فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

2 - داعیه قدرت بر خوارق و معجزات

رفته رفته، کسانی پیدا می شوند که خاصیت و فایده مراقبه و خلسه را بیش از پیش جلوه می دهند. ادعای ایشان این است که علاوه بر رهایی از چرخه باز پیدایی، در همین زندگی که آخرین زندگی سالک واصل بشمار می آید ماندوبود وی با سایر مردم فرق می کند به طوری که اوقات را به بیقیدی و آزادی (از قید شریعت و عرف و رسوم) می گذراند و قدرت طی الارض یا پیمودن شرق و غرب زمین را بدون هیچ وسیله نقلیه ای پیدا می کند.
بسشت می گوید: باید دانست که آن کس که او را عرفان میسر گردد و او عارف شود طریق ماندوبود و راه و روش او به خلاف ماندوبود و راه و روش مردم رسمی اهل عالم بود. و او را حالتی روی دهد که مانند اهل دنیا زندگانی نکند و در هیچ چیز چون ایشان نباشد. و او رها یافته از چرخه توالد و تناسخ شود و در این دنیا بماند و اوقات را به بیقیدی و آزادی گذراند...
او را در نشست و برخاست و ماندوبود و اعمال و کردار هیچ گونه مناسبت و مشابهت (با سایر مردم) نماند. کسی که به مقام رهایی از چرخه باززایی رسیده از بس که ریاضت کشیده و به وداها و شریعت هندو عمل کرده و افسون ودا را حاصل کرده که در حق او موثر و کارگر آمده است درون او صاف و بی غش و آلایش گردیده او را قوتی بهم رسیده و در وی قدرتی پدید آمده که اگر بخواهد به آسمان برآید و یا به زیر زمین از مشرق تا به مغرب در لحظه ای طی کند (طی الارض)، و برود و بیاید، می تواند. و اینهمه برای او آسان بود.(981)

3 - داعیه رهایی از رنج آخرین حلقه زندگی

گاهی به جای وعده دستیابی به قدرت پرواز به آسمان و طی الارض و فرو رفتن به اعماق زمین و عالمی که جای جنیان و عفریتان و ماران است وعده های دیگری داده می شود که با مشکل اصلی مردم معتقد به چرخه بازپیدایی ربط وثیق دارد و آن مشکل گرفتاری در رنج و بدبختی زندگی دنیا است که گمان می رود هرگز از آن خلاص نخواهند شد. پس در ادامه این بشارت که به محض آخرین مرگ، سالک از چرخه بازپیدایی رسته و رنج و بدبختی اش پایان می گیرد این نوید هم ملحق می گردد که در همین آخرین حلقه زندگی نیز از بیماری و پیری خواهد رست و تا دم آخرین مرگش یکسره تندرست خواهد زیست. بعلاوه، عملیات زیستی دفع و ادرارش کاهش می یابد، بوی بد از بدنش متصاعد نخواهد شد، بوی عطر از بدنش بر می آید، چهره اش نورانی می شود، و آواز خوشی پیدا می کند...
در اوپانیشاد شویت اشواتر، که از قدیمی ترین اوپانیشادهاست و مؤلف آن هنوز عقاید اوستایی را ترک نکرده و از میتراپرستی و عبادت مهر و آفتاب و آتش دور نگشته است می بینیم فایده مراقبه و خلسه گر چه عرفان یا معرفت به اصل و مبدأ کائنات ذکر می شود ولی اثر این عرفان بر روی سالک عارف چیزهای دیگری قلمداد می گردد. می گوید: سالکی که شروع به تلقین وحدت وجود و وحدت موجودات با نفس فردی خویش کرد چندان که این تصور برایش یقین گشت او را بیماری و پیری (عارض) نشود و مرگ به او نرسد، زیرا که بدن او عین آتش سلوک شده است. و صاحب این تصور [ یقین وحدت وجودی ]سبک و لطیف شود و همیشه تندرست باشد و دل [ ذهن ] او به هیچ طرف نرود [ خاطرش مجموع باشد و در حال جمع بسر برد و دچار تفرقه نشود] و روی او نورانی گردد و خوش آواز گردد، و در بدن او بوی بد نباشد و بوی خوش آید، و بول و غایط از او کم واقع شود. این، علامت ابتدای سلوک است... اصل نفس فردی، چون آن را به آب سلوک و معرفت [ شهود واحد بلاثانی در خلسه ] بشویند آن نور ذات روشن و ظاهر گردد و غم ها از او برود و کارها و عمل ها بر او تمام شود و او را هیچ کردنی [ تکلیف و مسؤولیت ] نماند و یگانه گردد.(982)

4 - داعیه انکشافات علمی

اندک اندک و در جریان سرایت این نحله به کشورهایی که مردمش عقیده به چنین چرخه موهومی ندارند و عده تازه ای بر بشارت های کهن افزوده می شود که با مذاق آن مردم خوشایندتر است، و آن وعده انکشافات علمی است. چنان که در دو جهان مسیحیت و اسلام که مردم خیلی مشتاق دانش و معارف عمومی اند عرفا آهنگ این بشارت را ساز می کنند. آنان که در دیگر اقالیم و میان مردمی که خود را در چنگال چرخه توالد و تناسخ گرفتار پنداشته و در رنج و بدبختی و بیماری و عجز و نداری مدام می بینند دم از رهایی از چرخه و رنج می زنند در اینجا دام تازه ای می گسترند تا شیفتگان حقایق علمی را بفریبند. استیس می نویسد: عرفا قاعدتاً یا دم از تجربه انفسی یگانه یا تجربه آفاقی یگانگی اعیان خارجی، یا هر دو می زنند. و عموماً ادعایشان را منحصر به این دو نوع تجربه می کنند. ولی گاه پیش می آید که عارفی ادعا می کند که کشفیات عرفانی یی از حقایق علمی و معارف عمومی داشته است که کاملاً خارج از حوزه عرفان است. و معمولاً در این موارد، این عرفا اذعان می کنند که از درمیان نهادن حقایقی که با معرفت عرفانی [ در حال خلسه ] بدان دست یافته اند، بکلی ناتوانند. و دلایل گونه گونی در توجیه این ناتوانی ابراز می دارند. و گاه اصلاً دلیلی ارائه می کنند. طرح و حلاجی این نمونه ها در اینجا خالی از لطف نیست... قدیس فرانثیسکو خاویر (1506 - 1552 م) می نویسد: چنین به نظرم آمد که پرده از برابر دیدگان درونم برافتاد و حقیقت علوم بشری، حتی علومی که هرگز نخوانده بودم در شهودی پر از فیض بر من آشکار شد. این شهود بیست و چهار ساعت دوام یافت. سپس گویی آن پرده دوباره حائل شد، و من خود را چون پیش نادان یافتم. معلوم است که قدیس فرانثیسکو پس از آن که پرده دوباره حائل شده خود را از توصیف یا تبیین علوم که آموخته و از یاد برده بود، ناتوان دیده است. این گفته، از آن گفته های پا در هواست. در این کشف چه علومی مکشوف شده؟ کدامیک از قضایا و نفی و اثبات های علمی را صادق یافته است؟ آیا منظورش این است که حقائق همه علوم را بتفصیل شناخته است؟ اگر کسی با کشف و شهود، رحمت خداوند را دریابد یک مسأله است و ادعای انکشاف حقایق اخترشناسی، زیست شناسی یا شیمی، بر اثر تجربه عرفانی و سپس فراموش کردن آن، مسأله ای بکلی جداست. برای این که مسلم شود که منظور قدیس خاویر همین هاست گفتار او را با گفتار مشابه دیگری مقایسه می کنیم. از هرمان یوزف نقل می کنند که خدا... افلاک و ستارگان را به او نشان داد و او را به شناخت کم و کیف آنها نایل کرد... وقت یکه به خود آمد نمی توانست ما وقع را برای ما شرح دهد. فقط گفت علم او به کائنات چندان کامل و مستی بخش است که هیچ زبانی نمی تواند وصف کرد.
معنای این گفتار در هر حال واضع است. هرمان یوزف ادعا کرده است که علم هیأتی می داند که در بیان نمی گنجد. تذکار این نکته لازم است که علوم فیزیکی سراپا از قضایای گوناگون تشکیل یافته است و هر یک از این قضایا، ترکیب منطقی دارد و به همین جهت در قالب الفاظ می گنجد. قضیه منطقی نمی تواند بیان ناپذیر باشد؛ و بالقوه یا بالفعل، ترکیبی لفظی است. ادعای صادقانه بیان ناپذیری تجربه عرفانی بکلی چیز دیگری است. آنچه در عارف بیان ناپذیر می داند تجربه ای ملموس و متحقق است که هیچ قضیه ای نمی تواند توصیفش کند. پس، این داعیه ها را که حقایق علمی در خلسه های عرفانی، منکشف و سپس فراموش شده است، باید ناشی از وهم، و مردود دانست.(983)
به نظر صوفیان نحله، دو گونه حقیقت یافت می شود. یکی حقیقت اشیاء که آن ماهیات موجودات است، و دیگری معرفت به صفات و نعوت و عظمت و جلال خداوند و مشاهده تصرفش در عالم طبیعت. وسیله رسیدن به حقایق اشیا، علم است. اما معرفت به حقیقت وقتی دست می دهد که بنده به حال خلسه درآید. در این مقام - مقام فنای فی الله و بقای بالله - همه چیز بر او آشکار می گردد، و ظواهر و بواطن از دیده بصیرتش پوشیده نمی ماند. پس حقیقت، شناسایی حق است بالمشاهدة و العیان، و آخرین حدی است که صوفی باید بدان برسد؛ یا آخرین منزل مقصود، و نهایت مقامی است که تصوف به آن منتهی می شود.
عالم وارسته و پرهیزگار مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی در کتابش نمونه های جالبی از ادعای انکشافات علمی صوفیان جهان اسلامی را می آورد که به قول استیس خالی از لطف نیست و حتی مایه انبساط خاطر هم هست.(984)
صوفیان با طرح داعیه انکشافات علمی، ندانسته و نخواسته، تن به قول جدیدی می دهند و آن اصالت و ارزش دانستن و معارف عمومی و علوم بشری است. پس از آن که ارزش علوم را منکر می شوند و علوم دینی را رسوم و علم ظاهر می خوانند و حتی فلسفه و استدلال و تعقل را تحقیر می کنند و شهود نفس بسیط را چیزی ورای طور عقل قلمداد می نمایند از ادعای بزرگ و اختصاصی خود افتاده به نحله اندیشه و علم تنزل می نمایند.
در عرفانی که به سطح علم و اندیشه تنزل یافته است عارف، با داشتن یک قدرت معرفتی مشخص می شود نه با اعمال صالحه یا با خدمت به مردم، ایثار، فداکاری، ظلم ستیزی، و مجاهدت. اصولاً، مجاهدت را که در فرهنگ اسلامی برای خدمات قهرمانی و عظیم به توده های بشر اصطلاح شده است چنین عرفانی به مراقبه و تلاش ذهنی برای تحقق خلسه، اختصاص می دهد، مجاهدت در قاموس آن، زحمت کشیدن در خلوت و تنهایی برای شهود آگاهی محض بی متعلق، معنی می دهد.
اسلام بر خلاف این نحله، علم و معرفت را از آنجهت ارزش می نهد که می تواند مایه، جهان بینی توحیدی شده به تکوین اوضاع نفسانی ایمان، تقوی، تسلیم، توکل در شخص بیانجامد، همانچه رفتارش را متحول به اعمال صالحه می گرداند. اما برای علم و معرفتی که به ایمان، تقوی، عمل صالح، جهاد، ایثار، همدردی با دردمندان و مستضعفان، و دلسوزی و خدمت به آنان منتهی نگردد هیچ ارزشی قائل نیست اگر چه این علم همانا دینشناسی، و معرفت به آیات خداوند متعال باشد: و اتل علیهم نبأالذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فأتبعه الشیطان فکان من الغاوین... و برای آنان سرگذشت کسی را بخوان که آیات خود را بدو دادیم آنگاه خویش را از آن بدر کند پس شیطان او را دنبال کرد تا از بیراهه رفتگان شد. و اگر می خواستیم او را بوسیله آن آیات به مقامی بلند بر می کشیدیم، اما او به زمین چسبید و خواهش درون خویش را پیروی کرد. ازینرو مثل وی مانند مثل سگ است، اگر به او حمله کنی زبان در دهان بجنباند و اگر رهایش کنی زبان در دهان بجنباند. این، داستان گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند. پس داستان کن مگر آنان بیندیشند.(985)
سایر صوفیان می گویند ارزش محدود معرفت به آیات را که معرفتی عقلی است قبول داریم، لکن معرفت مورد نظر ما بسی برتر از معرفت عقلی و استدلالی یا شناخت آیات آفاقی و انفسی خداست، و آن معرفت شهودی یا شهود خدا در تجربه خلسه می باشد که ورای طور عقل است. این شهود یا معرفت است که می گوییم یگانه ارزش موجود در عالم می باشد، با این معرفت است که بر همه حقایق و بر حقیقت هستی آگاهی می یابیم.
آنگاه بر پایه این ادعا یا فرض می گویند در شهود حق با خلسه، به معرفتی ورای طور عقل دست می یابیم دو خاصیت پیدا می کنیم: 1 - بر مرتبه عقلی یا تعقلی و استدلالی احاطه یافته از تمامی علوم بشری و از هر چه گذشته است و از هر چه در آینده رخ خواهد داد آگاه می شویم 2 - قدرت تصرف در اشخاص، اشیاء، امور طبیعی، و حوادث اجتماعی را که عبارت از ولایت تکوینی باشد پیدا می کنیم. بر حسب ظاهر و نگاه سطحی، درست هم به نظر می رسد. چه، وقتی کسی بر حقیقت هستی دست یابد قدرت تصرف در آن را هم می یابد. چنان که علوم طبیعی و فیزیک و شیمی، ما را قادر به تصرف در مواد و استخدام نیروهای طبیعی و صاحب تکنولوژی می گرداند احاطه علمی یا عرفانی بر ذات هستی، ما را قادر مطلق می سازد. خداگونه شدن، یعنی همین.
القای ملازمه آن شهود یا معرفت با این توان و قدرت، در کلمات مشایخ نحله، و گزارش مورخان همدل آن نحله، جا به جا به چشم می خورد.
ابوعبدالرحمن سلمی در رساله مناهج العارفین، آخرین مراتبی را که به زعم این نحله، سالک عارف احراز می کند چنین بر می شمارد: المشاهدة و المحادثة و المکالمه و مقام العلم الیقین و عین الیقین و حق الیقین و الاطلاع علی العلم المجهول و الاشراف علی الکتاب المرقوم و غیر ذلک من الاحوال السنیة. بر حسب این ادعا، عرفا به مقام ولایت تکوینی می رسند و تصرف و قدرتی مانند خداوند متعال دارند و به حکم این قدرت در ذهن مریدان و در امور خارجی تصرف می کنند. کرامات و خوارق عادت به نیروی همین ولایت و قدرت تصرف بر دست آنها جاری می شود.(986) این تصرف را خلق به همت می نامند. ابن عربی در فصوص الحکم بر همین ادعا می رود.(987) ملا محمد بلخی معقتد است عارف می تواند جریان قضا را تغییر دهد و در باطن اشخاص تصرف کند.(988)
احمد غزالی می نویسد: یکی از ایشان (مشایخ نحله) می گوید: در کشتی بودیم که توفان شدیدی ورزیدن گرفت. جوانمردی در میان ما بود. دستهایش را به دعا بطرف توفان بلند کرده گفت: بفرمان من آرام شو. آرام گشت. به او گفتم: جوان! این چه سخنی بود که گفتی؟ گفت: آری، کسی که با اخلاص به امر خدا کمر بندد خدا همه امور را در کف قدرت او قرار خواهد داد تا هر چه اراده کرد بکند. این بگفت و برخاسته روی آب ایستاد و بر روی دریا قدم می زد. در همانجا از قول ذوالنون مصری نقل می کند که زنی را در بیابانهای راه مکه دیده است که به دعایش ظرف چند دقیقه آسمان را ابرهای فشرده سیاه فرا گرفته باران و تگرگی تند باریده تا زمین را آبی فرا می گیرد که تا کمر اسبان و شتران می رسد و دزدانی که اموال قافله را گرفته اند به تضرع از او می خواهند دعای دیگری کند و بلا بگرداند تا بتوانند اموال را به کاروانیان پس دهند. و باز به دعای آن زن، خورشید می تابد و سیاهی از هم می شکافد و زمین در اثر وزش باد می خشکد.(989)
در توجیه این که فرو رفتن به خلسه چگونه عارف را هم از حقیقت هستی آگاه و بقول سلمی بر کتاب مرقوم مطلع و مشرف می گرداند و هم ولایت تکوینی از نوعی که به خدا تعلق دارد می بخشد از نظریه وحدت وجود و حضرت خمس کمک می گیرند. می گویند: موجودات برحسب ترتیب در هر یک از مراتب وجود - که آنها را حضرات خمس می خوانند - موجودیتی مناسب آن مرتبه یا حضرت دارند. این حضرات یا مراتب عبارتست از: ذات حق، عالم عقول، عالم ارواح، عالم مثال، و عالم حس. این حضرات یا مراتب وجودی بر حسب نزول مرتب می شوند، چنانکه هرگاه چیزی در مرتبه بالاتر پدید آمد اثر آن در مرتبه فروردین انعکاس می یابد. عارف با رفتن به خلسه، به بالاترین مرتبه وجود می رسد و نفس فردی او در نفس کیهانی که همانا ذات حق است مستغرق گشته حلول می یابد چونان قطره ای که به دریا پیوندد. در این حال که در بلندای وجود قرار دارد قادر است در سه عالم زیرین که عالم عقول و عالم ارواح و عالم مثال باشد تصرف نماید، و امری را که در یکی از این حضرات وجود یافته ولی هنوز به عالم حس نرسیده است بقوت خیالی هر چه خواهد در متخیله خود پدید آرد برای آنکه خیال قوه ای است که در آن نموداری از خلاقیت انسانی می توان دید، و بدین تمهید، صاحبنظران این نحله می گویند که هرگاه این نیروی خلاقه فعلیت تمام تر حاصل کند و یا به سبب فنای از اوصاف بشری به نفس کیهانی پیوندد در آن حالت می تواند که در خارج نیز تصرف کند به قرینه آنکه مبداً خالقیت که خیال است در وجود او تعبیه شده است.
ابوسعید خراز - متوفای 279 - خواب است، وقتی بیدار می شود می گوید: آنچه را در این خواب برایم رخ داده است بنویسید: خداوند متعال، علم را دلیلی برای خودش قرار داده تا شناخته شود، و حکمت [ عرفان ] را نعمتی از خویش برای مردم ساخته تا به وی الفت گیرند. بنابراین، علم، راهنمایی به سوی خداست؛ و معرفت، دلالت بر خداست. بوسیله علم، به معلومات می رسیم؛ و بوسیله معرفت، به معروفها دست می یابیم. علم، آموختنی است و معرفت، شناختنی است. بنابراین، معرفت با شناختن حق [ آگاهی محض ] تحقق می پذیرد و علم با شناختن خلق پیدا می شود آنگاه فایده ها حاصل می آید.(990)
در رد ادعای صوفیان این نحله، می گوییم: اگر صرف فرورفتن به خلسه، نفس فردی را به نفس کیهانی ملحق گرداند و هم آگاهی بر مراتب فروردین وجود و هم ولایت تکوینی بر آنها به سالک ببخشد باید در همه بومیان هند باستان و بوداییان ملحد قدیم و جدید و جوگیان، و در افلوطین ملحد و منکر ادیان توحیدی همین پدیده رخ دهد و خلسه بر آنها همین اثر شگرف ادعایی را بگذارد، حال آن که نه چنین چیزی در واقع هست و نه صوفیان می توانند آن را ادعا کنند مگر در یک صورت و آن بیرون آمدن از پرده نفاق و تظاهر به کفر آشکار است. اگر ذوالنون مصری، ابویزید بسطامی، ابوسعید خراز، ابوالحسین نوری، یوسف بن حسین رازی، جنید بغدادی، حلاج، ابوبکر شبلی، و محیی الدین بن عربی بر اثر مراقبه منتهی به خلسه به عرفان و ولایت تکوینی و کرامات و خوارق عادات رسیده باشند چرا در بوداییان و جوگیان و افلوطین و هر درویش سفله اهل خلسه ای نباید چنین معلولی وجود می داشت بایستی جمعیت چند میلیاردی اهل مراقبه در طول هزاران سال همگی به واهی بودن چرخه توالد و تناسخ پی می بردند. و اگر چنین شده بود در همان اوایل کار این نحله، کساد و باطل و زایل می گشت. و اگر چنین چیزی صحت می داشت قطعاً بومیان هند باستان، و همه خدانشناسان اهل این نحله، از جمله بوداییان به وجود خدای یگانه متعال پی می برند و حقانیت وحی و ادیان توحیدی را در می یافتند. فلوطین به نبوت عیسی روح الله و موسی کلیم الله پی برده ایمان می آورد و با انجیل و تورات مخالفت نمی ورزید. راستی، چرا این جمله حقائق مهم مربوط به نظام هستی برای آنان کشف و آشکار نگشت؟
اگر محیی الدین بن عربی چنان که در آغاز فصوص الحکم ادعا می کند فصوص را از حضرت رسول اکرم - (صلی الله علیه و آله و سلم) - تلقی کرده یا بر اثر خلسه به شهود حقیقت هستی رسیده است چرا به گفته فقیه بزرگ معاصر مرحوم آقا حسین نجم آبادی، در همین کتابش هفده بار مخالف قرآن سخن می گوید و مثل اظهار می دارد فرعون بر ایمان مصطلح شرعی در گذشته است؟!(991)