داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان جلد اول

نویسنده : حسین فعال عراقی

درهم شکستن خط سیر تاریخی

در برخی از داستانهای قرآن این سیر و تسلسل تاریخی رعایت نشده است و از رشته تاریخی پیروی نمی شود؛ چه منظور از آوردن این داستانها تاریخ نگاری و نیز توجه به خود داستان نیست، بلکه خدا با این وسیله می خواهد بندگان خود را تربیت کند و آنها را همچون وسیله ای برای مثال زدن و روشن ساختن حقایق به کار برد.(33)

حذف جزئیات در قصه

از آنجا که قرآن کتاب هدایت انسانها از تاریکیها و جهالتها و گمراهیها به سوی نور است و هدف عمده قرآن همین مهم است، لذا بهره گیری قرآن از قصه ها به همین منظور بوده است و در نقل قصه ها و بازگو کردن داستان تا جایی به جزئیات در داستان و قصه می پردازد که نقش مهمی را در قصه داشته باشد و بتواند راه و روزنه ای به سوی نور بگشاید. بر این اساس گاه در فرازی از داستان برخی جزئیات و عناصر داستان را حذف می نماید یا به صورت گذرا و اشاره مطرح می کند و از آن می گذرد و گاه در فرازی دیگر در بازگو کردن همان عناصر و جزئیات تأمل و درنگ بیشتر می کند و به صورت برجسته تر رخ می نماید.
مرحوم علامه طباطبائی در این زمینه که چرا قرآن موارد تاریخ و جزئیات داستان را نقل نمی کند، می نویسد:
البته جهت و علتش روشن است و آن این است که قرآن کریم کتاب دعوت و هدایت است و در این رسالت و هدفی که دارد، یک قدم راه را به طرف چیزهای دیگر از قبیل تاریخ و یا رشته های دیگر کج نمی نماید، زیرا هدف قرآن تعلیم تاریخ، و مسلکش رمان نویسی نیست. هیچ کاری به اینکه فلانی پسر کیست و نسبش چیست و حوادث تاریخی مربوط به او در چه زمانی و مکانی رخ داده است، نداشته و متعرض سایر مشخصاتی که یک تاریخ نویس یا رمان نویس بی نیاز از ذکر آن نیست، نمی شود، چون تعرض به این خصوصیات در هدف قرآن (که کتاب هدایت می باشد) دخالت و تأثیر ندارد. برای مردم از نظر هدایت یکسان است که بدانند ابراهیم فرزند تارح بن ناحور بن... است یا ندانند، بدانند که ابراهیم در اور کلدانیها در حدود سنه دو هزار قبل از میلاد به دنیا آمده و ولادتش در عهد فلان پادشاهی که در فلان زمان به دنیا آمده و فلان مدت سلطنت کرده و فلان روز مرده، بوده است یا ندانند.(34)
سید قطب نیز همین نظر را در حین تفسیر قصه نوح مطرح می نماید:
آیا طوفان جهانگیر بود، یا به سرزمینهایی اختصاص داشت که نوح به مردم آن سرزمینها برانگیخته شده بود؟ و این سرزمینها کجا بود و جای آن در جهانی که اکنون در آن زندگی می کنیم، کجاست؟ اینها پرسشهایی است که جز با حدس و پندار جواب آنها را نمی توان یافت و پندار آدمی را به حق نمی رساند و جوابهایی که داده می شود، از اسرائیلیاتی است که به دلیل متکی نیست و از آن گذشته، در تحقق یافتن هدفهای داستانهای قرآنی هیچ تأثیری ندارد.(35)
پس بی زمانی و مکانی یکی از ویژگیهای قصه های قرآن است و این دو عامل در شکل دادن به روند حوادث نقش چندانی ندارد و ما در قصه ها رد پایی از زمان و مکان را جستجو نمی کنیم و نمی یابیم، زیرا داستانها و قصه های قرآن ورای زمان و مکان حرکت می کنند و این دلیل بر جهانی و جاودانی بودن قصه هاست، چرا که زمان و مکان را در نور دیده و داستان و سرگذشت مختص به قوم و جامعه خاص در یک سرزمین و مکان و زمان خاص نیست. قصه ای است که نمونه آن در هر جامعه و در هر زمان و مکانی ممکن است رخ دهد و همه انسانها باید گوش به زنگ باشند و قصه آیینه تمام نمایی می باشد که سرنوشت خود را در آن ببینند و علت و عوامل سعادت و شقاوت جوامع را بررسی کنند.
بعلاوه، افزایش لذّت و بهره هنری (از یک داستان و یا نمایشنامه) (تفاوت میان متن هنری و متن عادی همین است) بستگی به این دارد که چه مقدار به خواننده یا شنونده و یا بیننده امکان می دهد که او خود (اسرار داستان را) کشف کند. بهره هنری داستان در این نیست که همه جزئیات را ارائه دهد، زیرا این کار فرصتهای بهره هنری را که در کشف و استنباط عملی می شود، تقلیل می دهد.(36)
در قصه یوسف (ع) خیلی از جزئیات قصه حذف شده است، در حالی که خوانندگان خود می توانند این جزئیات را حدس بزنند و تابلویی از آن در ذهن خود ترسیم کنند و قصه از آنچنان ساختار هنری برخوردار است که خواننده را یاری می دهد که این برشها و پرده های افتاده داستان را بتواند کشف و استنباط کند. مثلاً در آیه 50 آمده است که یوسف (ع) به فرستاده عزیز مصر گفت: بازگرد و شاه را از قول من بپرس چه شد که زنان مصری همه دست خود را بریدند؟ قال ارجع الی ربک فسئله ما بال النسوة اللاتی قطعن ایدیهنّ و در آیه بعد آمده است که شاه از زنان مصری خواست که حقیقت حال خود را بازگو نمایند قال ما خطبکن... در بین این دو آیه مشهود است که پرده ای افتاده و داستان برش خورده است و از بازگو کردن و بیان اینکه عمال و مأموران شاه به سراغ زنان رفتند و آنان را به دربار فرا خواندند و زنان به دربار آمدند و شاه این سؤال را از ایشان کرد، خودداری شده است و قرآن با برشی در قصه، صحنه بعدی یعنی حضور زنان در دربار و صحنه سؤال و جواب و گفتگوی پادشاه و زنان را به نمایش گذاشته است. ناگفته پیداست که متن داستان، با اینچنین حذفی، اصل اقتصاد هنری را که در زمینه داستان پردازی از اهمیت زیادی برخوردار است، تحقق بخشیده.(37)
لئو تولستوی داستان نویس چیره دست روس که با خلق آثار هنری جایگاه خاصی در ادبیات داستانی جهان دارد، در زمینه حذف جزئیات در قصه یوسف (ع) می نویسد:
این برادران (یوسف) به علت مهر پدر به یوسف به حسادت برانگیخته می شوند و او را به سوداگران می فروشند. اینکه زلیخا می خواهد جوان را از راه به در کند، اینکه یوسف پس از رسیدن به بالاترین مقامها به برادرانش از جمله بنیامین که از همه مقرب تر است، رحم می آورد، اینها و بقیه قضا یا همه حاوی احساساتی متساوی و قابل فهم برای روستایی روسی و مردم چین یا افریقا و کودک و پیر و برنا و باسواد و بی سواد است و سراسر با چنان خویشتن داری و پرهیز از جزئیات زاید نوشته شده است که داستان را اگر در هر محفل و مجلسی نقل کنند، برای همه مفهوم خواهد بود و به قلبشان نفوذ خواهد کرد.
بعد این گونه ادامه می دهد که برخی از نویسندگان و قصه نویسان برای آسان نمودن داستان و قصه شان متوسل به جزئیات فراوان مربوط به زمان و مکان شده اند و همین وفور جزئیات سبب می شود که داستان برای کسانی که در دایره اوضاع و احوال توصیف شده زندگی نمی کنند، صعب الفهم باشد... . نویسنده داستان یوسف، برخلاف معمول امروزی، نیازی به ذکر جزئیات در توصیف نداشت؛ جزئیاتی مانند وصف جامه خونین یوسف و خانه و لباس یعقوب و سر و وضع و پوشاک زلیخا و اینکه او چگونه وقتی بازوبند را به بازوی چیش می بست، به یوسف گفت بیا به نزد من و غیره و غیره، زیرا محتوای احساس در این داستان خود به حدی قوی است که هر تفصیلی به استثنای اساسی ترین امور - مثل رفتن یوسف به اتاقی دیگر برای گریستن - زاید می بود و فقط مانع انتقال عواطف می شد. به این جهت داستان یوسف برای جمیع آدمیان قابل فهم است و به دل همه ملتها و گروهها از پیر و جوان می نشیند و تا امروز باقی بوده است و هزاران سال دیگر نیز باقی خواهد ماند. اما بیایید و بهترین رمانهای عصر ما را از جزئیات و تفاصیل خالی کنید و ببینید چه از آنها باقی می ماند.(38)

برجستگی فرازهای داستان به تناسب جو و فضا

البته این حذف جزئیات در قصه های قرآن کلیت ندارد. گاهی برخی جزئیات به دلیل نقشی که در قصه بازی می کنند دوربین قصه حتی آنها را برجسته تر از بخشها و پرده های دیگر جلوه و نمایش می دهد. در داستان موسی (ع) که فرازهای متفاوتی دارد، این مسأله کاملاً مشهود است. مثلاً سوره اعراف در مبارزات موسی (ع) و فرعون که قصه به فراز گفتگوهای موسی (ع) و موضع گیریهای فرعون پرداخته است، از بیان جزئیات عصا و ید بیضا خودداری کرده و تنها به بیان این دو معجزه به صورت گذرا بسنده کرده است، زیرا داستان در پی آن است که واکنشها و موضع گیرهای زشتی را که از سوی فرعون و قوم او به وجود آمده است، آشکار سازد.
در اینجا شایان توجه است که متن قرآنی، رویدادها و موقعیتهای این بخش از داستان را به صورت گذرا و به دور از جزئیاتی که در داستانهای دیگر نقل شده است، روایت می کند. رمزهایی که می توانیم آن را به وضوح دریابیم این است که متن داستان در صدد سخن گفتن درباره قوم موسی و قوم فرعون، یعنی اسرائیلیها و قبطیهاست. و اما در مورد فرعون یا جادوگران به اندازه ای سخن می گوید که وضعیت قوم فرعون و موسی را روشن سازد.(39)
در سوره طه این دو معجزه موسی (ع) به صورت مفصل تر و برجسته تر مطرح شده و آیات 17 تا 23 را به خود اختصاص داده است. حتی به جزئیاتی چون کارایی عصا و واکنش موسی هنگام مشاهده معجزه نیز پرداخته است، زیرا در این فراز از داستان، قرآن قصد دارد بیشتر به نقش عنصر معجزه در قیام و انقلاب موسی (ع) و واکنش و عکس العمل ساحران در هنگام مواجهه با این معجزه بپردازد.
پس از حذف و اضافه جزئیات قصه های قرآن این گونه می توان برداشت کرد که قرآن در بیان و نقل قصه ها اغلب از ذکر جزئیات خودداری و سکوت می کند. اما این سکوت و امساک قرآن هماره نیست، در برخی داستانها گاه به جزئی ترین مسأله پرداخته و متقابلاً بسیاری از نکته های مهم داستان را ظاهراً واگذاشته است. در داستان بلقیس و سلیمان در سوره نمل هنگامی که بلقیس به قصر سلیمان می آید و گمان می برد که پیش روی تخت سلیمان، آب نمای عمیقی ساخته اند (در حالی که آن را از بلور ساخته بودند)، قرآن یادآور می شود که بلقیس دامنش را بالا زد تا از آب بگذرد: چون بلقیس آن را دید، پنداشت که آبی عمیق است و ساقهایش را بالا زد. سلیمان گفت: این صحنه ساده ای است که از آبگینه ها برآورده اند.... خلاصه آنکه کمیت چنان چون هر چیز دیگر در داستان پردازی قرآن، تابعی از متغیر مقصود و هدف است و این ویژگی قصه های قرآن است.