ترجمه نفحات الهیة

نویسنده : صدر الدین قونوی مترجم : محمد خواجوی‏

مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس مر خداوندی را که پیش از هر اولی اول بوده و پس از هر آخری آخر است، به اول بودنش واجب آمد که او را اولی نباشد و به آخر بودنش لازم آمد که او را آخری نباشد. گواهی می دهم که خدایی جز او نیست- گواهی دادنی که در آن پیدا و نهان و دل و زبان یکی است-.
لک الحمد یا واحدا لم یزل - وجودا حقیقیّة فی الأزل
هو الأزلی الذی لا یزال - حقائق کل صفات الکمال
و لیست حقیقیة فی الأزل - سوی الحق بالذات عز و جل
أحق الحقائق إذ لم تزل - وجودا و موجودة فی الأزل
فکانت حقیقته ذاته - تعالی و معناه إثباته
و درود بر سید أبرار و صفوه اسرار آن که را حق به سراپرده خویشش برد و خلقت کونین را به اویش سپرد و پیش از خلق آدمش نبی مطلقش ساخت و در ساحت قدمش با او نرد محبت باخت.
و صلی علی الصادر الأول - و اعظم آیاته الأکمل
و اول اعداد نور الشهود و صاحب آباد فیض الوجود
و مجلی علوم شدید القوی بتعلیم ذی مرة فاستوی
و مطلع انوار حق الیقین شفیع الوری رحمة العالمین
و قد خصّه الله عز و جل بکل محبته فی الأزل
و درود بر جانشین و بهین خلیفه اش علی مرتضی و ختم ولایت مطلقه اش حاکم ارض و سما و صاحب عصر و زمان و ائمه کرام باد تا جهان جهان است و خورشید در آسمان است.
أحب العباد الذین اصطفی محمد المجتبی المصطفی
امام الهدی سید الأنبیاء و عترته السادة الأصفیاء
و صل علی آله المصطفین علی و زهراء و الحسنین
و أولاده الطاهرین الکرام أدلاء منهاج دار السلام
لأرواحهم ألف ألف سلام من الله فی ملک دار السلام
اما بعد: پس از تصحیح و ترجمه کتاب فکوک شیخ کبیر- شیخ صدر الدین قونوی قدس سره العزیز- به تصحیح و ترجمه یکی دیگر از آثار گرانبها و فر خجسته اش که متأسفانه از اوان طلوعش در محاق فراق مسجون و در غبار زمان مدفون مانده بود- یعنی کتاب نفحات الهیه- پرداختم .
زحمات در پیمودن این راه و خارهای سر از بن درآورده در این گذرگاه هر یک حلّه و پرنیانی شد در این راه که به همت دوست و عنایت و سبب سازیش از همه گذشتیم و این دستینه را برای دوستان فراهم آوردیم، امید که مورد عنایت الهی و موجب روشنی چشم برادران ایمانی قرار بگیرد.
این کتاب در سال 1316 هجری قمری- یعنی یک صد سال پیش- توسط مرحوم شیخ احمد شیرازی چاپ سنگی شده بود، گذشته از رثاثت خط و بدی چاپ و قطع کوچک آن که تبعا خط هم کوچک و ریز و ناخوانا می شود حدود دو هزار و ششصد غلط و تحریف و تصحیف داشت که اصلا کتاب و فهم آن را از مسیر خودش خارج کرده و به صورت معما درآورده بود، و ما آن را در پانوشت ها با رمز «ط» یعنی نسخه مطبوع معرفی کرده ایم و خواننده گرامی در مقام مطابقه آن با متن مصحّح به صدق گفتار و امانت ما پی خواهد برد، در هر حال خداوند آن مرحوم را بیامرزد که کتابش در تصحیح ما بی اثر نبوده است.
لذا حقیر پس از تفحص و جستجوی فراوان که از مرز سالها می گذرد به نسخه ای به شماره 1637 در ضمن مجموعه ای که متعلق به کتابخانه درگاه مولانا در قونیه است دست یافتم ، و چون نسخه در قرن نهم نوشته شده بود و رسم الخطش هم ترکی بود و سبک بخصوصی داشت و در ضمن خوش عکس هم نبود اطمینان خاطر نداشتم که به همین دو نسخه- یعنی چاپ سنگی و آن- اکتفا کنم، و متأسفانه هر چه در ایران کاوش و جستجو کردم و سراغ کتابخانه های عمومی و خصوصی رفتم اثری از آن نیافتم.
تا آن که در کتابخانه سلطنتی آلمان نسخه ای به شماره 7103 /WE-2661که در فهرست الوارد آمده سراغ نمودم و توسط برادر ایمانیم جناب آقای دکتر فیروز عدیلی که از فضلا و دانشمندان معاصرند درخواست میکرو فیلم آن را کردم و ایشان با زحمات فراوان- که اهل فن می دانند و شکسته استخوان داند بهای مومیایی را- آن را تهیه و برای حقیر إرسال داشتند، این نسخه متأسفانه اول و آخر نداشت و اواسط او هم چون اوراق خزان درهم شده بود و صفحه دوم با بیستم و چهلم با صدم هم آغوش شده بود که بحمد الله پس از صرف زمانی آنها را منظم کردم، ولی نسخه ای عالی و مصحح- و طبق نظر اساتید فن و خط شناسان- نوشته شده در قرن هشتم بود که متأسفانه به واسطه اسقاط آخر آن تاریخ کتابت نداشت و ما آن را با رمز «ل» یعنی نسخه آلمان مشخص کردیم و نسخه چاپ سنگی را همان طور که گفتیم با رمز «ط» یعنی مطبوع، و نسخه کتابخانه درگاه مولانا را با رمز «ق» یعنی قونیه، و نسخه بدلها را با رمز «ن» مشخص کردیم.
و چون نسخه شماره 1637 قونیه نسخه ای بسیار عالی و مصحّح بود و حتی یک تحریف و اشتباه هم نداشت آن را متن قرار دادیم و در این باره هر دو نسخه چاپی و آلمان ما را فراوان یاری کرد.
در پایان قسمت اول نفحات و پیش از آغاز مکتوبات حاشیه ای کاتب مکتوبات به این متن به عربی نوشته بود که ما در اینجا ترجمه آن را آورده و اصل آن را در ذیل صفحه می آوریم، نوشته بود: به یاری خدا و توفیق او نوشتن این کتاب پایان پذیرفت، و این کتاب (یعنی قسمت اول نفحات) را غیر این بخش (یعنی مکتوبات و قسمت دوم نفحات) عالم عارف موعظه گر خلایق شیخ حاج مؤمن خلیفه- که خدای روحش را ترویح بخشد و فتوحاتش را بیفزاید- نوشته و بحمد و سپاس و نعمت الهی با این بخش (مکتوبات و قسمت دوم نفحات) بدست نیازمندترین خلایق به رحمت پروردگارش- یحیی فرزند شیخ مذکور (یعنی شیخ حاج مؤمن خلیفه) کامل گردید، و از پروردگار کریمم می خواهم به آن چه که در آنست و به هر علمی که موجب نزدیکی به او می شود و نزد او پسندیده است ما را بهره مند فرماید، آمین، بحق محمد و آل او همگی.
و شیخ مرحوم که نام بردیم (یعنی پدر نویسنده دوم) این کتاب (نفحات) را از نسخه ای که مؤلف آن- حضرت شیخ قدس سره- تصحیح کرده بودند نقل کرده است و در مواضعی از آن نسخه خط شریف و مبارکش منقوش است، از آن جمله بیان آخر نفحات که فرموده: نفحه ای عزیز و ارجمند ... تا پایانش، خداوند ما را به این نسخه برکت بخشد، آمین. و این فقیر آن چه که از این نسخه باقی مانده بود به عینه با تمام رسانید، و خدا دانای به غیب و پنهان است، و نوشتن دنباله آن نزدیک زوال روز یک شنبه اواخر ماه ربیع الأول سال هشتصد و نود و هشت (898) هجرت محمدی واقع شد .
و اما شرح حال و آراء و افکار و آثار قونوی را بطور مستوفی در مقدمه کتاب فکوک بیان داشتیم، و چون شرح حال و آراء و آثار چیزی نیست که تکرارپذیر باشد و امر جدیدی هم اضافه بر آن تا کنون مکشوف نشده لذا در این مقدمه از آن صرف نظر کرده و هر کس مایل باشد می تواند به مقدمه کتاب بی همتای فکوک مراجعه کند، و ما فقط در این مقدمه مختصر مقداری از آراء و جهان بینی های حضرت شیخ را در این کتاب بیان خواهیم داشت و ان شاء الله در مقدمه ترجمه کتاب عظیم القدر مصباح الانس شرح حال حضرت شیخ و محمد بن حمزه فناری قدس سرهما را دو باره همراه با آراء و افکار و تصنیفاتش خواهیم نگاشت، در اینجا فقط اکتفا به اهم تصنیفات حضرت شیخ می کنیم.
نام نامی حضرت شیخ ابو المعالی صدر الدین محمد بن اسحاق قونوی می باشد که در سال 607 و یا 606 هجری تولد یافته و در سال 673 هجری بجوار رحمت حق تعالی شتافته، لقب شریفش شیخ کبیر است و لقب شیخ و استادش- ابن عربی- شیخ أکبر، ایشان دست پرورده شیخ محیی الدین بن عربی بوده و در حجر او پرورش یافته و ربیب وی بوده است و بقول خودش با او در کشف اشتراک داشته و پس از ارتحال شیخ خود بر مسند ارشاد نشسته است.
حضرت شیخ گذشته از تألیفات سودمندی که از قلم ارزشمندش صادر گشته شاگردانی نام آور تربیت کرده که نام او و شیخ او را در آفاق بلند آوازه کرده و باعث پخش افکار آنان در أقطار عالم گردیدند.
از جمله آنان مؤید الدین جندی است که اولین شارح فصوص الحکم است، و دیگری شیخ سعید الدین سعید فرغانی شارح قصیده تائیه نظم السلوک ابن فارض مصری به نام مشارق الدراری- فارسی- و منتهی المدارک- عربی- می باشد، و دیگری شیخ عبد الرزاق کاشانی شارح فصوص الحکم و شرح منازل الساءرین و مؤلف اصطلاحات صوفیه می باشد که شرف الدین قیصری شارح فصوص الحکم از شاگردان و تربیت شدگان وی است و بابارکنای شیرازی شارح فصوص الحکم فارسی نسبت به قیصری و کاشانی می رساند ، و دیگری فخر الدین عراقی صاحب کتاب لمعاتست لمعات خود فشرده و عصاره فصوص الحکم ابن عربی است که در بیست و هفت لمعه- مطابق بیست و هفت فص فصوص- تدوین گردیده است .
دیگری عفیف الدین تلمسانی شارح فصوص الحکم است که حضرت شیخ تصنیفات خودش را برای او فرستاد و گویا از نظر باطن و سلوک- همچنان که از وصیت نامه حضرت شیخ برمی آید- بر دیگر تلمیذانش برتری داشته و دیگر شیخ شمس الدین ایکی بوده که خود شیخ الشیوخ عصر خودش می بوده است، و دیگر شیخ تقی الدین حورانی و علامه قطب الدین شیرازی شارح حکمت الاشراق که آخری از شاگردان ظاهری حضرت شیخ بوده و کتاب جامع الأصول ابن اثیر جزری را نزد حضرت شیخ خوانده و آن را به خط خود نوشته و به این کار فراوان می بالیده، و نیز افراد دیگری که هر یک چون خورشیدی در ظلمتکده این جهان درخشیدند و به کانون نور بازگشتند، در این کتاب بی همتای نفحات و به ویژه در قسمت مکتوبات آن به نام نامی آنان برمی خوری.
از معاصران وی می توان شیخ المشایخ سعد الدین حموی و حضرت مولانای روم صاحب کتاب بی همتای مثنوی و دیوان شمس الحقائق و غیرهما را نام برد که دیدارهایی مکرّر با این دو داشته است و نیز خواجه نصیر الدین طوسی که با وی باب مکاتبات مفتوح بوده است. دیگر از معاصران وی ابن فارض مصری است که ملاقاتی با او صورت نگرفت ولی شب را در یک مسجد و در جوار هم بسر بردند. گویند این قطعه از مثنوی مولانا که فرموده:
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
غیر آن قطب زمان دیده ور کز ثباتش کوه گردد خیره سر
اشاره به حضرت شیخ قدس سره می باشد و هموست که بر جنازه مولانا- طبق وصیتش- نماز خواند.
تألیفات حضرت شیخ عبارتند از:
1- مفتاح غیب الجمع و الوجود- معروف به مفتاح الغیب 2- کتاب الفکوک- 3- کتاب النصوص- 4- اعجاز البیان فی تأویل ام القرآن- 5- النفحات الإلهیة- 6- شرح حدیث الأربعین- 7- تبصرة المبتدی و تذکرة المنتهی (فارسی)- 8- التوجه الأتم الأعلی- 9- مرآة العارفین- 10- شرح شجرة النعمانیة- 11- الرسالة الهادیة- 12- الرسالة المفصحة-
13- مکتوبات- 14- وصایا- 15- خرقة التصوف (نسبت خرقه حضرت شیخ)- 16- شرح اسماء الحسنی- 17- رسالة السیر و السلوک 18- شعب الایمان 19- رسالة در مراتب کشف 20- رسالة در بیان مبدأ و معاد و غیر اینها که با منسوبات حدود چهل جلد می شود.
شایان توجه است که فهم اصطلاحات این کتاب نیاز به استادی بارع و راه رفته در مراتب سلوک دارد که ضمنا متحلی به فضایل ظاهری و آشنای به اصطلاحات عرفانی باشد و جز این خواننده این کتاب را توصیه به مطالعه ترجمه اصطلاحات صوفیه شیخ عبد الرزاق کاشانی می کنم که قبلا آن را ترجمه کرده ام و توسط انتشارات مولی منتشر شده است ولی آن چهارده اصلی که بر مقدمه کتاب فکوک گذارده ام دخل عظیمی در فهم این کتاب و همینطور این چند کتابی که از حضرت شیخ نام بردیم و ان شاء الله در آینده به زیور طبع آراسته می گردد دارد که خواننده بی نیاز از این مقدمات و اصطلاحات نیست.
این کتاب را همانند کتاب فکوک با اصرار فراوان و تشویق جناب آقای مفید مدیر محترم انتشارات مولی که محیی متون عرفانی و عاشق این مبانی اند ترجمه کردم، هر چند راضی به ترجمه نمی شدم، زیرا ترجمه این قبیل از کتب و به ویژه این کتاب که مشحون از اصطلاحات و کنایات و اشارات عجیب است و به ویژه سبک انشای حضرت شیخ- که واقفان گویا به معضل و معقّد بودنش هستند- قابل ترجمه نیست، در هر حال نسیمی از بوستان عنایت وزید و حالی پدید آمد و ترجمه صورت گرفت، ترجمه نصف کار را برای پژوهشگر و محب علم آسان می سازد ولی مشکل مطلب و آشنایی با مبانی بدون استاد و ممارست فراوان امکان پذیر نیست و موجب خستگی می گردد، با این همه:
لطف الهی بکند کار خویش نکته سربسته چه دانی خموش در این کتاب هم همانند کتاب فکوک و دیگر ترجمه هایمان ترجمه در چهارچوب متن است و توضیحات بین الهلالین از مترجم، و اگر در مطالب بین الهلالین که اکثر برای معرفی ضمایر به کار رفته خدای ناکرده اشتباهی رخ داده باشد از مترجم حقیر است نه مؤلف خبیر، در هر دو قسمت ترجمه و متن بندها را با تعیین شماره هر بند مشخص نمودیم، به این ترتیب که مثلا بند هفتم از نفخه نهم را 7/ 9 قرار دادیم تا کار تطبیق متن با ترجمه آسان شود و خوانندگان عزیز را در یافتن متن با ترجمه بخصوص و مطلب آن- و همینطور در اعلام که آن هم با شماره بند مشخص شده- یاری خواهد کرد.
در قسمت مکتوبات همان طور که در ترجمه پاورقی اولین مکتوب اشاره کردیم: آن چه که مربوط به فنون کتابت و بلاغت و فصاحت و براعت و استهلال و صنایع فراوان دیگر ادبی و نیز برخی از اشعار که معمول ادبا و فصحا و کتّاب و دانشوران آن عصر بوده اگر می خواستیم آنها را ترجمه کنیم و مرجع و مفهوم هر یک از کنایات و اشارات را معین و مشخص کنیم خود کتابی دیگر می شد، لذا از آن مکتوبات بسنده بر مطالب علمی و کشفی که در آنها آمده نمودیم، و مقصود از ترجمه این کتاب گرانقدر هم همین امر بوده است، و آنها چنانکه مشاهده خواهید کرد بسیار اندک است و مقصود حضرت شیخ هم از نوشتن نامه همین امر بوده است .
همان طور که گفتیم حضرت شیخ قدس سره با استاد و شیخ خود- ابن عربی- در کشف اشتراک داشته و خود در مقدمه فکوک گوید: خداوند مرا در اطلاع و آگاهی بر آن چه که وی را مطلع ساختند و دیده وری بر آن چه که برایش روشن نموده و گرفتن از خدا- بدون واسطه و سببی- با وی مشارکت روزی کرد، لذا در تدوین و تألیف و تصنیف کتب هم با شیخ خود اشتراک داشته است.
همان طور که او کتاب فصوص الحکم را آورد- و مطلقا متن آن بدون شرح و تدریس استاد و یا از راه باطن قابل درک نیست- همینطور ایشان هم کتاب مفتاح الغیب را آورد- که بدون شرح و تدریس استاد و یا از راه باطن قابل درک نیست- گرت نیست باور بیا و ببین- و او همان طور که کتاب فتوحات را آورد که محصول سی و اندی سال مکاشفات و واردات و مخاطبات غیبی اش می باشد همینطور این هم نفحات را آورد که محصول سی و اندی سال مکاشفات و واردات و مخاطبات غیبی اش می باشد، و همین گونه در دیگر تألیفات هر دو از تفسیر حدیث و قرآن و غیرهما، منتهی کلام حضرت شیخ از استادش- ابن عربی- بسی مغلق تر و پیچیده تر و إبهام آمیزتر است و برای ترجمه متنی سنگین تر و مغلق تر از آن نخواهی یافت ).
و همان طور که استاد آشتیانی گفته اند: درک آثار قونوی بسیار دشوار است و انسان باید پس از تحصیل عرفان و قرائت یکی از کتب درسی تصوف به مطالعه آثار قونوی بپردازد و آن قدر به مطالعه خود ادامه دهد تا بزبان او آشنا شود، فهم نصوص و فکوک و مفتاح الغیب و همچنین نفحات قونوی مشکل تر از فصوص ابن عربی است، لذا در دوره های قبل پس از قرائت تمهید القواعد ابن ترکه و شرح فصوص قیصری طالبان تازه به قرائت مصباح الانس که شرح مفتاح الغیب قونوی و تألیف ابن فناری است می پرداختند.
در کتاب نفحات گذشته از واردات و مکاشفات به مطالبی شگفت و به آرائی عجیب برخورد می کنیم که برای نمونه معدودی از آنها را بیان می داریم و برخی از منابع را که عراقیها و أمثاله بزبان دیگری در مسفوراتشان آورده اند مشخص می سازیم ).
از آن جمله ختمیت است- همان گونه که شیخ و استادش ابن عربی می گفت- در نفحه مناجاتیه گوید: پروردگارا! بارها خبردارم کردی که من از جهت مطلوب بودن اوّلم و از حیث اینکه علت غاییم آخرم، و نیز خبردارم کردی که این ترا بشارتی است و نشانم دادی که آخرین بنده اختصاصی ام، و از آخر بودن بیش از این تعبیر نمی کنم- اگر چه گلویم بریده شود- و تو میدانی.
در نفحه ای دیگر می بینم که حضرت شیخ درباره محبت می گوید: محبوب از آن جهت محب را دوست می دارد که سببی برای استجلا و ظاهر شدن کمالش است در او و محلی برای نفوذ سلطنت جمال و گسترش احکامش، پس محبوب آینه محب است که در آن زیبائیهای نفسش را که پنهان در وحدتش بود آشکار می سازد ... الی آخر.
و عراقی شاگرد و مربّای حضرت شیخ در لمعاتش می گوید: عشق هر چند خود را دایم به خود می دید خواست تا در آینه نیز جمال و کمال معشوقی خود مطالعه کند، نظر در آینه عین عاشق کرد صورت خودش در نظرش آمد و گفت:
أ أنت أم انا هذا العین فی العین حاشای حاشای من اثبات اثنین
عاشق صورت خود گشت و دبدبه «یحبّهم» در جهان درانداخت ... الی آخره. و اصولا لمعات عراقی انعکاس افکار و مکاشفات حضرت شیخ است درباره حقایق عالم وجود که بزبان عشق و عاشق و معشوق- که همیشه بینشان اتحاد برقرار است- تقریر شده است.
و در قاعده ای کلی درباره انسان کامل مطلبی می گوید که جز درباره حضرت حجت بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه شریف و أرواح العالمین له الفدا و امامان معصوم صدق ندارد، گوید:
مقصود من از انسان کامل در اینجا نوع انسان نیست بلکه مراد انسان حقیقی است که بالفعل انسان کامل است و از برخی مناسب و مقامات او مقام نیابت از حق تعالی است، و اوست که در رسیدن آن چه که از حق بخلق می رسد- در عصر و زمان خودش- واسطه بین حق تعالی و غیر اوست.
و از مشهدی شریف مکاشفه ای را نقل می کند که خداوند بر او تجلی ذاتی اختصاصی در مظهری انسانی کرد که کیفیتی تام نداشت و ذاتش را بدون هیچ مظهری بدون مکان و کیفیت، و از جهت مظهر مکانی غیر مکانی و کیفیت دار بدون کیفیت مشاهده کرده است، و به او قطعه ای عنبر- که هم اکنون همراهش است- نشانی داد و فرمود: این را می شناسی؟ گفت: گویا می شناسمش، فرمود: از عنایت و لطفم بتو برایت در این عنبر تجلی کردم تا همیشه با تو باشم- بودنی ذاتی اختصاصی غیر معیت عمومی ذاتی- و پس از بازگشت از آن مشهد عنبر در دستش بود و به دوستانش گفته به شما وصیت می کنم که چون مردم این عنبر را با من دفن کنید زیرا پروردگارم در آن برای من اختصاصا تجلی محبت و عنایت کرده و توان دوریش را ندارم.
و در مقدمه ای دیگر گوید: این مطلب را اگر نیک بفهمی و معمایش را حل کنی و مجملش را تفصیل دهی را از صورت الهی را که حق تعالی به خودش نسبت داده (ان الله خلق آدم علی صورته) خواهی دانست- با اینکه حق تعالی را از تقیّد بصورت معقول و یا محسوس تنزیه می کنی- و نیز راز خلافت حق تعالی که در کتابهای آسمانی آمده و راز علم اسماء و احاطه به آنها را خواهی دانست و راز سبب سجود فرشتگان مر آدم را که این سجود در وجود خلیفه پیوسته و همیشگی است خواهی دانست، و چون خلافت تا قیامت باقی است سجود هم باقی خواهد بود، و نیز صورت ارتباط حق را به عالم و عالم را به حق تعالی (که حقیقت انسان کامل است) و حقیقت زنجیره ترتیب و وسایط را هم خواهی دانست.
در رؤیایی عزیز و گرانقدر تحقق به تجلی ذاتی را از شیخ خود- ابن عربی- می خواهد، یعنی تحقق به کیفیت شهود دائم ابدی که پس از آن نه حجابی باشد و نه کاملان را در آن مستقر و مقامی، یعنی همان که برای او حاصل شده است، گوید: شیخ سؤال مرا اجابت کرد و گفت: باشد، ولی میدانی مرا فرزندان و یاران اند و به ویژه فرزندم «سعد الدین» با این همه آن چه تو خواستی برای هیچ یک از آنها فراهم نیامد، چقدر از فرزندان و یاران را کشتم و زنده کردم، مرد آن کس که مرد و کشته شد آن کس که کشته شد و این برایش حاصل نگشت؟ گفتم: ای سرور من! سپاس مر خدای را که مرا بر چنین ویژگی و اختصاص به این فضیلت و مزیّت یاری کرد، می دانم که تو زنده می کنی و می میرانی، و پس از این سخن دیگری بود که امکان افشای آن نیست.
در نفحه ای که حاوی اسرار سلوک است گوید: برخی از بندگان خدا هستند که آینه ای می شوند وسعت آن همانند وسعت مقام ذات و اطلاق آن است و نیز آینه ای مر عین علم حق ذاتی را که حق تعالی را در شئونش- بحسب تمام مراتبش- پیروی می کند، او جامع آنها است و حق هم در ظهوراتش در او تابع اوست، پس هر یک از آن دو از جهتی آینه دیگری و تابع او است، در این حال راز بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: مؤمن آینه مؤمن است دانسته می شود که آن چگونه است.
و عراقی در لمعاتش گوید: عاشق را دلی است منزه از تعیّن که مخیّم قباب عزت است و مجمع بحر غیب و شهادت و این دل را همتی است که:
اگر بساغر دریا هزار باده کشد هنوز همت او باده دگر خواهد
لا جرم وسعت او به مثابتی است که آن که در همه عالم نگنجد جمله عوالم در قبضه او ناپدید شود، سراپرده فردانیّت در ساحت وحدانیت او زند، بارگاه سلطنت آن جا سازد و کارگاه کارها اینجا پردازد، او در دل و دل در قبضه او، وسعنی قلب عبدی المؤمن، بنگر که بر زبان ترجمان این حال چگونه می رود:
گر چه در زلف تو است جای دلم در میان دل حزین منی
تا بدانی که از لطافت خویش هم تو در بند زلف خویشتنی
او است که خود را دوست می دارد در تو، اینجا معلوم شود که: لا یحبّ الله غیر الله چه معنی دارد، مفهوم گردد: لا یری الله غیر الله چه اشارت است، نهایت کار آن است که محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینه او، گاه این شاهد او آید و او مشهود این و گاه او منظور این شود و این ناظر او، و گاه این به رنگ او برآید و گاه او بوی این گیرد، گاه دست این به دامن او آویزد و گاه شوق او از گریبان این سر برزند: انّی إلیهم لاشدّ شوقا، هر چه بینی جمال او است پس همه جمیل باشد، لا جرم همه را دوست دارد، و چون درنگری خود را دوست داشته باشد، هر عاشقی که بینی جز خود را دوست ندارد، زیرا که در آینه از روی معشوقی جز خود را نبیند، لا جرم جز خود را دوست نگیرد، المؤمن مرآة المؤمن، و الله المؤمن.
اینکه بینی محب در آینه ذات خود صورت محبوب بیند آن محبوب باشد که صورت خود را در آینه محب می بیند، زیرا که شهود محب به بصر بود و بصر او به مقتضای کنت سمعه و بصره و یده و لسانه عین محبوب است، پس هر چند عاشق بیند و داند و گوید و شنود همه عین محبوب آمد، فإنما نحن به و له، و لباس محب و محبوب و طالب و مطلوب و مستمع و سمیع و مطاع و مطیع از روی ظهور همه یکی آمد، اما فهم هر کس کجا رسد؟
هر گدایی مرد سلطان کی شود؟- پشّه ای آخر سلیمان کی شود؟
نی عجب این است کان مرد گدا چون که سلطان است سلطان کی شود؟
بو العجب کاری است بس نادر رهی کاین چو عین او بود آن کی شود؟
در این کتاب شریف اسرار و رازهای دیگری از قبیل امر بین امرین و آشتی بین کشف و عقل و شرع که صدر المتألهین متصدی بیان و اثبات آن- پس از قرنها- گشت و رازهای فراوان دیگری هست که برای به درازا نکشیدن این مقدمه و اطاله کلام از آنها صرف نظر کردیم )، و بحمد الله با ترجمه روانی
- نسبت به مطالب سنگین کتاب- که از این رساله گرانقدر شده فارسی زبانان به خوبی می توانند به آن حقایق پشت پرده پی ببرند ).
توضیح و تحلیل نفحات الهیه در اینجا به تحلیل نفحات پنجاه و یگانه کتاب نفحات- همراه با مکتوبات حضرت شیخ قدس سره- می پردازیم و امید است این کار که خود یک غور تمام در همه کتاب است، برای خوانندگان گرامی و عزیز فهرست واره ای باشد که خلاصه و لبّ هر نفحه ای را از این مقدمه بدانند و هر کدام مقتضای ذوق و نظرشان بود بدان مراجعه کنند- اگر چه تمام مطالب لبّ و ارزشمند و گرانقدر است- علیه توکلت و الیه أنیب.
حضرت شیخ قدس سره نخست در آغاز کتاب پس از خطبه به وجه تسمیه کتاب نفحات پرداخته و آن را مأخوذ از حدیث نبوی صلی الله علیه و آله دانسته که فرموده: ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات من رحمته الا فتعرضوا لها، یعنی: خدای را در ایام عمرتان نفحات و نسایم عطر بیزی است که از کانون رحمتش می وزد، آگاه باشید و خویش را در معرض وزش آن نسیم ها قرار دهید، و سپس به بحث در شناخت کیفیت تعرض (در معرض وزش آن نسیم ها قرار گرفتن) و انواع و اقسام کلی آن پرداخته و آنها را همان گونه که آگاهی یافته در این مجموعه به نام نفحات الهیه گرد آورده و بیان داشته است.
پس از آن گوید: تعرّض دو قسم است: قسمی خالی از تعمّل و تکلف است و قسمی آمیخته به تعمل و تکلف، اولی تعرض به واسطه استعداد ذاتی است که غیر مجعول بوده و دیگری تعرض به واسطه صفا و پاکی روحی و وسعت دایره معقول آن است که از احکام مرتبه روحانی می باشد، سپس به بیان انواع آن و متعلقات آنها که از جمله فقر مقید است- یعنی طلب استکمال- پرداخته و در پایان می گوید:
من در این کتاب از نفحات و نسایم عطر بیز رحمانی و نتایج تجلیات اختصاص ربانی، برخی را که حق متعال در مقام قرب به من بخشیده متذکر می شوم، پس در آن چه که به گوشت می خورد و جانت را صفا می بخشد تدبر و تفکّر کن و قدر آن را بدان تا از سعادت کبرا و مقام قرب اعلا برخوردار شوی.
در نفحه اول درباره شئون الهی و سفر به سوی خدا و منازل آنها سخن می گوید و می گوید:
بزرگترین شأن الهی ظهورش به صورت انسان کامل الهی می باشد که اسم «الأول» به سبب ظهور سابق برایش ظهور یافته بود و اسم «الاخر» به حکم متأخر دوم برایش ثبوت یافت، و حکم «الأزل» و «الأبد» به واسطه این دو حکم ظاهر گشت و وسط بین دو طرف تعیّن یافت، و آن کس که از همه مراتب پدید آمده و از جانب حق نیابت هر کاری را که اراده نماید داشته است او را به نام انسان و خلیفه و سایه نامیده و اجرای اوامر و فرامینش را در تمام خلایق- از جهت منزل و محل- به او عطا کرد و او را به خلایق شناسانید.
سپس در علم خداوند سبحان سخن گفته و اثبات می کند که علم خداوند سبحان قدیم و منبسط و محیط و دائم و فعلی است و بهره مردمان عبارت از مقدار آن چه که در خور دایره مقام ایشان و برابری معنوی دارد می باشد. بعد از آن به مجازات (تلافی) بزرگ پرداخته و گوید: این غلبه که بین این دو حقیقت واقع شده و از آن دو تعبیر به رحمت و غضب می شود در مرتبه معانی و اجتماعات اسمائی برای بروز ظهور أرواح و در مراتب أرواح برای بروز و ظهور احکام عالم مثال و آن چه که در آن عالم از صورت ها و مظاهر که هست قابل تعقل و ادراک می باشد. و در پایان گوید: هر کس که علمش با نفسش اتحاد پیدا کرد حکمش علم و حال گردیده و پروردگارش در آن چه در او از شئون ذاتی و گونه گون بودن ظهور خودش است- به حسب هر شأنی که در او ظاهر می شود- حکم می کند.
نفحه دوم در برخی از اقساط فاتحه است و در آن گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدا بود و با او چیزی نبود این بخش اول از سوره فاتحه است، و گوید: سلوک (یعنی سیر در قوس نزولی) یعنی جدا شدن اشیا از غیب حق و وحدت الهی که عارضشان شده، و انسان خواص تمام مراتبی را که گذر کرده همراه دارد و در پایان اتصال به معدن خود می یابد و هر کمال پنهان در هر مرحله و منزلی را که بر آن گذر کرده و بدانها آمیزش یافته همراه دارد.
نفحه سوم مکاشفه ای ربانی است که در سال ششصد و شصت و شش واقع شد که حاوی اصولی چند از معرفت الهی و اتحاد و راز حروف و کلمات و سوره ها و آیات و کتاب های آسمانی و دیگر تنزلات است، در این نفحه راز نوشتن نخستین الهی است، و در این مکاشفه وجود عام و منبسط را مشاهده کرده که نوری ذاتی و تابنده بود که بر شئون الهی گسترش یافته است، در این نسخه سخن از قلم اعلا و لوح محفوظ و کیفیت نوشتن آن رفته است.
نفحه چهارم در راز بیان الهی که پیش از این ترا که چیزی نبودی آفریده ام (9- مریم) و محققا بر آدمی مدتی از روزگار گذشت که چیز قابل ذکری نبود (1- دهر) سخن گفته که آیا بین آن دو فرقی هست؟
و پاسخ آن را بزبان ذوق و فیض وهبی- نه به تکلف فکری و علم اکتسابی- داده، و در منازله ای الهی کیفیت آگاهیش را بر حقیقت علم و مراتب تفصیلی و لدنی، و درجات صاحبان آن علم و حاملان آن را بیان می دارد، و ضمنا در این مشهد راز حدوث و قدم و بهره اش را از علم ذاتی بازگو می کند، در این منازله مشاهدات و مکاشفات بسیاری آمده که بیانش سخن را به درازا می کشد.
نفحه های پنجم و ششم تعریف حقیقت علم است و حاوی راز قدر و صورت تلقین حجت حقیقی که ضمن واردی در سال ششصد و شصت و سه واقع شده، در ذیل آن مناجاتی ربانی را به زبان خویش بیان می دارد و پس از آن واردی بر او وارد می شود و درباره هیئت جمع شده او که عنایت است سخن می گوید و از این نفحه آغاز در بیان گفتگوی محبت و عشق می کند و گوید به من گفته شد در حضرت جمع ذاتی چیزی است که در خور محبوب بودن است و در آن جا چیزی است که شایستگی محبوب بودن را ندارد، و سپس مبحثی را درباره علم از کتاب علم علم نقل می کند.
نفحه هفتم باز اختصاص به راز علم و خبرت و شناخت اشیا پیش از وقوعشان و این که چگونه وقوع پیدا می کنند دارد.
نفحه هشتم و نهم در راز محبت محبوب به محب و راز محبت محب به محبوب است که ما مقداری از آن را با مقایسه و برداشتهای تلمیذش فخر الدین عراقی از این نفحه و بیانش در لمعات ذکر کردیم، در نفحه نهم در راز انگیزه های محبت و عشق سخن می گوید که نتیجه اشتراک و مناسبت در برخی از افعال و یا حالات و یا مرتبه است، و گوید محبت و عشق یک حقیقت کلی است که بین مقام الهی و کونی از جهت حکم مشترک می باشد، پس مناسبت آن بین حق و خلق ثابت است و این گونه نیست که محجوبان پندارند خداوند بندگانش را با این که با او مغایرند دوست می دارد، و این در مشرب تحقیق از محالات است که چیزی غیر خودش را- از آن جهت که با او مغایرت دارد- دوست داشته باشد، مگر به موجب حکم معنایی که بین آن دو مشترک باشد و از این جهت بین آن دو مناسبتی اثبات می شود که حکم به غلبه حکم اتحاد بر حکم امتیاز می کند، و نیز در باره وحدت و کثرت حقیقی سخن گفته و مباحثی از کتاب علم علم و راز حلال مطلق و حرام مطلق و راز تأثیر و تأثر و راز نکاح و ولادت را بیان می دارد و درباره استعداد گوید: در واقع تمام استعدادات وجودی احکام استعداد کلی غیبی اند.
نفحه دهم در برخی از رازهای مفاتیح غیب و مخاطبات بین حق تعالی و مخلوق است، در این نفحه از حقیقت کلام حق تعالی به زبانهای مخاطبات و تنزلات که در کتابها و صحایف آسمانی آمده و شئون الهی و فرشتگان و جن و آسمانها و ستارگان و عناصر و موالید عناصر و انبیا و رسولان و خلفا و کاملان و اولیا سخن رفته و گوید: چیزی از تنزیه و تعظیم و ایجاد و تصریف و علم و اراده و قدرت و حیات و کلام- و حتی وجود مطلق- به حق تعالی جز از حیث حقیقت انسانی کمالی ذاتی که همان الوهیت است نسبت داده نمی شود، کاملان صورت های اعتدالی آن حقیقت انسانی، و جن و شیاطین صور اجتماعات شئون طبیعی انحرافی آن حقیقت اند. در این نفحه خواننده راز رسالت رسولان و بهره اولیا و صالحان و مؤمنان و گمراهان را بتمامه خواهد دانست.
نفحه یازدهم در انواع القاءهای ملکی و شیطانی و آن چه که قابل اعتماد است و آن چه که قابل اعتماد نیست و آن چه موقوف بر عرضه بر شیخی که دارای تحقیق تام بوده و صاحب میزان کامل است می باشد، گوید القای الهی در پی لذت بزرگی دارد که وجود انسان را استغراق می بخشد، ولی القای روحانی لذتی همراه ندارد و اگر داشته باشد از ناحیه علمی است که از آن القا حصول پیدا کرده است.
نفحه دوازدهم در حقیقت فیض ذاتی است که زاید بر کمال ذاتی است و از پر شدن از او صادر شده است، یعنی راز صمدیت و بی نیازی حق تعالی، و اینکه ایجاد میوه کمال او است نه این که ایجاد او باعث کمال وی است، خداوند کامل بود سپس ایجاد کرد، نه این که ایجاد کرد تا کمال یابد.
نفحه سیزدهم در بیان فرق بین نسبت اختیار به حق تعالی و به مردم است و این که اختیار مردم دو دل بودن بین دو فعل است که هر دو نزد صاحب اختیار وقوعش ممکن است، ولی درباره حق تعالی این گونه نیست، زیرا ذاتش احدی و صفاتش واحدی و امرش یکی است و حکمش هم یکی، علمش به خودش و به اشیا یک علم است که در آن نه تغییر است و نه اختلاف. سپس در مقام جبر علم سخن گفته و آن را به دلایل گوناگون إبطال می کند و نتیجه می گیرد که اختیار الهی مقامش بین جبر و اختیاری که مردمان ادراک می کنند هست و تمام معلومات آن چیزی است که دخولشان در دایره وجود خارجی مقدر شده، و آن چه مقدر نشده، در پهنه علم او ازلا و ابدا رسم شده و صورت هر چیزی بر حدّ خود متعین و مترتب است به ترتیبی أزلی که کامل تر از آن در واقع امکان ندارد. در این نفحه قاعده ای کلی آمده که حاوی بیان چگونگی تدبیر أرواح مر أجساد را و صورت ارتباط هر یک از آنها با دیگری است که حضرت شیخ قدس سره با حاشیه ای مفصل آن را بطور مستوفی و مدلل بیان داشته و در تعریف انسان گوید مقصود نوع انسان نیست، بلکه مراد انسان حقیقی است که بالفعل انسانی کامل است و برخی مناصب و مقامات او مقام نیابت از حق تعالی است و او است که در رسیدن آن چه از حق به خلق می رسد در زمان خودش واسطه بین حق و غیر او است و در هر دوره و زمانی کامل هر عصری این گونه است، و گوید هر نشئه ای که انسان پس از مرگ بدانجا انتقال پیدا می کند آن نشأه از این نشأه و جهان عنصری تولد یافته است، و هر چه باقی و جاودانگی دارد- یعنی آن نشأه- در درون این نشأه عنصری است، اگر چه ظهور گوناگون داشته و کیفیات و ترکیباتش مختلف باشد، سپس نشأه حشری را بیان داشته و پس از آن صراط و کیفیت گذشتن از آن و سرنوشت اشقیا و چگونگی صورتها و أبدان آنها که از ایشان جدا نمی شود را ذکر کرده و بعد حالات بهشتیان را که درست برعکس حالات دوزخیان است بازگو کرده و در پایان به نشأه استقراری می پردازد و پس از آن در بیانی مفصل به گفتگو با وارد می پردازد و در رازی شریف ظاهر و باطن حق تعالی را با ظاهر و باطن انسان مقایسه کرده و نتیجه عکس می گیرد که ظاهر انسان دارای ثبات نسبی و باطنش دارای دگرگونگی است، ولی ظاهر حق تعالی- که عوالم وجودی است- دارای دگرگونگی است و باطنش دارای ثبات محض است.
نفحه چهاردهم در کیفیت شناخت حق تعالی است که از انحای مختلف شناختها کدام درست و بجاست و آن این که حق تعالی به تجلی ای بی ترتیب و کیف به او جلوه کند، به گونه ای که این شهود مستلزم معرفتی شود که بر حال معینی وارد نشود.
نفحه پانزدهم در بیان حقیقت تدبر الهی است که عبارت از توجهی الهی است به سرّ عبدانی و توجهی عبدانی به حقیقت الوهی به سوی امر مشهود حالی که معلوم مشهود أزلی و آنی می باشد، و نیز بیان راز حمد و راز حجاب های نورانی که عبارت از اسماء و صفات وجودی و ثبوتی، و ظلمانی که سلبی عدمی است می باشد.
نفحه شانزدهم در بیان راز یاری گرفتن از حق تعالی و راز بقا و فنا و دوام و انواع اعتدالات خالص که در مرتبه روحانی و مثالی و حسّی و انسان های حیوانی تعقل می شود است و سپس به بیان مرتبه کاملان که به احکام حقیقت انسانی ظاهراند و جامع بین احکام وجوب و احکام جمعیت تام احاطی اند و متحقق به ثبات در برزخ البرازخ که جامع بین مقام حق و مرتبه وجود است می پردازد.
نفحه هفدهم در سبب های تأثیر و شرطهای تسخیر از هر مؤثر و مسخر است که بستگی به احکام سرّ جمع یعنی حکم مشترک دارد، و دقایقی ارزشمند را در طی دو نکته بیان داشته که عبارت است از بودن بنده با حق و مشاهده خواص مر حق را که بیانش مفصل است.
نفحه هجدهم در بیان مکاشفه ای است که حق تعالی را بدون کیف و وضع با حضور شیخش- رضی الله عنه- مشاهده کرده و اعجاب شیخ از حضور او در این مشهد، و باز مکاشفه ای دیگر در ذیل این نفحه است که در سال ششصد و هفتاد و دو اتفاق افتاد و آن تجلی ذاتی اختصاصی حق تعالی بود بر او- در مظهری انسانی- که کیفیت تمام نداشت و او را بدون مکان و کیفیت مشاهده می کرد و حضرت ذات قطعه ای عنبر- که هم اکنون هم همراهش است- به او عنایت فرمود، و در آن راز تجلی مقید که برای رسول خدا (ص) از دست زدن بین دو شانه حاصل شد و نتیجه اش علم اولین و آخرین- یعنی راز محاذات و مضاهات- بود آمده که استجلایش در حقیقت محمدی مشاهده اش بود مر خویش را در حقیقتی که جامع مراتب کونی و احکام مظهری است و حاصل برای پیغمبر (ص)- به واسطه تجلی مذکور- استجلایش در مرتبه جامع الهی بود که جامع تمام مراتب ذات و احکام الوهی است، پس در آن مرتبه جامع حق تعالی مقام آینه و مظهر را دارد، همچنان که حقیقت او پیش از این مرتبه برای حق تعالی آینه تمام مراتب کونی و احکام مظهری را داشت.
نفحه نوزدهم در مراتب مردمان از حیث صورت و معنی است که بین این مراتب کلی ترکیبهایی است که بدانها درجات اهل سعادت مشخص می شود و بدانها تفاوت منازل و حالات آشکار می شود.
نفحه بیستم در اشتباهات و اغلاط اهل کشف در مکاشفات و مشاهدات و وارداتشان است که مواقع غلط و موجبات آن را بیان می دارد ).
نفحه بیست و یکم در شناخت اسماء و احکام وجوب و امکان و مرتبه کمال و نقصان، و مرکز دایره وجودی و مرتبتی، و اختصاص آن به انسان کامل جامع محیط شامل می باشد.
نفحه بیست و دوم در راز حکم است با اختلاف انواعش، و نیز بیان راز قدر و پیش بودن علم و بیرون رفتن از اسماء و صفات و خویشتن داری از قید حالات و مقامات و نیز راز اعیان و شئون الهی و کونی و راز حقیقت و مجاز و ماندن و سفر کردن و این که هر چیزی در آن همه چیز هست.
نفحه بیست و سوم در بیان این که هیچکس از خداوند غیورتر نیست می باشد که اطلاق در تصرف و مباشرت فاعل هر چه را که خواست- بدون منع و قید و محدودیت- از صفات ربوبیت است، و غیر او تقیید و منع از خواص او است.
نفحه بیست و چهارم در شناخت صفات الهی از جهت سلب و اثبات است و اینکه صاحبان بینش از اهل نظر و کشف متفقند که از حکم طبیعت جز آن چه که در برخی از صورت های طبیعی تعین یافته و ادراک کرده اند چیزی ظاهر نشده و آن چه که از آنان پنهان مانده بیشتر از چیزی است که بر ایشان آشکار شده. و در این نفحه قاعده ای از آداب تحقیق و خواب دیدنها است که آخرین نفس بیداری که پس از آن خواب است دارای غلبه ای است به حسب آن چه که باطن در آن هنگام بدان پوشیده و در نور دیده شده است، و نیز بیان به تأخیر افتادن تعبیر خواب ها است که دلیل بر عالی بودن مرتبه نفس است، چون هر امری در هر آسمان دارای منزل و مقامی است و بنا بر حدیث نبوی سه سال پس از جدا شدنش از آسمان دنیا در فضا باقی می ماند تا به زمین برسد و به محل مختص به خود وصل گردد. سپس حضرت شیخ قدس سره رؤیایی عزیز و گرانقدر و مژده ای نفیس و عالی را نقل می کند که در حضور شیخش- رضی الله عنه- به تحقق به کیفیت شهود تجلی ذاتی دائم ابدی نایل شده است و بر وی نوشته ای وارد شد که در آن این جمله بود: هر چیزی در آن همه چیز هست، و این مکاشفه در سال ششصد و چهل در شهر حلب بود ).
نفحه بیست و پنجم در بیان انسان تقی نقی است که جز حق در قلبش نمی گنجد، یعنی چیزی غیر حق در آن نمی گذرد و جایی برای بودن غیر در آن باقی نمی ماند. این معنی تقی بود- و معنی نقی اینکه از تعلق به غیر هم پاک و طاهر است، و دون این مرتبه مقام کسی است که به حق می شنود و به حق می بیند و به او راه می رود و بدانچه خواسته است عمل می کند، و پایین تر از این مرتبه مقام کسی است که حق تعالی گوش و چشم و قلبش شده، و پایین تر از این مرتبه کسی است که این صلاحیت را دارد که آلت او شود، قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ الله بِأَیْدِیکُمْ، یعنی: با آنان بجنگید که خداوند بدست شما عذابشان می کند (14- توبه) و پایین تر از این مراتب زیادی است ولی بالاتر از اولی مقامی نیست. این نفحه حاوی مطالبی دیگر در ذیل بارقه ای از نفحه ای کلی است که در بیان شهود محقق بر مشاهده کننده است که حکم بر گواهی دادن بر مشهود می کند، و او گر چه به شهود محقق واحد مشهود است، ولی این گواهی حالی است نه تعقلی، زیرا در شهود نه تعقل است و نه تمیز، پس حق تعالی در هر متعین و با هر متعینی هست، ولی غیر محدود در تعین و غیر جدای از او، و حق تعالی برتر از آن است که چیزی او را بپوشاند و یا امری او را آشکار سازد، و مردمان پوشیده به حالات طبیعی خودشان و غیر اینها از گمان ها و معتقداتشان درباره خدا- نه از خدا- می باشند و گمان ها و تصورات اعتقادی آنان از جمله حالاتشان است و همینطور آن چه را که کشف و بصیرت می نامند.
نفحه بیست و ششم در کشف راز علم و حقیقت آن از جهت نسبتش به حق و به غیر حق- در تمام مراتب الهی و کونی- می باشد، و گوید: هر موجودی از دو حیث با حق تعالی ارتباط دارد: یکی از جهت سلسله ترتیب و وسایط دومی مقتضایش ارتباط به حق تعالی و گرفتن از او بدون واسطه ممکنی از ممکنات است، و در پایان مکاشفه ای نقل می کند که وی نسبت به پروردگار حکم افزاری را دارد که در هر چه حق برای خودش می خواهد در کارش می گیرد.
نفحه بیست و هفتم در بیان راز علم ذاتی و اول بودن آن است و مرتبه دوم مرتبه ذکر است که آن حضور عالم است به آن چه قصد استجلا و آشکاریش را به گونه معین از بین معلوماتش دارد، و خواهی بگو تا در آنها به گونه متعین ظاهر گردد، و اثبات می کند اعیان ثابته که نزد حکما به ماهیات نامیده می شوند به اعتبار تعینشان در علم حق غیر مجعولند و در علم غیر حق مجعول، چون علم غیر او علمی حادث و انفعالی است و به واسطه تبعیت از وجودی که بهره ور از فیض حق است عارض گردیده، و علم حق تعالی علمی ذاتی و أزلی و فعلی و غیر عارض و غیر انفعالی است، پس تعقلات خداوند سبحان مر اشیا را تعقلاتی أزلی و ابدی است که بر یک صورت و روش می باشد و مطلقانه تبدیل پذیرد و نه تغییر.
نفحه بیست و هشتم در بیان علت محال بودن احاطه به شناخت حق است که در مکاشفه ای که در سال ششصد و هفتاد و دو اتفاق افتاد در باطنش گفته شد: علت مهم آن عدم مناسبت بین نامتناهی و متناهی است، و بالاترین درجات عرفانی و شهودی نسبت به معرفت و شهود آن چیزی است که برای کاملان مشخص می شود.
نفحه بیست و نهم در بیان واردی است که خبر داد هیچ انسانی در جهان نمی میرد مگر آن که حق تعالی او را به انسانی می میراند، یعنی سبب مرگش را ناگزیر انسانی دیگر قرار می دهد- مگر کاملان- که مرگ کامل به اختیار خودش است.
نفحه سی ام در بیان واردی است از جانب حق که خدای را رازهایی است که آنها را از رسولان- زمان دعوت و حال بعثتشان- پوشیده، ولی هنگامی که وظیفة دعوت تمام شد و احکام آن در اواخر زمان رسولان مقرر گشت در آن هنگام حق تعالی آنان را بدان اسرار شناسا و عارف می گرداند- به واسطه تحققشان به کمالی که متوقف بر شناخت و معرفت آنها است و به واسطه از بین رفتن علت پوشیدگی- و سپس در ذیل نکته ای دقیق داستان موسی و خضر علیهما السلام را نقل می کند که آن رازها بر موسی پوشیده بود و جوابهایی که خضر از مسایل سه گانه داد پوزشی بود از خطاب لَنْ تَرانِی.
نفحه سی و یکم در بیان خواطری است که دارای حکم و اثری نافذاند و آنها فرامین حق تعالی هستند، و امر عبارت است از هر تجلی ای از تجلیات جمع الهی که به رنگ حکم توجه خداوند به هر امر خاصی که اراده ظاهر کردن عینش را دارد در می آید، بنا بر این امر پیوسته دارای تنوع است و تنوع از ظاهر واحد احد به حسب احکام مراتبی است که آنها نسبت به شکل پذیر مانند شکل ها است و به واسطه مراتب کلی شئون تفصیلی تعین می پذیرد، پس منزه است آن کس که اشیا را پدید آورد و خود در تمام حالات- با اختلاف زمانها- عین آنها است ). پس تصورات حوادث و حدوث موجبش حکم حدوث است در محل تصور کننده و غلبه آن،- و همین طور قدم- بنا بر این حوادث بر حادثات درمی آیند- نه بر قدیم- و نسبت پیش و پس و نزدیک و دور به آنها داده می شود نه به او- یعنی قدیم- و قدم به واقعیتش قابل تصور نیست مگر پس از ظهور غلبه و سلطنتش در ذات تصور کننده و ادراک حکمش را در او، برای اینکه قدم وصف حقیقی حق تعالی که برای او ثابت باشد- بدون حادثات- نمی باشد و نامش در کتاب و سنت نیامده است. در ذیل آن راز بزرگی را که در ضمن نفحه ای ربانی وارد شده بیان می دارد که نجاست از حکم شرک و دوری و جهل و قید و امکان است و طهارت از حکم جمع و توحید و اطلاق و وجوب و یقین، حلال طهارت را دنبال می کند و حرام نجاست را.
نفحه سی و دوم در بیان این است که هیچ حکمی از احکام که به هر کس نسبت داده می شود نیست جز آن که ظهورش موقوف بر اصلش می باشد، و نیز حاوی راز بخشیدن خداوند مر رسول (ص) را درجه وسیله- به دعای امت- و این نظیر آن چیزی است که از کمال مقام جامع اسماء و صفات- به واسطه قبول اعیان ممکنی مر امر تکوینی و وجودی را و پذیرفتن آنها ذاتا- آشکار شده تا آن که مجالی حق تعالی بوده و قابل ظهور به احوال ذات او باشند، تا آن که کمالات پنهان در غیب هویتش در اصول مراتبش آشکار شود، اولین اصول مراتب که اینجا مراد است مرتبه علمی است و آخرین آنها قلب انسانی کمالی است که جامع همه مراتب می باشد، و بین این دو
مرتبه مراتب کلی دیگر است، و در ذیل آن رازی بزرگ را- هنگامی که در یکی از بازارهای شهر قاهره در حال عبور بود- بیان می کند که واردی در آن حال بر من وارد شد و گفت: هر کس در آن چه که دانسته به آن چه که می داند عمل نکرد، بر او از حیثی که نمی داند خواهد آمد، و آن علم و دانستنش حجت بر ضد او است ... تا پایان سؤالها و جوابها.
نفحه سی و سوم درباره قطب است که قلب وجود کونی و آینه تجلی ذاتی کمالی احدی است، و امامان به منزله دو رگ اند که از باطن قلب بیرون می آید و از آن دو تمام رگها در بالا و پایین منشعب می شود و دو تجویف قلب دو مثال است برای دو مرتبه دو امام. سپس در ذیل آن بارقه ای آورده و ابو الوقت را معرفی می کند- یعنی قطب عالم وجود و انسان کامل حقیقی الهی (عجل الله فرجه)- که حقیقت زمان و مسمای دهر را شناخته و در نوردیدن زمان و پخش آن را از جهت حس و خیال و روح و مثال و مقام و حال مشاهده کرده است، او پوشیده به پروردگارش است و در حمایت او مستهلک است، از غیر او روی برگردان است و جز او را در همت ندارد.
نفحه سی و چهارم در بیان راز قبول بزرگان مر سختی و آزارها راست که استیلای بلاها بر ایشان بیشتر از غیر ایشان است، و گوید: دو علت دارد: یکی وسعت دایره مرتبه شان از جهت بندگی و نیابت- که از این دو تعبیر به خلافت و ظلّیّت شده- دیگری سببش کمال عدل اعتدالی است، یعنی از شأن کامل این نیست که گروهی از سعادت باطنی آخرتی بهره ور شوند و در دنیا هم بدون رنج و دشواری و بلایا آب صافی نوشند و دیگران محروم باشند.
نفحه سی و پنجم در مناجات است با پروردگار که زبانی خاص و لسانی ویژه دارد که اختصاص به حضرت شیخ قدس سره دارد. و در ذیل آن دو بارقه بیان داشته که بزرگترین لذتها جدا کردن حق تعالی بنده اش را است و بردن او در کنف حمایت بزرگی و غنای خودش- پس از بازگردانیدن استهلاکی در حرم تجلی ذاتی- و در بارقه دیگر بزرگترین نعمت مردمان دنیا و بیشترین آنان از جهت رنج بردن را بطور مفصل بیان می دارد.
نفحه سی و ششم در بیان دسته ای از رازهای سلوک و سفر و راز بطون و ظهور و جمع و تفصیل در مراتب الهی و کونی، و آن چه بین آن دو از اسماء و صفات و نسبت ها و اضافات که هست می باشد، و این که سالک چون تحقق به تجلی اجمع و اقرب ادنی یافت، به دو قاب قوسین
او و مجمع دو بخش او و منبع دو فرق او بالا رفته و پس از آن آن چه را که نخست در هر ادراک شده ای ادراک کرده ادراک می کند و آن چه را که پیش از این در هر معلومی می دانسته خواهد دانست، سپس همیشه و بی وقفه در درجات شهود و قرب و تحلیل و تعریف و تلطّف و تلطیف بالا می رود تا آن که عین وجد هر واجدی و منبع علم هر عالمی و محل ظهور تجلی هر مشاهدی قرار می گیرد و علوم الهی از پهنه قلبش برانگیخته می گردد، و برخی از بندگان خدا هستند که از این مقام هم در می گذرند و آینه ای به وسعت مقام ذات و اطلاق می شوند، و نیز آینه ای مر علم حق ذاتی را، و در ذیل آن رازی بزرگ را در امر اراده و مشیت حق و فرق بین آن دو بیان می دارد.
نفحه سی و هفتم در بیان راز تذکر و یاد آوری انسانی و فراموشی و راز تدبر و تفکر و حال کاملان از خلیفگان حق و حکمشان و نیز حکم أرواح جزئی و فرق بین کاملان و غیر آنان از مردمان در این امر می باشد، و نیز بیان صورت فراگیری اهل الله مر علوم وهبی و لدنّی را- با اختلاف انواع آنها- از نوشتن و إلقاء ملکی و ربانی و مواد و حروف و کلمات شنیدنی و مشهود- بدون واسطه صورت- می باشد، این وارد حاوی کشف راز تجلیات ربانی صوری است چون آنها از تجلیات اسماء و صفات اند، و یا بگو از تعینات ذات که به حسب شئون و نسبتها اضافات اند.
نفحه سی و هشتم در بیان بخششی قدسی است که در شب بیست و هفتم ماه رجب سال ششصد و شصت و چهار- شب بعثت- اتفاق افتاد، در آن شب پروردگار از عرش- در حالی که غیر مکیف بود- در صورتی مثالی بر او تجلی می کند و می فرماید می خواهم ترا بمیرانم، پس بمیر تا یک باره زنده شوی ... تا پایان مکاشفه، و سپس واردی دیگر را در بیان آیه شریفه: إِنَّ الله فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوی ، یعنی: خدا است که دانه و هسته را می شکافد (95- انعام) بیان می دارد و می گوید:
آگاهی بر گنجینه هایش یافتم دیدم هر کدام از آنها به ذاتش بسته و قفل است، ذاتی که پوشیده به اسماء و صفاتش است و مجالیش مجعول، سپس مشاهده کردم که او شکافنده هسته است از حیث قدرت ذاتیش که ساری در مجالی ای است که بر حقیقت آنها آگاهی داده شد، و انحای گوناگون شکافنده بودن دانه و هسته را بیان می دارد، در ذیل این نفحه سخن رویاروی غیبی را در صورت حدیث قلبی که در یازدهم رجب سال ششصد و شصت و پنج اتفاق افتاده نقل می کند که به او گفته شد: امر الهی یکی است و همان قضا و حکم اوست، و حکم و امرش هم یکی است و تعددی در آنها نیست، ولی در مرتبه اسم «المدبر» تفصیل وجودی برزخی انسانی مثالی کلی آن ظاهر و متعین می گردد و سپس در لوح به واسطه قلم تفصیل روحانی آن ظاهر می شود و پس از آن به واسطه آن دو، در عالم مثال صور أشیاء مثالی و مظاهر أرواح عالی ظاهر می گردد و بعد در افلاک به واسطه، ستارگان و فرشتگان این امر واحد تفصیل و تعدد پیدا می کند.
نفحه سی و نهم در بیان راز سرکشی آدم و انکار و فراموشی و فریب او است که در تمام فرزندانش سرایت کرد و رسول خدا (ص) فرمود: تمام فرزندان آدم دنبال خوشی اند.
نفحه چهلم در بیان این است که آینه روح هر انسانی در هر عالمی وصف غالب بر او در این عالم است- هنگام جدا شدنش از این عالم- خواه این جدایی به صورت مرگ ارادی باشد و یا اضطراری، و هر توجه الهی به حسب اسمی که اختصاص به آن دارد حکمی است، چون احوال حقیقتا اسماء را معین کرده و تعین می بخشند.
نفحه چهل و یکم در بیان خشیت است که آن بیمی خاص است که جز برای کسی که نتایج اعمال را می داند تحقق پیدا نمی کند، و نیز بیان این مطلب که نیکی ها چون بدیها را محو می کند، همینطور آن سرّی که در بنده هست و مصدر آن نیکی محو کننده، زیان آن بدی را هم محو می کند، برای اینکه نزد ما محو دو محو است ... تا پایان مطلب. و گوید: دیدم که عمل فرد صالحی عمل فرد ناصالحی را- و بر عکس- صلاح و نیکی می بخشد- البته اگر غلبه فاسد آشکار شده باشد- و برخی از اعمال را دیدم که در حال نابودی بودند ولی عمل دیگری صدور پیدا می کرد و آن را ثابتش می ساخت، و کلیات اسرار معاصی و طاعات را مشاهده کردم و از مقام مطّلع بر اسرار و نتایج آنها و مقدمات آگاهی یافتم ... تا پایان مطلب، و در ذیل آن دو راز بزرگ نقل می کند که اسلام صورت مرتبه انفعال است و ایمان معنی وجود مطلق و امکان و ولایت مشاهده وجود عام است از حیث صورت عام او که مظهر اعتدال شامل و نتیجه ترکیب عام کلی که از نکاح اول حاصل آمده است. و در ذیل آن بارقه ای آورده و گفته آسمانهای هفتگانه مانند سایه هایی نسبت به بهشت ها هستند و آسمان هفتم بهشت عدن است که سایه حضرت رحمانی است، آن چه در آسمانها از امور صاف و خالص و روحانی است انتقالش در قیامت و اتصالش به بهشت ها إتمام می پذیرد و آن چه که در آنها از تیرگی و غلبه صفات عنصری که اقتضای کون و فساد دارد هست روان شده
و شکافته می گردد، و به واسطه اتصال آنها به عناصری که دگرگونی به آتش و زمهریر یافته اند به جهنم باز می گردند و هر آسمانی بابی از باب های جهنم است که خاص گروه مخصوصی است، و بهشت هم چون در سطح فلک هشتم است هشت است.
نفحه چهل و دوم در بیان راز مناسبت و انواع آن و صورت ارتباط حق تعالی به عالم و ارتباط عالم به حق تعالی و راز اثر بخشی او در موجودات و راز اثر گذاری بعضی از موجودات در بعضی دیگر و راز دوری و نزدیکی و حکم آن دو در أشیاء می باشد، و بیان مناسبت غیبی که بحق تعالی به گونه تخصیص نسبت داده می شود مناسبت صفات و اسماء او است و اسم عین مسما است، اما تضاد و امتیاز از احکام خصوصیات اشیا- از حیث ماهیات غیر مجعول آنها- می باشد، برای اینکه هر یک آنها را امتیازی ذاتی و أزلی غیر مجعول است و تقدم و تأخری که بین أشیاء در قبول وجود افاضه شده از جانب حق تعالی واقع است برای آن موجبی جز تفاوت استعدادهای این ماهیات نمی باشد، آن که دارای استعداد تام است فیض را سریع تر و تمام تر و بدون واسطه می پذیرد- مانند قلم اعلا که به نام عقل اول نامیده شده- و اگر جدا دارای استعداد تامّی نباشد فیض تأخر پیدا کرده و نقصان می پذیرد و منجر به واسطه و یا وسایطی می گردد، پس فیض یکی است و استعدادها مختلف، پس هر نقصی که در ممکن مشاهده می شود و از او ظهور می کند از احکام امکان او است، این فصل را هر کس فهمید و مهر از آن برداشت و قفل مجمل های آن را گشود راز ایجاد و اتحاد و قرب الهی و کونی و دوری و راز خلاف را در عالم دانسته و سبب فنا و بقا را خواهد دانست.
نفحه چهل و سوم در بیان راز مجازات- یعنی پاداش و کیفر دادن- کلی و منبع و اصل و انواع و تفاصیل آن است و گوید صور بهشتی و درجات آن به حسب اصول مراتب ظهورات وجود تفاوت پیدا می کند و نخستین آن معنوی است و سپس مرتبه روحانی و پس از آن مرتبه مثالی و بعد مرتبه حسّی و در پایان مرتبه ای است که در مرتبه انسان کمالی جمع شده است، و هر یک از این مراتب را اعتدالی کلی است که حاوی تفاصیل و درجات است، مظاهر آنها فرشتگان مقید و نیک بختان از مردمند، و انحراف و میلی کلی نیز هست که مشتمل بر مراتب تفصیلی است که عبارت از درکات اند و مظاهر آنها شیاطین و اشقیای از مردمند.
پس از این چهل و سه نفحه چندین نامه و مکتوب است که حضرت شیخ قدس سره به برخی از دوستان و یا مشایخ منسوب از جانب خویش نگاشته که همچون نفحات حاوی مطالب ارزنده علمی و پر أرجی است که ما در این کتاب همان بخشهای سلوکی و علمی آن را- که مقصود از ترجمه هم همین بوده است- به ترجمه آوردیم، و در ضمن از این مکاتبات مشخص می شود که حضرت شیخ قدس سره با چه افرادی مکاتبات و مباحث علمی داشته و با چه افرادی نداشته است- یعنی از راه معنوی داشته- در مکتوبی به بیان این مطلب پرداخته که هر کس نزد حقش که در آغاز شهودش ناگهانی می آید نه ایستد، به حقیقت مقصودش گذر می کند- نه این که بایستد- و انسان شایسته کمال پس از گذراندن مراتب جلال و جمال سه درجه دیگر را باقی دارد که تعبیر به ستاره و ماه و خورشید شده و حق ناب فراسوی تمام اینها است.
در مکتوبی دیگر گوید: هر کس دانست که هیچ مجازی در وجود نیست حکم به مقتضای کشف و شهود کامل کرده است، و باز در مکتوبی دیگر به تحقیق خبر بزرگ و صراط مستقیم پرداخته که کاملان پس از شهود وحدت او در بالا و پایین بر آن گذر می کنند، و در مکتوب دیگر حالت خود را در روزی عجیب و حالی ناآشنا و غریب- پس از گذشتن از عقبات و راههای دشوار و حالات ظاهری و باطنی که مشاهده کرده است- بیان می دارد. و مکتوب دیگر بیان برخی از سنّت های ربانی بین دو دوست در راه خدا است که اگر نسبت های نفسانیشان درست باشد و احکام طبیعی جسمانی غالب آید دوری ظاهری اثر تامی ندارد.
مکتوب دیگری است در ترغیب به کوبیدن در خانه پروردگار و دائم به صفت فقر و نیاز آراسته بودن، و آن درها که باید معتکف بر آن باشیم درهای اهل الله است که درهای الهی اند و دلهاشان جایگاه تجلی و عطایای او. مکتوب دیگر در بیان این است که رسول خدا (ص) فرمود:
بهترین نیکی ها این است که مرد به دوستان پدرش رسیدگی کند، و مکتوب دیگر شامل این مطلب است که شوق به حسب آن چیزی است که حکم دوستی بین دو بنیان گذار دوستی در باطن اقتضا می کند، ولی خداوند است که بین آنان الفت می دهد، پس آن دوست به مقدار علمش به پروردگارش و مقامش نزد او ما را یاد آورد- نه به مقدار ما- در مکتوب دیگر که به بعضی از برادرانش نوشته گوید: من از هنگامی که با تو در این فصل از دایره عواید و طبایع و عقاید بیرون آمدم و وارد دایره تحقیق شدم ترا جذب کننده به سوی اویم، این مکتوب را به یکی از مشایخ منسوب از جانب خود نوشته و وی را در دوری و اعراض از سالکان سرزنش کرده است، گوید:
انقطاع رابطه آن سرور از یاران- به ویژه این عده که از حیث شماره کم اند و در عالم غیب و حضرت صمد بسیاراند- مرگ روح است که نیاز به معالجه قطعی دارد که جز اندکی از افراد آن را نمی دانند.
مکتوب دیگری است در باره حالات و مقامات خود که از جهت اصل محمدی و مشرعش ذاتی است. در مکتوب دیگر که به برخی از برادران نوشته در غمگین نشدن به واسطه از دست رفتن هر چیز و در زندان عواید و تعلقات ماندن، و بیان این که بین انسان و هر چیزی مناسبتی ذاتی و مرتبتی است، هر وقت که غلبه چیزی از مناسبات ظاهر گشت و صاحبش تلبس به حکم آن پیدا کرد در آن وقت نفسش به آن چه که مناسب و ملایم او است آرام می گیرد و باطنش با آن و یا با سبب آن جمع می آید.
در مکتوب دیگر گوید: راز و نیاز با کاغذ و قلم اگرچه أرواح بهره می برند ولی این از حکم این که ارواحی که در عین جمع متحدند و در جنس و نوع مشترک نمی باشد، و چون مناسبت بین أرواح مخاطبان ثابت و قوی شد، غلبه اصل که در آن اشتراک داشته و نزد او متحد است- اتحاد و اشتراکی که موجب برطرف شدن تعدد از بین آنها می گردد- ظاهر می شود، در این مکتوب به بیان خلق جدید (حرکت جوهری) در ممکنات و کمال جلا و استجلا و مراتب علم و روح و قلب و کیفیت سلوک عملی که منتهی به حق متعال می شود پرداخته و در پایان مشاهده می کند که حقایق ممکنات در علم پروردگارشان در أزل دارای نوعی از شعور و ادراک بوده اند که جدایی پذیر از عین ثابتشان نبوده است، و در بخشی از این نامه به تحقیق و بیان مواثیق الهی پرداخته که بیانش مطلب را به درازا می کشاند، و نیز دارای مطالب دیگری از قبیل راز مراسلت و راز اتحاد بین دو مخاطب و مراتب کتابها و قلمها و غیره است که باید حتما بدان مراجعه کرد.
پس از این هشت نفحه دیگر است- که روی هم پنجاه و یک نفحه می شود- نفحه چهل و چهارم ) در راز عفو و بخشش و مغفرت و آمرزش و آن چه که موجب آن دو می شود و نیز فرق آن دو است، گوید: مغفرت و آمرزش عبارت از دگرگونی اوصاف است، و این پس از آمیزشی است که بین احکام وجوب و احکام امکان و غلبه اوصاف وجوبی بر اوصاف امکانی و رنگ پذیری آنها به اوصاف وجوبی امکان پذیر است، پس مستلزم رفتن عین فعل است از جهات نسبت دادنش به کسی که مورد عفو قرار گرفته است.
نفحه چهل و پنجم (62) در اشاره به بعضی از رازهای آیه قرآن است که فرمود: شما را آزمایش می کنیم تا معلوم داریم و در شبهات و حجابات آن گوید مستلزم اقتران او است با مظاهر و ظهورش در آنها به حسب آنها و این است که مظاهر سبب تقیید حق تعالی و تعین او به موجب خواص آنها می شود، و صفات و قیود مختلف اشیا که موهم نقص أشیاء است، به سبب ذات خود أشیاء است نه به سبب جعلی و نه به شرط اقتران با وجود حق متعال، و هر کس این را دریافت نکرد حقیقت توحید و تفرید را ندانسته است، سپس به مطلب مناسبت می پردازد که بسیار پر ارزش است.
نفحه چهل و ششم (63) در بیان شناخت تعین اول است و اینکه تمام تعینات و احکام و اسماء و صفات و غیر اینها به آن استناد پیدا می کنند، در اینجا به بحث و بیان مطلق و معقول و مشهود و تأخر و اثر گذاردن و غیر اینها پرداخته و راز ایجاد و اثر گذاری و اثر پذیری و حقیقت توجه هر فاعلی را به چیزی برای آشکار کردنش به واسطه اثر گذاری بیان می دارد.
نفحه چهل و هفتم (64) در بیان شناسانیدن سخن رسول خدا (ص) که: خدا بود و با او چیزی نبود، گوید: این شناخت برایم در مشهدی شگفت حاصل گشت، پس اصل ایجاد عبارت است از توجه ذاتی به ظاهر کردن اشیا پس از استهلاکشان در آن وجود، یعنی استهلاک وجود از حیث اطلاق و وحدتش در حقیقت عالم و کثرت آن، لذا وجود دیده نمی شود و از ماهیات جدا نیست و آن چه ادراک می شود صفات وجود و لوازم و اعراض اویند و همگی نسبت ها و اضافات و کیفیاتی هستند که از شکلهای اجتماعی که بین اسماء ذاتی واقع است پدید آمده اند. و سپس به بیان اصول چهارگانه اسماء می پردازد و گوید. اصل این است که أشیاء را در نفس خود به خودش می بیند، یعنی پس از استهلاک در حق متعال، و مطلق را درک نمی کند مگر آن که برود و با آن چه که قصد معرفتش را دارد متحد گردد، در آن حال از روی حقیقت مشاهده اش می کند و از روی علم صحیح می داندش.
نفحه چهل و هشتم (65) در مراتب علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین است و نفحه چهل و نهم (66) در بیان حصر مراتب ادراک است که معرفت علم و تعقل و فکر و تصور و فهم و احساس با حواس ظاهری و باطنی با اختلاف انواع و مراتب آن در وی مندرج است، و گوید:
انسان کامل الهی مثل خدا است و به تمامه بر صورت او است، لذا مقتضی ذاتش ظهور و تلبس به هر چه که گفته شده هست.
نفحه پنجاهم(67) در بیان راز ادراک و حصر مراتب کلی مشترک آن از جانب حق و آن چه از آنها که به حق تعالی اختصاص دارد وآن چه به خلق مخصوص است می باشد، گوید:
ادراک عادی دارای چهار مرتبه کلی است: اول مرتبه تفصیل ادراک تعلق به ظاهر أشیاء دارد، دوم مرتبه جمع و یکی کردن آنها است، و سوم مرتبه إدراکات نفسانی باطنی است و چهارم مرتبه جمع و یکی کردن آنها است، و انسان دارای نوع ادراک دیگری است که مانند جنس است نسبت به آن چه که گفته شده و آن ادراکش است مر آن چه را که به واسطه پروردگارش- از حیث تجلی پنهان در او که از اطلاق او تعین یافته- به واسطه استعداد کلی خود پذیرفته است.
نفحه پنجاه و یکم (68) در بیان راز مرتبه تصدیق است که تابع تصور می باشد، گوید: حکم هر حاکمی بر محکومی به حسب حال حاکم است هنگام حکم و به حسب ادراکش، و همان خاص محکوم است، و بالاترین درجات مرتبه حاکم این است که حکمش بر چیزی، تابع آن چیزی است که محکوم- از حالات- بر آن است، و در ذوق کاملان ثابت شده که: در هر چیزی همه چیز هست، بنا بر این هیچ ثبات ذاتی برای هیچ چیزی معین که امکان انتقالش از آن نباشد نیست، بلکه هر چیزی در صدد تحول از آن چه بر آن است می باشد، اگر چه در دیده ادراک کنندگان و یا ذهنشان ثابت می آید )، اینجا هیچ حقیقت ثابت بر چیزی، و حکم بر غیر آن حقیقت نه مجاز وجود ندارد، بلکه حکمش بر هر چیزی به ثبات علمی است نه عینی.
این تحلیل و فهرستی تفصیلی بود از نفحات پنجاه و یگانه حضرت شیخ قدس سره- همراه با تحلیل مکتوبات و نامه های او- از نامه های او برای شخص محقق معلوم می شود که حضرت شیخ قدس سره با کدام از دوستان و مشایخ خویش اسرار الهی و مضامین علمی را در میان گذارده و بحث می کند و با کدام دیگر واردات و مکاشفات را و با چه کسانی بدون نامه و کلام- از راه اشراق و رابطه معنوی- ارتباط دارد، و از نفحات او که تمام مکاشفات و واردات او در مقام قرب حق تعالی- حتی قرب ذاتی- است پی می بریم که اصول علمی آراء عرفا و فلاسفه متأخر از حضرت شیخ متأثر از این مکاشفات و واردات است، چنان که شارح مفتاح الغیب در اثبات مقاصد و مطالب خویش در کتاب مصباح الانس که شرح مفتاح الغیب است به این مکاشفات اشاره کرده و تقریبا اکثر آراء و مباحثات این کتاب عظیم القدر را در آن جا نقل و بدانها استشهاد کرده است.
همین طور صدر المتألهین و فیض کاشانی و حاج ملا هادی سبزواری قدس الله اسرارهم و غیر آنان از فلاسفه و محققان ملت اسلامی اصول مبانیشان متخذ از این تحریر عظیم الشأن است ) و کتاب اسفار و تفسیر قرآن و شرح اصول کافی صدرا و علم الیقین و عین الیقین و اصول المعارف فیض کاشانی و کلمات مکنونه اش و نیز منظومه غرر الفرائد متأله سبزواری مشحون از این آراء و مکاشفات است که در مقام استدلال آنها را تبیین کرده اند، و ما در کتاب لوامع العارفین فی احوال صدر المتألهین تمام آن آراء را بطور مختصر بیان و توضیح داده ایم.
در هر حال این کتابی است عظیم و عمیق و گرانقدر، و شایسته است که محققان در آن غور و تفحص کرده و اصول اعتقادات عرفانی و فلسفی اسلامی آن را روشن و بیان دارند.
جامی گوید: یکی از تصنیفات حضرت شیخ کتاب نفحات الهیه است که بسیاری از واردات قدسیه خود را در آن جا ذکر کرده است، هر کس می خواهد که بر کمال وی در این طریق فی الجملة اطلاعی یابد گو آن را مطالعه کند که بسی از احوال و اذواق و مکاشفات و منازلات
خود را در آن جا نوشته است.
در اینجا این مقدمه را پایان می بخشیم و امیدواریم همان گونه که در مقدمه کتاب فکوک وعده داده ایم در مقدمه ترجمه کتاب عظیم الشأن مصباح الانس که تمام آرای علمی و مکاشفی حضرت شیخ همراه با شرح علامه فناری قدس سرهما در آن آمده آراء و نظریات حضرت شیخ را بیشتر مورد بحث و گفتگو قرار دهیم و این اعجوبه قرن هفتم را که افضل قرون بوده و به واسطه بزرگی و عظمتش- و نیز تحت الشعاع بودن در تابش شیخ اکبرش- در پرده استتار و بلکه بتوان گفت گمنامی- جز در نزد خواص که در هر قرنی از شمار انگشتان دست فراتر نمی رفتند- مانده بود و چهره منیر معنویش در غبار زمان مدفون و انوار درخشانش در قلوب خواص مکنون و تألیفات گرانقدرش در برخی کتاب خانه ها مخزون بوده است به مشتاقان معنوی و پژوهشگران علم رسمی و لدنّی بیشتر معرفی می کنیم، اگر چه به حق شناخت او مطلقا نخواهیم رسید، این التراب و رب الأرباب؟ ولی به مصداق: ما لا یدرک کله لا یترک کله.
آب جیحون را اگر نتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوان برید
بحول الله العلیّ و عنایاته قدم در این راه می گذاریم.
ناگفته نماند که چون کار تصحیح و ترجمه این کتاب به پایان رسید و حروفچینی آن اختتام یافت، ناشر محترم چنان صلاح دید که نخست کتاب مصباح الانس و ترجمه آن را انتشار داده و سپس به چاپ و نشر کتاب نفحات مبادرت ورزد، در خلال ایام فترت، جناب آقای دکتر محمود قلیچ- حفظه الله تعالی و ایّده- استاد الهیات دانشگاه مرمره استانبول، منّت نهاده و نسخه شماره 2881 فاتح (سلیمانیه) را برای حقیر فرستاد، این نسخه فاقد مکاتیب شیخ بود و جامع تمامی نفحات پنجاه و یک گانه، نگارنده تمام آن را با نسخه دست نویس تصحیح شده از متون معرفی شده در مقدمه عربی مقایسه کرد و حتی کلمه ای که اصح از متن باشد در آن یافت نشد، مضافا اینکه سقطات و جا افتادگی هایی هم داشت، نسخه به خط خوش و نستعلیق بود، ولی نسخه ای که ما آن را متن قرار دادیم- و همچنان که در مقدمه عربی هم معرفیش کرده ایم- از روی نسخه حضرت شیخ قدس سره و به خط حاج مؤمن خلیفه نوشته شده و فاقد غلط است، لذا از انعکاس آن نسخه بدلها در پانویس ها- به دو علت- خودداری کردیم: یکی بی فایده بودن این عمل، و دیگری درهم ریختن تمام حروف و صفحه بندیها.
با تشکر از آقای مفید که مشوق حقیر در تصحیح و به ویژه ترجمه این کتاب عالی و جاودان بودند از خوانندگان و پژوهشگران معنوی درخواست دعا برای مصحح و مترجم و ناشر و دست اندرکاران این کتاب را داشته امیدوارم که حق متعال درک مطالب و مفاهیم و حقایقش را به ما عطا فرماید و آخر دعوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ و صلی الله علی محمد و آله الغرّ المیامین.
محمد- خواجوی 29/ 12/ 1372

مقدمه مؤلف

(بسم الله الرحمن الرحیم) 1/ سپاس مر خداوند را به زبان مرتبه ای که جامع تمام مقامات و مراتب است، سپاسی که فراگیر کمالات أجناس سپاس و انواع فضیلت و مناقب بوده و از ژرفای اقیانوس محیطی که اصل همه آبشخورها و سرچشمه تمام مشاربست صدور یافته، صاحب گنجینه های بخشش و مایه های دهش که گسترده بر اهل بخشش ذاتی و صاحبان کسب و کوشش است.
2/ و درود بر پیشی گیرنده به این آبشخور عالی و شیرین و صاحب این جایگاه سترک و برین- سرور ما- محمد و خاندان او و کاملان از امت و وارثانش باد که استواران در سیادت و سروری در خاوران و باختران (عالم وجود) و روشن کنندگان راه های حقیقت و جود و ثابتان در مواقف و مواقیت او در تمام راه ها و گذرگاه هایند.
3/ اما بعد: چون از رسول خدا صلی الله علیه و آله به زبان آگاهی دادن و رهنمود روایت شده که فرمود: انّ لربّکم فی ایّام دهرکم نفحات من رحمته، الا فتعرّضوا لها، یعنی:
خدای را در ایام عمرتان نفحات و نسایم عطر بیزی است که از کانون رحمتش می وزد آگاه باشید و خویش را در معرض وزش آن نسیم ها قرار دهید، لذا در شناخت کیفیت تعرّض و انواع آن رو سوی پروردگارم نمودم و پروردگار سبحان هم مرا بر حقیقت و اقسام کلی آن آگاهیم داد و آن نسایم را همان طور که آگاهی یافته ام گرد آورده و همگی را بخواست الهی بیان می دارم.
4/ بدان که تعرّض نخست به دو بخش تقسیم می گردد: بخشی خالی از تعمّل و تکلف است و بخشی آمیخته به تعمّل و تکلف، بخش خالی از تعمّل و تکلف تعرّض به واسطه استعداد ذاتی است که غیر مجعول بوده و مطلقا با امری دیگر همراه نیست، و آن اوّلین و برترین مراتب تعرض است و پس از آن تعرّض به واسطه صفا و پاکی روحی و وسعت دایره فلک معقول آن است که از احکام مرتبه روحانی می باشد و اهل آن مرتبه به حسب قدرت روحانی و برتری جوهر و بلندی مرتبه آن و حال ذاتی- که حال تعرّض بر آن غالب است- دارای درجات گوناگون اند.
5/ این دو تعرّض از تعمّل و تکلف که بیان داشتیم خالی است، جز آن که بین این دو یک فرق دقیق و باریکی وجود دارد و آن اینکه: این بخش دوم اختصاص به صفا و پاکی روحی و وسعت دایره (فلک آن) دارد و ما این بخش را بخش دوم و پس از بخش اول قرار دادیم، چون آن از نصیب و بهره وجودی (بخش اول) بدست آمده که از حق تعالی به واسطه استعداد کلی غیر مجعول خویش- که به حسب مرتبه بر وجود پذیرفته شده پیشی دارد- استعدادی جزئی و وجودی متجددی را که به سبب جعل حکم بر آن صادق است پذیرفته، زیرا آن از نتایج وجودی است که برای روحی که موصوف به صفا و پاکی است حاصل می شود، و این- یعنی همین استعداد جزئی- اگر چه از جهتی حکمی از احکام استعداد کلی و صفتی از صفات آن است ولی ظهور و تحققش موقوف بر وجود و به واسطه وجود حصول می یابد. این را نیک اندیشه کن.
6/ پس از این دو مرتبه مرتبه تعرّض به واسطه محبت است که ناگزیر ملازم آن فقر مطلق و یا فقر مقیّد است، و اهل آن نیز دارای درجاتی گوناگون اند: اهل درجه نخستین که به صفت محبت خالص مطلق متعرّض بحق اند چیزی غیر او را نمی طلبند و از جهت علمشان بحق و یا آگاهی یافتن یکی از
اینان از وی، او را دوست نمی دارند، بلکه اصلا نمی دانند چرا دوستش دارند و هیچ مطلوبیّتی از جانب او بر ایشان مشخص نیست.
7/ و این تعرّضی که مناسبت اصلی ذاتی آن را ایجاب می کند شبیه به دو تعرّضی است که تعمّل و تکلّف در آن ها نیست، و از آن دو جز به سبب ادراک میل و کششی که توان دفع آن نیست امتیاز نمی یابد بلکه در وجود خویش ارتباط و نیازی مطلق و کشش و عشق و تمایلی به حق مشاهده می کند که برایش سبب مشخصی نمی یابد، در آن حال جذبه و تمایل و اشتیاق در وجودش موج می زند ولی نمی داند برای چه و چگونه است، و این همان مناسبت ذاتی است که در برخی از کتابهایمان بیان داشته ایم.
8/ پس از آن تعرّض به صفت محبت است از جهت اموری معین- خواه جمع باشد و یا تک- مانند علم به حق و یا شهود و یا قرب به او- با همه لوازمش- و این نخستین درجات فقر مقید است.
9/ پس از این تعرّض به صفت محبت است برای حق، یعنی به اعتبار آن چه که از جانب حق است و از اموری می باشد که ارتباط و اختصاص به حق پیدا نمی کند، مانند چیزهایی که هم اکنون از معرفت و شناخت حق و شهود و قرب به او و بهره وری از وی بیان داشتیم، و این تعرّض فقط نسبت به مطالبی مخصوص از جمع و یا تک می باشد، مانند دست یابی به اسباب (جمع سبب) سعادت از جهت تشخص آن ها در ذهن سالک به موجب خبر دادن رسول خدا و آگاهی از برخی وجوه دیگر.
10/ و این بخش تفاصیلی دارد که اختصاص به یک مقام داشته و حکمش طلب منافع و دفع زیان های حال و آینده و موقت و یا غیر موقت می باشد، و در این بخش ترغیب و ترهیب ها (آرزومندی ها و تهدیدها) نیز با انواع مختلفش آمده است، و فقر مقیّد با تمام آن ها - جز دو تعرّض اولی- همراه می باشد . 11/ و متعلق این فقر مقید طلب استکمال است که متوقف بر تحصیل مطلب و یا مطالبی است که پس از دو تعرّض اولی بوده و بیان اصول آن را پس از دو تعرّض اوّلی گفته ام، این را بدان و غیر اینها که بیان داشتم تعرّض به واسطه صورت های وسایل- مانند اعمال و توجهات و صورت دعاها و امثال اینها- می باشد، و تعرض را مرتبه ای کلی غیر آن چه که بیان داشتیم نیست و فقط تفصیلات این اصول است و بس.
12/ و چون این گفته آمد بدان که: من در این کتاب از نفحات و نسایم عطر بیز رحمانی و نتایج تجلیات اختصاصی و ربّانی- برخی را که حق متعال در مقام قرب به من بخشیده و بیانش را آسان نموده- متذکر می شوم، پس در آن چه که به گوشت می خورد و جانت را صفا می بخشد، تدبّر و تفکر کن و قدر آن را بدان تا از سعادت کبری و مقام قرب اعلا برخوردار شوی.

(1) نفحه ای الهی و کلی که حاوی بیان مبدأ سفر الهی و منازل و لوازم و توابع آن و آن چه از اصول علوم و اسراری که بین مبدأ و منزل است، می باشد.

1/ 1 بدان که حق سبحان چون ظهورش را به صورت کمال خویش که پنهان در غیب هویتش که فراگیر دیگر احکام شئون ذاتی خودش است دوست می داشت در هر شأنی از آن شئون به حسب آن شأن ظاهر گردید نه برای اینکه ذاتش در آن شأن و همانند آن به حسب آن شأن ظاهر گردد بلکه برای اینکه هر یک از شئون حکم دیگر شئون وی را بدست آورده و در نتیجه هر فردی از افراد مجموع امر- همگیشان- به صورت همه و وصف و حکم او ظاهر شود و خویش را به آن شئون- به سبب آن چه که خصوصیت هر شأن از آن شئون از مطلق ذات او از جهت جمعش با دیگر شئون اقتضا می کند- بشناساند. لذا به آن ها (شئون) و به خودش- از آن جهت که خودش هست و ظهور متعددش را در آن شئون به حسب آن شئون خلق گویند- آگاهی داد.
2/ 1 سپس گوییم: این خلق به حسب غلبه حکم شأن بر حکم ذات و بر عکس و به حسب احاطه برخی شئون به احکام غیر خود از قبیل تقدّم و تأخّر و پیروی و پیروی شده (تبعیت و متبوعیت) و فراخی و تنگی و اطلاق و تقیید تفاوت پیدا کرده و احکام کثرت آنها با احکام وحدت که تعیّن به واسطه شئون مشخص نموده برخورد کرده و امتزاج یافته و در نتیجه بین آن ها امتزاجاتی گوناگون و کیفیاتی مختلف پدید آمده که همگی تقاضای ظهوری دیگر را از او در هر آمیزشی از این آمیزشات غیبی معنوی داشته، و همین آمیزش ها- از جهت احدیت- همگیشان اقتضا و استدعای تعیّن دوّمی را از مطلق غیب ذات غیر متعیّنش دارند.
3/ 1 بنا بر این اسم «الاخر» به حکم متأخّر دوم برایش ثبوت یافت، همچنان که اسم «الاوّل» به سبب ظهور سابق برایش ظهور یافته بود، و حکم «الأزل» و «الأبد» به واسطه (این) دو حکم ظاهر گشته- و وسط- بین دو طرف تعیّن یافته و خلق برتری یافته و بستگی باز گردیده، و هر طرفی به اقسامی چند تقسیم گشته، همچنان که وسط نیز به اقسامی- که جامع حکم پس و پیش و آسمان های بلند و زمین پست و ستارگان و أرواح و مولّدات اصول وسطی از معدن و نبات و حیوانات ناخن دار و سنب و بال و غیره است- تقسیم گردیده است.
4/ 1 سپس گوییم: این سیر مراتب مفصّل منتهی به خلاصه ای متحصل از آن همه شد و قائم مقام همه اوصاف گشت و تحقق به مقام بلند یافت و به کمال قابلیتش رسید، و آن کس که از آن (همه مراتب) پدید آمده و از جانب حق نیابت هر کاری را که اراده نماید داشته است، او را به نام انسان و خلیفه و سایه نامیده و اجرای اوامر و فرامینش را در تمام خلایق از جهت منزل و محل به او عطا کرد.
5/ 1 سپس او را به خلایق شناسانید شناسانیدن جامع دیگری بین آن چه که خصوصیت هر چیزی نسبت به او اقتضا می کند و بین آن چه که احدیت جمع او نسبت به تمام اشیا اقتضاء می کند، لذا بعضی که احکام آثار بر آن ها غلبه دارد به گمان خویش از جهت اثر و اثر پذیری او را شناخته، و برخی از جهت آن چه که در او از اوصاف و شئونش تعیّن یافته با همه تفاوتی که بین آن ها است یعنی تفاوتی که نزد اهل تقیید اقتضا می کند و آن پسندیده امور نسبت به اصل داده شود و غیر پسندیده نزد او نسبت به غیر وی را شناخته است، و بعضی دیگر او را به واسطه حکم علم وی در او (مخاطب) و امثال او شناخته و آن حکم را خطاب و کلام و تنزیل و نور و هدایت و امثال اینها نامیده است، در حالی که غیر صورت حکم علم او در مخاطب و رحمتش به احوال پنهان در آن علم- خواه معلوم یکی باشد و یا بیش از یکی- نمی باشد.
6/ 1 این شأن او با هر موجودی می باشد، یعنی حال تمام دوره کلّی او به او و بر او باز نمی گردد، جز صورت حکم علم پروردگارش به او و به لوازم (وجودی) او و آن چه که به دایره حقیقی او احاطه دارد، یعنی صورت علم پروردگارش به ذاتش از جهت شأن او که این موجود صورت و مظهرش است، و همین طور اصل بر او- از آن چه که پدید آورده و می آورد- باز نمی گردد، مگر صورت علم او به خودش از جهت ذات و شئوناتش که ظهور ذات در آن شئونات بی شمار است و با احدیت عین احدی او که منبع وحدت و کثرت است و همگان آن را می دانند همراه است، ولی این کار نسبت به بیشتر از مردم علم نیست.
7/ 1 از این روی حکم به بازگشت حکم علم اینان بر خودشان نمی شود، بلکه گفته می شود: اینان صورت گمان های خویش را درباره خدا در آن چه برایشان از جانب خداوند به حسب صورت علم پروردگارشان در أزل به ایشان به ایشان تعیّن یافته، جستجو می کنند، چون او می داند و بیشتر اینان نمی دانند، و تعریف تمام و کامل الهی در این باره آمده که فرموده: من نزد گمان بنده ام به من هستم.
8/ 1 و افراد کمی از خواص اهل الله درباره حق تعالی صورت علم او را به خودش جستجو می کنند، و صورت علم او به خودش از جهت شئون او و احکام شئون که بزودی- در آنان و به آنان در مراتب ظهور او با او و به واسطه آنان و در آنان و مراتب ظهورات آنان در حضرت او از جهت اینکه او آینه ای است مر آنان و حالاتشان را- معین و مشخص خواهیم نمود، و اینان صورت علم خداوند را به خودشان و به حالاتشان- بعضی شان نسبت به بعض دیگر- نیز که پشت سر هم متلبّس به آن حالات می شوند- یعنی حالی پس از حال دیگر- جستجو می کنند، لذا علم به خودشان و به حقایق و حالاتشان را- از جهت تعلق علم پدید آورنده شان به خود و اینان- بدست می آورند، از این روی علمشان به خودشان و به پروردگارشان و آن چه که علم پروردگارشان آنان را بدان آموخته- جز از جهت قدم و احاطه و کمال انبساط و گسترش بر معلومات و دوام آن و عدم انفعالش- مغایرت و اختلافی ندارد.
9/ 1 بنا بر این علم خداوند سبحان قدیم و منبسط و محیط و دائم و فعلی است، و این بهره ای که اینان از آن دارند عبارت از مقدار آن چه که در خور دایره مقام ایشان و آن چه که برابری معنوی پیدا می کنند، و بدین معنی خداوند اشاره کرده و فرموده: وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ ءٍ من عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ، یعنی:
به هیچ چیز از علم او جز آن چه را که او می خواهد احاطه پیدا نمی کنند. (255- بقره) 10/ 1 اگر گفته شود: علم هر کسی مطابق علم حق تعالی است که احاطه به تمام معلومات دارد؟ 11/ 1 جواب این است که: اعتبار علم حق تعالی از آن جهت که صفت وی است مخالف تعلق علم او به علم غیر خودش- به اعتبار اینکه آن صفت غیر است- می باشد ، این را نیک بیندیش که این بالاترین چیزی است که انسان کشف می کند و مورد توجهش است و برترین چیزی است که از جانب پروردگارش به او عطا می شود.
12/ 1 و چون این را دانستی حال بدان که احدیت جمع شئون هر موجود- پدید آینده از تصورات و مدارک او و هر چه که غیر او نامیده می شود- در پایان کار جایگاه و مقام اوست، یعنی در هر یک از دو منزلت که تعیّن یافته و تمایل بدان دارد، و دو منزلت که به نام سعادت و شقاوت نامیده شده به حکم غلبه و مغلوبیت که بین احکام ذات حق و احکام شئون او واقع شده تعیّنی است، و علم او هم به آن ها اگر چه باز هم شئون اوست ولی از احکام ذات اوست که پنهان در وحدت وی است، ولی آن جا یک تفاوتی هست که آن را کاملان و هر کس که خدای بخواهد می داند. اینجا دریاهایی (از علوم مکاشفه) هست که نه ساحلی برای آن ها یافت می شود و نه حدّ و مرزی، و رهایی از آن جز آن کس را که خدای بخواهد میسّر نمی باشد.
13/ 1 و نخستین غلبه ای که گفتیم غلبه رحمت است بر غضب، و این غلبه برتری طرف وجودی أشیاء را که ممکنات نامیده می شوند بر طرف عدمی آن ها اقتضا می نماید، و عدمی بودن اشیا عبارت از استهلاک تعدد شئون است که در مبحث وحدت خالص بدان اشاره شد، و این حالت مغلوبیت شئون است و عکس آن ظهور امر در هر شأنی به حسب آن شأن می باشد- نه به حسب امر-.
14/ 1 و این مجازات (تلافی) عظمی و بزرگ و این غلبه که بین این دو حقیقت واقع شده و از آن دو تعبیر به رحمت و غضب- که سبب هر میل و اعتدال است- می شود در مرتبه معانی و اجتماعات اسمائی برای بروز و ظهور أرواح و در مراتب أرواح برای بروز و ظهور احکام عالم مثال و آن چه که در آن عالم از صورت ها و مظاهر که هست قابل تعقل و ادراک می باشد سپس اعتدال در صورت های طبیعی و آمیزش های محسوس است و پایان کار ظهور هر شأنی به وصف همه شئون و حکم وحدت ذاتی و صورت اطلاق آن از انحصار در امری بعینه پس از تحقق به همه- از جهت فعل و انفعال و ظهور و بطون و نقص و کمال- می باشد، این را نیک بیندیش، و چه دور است تا بفهمی.
15/ 1 و هر کس که علمش با نفسش و آن چه از حالات که در آن دگرگونی می یابد و آن چه از مراتب که بدان- یعنی به علم پروردگارش به این بنده- می انجامد اتحاد پیدا کرد حکمش در او از حالات که دگرگونی می یابد علم و حال گردیده و پروردگارش در آن چه که در او از شئون ذاتی و گونه گون بودن ظهور خودش است- به حسب هر شأنی که در او ظاهر می شود و برای مجلایش آن را اختیار می نماید- حکم می کند، این را نیک بیندیش.