فهرست کتاب


اخلاق کارگزاران در کلام و پیام امام خمینی قدس سره الشریف

تهیه و تنظیم بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی استان تهران (قم)‏‏

نمونه هایی از ساده زیستی حضرت امیر (علیه السلام)

1- زندگی ساده

پیغمبر وقتی که از دنیا رفت هیچ چیز نداشت. این هم آن حاکم دوم که دیگر توسعه حکومتش سرتاسر شرق را گرفته بود و تا اروپا هم رفته بود تقریبا، آن هم آن حاکم که زندگیش یک پوست داشت، آنجا شب ها روی آن دوتایی زن و شوهر می خوابیدند که حضرت امیر باشد و فاطمه زهرا سلام الله علیها و روزها علف شتر را روی آن می ریختند که علف بخورد آن. این بارگاه، تخت و بارگاه اعلیحضرت سلطان بود. کار می کرد، مثل سایر عمله ها کار می کرد، نداشت این جایی را، آدم و دستگاه نداشت نه اینکه کار می کرد که جمع بکند، کار می کرد و وقف می کرد. همان روزی که با او بیعت کردند بیل و کلنگش را برداشت و رفت سراغ کاری که انجام می داد آنجا یک چشمه ای را می خواست حفر کند، خودش با دست خودش حفر کرد، وقتی درآمد، تبریکش کو؟ گفت که این تبریک را برای ورثه بگو، بیاور قلم و کاغذ، و قلم و کاغذ آوردند، همان وقت وقف کرد برای یک جهتی. آن هم زندگی و خوراکش که از نان و جو نگذشت، بالاتر نبود، آن هم چند تا لقمه بود. ما یک همچنین حاکمی، دنبال این می گردیم پیدا نمی کنیم البته، خود ایشان هم فرموده که «خوب شما طاقت ندارید اینقدر، لکن تقوا داشته باشید».(92)

2- کار کردن مثل دیگران

اسلام اگر خدا بخواهد انشاءالله با خواست خدا در خارج تحقق پیدا کند ولو به یک وجود کوچکی نازلی، غیر از این مسائل است که اینها خیال می کنند، غیر از این مطالبی است که مردم خیال می کنند و اینهائی که خیال می کنند که ما اسلام را می فهمیم، غیر از این مسائل است. اگر اسلام پیدا بشود، اسلام آن است که همان روزی که بیعت کردند با حضرت امیر سلام الله علیه، همان روز (در تاریخ هست) که بیعت کردند، بیعتی که طول و عرض مملکتش آنقدر بود که عرض کردم، بیعت تمام شد بیل و کلنگش را برداشت رفت یک چشمه ای بود که مشغول بود برای کندنش، رفت آنجا برای سر کارش، کارگر بود. حالا چشمه درآمد می گویند که چشمه هم وقتی که کلنگ آخر را زدند مثل گردن شتر آب بیرون آمد. یک کسی گفت خوب است، گفت که این ورثه را چیز بده. بعد آن را وقفش کرد. یک همچو سردارهائی اسلام داشته است. یک همچو لشگری اسلام داشته که جنگ وقتی که می کردند (تاریخ هست این) گرسنه بودند، این جهازات جنگی در کار نبود، هر چند نفرشان یک دانه شمشیر و هر چند نفرشان یک دانه شتر داشتند این حرف ها نبود که خیال کنید که حالا ساز و برگ چیز. یک دانه خرما گیر این می آمد می گذارد دهانش، همان شیرینی اش که به دهانش می رسید در می آورد می داد به رفیقش آن بگذارد دهانش، می داد رفیقش آن می داد رفیقش تا آن آخر. اینطور اسلام را اینها نگه داشتند و حالا ما باید نگه داریم این اسلام را اسلام خیلی عزیز است.(93)