داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان جلد اول

نویسنده : حسین فعال عراقی

شیوه تدوین

در مورد چگونگی شیوه تدوین و تنظیم این تألیف لازم است چند نکته یادآوری شود:
1. حضرت علامه (ره) در طول تفسیر، اغلب داستانهای قرآن را در پایان آیات مربوط به آن داستان آورده و به شرح و بسط آن از زوایای مختلف پرداخته است که در این کتاب با تأمل و تفحص، این داستانها از درون تفسیر گردآوری و تدوین و با رعایت تسلسل تاریخی تنظیم شده است.
2. به برخی از داستانها که علامه به صورت مستقل و جدا به آنها نپرداخته است، از تفسیر و شرح آیات داستان بهره گرفته شده و به صورت داستانی مستقل تنظیم گردیده است، به طوری که خواننده بتواند با توجه به تفسیر المیزان نسبت به داستان شناختی اجمالی پیدا کند، مانند داستان اصحاب فیل و برخی از داستانهای دیگر.
3. همان طور که قبلاً اشاره شد، علامه اغلب داستانها را به طور جداگانه از دیدگاه روایات نیز نقل و نقد نموده ولی پاره ای از آنها به صورت مجزا از این دیدگاه مورد بررسی قرار نگرفته است. برای اینکه خواننده بتواند با داستان از طریق روایات هم آشنا گردد، با توجه به اینکه علامه در پایان تفسیر آیات گفتاری تحت عنوان بحث روایی دارد، ما بحثهایی را که ارتباطی با داستان دارد گردآوری نموده ایم که در پایان هر داستان آمده است.
4. قبل از شروع هر داستان آیات مربوط به آن آمده است تا هم دیباچه هر داستان به آیاتی از قرآن مزین و آراسته شود و هم خواننده محترم قبل از داستان با آیاتش مأنوس گردد.
ممکن است یک داستان در سوره های مختلف قرآن آمده باشد، ولی ما آیاتی را برگزیده ایم که علامه در ذیل آنها به نقل قصه پرداخته است.
5. برای سهولت کار قرآن پژوهان، منابع و مآخذی که در المیزان مورد استفاده علامه قرار گرفته در پانویس کتاب با حروف نازک و عدد ذکر شده است، ضمن اینکه نشانی جلد و صفحات المیزان را نیز با حروف سیاه و علامت ستاره مشخص کرده ایم.
6. در همان سالهای نخست شیفتگان قرآن و علاقه مندان تفسیر المیزان از حضرت علامه خواستند که نسبت به ترجمه آن نیز عنایتی مبذول دارند و ایشان این مهم را به اساتیدی از حوزه علمیه و تنی چند از شاگردان دانشمند خود سپردند که تاکنون این یادگار ماندگار با ترجمه های گوناگون توسط برخی ناشران چاپ و نشر داده است.
ابتدا ترجمه جلد 1 تا 10 المیزان که هر جلد به وسیله یکی از محققان و قرآن پژوهان حوزه ترجمه شده است از سوی انتشارات دارالعلم قم و سی جلد بعد با ترجمه سید محمدباقر موسی همدانی در تهران توسط انتشارات محمدی چاپ و منتشر گردید. سپس این تفسیر با ترجمه گروه فوق در بیست مجلد از سوی بنیاد علمی و فکری علامه با همکاری مؤسسه نشر فرهنگی رجاء و مؤسسه امیرکبیر در سال 63 انتشار یافت.
ترجمه کاملی نیز از المیزان توسط حجةالاسلام موسوی همدانی صورت پذیرفت که این ترجمه را دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با پاره ای از اصلاحات در بیست مجلد به چاپ رساند. این ترجمه اخیر با توجه به ویژگیهای ذیل در حوزه کار ما قرار گرفت:
الف. کلیه مجلدات آن با یک قلم و شیوه واحد ترجمه شده است.
ب. ویرایش شامل اصلاحات دستوری، انشایی، علامت گذاری، غلطگیری و تغییر و تبدیل بعضی از جملات یا کلمات غیر مصطلح صورت گرفته است.(106)
ج. منابع و مآخذ اخبار، روایات و نقل قولها در پانویس ذکر شده است.
در پایان لازم می دانم مراتب تشکر و سپاس خود را از این بزرگواران اعلام نمایم:
1. دوستانم در نشر سبحان که چاپ کتاب فوق را به دیده عنایت و قبول نگریستند و انتشار آن را در برنامه کار خود قرار دادند.
2. دفتر طرح و اجرای کتاب که با حسن سلیقه و انتخاب و دقت نظر ویرایش، حروفچینی، صفحه آرایی و نمونه خوانی کتاب را به عهده گرفتند.
3. برادر و بزرگوار و اندیشمندم جناب آقای مصطفی مختاری که با رهنمودهای ارزشمند خود بنده را یاری نمود.
4. همسر و نور چشمانم که وقت خانه را به من بخشیدند و با صبر و متانت مرا در این امر ترغیب و تشویق نمودند.
سعادت و سلامت روزافزون همه را از درگاه خداوندگار یکتا می طلبم.
امید است که با تدوین داستانهای قرآن و تاریخ پیامبران بتوان انس و الفتی بین جوانان و قرآن برقرار و ایجاد کرد تا دلها و جانهای تشنه خود را از سرچشمه زلال وحی سیراب سازند و سیره پیامبران خدا را چراغ راه فردایشان قرار دهند.
حسین فعال عراقی
اراک - 2 آذر 1376
بیست و دوم رجب 1418

داستان آدم علیه السلام

وَ إِذْ قَالَ رَبُّک لِلْمَلَئکَةِ إِنی جَاعِلٌ فی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَ تجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسفِک الدِّمَاءَ وَ نحْنُ نُسبِّحُ بحَمْدِک وَ نُقَدِّس لَک قَالَ إِنی أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ(30) وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الأَسمَاءَ کلَّهَا ثُمَّ عَرَضهُمْ عَلی الْمَلَئکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونی بِأَسمَاءِ هَؤُلاءِ إِن کُنتُمْ صدِقِینَ(31) قَالُوا سبْحَنَک لا عِلْمَ لَنَا إِلا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّک أَنت الْعَلِیمُ الحَْکِیمُ(32) قَالَ یَئَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسمَائهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسمَائهِمْ قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنی أَعْلَمُ غَیْب السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ(33)
ترجمه :
30. و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من می خواهم در زمین جانشینی بیافرینم، گفتند: در آنجا مخلوقی پدید می آوری که تباهی کند و خونها بریزد با اینکه ما تو را به پاکی می ستاییم و تقدیس می گوییم؟ گفت: من چیزها می دانم که شما نمی دانید.
31. و خدا همه نامها را به آدم بیاموخت، پس از آن همه آنان را به فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست می گویید، مرا از نام اینها خبر دهید.
32. گفتند: تو را تنزیه می کنیم. ما دانشی جز آنچه تو به ما آموخته ای نداریم، که دانای فرزانه تویی.
33. گفت: ای آدم، فرشتگان را از نام ایشان آگاه کن. و چون از نام آنها آگاهشان کرد، گفت: مگر به شما نگفتم که من نهفته های آسمان و زمین را می دانم؟ آنچه را که شما آشکار کرده اید و آنچه را پنهان می داشتید، می دانم.
(از سوره مبارکه بقره)

داستان آدم (علیه السلام) در قران

این مطلب (داستان خلافت انسان) بر خلاف سایر داستانهایی که در قرآن آمده، تنها در یک جا آمده است و آن، همین جاست.
پاسخی که در این آیه از ملائکه حکایت شده، اشعار بر این معنا دارد، که ملائکه از کلام خدایتعالی که فرمود: میخواهم در زمین خلیفه بگذارم، چنین فهمیده اند که این عمل باعث وقوع فساد و خونریزی در زمین میشود، و این سخن فرشتگان پرستش از امری بوده که نسبت به آن جاهل بوده اند، و این اشکالی را که در مسأله خلافت یک موجود زمینی به ذهنشان رسیده حل کنند، نه اینکه در کار خدای تعالی اعتراض و چون و چرا کرده باشند.
پس خلاصه کلام آنان باین معنا برگشت می کند که: خلیفه قرار دادن تنها باین منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و حمد و تقدیس زبانی، و وجودیش، نمایانگر خدا باشد، و زندگی زمینی اجازه چنین نمایشی باو نمیدهد، بلکه بر عکس او را بسوی فساد و شر می کشاند.
از سوی دیگر، وقتی غرض از خلیفه نشاندن در زمین، تسبیح و تقدیس بآن معنا که گفتیم حکایت کننده و نمایشگر صفات خدائی تو باشد، از تسبیح و حمد و تقدیس خود ما حاصل است، پس خلیفه های تو مائیم، و یا پس ما را خلیفه خودت کن، خلیفه شدن این موجود زمینی چه فایده ای برای تو دارد؟
خدایتعالی در رد این سخن ملائکه فرمود: انی اعلم ما لا تعلمون، و علم آدم الاسماء کلها.
زمینه و سیاق کلام بدو نکته اشاره دارد:
اول اینکه منظور از خلافت نامبرده جانشینی خدا در زمین بوده، نه اینکه انسان جانشین ساکنان قبلی زمین شوند، که در آن ایام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشین آنها کند، همچنانکه بعضی از مفسرین این احتمال را داده اند.
نکته دوم این است که خدای سبحان در پاسخ و رد پیشنهاد ملائکه، مسئله فساد در زمین و خونریزی در آنرا، از خلیفه زمینی نفی نکرد، و نفرمود: که نه، خلیفه ایکه من در زمین میگذارم خونریزی نخواهند کرد، و فساد نخواهند انگیخت، و نیز دعوی ملائکه را (مبنی بر اینکه ما تسبیح و تقدیس تو می کنیم) انکار نکرد، بلکه آنانرا بر دعوی خود تقریر و تصدیق کرد.
در عوض مطلب دیگری عنوان نمود، و آن این بود که در این میان مصلحتی هست، که ملائکه قادر بر ایفاء آن نیستند، و نمیتوانند آنرا تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و ایفای آن هست، آری انسان از خدای سبحان کمالاتی را نمایش میدهد، و اسراری را تحمل می کند، که در وسع و طاقت ملائکه نیست.
این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است، بطوریکه مفسده فساد و سفک دماء را جبران می کند، ابتداء در پاسخ ملائکه فرمود: (من میدانم آنچه را که شما نمیدانید)، و در نوبت دوم، بجای آن جواب، اینطور جواب میدهد: که (آیا بشما نگفتم من غیب آسمانها و زمین را بهتر میدانم؟) و مراد از غیب، همان اسماء است، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائکه اصلاً اطلاعی نداشتند از اینکه در این میان اسمائی هست، که آنان علم بدان ندارند، ملائکه این را نمیدانستند، نه اینکه از وجود اسماء اطلاع داشته، و از علم آدم بآنها بی اطلاع بوده اند، و گرنه جا نداشت خدایتعالی از ایشان از اسماء بپرسد، و این خود روشن است، که سئوال نامبرده بخاطر این بوده که ملائکه از وجود اسماء بی خبر بوده اند.
و گرنه حق مقام، این بود که باین مقدار اکتفاء کند، که بآدم بفرماید: (ملائکه را از اسماء آنان خبر بده)، تا متوجه شوند که آدم علم بآنها را دارد، نه اینکه از ملائکه بپرسد که اسماء چیست؟
پس این سیاق بما می فهماند: که ملائکه ادعای شایستگی برای مقام خلافت کرده، و اذعان کردند باینکه آدم این شایستگی را ندارد، و چون لازمه این مقام آنست که خلیفه اسماء را بداند، خدایتعالی از ملائکه از اسماء پرسید، و آنها اظهار بی اطلاعی کردند، و چون از آدم پرسید، و جواب داد باین وسیله لیاقت آدم برای حیازت این مقام، و عدم لیاقت فرشتگان ثابت گردید.
و سخن کوتاه آنکه معلوم میشود آنچه آدم از خدا گرفت، و آن علمی که خدا بوی آموخت، غیر آن علمی بود که ملائکه از آدم آموختند، علمی که برای آدم دست داد، حقیقت علم باسماء بود، که فرا گرفتن آن برای آدم ممکن بود، و برای ملائکه ممکن نبود، و آدم اگر مستحق و لایق خلافت خدائی شد، بخاطر همین علم باسماء بوده، نه بخاطر خبر دادن از آن، و گرنه بعد از خبر دادنش، ملائکه هم مانند او با خبر شدند، دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: ما علمی نداریم، سبحانک لا علم لنا، الا ما علمتنا، (منزهی تو، ما جز آنچه تو تعلیممان داده ای چیزی نمی دانیم).