکل کمک ها کرد و مصر را به تسخیر خود درآورد، آنگاه به سوی یونان حرکت نموده بر مردم آنجا نیز مسلط شد و به طرف مغرب رهسپار گردیده آنگاه رو به سوی مشرق نهاد و تا اقصی نقطه مشرق پیش رفت.
این قول را یکی از علمای نزدیک به عصر ما(553) ذکر کرده و یکی از محققین هند(554) در ایضاح و تقریب آن سخت کوشیده است. اجمال مطلب اینکه: آنچه قرآن از وصف ذوالقرنین آورده با این پادشاه عظیم تطبیق می شود، زیرا اگر ذوالقرنین مذکور در قرآن مردی مؤمن به خدا و به دین توحید بوده کورش نیز بوده، و اگر او پادشاهی عادل و رعیت پرور و دارای سیره رفق و رأفت و احسان بوده این نیز بوده و اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردی سیاستمدار بوده این نیز بوده و اگر خدا به او از هر چیزی سببی داده به این نیز داده، و اگر میان دین و عقل و فضائل اخلاقی وعده و عده و ثروت و شوکت و انقیاد اسباب برای او جمع کرده برای این نیز جمع کرده بود.
و همانطور که قرآن کریم فرموده کورش نیز سفری به سوی مغرب کرده حتی بر لیدیا و پیرامون آن نیز مستولی شده و بار دیگر به سوی مشرق سفر کرده تا به مطلع آفتاب برسید، و در آنجا مردمی دید صحرانشین و وحشی که در بیابانها زندگی می کردند. و نیز همین کورش سدی بنا کرده که به طوری که شواهد نشان می دهد سد بنا شده در تنگه داریال میان کوه های قفقاز و نزدیکیهای شهر تفلیس است. این اجمال آن چیزی است که مولانا ابو الکلام آزاد گفته است که اینک تفصیل آن از نظر شما خواننده می گذرد.
اما مساله ایمانش به خدا و روز جزا: دلیل بر این معنا کتاب عزرا (اصحاح 1) و کتاب دانیال (اصحاح 6) و کتاب اشعیاء (اصحاح 44 و 45) از کتب عهد عتیق است که در آنها از کورش تجلیل و تقدیس کرده و حتی در کتاب اشعیاء او را راعی رب (رعیتدار خدا) نامیده و در اصحاح چهل و پنج چنین گفته است: (پروردگار به مسیح خود در باره کورش چنین می گوید) آن کسی است که من دستش را گرفتم تا کمرگاه دشمن را خرد کند تا برابر او دربهای دو لنگهای را باز خواهم کرد که دروازه ها بسته نگردد، من پیشاپیشت رفته پشته ها را هموار می سازم، و درب های برنجی را شکسته، و بندهای آهنین را پاره پاره می نمایم، خزینه های ظلمت و دفینه های مستور را به تو می دهم تا بدانی من که تو را به اسمت می خوانم خداوند اسرائیلم به تو لقب دادم و تو مرا نمی شناسی.
و اگر هم از وحی بودن این نوشته ها صرفنظر کنیم باری یهود با آن تعصبی که به مذهب خود دارد هرگز یک مرد مشرک مجوسی و یا وثنی را (اگر کورش یکی از دو مذهب را داشته) مسیح پروردگار و هدایت شده او و مؤید به تایید او و راعی رب نمی خواند.
علاوه بر اینکه نقوش و نوشته های با خط میخی که از عهد داریوش کبیر به دست آمده که هشت سال بعد از او نوشته شده - گویای این حقیقت است که او مردی موحد بوده و نه مشرک، و معقول نیست در این مدت کوتاه وضع کورش دگرگونه ضبط شود.
و اما فضائل نفسانی او: گذشته از ایمانش به خدا، کافی است باز هم به آنچه از اخبار و سیره او و به اخبار و سیره طاغیان جبار که با او به جنگ برخاسته اند مراجعه کنیم و ببینیم وقتی بر ملوک ماد و لیدیا و بابل و مصر و یاغیان بدوی در اطراف بکتریا که همان بلخ باشد و غیر ایشان ظفر می یافته با آنان چه معامله می کرده، در این صورت خواهیم دید که بر هر قومی ظفر پیدا می کرده از مجرمین ایشان گذشت و عفو می نموده و بزرگان و کریمان هر قومی را اکرام و ضعفای ایشان را ترحم می نموده و مفسدین و خائنین آنان را سیاست می نموده.
کتب عهد قدیم و یهود هم که او را به نهایت درجه تعظیم نموده بدین جهت بوده که ایشان را از اسارت حکومت بابل نجات داده و به بلادشان برگردانیده و برای تجدید بنای هیکل هزینه کافی در اختیارشان گذاشته، و نفائس گرانبهایی که از هیکل به غارت برده بودند و در خزینه های ملوک بابل نگهداری می شد به ایشان برگردانیده، و همین خود مؤید دیگری است برای این احتمال که کورش همان ذوالقرنین باشد، برای اینکه به طوری که اخبار شهادت می دهد پرسش کنندگان از رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله و سلم) از داستان ذوالقرنین یهود بوده اند.
علاوه بر این مورخین قدیم یونان مانند هردوت و دیگران نیز جز به مروت و فتوت و سخاوت و کرم و گذشت و قلت حرص و داشتن رحمت و رأفت، او را نستوده اند، و او را به بهترین وجهی ثنا و ستایش کرده اند.
و اما اینکه چرا کورش را ذوالقرنین گفته اند: هر چند تواریخ از دلیلی که جوابگوی این سؤال باشد خالی است لیکن مجسمه سنگی که اخیرا در مشهد مرغاب در جنوب ایران از او کشف شده جای هیچ تردیدی نمی گذارد که همو ذوالقرنین بوده، و وجه تسمیه اش این است که در این مجسمه ها دو شاخ دیده می شود که هر دو در وسط سر او در آمده یکی از آندو به طرف جلو و یکی دیگر به طرف عقب خم شده، و این با گفتار قدمای مورخین که در وجه تسمیه او به این اسم گفته اند تاج و یا کلاه خودی داشته که دارای دو شاخ بوده درست تطبیق می کند.
در کتاب دانیال(555) هم خوابی که وی برای کورش نقل کرده را به صورت قوچی که دو شاخ داشته دیده است.
در آن کتاب چنین آمده: در سال سوم از سلطنت بیلشاصر پادشاه، برای من که دانیال هستم بعد از آن رؤیا که بار اول دیدم رؤیایی دست داد که گویا من در شوشن هستم یعنی در آن قصری که در ولایت عیلام است می باشم و در خواب می بینم که من در کنار نهر اولای هستم چشم خود را به طرف بالا گشودم ناگهان قوچی دیدم که دو شاخ دارد و در کنار نهر ایستاده و دو شاخش بلند است اما یکی از دیگری بلندتر است که در عقب قرار دارد. قوچ را دیدم به طرف مغرب و شمال و جنوب حمله می کند، و هیچ حیوانی در برابرش مقاومت نمی آورد و راه فراری از دست او نداشت و او هر چه دلش می خواهد می کند و بزرگ می شود.
در این بین که من مشغول فکر بودم دیدم نر بزی از طرف مغرب نمایان شد همه ناحیه مغرب را پشت سر گذاشت و پاهایش از زمین بریده است، و این حیوان تنها یک شاخ دارد که میان دو چشمش قرار دارد. آمد تا رسید به قوچی که گفتم دو شاخ داشت و در کنار نهر بود سپس با شدت و نیروی هر چه بیشتر دویده، خود را به قوچ رسانید با او در آویخت و او را زد و هر دو شاخش را شکست، و دیگر تاب و توانی برای قوچ نماند، بی اختیار در برابر نر بز ایستاد. نر بز قوچ را به زمین زد و او را لگدمال کرد، و آن حیوان نمی توانست از دست او بگریزد، و نر بز بسیار بزرگ شد.
آنگاه می گوید: جبرئیل را دیدم و او رؤیای مرا تعبیر کرده به طوری که قوچ دارای دو شاخ با کورش و دو شاخش با دو مملکت فارس و ماد منطبق شد و نر بز که دارای یک شاخ بود با اسکندر مقدونی منطبق شد.
و اما سیر کورش به طرف مغرب و مشرق: اما سیرش به طرف مغرب همان سفری بود که برای سرکوبی و دفع لیدیا کرد که با لشگرش به طرف کورش می آمد، و آمدنش به ظلم و طغیان و بدون هیچ عذر و مجوزی بود. کورش به طرف او لشگر کشید و او را فراری داد، و تا پایتخت کشورش تعقیبش کرد، و پایتختش را فتح نموده او را اسیر نمود، و در آخر او و سایر یاورانش را عفو نموده اکرام و احسانشان کرد با اینکه حق داشت که سیاستشان کند و به کلی نابودشان سازد. و انطباق این داستان با آیه شریفه حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئة - که شاید ساحل غربی آسیای صغیر باشد - و وجد عندها قوما قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا از این رواست که گفتیم حمله لیدیا تنها از باب فساد و ظلم بوده.
آنگاه به طرف صحرای کبیر مشرق، یعنی اطراف بکتریا عزیمت نمود، تا غائله قبائل وحشی و صحرانشین آنجا را خاموش کند، چون آنها همیشه در کمین می نشستند تا به اطراف خود هجوم آورده فساد راه بیندازند، و انطباق آیه حتی اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا روشن است.
و اما سدسازی کورش: باید دانست سد موجود در تنگه کوه های قفقاز، یعنی سلسله کوه هائی که از دریای خزر شروع شده و تا دریای سیاه امتداد دارد، و آن تنگه را تنگه داریال می نامند که بعید نیست تحریف شده از داریول باشد، که در زبان ترکی به معنای تنگه است، و به لغت محلی آن سد را سد دمیرقاپو یعنی دروازه آهنی می نامند، و میان دو شهر تفلیس و ولادی کیوکز واقع شده سدی است که در تنگهای واقع در میان دو کوه خیلی بلند ساخته شده و جهت شمالی آن کوه را به جهت جنوبی اش متصل کرده است، به طوری که اگر این سد ساخته نمی شد تنها دهانهای که راه میان جنوب و شمال آسیا بود همین تنگه بود. با ساختن آن این سلسله جبال به ضمیمه دریای خزر و دریای سیاه یک حاجز و مانع طبیعی به طول هزارها کیلومتر میان شمال و جنوب آسیا شده.
و در آن اعصار اقوامی شریر از سکنه شمال شرقی آسیا از این تنگه به طرف بلاد جنوبی قفقاز، یعنی ارمنستان و ایران و آشور و کلده، حمله می آوردند و مردم این سرزمینها را غارت می کردند. و در حدود سده هفتم قبل از میلاد حمله عظیمی کردند، به طوری که دست چپاول و قتل و بردهگیریشان عموم بلاد را گرفت تا آنجا که به پایتخت آشور یعنی شهر نینوا هم رسیدند، و این زمان تقریبا همان زمان کورش است. مورخان قدیم - نظیر هردوت یونانی - سیر کورش را به طرف شمال ایران برای خاموش کردن آتش فتنهای که در آن نواحی شعلهور شده بود آورده اند. و علی الظاهر چنین به نظر می رسد که در همین سفر سد مزبور را در تنگه داریال و با استدعای اهالی آن مرز و بوم و تظلمشان از فتنه اقوام شرور بنا نهاده و آن را با سنگ و آهن ساخته است و تنها سدی که در دنیا در ساختمانش آهن به کار رفته همین سد است، و انطباق آیه فاعینونی بقوة اجعل بینکم و بینهم ردما أتونی زبر الحدید... بر این سد روشن است.
و از جمله شواهدی که این مدعا را تایید می کند وجود نهری است در نزدیکی این سد که آن را نهر سایروس می گویند، و کلمه سایروس در اصطلاح غربیها نام کورش است، و نهر دیگری است که از تفلیس عبور می کند به نام کر.
و داستان این سد را یوسف، مورخ یهودی در آنجا که سرگذشت سیاحت خود را در شمال قفقاز می آورد ذکر کرده است. و اگر سد مورد بحث که کورش ساخته عبارت از دیوار باب الابواب باشد که در کنار بحر خزر واقع است نباید یوسف مورخ آن را در تاریخ خود بیاورد، زیرا در روزگار او هنوز دیوار باب الابواب ساخته نشده بود، چون این دیوار را به کسری انوشیروان نسبت می دهند و یوسف قبل از کسری میزیسته و به طوری که گفته اند در قرن اول میلادی بوده است.
علاوه بر این که سد باب الابواب قطعا غیر سد ذو القرنینی است که در قرآن آمده، برای اینکه در دیوار باب الابواب آهن به کار نرفته.
و اما یاجوج و ماجوج: بحث از تطورات حاکم بر لغات و سیری که زبانها در طول تاریخ کرده ما را بدین معنا رهنمون می شود که یاجوج و ماجوج همان مغولیان بوده اند، چون این دو کلمه به زبان چینی منگوک و یا منچوک است، و معلوم می شود که دو کلمه مذکور به زبان عبرانی نقل شده و یاجوج و ماجوج خوانده شده است، و در ترجمه هائی که به زبان یونانی برای این دو کلمه کرده اند گوک و ماگوک می شود، و شباهت تامی که ما بین ماگوک و منگوک هست حکم می کند بر اینکه کلمه مزبور همان منگوک چینی است همچنانکه منغول و مغول نیز از آن مشتق و نظائر این تطورات در الفاظ آنقدر هست که نمی توان شمرد.
پس یاجوج و ماجوج مغول هستند و مغول امتی است که در شمال شرقی آسیا زندگی می کنند، و در اعصار قدیم امت بزرگی بودند که مدتی به طرف چین حملهور می شدند و مدتی از طریق داریال قفقاز به سرزمین ارمنستان و شمال ایران و دیگر نواحی سرازیر می شدند، و مدتی دیگر یعنی بعد از آنکه سد ساخته شد به سمت شمال اروپا حمله می بردند، و اروپائیان آنها را سیت می گفتند. و از این نژاد گروهی به روم حملهور شدند که در این حمله دولت روم سقوط کرد. در سابق گفتیم که از کتب عهد عتیق هم استفاده می شود که این امت مفسد از سکنه اقصای شمال بودند.
این بود خلاصهای از کلام ابو الکلام، که هر چند بعضی از جوانبش خالی از اعتراضاتی نیست، لیکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرآنی روشنتر و قابل قبول تر است.
ز - از جمله حرفهائی که در باره ذوالقرنین زده شده مطلبی است که من از یکی از مشایخم شنیدهام که می گفت: ذو القرنین از انسانهای ادوار قبلی انسان بوده و این حرف خیلی غریب است، و شاید خواسته است پارهای حرفها و اخباری را که در عجائب حالات ذوالقرنین هست تصحیح کند، مانند چند بار مردن و زنده شدن و به آسمان رفتن و به زمین برگشتن و مسخر شدن ابرها و نور و ظلمت و رعد و برق برای او و با ابر به مشرق و مغرب عالم سیر کردن.
و معلوم است که تاریخ این دوره از بشریت که دوره ما است هیچ یک از مطالب مزبور را تصدیق نمی کند، و چون در حسن ظن به اخبار مذکور مبالغه دارد، لذا ناگزیر شده آن را به ادوار قبلی بشریت حمل کند.

4- آیا یاجوج و مأجوج اقوام مغول بوده اند؟

مفسرین و مورخین در بحث پیرامون این داستان دقت و کنکاش زیادی کرده و سخن در اطراف آن به تمام گفته اند، و بیشترشان برآنند که یاجوج و ماجوج امتی بسیار بزرگ بوده اند که در شمال آسیا زندگی می کرده اند، و جمعی از ایشان اخبار وارد در قرآن کریم را که در آخر الزمان خروج می کنند و در زمین افساد می کنند، بر هجوم تاتار در نصف اول از قرن هفتم هجری بر مغرب آسیا تطبیق کرده اند، زیرا همین امت در آن زمان خروج نموده در خونریزی و ویرانگری زرع و نسل و شهرها و نابود کردن نفوس و غارت اموال و فجایع افراطی نمودند که تاریخ بشریت نظیر آن را سراغ ندارد.
مغولها اول سرزمین چین را در نور دیده آنگاه به ترکستان و ایران و عراق و شام و قفقاز تا آسیای صغیر روی آورده آنچه آثار تمدن سر راه خود دیدند ویران کردند و آنچه شهر و قلعه در مقابلشان قرار می گرفت نابود می ساختند، از آن جمله سمرقند و بخارا و خوارزم و مرو و نیشابور و ری و غیره بود، در شهرهائی که صدها هزار نفوس داشت در عرض یک روز یک نفر نفسکش را باقی نگذاشتند و از ساختمانهایش اثری نماند حتی سنگی روی سنگ باقی نماند.
بعد از ویرانگری این شهرها به بلاد خود برگشتند، و پس از چندی دوباره به راه افتاده اهل بولونیا و بلاد مجر را نابود کردند و به روم حملهور شده و آنها را ناگزیر به دادن جزیه کردند فجایعی که این قوم مرتکب شدند از حوصله شرح و تفصیل بیرون است.
مفسرین و مورخین که گفتیم این حوادث را تحریر نموده اند از قضیه سد به کلی سکوت کرده اند. در حقیقت به خاطر اینکه مساله سد یک مساله پیچیدهای بوده لذا از زیر بار تحقیق آن شانه خالی کرده اند، زیرا ظاهر آیه فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا قال هذا رحمة من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء و کان وعد ربی حقا و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فی بعض.. به طوری که خود ایشان تفسیر کرده اند این است که این امت مفسد و خونخوار پس از بنای سد در پشت آن محبوس شده اند و دیگر نمی توانند تا این سد پای بر جاست از سرزمین خود بیرون شوند تا وعده خدای سبحان بیاید که وقتی آمد آن را منهدم و متلاشی می کند و باز اقوام نامبرده خونریزیهای خود را از سر می گیرند، و مردم آسیا را هلاک و این قسمت از آبادی را زیر و رو می کنند، و این تفسیر با ظهور مغول در قرن هفتم درست در نمی آید.
لذا ناگزیر باید اوصاف سد مزبور را بر طبق آنچه قرآن فرموده حفظ کنند و در باره آن اقوام بحث کنند که چه قومی بوده اند، اگر همان تاتار و مغول بوده باشند که از شمال چین به طرف ایران و عراق و شام و قفقاز گرفته تا آسیای صغیر را لگدمال کرده باشند، پس این سد کجا بوده و چگونه توانسته اند از آن عبور نموده و به سایر بلاد بریزند و آنها را زیر و رو کنند؟
و این قوم مزبور اگر تاتار و یا غیر آن از امتهای مهاجم در طول تاریخ بشریت نبوده اند، پس این سد در کجا بوده، و سدی آهنی و چنان محکم که از خواصش این بوده که امتی بزرگ را هزاران سال از هجوم به اقطار زمین حبس کرده باشد به طوری که نتوانند از آن عبور کنند کجا است؟ و چرا در این عصر که تمامی دنیا به وسیله خطوط هوایی و دریایی و زمینی به هم مربوط شده، و به هیچ مانعی چه طبیعی از قبیل کوه و دریا، و یا مصنوعی مانند سد و یا دیوار و یا خندق برنمی خوریم که از ربط امتی با امت دیگر جلوگیری کند؟ و با این حال چه معنا دارد که با کشیدن سدی دارای این صفات و یا هر صفتی که فرض شود رابطه اش با امتهای دیگر قطع شود؟
لیکن در دفع این اشکال آنچه به نظر من می رسد این است که کلمه دکاء از دک به معنای ذلت باشد، همچنان که در لسان العرب گفته: جبل دک یعنی کوهی که ذلیل شود.(556) و آن وقت مراد از دک کردن سد این باشد که آن را از اهمیت و از خاصیت بیندازد به خاطر اتساع طرق ارتباطی و تنوع وسائل حرکت و انتقال زمینی و دریایی و هوایی دیگر اعتنایی به شان آن نشود.
پس در حقیقت معنای این وعده الهی وعده به ترقی مجتمع بشری در تمدن و نزدیک شدن امتهای مختلف است به یکدیگر، به طوری که دیگر هیچ سدی و مانعی و دیواری جلو انتقال آنان را از هر طرف دنیا به هر طرف دیگر نگیرد، و به هر قومی بخواهند بتوانند هجوم آورند.
مؤید این معنا سیاق آیه:حتی اذا فتحت یاجوج و ماجوج و هم من کل حدب ینسلون است که خبر از هجوم یاجوج و ماجوج می دهد و اسمی از سد نمی برد.
البته کلمه دک یک معنای دیگر نیز دارد، و آن عبارت از دفن است که در صحاح گفته: دککت الرکی این است که من چاه را با خاک دفن کردم.(557) و باز معنای دیگری دارد، و آن این است که کوه به صورت تلهای خاک در آید، که باز در صحاح گفته: تدکدکت الجبال یعنی کوه ها تلهائی از خاک شدند، و مفرد آن دکاء می آید.(558) بنابراین ممکن است احتمال دهیم که سد ذوالقرنین که از بناهای عهد قدیم است به وسیله بادهای شدید در زمین دفن شده باشد، و یا سیلهای مهیب آبرفتهائی جدید پدید آورده و باعث وسعت دریاها شده در نتیجه سد مزبور غرق شده باشد که برای بدست آوردن اینگونه حوادث جوی باید به علم ژئولوژی مراجعه کرد. پس دیگر جای اشکالی باقی نمی ماند، و لیکن با همه این احوال وجه قبلی موجهتر است - و خدا بهتر می داند.(559)

روایاتی پیرامون داستان ذوالقرنین

در تفسیر قمی می گوید: بعد از آنکه رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله و سلم) مردم را از داستان موسی و همراهش و خضر خبر داد، عرض کردند داستان آن شخصی که دنیا را گردید و مشرق و مغرب آن را زیر پا گذاشت بگو ببینم چه کسی بوده. خدای تعالی آیات و یسالونک عن ذی القرنین... را نازل فرمود.(560)
مؤلف: در این معنا در الدرالمنثور(561) از ابن ابی حاتم از سدی از عمر مولی غفره نیز روایتی آمده.
خواننده عزیز باید بداند که روایات مروی از طرق شیعه و اهل سنت از رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله و سلم) و از طرق خصوص شیعه از ائمه هدی (علیهم السلام) و همچنین اقوال نقل شده از صحابه و تابعین که اهل سنت با آنها معامله حدیث نموده (احادیث موقوفه اش می خوانند) درباره داستان ذی القرنین بسیار اختلاف دارد، آن هم اختلافهایی عجیب، و آن هم نه در یک بخش داستان، بلکه در تمامی خصوصیات آن. و این اخبار در عین حال مشتمل بر مطالب شگفت آوری است که هر ذوق سلیمی از آن وحشت نموده، و بلکه عقل سالم آن را محال میداند، و عالم وجود هم منکر آن است. و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقایسه نموده مورد دقت قرار دهد، هیچ شکی نمیکند در اینکه مجموع آنها خالی از دسیسه و دستبرد و جعل و مبالغه نیست. و از همه مطالب غریب تر روایاتی است که علمای یهود که به اسلام گرویدند - از قبیل وهب ابن منبه و کعب الاحبار - نقل کرده و یا اشخاص دیگری که از قرائن به دست می آید از همان یهودیان گرفته اند، نقل نموده اند. بنابراین دیگر چه فائده ای دارد که ما به نقل آنها و استقصاء و احصاء آنها با آن کثرت و طول و تفصیلی که دارند بپردازیم؟
لاجرم به پارهای از جهات اختلاف آنها اشاره نموده می گذریم، و به نقل آنچه که تا حدی از اختلاف سالم است می پردازیم.
از جمله اختلافات، اختلاف در خود ذوالقرنین است که چه کسی بوده. بیشتر روایات برآنند که از جنس بشر بوده، و در بعضی (562)از آنها آمده که فرشتهای آسمانی بوده و خداوند او را به زمین نازل کرده، و هر گونه سبب و وسیلهای در اختیارش گذاشته بود. و در کتاب خطط مقریزی از جاحظ نقل کرده که در کتاب الحیوان خود گفته ذوالقرنین مادرش از جنس بشر و پدرش از ملائکه بوده.
و از آن جمله اختلاف در این است که وی چه سمتی داشته. در بیشتر روایات آمده که ذوالقرنین بندهای از بندگان صالح خدا بوده، خدا را دوست می داشت، و خدا هم او را دوست می داشت، او خیرخواه خدا بود، خدا هم در حقش خیرخواهی نمود. و در بعضی(563) دیگر آمده که محدث بوده یعنی ملائکه نزدش آمد و شد داشته و با آنها گفتگو می کرده. و در بعضی(564) دیگر آمده که پیغمبر بوده.
و از آن جمله، اختلاف در اسم او است. در بعضی(565) از روایات آمده که اسمش عیاش بوده، و در بعضی (566)دیگر اسکندر و در بعضی(567) مرزیا فرزند مرزبه یونانی از دودمان یونن فرزند یافث بن نوح. و در بعضی (568)دیگر مصعب بن عبدالله از قحطان. و در بعضی(569) دیگر صعب بن ذی مرائد اولین پادشاه قوم تبعها (یمنیها) که آنان را تبع می گفتند، و گویا همان تبع، معروف به ابو کرب باشد. و در بعضی(570) عبدالله بن ضحاک بن معد. و همچنین از این قبیل اسامی دیگر که آنها نیز بسیار است.
و از آن جمله اختلاف در این است که چرا او را ذوالقرنین خوانده اند؟ در بعضی (571)از روایات آمده که قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، او را زدند و پیشانی راستش را شکافتند پس زمانی از ایشان غایب شد، بار دیگر آمد و مردم را به سوی خدا خواند، این بار طرف چپ سرش را شکافتند، بار دیگر غایب شد پس از مدتی خدای تعالی اسبابی به او داد که شرق و غرب زمین را بگردید و به این مناسبت او را ذوالقرنین نامیدند. و در بعضی(572) دیگر آمده که مردم او را در همان نوبت اول کشتند، آنگاه خداوند او را زنده کرد، این بار به سوی قومش آمد و ایشان را دعوت نمود، این بار هم کتکش زدند و به قتلش رساندند، بار دیگر خدا او را زنده کرد و به آسمان دنیای بالا برد، و این بار با تمامی اسباب و وسائل نازلش کرد.
و در بعضی (573)دیگر آمده که: بعد از زنده شدن بار دوم در جای ضربتهایی که به او زده بودند دو شاخ بر سرش روئیده بود، و خداوند نور و ظلمت را برایش مسخر کرد، و چون بر زمین نازل شد شروع کرد به سیر و سفر در زمین و مردم را به سوی خدا دعوت کردن. مانند شیر نعره می زد و دو شاخش رعد و برق می زد، و اگر قومی از پذیرفتن دعوتش استکبار می کرد ظلمت را بر آنان مسلط می کرد، و ظلمت آنقدر خسته شان می کرد تا مجبور می شدند دعوتش را اجابت کنند.
و در بعضی(574) دیگر آمده که: وی اصلا دو شاخ بر سر داشت، و برای پوشاندنش همواره عمامه بر سر می گذاشت، و عمامه از همان روز باب شد، و از بس که در پنهان کردن آن مراقبت داشت هیچ کس غیر از کاتبش از جریان خبر نداشت، او را هم اکیدا سفارش کرده بود که به کسی نگوید، لیکن حوصله کاتبش سر آمده به ناچار به صحرا آمد، و دهان خود را به زمین گذاشته، فریاد زد که پادشاه دو شاخ دارد، خدای تعالی از صدای او دو بوته نی رویانید. چوپانی از آن نیها گذر کرد خوشش آمد، و آنها را قطع نموده مزماری ساخت که وقتی در آن می دمید از دهانه آنها این صدا درمی آمد، آگاه که برای پادشاه دو شاخ است، قضیه در شهر منتشر شد ذوالقرنین فرستاد کاتبش را آوردند، و او را استنطاق کرد و چون دید انکار می کند تهدید به قتلش نمود. او واقع قضیه را گفت. ذوالقرنین گفت پس معلوم می شود این امری بوده که خدا می خواسته افشاء شود، از آن به بعد عمامه را هم کنار گذاشت.
بعضی (575)گفته اند: از این جهت ذو القرنینش خوانده اند که او در دو قرن از زمین، یعنی در شرق و غرب آن، سلطنت کرده است و بعضی(576) دیگر گفته اند: بدین جهت است که وقتی در خواب دید که از دو لبه آفتاب گرفته است، خوابش را اینطور تعبیر کردند که مالک و پادشاه شرق و غرب عالم می شود، و به همین جهت ذو القرنینش خواندند.
بعضی (577)دیگر گفته اند: بدین جهت که وی دو دسته مو در سر داشت. و بعضی (578)گفته اند: چون که هم پادشاه روم و هم فارس شد. و بعضی(579) گفته اند: چون در سرش دو برآمدگی چون شاخ بود. و بعضی(580). گفته اند: چون در تاجش دو چیز به شکل شاخ از طلا تعبیه کرده بودند. و از این قبیل اقوالی دیگر.
و از جمله، اختلافی که وجود دارد در سفر او به مغرب و مشرق است که این اختلاف از سایر اختلافهای دیگر شدیدتر است. در بعضی(581) روایات آمده که ابر در فرمانش بوده، سوار بر ابر می شد و مغرب و مشرق عالم را سیر می کرده. و در روایاتی(582) دیگر آمده که او به کوه قاف رسید، آنگاه در باره آن کوه دارد که کوهی است سبز و محیط بر همه دنیا، و سبزی آسمان هم از رنگ آن است. و در بعضی (583)دیگر آمده که: ذوالقرنین به طلب آب حیات برخاست به او گفتند که آب حیات در ظلمات است، ذوالقرنین وارد ظلمات شد در حالی که خضر در مقدمه لشگرش قرار داشت، خود او موفق به خوردن از آن نشد و خضر موفق شد حتی خضر از آن آب غسل هم کرد، و به همین جهت همیشه باقی و تا قیامت زنده است. و در همین روایات آمده که ظلمات مزبور در مشرق زمین است.
و از آن جمله اختلافی است که درباره محل سد ذوالقرنین هست. در بعضی(584) از روایات آمده که در مشرق است. و در بعضی(585) دیگر آمده که در شمال است. مبالغه روایات(586) در این مورد به حدی رسیده که بعضی گفته اند: طول سد که در بین دو کوه ساخته شده صد فرسخ، و عرض آن پنجاه فرسخ، و ارتفاع آن به بلندی دو کوه است. و درپی ریزی اش آن قدر زمین را کندند که به آب رسیدند، و در درون سد صخره های عظیم، و به جای گل مس ذوب شده ریختند تا به کف زمین رسیدند از آنجا به بالا را با قطعه های آهن و مس ذوب شده پر کردند، و در لابلای آن رگهای از مس زرد به کار بردند که چون جامه راه راه رنگارنگ گردید. و از آن جمله اختلاف روایات است در وصف یاجوج و ماجوج. در بعضی(587) روایات آمده که از نژاد ترک از اولاد یافث بن نوح بودند، و در زمین فساد می کردند. ذوالقرنین سدی را که ساخت برای همین بود که راه رخنه آنان را ببندد. و در بعضی(588) از آنها آمده که اصلا از جنس بشر نبودند. و در بعضی(589) دیگر آمده که قوم ولود بوده اند، یعنی هیچ کس از زن و مردآنها نمی مرده مگر آنکه دارای هزار فرزند شده باشد، و به همین جهت آمار آنها از عدد سایر بشر بیشتر بوده. حتی در بعضی(590) روایات آمار آنها را نه برابر همه بشر دانسته.
و نیز روایت(591) شده که این قوم از نظر نیروی جسمی و شجاعت به حدی بوده اند که به هیچ حیوان و یا درنده و یا انسانی نمی گذشتند مگر آنکه آن را پاره پاره کرده می خوردند. و نیز به هیچ کشت و زرع و یا درختی نمی گذشتند مگر آنکه همه را می چریدند، و به هیچ نهری برنمی خورند مگر آنکه آب آن را می خوردند و آن را خشک می کردند.
و نیز روایت(592) شده که یاجوج یک قوم و ماجوج قومی دیگر و امتی دیگر بوده اند، و هر یک از آنها چهار صد هزار امت و فامیل بوده اند، و به همین جهت جز خدا کسی از عدد آنها خبر نداشته.
و نیز روایت(593) شده که سه طائفه بوده اند، یک طائفه مانند ارز بوده اند که درختی است بلند. طائفه دیگر طول و عرضشان یکسان بوده و از هر طرف چهار زرع بوده اند، و طائفه سوم که از آن دو طائفه شدیدتر و قویتر بودند هر یک دو لاله گوش داشته اند که یکی از آنها را تشک و دیگری را لحاف خود می کرده، یکی لباس تابستانی و دیگری لباس زمستانی آنها بوده اولی پشت و رویش دارای پرهائی ریز بوده و آن دیگری پشت و رویش کرک بوده است. بدنی سفت و سخت داشته اند. کرک و پشم بدنشان بدنهایشان را می پوشانده.
و نیز روایت(594) شده که قامت هر یک از آنها یک وجب و یا دو وجب و یا سه وجب بوده. و در بعضی(595) دیگر آمده که آنهائی که لشکر ذوالقرنین با ایشان می جنگیدند صورتهایشان مانند سگ بوده.
و از جمله آن اختلافات اختلافی است که در تاریخ زندگی سلطنت ذوالقرنین است، در بعضی از روایات(596) آمده که بعد از نوح، و در بعضی(597) دیگر در زمان ابراهیم و هم عصر وی می زیسته، زیرا ذوالقرنین حج خانه خدا کرده و با ابراهیم مصافحه نموده است، و این اولین مصافحه در دنیا بوده. و در بعضی(598) دیگر آمده که وی در زمان داوود می زیسته است.
باز از جمله اختلافاتی که در روایات این داستان هست اختلاف در مدت سلطنت ذوالقرنین است. در بعضی(599) از روایات آمده که سی سال، و در بعضی(600) دیگر دوازده سال، و در روایات دیگر مقدارهائی دیگر گفته شده.
این بود جهات اختلافی که هر که به تاریخ مراجعه نماید و اخبار این داستان را در جوامع حدیث از قبیل الدر المنثور، بحار، برهان و نور الثقلین از نظر بگذراند به آنها واقف می گردد.
و در کتاب کمال الدین به سند خود از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت: ابن الکواء در محضر علی (علیه السلام) هنگامی که آن جناب بر فراز منبر بود برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین ما را از داستان ذوالقرنین خبر بده، آیا پیغمبر بوده و یا ملک؟ و مرا از دو قرن او خبر بده آیا از طلا بوده یا از نقره حضرت فرمود: نه پیغمبر بود، و نه ملک. و دو قرنش نه از طلا بود و نه از نقره. او مردی بود که خدای را دوست می داشت و خدا هم او را دوست داشت، او خیرخواه خدا بود، خدا هم برایش خیر می خواست، و بدین جهت او راخواندند که قومش را به سوی خدا دعوت می کرد و آنها او را زدند و یک طرف سرش را شکستند، پس مدتی از مردم غایب شد، و بار دیگر به سوی آنان برگشت، این بار هم زدند و طرف دیگر سرش را شکستند، و اینک در میان شما نیز کسی مانند او هست.(601)
مؤلف: ظاهرا کلمه ملک در این روایت به فتح لام (فرشته) باشد نه به کسر آن (پادشاه)، برای اینکه در روایاتی که به حد استفاضه از آن جناب و از دیگران نقل شده همه او را سلطانی جهانگیر معرفی کرده اند. پس اینکه در این روایت آن را نفی کرده و همچنین پیغمبر بودن او را نیز نفی کرده به خاطر این بوده که روایات وارده از رسول خدا را که در بعضی آمده که پیغمبر بوده، و در بعضی دیگر فرشتهای از فرشتگان که همین قول عمر بن خطاب است همچنانکه اشاره به آن گذشت، تکذیب نماید.
و اینکه فرمود اینک در میان شما مانند او هست یعنی مانند ذوالقرنین در دو بار شکافته شدن فرقش، و مقصودش خودش بوده، چون یک طرف فرق سر ایشان از ضربت ابن عبدود شکافته شد و طرف دیگر به ضربت عبد الرحمن ابن ملجم (لعنة الله علیه) که با همین ضربت دومی شهید گردید. و نیز به دلیل روایت کمال الدین که از روایات مستفیضه از امیر المؤمنین (علیه السلام) است و شیعه و اهل سنت به الفاظ مختلفی از آن جناب نقل کرده اند و مبسوطتر از همه از نظر لفظ همین نقلی است که ما آوردیم. چیزی که هست دست نقل به معنا با آن بازیها کرده و آن را به صورت عجیب و غریب و نهایت تحریف در آورده است.
و در الدرالمنثور است که ابن مردویه از سالم بن ابی الجعد روایت کرده که گفت: شخصی از علی (علیه السلام) از ذوالقرنین پرسش نمود که آیا پیغمبر بوده یا نه؟ فرمود: از پیغمبرتان شنیدم که می فرمود: او بنده ای بود معتقد به وحدانیت خدا و مخلص در عبادتش، خدا هم خیرخواه او بود.(602)
و در احتجاج از امام صادق (علیه السلام) در ضمن حدیث مفصلی روایت کرده که گفت: سائل از آن جناب پرسید مرا از آفتاب خبر ده که در کجا پنهان می شود؟ فرمود: بعضی از علما گفته اند وقتی آفتاب به پائین ترین نقطه سرازیر می شود، فلک آن را می چرخاند و دوباره به شکم آسمان بالا می برد، و این کار همیشه جریان دارد تا آنکه به طرف محل طلوع خود پائین آید، یعنی آفتاب در چشمه لایه داری فرو رفته سپس زمین را پاره نموده، دوباره به محل طلوع خود برمی گردد، به همین جهت زیر عرش متحیر شده تا آنکه اجازه اش دهند بار دیگر طلوع کند، و همه روزه نورش سلب شده، هر روز نور دیگری سرخفام به خود می گیرد.(603)
مؤلف: اینکه فرمود: به پائین ترین نقطه سرازیر می شود تا آنجا که فرمود به محل طلوع خود برمی گردد بیان سیر آفتاب است از حین غروب تا هنگام طلوعش در مدار آسمان بنا بر فرضیه معروف بطلمیوسی، چون آن روز این فرضیه بر سر کار بود که اساسش مبنی بر سکون زمین و حرکت اجرام سماوی در پیرامون آن بود، و به همین جهت امام (علیهالسلام) این قضیه را نسبت به بعضی علماء داده است.
و اینکه داشت یعنی آفتاب در چشمه لایداری فرو رفته سپس زمین را پاره می کند و دوباره به محل طلوع خود برمی گردد جزء کلام امام نیست، بلکه کلام بعضی از راویان خبر است، که به خاطر قصور فهم، آیه تغرب فی عین حمئة را به فرو رفتن آفتاب در چشمه لایدار، و غایب شدنش در آن، و چون ماهی شنا کردن در آب، و پاره کردن زمین، و دو باره به محل طلوع برگشتن، و سپس رفتن به زیر عرش، تفسیر کرده اند. به نظر آنها عرش، آسمانی است فوق آسمانهای هفتگانه، و یا جسمی است نورانی که مافوق آن نیست، و آن را بالای آسمان هفتم گذاشته اند، و آفتاب شبها در آنجا هست تا اجازه اش دهند طلوع کند، آن وقت است که نوری قرمز به خود می گیرد و طلوع می کند.
و همین راوی در جمله پس در زیر عرش متحیر شده، تا آنکه اجازه اش دهند طلوع کند به روایت دیگری اشاره کرده که از رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله و سلم) روایت شده که ملائکه آفتاب را بعد از غروبش به زیر عرش می برند، و نگاه می دارند در حالی که اصلا نور ندارد، و در همانجا هست در حالی که هیچ نمی داند فردا چه ماموریتی به او می دهند، تا آنکه جامه نور را بر تنش کرده، دستورش می دهند طلوع کند. فهم قاصر او در عرش همان اشتباهی را مرتکب شده که در تفسیر غروب در اینجا مرتکب شده بود، در نتیجه قدم به قدم از حق دورتر شده است.
و در تفسیر عرش به فلک نهم و یا جسم نورانی نظیر تخت، در کتاب و سنت چیزی که قابل اعتماد باشد وجود ندارد. همه اینها مطالبی است که فهم این راوی آن را تراشیده. و ما بیشتر روایات عرش را در اوائل جزء هشتم این کتاب نقل نمودیم.
و همین که امام (علیه السلام) مطلب را به بعضی از علماء نسبت داده خود اشاره به این است که آن جناب مطلب را صحیح ندانسته، و این امکان را هم نداشته که حق مطلب را بیان فرماید، و چگونه می توانسته اند بیان کنند در حالی که فهم شنوندگان آن قدر ساده و نارسا بوده که یک فرضیه آسان و سهل التصور در نزد اهل فنش را اینطور که دیدید گیج و گم می کردند. در چنین زمانی اگر امام حق مطلب را که امری خارج از احساس به خواص ظاهری و بیرون از گنجایش فکر آن روز شنونده بود بیان می کردند شنوندگان چگونه تلقی اش نموده، و چه معانی برایش می تراشیدند؟
و در الدرالمنثور است که عبد الرزاق، سعید بن منصور، ابن جریر، ابن منذر و ابن ابی حاتم از طریق عثمان بن ابی حاضر، از ابن عباس روایت کرده اند که به وی گفته شد: معاویة بن ابی سفیان آیه سوره کهف را تغرب فی عین حامیة قرائت کرده. ابن عباس می گوید: من به معاویه گفتم: ما این آیه را جز به لفظ حمئة قرائت نکرده ایم، (تو این قرائت را از که شنیدی؟). معاویه به عبدالله عمر گفت: تو چه جور می خوانی؟ گفت: همانطور که تو خواندی.
ابن عباس می گوید: به معاویه گفتم قرآن در خانه من نازل شده، (تو از این و آن می پرسی؟) معاویه فرستاد نزد کعب الاحبار و احضارش نموده، پرسید در تورات محل غروب آفتاب را کجا دانسته؟ کعب گفت: از اهل عربیت بپرس، که آنان بهتر می دانند، و اما من در تورات می یابم که آفتاب در آب و گل غروب می کند، - و در اینجا با دست اشاره به سمت مغرب کرد - ابن ابی حاضر به ابن عباس گفت: اگر من با شما دو نفر بودم چیزی می گفتم که سخن تو را تایید کند، و معاویه را نسبت به کلمه حمئة بصیرت بخشد. ابن عباس پرسید: چه می گفتی؟ گفت این مدرک را ارائه می دادم که تبع در ضمن خاطراتی که از ذوالقرنین و از علاقه مندی او به علم و پیروی از آن نقل کرده گفته است:
قد کان ذوالقرنین عمر مسلما ملکا تدین له الملوک و تحشد
فاتی المشارق و المغارب یبتغی - اسباب ملک من حکیم مرشد
فرأی مغیب الشمس عند غروبها فی عین ذی خلب و ثاط حرمد(604)
ابن عباس پرسید خلب چیست؟ اسود گفت: در زبان قوم تبع به معنای گل است، پرسید ثاط به چه معنا است؟ گفت: به معنای لای است، پرسید حرمد چیست؟ گفت: سیاه. ابن عباس غلامی را صدا زد که آنچه این مرد می گوید بنویس.(605)
مؤلف: این حدیث با مذاق جماعت که قائل به تواتر قرائتها هستند آنطور که باید سازگاری ندارد.
و از تیجان ابن هشام همین حدیث را نقل کرده، و در آن چنین آمده که: ابن عباس این اشعار را برای معاویه خواند، معاویه از معنای خلب و ثاط و حرمد پرسید، و در جوابش گفت: خلب به معنای لایه زیرین است، و حرمد شن و سنگ زیر آن است، آنگاه قصیده را هم ذکر کرده. و همین اختلاف خود شاهد بر این است که در این روایت نارسایی وجود دارد.
و در تفسیر عیاشی از ابی بصیر از ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل این کلام خدای عزوجل: لم نجعل لهم من دونها سترا فرمود: چون هنوز خانه ساختن را یاد نگرفته بودند.(606)
و در تفسیر قمی در ذیل همین آیه نقل کرده که امام فرمود: چون هنوز لباس دوختن را نیاموخته بودند.(607)
و در الدرالمنثور است که ابن منذر از ابن عباس روایت کرده که در ذیل جمله حتی اذا بلغ بین السدین گفته: یعنی دو کوه که یکی کوه ارمینیه و یکی کوه آذربیجان است.(608)
و در تفسیر عیاشی از مفضل روایت کرده که گفت از امام صادق (علیه السلام) از معنای آیه اجعل بینکم و بینهم ردما پرسش نمودم، فرمود: منظور تقیه است که فما استطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا اگر به تقیه عمل کنی در حق تو هیچ حیله ای نمی توانند بکنند، و خود حصنی حصین است، و میان تو و اعداء خدا سدی محکم است که نمی توانند آن را سوراخ کنند.(609)
و نیز در همان کتاب از جابر از آن جناب روایت کرده که آیه را به تقیه تفسیر فرموده است.(610)
مؤلف: این دو روایت از باب جری است نه تفسیر.
و در تفسیر عیاشی از اصبغ بن نباته از علی (علیه السلام) روایت کرده که روز را در جمله و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فی بعض به روز قیامت تفسیر فرموده(611).
مؤلف: ظاهر آیه به حسب سیاق این است که این آیه مربوط به علائم ظهور قیامت باشد، و شاید مراد امام هم از روز قیامت همان مقدمات آن روز باشد، چون بسیار می شود که قیامت به روز ظهور مقدماتش هم اطلاق می شود.
و در همان کتاب از محمد بن حکیم روایت شده که گفت: من نامه ای به امام صادق (علیه السلام) نوشتم، و در آن پرسیدم: آیا نفس قادر بر معرفت هست یا نه؟ می گوید: امام فرمود نه. پرسیدم خدای تعالی می فرماید: الذین کانت اعینهم فی غطاء عن ذکری و کانوا لا یستطیعون سمعا و از آن برمی آید که دیدگان کفار بینائی داشته و بعدا دچار غطاء شده. امام فرمود: این آیه ما کانوا یستطیعون السمع و ما کانوا یبصرون کنایه است از ندیدن و نشنیدن، نه اینکه می بینند ولی غطاء جلو دید آنان را گرفته است. می گوید عرض کردم: پس چرا از آنان عیب می گیرد؟ فرمود: از آن جهت که خدا با آنان معامله کرده عیب نمی گیرد، بلکه از آن جهت که خود چنین کردند از آنها عیب می گیرد و اگر منحرف نمی شدند و تکلف نمی کردند عیبی بر آنان نبود.(612)
مؤلف: یعنی کفار، خود مسبب این حجاب اند و به همین جهت به آثار و تبعات آن گرفتار می شوند.
و در تفسیر قمی در ذیل آیه مذکور از امام روایت کرده که فرمود: کسانی هستند که به خلقت خدا و آیات ارضی و سماوی او نظر نمی افکنند.(613)
مؤلف: و در عیون (614)از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده که آیه را بر منکرین ولایت تطبیق فرموده، و این همان تطبیق کلی بر مصداق است.(615)

...................) Anotates (.................
1) قطب، سید؛ فی ظلال القرآن، ج 1، ترجمه سید علی خامنه ای، تهران، انتشارات ایران، 1362 ص 103.
2) مکارم شیرازی، ناصر و جمعی از نویسندگان: تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب اسلامیه، 1361، ج 13، ص 166.
3) قطب، سید؛ فی ظلال القران، جزء سی ام، ترجمه محد علی عابدی، تهران، مرکز نشر انقلاب، 1361، ص 85.
4) المیزان، ج 17، 290.
5) بروج / 17 و 18.
6) قطب سید، فی ظلال القرآن، جزء سی ام، ص 263.
7) همان ماخذ، ص 543.
8) قصص/ 4 و 5.
9) بستانی، محمود: پژوهشی در جلوه های هنری داستانهای قرآن، ترجمه موسی دانش، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان مقدس رضوی 1371، ج 2، ص 157.
10) طباطبائی، محمد حسین، همان ماخذ، ج 8 ص 22.
11) اعراف - 103.
12) طباطبائی، محمد حسین: همان ماخذ، ج 11 ص 118.
13) آل عمران / 59.
14) طباطبائی، محمد حسین: همام ماخذ، ج 3 ص 332.
15) هود/59.
16) هود/60.
17) مخملباف، محسن: هنر مکتبی، حوزه اندیشه اسلامی، 1360، ص 175.
18) قطب سید: نمایش هنری در قرآن، ترجمه محمد علی عابدی، تهران، مرکز نشر انقلاب، 1359، ص 255.
19) طه / 24.
20) این روش و شیوه نمایش امروز در فیلمها و نمایشنامه ها کاربد زیادی دارد که در اصطلاح هنری به آن فلاش بک یا عقبگرد دوربین می گویند.
21) بستانی، محمد: همان ماخذ، ج 2 ص 16 و 17.
22) همان ماخذ، ص 34 و 35.
23) همان ماخذ، ص 37.
24) کهف / /10
25) پژوهشی در جلوه های هنری داستانهای قرآن، چ 1 ص 373 و 374.
26) بقره / 67-71.
27) بقره/72.
28) بقره/ 73.
29) المیزان، ج 1 ث 303.
30) پژوهشی در جلوه های هنری داستانهای قرآن، ج 1، ص 37.
31) قطب، سید: در سایه قران، ج 13، ص 32.
32) رهمان ماخذ، ص 8 ص 130.
33) همان ماخذ، ص 117.
34) المیزان، ج 7 ص 64.
35) در سایه قرآن، ج 12، ترجمه احمد آرام، ص 50.
36) بستانی، محمود: همان ماخذ، ج 1، ص 207.
37) همان ماخذ، ص 325.
38) تولستوی، لئو: نقش دینی هنر، ترجمه عزت الله فولادوند، فصلنامه هنر، ش 26، پاییز 73، ص 32 و 33.
39) بستانی، محمود: همام اخذ، ج 1 ص 241 - 242.
40) بقره / 49. 50.
41) فی ظلال القرآن، جزء سی ام، ص 137.
42) از جمله است در اثر ارزشمند مثنوی مولوی همان طور که قرآن و حدیث دو آبشخوار صافی است که جان و دل این نوازنده نی - نوازنده نی ابدیت - را سیراب می دارد (عبدالحسین زرین کوب: با کاروان حله، تهران، انتشارات علمی، چاپ 6، 1370، ص 235)، مولوی نیز از این شیوه قرآن بهره برده و آن را دستمایه آفرینش قصه های سرشار از لطف و زیبایی قرار داده است.
43) بقره/72.
44) مصباح، محمد تقی: معارف قرآن، موسسه در راه حق، 1371، ص 469.
45) بستانی، محمود: همان ماخذ، ج 2، ص 163.
46) هود/69- 83.
47) قطب، سید، در سایه قرآن، ج 12 ، ص 65.
48) مومن/ 23 - 36.
49) مومن/ 34.
50) طباطبائی، محمد حسین: همان ماخذ، ج 7، ص 326.
51) اعراف / 152. 153.
52) اعراف / 158.
53) قطب سید: در سایه قرآن، ج 9 ص 69 و 70.
54) آل عمران / 35 و 36.
55) المیزان، ج 3 ص 169.
56) هود35/.
57) قطب سید در سایه قرآن ج 12، ص 142- 143.
58) حجر/ 72.
59) یوسف /25.
60) المیزان، ج 11، ص 191.
61) رهنورد، زهرا: هنر و زیبایی در قصص قرآن ، روزنامه اطلاعات، ششش 18030، 25 مهر 65، ص 6.
62) همان ماخذ.
63) سبحانی، جعفر: تفسیر موضوعی قرآن، اصفهان، کتابخانه عمومی امام امیرالمومنین علی (ع) 1360، ج 1 ث 285.
64) قطب، محمد: روش تربیت اسلام، ترجمه محمد مهدی جعفری، تهران، موسسه انجام کتاب،1362، ص 273.
65) همان ماخذه، ص 286.
66) سنگری، محمد رضا، هدفها و شیوه های داستان پردازی در قرآن، ص 46.
67) مکارم شیرازی، ناصر: تفسیر نمونه، ج 9 ص 379.
68) یوسف،3.
69) طباطبائی، محمد حسین: همان ماخذ، ج 11، ص 102.
70) یوسف / 23.
71) تفسیر موضوعی قرآن، ج 1 ص 268.
72) المیزان، ج 11، ص 161.
73) یوسف 24/.
74) رهنمود، زهرا: همان ماخذ و صفحه
75) یوسف/ 30.
76) شریف، علی نن قصه در قرآن فصلنامه صحیفه مبین، ش 1، تابستان 1373، ص 9.
77) یوسف/31.
78) محسن نخملباف، اشاراتی به ویژگیهای قصه های اسلامی، جنگ دوم، تهران، حوزه اندیشه و هنر اسلامی، چاپ دوم، 1361، ص 91.
79) یوسف / 31.
80) مخملباف، محسن: همان ماخذ، ص 90.
81) سبحانی، جعفر، همام ماخذ، 1 ص 258.
82) یوسف 32/.
83) یوسف / 33.
84) طباطبائی، محمد حسین، همان ماخذ، ج 11، ص 207.
85) رهنمود، زهرا:همان ماخذ، ص 13.
86) بسانی، محمود: همان ماخذ، ج 2 ص 182.
87) قصص/23.
88) قصص/ 24.
89) قصص/25.
90) قصص/26.
91) قصص/26.
92) سنگری، محمد رضا، شیوه ها و هدفهای داستان پردازی در قرآن، ص 47، 49، با اندک تغییر در جمات و عبارات.
93) جوادی آملی، عبدالله: المیزان (مقدمه ای بر تفسیر المیزان)، ج 1، ص هیجده.
94) الاوسی، علی الطباطبائی و منهجه فی تفسیره المیزان ، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، کیهان فرهنگی، (س) 6 ش 8، آبان 68، ص 10.
95) همان ماخذ.
96) خرمشاهی، بهاء الدین: قرآن پژوهی، تهران، مرکز نشر فرهنگی مشرق، 1371، ص 256.
97) المیزان، ج 1، ص 361.
98) مهدوی راد ، محمد علی: مجله خوزه، ش 16، ص 74.
99) خرمشاهی، بهاالدین، همان ماخذ، ص 266.
100) المیزان، ج 1، ص 360.
101) الاوسی، علی: همان ماخذ، ص 10.
102) المیزان، ج 1 ص 213.
103) همین کتاب، ص 106.
104) همین کتاب، ص 149.
105) خرمشاهی، بهاء الدین: همان ماخذ، ص 260.
106) البته کتاب حاضر نیز از لحاظ یکدستی و رعایت رسم الخط واحد و اصلاحاتی در اعرابگذاری آیات قرآنی و تغییرات جزوی در عبارات، مجددا ویرایش شده است.
107) سوره بقره، آیه 34.
108) المیزان، ج 1، ص 188.
109) من از نخست حاضر نبودم برای بشری که تو او را از گلی از لجن خشکیده درست کرده باشی.سجده کنم.(سوره حجر، آیه 33.
110) المیزان، ج 17، ص 343.
111) سوره اعراف، آیه 11.
112) سوره حجر، آیه 30.
113) سوره کهف، آیه 50.
114) بلکه ملائکه بندگان کرامت یافته خداوند هستند و در هیچ قولی بر وی پیشی نگرفته و فقط به امر او عمل می کنند(سوره انبیاء، آیه 27)
115) و چون پروردگارت به فرشتگان فرمود من می خواهم در زمین خلیفه ای قرار دهم، گفتند: می خواهی در زمین کسی را قرار دهی که فسادها برانگیزد و خونها بریزد با اینکه ما به حکد تو تسبیح کرده و تو را تقدیس می کنیم؟) سوره بقره، آیه 30.
116) سوره اعراف، آیه 12.
117) ای ابلیس چه چیزی تو را مانع شد که سجده نکنی به آنچه من با دستم خلق کردم؟ (سوره ص، آیه 75.)
118) سوره کهف، آهی 50.
119) سوره الرحمن، آیات 14 و 15
120) سوره ص، آیات 71-76.
121) سوره اعراف، آیه 13.
122) سوره اعراف، آیات 14 و 15.
123) گفت پروردگارا، پس تا روزی که خلایق مبعوث می شوند. مهلتم ده. خدای تعالی فرمود: به خاطر این خواهشت تو از مهلت داده شدگان شدی تا روز معین و وقت معلوم،(سوره حجر، آیات 36، 38 و سوره ص، آیات 79-81
124) و هر کس از یاد خداوند مهربان اعراض کند، شیطانی را بر او می گماریم تا همنشین وی باشد و آن شیاطین همیشه مردم را از راه خدا از می دارند و مردم در عین حال خیال می کنند که راه حق همین است که آنان می روند، تا آنکه نزد ما آید آن وقت می گوید: ای کاش میان من و تو فاصله بین شرق و غرب می بود و من با تو آشنا نمی شدم: که بد قرینی هستی. (پشیمانی) در آن روز هیچ سودی به حال شما ندارد، زیرا در دنیا ظلم کردید و امروز با شیاطین در عذاب دوزخ شریک اید،(سوره زخرف، آیات 36-39).
125) اینک ستمکاران را حاضر کنید با قرینهایشان (سوره صافات آیه 22)
126) سوره اعراف، آیا، 16 و 17.
127) شیطان و عده شان می دهد و امیدوارش می سازد و لیکن وعده شان نمی دهد مگر به فریب)(سوره نساء آیه 120)
128) این تنها شیطان است که اولیاء و دوستان خود را می ترساند(سوره آل عمران، آیه 175.)
129) و از گامهای شیطان (و راه او) پیری نکنید(سوره بقره آیه 168.
130) شیطان شما را وعده می دهد به فقر و امر به فحشاء می کند (سوره بقره، آیه 268.)
131) هر آینه و به طور حتم ذریه او را - مگراندکی را- لگام می زنم (سوره اسری، آیه 62)
132) هر آینه و به طور حتم همه آنها را گمراه خواهم کرد، مگر بندگانی را که از میان آنان در بندگیت خالص شده باشند (سوره ص، آیات 82 و 83)
133) گفت: از آسمان بیرون شو، مذموم و مطرود، هر که از آنها از تو پیروی کند، جهنم را از همه شما لبریز می کنم (سوره اعراف آیه 18)
134) المیزان، ج 8، ص 26- 38 با تلخیص.
135) سوره اعراف، آیات 19-25.
136) سوره طه، آیات 115- 126.
137) المیزان، ج 1، ص 193 - 197.
138) المیزان، ج 8 ص 39 و ج 1، ص 201.
139) سوره اعراف، آیه 23.
140) سوره طه، آیه 121.
141) سوره اعراف، آیه 23.
142) المیزان، ج 1 ص 201-210.
143) خصال، ج 2 ص 639، ح 14.
144) المیزان، ج سوره نساء، ص 231.
145) خصال،ج 2، ص 358، ح 45.
146) المیزان، ج 1 ص 183- 184.
147) عیاشی، ج 1 ، ص 33، ح 14.
148) عیاشی، ج 1 ص 30، ح 7.
149) المیزان، ج 1، ص 190.
150) عیاشی، ج 1، ص 32، ح 11.
151) عیاشی، ج 1 ص 33، ح 11.
152) المیزان، ج 1، ص 184.
153) تفسیر قمی، ج 1 ص 41، (س) 10.
154) بحارالانوار، ج 11، ص 145، ح 14.
155) المیزان، ج 1، ص 192.
156) تفسیر قمی، ج 1، ص 43.
157) کافی و تفسیر قمی، ص 225 و ایضا ص 43- 44.
158) تفسیر قمی، ج 1، ص 34، ط تهران.
159) المیزان ج 8، ص 73-75.
160) عیاشی، ج 1 ص 32، ح 10.
161) المیزان، ج 1، ص 183-184.
162) تفسیر عیاشی ، ج 1 ص 183-184.
163) المیزان، ج 1، ص 221.
164) عیون الخبار، ج 1 ص 239.
165) المیزان، ج 1، ص 216-218.
166) المیزان، ج 1، ص 215-213.
167) پروردگارا، ما بر خود ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشایی و به ما رحم نکنی، مسلما از زیانکاران خواهیم بود(سوره اعراف، آیه 23)
168) مواظب باشید شیطان شما را از بهشت بیرون و بدبختتان نکند، زیرا برای تو در این بهشت چنین سعادتی است که هرگز گرسنه و برهنه نمی شوی و هرگز تشنه و دچار گرمی آفتاب نمی گردی؟(سوره طه آیات 117-119)
169) المیزان،ج 6، ص 377-378.
170) المیزان، ج 5،صصص 484- 485.
171) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 306 - 309، ج 77.
172) تفسیر قمی، ج 1، ص 165- 166.
173) الدر المنثور، ج 2، ص 273.
174) تفسیر الفرطبی، ج 3 ص 133.
175) الدار المنثور، ج 2، ص 273.
176) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 311، ح 28.
177) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 311، ح 82.
178) الدر المنثور، ج 2، ص 276.
179) الدر المنثور، ج 2، ص 274.
180) الدر المنثور، ج 2 ص 275.
181) الدر المنثور، ج 2، ص 275.
182) الدر المنثور، ج 2، ص، 275.
183) اگر در طایفه از مومنین جنگی واقع شد، بین آن دو صلح بر قرار کنید و اگر یکی از آن دو طایفه حاضر به صلح نشد و همچنان به یاغیگرای خود ادامه داد، شما با آن طایفه که یاغی و ستمگر است جنگ کنید تا در برابر امر خدا تسلیم شود(سوره حجرات، آیه 9).
184) الدر المنثور، ج 2، ص 275.
185) الدر المنثور، ج 2، ص 275.
186) الدرالمنثور، ج 2، ص 275.

187) الدر المنثور، ج 2، ص 276.
188) فروغ کافی، ج 7 ص 271، ح 1 .
189) معانی الاخبار، ص 379، ح 2.
190) تفسیر عیاشی، ج 1 ص 312 - 313، ح 84.
191) تفسیر عیاشی، ج 1 ص 313، ح 86.
192) اصول کافی، ج 2، ص 210 -211
193) امالی شیخ، ص 230.
194) محاسن برقی، ج 1، ص 232، ج 181 - 182.
195) تفسیر عیاشی، ج 1، 313، ح 78.
196) تفشیر عیاشی، ج 1، ص 313، ح 88.
197) مجمع البیان، ج 3- 4، ص 178.
198) المیزان، ج 5، ص 520 - 530.
199) سوره مریم، آیات 56 و 57.
200) سوره انبیاء، آیات 85 و 86.
201) کمال الدین، ج 1، ص 127، ح 1 .
202) فروغ کافی، ج 3، ص 494، ح 1 .

203) تفسیر قمی، ج 2، ص 52.
204) تفسیر برهان، ج 3 ص 17، ح 2.
205) تفسیر قمی، ج 2 ص 51.
206) فروغ کافی، ج 3، ص 257، ج 26.
207) به خاطر مفصل بن صالح که دروغگو و جعال حدیث بوده.
208) عرائس، ص 42.
209) الدر المنثور، ج 4، ص 274.
210) الدر المنثور، ج 4، ص 274.
211) الدرالمنثور، ج 4، ص 274.
212) عرائس، ص 43

213) مستدرک
214) اخبار العلماء باخبار الحکماء
215) المیزان، ج 14، ص 87-96.
216) با استفاده از سوره های اعراف، هود و نوح.
217) سوره بقره آیه 21.
218) سپاس خدای را که ما را از قوم ستمکار نجات داد،پروردگارا، مرا در جایگاه بابرکتی فرود آر، که تو بهترین فرود آورندگانی(سوره مومنون، آیات 28 و 29)
219) سپاس خدای را که ما را از قوم ستمکار نجات داد،پروردگارا، مرا در جایگاه بابرکتی فرود آر، که تو بهترین فرود آورندگانی(سوره مومنون، آیات 28 و 29)
220) با استفاده از سوره هود و صافات.
221) پرودگارا این قوم کافر را هلاک کن و دیاری از ایشان بر روی زمین باقی مگذار که اگر ایشان را باقی بذاری، بندگان پاک و با ایمانت را گمراه می کنند و فرزندی هم جز بدکار و کافر از آنانن به ظهور نمی رسد(سوره نوح، آیات 26 و 27)
222) باراها، بین من و قوم حکم فرما و به ما گشایشی عطا کن و من و مومنانی (را) که با من همراهند، از شر قوم قوم نجات ده(سوره شعرا، آیه 118)
223) سوره هود، آیه 37.
224) و نژاد و اولاد او را در روی زمین باقی گذاشتیم (سوره صافات، آیه 77)ک
225) و در میان آیندگان برای او نام نیکویی قرار دادیم( سوره صافات آیه 78)
226) سلام بر نوح در همه ادوار عالم بشریت تا روز قیامت(سوره صافات آیه 79).
227) سوره انعام، آیه 84 و سوره صافات، آیه 80.
228) سوری اسری، آیه 3.
229) سوره صافات، آیه 81.
230) سوره تحریم، آیه 10.
231) بارالها مرا و پدرو م و مادرم را و عموم کسانی که با داشتن ایمان به خانه من در می آیند و عموخ مومنین مومنات را بیامرز و درباره ستمگران بجز تبار و هلاکت میفزا(سوره نوح آیه 28.
232) و همانا ما نوح را به سوی قومش گسیل داشتیم و او مدت نهصد و پنجاه سال در بین آنان بود. پس از آن، طوفان ایشان را در حالی که همچنان ظالم بودند (و به نوح ایمان نیاورده بودند) بگرفتسوره انکبوت آیه 14.
233) المنار، ج 11، ص 101- 105.
234) تفسیر قرآن العظیم، ج 4 ص 427.
235) پروردگارا، از کافران دیاری بر روی زمین باقی مگذار))(سوره نوح، آیه 26)
236) سوره حود، آیه 43.
237) تنها ذریه نوح را باقی می گذاشتیم(سوره صافات، آیه 77)
238) منظور شما این است که کبریایی در زمین را از ما بگیرد و به خود اختصاص دهید))(سوره یونس، آیه 78).
239) آن خدای که (عالم را) بیافرید و هر چه آفرید که از اان بهتر تصور نمی شود و آن خدایی که هر چیزی را تقدیر و اندازه ای داد سپس هدایت فرمود(سوره اعلی، آیات 2و3).
240) آن خدایی که خلقت هر چیزی را بداد و سپس هدایت کرد(سوره طه، آیه 50)
241) ما معیشت آنان را در زندگی دنیا بین آنان تقیسم کرده و بعضی را به درجات مافوق بعضی دیگر رسانیدم تا یکدیگر را مسخر کنند( سوره رخرف، آیه 32)
242) انسان محققا موجودی است ستمکار و کفرانگر (سوره زخرف، آیه 32.
243) انسان محققا چنین است که هر گاه خود را بی نیاز احساس می کند طغیان می کند در حالی که بازگشتنش به سوی پروردگار توست (سوره علق، آیات 6-8)
244) قسم به نفس و اان که او را نیکو بیافرید و به او خیر و شرش را الهام کرد که هر کس نفس ناطقه خود را از گناه و بدکاری پاک و منزه سازد، بیقین رستگار خواهد بود(سوره شمس، آیات 7-10)
245) ما به تو وحی کردیم همچنان که به نوح و انبیای بعد از او وحی کرده یم و به ابرایهم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی کردیم، و به داوود زبور را دادیم و رسولانی کسیل داشتیم که شرح حال آنان را برایت گفته ایم، و رسولانی نیز فرستاده ایم که شرح حالشان را برایت نگفته ایم و خدا با موسی به طریقی ناگفتنی تکلم کرد در حالی که اینها همه فرستادگانی بشارت ده و بیم رسان بودند تا دیگر بعد از این همه رسول، مردم (در قیامت) حجتی علیه خدا نداشته باشند و خدا مقتدری شکسته ناپذیر و حکیمی علی الاطلاق است (سوره نساء، آیا،163-165).
246) مردم همه یک امت بودند پس آنژاه خدای تعالی انبیاء را که بشارت ده و بیم رسان بودند، مبعوث کرد و با آنان کتاب را بحق نازل فرمود تا در بین مردم در آنچه اختلاف دارند حکم کنند(سوره بقره، آیه 213.)
247) خدای برای شما مسلمین از دین همان را تشریع کرد که به توح توصیه نمود و به سوی تو نیز همان را وحی کردیم و ابراهیم و موسی و عیشی هم آن را توصیه نمودیم(سوره شوری آیه 13.)
248) سوره نوح، آیه 26.
249) سوره هود، آیه 43.
250) تنها ذریه نوح را بر روی زمین باقی گذاشتیم (سوره صافات، آیه 77.)
251) تفسیر المنار، ج 12، ص 105، ط بیروت
252) و تفسیر المنار، ج 12، ص 106 و 107، ط بیروت.
253) تفسیر المنار، ج 12، ص 106 و 107، ط بیروت.
254) شما دو تن در پی آنید که سروری در زمین را به دست آورید(سوره یونس، آیه 78).
255) محققا می خواستند تو را به تنگ آورند تا از این سرزمین
256) ما به بنی اسرائیل وحیی کردیم که محققا دو نوبت در زمین فساد خواهید کرد( سوره بنی اسرائیل، آیه 4)
257) تفسیر المنار، ج 12، ص 106.
258) بله، دانشمندان این فن بعضی از طبقات رسوبی کناره بالتیک و سایر مناطق نیمکره شمالی را استثناء کرده و گفته اند که اینها در عین افقی بودن، به خاطر جهاتی که در محل خود ذکر شده، مربوط است به قدیم ترین عهد زئولوژی زمین.
259) چون شهر شوش و قصر کرخه که متعلق به ایران بودند و در زمان سلاطین هخامنشی بر ساحل دریا قرار داشتند و کشتیهای بادی که در خلیج فارس کار می کرده اند، طناب و حلقه آن را جلوی قصر می بستند.
260) ما هم (دعای او را مستجاب کرده و درهای آسمان را گشودیم و سیلابی از آسمان فرو ریختیم و در زمین چشمه هایی جاری ساختیم تا آب آسمان و زمین با هم به طوفانی که مقدر و حتمی شده بود، اجتماع یافت (سوره قمر، آیات 11 و 12)
261) پایان گفتار آقای دکتر سحابی.
262) روزنامه کیهان اول سپتامبر 1962 مطابق با اول ربیع الاول 1382 هجری قمری که از روزنامه آسوشیتد پرس نقل کرده است.
263) تفسیر المنار، ج 12، ص 103، ط بیروت
264) تفسیر المنار، ج 12، ص 103، ط بیروت.
265) تورات سفر پیدایش، باب هشتم، ص 10.
266) قاموس، ج 1 ص 285،ط بیروت.
267) مراصد الاطلاع،ج 1، ص 356، ط بیروت
268) المیزان، ج 10، ص 371- 403.
269) الدر المنثور، ج 3، ص 327، چاپ ایران.
270) سوره نوح، آیات 26 و 27.
271) ما درهای آسمان را به آبی پر پشت گشودیم وزمین را به چشمه های جوشان شکافتیم پس آب بالا و پایین به هم پیوست تا امر تقدیر شده محقق شود. ما نوح را بر تخته چوبها که به وسیله میخ به هم متصل شده بود، سوار کردیم (سوره قمر، آیات 11-13)
272) بحارالانوار، ج 11، ص 331، چاپ جدید
273) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 144، حدیث 19.
274) معنانی الاخبار، باب معنی القلیل، ص 151.
275) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 148، ح 29، چاپ ایران.
276) تفسیر روح المعانی، ج 12، ص 55.
277) بحارالانوار، ج 11، ص 322، چاپ جدید.
278) بحار، ج 11، ص 320، چاپ ایران
279) تفسیر طبری، ج 12، ص 30.
280) تفسیر الکبیر، ج 17، ص 231؛ تفسیر کشاف، ج 2 ص 396.
281) کشاف زمخشری، ج 2، ص 396، چاپ بیروت.
282) الدر المنثور، ج 3، ص 334.
283) الدر المنثور، ج 3، ص 334.
284) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 148.
285) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 148.
286) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 148.
287) تفسیر عیاشی، ج 2 ص 149.
288) همان مدرک، ص 150.
289) همان مدرک، ص 149.
290) همان مدرک، ص 151.
291) المیزان، ج 10، صص، 363-370.
292) کشتی آنها را در آن موجهای کوه پیکر به هر سو می برد و نوح فرزند خود را که در کناره ای بود بانگ زد: هان ای فرزند، با ما سوار شو و در زمره کفار مباش: در جواب گفت: من همین ساعت به آن کوهی که مرا از خطر غرق شدن نگه دارد، پناه می برم...(تا آنجا کهه می فرماید:) نوح خدای خود را ندا کرد و چنین عرض کرد، پروردگارا، بدرستی فرزند من از اهل بیت من است، وعده تو هم حق است و تواحکم الحاکمینی. خدای تعالی فرمود: ای نوح او از اهل بیت تو نیست او عمل غیر صالح است و تو بی خبری پس دم فرو بند و سوالی که علم بدان نداری مکن، بدرستی تو را از اینکه از تو در خواستی کنم که بدان علم نداشته باشم و تو اگر مرا نبخشی و بر من رحم نکنی، از زیانکاران خواهم بود(سوره هود، آیات 42-43)
293) سوار بر آن کن از هر نر و ماده ای یک جفت را و همچنین اهل خودت را، مگر کسانی را که عذاب ما بر آنها حتم شده، و همچنین هر کسی را که ایمان آورده با خود سوار کن (سوره هود، آیه 40)
294) خداوند برای بیداری کفار از خواب غفلت به همسر نوح و همسر لوط مثل می زند (سوره تحریم آیه 10)
295) و وحی فرستاد به نوح که: ای نوح، از قوم تو جز کسانی که تا کنون ایمان آورده اند کس دیگری ایمان نخواهد آورد.پس از تکذیب و آزار آنان غمین مباش و زیر نظر ما و طبق دستور ما کشتی بساز و راجع به کسانی که ظلم کردند، از من درخواست عفو مکن، چه آنان غرق شدنی هستند، (سوره هود، آیات 37،38)
296) پروردگارا، بر روی زمین دیاری از کفار زنده مگذار،(سوره نوح آیه 26)
297) موسی گفت: پروردگارا، خودت را نشانم ده تا تماشایت کنم گفت نه هیچگاه مرا نخواهی دید(سوره اعراف، آیه 143)
298) وقتی که تهمت را دهان از یکدیگر می گیرید و چیزهایی که علم و اطلاعی از آن ندارید، به یکدیگر نسبت می دهید( تا آنجا که می فرماید:) خداوند اندرزتان می دهد که برای همیشه باز دیگر نظیر آن را تکرار نکنید (سوره نور، آیات 15،17)
299) پروردگارا، مرا و پدر و مادر مرا و هر کسی را که با داشتن ایمان به خدا به خانه ام در آید و جمیع مومنین و مومنات را بیامرز و ستمکاران را جز بر هلاکتشان نیفزا(سوره نوح آیه 28)
300) پروردگارا، در زمین از کفار دیاری باقی مگذار، چه اگر تو آنان را مهلت دهی، بندگانت را گمراه ساخته و جز کیفر پیشگان و بدکارانی مثل خود، فرزند نمی آورند (سوره نوح، آیات 26 و 27)
301) سلام و تحیت باد بر نوح در میان جهانیان (سوره صافات، آیه 79.
302) المیزان، ج 6، ص 378-383.
303) گفتند ای نوح با ما مجادله کردی و خیلی هم کردی اگر راست می گویی بلایی را که ما را بدان می ترسانی بر سرمان بیاور. گفت: مطمئن بدانید که اگر خدا بخواهد، بر سرتان خواهد آورد و شما نمی توانید خدا را عاجز کنید و اگر خدا بخواهد شما را گمراه کند نصحیت من هم به شما سودی نمی دهد و لو هر چه نصیحتتان کنم آری، اوست پروردگار شما و به سوی او باز خواهید گشت(سوره هود، آیات 32-34)
304) آنان که در حضور خدایند، از عبادتش تکبر نورزیده و به ستوه نمی آیند و شب و روز بدون سستی و ملال تسبیحش می کنند(سوره انبیاء، آیات 19 و 20)
305) پس موسی پر از خشم و اسف به قوم خود بازگشت، گفت: ای مردم، آیا نبود که پروردگارتان وعده نکویی به شما داد؟ آیا مدت مفارقتم از شما طول کشید، یا خواستید غضبی از پروردگارتان را به جان خود بخرید که چنین ناروا عهد مرا شکستید؟(سوره صه، آیه 86.)
306) زنی که یوسف در خانه او بود، او را شب و روز دنبال می کرد و می خواست از او کام دل بگیرد تا آنکه روزی همه درها را بر او و خودش بست و به وی گفت: بیا که شیرین ترین آرزو در انتظار توست!گفت: پناه می برم به خدا از این دعوت: او (خدا) مالک من است و در تربیت و اکرام من بسط ید و و در رفع منزلتم احسانها کرده، بدرستی که ستمکاران رستگار نمی شوند (سوره یوسف، آیه 23)
307) گفتند، به خدا سوگندهر آینه خداوند تو را بر ما برتری داد و ما در کاری که کردیم، جز گنهکاران نبودیم یوسف گفت: امروز دیگر بر شما خرده گیری نیست من از خدا برایتان طلب مغفرت می کنم و خدا شما را می بخشد، و او ارحم الرحمین است(سوره یوسف آیات 91 و 92)
308) پس آنگه که سلیمان آن (ملکه سبا) را در نزد خود یافت، گفت: این از فضل پروردگار من است تا بیازمایدم که آیا شکرگزارم یا کفرانگر، و هر که شکرگزار باشد، فقط برای خویشتن شکرگزار است و کسی که کفران ورزد البته پروردگارم بی نیاز و کریم است(سوره نمل، آیه 40)
309) آیا فکر نمی کنی درباره آن کسی که با ابراهیم راجع به پروردگارش احتجاج نمود؟ سبب سرکشی که به خدای متعال می کرد این بود که خدا به وی سلطنت داده بود وقتی ابراهیم به او گفت پروردگار من آن کسی است که زنده می کند و می میراند، او در جواب گفت من نیز زنده می کنم و می میرانم(سوره بقره آیه 258)
310) و گفت: ای مردم آیا ملک مصر از اان من نیست و این نهرها زیر نظر من جاری نمی شوند؟ آیا با این حال باز هم قدرتم را نمی بینید؟ و آیا با این قدرت، من بهترم یا این مرد خوار و زبون که هیچ وقت نمی تواند مطلب خود را روشن اداء کند؟و اگر راست می گوید، چرا طوق شاهی طلایی به گردش نینداختند؟: سوره زخرف: آیات 51 تا 53.
311) خداوند یاریش کرد در آن روزی مه وی در غار یکی از دو نفر بود زمانی که به رفیق خود می گفت: غم مخور، بدرستی که خدا با ماست (سوره توبه، آیه 40)
312) و زمانی که رسول (صلی الله علیه وآله) یکی از اسرارش را برای بعضی از همسران خود گفت و پس از آن که آن زن سر آن جناب را فاش نمود و رسول خدا از بعضی که رنجیده بود، رفع سوء تفاهم کررد و عین داستان را برایشان گفت و از بعض دیگر که سرش را فاش کرده بودند، اعراض نمود و همین زن پرسید، از کجا دانستی که من سرت را فاش ساختم؟ فرمود: دانای خبیر، خبرم داد( سوره تحریم آیه 3.
313) پس گروهی از بزرگان قوم او (نوح (علیه السلام)) که کافر شدند، گفتند ما تو را جز بشری عادی و مثل خود نمی بینم و نمی بینیم کسی که از وجود اشراف پیرویت کرده باشد، جز اراذل و تهی دستان ما، و ما برای شما فضیلتی بر خود نمی بینیم بلکه بر عکس شما را دروغگویانی می پنداریم نوح (علیه السلام) فرموده ای قوم آیا خیال می کنید به فرضی که من از ناحیه پروردگارم دارای حجت و معجزه ای باشم و خداوند از ناحیه خود مرا نبوتی داده باشد و این امر در اثر کم فکری شما بر شما پوشیده باشد، آیا می توانم شما را به معرفت آن اکراه کنم با اینکه شما از آن کراهت دارید؟ (سوره هود، آیات 27 و 28)
314) قوم او گفتند که ما درباره تو جز این قضاوت را نمی کنیم که بعضی از بتها و خدایان ما تو را آسیب زده و عقلت را تباه کرده اند گفت: من جدا خدای را شاهد می گیرم شما نیز شاهد باشید که من از چیز که شما برای خدا شریک گرفته اید بیزارم (سوره هود، آیه 54)
315) آزر گفت: آیا تو - ای ابراهیم - از خدایان من روگردانی می باشی؟ مطمئن باش که اکر از این کارت دست برنداری، تو را سنگسار خواهم کرد برو و برای همیشه از نظر دور شو ابراهیم گفت سلام بر تو بزودی از پروردگار خود برایت طلب مغفرت می کنم، زیرا او به من مهربان است (سوره مریم آیات 46 و 47)
316) گروهی که از قوم شعیب کافر شده بودند، او را گفتند که ما تو را در سفاهت می بینیم و همانا ما تو را از دروغگویان می پنداریم. گفت:ای قوم، من سفاهت ندارم، لیکن فرستاده ای هستم از ناحیه رب العالمین. پیامهای پروردگارم را به شما می رسانم و من برای شما خیرخواهی امینم، (سروه اعراف، آیات 66- 68)
317) فرعون گفت رب العالمین چیست؟ گفت: پرورش دهنده آسمانها و زمین و هر چه در میان آن دو است (تا آنجا که می فرماید:) فرعون به اطرافیان خود گفت: رسولی که به سوی شما فرستاده شده دیوانه است موسی گفت: پروردگار عالیمان همان پرورش دهنده مشرق و مغرب عالم و آنچه میان آنهاست می باشد اگر به خود آیید و تعقل کنید (سوره شعرا آیات 23- 28.)
318) گفتند ای مریم، کار زشتی کردی ای خواهر هارون: نه پدرت مرد بدی و نه مادرت زناکار تو چرا چنین شدی و بدون شوهر فرزند آوردی؟ مریم اشار به عیسی نمود (یعنی از این گودک بپرسید) گفتند: چگونه حرف بزنیم با کسی که در حال صباوت و در گهواره است؟ عیسی لب به سخن گشود و گفت: بدرستی که من بنده خدایم، خداوند کتابم داده و پیغامبرم قرار داده (سوره مریم، آیات 27-30)
319) پس هر چه آنان آزارت می کنند تو بیشترین پندشان بده؛ جه، به نعمت پروردگارت قسم که تو نه کاهنی و نه دیوانه، بلکه می گویند شاعری است که پس از مرگش حوادث روزگار یادش را از دلها می برد و ما منتظر مرگ اوییم بگو حالا که چنین است منتظر باشید، من هم با شما از منتظرانم( سوره طور، آیات 29-31)
320) و ستمگران گفتند: پیروی نمی کنید مگر مردی جادو شده را ببین چگونه برایت مثالها زدند و در نتیجه گمراه شدند و دیگر نمی توانند به راه آیند(سوره فرقان، آیات 8و9.
321) بروید سوی فرعون که طغیان کرده است و به زبان نرم دعوتش کنید بلکه متذکر شود و یا بترسد(سوره طه، آیات 43و44.)
322) و اگر کسانی که تو را دستور دادیم به اینکه خقشان را بدهی نزد تو آمدند و بی حیایی کردند و تو خواستی تا جندی که از خدایت طلب فضل و گشایش نکرده ای از آنان اعراض کنی، لاجرم با ایشان بنرمی حرف بزن و وعده نیک بده (سوره اسراء، آیه 28)
323) من هرگز گمراه کنندگان را در کار هدایت کمک نمی گیرم، (سوره کهف، آیه 51.)
324) و اگر نبود که ما تو را بر حق ثابت قدم کردیم، هر آینه نزدیک بود که مختصری به سوی آنان (کفار) میل کنی، در این صورت دو برابر عذاب دنیوی کفار و دو برابر عذاب اخرویشان را به تو می چشاندم، آنگاه یاوری برای خود علیه ما نمی یافتی(سوره اسراء، آیه 75.)
325) پیغمبر تکلیف نداد که خود را در آنچه خدا بر او واجب کرده به زحمت اندازد این سنت خدا در انبیای قبل از وی هم جاری بود آری امر خداوند همیشه اندازه دار و مقدور بوده است همان انبیایی که رسالتهای خدا را به مردم می رساندند و از او می ترسیدند و از احدی جز خدا باک نداشتند. و بس است خداوند برای حساب (سوره احزاب، آیات 38، 39)
326) و به تحقیق وعده ما به نصرت بندگان مرسل ما گذشته است و ایشان هستند که یاری خواهند شد و لشکریان ما هستند که غالب خواهند بود (سوره صافات، آیات 171 - 173)
327) هر آینه ما را یاری خواهیم کرد فرستادگانمان را (سوره مومن، آیه 51)
328) ولیکن من شما را مردمی نادان می بینم(سوره هود، آیه 29)
329) شما جز دروغگویان نیستند( سوره هود آیه 50)
330) اینک واجب شد که عذاب غضبی از ناحیه پروردگارتان بر شما نازل شود آیا با من درباره بتهایی که خودتان و پدرانتان تراشیده اید مجادله و سرسختی می کنید با اینکه خدا هیچ حجتی بر اعتبار آنها نفرستاده( سوره اعراف آیه 71.
331) بلکه شما مردمی هستید که ظلم را از حد گذرانده اید (سوره اعراف، آیه 81)
332) وای بر شما و بر آنچه که غیر از خدا می پرستید!تا کی تعقل نمی کنید (سوره انبیاء، آیه 67)
333) تو خود می دانی که این معجزات را جز پروردگار آسمانها و زمین کسی نازل نکرده اوست که چنین براهینی برای نبوت من نازل فرموده و من - ای فرعون - تو را نمیی بینم مگر مردی هالک یعنی محروم از ایمان و رانده درگاه خدا( سوره اسراء، آیه 102)
334) و ما برای موسی در الواح از هر چیزی پندی و برای هر چیز تفصیلی نوشتیم و گفتیم که این دستورات را با قوت قلب بگیر و به قوت هم دستور بده که آن را به بهترین وجهی که ممکن است به کار بندند (سوره اعراف، آیه 145)
335) پس بشاره ده بندگانم را، آنان را که گفتار را می شنوند، پس آنژاه احسن آن را پیروی می کنند آنان کسانی اند که خداوند هدایتشان کرده و آنان هستند که صاحبان خردند (سوره زمر، آیه 18)
336) پس چیست یعد از حق جز گمراهی؟ سوره یونس، آیه 32.
337) هان ای مردم ما همه شما را از مردی و زنی آفریدیم و شما را تیره تیره و قبیله قبیله کردیم تا یکدیگر را به آسانی بشناسید، همانا گرامی ترین شما نزد خداوند پارساترین شماست (سوره حجرات آیه 13)
338) نفس خود را چنان تربیت کن که معاشرت و آمیزش را با کسانی که صبح تا شام پروردگارشان را می خوانند و رضای او را می جویند، تحمل کند و به طمع زینت حیات دنیا چشم از ایشان مگردان و به همین منظور اقویایی را که ما دلشان را از یاد خود غافل کرده ایم و در نتیجه هوای نفسشان را بیش از حد پیروی می کنند، اطاعت مکن(سوره کهف، آیه 28)
339) و کسانی را که پروردگار خود را در صبح و شام می خوانند و رضای او را می جویند از خود طرد مکن و بدان که از حساب آنان چیزی ر تو نیست و از حساب تو نیز چیزی از ظالمین باشی (سوره انعام آیه 52)
340) چشمهای خود را در نعمتهای که به این گروه ناچیز داده ایم، مچران و در این باره غم مخور و با مومنین به نرمی و تواضع رفتار کن و بگو من همان نذیری هستیم که مواقف خطرناک را اعلام و رسالتها را بیان می کنم( سوره حجر، آیات 88 و 89)
341) پس گروهی کهه از بزرگان قوم او کافر شدند، گفتند: ما تو را جز بشری عادی مثل خود نمی بینیم و نمی بینیم کسی از بزرگان و اشراف پیرویت کرده باشد و جز اراذل و تهی دستان ما از تو متابعت نکرده اند و ما برای شما فضیلتی بر خود نمی بینیم، بلکه بر عکس شما را دروغگویانی می پنداریم نوح (علیه السلام) فرمود: ای قوم آیا خیال می کنید به فرضی که من از ناحیه پروردگارم دارای حجت و معجزه ای باشم و خداوند از ناحیه خود مرانبوتی داده باشد واین معنا در اثر کم فکری شما بر شما پوشیده باشد، آیا می توانیم شما را بر معرفت آ اکراه کنم با اینکه شما از ا: کراهت دارید م و ای قوم من بر نبوت خود از شما اجر مادی نمی خواهم و پاداش من جز بر خدیا تعالی نیست و من کسی نیستم که کسانی را که ایمان آوردند از خود برانم چه آنان به دیدار پروردگار خود خواهند رفت ولیکن من شما را مردمی جاهل می بینم که جنین فقرا و ضعفا را تحقیر می کنید ای مردم، به من بگویید که اگر اینان را از خود طرد کنم و اینها نزد خدا با من مخامصه کنند چه کسی مراد در دفع عذاب خدا یاری می کند؟ چرا فکر نمی کنید؟! من به شما نمی گویم که خزینه های خداوند نزد من است و ادعای علم غیب هم نمی کنم و نمی گویم که من فرشته ام. به آنان نیز که ایمان آورده اند و شما به چشم حقارت به آنها می نگرید، نمی گویم که خدا در ازای عمل نیکشان پاداش نمی دهد. خدا بهتر می داند که چه خلوصی در دلهای ایشان است و چه هدفهایی از خیر و سعادت دارند؛ چه اگر اینها را بگویم از ظالمین خواهم بود( سوره هود، آیات 27 - 31)
342) ای قوم من نمی خواهم از چیزی که شما را نهی کرده ام مخالفت ورزیده و خود مرتکب شوم غرضی جز اصلاح امور شما به قدر طاقتم ندارم امیدوارم که به امتثال آنچه شما را به آن امر می کنم و اجتناب از آنچه شما را از آن نهی می کنم موفق شوم و این توفیق من جز به دست خدای تعالی نیست بر او توکل می کنم و به سویش بازکشت می کنم.(سوره هود آیه 88)
343) به سوی شما رسول یمهربان از جنس خود شما آمد رسولی که ضرر
344) و بعضی از منافقین کسانی اند که رسول (صلی الله علیه وآله) را می آزارند و می گویند او هر حرفی را قبول می کند بگو این طور بودنش به صلاح شماست زیرا ایمان می آورد به خدا و پیامهایش را قبول می کند و ایمان می آورد به مومنین و گفتارشان را می پذیرد، و رحمتی است برای کسانی که از شما به وی ایمان آوردند(سوره توبه، آیه 61)
345) و بدرستی که تو هر آینه متخلص به خلق عظیمی هستی (سوره قلم آیه 4.)
346) و من تو را نفرستادم مگر به منظور اینکه برای جهانیان رحمتی رحمتی باشی (سوره انبیاء آیه 107)
347) المیزان، ج 6، ص 420- 433.
348) سوره نجم، آیه 50.
349) معجم البلدان، ج 1، ص 153 و 154.
350) معجم البلدان، ج 1، ص 154.
351) مراصد الاطلاع، ج 1، ص 38.
352) ای رسول ما آیا ندیده ی خبردار نشدی که پروردگارت با قوم عاد ارم چه کرد؟ قومی که صاحب ستونها بودند، قومی که در هیچ سرزمینی مثل آنان آفریده نشده بودند(سوره فجر آیات 6،8)
353) سوره شعرا، آیه 130.
354) علم به اینکه عذاب چه وقت رسید تنها نزد خداست ماموریت منفقط ابلاغ رسالت اوست که رساندم، اما شما را مردمی یافتم که سخت گرفتار جهلید(سوره احقاف، آیه 23)
355) سوره ذاریات، آیه 42.
356) سوره ذاریات، آیه 42.
357) سوره الحاقه، آیه 7.
358) سوره قمر، آیه 20.
359) سوره احقاف، آیه 25.
360) سوره هود، آیه 58.
361) المیزان، ج 10،صصص 456- 458.
362) تفسیر برهان، ج 2 ص 223.
363) الدرالمنثور، ج 3، ص 337.
364) به اهل ارم که صاحب قدرت و عظمت بودند چگونه کیفر داد، در صورتی که مانند آن شهر در استحکام و بزرگی و نعمت در عالم نبود؟ (سوره فجر، آیات 7 و8)
365) المیزان، ج 10، ص 455.
366) کمال الدین، ج 1، ص 213، ح 2.
367) روضه کافی، ج 8 ص 113- 115، ح 92.
368) المیزان، ج 15، ص 425.
369) سوره اعراف، آیه 74.
370) سوره شعراء آیه 148.
371) سوره نمل، آیه 48.
372) سوره هود آیه 62؛ سوره نمل، آیه 49.
373) با استفاده از سوره های هود، شعراء شمس و سوره های دیگر.
374) سوره اعراف، آیه 75.
375) سوره اعراف، ایه 66؛ سوره شعراء آیه 153؛ سوره نمل، آیه 47.
376) سوره اعراف، آیه 72؛ سوره شعراء، آیه 156.
377) سوره هود، آیه 65.
378) سوره نمل، آیه 50..
379) سوره ذریات، آیه 44.
380) سوره اعراف، آیه 79؛ سوره هود، آیه 67.
381) سوره حم سجده، آیه 18.
382) المیزان، ج 10، ص 472-474.
383) فروع کافی، ج 8، ص 162-163؛ برهان، ج 2، ص 225-226.
384) تفسیر برهان، ج 2، ص 225.
385) المیزان، ج 10، ص 468-471.
386) سوره اعراف، آیه 80
387) سوره عنکبوت، آیه 29.
388) سروه عنکبوت، آیه 29.
389) سوره شعراء، آیه 29.
390) سوره شعراء، آیه 167.
391) سوره نمل، آیه 56.
392) سوره عنکبوت، آیه 32.سوره هود، آیه 76.
393) سوره هود، آیه 80.
394) سوره قمر، آیه 37.
395) سوره هود، آیه 81؛ سوره حجر، آیه 66.
396) با استفاده از سوره ذاریات، آیه 37 و سوره های دیگر.
397) و به یاد آر لوط را که ما به او حکم و علم داده و از قریه ای که اعمال خبیث و زشت عادتشان شده بود، نجاتش دادیم چون آنها مردمی بد و فاسق بودند، و ما لوط را داخل در رحمت خود نمودیم چون از صالحان بود (سوره انبیاء، آیات 74، 75.)
398) المیزان، ج 10، ص 528-530.
399) و مردم مکه را خبر بده از میهمانان ابراهیم آن زمان که بر او در آمدند و سلام را به زبان راندند او گفت ما از شما ترسانیم گفتند مترس که تو را به فرزندی دانا بشارت می دهیم گفت آیا به من چنین بشارتی می دهید با اینکه پیری مرا ربوده، به چه چیز بشارت می دهید؟ بشوخی و یا بحق؟ گفتند بحق بشارتت می دهیم پس زنهار که از نومیدان باشی ابراهیم خودش گفت: کسی جز گمراهان از رحمت پروردگارش مایوس نمی شود آنگاه پرسید: به چه کار مهمی فرستادهشده اید؟ گفتند: ما به سوی مردمی مجرم فرستاده شده ایم. البته سوای خاندان لوط که ما همه آنان را نجات خواهیم داد، بجز همسرش را که مقدر کرده ایم از هالکان باشد.
400) زمانی که فرستادگان ما برای دادن بشارت نزد ابراهیم آمدند، گفتند ما اهل این قریه را هلاک خواهیم کرد، زیرا که اهل آن از دیرزمانی ستمکار بوده اند. ابراهیم گفت: آخر لوط در آنجاست گفتند ما بهتر (از هر کس)می دانیم که در آنجا کیست ما به طور حتم او و اهلش را نجات می دهیم. مگر همسرش را که از هالکان است.
401) و ابراهیم بعد از آنکه از هدایت آن منطقه نومید شد فرمود من به سوی پروردگارم معاجرت خواهم کرد او مرا به نقطه ای که باید بروم، هدایت نمود پروردگارا، از انسانهای صالح فرزندی به من روزی فرما پس ما او ا به فرزندی شکیبا بشارت دادیم پس همین که آن فرزند رشد کرد و به حد رسید که با پدر همکاری کند، ابراهیم بدو گفت: پسرکم، من در عالم رویا می بینم که دارم تو را ذبح می کنم پس فکر خودت را بکن و نظرت را به من بگو پسر گفت: پدر جان هر ماموریتی که یافته ای انجام ده که ان شاءالله بزودی مرا از صابران خواهی یافت پس همین که پدر و پسر هر دو تسلیم امر خدا شدند و ابراهیم فرزند ا به زمین انداخت، ما ندا در دادیم که ای ابراهیم، رویا را تصدیق و ماموریتت را امتثال کردی، که همانا ما نیکوکاران را اینچنین جزا می دهیم (که از کشته شدن فرزنداشان جلوگیری می کنیم محققا این همان آزمایش روشنگر بود و ما او را با ذبحی عظیم خیر و ثنای جمیل بر او را در آینده گان باقی گذاشتیمم سلام بر ابراهیم؟ ما اینچنین نیکوکاران را پاداش می دهیم محققا او از بندگان با ایمان ما بود، و ما او را به ولادت اسحاق و پیغمبری از صالحات بشارت دادیم. به ابراهیم و اسحاق برکت و خیر عطا کردیم و از فرزندانشان برخی صالح و نیکو کار و برخی دانسته به نفس خود ستمکار شدند.
402) آیا خبر آمدن میهمانان محترم ابراهیم به تو رسیده؟ آن زمان که بر او در آمدند و سلام را به زبان اداء کردند ابراهیم نیز گفت: سلام بر شما مردم ناشناس آنگاه به طور سری نزد اهل خود شده گوساله ای فربه که روغن از آن می چکید بیاورد پس آن را به نزدیک میهمانان گذاشتند و پرسید: آیا نمی خورید: و وقتی دید نمی خورند، در خود احساس ترس کرد میهمانان گفتند مترس و او را به فرزندی دانا بشارت دادند در این هنگام همسرش که مژده را شنیده بود با صیحه و فریاد بیامد و محکم به صورت خود زد و گفت: پیر زالی نازا را چه رسد به این حرفها؟ فرشتگان به او گفتند: آری، این بشارت درست است پروردگار تو آن را فرموده که تنها حکیم و علی است.
403) تاریخ طبری، ج 1، ص 190.
404) المیزان، ج 10، (صلی الله علیه وآله) 496-501.
405) المیزان، ج 10، ص 532-537.
406) فروغ کافی، ج 5، ص 544، چاپ ایران
407) تفسیر قمی، ج 1، ص 336.
408) فروغ کافی، ج 5، ص 548، چاپ ایران.
409) فروغ کافی، ج 5، ص 548، چاپ ایران.
410) الدر المنثور، ج 3، ص 343، چاپ ایران.
411) از طریق اهل سنت همان مدرک قبل است و از طریق شیعه رجوع شود به تفسیر قمی، ج 1، ص 335 و بحار، ج 12، ص 57 چاپ ایران.
412) سوره قمر، آیه 37.
413) فروغ کافی، ج 5، ص 547، چاپ ایران.
414) کسی که خددا بخواهد او را هدایت کند سینه اش را برای پذیررفتن اسلام فراخ می کند و کسی که خدا بخواهد گمراهش کند، سینه اش را آنچنان تنگ می کند که قبول اسلام مانند رفتن به آسمان برایش دشوار بلکه محال شود (سوره انعام، آیه 125)
415) تفسیر المنار، ج 12، ص 138،ط بیروت.
416) الدر المنثور، ج 3، ص 344، ط ایران .
417) الدر المنثور، ج 3، ص 345، ط ایران.
418) الدر المنثور، ج 3، ص 334، ط ایران.
419) ما به لوط حکم علم دادیم...و او را داخل در رحمت خود کردیم، که او از صالحان بود(سوره انبیاء، آیات 74 و 75)
420) الدر المنثور، ج 3، ص 344.
421) الدر المنثور، ج 3، ص 344.
422) المیزان، ج 10، ص 517 - 528.
423) در تمام مواردی که نام پدر حضرت ابراهیم (علیه السلام) برده شده است،، مراد عموی ایشان است.
424) سوره مریم، آیات 41 - 48.
425) سوره انبیاء، آیات 51-56 و سوره شعراء، آیات 69-77 و سوره صافات، آیات 83- 87.
426) سوره انعام، آیات 74-82.
427) سوره انبیاء، آیات 56- 70 و سوره صافات، آیات 88-98.
428) سوره بقره، آیه 258.
429) دلیل بر ایمان گروهی از قوم ابراهیم (علیه السلام) این آیه شریفه استقد کانت لکم اسوه حسنه فی ابرهیم والذین معه اذا قالوا لقومهم انا براوا منکمبتحقیق ابراهیم و کسانی که با وی همراه بودند، رای شما مقتدایی نیکو بودند که به قوم مشرک خود گفتند ما از شما بیزاریم(سوره ممتحنه، آیه 4)
430) دلیل بر ازدواج ابراهیم (علیه السلام) با وی پیش از بیرون شدن به طرف بیت المقدس، این است که ابراهی (علیه السلام) طبق این آیه شریفه از پروردگار خود فرزند شایسته طلب می کندو قال انی ذاهب الی ربی سیهدین رب هب لی من الصالحین گفت: من به سوی پروردگارم روانم، او مرا هدایت خواهد نمود پروردگارا، مرا از فرزندان شایسته عطا کن (سوره صافات، آیا، 99 و 100)
431) سوره ممتحنه، آیه 4 و سوره انبیاء، آیه 71.
432) سوره بقره، آیه 126 و سوره ابراهیم، آیات 35- 41.
433) سوره بقره، آیات 127- 129 و سوره آل عمران، آیات 96 و 97.
434) سوره حج ، آیات 26 - 30.
435) سوره صافات آیات 101، 107.
436) سوره ابراهیم، آیات 35-41.
437) سوره انبیاء آیه 51.
438) سوره بقره، آیات 130 و 131.
439) سوره انعام، آیه 79.
440) سوره بقره، آیه 206 و سوره انعام، آیه 75.
441) سوره نسائ، آیه 125.
442) سوره نجم، آیه 37.
443) سوره هود، آیات 73 - 75.
444) سوره نحل، اایات 120-122.
445) سوره مریم، آیه 41.
446) سوره صافات، آیات 83- 111.
447) سوره ص، آیات 45 و 46.
448) سوره بقره، آیه 124.
449) سوره احزاب، آیه 7 و سوره شوری، آیه 13 و سوره اعلی، آیات 18 و 19.
450) سوره نسات آیه 41 سوره انعام، آیات 74 - 90 و سوره زخرف، آهی 28.
451) سوره حدید، آیه 26.
452) سوره شعراء، آیه 84 و سوره مریم، آیه 50.
453) این دین دین پدر شما ابراهیم است و او قبل از این شما را مسلمان نامیده (سوره حج آیه 78)
454) بگو پروردگار من مرا به راه راست هدایت نموده، دینی است استوار و ملت وکیش معتدل، و ابراهیم از مشرکین نبود (سوره انعام آیه 161)
455) گویا غرض از این درخواست این است که انبیاء از نسل اسماعیل به وجود آیند(مترجم).
456) آنچه در روایات مسلمین است این است که اسماعیل ازجرهم که یکی از عشایر عرب بود، زن گرفت.
457) تورات، سفر تکوین، اصحاح یازدهم تا بیست و پنجم (تورات، ص 14-35)
458) کافی می خواهند نور خدا را با گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش کنند (سوره صف، آیه 8)
459) برخی چنین توجیه کرده اند که این ملکی صادق کاهن، همان امرافل پادشاه شنعار است که در اول داستان مذکور است، و او همان حمورابی صاحب قوانین معروف است که یکی از سلاله نخستی پادشاهان بابل است.
در تاریخ شای وی سخت اختلاف است، به حدی- بیشتر آنچه درباره وی گفته اند با زمان حیات ابراهیم (علیه السلام) که 2000 ق م است قابل انطباق نیست مثلا در کتاب عرب پیش از اسلام می گوید: حمورابی در سال 2287-2232 ق م در بابل سلطنت داشته. و در شریعت حمورابی به نقل از کتاب از کتاب قدیمیترین قوانین جهان تالیف استاد ف ادوارد می گوید: دوران شاهی وی در 2205 - 2167 ق م بوده است در قاموس اعلام شرق و غرب آورده که او در سال 1728-1686ق م به اریکه پادشاهی بابل نشست قاموس کتاب مقدس زمان فرمانروایی او را سال 1975-1920 ق م می داند روشن ترین دلیل بر بطلان این حدس این است که سنگ نبشته هایی که در ویرانه های بابل به دست آمده و شریعت حمورابی بر آنها حک شده، شامل ذکر عده ای از خدایان بابلیان است و این خود می نمایاند که حمورابی از بت پرستان بوده و بنابراین صیح نیست او را کاهن خداوند بدانیم.
460) در اصل نسخه اینچنین است و به نظر می رسد که جمله ای از آن ساقط شده باشد.
461) ماء السماء یکی از ملوک عرب است.
462) صحیح بخاری، ج 4 ص 171و مسلم به شرح نووی، ج 15، ص 123.
463) صحیح بخاری، ج 6، ص 106 و صحیح ترمذی، ج 5، ص 321، م 3166 و مسند احمد، ج 3، ص 224.
464) روضه کافی، ح 560، ص 370- 373.
465) انجیل برنابا، فصل 44، آیات 11 و 12.
466) خواستند تا در حق او نیرنگی کنند و ما آنان را پست قرار دادیم و گفت من به سوی پروردگارم روانم که او مرا هدایت خواهد کرد. خدایا، مرا فرزند صالحی که از بندگان شایسته تو باشد، عطا فرما .مااو را به پسری بربار بشارت دادیم و چون به؛ راه پیمودن با وی رسید، گفت ای پسرک من، در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم در این واقعه تو را چه نظری است گفت ای پدر آنچه را فرمانت داده اند.عمل کن که اگر خدا خواهد، مرا از صابران خواهی یافت و چون تسلیم شدند و او را برای کشتن به روی در افکند، وی را ندا دادیم که: ای ابراهیم تو ماموریت عالم رویا را انجام دادی و ما نیکوکاران را چنین پاداش می دهیم که این امتحانی بود آشکار و او را به ذبیحه ای بزرک فدا دادیم و برای او این سخن را در میان آیندگان به جای گذاشتیم درود بر ابراهیم باد!نیکوکاران را چنین پاداش می دهیم او از بندگان مومن ما بود و او را به اسحاق را برکت دادیم و از نژادشان برخی صالح و نیکوکار و برخی دانسته به نفس خود ستمکار شدند(سوره صافات، آیا: 98 -113)
467) سوره هود آیه 71.
468) سوره ذاریات، آیات 28 و 29.
469) تاریخ طبری، ج 1، ص 263- 271.
470) این اشکال را نجار در قصص الانبیاء از دائرالمعارف اسلامی از فنسنک و هجروینیه نقل کرده است.
471) یا آر وقتی که ابراهیم عرض کرد : پروردگارا، این شهر مکه را مکان امن و امان قرار ده و من و فرزندانم را از پرسش بتان دور بدار دور بدار...پروردگار من ذریه و فرزندان خود را در وادی بی کشت و زرعی نزد بیت الحرام تو برای بر پا داشتن نماز مسکن دادم بار خدایا تو دلهای مردم را به سوی آنها مایل گردان و به انواع ثمرات آنها را روزی ده باشد که شکر تو را به جای آرند ستایش خدای را که به من در پیری دو فرزندم اسماعیل و اسحاق را عطا فرمود، که پروردگار من البته دعای بندگان را خواهد شنید(سوره ابراهیم، آیات 35-39)
472) ای اهل کتاب، چرا در آیین ابراهیم با یکدیگر مجادله می کندی که هر یک به خود نسبت می دهد او را؟ و حال اینکه فرستاده نشد تورات و انجیل مگر بعد از ابراهیم به قرنها فاصله آیا تعقل نمی کنید؟...ابراهیم نه یهودی بود نه نصرانی بلکه به دین حنیف توحید اسلام بود و هرگز از مشرکین نبود (سوره آل عمران، آیات 65- 67)
473) آثار الباقیه ابوریحان بیرونی.
474) مروج الذهب، ج 2 ص 225.
475) مروج الذهب، ج 2صص 225- 226.
476) ملل و نحل شهرستانی، ج 2، ص 55-56.
477) قاموس کتاب مقدس، در ماه حران.
478) مروج الذهب، ج 2، ص 237.
479) تاریخ هرودوت یونانی (500ق م)
480) المیزان، ج 7، ص 300- 334.
481) کمال الدین، ط تهران، ج 1، ص 138، ح 7.
482) بحارالانوار، ج 12، ص 42، ح 31 به نق از قصص الانبیاء راوندی به همین مضمون روایتی در کتاب قصص الانبیاء جزائری (ص 117) ذکر گردیده
483) بحارالانوار، ج 12، ص 42م
484) بحارالانوار، ج 12، ص 48.
485) تفسیر قمی، ج 1، ص 206.
486) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 362، ح 32.
487) تاریخ طبری، ج 1 ص 211-235.
488) تاریخ طبری، ج 1، ص 211 - 235.
489) المیزان، ج 7ص 287 - 291.
490) روضه کافی، ص 368.
491) روضه کافی ص 370.
492) علل الشرایع، ص 36.
493) الدر المنثور، ج 4، ص 322.
494) اصول کافی، ج 1، ص 199؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 216.
495) معانی الاخبار، ص 224.
496) تفسیر قمی، ج 2، ص 73.
497) المیزان، ج 14، ص 432-435.
498) تفسیر قمی، ج 1، ص 60.
499) سوره ابراهیم، آیه 37.
500) المیزان، ج 1، ص 434-437.
501) امالی، شیخ طوسی، ج 1، ص 348.
502) مجمع البیان، ج 8، ص 453.
503) من لا یحضر الفقیه، ج 2، ص 148، ح 5.
504) مجمع البیان، ج 8، ص 454.
505) مجمع البیان، ج 8، ص 455.
506) المیزان، ج 17، ص 234-236.
507) هیچ متوجه شدید که چه چیزهایی می پرستیدید؟!من همه آن معبودها را دشمن خود می دانم مگر پروردگار عالمیان را که مرا آفرید و هم او هدایتم خواهد کرد، پروردگار که مرا غذا و آب می کند. پروردگاری که امیدوارم خطایای مرا در روز جزا بیامرزد پروردگارا، ما حکمی ببخشای و به صالحین ملحقم ساز و برای من در میان آیندگان نام نیک و ذکر جمیلی مرحمت فرما و مرا از ورثه بهشت نعیم قرار ده و پدر مرا بیامرز که وی از گمراهان بود و مرا در روزی که همه مبعوث می شوند، رسوا مساز (سوره شعراء آیات 75- 78)
508) ای قوم بدرستی من از شرک شما بیزارم من من روی خود را متوجه درگاه کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده(سوره انعام، آیه 79)
509) بزودی از پروردگارم برایت طلب مغفرت خواهم گرد، بدرستی او با من مهربان است (سوره مریم آیه 47)
510) سوره حج، آیه 78.
511) سوره زخرف، آیه 28.
512) و به تحقیق ا و را در دنیا برگزیدیم و بدرستی او در آخرت از صالحین است (سوره بقره آیه 130)
513) سوره صافات آیه 109.
514) سوره صافات آیه 100.
515) و یاد آن زمانی را که ابراهیم گفت پروردگارا، این شهر از شهر امنی قرار ده و از اهلش آنان را که ایمان به خدا و روز جزا دارند از ثمرات روزی فرما. حدای متعال فرمود دعایت را مستجاب کردم و آنان را که کفر بورزند، چند صباحی زندگی داده سپس به عذاب آتش دچارشان می سازم و چه جای بدی است آتش انقام بدان(سوره بقره، آیه 126)
516) آیا شهر آنان (مکه) را برایشان حرم امنی که میوه های هر شهری در آنچا جمع شود، قرار ندادیم،(سوره قصص آیه 57)
517) مگر نمی بینند که در روزگاری که مردم سرزمینهای اطرافشان به جان هم افتاده و یکدیگر را می کشتند، ما سرزمین آنان را حرم امن قرار دادیم(سوره عنکبوت، آیه 67)/
518) به یاد آر آن روزی را که ابراهیم (ع) گفت: پروردگار این شهر را شهر امنی قرار ده و مرا و فرزندانم را از اینکه بتها را پرستش کنند، دور بدار، پروردگارا، بتها بسیاری از مردم را گمراه کرده اند، پس هر کس که پیروی من کند، او از من است و هر کس نافرمانیم کند تو تو بخشنده و مهربانی ای پروردگار ما، ذریه خود را در بیابانی لم یزیع در کنار بیت الحرام تو سکونت دادم، ای پروردگار ما برای اینکه نماز بخوانند، پس تو دلهایی را از مردم به سوی ایشان معطوف دار و ایشان را از میوه ها روزیشان فرما، شاید که تو را شکر گزارند ای پروردگار ما، به درستی تو می دانی آنچه را که ما پنهان می داریم و آنچه را که آشکار می سازیم آری، بر خدا تعالی چیزی در زمین و در آسمان پوشیده نیست سپاس خدای را که به من در سنسن پیری اسماعیل و اسحاق را داد پروردگار من محققا شنوای دعاست پروردگار مرا و ذریه ام را نمازگزار کن،،ای پروردگار ما، و دعایم را قبول فرما، ای پروردگار ما مرا و پدر و مادر را و جمیع مومنین را در روزی که حساب بر پا می شود. بیامرز(سوره ابراهیم آیات 35 -41)
519) پروردگارا، این مکان را شهر امنی قرار ده(سوره بقره آیه 126.)
520) به یاد آر زمانی که ابراهیم و اسماعیل در حالی که پایه های خانه را بالا می بردند، گفتند ای پروردگار ما، این خدمت را از ما قبول فرما، بدرستی تو شنوا و دانایی و ای پروردگار ما، ما را دو نفر از تسلیم شدگان به خودت قرار ده و از ذریه ما نیز امتی را مسلمان و تسلیم خود کن و دستور مناسک و طریقه عبارت ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشای، بدرستی که تو تواب و رحیمی و ای پروردگار ما، مبعوث فرما در میان آنان رسولی را از خود آنان تا بر آنان از آیات تو بخواند و ایشان را تربیت و تزکیه کند، بدرستی که تو خود عزیز و حکیمی(سوره بقره، آیات 127- 129)
521) پس ما به فرزندی بردبار بشارتش دادیم، پس وقتی که در خدمت پدر به حد بلوغ رسید، پدرش به او گفت: ای فرزند، من در خواب می بینم که تو را ذبح می کنم فکر کن و بگو که در این کار چه می بینی گفت ای: پدر به جای آر آنچه را که بدان مامور می شوی و ان شاءالله بزودی خواهی دید که من از صابرین هستم(سوره صافات، آیات 101 و 102)
522) آزمودیم آنها را همان طوری که باغدارها را آزمودیم، زمانی که قسم خوردند که فردا آن را خواهند چید و ان شاءالله نگفتند(سوره قلم، آیات 17 و 18)
523) هیچ وقت درباره کاری مگو که فردا من این کار را حتما می کنم، مگر این که خدا بخواهد (سوره کهف، آیات 23 و 24)
524) المیزان، ج 6 ص 383 - 390
525) سوره حج، آیه 27.
526) سوره انعام، آیه 161
527) سوره شوری، آیه 13.
528) سوره احزاب آیه 21.
529) المیزان، ج 1، ص 448 - 450
530) تفسیر البرهان، ج 1، ص 301، ح 36.
531) ای عمرو، این تو بودی که خدایانی گوناگون اطراف بیت پدید آورده و نصب کردی
خانه خدا ربی واحد و جاودانه داشت، این عمل تو بودی که مردم را به شرک و
پرستش ارباب گوناگون واداشتی.
بزودی خواهی فهمید که خدای تعالی در آینده نزدیکی از غیر شما پرده داری برای بیت انتخاب خواهد کرد.
532) این معامله زیان بارتر از معامله ابی غبشان است.
533) المیزان، ج 3، ص 554- 561.
534) این نظریه از کتاب کیهان شناخت تالیف حسن بن قطان مروزی طبیب و منجم متوفای سنه 548ه نقل شده و رد آن اسم آن پادشاه را بلینس و نیز اسکندر دانسته.
535) این اقوام بطوری که گفته اند در اصطلاح غربیها سیت نامیده می شدند که نامی از ایشان در سنگنبشته های زمان داریوش نیز آمده، ولی در نزد یونانیهامیگاکنامیده شده اند.
536) روح المعانی، ج 16، ص 25.
537) قرب الاسناد.
538) الدر المنثور، ج 4، ص 293.
539) الدرالمنثور، ج 4، ص 293.
540) مجمع البیان، ج 4، ص 199
541) الدر المنثور، ج 4، ص 242.
542) تفسیر کبیر، ج 21، ص 165.
543) تفسیر فخر رازی، ج 21، ص 165.
544) البدایه، و النهایه، ط بیروت، ج 2 ص 105.
545) مملکت یمن در قدیم به هشتاد و جهار مخلافتقسیم می شده (مخلاف به منزله قاضاء و مدیریت عرف امروز بوده) و هر مخلافی مشتمل بر تعدادی قلعه بوده که هر قلعه اش را قصر و یا محفد می نامیدند و در آن جماعتی از امت زندگی نموده بزرگشان بر آنها حکم می رانده و صاحب قصر را ذی می نامیدند مانند ذی غمدان و ذی معین یعنی صاحب غمدان و صاحب معین آنگاه جمع ذی را اذواء و ذویت استمعال نموده اند و آن کسی را که متصدی امر مخلاف بوده قیل و جمع آن را اقیال می آوردند و آن کسی را که متولی امر همه مخلافها بوده ملک می خواندند و اگر این ملک حضرموت و شحر را هم با یمن ضمیمه می کرده و در همه آنها حکم می رانده، چنین کسی را تبع می خواندند و اگر تنها بر یمن حکم می راند، او را ملک می گفتند.
تاریخ تاکنون به اسم پنجاه و پنج نفر از اذواء دست یافته است ولیکن از پادشاهان تنها به هشت نفر که از اذواء و از ملوک حمیر بودند. ملوک حکیر از همان ملوک دولت اخبره حاکمه در یمن بودند که چهارده نفر آنها را از ملوک شمرده اند و آنچه از تاریخ ملوک یمن از طریق نقل و روایت به دست می آید آن قدر مبهم و پیچیده است که هیچ اعتمادی به تفاصیل آن نمی توان کرد.
546) صعب ذوالقرنین سرانجام در محل جنو در قبر خوابید در حالی که قبرش ظاهر است.
547) عرب قبل از حضرت اسماعیل را عرب عاربه گویند و به اسماعیل و فرزندانش عرب مستعربه اطلاق می شود
548) این کیانند که از میان مردم با ما دشمنی می کنند با اینکه ما گروهی بزرگواریم و ذالقرنین و حاتم از ماست؟
549) الخطط.
550) علامه سید هیه الدین شهرستانی
551) ابن بلقیس غیر از ملکه سبا می باشد که گفته می شود که با سلیمان بن داوود، بعد از آنکه او را از سبا فراخواند، ازدواج کرد و این داستان قریب هزار سال قبل از میلاد می باشد.
552) الجواهر.
553) سر احمدخان هندی.
554) مولانا ابوالکلام آزاد.
555) کتاب دانیال، اصحاح هشتم، 1-9.
556) لسان العرب، ج 10، ص 424.
557) صحاح، ج 4، ص 1584.
558) صحاح، ج 4، ص 1584.
559) المیزان، ج 13، ص 522- 544.
560) تفسیر قمی، ج 2، ص 40.
561) الدر المنثور، ج 4، ص 240.
562) این قول را الدر المنثور (ج 4، ص 241) از احوص بن حکیم از پدرش از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و از شیرازی از جبیر بن نفیر از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و از عده ای از خالد بن معدان از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و نیز از عده ای از عمر بن خطاب روایت کرده.
563) این روایت الدر المنثور (ج 4، ص 241) از ابن ابی حاتم و ابی الشیخ از امام باقر (علیه السلام) و در تفسیر برهان (ج 2، ص 483) از جبرئیل بن احمد از اصبغ بن نباته از علی (علیه السلام) و در نوالثقلین (ج 3، ص 294، ح 201) از اصول کافی از حرث بن مغیره از ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده.
564) تفسیر عیاشی (ج 2، ص 340، ح 75) از ابی حمزه ثمالی از ابی جعففر (علیه السلام)، و الدر المنثور (ج 4، ص 241) از ابی الشیخ الورقاء از علی (علیه السلام) روایت کرده و در آمعنا روایات دیگری نیز هست.
565) تفسیر عیاشی (ج 2، ص 341، ح 79) از اصبغ بن نباته از علی (علیه السلام) و در برهان (ج 2، ص 468، ح 27) از ثمالی از امام باقر (علیه السلام) نقل شده.
566) این معنا از روایت قرب الاسناد حمیری از امام کاظم (علیه السلام) و از رویت الدر المنثور (ج 4، ص 241) از عده ای از عقبه بن عامر از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ، و نیز روایت دیگرش از عده ای از وهب استفاده می شود.
567) در الدر المنثور، (ج 4، ص 242) است که ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابوالشیخ و ابوالشیخ از طریق ابن اسحاق از بعضی از اهل کتاب که مسلمان شده اند، رویات کرده.
568) البدایه و النهایه، ج 2، ص 104، ط بیروت.
569) البدایه و النهایه، ج 2، ص 105 نقل از این هشام از کتاب تیجان.
570) خصال (ص 255، ط جامعه مدرسین) از محمد بن خالد به طور رفع او در البدایه و النهایه از زبیر ابن بکار از ابن عباس نقل شده.
571) در کتاب برهان (ج 2، ص 487، ح 33) از صدوق از اصبغ از علی (علیه السلام) و در تفسیر قمی (ج 2 ص 41) از ابی بصیر از امام صادق (علیه السلام) و در خصال از ابی بصیر از امام صادق (علیه السلام) آمده.
572) در تفسیر عیاشی (ج 2 ص 341، ح 79) از اصبغ از علی (علیه السلام) و در الدرالمنثور (ج 4، ص 241) از ابن مردویه از طریق ابی الطفیل از علی (علیه السلام) نقل شده و عیاشی (ج 2، ص 340، ح 73) نیز آن را نقل کرده و در معنای آن روایت دیگری نیز هست.
573) تفسیر عیاشی (ج 2، ص 341، ح 79 از اصبغ از علی (علیه السلام) و در الدر المنثور از عده ای از وهب بن منبه چیزی نظیر آن نقل شده.
574) در الدرالمنثور (ج 4، ص 242) از ابی الشیخ از وهب بن منبه
575) در الدر المنثور از عده ای از ابی العالیه و ابن شهاب .
576) نورالثقلین (ج 3، ص 296، ح 211) از ضرائح و جرائح از امام عسکری (علیه السلام) از علی (علیه السلام).
577) الدر المنثور، از شیرازی از قتاده (ج 4، ص 242)
578) الدر المنثور، از عده ای از وهب (ج 4، ص 242)
579) در الدرالمنثور (ج 4، ص 241) است که ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابوالشیخ از طریق ابن اسحاق از بعضی از اهل کتاب که مسلمان شده اند، روایت کرده.
580) این روایت را روح المعانی (ج 16، ص 25) نقل کرده
581) در تعدادی از روایات عامه و خاصه و در الدر المنثور (ج 4، ص 246 و تفسیر برهان (ج 2، ص 483،ح 24) و نورالثقلین و بحار آمده.
582) در برهان (ج 2، ص 486، ج 28) از جمیل از امام صادق (علیه السلام)، و در الدر المنثور (ج 4، ص 246) از عبدبن حمید و غیر او از عکرمه
583) در تفسیر قمی (ج 2، ص 42) از علی (علیه السلام)، و در تفسیر عیاشی (ج 2ت ص 340، ح 77) از هشام از بعضی از آل محمد (علیه السلام) و در الدر المنثور از ابن ابی حاتم و غیر او از امام باقر (علیه السلام) .
584) الدر المنثور،(ج 4 ص 444) از ابن اسحاق و غیر او از وهب.
585) الدر المنثور از ابن اسحاق از ابن عباس
586) الدر المنثور (ج 4، ص 444) از ابن اسحاق و غیر او از وهب .
587) الدر المنثور از ابن اسحاق از ابن منذر از علی (علیه السلام) و از ابن ابی حاتم از قتاده، و در نورالثقلین (ج 3، ص 307، ح 227) از علل الشرایع از عسکری.
588) نورالثقلین (ج 3 ص 307، ح 228) از روضه کافی از ابن عباس .
589) طبری، ج 16، ص 19 با اختلاف سند از عبدالله بن عمیر و از عبدالله بن سلام، و در الدر المنثور (ج 4، ص 250) از نسائی و ابن مردویه از اوس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و در الدر المنثور (ج 4، ص 251) از ابن ابی حاتم از سدی از علی (علیه السلام).
590) در الدر المنثور (ج 3، ص 249) از عبدالرزاق و غیر او از عبدالله بن عمر
591) الدر المنثور (ج 4، ص 242) از ابن اسحاق و غیر او از وهب.
592) در الدر المنثور (ج 4، ص 250) از ابن منذر و ابی الشیخ از حسان بن عطیه و از ابن ابی حاتم و غیر او از حذیفه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و نیز در مبالغه از جهت آمار این امت آمده که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روایت شده که فرمود یاجوج و. ماجوج معاول هزار برابر مسلمانان هستند (البدایه و النهایه از صحیح بخاری و مسلم از ابی سعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله)، در حالی که می گویند مسلمانان پنج یک اهل زمین اند و لازمه این حرف این می شود که یاجوج و ماجوج دویست برابر جمعیت روی زمین باشند.
593) در الدر المنثور (ج 4، ص 244) از ابن منذر و ابن ابی حاتم از کعب الاحبار.
594) در الدر المنثور، (ج 4، ص 250) از ابن منذر و حاکم و غیر آن دو از ابن عباس.
595) در الدر المنثور (ج 4، ص 242) از ابن منذر و از عده ای از عقبه بن عامر از رسول خدا (صلی الله علیه وآله).
596) در تفسیر (ج 2، ص 351، ح 87)از اصبغ از علی (علیه السلام)
597) الدر المنثور، (ج 4، ص 242) از ابن مردویه و غیر او از عبید بن عمیر، و در نورالثقلین (ج 3، ص 288، ح 181) از امالی شیخ از امام باقر (علیه السلام) و در عرائس ابن اسحاق.
598) الدر المنثور، از ابن حاتم و ابن عساکر از مجاهد.
599) برهان (ج 2، ص 479، ج 2)از برقی موسی بن جعفر (علیه السلام) .
600) الدر المنثور (ج 4، ص 247)از ابن ابی حاتم از وهب.
601) اکمال الدین، ط انتشارات اسلامی، ص 393.
602) الدر المنثور، ج 4، ص 240.
603) احتجاج طبرسی، ج 2، ص 99، ط نجف.
604) ذوالقرنین مرردی مسلمان بود که عمری را به اسلام گذراند و پادشاهی بود که پادشاهان خدمتش کردند و نزدش جمع شدند.
پس به مشارق و مغارب عالم سفر کرد و در جستجوی اسباب ملک بود که حکیمی مرشد بیابد و از ابو بپرسد
پس محل غروب آفتاب را در هنگام غروب دید که در چشمه ای گل آلود و سیاه رنگ فرو می رفت.
605) الدر المنثور، ج 4، ص 248.
606) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 350، ج 84.
607) تفسیر قمی، ج 2 ص 41.
608) الدر المنثور، ج 4، ص 249.
609) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 351.
610) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 351
611) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 351.
612) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 351.
613) تفسیر قمی، ج 2، ص 46.
614) عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ، ج 1، ص 136، ح 33.
615) المیزان، ج 13، ص 510 -521.