داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان جلد اول

حسین فعال عراقی‏

داستان آدم (ع) در روایات

در کتاب توحید از امام صادق علیه السلام روایتی آورده که در ضمن آن به راوی فرموده: شاید شما گمان کنید که خدای عزوجل غیر از شما هیچ بشر دیگری نیافریده نه چنین نیست بلکه هزار هزار آدم آفریده که شما از نسل آخرین آدم از آن آدمها هستید.
مؤلف قدس سره: ابن میثم نیز در شرح نهج البلاغه خود حدیثی به این معنا از امام باقر علیه السلام نقل کرده و صدوق نیز همان را در کتاب خصال خود آورده.
و در خصال از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود: خدای عزوجل دوازده هزار عالم آفریده که هر یک از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتر است و هیچیک از اهالی یک عالم به ذهنش نمی رسد که خدای تعالی غیر عالم او عالمی دیگر نیز آفریده باشد.(143)
و در همان کتاب از امام باقر علیه السلام روایت کرده که فرمود: خدای عزوجل در همین زمین از روزی که آن را آفریده هفت عالم خلق کرده (و سپس بر چیده) و هیچیک از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبودند و خدای تعالی همه آنها را از پوسته روی زمین آفرید و نسلی را بعد از نسل دیگر ایجاد کرد و برای هر یک عالمی بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر آدم ابوالبشر را بیافرید و ذریه اش را از او منشعب ساخت....(144)
در تفسیر عیاشی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: اگر ملائکه موجودات زمینی را قبلاً ندیده بودند که خونریزی کردند، از کجا گفتند:اتجعل فیها منیفسد فیها و یسفک الدماء؟(145)
مؤلف: ممکن است این فرمایش امام اشاره باشد به دورانی که قبل از دوران بنی آدم در زمین گذشته، همچنان که اخباری نیز در این باره رسیده است.
و در کتاب معانی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: خدای عزوجل اسامی حجتهای خود همگی را به آدم بیاموخت. آنگاه آنان را که در آن روز ارواحی بودند، بر ملائکه عرضه کرد و به ملائکه فرمود: مرا از اسامی این حجتها خبر دهید اگر راست می گویید، که به خاطر تسبیح و تقدیستان، از آدم سزاوارتر به خلافت در زمین هستید. ملائکه گفتند: سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم (منزهی تو! ما جز آنچه تو به ما تعلیم کرده ای، علمی نداریم، که تنها تویی دانای حکیم). آنگاه خدای تعالی به آدم فرمود: ای آدم، تو ملائکه را به اسماء آنان خبر ده انبئهم باسمائهم. پس همین که آنان ملائکه را از اسماء آنان خبر داد فلما انبئهم باسمائهم، ملائکه به منزلت عظیمی که حجتهای خدا نزد خدا دارند، پی بردند و فهمیدند که آنان سزاوارترند به خلفت تا ایشان، و آن حجتهایند که می توانند جانشین خدا در زمین و حجهای او بر خلق باشند. آنگاه حجتها را از نظر ملائکه پنهان کرد و ایشان را وادار کرد تا با ولایت و محبت آن حجتها، وی را عبادت کنند و به ایشان فرمود:الم اقل لکم انی اعلم غیب السموات و الارض و اعلم ما تبدون و کنتم تکتمون؟(146)
در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: بعد از آنکه خدای تعالی آدم را آفرید، ملائکه را امر فرمود تا برای او سجده کنند. ملائکه در دل به خود گفتند: ما گمان نمی کنیم خدای خلقی بیافریند که نزدش گرامی تر از از ما باشد. ما همسایگان او و مقرب ترین خلق نزد اوییم. خدای تعالی فرمود: آیه به شما نگفتم که من آنچه را اظهار و یا کتمان می کردید، می دانم؟ یعنی آنچه را درباره جن زادگان (که قبلاً در زمین فساد می کردند) اظهار می داشتید و آنچه را که (درباره لیاقت خود برای خلافت) پنهان کردید، می دانم. و به همین جهت ملائکه به خاطر آنچه گفته بودید و نیز آنچه پنهان کرده بودند، به عرش خدا پناهنده شدند.(147)
و در همین تفسیر نیز از علی بن الحسین (علیه السلام) حدیثی به این معنا آمده و در آن فرموده: وقتی ملائکه به خطای خود پی بردند، متوسل به عرش شدند. و این خطا از عده ای از فرشتگان بود نه از همه آنان، و آن عده، فرشتگان پیرامون عرش بودند - تا آنجا که فرمود: - و این عده تا روز قیامت همچنان پناهنده عرش هستند.(148)
مؤلف: ممکن است مضمون این دو روایت را از آیه ای که حکایت کلام ملائکه است، استفاده کرد، آنجا که گفتند: و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک (تا جمله) سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم، و لکن روایت نامبرده خالی از اشکال نیست، برای اینکه در آیه همه ملائکه مأمور به سجده شدند و بغیر از ابلیس کسی در امتثال استثناء نشده، در جای دیگر هم فرموده ملائکه کلهم اجمعین سجده کردند.
ولی به هر حال در توجیه روایت می گوییم: بزودی خواهد آمد که عرش خدا عبارت است از علم، و روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم السلام) نیز همین را می گوید. پس ملائکه ای که آن اعتراض را کرده بودند، فرشتگانی بودند که با علم خدا سر و کار داشته اند و چون به خطای خود پی بردند، باز به علم او پناهنده شدند و گفتند: تو منزهی از آنچه ما پنداشتیم و ما جز آنچه تو به ما دادی، علمی نداریم. تنها دانای حکیم تویی.(149)
و نیز در همان تفسیر از ابی العباس از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: از آن جناب از آیه و علم ادم الاسماء کلها... پرسیدم که آن اسماء چه بوده؟ فرمود: اسامی دواها و گیاهان و درختان و کوههای زمین بود.(150)
و نیز در همان تفسیر (151)از داوود بن سرحان عطار روایت کرده که گفت: نزد امام صادق (علیه السلام) بودم، دستور داد سفره آوردند و ما غذا خوردیم، سپس دستور داد تشت و دست سنان (لگن یا حوله) را آوردند. عرضه داشتم: فدایت شوم، منظور از اسماء در آیه و علم ادم الاسماء... چیست؟ آیا همین تشت و دست سنان نیز از آن اسماء است؟ حضرت فرمود: دره ها و تنگه ها و بیابانها از آن است. و با دست خود اشاره به پستیها و بلندیها کرد.(152)
در تفسیر قمی آمده که خدا از آدم نخست مجسمه اش را ساخت و چهل سال به همان حال باقی گذاشت. چون ابلیس لعین از او می گذشت، به آن مجسمه می گفت: خدا تو را برای امری درست کرده. آنگاه عالم آل محمد (علیه و علیهم السلام) فرمود: ابلیس با خود گفت اگر خدا مرا به سجده بر این موجود امر کند، هرگز زیر بار نمی روم. تا آنجا که عالم فرمود: آنگاه خدا به ملائکه فرمود برای آدم سجده کنید. ملائکه سجده کردند و ابلیس آنچه را در دل پنهان کرده بود، بیرون انداخت و حسد درونی خود را اظهار کرده از سجده برای آدم امتناع ورزید.(153)
و در بحار(154) از قصص الانبیاء از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: ابلیس مأمور شد به سجده بر آدم. در جواب عرضه داشت: پروردگارا، به عزتت سوگند مرا از سجده بر آدم معاف بدار، و من در عوض تو را عبادتی بکنم که تاکنون احدی مثل آن عبادتت نکرده باشد. خدای تعالی فرمود: من اطاعت بر طبق اراده و خواست خودم را دوست می دارم. آنگاه فرمود: ابلیس چهار بار ناله کرد. یکی آن روزی که لعنت شد، و روزی دیگر روزی که به زمین هبوط نمود، و روزی که محمد (صلی الله علیه و آله) مبعوث گردید بعد از مدتی فترت که انبیایی مبعوث نشده بودند، و چهارم آن هنگامی که سوره فاتحه نازل گردید. و دوبار صدای فرح آمیزی درآورد: یکی آن هنگامی که آدم از درختی که نهی شده بود بخورد، و یکی هم آن هنگامی که از بهشت بیرون شد و به زمین هبوط کرد.(155)
قمی در تفسیر خود می گوید: پدرم برای من حدیث کرد از امام صادق (علیه السلام) که شخصی از آن جناب پرسید: آیا بهشت آدم از باغهای دنیا بوده یا از باغهای آخرت؟ حضرت در جواب فرمود: از باغهای دنیا بوده و همین ماه و خورشیدی که بر ما می تابد، به آن بهشت می تابیده. و اگر از باغهای آخرت می بود، هرگز از آن اخرج نمی شد، چون آخرت خانه خلود است. و پس از آنکه خداوند آدم را در آن بهشت جای داد، همه خوردنیها را به جز یک درخت برایش مباح کرد، چون خلقت آدم طوری بود که بدون امر و نهی و غذا و لباس و مسکن و نکاح نمی توانست بسر ببرد و سود و زیان خود را جز به راهنمایی خداوند تشخیص نمی داد. پس، ابلیس بر او درآمد و گفت: اگر تو و همسرت از این درخت بخورید، فرشته خواهید شد و برای همیشه در بهشت خواهید زیست و اگر نخورید، خداوند بیرونتان خواهد کرد. آنگاه قسم خود که خیرخواه آنان است، همچنان که خدای تعالی از وی چنین نقل می کند: ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة الا ان تکونا ملکین او تکونا من الخالدین و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین
آدم گفته او را پذیرفت و به اتفاق همسرش از آن درخت خورد و کارشان به آنجایی رسید که خدای تعالی فرمود: فبدت لهما سواتهما. لباسهای بهشتی شان از تن آنان فرو ریخت، ناگزیر از برگ درختان بهشتی خود را پوشانیدند و خداوند خطایشان کرد که:الم انهکما عن تلکما الشجرة و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین (آیا به شما نگفتم که از این درخت نخورید؟...). در جواب چنین عرض کردند:ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین خداوند در جوابشان چنین فرمود:اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین یعنی تا روز قیامت.(156)
در کافی از علی بن ابراهیم از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: پس از آنکه آدم از بهشت بیرون شد، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: مگر این نبود که خداوند تو را به دست خود آفرید و از روح خود در تو دمید و ملائکه را به سجده بر تو واداشت و کنیز خود حوا را همسرت کرد و در بهشت جای داده همه آنها را بر تو مباح نمود و مگر این نبود که تو را روبرو خطاب نمود و از خوردن آن درخت نهی کرد؟ با این حال چرا از آن خوردی و خدای تعالی را نافرمانی کردی؟ آدم گفت: چه کنم؟ ابلیس فریبم داد و قسم خورد که من خیرخواه تو هستم، و من کجا خیال می کردم که یکی از مخلوقات خدا به اسم خدا به دروغ سوگند یاد می کند؟.(157)
در تفسیر قمی (158)از امام صادق (علیه السلام) حدیثی روایت شده که آن جناب در ضمن آن حدیث این داستان را چنین نقل کرده اند: سپس ابلیس گفت: پروردگارا، آیا با اینکه تو خداوند عادلی و هرگز ستم روا نمی داری، ثواب اعمال گذشته مرا نمی دهی؟ فرمود: از مثوبات آخرت نمی دهم و لیکن از لذایذ دنیا هر آنچه بخواهی، بگو تا در پاداش عبادتهایت به تو بدهم. ابلیس اولین چیزی را که از خدا درخواست کرد، این بود که: خدایا، مرا تا روز قیامت زنده بدار. خدای تعالی نیز درخواستش را پذیرفت. آنگاه درخواست کرد: مرا بر فرزندان آدم مسلط کن. این را نیز پذیرفت. باز هم درخواست کرد که: مرا مانند خون در سراسر وجود آنان راه ده. فرمود: راهت دادم. سپس درخواست کرد: برای بشر هیچ فرزندی به وجود نیاید مگر اینکه برای من دو فرزند به وجود آید، و من آدمیان را ببینم و آنان مرا نبینند و من به هر صورتی که بخواهم، بتوانم در برابر آنان به آن صورت درآیم. خدای تعالی اینها را نیز پذیرفت. ابلیس قانع نشد و گفت: خدایا، بیشتر از این به من بده. فرمود: من برای تو و ذریه تو در سینه های بشر جایی و قرارگاهی دادم. اینجا ابلیس قانع شد و گفت: مرا بس است.فبعزتک لا غوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین(159)
زراره سپس اضافه کرد که امام صادق (علیه السلام) هر وقت گفتگو از مسأله آدم به میان می آمد، می فرمود: این جریان ردی است بر قدریه، که منکر قدر هستند، چون می رساند سرنوشت انسان قبل از هستی اش معین شده. آنگاه امام صادق (علیه السلام) فرمود: آدم در آسمان از میانه فرشتگان رفیقی داشت، بعد از آنکه از آسمان به زمین هبوط کرد، آن رفیق آسمانیش از فراق وی ناراحت شد و نزد خدا شکایت کرد، اجازه خواست تا به زمین هبوط کند و احوالی از رفیقش بپرسد. خدای تعالی به او اجازه داد. فرشته هبوط کرد و آدم را دید که در بیابانی خشک و بدون گیاه نشسته، همین که رفیق آسمانیش را دید، (از شدت دلتنگی) دست به سر گذاشت و فریادی اندوه بار بزد. امام صادق (علیه السلام) می فرمود: می گویند آدم این فریاد خود را به گوش همه خلق رسانید (البته (منظور) این است که همه فضا را با فریاد خود پر کرد، و خلاصه منظور از خلق انسانها نیستند، چون آن روز غیر از آدم انسانی دیگر نبود). فرشته چون این اندوه آدم بدید، گفت: ای آدم، گویا پروردگارت را نافرمانی کردی و خود را دچار بلایی کرده ای که تاب تحملش را نداری. هیچ می دانی که خدای تعالی درباره تو به ما چه گفت و ما در پاسخ چه گفتیم؟ آدم گفت: نه، هیچ اطلاعی ندارم. رفیقش گفت: خدا فرمود: انی جاعل فی الارض خلیفة...، و ما گفتیم: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؟ و معلوم می شود که خدا تو را برای این آفریده که در زمین باشی. با این حال آیا توقع داری که هنوز در آسمان باشی؟ آنگاه امام صادق (علیه السلام) سه بار فرمود: به خدا سوگند آدم با این مژده تسلیت یافت.(160)
مؤلف: از این روایت برمی آید که بهشت آدم در آنجا خلق شد و از آنجا هبوط کرد، در آسمان بوده، و بزودی روایاتی دیگر نیز می آید که مؤید این معنا است.(161)
در تفسیر عیاشی (162)از عبداللّه بن سنان روایت کرده که گفت: شخصی از امام صادق علیه السلام سؤالی کرد و من آنجا حاضر بودم و آن، این بود که آدم و همسرش چقدر در بهشت ماندند که به خاطر خطایی که کردند، بیرون شدند؟ فرمود: خدا تبارک و تعالی بعد از ظهر روز جمعه بود که از روح خود در آدم بدمید و آنگاه از پایین دنده هایش همسرش را خلق کرد و بعد فرشتگان را به سجده بر او امر فرمود و بعد در همان روز او را داخل بهشت کرد، و به خدا سوگند که بیش از شش ساعت از همان روز در بهشت نماند که دچار نافرمانی خدا شده و خدا او و همسرش را از آنجا بیرون کرد، در حالی که آفتاب تازه غروب کرده بود. آن شب را تا صبح پشت در بهشت بسر بردند تا صبح شد. ناگهان متوجه عریانی خود شدند. پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت که می دانید، نهی نکردم؟ آدم خجالت کشیده سر به زیر افکند و گفت: پروردگارا، ما به نفس خود ستم کردیم و اینک به گناهان خود اعتراف می کنیم، پس ما را بیامرز. خدای تعالی در پاسخشان فرمود: باید که از آسمانهای من به زمین هبوط کنید، چون هیچ نافرمان و سرکش در آسمانهای من همجوار من نمی شود.(163)
و در کتاب عیون اخبار الرضا (ع)(164) از عبدالسلام هروی روایت آمده که گفت: به حضرت رضا (علیه السلام) عرضه داشتم: یا بن رسول اللّه، از درختی که آدم و حوا از آن خوردند، برایم بگو تا ببینم چه درختی بود. چون مردم درباره آن اختلاف دارند. بعضی روایت می کنند که گندم بوده، بعضی دیگر روایت می کنند که درخت حسد بوده. حضرت فرمود: هر دو درست است. عرضه داشتم: با اینکه دو معنای متفاوت دارد، چگونه ممکن است هر دو درست باشد؟ فرمود: ای ابی صلت، یک درخت بهشت می تواند چند نوع باشد، مثلاً درخت گندم می تواند انگور هم بدهد، چون درخت بهشت مانند درختهای دنیا نیست. و آدم بعد از آنکه خدای تعالی به او احترام کرد و ملائکه را واداشت تا برای او سجده کنند و او را داخل بهشت کرد، در دل با خود گفت آیا خدا بشری گرامی تر از من خلق کرده است؟ خدای عزوجل از آنچه در دل او گذشت، خبردار شد، پس او را ندا داد که: سر خود را بلند کن و به ساق عرش بنگر، تا چه می بینی؟ آدم سر به سوی عرش بلند کرد و به ساق عرش نگریست و در آن دید که نوشته: لا اله الا اللّه، و محمد رسول الله، و علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین، و همسرش فاطمه سیّده زنان عالمیان، و حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشت اند. آدم پرسید: پروردگارا، اینان چه کسانی اند؟ خدای عزوجل فرمود: ای آدم، اینان ذریه های تواند و از تو بهترند و از همه خلایق من بهترند و اگر اینان نبودند، من تو را و بهشت و دوزخ و آسمان و زمین را خلق نمی کردم. پس، زنهار مبادا به چشم حسد بر اینان بنگری، که از جوار من بیرون خواهی شد.
پس آدم به چشم حسد بر آنان نظر افکند و آرزوی مقام و منزلت آنان کرد و خداوند شیطان را بر او مسلط ساخت تا سرانجام از آن درخت که نهی شده بود، بخورد. و بر حوا هم مسلطش کرد، او هم به مقام فاطمه به چشم حسد نگریست تا آنکه از آن درخت بخورد، همچنان که آدم خورد، و در نتیجه خدای تعالی هر دو را از بهشت بیرون کرده به زمین فرستاد تا در جوار زمین باشند.
و منظور از اینکه در روایت فرمود: پس آدم به چشم حسد بر آنان نظر افکند و آرزوی منزلت ایشان نمود...، بیان این معناست که مراد به حسد آدم در حقیقت غبطه و به فارسی رشک بوده، نه حسدی که (طغیان این غریزه و) یکی از اخلاق رذیله است.(165)

داستان آدم (ع) در تورات

در فصل دوم از سفر اول که سفر خلقت است، میگوید: خدا آدم را از خاک خلق کرد، و سپس دم حیات را در بینی او بدمید، پس نفسی ناطق شد، و خدا بهشت هائی در ناحیه شرقی عدن بکاشت، و آدم را که خلق کرده بود بدانجا برد، و خدا از زمین همه رقم درخت برویانید، و منظره های آنها را نکو کرد، و میوه هایش را پاکیزه ساخت، و درخت حیات را در وسط آن باغها بکاشت، و درخت معرفت خیر و شر را نیز، و نهری از عدن بسوی آن باغها بکشید، تا آنها را آبیاری کند، و آن نهر را چهار شقه کرد، اسم یکی از آنها نیل بود، و این نیل بتمامی شهر ذویله که طلا در آنجاست، احاطه داشت، طلا و همچنین لوءلوء، و سنگ مرمر آن شهر بسیار خوبست، و نام نهر دومی جیحون بود، که به سرتاسر شهر حبشه احاطه دارد، و نام نهر سوم دجله است، که از ناحیه شرقی موصل می گذرد، و نام نهر چهارم فرات است.
پس از آن خداوند آدم را گرفت، و در باغهای عدن منزل داد، تا رستگارش کند، و محافظتش نماید، و خدا آدم را فرمود: که تمامی درختان این باغها برایت حلال است، و میتوانی از آنها بخوری، ولی از درخت معرفت خیر و شر مخور، چون در همان روزیکه از آن بخوری مستحق مرگ میشوی.
خداوند بخودش فرمود: (چه چیزی ازبقاء آدم به تنهائی برخاسته است؟ خوبست کمکی هم برایش درست کنم، پس خدا تمامی وحشی های صحرا و مرغان هوا را محشور کرده، نزد آدم آورد، تا در پیش روی او آنها را نامگذاری کند، پس هر چه را آدم بر آن جانداران نام نهاد همان تا بامروز نام آن است.
پس آدم اسماء جمیع چارپایان، و مرغان هوا، و وحشیان صحرا را، نام برد، ولی هیچ یاوری در مقابل خود ندید، پس خدا چرتی بر آدم مسلط کرد، تا چیزی احساس نکند، پس یکی از دنده های سینه او را کند، در جایش گوشت گذاشت ، آنگاه خدا از آن یک دنده زنی درست کرد، و او را نزد آدم آورد، آدم گفت: اینبار استخوانی از استخوانهایم، و گوشتی از گوشتهایم را دیدم، و جا دارد آنرا امراة بنامم، چون از امر من اخذ شد، و بهمین جهت است که مرد، پدر و مادر خود را رها نموده، زن خود را می چسبد، بطوریکه یک جسد واحد تشکیل میدهند، آنروز آدم و همسرش عریان بودند، و از عریانی خود باکی نداشتند.
فصل سوم، آنروز مار، از میانه همه حیوانهای صحرا که خدا خلق کرده بود، حکیمی شد، و به زن گفت: راستی، و به یقین خدا گفته از همه این درختهای باغ نخورید؟ زن بمار گفت: نه، از همه درختان باغ میخوریم، تنها فرموده از میوه آن درخت که در وسط باغ است نخورید، و نزدیکش نشوید، تا نمیرید، مار بآن دو گفت: نمی میرید، خدا میدانسته که شما همان روز که از آن درخت بخورید، چشمتان باز میشود، و چون ملائکه در خیر و شر دانا میشوید، پس وقتی زن دید که درخت درخت خوبی، و میوه اش خوب، و شهوت انگیز است، عقل خود از کف بداد، و از میوه آن گرفته، و خورد، و بشوهرش هم داد خورد، پس چشمشان باز شد، و فهمیدند که عریان هستند، پس از برگهای انجیر لباسی چون لنگ برای خود درست کردند.
بعد آواز خدا را که داشت در باغ قدم می زد، شنیدند، پس خدا ایستاد، و آدم را صدا زد، و باو گفت: کجا هستی؟ و این صدا محققاً از او بوده، آدم گفت: صدای تو را در باغ شنیدم، ولی چون عریان هستم، خود را پنهان کرده ام، خدا پرسید: چه کسی بتو گفت: عریانی؟ مگر از آن درخت خوردی، که از خوردنش نهیت کردم؟ آدم گفت: این زنی که برایم درست کردی، از آن بمن داد خوردم، خدا بزن گفت: چه کار کردی؟ گفت: مار مرا فریب داد، از آن خوردم، پس خدا بمار گفت: حال که دانسته چنین کاری کردی، از میانه همه چارپایان، و همه وحشی های صحرا، ملعون شدی، و باید که همیشه با سینه ات راه بروی، و در تمام عمرت خاک بخوری، و میانه تو و زن و میانه نسل تو و نسل زن دشمنی نهادم، او سر تو را بکوبد، و تو پاشنه او را بگزی، و بزن گفت مشقت و حمل تو را بسیار می کنم، تا با مشقت فرزندان را بزائی، و اختیار زندگی تو را بدست شوهرت نهادم، تا او همیشه بر تو مسلط باشد، و بآدم گفت: از آنجا که بحرف زنت رفتی، و از درختی که نهیت کردم، و گفتم: از آن مخور، بخوردی، با این ملعون زمین بود، باین سبب دچار مشقت شدی، و در تمام عمر باید از آن بخوری، و آن برایت خار برویاند، و از علف صحرا بخوری، و با عرق رویت طعام بخوری، تا روزیکه بهمین زمینی که از آن گرفتی و خوردی برگردی ، چون تو از اصل خاک بودی، باید بخاک برگردی.
و آدم همسرش را بدین جهت حوا نامید، که او مادر هر زنده ناطقی است، و خدا برای آدم و همسرش جامه تن پوشی درست کرد، و بآنان پوشانید، آنگاه خدا گفت: اینک آدم است که مانند یکی از ما خیر و شر را می شناسد، و الان دیگر واجب شد که از باغها بیرون رود، تا دیگر بار، دست بدرخت حیاة دراز نکند، و از آن نخورد، و گرنه تا ابد زنده میماند پس خدا او را از باغهای عدن بیرون راند، تا زمین که وی را از آن درست کرد، رستگار و آباد شود، و چون آدم را طرد کرد، ملائکه در شرقی باغهای عدن اسکان داده شدند، و شمشیری براق بالا و پائین شدن گرفت، تا راه درخت حیاة را محافظت کنند.
این بود فصل سوم از تورات عربی، که در سال 1811 میلادی بچاپ رسیده. و خواننده عزیز با تطبیق و مقایسه این دو داستان با هم، یعنی داستان آدم بنقل قرآن کریم، و بنقل تورات، و سپس دقت در روایاتیکه از طرق عامه و شیعه وارد شده، بحقایق این قصه پی می برد.(166)

ادب آدم و حوا در دعای خود

یکی دیگر از ادب انبیاء که آنرا در هنگام دعا و توجه به خدا مرعی می داشته اند، ادبی است که قرآن در درجه اول آنرا از آدم و همسرش (علیه السلام) حکایت کرده و فرموده:
ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین(167)
راز و نیازی است که آن دو بزرگوار بعد از خوردن از درختی که خداوند از نزدیکی به آن نهی شان کرده بود با خدای خود کرده اند، با اینکه آن نهی، نهی تکلیفی تحریمی نبود بلکه نهی ارشادی بود و مخالفت آنها مخالفت نصیحتی بود که صلاح حالشان و سعادت در زندگی شان در بهشت که مامن از هر رنج و بدبختی است در رعایت آن بوده. خدای متعال هم وقتی آن دو را از مخالفت تحذیر کرد، نفرمود که این مخالفت و پیروی شیطان نافرمانی من است بلکه فرمود:
فلا یخرجنکما من الجنه فتشقی. ان لک الا تجوع فیها و لا تعری. و انک لا تظموا فیها و لا تضحی(168)
مع ذلک با اینکه گناهی نکرده بودند وقتی پای امتحان پیش می آید و بلا شامل حالشان می شود و سعادت زندگی بهشتی برای یک عمر با آنان وداع می کند مایوس و غمگین نمی شوند، و نومیدی، رابطه شان را با پروردگارشان قطع نمی کند بلکه به التجاء به خداوند خود - که امر آنها و هر آرزوئی که برای خود امید دارند به دست اوست - مبادرت می نمایند و به صفت ربوبیتی متوسل می شوند که دافع هر شر و جالب هر خیری است.
آری صفت ربوبیت، حق صفت کریمی است که در هر حال بنده را با خدای سبحان آشتی و ارتباط می دهد. آنگاه در این راز و نیاز متذکر شری شدند که علامتهایش یکی پس از دیگری ظاهر می شد و آن عبارت بود از خسران در زندگی. تو گوئی لذت خوردن از درخت را به اطاعت امر ارشادی خدا خریده اند، آنگاه متوجه شده اند که در این معامله چه کلاهی به سرشان رفته و چه سعادتی را از کف می دهند و نیز متوجه شده اند که احتیاج به چیزی دارند که این شر را از آنان دفع نماید، از این روی می گویند: و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین یعنی خسران در زندگی، ما را تهدید می کند، و اینک مشرف بر ما شده و چیزی آن را دفع نمی کند مگر مغفرت تو و اینکه بعد از این، ما را با رحمت خودت که یگانه مورد امید ما است پرده پوشی کنی. آری انسان، بلکه هر موجودی که مصنوع دیگری است این معنا را به فطرت و غریزه خود درک می کند که یکی از شوون اشیاء واقعه در منزل هستی و مسیر بقا این است که آنچه عیب و نقص در خود می بیند یا عارضش می شود از بین برده و خود را تکمیل نماید، و نیز می داند که یگانه کسی که می تواند این کمبودها را جبران نماید خدای سبحان است.
آری مقتضای ربوبیت او هم همین است. و در پیشگاه ربوبیش حاجت به درخواست نیست، بلکه صرف عرض حال و اظهار حاجتی که برای عبد پیش آمده، کفایت می کند بلکه بهتر، فصیح تر و بلیغ تر است از درخواست حاجت. از همین جهت آدم و حوا (علیهما السلام) هم نگفتند: فاغفر لنا و ارحمنا - پس ببخش ما را و بر ما رحم کن
جهت دیگری که عمده همان بوده این است که در اثر مخالفتی که کردند در خود احساس ذلت و مسکنتی نمودند که با وجود آن آبرو و کرامتی درخود ندیدند که از خدای خود چیزی درخواست نمایند نتیجه این احساس این شد که در برابر هر حکمی که از ساحت رب العزه صادر می شود تن در داده و تسلیم محض باشند. چیزی که هست با گفتن ربنا به این معنا اشاره کردند که در عین اعتراف به ظلم، چشم داشت و توقع مغفرت و ترحم را دارند.
بنابراین، معنای اینکه گفتند: ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین این است که ما بد کردیم و بر نفس خود ظلم روا داشتیم و در نتیجه مشرف به خسرانی شدیم که تمامی سعادتهای زندگیمان را تهدید می کند، ذلت و مسکنت بر ما مسلط شده و احتیاج ما به رحمت تو و محو لکه این ظلم مبرم گشته و برای ما آبروئی نگذاشته که با آن روی به درگاهت آوریم. اینک ای پادشاه عزیز تسلیم حکم توئیم، حکم آنچه تو بنمائی، امر آنچه تو فرمائی. چیزی که هست تو رب ما و ما مربوب توئیم از تو آن را امیدواریم که هر مربوبی از رب خود امید دارد.(169)