فهرست کتاب


اخلاق کارگزاران در کلام و پیام امام خمینی قدس سره الشریف

تهیه و تنظیم بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی استان تهران (قم)‏‏

ارزش انسان به مقام نیست

و من باز هم به آقایان عرض می کنم که توجه بکنید که مقام، شما را نگیرد. - شما یک - ارزش انسانی انسان به مقام نیست، به این نیست که من نخست وزیرم، من رئیس جمهورم، من رئیس مجلسم، من وکیل مجلسم اینها ارزش نیست. ارزش انسان به این است که توجه بکند که چه باید در مقابل خدای تبارک و بندگان خدای تبارک و تعالی بکند، چه تکلیفی انسان دارد در مقابل خدا و در مقابل بندگان خدا که از خدا هستند. این ارزش است مادامی که شما این ارزش را حفظ بکنید، ارزش اسلامی و انسانی را حفظ کرده اید و اگر از این، انحراف حاصل بشود، شما هم هر مقامی پیدا کنید، در علم بشوید بالاترین علما، در زهد هم هر چه می شوید، بشوید اما ارزش را از دست داده باشید، شما نه پیش خدا دیگر ارزش دارید، نه پیش خلق خدا باید فکر این معنا بکنید که خدمت کنید به کشور. خدمت کنید به ملت که بعد از خود شما که انشاءالله حالا طولانی باقی می مانید، مثل مرحوم رجائی که مردم اینطور برایش به سر و سینه می زنند، مردم شهادت فعلی و عملی بدهند بر اینکه شما خوبید، تا خدای تبارک و تعالی در محضرش شما را قبول کند برای اینکه آدمی بوده است که یک عده ای شهادت دارند می دهند، عملا توی سرشان می زنند از رفتن او. این شهادت فعلی است بر اینکه این آدم مقبول است و خدای تبارک و تعالی همین طور قبول می کند و اگر گناهی هم داشته باشید، به همین می گذرد خدای تبارک و تعالی.(415)

فروتنی در برابر مردم و ایستادگی در مقابل طاغوت سیره انبیاست

و من امیدوارم که شما همه تان همین طوری که سیره انبیا بوده است، که سیره انبیا برای این بوده است که در مقابل طاغوت محکم می ایستادند و در مقابل ضعفا و فقرا و مستضعفین و مستمندان فروتن بودند، آنطوری که وقتی عرب وارد می شود در مسجد رسول الله، می گوید کدام یکی تان هستید در وقتی که رسول الله آنوقت حکومت بود، آنوقت در مدینه بودند، در مدینه تشکیل حکومت بود بساط، لکن وضعش اینطوری بود، از آن طرف در مقابل هیچ قدرتی خاضع نبود برای اینکه او خدا را می دید کسی که توجه دارد به اینکه قدرت هر چه هست مال خدای تبارک و تعالی است و دیگران هیچ نیستند، این دیگر نمی تواند خاضع بشود در مقابل یک قدرتمندی.
شما ملاحظه کرده اید، تاریخ مرحوم مدرس را دیده اید که یک سید خشکیده لاغر - عرض می کنم - لباس کرباسی (که یکی از فحش هائی که آن شاعر به او داده بود، همین بود که تنبان کرباسی پوشیده) یک همچو آدمی در مقابل آن قلدری که هرکس آنوقت را ادراک کرده می داند که زمان رضاشاه غیر زمان محمدرضا شاه بود، آنوقت یک قلدریی بود که شاید تاریخ ما کم مطلع بود، در مقابل او همچو ایستاد، در مجلس، در خارج فلان که یک وقت گفته بود سید چه از جان من می خواهی؟ گفته بود که می خواهم تا تو نباشی، می خواهم تو نباشی این آدم که - می آمد - (من درس ایشان یک روز رفتم) می آمد در مدرسه سپهسالار که مدرسه شهید مطهری است حالا، درس می گفت، من یک روز رفتم درس ایشان، مثل اینکه هیچ کاری ندارد، فقط طلبه ای است دارد درس می گوید. اینطور قدرت روحی داشت، در صورتی که آنوقت در کوران آن مسائل سیاسی - و چیز - بود که باید حالا بروند مجلس و آن بساط را درست کند از آنجا، پیش ما، رفت مجلس، آنوقت هم که می رفت مجلس، یک نفری بود که همه از او حساب می بردند. من مجلس آنوقت را هم دیده ام، کانه مجلس منتظر بود که مدرس بیاید با اینکه با او بد بودند ولی مجلس کانه احساس نقص می کرد. وقتی مدرس نبود وقتی مدرس می آمد مثل اینکه یک چیز تازه ای واقع شده این برای چه بود؟ برای اینکه یک آدمی بود که نه به مقام اعتنا می کرد و نه به دارائی و امثال ذلک، هیچ اعتنا نمی کرد، نه مقامی او را جذبش می کرد. ایشان وضعش اینطور بود که (برای من نقل کردند این را که) داشت قلیان خودش را چاق می کرد، خودش اینطور بود، فرمانفرمای آن روز (حالا که من می گویم فرمانفرما، شما به ذهنتان نمی آید که یعنی چه) فرمانفرمای آن روز وارد شده بود منزلش، گفته بود که به او حضرت والا من قلیان را آبش را می ریزم تو این را، آتش سرخ کن را درست کن، یا بعکس از اینجا همچو او را کوچک می کرد که دیگر نه، طمع دیگر نمی توانست بکند وقتی اینطور با او رفتار کرد که بیا این آتش سرخ کن را گردش بده، آن آدمی که همه برایش تعظیم می کردند، همه برایش چه می کردند، این وقتی اینطوری می رسیده، این شخصیت ها را اینطوری از بین می برد که مبادا طمع کند که از ایشان چیزی بخواهد من بودم آنجا که یک کسی یک چیزی نوشته بود، زمان قدرت رضاشاه، زمانی که آنوقت باز شاه نبود، آنوقت یک قلدر نفهمی بود که هیچ چیز را ابقا نمی کرد، یک کسی آمد گفت من یک چیزی نوشتم برای عدلیه، شما بدهید ببرند پیش حضرت اشرف (یک همچو تعبیرهائی) که ببینند. گفت، رضاخان که باز نمی داند اصلش عدلیه را با «الف» می نویسند یا با «ع» می نویسند، من بدهم این را او ببینند؟ نه اینکه این را در غیاب می گفت، در حضورشان هم می گفت اینجوری بود وضعش این چه بود؟ برای اینکه وارسته بود، وابسته به هواهای نفس نبود، اتخذ هوی الله نبود این، هوای نفسانی خودش را اله خودش قرار نداده بود، این اله خودش را خدا قرار داده بود. این برای مقام و برای جاه و برای وضعیت کذا نمی رفت عمل بکند، او برای خدا عمل می کرد. کسی که برای خدا عمل می کند، وضع زندگیش هم آن است، دیگر از آن وضع بدتر که دیگر نمی شود برایش، برای چه دیگر چه بکند، از هیچ کس هم نمی ترسید وقتی که رضا شاه ریخت به مجلس که چیز می کردند، فریاد می زدند آن قلدرهای اطرافش که زنده باد کذا و زنده باد کذا، مدرس رفت ایستاد و گفت که مرده باد کذا، زنده باد خودم خوب، در مقابل او شما نمی دانید حالا، در مقابل او ایستادن یعنی چه و او ایستاد این برای این بود که از هواهای نفسانی آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود.(416)

تمام وابستگی ها وابستگی ای است که انسان به خودش دارد

تمام وابستگی ها وابستگی ای است که انسان به خودش دارد، تمام وابستگی ها از خود آدم پیدا می شود وقتی انسان وابسته است، نفسش وابسته است به جهاتی که مال خودش است، به نفسیت خودش، به وضعیت خودش، این تمام وابستگی هائی که در خارج هم برایش پیدا می شود - از - منشاش اینجاست. وقتی این وابستگی باشد، اگر بخواهند برایش تحمیل کنند، چون این وابستگی هست، تحمیل می کند، قبول می کند. وقتی ببینند یک چیزی با این آمالی که دارد مخالف است، اگر نکند، یک وقت به هم می خورد، این خاضع خواهد شد. اگر انسان از این وابستگی وارسته شد، آزاد شد از این، این دیگر آزاد است، این دیگر از کسی نمی ترسد، همه قدرت های عالم جمع بشوند، این نمی ترسد، برای اینکه آخرش این است که من از بین می روم، دیگر بالاتر از این که نیست، همانی که الان ملت ما دنبالش دارند می روند که بیائید دعا کنید من شهید بشوم. روزی چند نفر شاید من اینجا بعضی روزها می بینم که می گویند که دعا کنید من شهید بشوم من می گویم دعا می کنم شما پیروز بشوید انشاءالله. انشاء الله خداوند همه شما را موفق کند، موید کند و همه آن اشخاصی که به شهادت رسیدند و برای این ملت خدمت کردند مثل مرحوم رجائی که این روز، این روزها سالش است، مرحوم باهنر و دیگر اشخاصی که از همین قبیل بودند و رفتند از دست ما و البته ما خیلی ضرر دیدیم، لکن باز همان مسأله است. جانشین آنها برای این بود که ملت بود، مردم بودند، اعیان و اشراف نبودند. آنوقت اگر یک نخست وزیر را می کشتند، یک بساطی می شد، شاه مردگی همان و به هم ریختن سرتاسر ایران اینطور بود، تا شاه مردگی می شد سرتاسر ایران به هم می خورد حالا رئیس جمهورش نباشد، خوب، نبود، یکی دیگر بسم الله... همه ایران بهشتی است خوب، مردم طرحشان این است که بهشتی از خود ماست، یک چیز خارجی نیست، از خارج یک چیزی صادر نکرده ایم، وارد نکرده ایم، از خود ما هست، خود ما یکی مان رفت یکی دیگر می آید رجائی رفت یکی دیگر می آید، آن هم برود یکی دیگر می آید هر کدام از ماها و شماها بروند، یکی دیگر می آید. اینجوری است وضع ایران امروز و این وضع را باید ما حفظ کنیم، دعا کنیم که خداوند این وضع را برای ما حفظ کند و با حفظ این، هر یک از ما از بین برویم جا داریم، عوض داریم، می آیند جایش را پر می کنند و اگر اینطور نباشد، یک وقتی به طور سابق بشود، دیگر آنجا جوری است که وقتی یکی رفت به هم می خورد اوضاع.(417)