فهرست کتاب


اخلاق کارگزاران در کلام و پیام امام خمینی قدس سره الشریف

تهیه و تنظیم بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی استان تهران (قم)‏‏

اثرات نفسانیت و حب و بغض در انتقادات

انسان اگر بخواهد حکم بکند به یک مطلبی، تصدیق کند در باطن یک مطلبی را، اول برود سراغ خودش، خودش ببیند چکاره است. انسان آن کنار بنشیند و نظرش را به عیوب مردم بیندازد یا محسنات دیگران را عیبجوئی بکند یا بدیهای دیگران را تحسین بکند، خوب این یک امری آسان است، انسان وارد هیچ معرکه ای نمی شود، آنهائی که در سرحدات دارند جنگ میکنند هی اشکال می کند به آنها، وارد هیچ اداره ای نمی شود، آنهایی که وارد هستند اشکال می کند، وارد هیچ مرکزی که باید اصلاح بکند امور را نمی شود، این کنار می نشیند و شروع می کند هی مناقشه کردن و عیب تراشیدن. این کار آسان هست و خیلی هم رایج شاید باشد اما اگر انسان اول نشست و پیش دل خودش نشست، پیش افکار خودش نشست، ببیند خودش چکاره هست، امتحان کند خودش را، اگر یک پیروزی از دشمن حاصل شد، برای اسلام و به صلاح اسلام بود، ببیند این خوشحال می شود از این و تبریک به حسب قلبش می گوید به این دشمن یا نه بدش می آید از پیروزی اسلام که به دست این واقع شده است، می خواهد اسلام پیروز نباشد که مبادا این آدم پیروز بشود. اگر انسان پیش دل خودش بنشیند و فکر این را بکند که اگر این پیروزی که به دست او حاصل شده بود برای اسلام، به دست من حاصل شده بود، فرقی می کند در قلب من بین این و او؟ این اسلامخواه است؟! این اسلام را می خواهد؟! آن که اسلام را می خواهد، اگر به دست کافر هم حاصل بشود خوشش می آید. اگر پیروزی به دست یک کافر برای اسلام حاصل بشود، این از کافر به ما اینکه کافر است خوشش نمی آید، از آن عملش خوشش می آید، و از این به اعتبار این که پیروز شده است و اسلام را پیروز کرده خوشش می آید، و اگر چنانچه کارشکنی از یک نفر آدمی که دوست او هست، محبت به او دارد این حاصل بشود یا از خودش حاصل بشود، ببیند در قلبش این اثری می گذارد یا نه اثر نمی گذارد. یک کار خارجی که در خارج واقع می شود (هر کاری می خواهد باشد) انسان وقتی می خواهد قلم دستش بگیرد و راجع به این کار یک چیزی بنویسد یا می خواهد برود در مرجع مردم، در محضر ملت راجع به این مسأله یک مطلبی بگوید قبل از اینکه می رود و این مسأله را می گوید، ببیند که آیا این حب نفس که تابع او حب به علائق خودش هست، حب به دوستان خودش هست او را همچو کور کرده است که نمی تواند واقعیت را بگوید و واقعیت را فدای خودش می کند یا نه اینطور نیست و فدای خودش نمی خواهد بکند چیزی را. آنوقت اگر دید آنطوری است، بداند که قلم مال شیطان است و به دست اوست و زبان مال شیطان است و در قدرت اوست، و اگر دید که نه، کار خوب را هر کس بکند این خوب است، چون خوب است، هر کس بکند این کار را، تحسین می کند. کار، خود کار را ببیند، صدور کار از فلان، این است که انسان را مبتلا می کند. خود کار را وقتی می بیند، نگاه بکند بدون صدورش از این و آن، انسان می تواند حکم بکند، می تواند حکم بکند که مجلس شورای اسلامی ما، این مجلس چطور است، می تواند حکم بکند اگر خود مجلس را نگاه کند، نه افراد را در نظر بگیرد، یک چیزی که از مجلس می گذرد خود او را نگاه کند که این چیزی که از مجلس گذشته است این چطور است، اینجا می تواند قضاوت کند، برای اینکه این بسته به افراد نیست اما اگر پای افراد پیش آمد به مجردی که پای افراد پیش می آید همین معنائی که قبلا وقتی که بدون افراد، بدون توجه به افراد حکم به خوبیش یا بدیش کرده بود حالا وقتی که توجه به افراد کرد عوض میشود، حکم عوض میشود در باطن انسان.(357)

بینش از روی دوستی و عداوت در انسان تأثیر می گذارد

اکثراً هم خودشان غفلت دارند یعنی بینش از روی دوستی و بینش از روی عداوت یک چیزی است که در انسان تاثیر می گذارد، ممکن است که این آدم هم مطلب را خیال کند به اینکه خیلی هم خوب است، این نفهمیده خود مطلب را این بینشش از باب اینکه از کانال محبت به این آدم رفته سراغ او، این بینش، بینش خطاست. از کانال بغض بر اینکه این عمل را می کند برود طرف او، این بینش، بینش خطاست. ما باید خودمان را اول امتحان کنیم و بعد که امتحان کنیم، آنوقت برویم سراغ اینکه فلان عمل چطور بوده، فلان عمل خوب بوده فلان عمل بد بوده. آنهائی که در یک عملی با هم دشمنی دارند، یک عملی که صادر می شود، می روند سراغ آن جهات ضعفش، جهات قوتش را اصلاً نمی گویند، ساکت میشوند، وقتی هم خیلی خوب آدمی باشد جهات قوتش را ساکت می شود، و اگر اعوجاج داشته باشد و آدم شیطانی باشد جهات خوبش هم بد می کند، می رود سراغ اینکه این جهت خوبش است این هم بد بود.(358)

بالاترین آزادی ها، آزادی از خود است

اگر چنانچه نظر، نظر ساده باشد یعنی نظر آزاد باشد بالاترین آزادی ها این آزادی از خود است، از حب و بغض است و بالاترین گرفتاری ما همین گرفتاری است گرفتاری حب نفس است، گرفتاری حب جاه است، گرفتاری حب شهرت است، من می خواهم این عمل از من صادر بشود تا مردم برای من دست بزنند. عمل خوب از یکی صادر شده این بدش می آید که از او صادر شده، این می خواهد از خودش صادر بشود که مردم بایستند و برای او هورا بکشند. اگر یک عمل بدی مثلا صادر شد از او به نظرش می آید که نه این عمل هم باید برایش چه باشد، برای اینکه خودش کور است از اینکه ببیند حب الشی یعمی و یصم هم آدم را کر می کند هم آدم را کور می کند خوب ها را نمی بیند، بدها را می بیند، یک جا هم بدها را نمی بیند، خوبها را می بیند، اگر آدم فضولی هم باشد که خوبها را می کشد طرف بدی، بدی ها را هم می کشد طرف خوبی. با آن که خوب است هر کار بدی بکند این دنبال این است که این کار بد را خوبش بکند، با یک کسی که خوب است هر کار بدی بکند دنبال این است که این کار بد هم بکشد طرف خوبی. این برخلاف انسانیت است و برخلاف صراط مستقیمی است که نبی اکرم و همه انبیاء بشر برای همین آمده اند. اگر موفق بشوند که این اسارت را، این اسارتی که من در خودم دارم، و هواهای نفس بر من مسلطند، اگر این را از بین ببرند موفق شده اند و اگر قدرت بر این نباشد از باب اینکه هیچ موعظه ای تاثیر نمی کند، هیچ گفته ای تاثیر نمی کند، هیچ نوشته ای تاثیر نمی کند، هیچ استدلالی تاثیر نمی کند، ادله فلسفی هم در یک همچو موجوداتی که دلشان بسته است به یک طرف، برهانهای فلسفی هم تاثیر نمی کند. آنی که دشمن دارد رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را، هر چه برهان هم اقامه بشود که این روی این مبادی - و چیز - درست می گوید، آن این مبادی را همه اش اشکال می کند. در یک حدیثی است که اهل جهنم می بینند که یک خنکی حاصل شد، می پرسند - قریب به این، حالا من نزد یکی ندیدم این را - که چه شد؟ میگویند که پیغمبر اسلام از اینجا دارد عبور میکند، میگوید ببندید درها را، ببندید که ما عذاب را میخواهیم و این را نمیخواهیم.
این نفسانیت اینطور است و از چیزهائی که برای انسان به واسطه این نفسیت پیش می آید اگر انسان علائقش شدید باشد به دنیا و علائقش شدید باشد به زن و فرزند و مال و حیثیت و ریاست و امثال ذلک، از مصیب هائی که هست در اینکه احتمالش هم انسان را ناراحت می کند و کمر انسان را می شکند، این است که در آن نزدیکی که می خواهند او را منتقلش کنند به یک عالم دیگری، برایش کشف می شود که این به دست خدای تبارک و تعالی است و این آدم برای اینکه خدا او را از این چیزهائی که حب به او دارد، دارد جدا می کند، دشمن خدا می شود. یکی از محترمین قزوین، ملاهای خیلی عابد قزوین خداوند رحمتش کند ایشان ظاهرا گفت که ما رفتیم عیادت یک نفر آدم که نزدیک های فوتش بود، این آدم گفت که آن ظلمی را «نعوذ بالله» آن ظلمی را که خدا به من کرده است به هیچ کس نکرده، من این بچه هایم را چطور تربیت کردم چطور حالا می خواهد مرا ببرد. مسأله این است آنکه کمر انسان را می شکند این است که حب انسان به خودش و حب انسان به ریاستش و حب انسان به همه چیزهایی که موجب حب است، انسان را برساند به آنجائی که اگر نبی اکرم هم از او بگیرد دشمن او میشود، و آنوقت هم که می فهمد خدا دارد می گیرد دشمن او میشود.(359)