فهرست کتاب


اخلاق کارگزاران در کلام و پیام امام خمینی قدس سره الشریف

تهیه و تنظیم بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی استان تهران (قم)‏‏

کیفیت زندگی حاکمان اسلامی

اسلام آن اسلامی است که در نیم قرن فتح کرد تمام این ممالک را برای اینکه آدمشان کند، نه فتح اسلام مثل فتح سلطنتهای سلطان های دیگر، مثل فتح نادرشاه است، خیر. آن طرز حکومت اسلام، طرز حکومت آدمسازی است. شما خود رؤسای اسلام را باید ملاحظه کنید، مثل پیغمبر اکرم که رئیس اسلام است، امیرالمومنین که بعد از او رئیس اسلام بود. شما خود آنها را ببینید که وضع شان چه جوری بوده است، دیکتاتوری بوده است؟ پیغمبری که با مردم دیگر وقتی می نشست معلوم نبود آقا کدام است و نوکر کدام است و عرض بکنم که اصحاب کدام است و خود پیغمبر کدام است پیغمبری که با مردم همانجور می نشست و با همه همانطور جلسه میکردند و همانطور جلسه شان، جلسه بنده ها و فقرا بود و زندگیش، زندگی فقرا بود و بیت المال، مال مردم بود و هیچ تصرفی نمی کرد، مثل یکی از فقرا زندگی می کرد و با مردم وقتی که معاشرت می کرد، اعلام کرد به اینکه هرکس حقی دارد به من بگوید، یکی پیدا نشد (غیر یک نفر آدمی که اشتباها گفت برای غرضی) که بگوید تو ده شاهی از ما برداشتی، که بگوید یک ظلمی تو به من کردی این آخر عمر می فرمود هر که حرفی دارد به من بگوید، هیچ کس پیدا نشد که بگوید تو به ما یک ظلمی کردی، یک بدی گفتی - عرض میکنم که - به این ملت یک (نعوذ بالله) خیانتی کردی، فقط یکی در بین اینها پا شد گفت که شما یک شلاق به من زده اید. گفت به او بیا عوض آن را بزن گفت به اینجای من. گفت بیا عوض آن را بزن. گفت نه اینجوری نبود برهنه بودم برهنه شد بعد رفت بوسید آنجا را، گفت که من این را گفتم که اینجا را ببوسم یعنی دروغ گفتم، نه نکرده اید. شما در حکومت های دنیا یک همچنین حاکمی پیدا کنید، ما یک همچنین حاکم، دنبال یک همچنین حاکم می گردیم، البته نمی توانیم پیدا کنیم اینجور اما دنبال این می گردیم که لااقل به بعضی احکام اینها خوب عمل بکند، خیانت نکند به این ملت، نخورد مال این ملت را، برندارد مال این ملت را ببرد به آمریکا و به سایر ممالک و ویلا برای خودش و بچه هایش و طایفه اش درست بکند.(91)

نمونه هایی از ساده زیستی حضرت امیر (علیه السلام)

1- زندگی ساده

پیغمبر وقتی که از دنیا رفت هیچ چیز نداشت. این هم آن حاکم دوم که دیگر توسعه حکومتش سرتاسر شرق را گرفته بود و تا اروپا هم رفته بود تقریبا، آن هم آن حاکم که زندگیش یک پوست داشت، آنجا شب ها روی آن دوتایی زن و شوهر می خوابیدند که حضرت امیر باشد و فاطمه زهرا سلام الله علیها و روزها علف شتر را روی آن می ریختند که علف بخورد آن. این بارگاه، تخت و بارگاه اعلیحضرت سلطان بود. کار می کرد، مثل سایر عمله ها کار می کرد، نداشت این جایی را، آدم و دستگاه نداشت نه اینکه کار می کرد که جمع بکند، کار می کرد و وقف می کرد. همان روزی که با او بیعت کردند بیل و کلنگش را برداشت و رفت سراغ کاری که انجام می داد آنجا یک چشمه ای را می خواست حفر کند، خودش با دست خودش حفر کرد، وقتی درآمد، تبریکش کو؟ گفت که این تبریک را برای ورثه بگو، بیاور قلم و کاغذ، و قلم و کاغذ آوردند، همان وقت وقف کرد برای یک جهتی. آن هم زندگی و خوراکش که از نان و جو نگذشت، بالاتر نبود، آن هم چند تا لقمه بود. ما یک همچنین حاکمی، دنبال این می گردیم پیدا نمی کنیم البته، خود ایشان هم فرموده که «خوب شما طاقت ندارید اینقدر، لکن تقوا داشته باشید».(92)