فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

مستحب و واجب

ابویزید بسطامی می گوید: سنت (یا مستحب) ترک دنیا، و فرض (یا واجب) صحبت با مولی است، که همه سنتها دلالت بر ترک دنیا کند(916). سنت و مستحب در این نحله، راندن صور ذهنی مربوط به دنیا از لوح ضمیر است، و فرض یا واجب، فرو رفتن به خلسه یا صحبت مولای است.

عبادت

در این نحله، عبادت وجود ندارد؛ زیرا معبودی بیرون از شخص نیست تا عابد و معبودی تحقق پیدا کرده عبادتی معمول گردد. خدای این نحله - اگر اطلاق چنین چیزی بر برترین وجودی که قائل است جایز باشد - نفس فرد و کیهانی یا آتمن - برهمن است، همانچه در ته بی انتهای ذهن شخص وجود دارد. و بر حسب کیهان - انسان شناسی عرفانی سایر مراتب وجود شخص از ذهن، نفس تجربی، جان، نفس، باد گلو، حرارت طبیعی و هاضمه، خون، و گ... که موجب راندن مدفوع و ادرار و نیز نطفه افکنی می باشد همگی از همان آتمن - برهمن صدور یافته اند.
با توجه به اصول عقاید این نحله است که مثلاً حسین بن الفتی تبریزی می نویسد: عبادت، جهاد سالک (یعنی مراقبه) را گویند.(917) وی که متوفای سده هشتم هجری است گر چه رموز نحله را در رساله اش شرح می دهد اما این رموز خالی از معنی واقعی هم نیستند. مثلاً عبادت، رمزی برای مراقبه است. و این بسی زیرکانه و مرموزانه است. عبادت از آن جهت رمزی برای مراقبه می شود که در آن کاری به نام عبادت یافت نمی شود و اگر کسی بخواهد در آن کاری که نظیر عبادت در اسلام و مسیحیت و دین موسی کلیم الله و ادیان ابراهیمی و متکی به وحی بیابد جز مراقبه منتهی به خلسه، نخواهد بود. چه، تقربی که در عبادت توحیدی و اسلامی برای شخص حاصل می شود جز از طریق عبادت و اعمال صالحه نیست؛ و همین تقرب یا وصال نفس کیهانی در مراقبه رخ می دهد. با این تفاوت که تقرب در عبادت و اعمال صالحه به خداوند متعالی که خالق است روی می دهد و در مراقبه موفق، فرض بر این است که با خالی شدن ذهن از محتویات تجربه اش و باقی ماندن آگاهی محض، نفس فردی به نفس کیهانی می پیوندد.
جوگی ماصر، ماهاریش ماهش می نویسد: اوپانیشاد کاندا، به شرح طریقت و سلوک هایی می پردازد که راه تقرب اند. تقرب به معنی نزدیک شدن به ابدیت و قرار گرفتن در جوار قادر مطلق است. جناناکاندا، حوزه اشراق یا عرفان است، معرفت از طریق رؤیت از طریق شهود مستقیم... سلوک هایی در اختیار طالبان می گذارد که هر کسی بتواند حقیقت محضی را که در همه جا و همه چیز لکن در ورای این جهان مادی گسترده است شهود کند.(918)
صوفیان این نحله که امتداد فرهنگی و عقیدتی و رفتاری بهاگاوادگیتا، اوپانیشادها و جوگیان و بوداییان اند مراقبه را افضل اعمال می دانند و معتقدند که در بستر با مراقبه به چیزی می توان واصل و نائل گشت که در نماز دستیافتنی نیست. از ابن عطا - متوفای 309 - یا 311 - می پرسند که از طاعتها کدام فاضلتر است؟ می گوید: مراقبت حق بر دوام اوقات.(919) (ابومحمد مرتعش - متوفای 328 - می گوید: مراقبه، نگاهداشت اسرار (اذهان) است و ملاحظه واردات حضرت عزت است لحظة فلحظة.(920) از (ابوبکر) واسطی - متوفای بعد از 320 - سوال می کنند که کدام عمل فاضل تر است؟ می گوید: نگاهداشت اسرار (اذهان) است و محاسبت ظاهر و مراقبت باطن.(921) ابوسعید خراز - متوفای 279 - می گوید: یکی از پیران من گفت: بر تو باد به مراعات سر (ذهن) و مراقبت (مراقبه). روزی من اندر بادیه همی رفتم. آواز نعلین شنیدم از پس پشت خویش. مرا از آن هراس آورد. خواستم که بازنگرم، و ننگریستم، چیزی دیدم بر کتف من ایستاده، و من به سر (در ذهن) مراعات همی کردم. پس بازنگریستم، ددی دیدم عظیم.(922) هم نخستین مشایخ این نحله، عقیده خویش را به ابوسلیمان دارانی (متوفای 215 و معاصر ذوالنون مصری) نسبت می دهند که عارف را اندر بستر فتوحها بود که اندر نماز، وی را آن نبود.(923)
غرابت عقیده اساطین این نحله در جهان اسلامی که بر زبان ابوسلیمان دارانی نهاده می شود درباره مراقبه و برتری آن بر نماز که به مرز تحقیر نماز می رسد وقتی بهتر نمایان می گردد که آن را با حدیث شریف نماز، معراج مومن است(924) مقایسه کنیم. طبق فرمایش معصوم، سلوک مایه تعالی و تقرب و عروج، نماز است؛ و عروج و تقرب جز از طریق نماز و عبادات اسلامی امکان پذیر نیست. اما به زعم این طایفه، مراقبه یا محو صور ذهنی و یاد مراتب دنیا و آخرت حتی مقامات انبیا، موجب فتوح، مکاشفه، و عروجی می شود که هیچ عبادتی حتی نماز که نور چشم پیامبر - (صلی الله علیه و آله و سلم) -(925) است نمی تواند پدید آورد.

کفر به عمل صالح و به عبادت

از لوازم اعتقادی این نحله، کفر به عمل صالح و عبادات شرعی است. مردم هند باستان معبودهای گوناگونی را که اغلب نیروهای تشخص یافته طبیعت اند می پرستند و برای آنها قربانی هم می گذرانند. رسم قربانی اهمیت فوق العاده ای بویژه در آیین برهمنی یافته است. اوپانیشادها بر این جمله قلم نسخ می کشند و هر کاری جز مراقبه منتهی به خلسه را بیهوده می شمارند. جلالی نائینی در مقدمه ترجمه ای که شاهزاده صوفی - داراشکوه - از اوپانیشادها کرده است می نویسد: فقط یک خدا است که همه خدایان (معبودهای) ودائی مظاهر اویند. از هیبت او آتش می سوزد، و از بیم او خورشید می درخشد، و از ترس او باد و ابر و مرگ تکالیف خود را انجام می دهند. حقیقتی که در کمون جهان نهفته است در ته بی انتهای نفس (شخص) منعکس است. برهمن [ نفس کیهانی ]همان آتمن است که بوسیله مکاشفه کشف می گردد. با شناختن آتمن می توان جهان را شناخت، زیرا در واقع غیر از آتمن، جهانی موجود نیست. و از اینجا عبارات من برهمایم، این در حقیقت همان است، تو آنی، و ذکر صوفیانه اناالحق که حسین حلاج عارف بزرگ ایرانی حتی بر سردار آن را بیان می داشت همین معنی را می رساند، کاشف از این است که حقیقت [ خدا - نفس کیهانی ] در درون ما است اوپانیشاد می گوید: وقتی ما دانستیم که نفس کیهانی در ماست دیگر از چه بهراسیم و که را عبادت کنیم؟! وجود اعلی بذات خود که تنها حقیقت قائم بذات است از راه منطق و لفظ قابل بیان نیست. او همان برهمن منزه از صفات، غیر قابل ادراک، و سبحانیت مطلق است. و شناختن او به صفات، ممکن است. در این صورت، او حقیقت واحد سازنده کثرت، و علت العلل جهان، و منشأ و مبدأ و منزل نفوس فردی است. بدین ترتیب، اوپانیشاد بین ذات برهمن و صفات برهمن فرق می گذارد که اولین ورای مظاهر جهان است و دومین در مظاهر جهان، یعنی اولی وجود مطلق اعلای قائم به ذات، و دومی وجود ساری در موجودات دیگر است. اوپانیشاد، مراسم و تشریفات مذهبی ودائی و حتی نظام طبقاتی (مقرور در وداها) را دون معرفت نفس که خیر اعلی است قرار می دهد... اگر چه گاهگاهی عباراتی در تأیید انجام دادن مراسم قربانی بچشم می خورد ولی بطور کلی اوپانیشادها مخالف این مراسم هستند. بنظر اوپانیشادها قربانی عبارت است از فنا؛ و دعا و نماز عبارت است از تفکر و تعمق در حقیقتی که ماورای همه چیز است و در اندرون ماست. اوپانیشادها از طریقه ای گفتگو می کنند که هر فردی می تواند با یک سفر درونی و معراج باطنی به حقیقت نهانی برسد، و منازل و درجات این سفر و معراج را نیز تا حدی تشریح می نمایند.(926)
بودا هم که به این نحله تعلق دارد نسبت به ارزش اعمال صالحه، کفر می ورزد. نه خدا را باور دارد و نه روز جزا را.
صوفیان این نحله که بر همین کفرند در بدایت سلوک به عبادت شرعی می پردازند، ولی همین که با اصول نحله آشنا گشتند روی از عبادت و جمیع اعمال صالحه بر می تابند مگر به اقتضای محیط فرهنگی و جو حاکم که تظاهر به آن را الزام می کند. این که شریعت را مرحله ابتدایی، و طریقت را مرتبه وسط، و خلسه را مرتبه نهایی یا از نهایات می شمارند، و این که از عبادات با لفظ معاملات تعبیر می نمایند و آن را کار سوداگران به حساب آورده مومنان عابد و پرهیزگار را اهل معامله می خوانند، یا پس از مدتی که به حال خلسه و شهود حق نائل آمدند و دستخوش مستی عرفانی گشتند ادعای رفع تکلیف از خویش می کنند، جملگی برپایه این عقیده اساسی است که کار مفید منحصر به مراقبه است. کارهای اشخاص - اعم از نیک و بد - را نتیجه قهری و معلول جبری می دانند که بر آنان حاکم است، جبری که از طریق تأثرات زندگی های پیشین در نفس ایشان ذخیره شده آینده و کارهای آتی و سرنوشتشان را رقم می زند. عقیده شان بر این است: این، اعمال و رفتار خلق نیست که موجب رضا یا سخط خدا گردد، بلکه این خداوند است که نسبت به قومی راضی شده و آنان را به قومی راضی شده و آنان را به عمل رضا واداشته، و قومی را مورد سخط قرار داده و آنان را به عمل اهل سخط واداشته است.(927)
یوسف بن حسین رازی - متوفای 304 - می گوید: شخصی به سخنی که گفته بودم اعتراض کرد و به من گفت: به هدفی که از علمت داری نخواهی رسید مگر این که توبه کنی. در جوابش گفتم: اگر توبه به سراغم بیاید او را نمی پذیرم تا به وسیله آن از پروردگارم نجات پیدا کنم. و اگر صدق و اخلاص، دو بنده من می بودند از سر بی رغبتی به آنها می فروختمشان؛ زیرا اگر من نزد خدا - در علم غیب - خوشبخت و مقبول باشم با ارتکاب گناه و جرم، از مقام خوشبختی و قبول فرو نمی افتم، و اگر نزد او بدبخت و فرومانده باشم نه توبه و نه اخلاص و صدقم هیچ یک مرا خوشبخت نخواهد ساخت. خدا در حالی مرا به صورت یک انسان آفرید که هیچ کاری قبلاً نکرده بودم و شفیعی هم در درگاهش نداشتم. و مرا به دینش، دینی که برای خویش پسندیده است یعنی اسلام هدایت کرد. بنابراین، تکیه من اگر آزاده و فرزانه باشم همان بهتر که بر فضل و کرم خدا باشد تا بر اعمال شائبه آمیزم و صفات معیوبم. زیرا این که فضل و کرم او را با اعمال خودمان برابر گیریم از کمی معرفتمان به خدای کریم بخشاینده است.(928)
ابوعبدالله مغربی - متوفای 299 - مایه رستگاری و تعالی و برتری را ترک دنیا و نداری می داند و برای اعمال صالحه و عبارت متعبدان کوشا که از زندگی و نعمتهایش برخوردارند هیچ ارزشی قائل نیست.(929)
ابو محمد جریری - متوفای 311 - در کفر به اعمال صالحه چندان پیش می رود که از نصوص قرآنی و احادیث متواتر و صحیح پیامبر اکرم - (صلی الله علیه و آله و سلم) - چشم پوشیده یک حدیث جعلی را دستاویز قرار می دهد و می گوید: کسی که بپندارد یکی از اعمالش او را به آرمان نزدیک یا دوش می رساند از طریق حق منحرف گشته است؛ زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید: لحن ینجی احداً منکم عمله... بنابراین، آنچه که نمی تواند انسان را از خطر برهاند چگونه ممکن است از راه به مقصود برساند؟! فقط کسی که تکیه بر فضل و بخشش الهی دارد امید نجاتی برایش هست.(930)
عبدالله بن محمد خراز رازی - متوفای پیش از 310 - می گوید: فرمایه ترین بندگان، بنده ای است که تسبیح و نمازش را بشمارد و گمان برد که با اینها مستحق چیزی از پروردگارش خواهد بود. زیرا اگر فضل و رحمت (خدا) نبود می دیدی که پیامبران (علیهم السلام) مفلسند. و چگونه در افلاس نباشند حال آنکه برترینشان و مقرب ترینشان و آنکه به مقام صدق و به جایی رسیده که پیامبران دیگر از نیل به آن ناتوان مانده اند می گوید: هیچ یک از شما را عملش نجات نمی دهد. می پرسند: حتی ترا؟ می گوید: و نه مرا؛ مگر این که خدا مرا قرین رحمتش فرماید. بنابراین، هر کس بعد از این (فرموده پیامبر اکرم) برای خودش مقامی ببیند بعلت درویش از راه عرفان است.(931)
ابوبکر ترمذی - که سلمی او را در طبقه سوم مشایخ ذکر می کند - یکی از مشخصات عارفان را نومیدی از اعمال صالحه و عبادات و خدمت به مردم می داند نومیدیی که بر اثر مشاهده قضای رقم خورده و گذشته الهی است: اقرب القلوب الی الله قلب... شهد سوابق القضاء فأیس من افعاله.(932) نزدیکترین دلها به خدا دلی است که... قضای سابق و امضا شده الهی را بدید و از اعمال خویش مأیوس گشت. قضای سابق همان تأثیرات زندگی های گذشته و حیات دیرینه در فلسفه سانکهیه و مکاتب بودایی و فلسفه ودانتا است.
کفرشان را به اعمال صالحه و عبادات، از چند طریق و با چند دستاویز، توجیه می نمایند. یکی با تحریف معنای رضا. دیگری، از طریق تأویل قضا و مشیت الهی که با قبول به فرضیه استعداد و تأثرات دیرینه در این نحله، پیوندی محکم دارد. این فرضیه و متمم هایش موجب کفر به اراده شخصی است. حسین بن منصور حلاج - مقتول در 309 - به یکی از شاگردان جبائی می گوید: وقتی خدا اجسام را بدون علت بوجود آورد صفات آنها را هم بدون علت ایجاد کرد. همان طور که بنده، مالک اصل فعل خویش نیست مالک فعل خودش نیز نیست.(933)
ابوبکر شبلی - وفات 334 - از کفر به خود و به حرکات و اعمالش چنین یاد می کند: من علامة المعرفة أن یری نفسه فی قبضة العزة و یجری علیه تصاریف القدرة از نشانه های عرفان این است که خود را در قبضه عزت و اقتدار ببیند و در حالی که انواع قدرت بر او جاری است.
ابونصر سراج طوسی در اواخر اللمع به ذکر پاره ای از خطاهای صوفیان این نحله، از جمله کفر به خود و اراده و مسؤولیت پرداخته می گوید: عده ای درباره عین الجمع به خطا رفته اند و آنچه را که خدا به خلق نسبت داده است به خلق نسبت نداده اند. در مواردی که حرکت و رفتار از خودشان بوده است آن را به خود نسبت نداده و گمان برده اند که با این کار از این که در کنار خدا چیزی یا کسی جز خدا را قرار بدهند پرهیز کرده اند. این کار صوفیان، آنان را از جرگه ملت اسلام خارج کرده و به ترک حدود شریعت واداشته است؛ زیرا عقیده پیدا کرده اند که حرکات و رفتارشان اجباری و تحمیل شده از طرف خداست، و وقتی هم که پا از حدود شریعت فرا می نهند و با رویه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت می کنند قابل سرزنش نیستند. این عقیده کار بعضی از آنان را به گستاخی کشانده تا مرتکب تعدی و تنبلی و بیکارگی شده اند و دل به این خوش داشته اند که چون به همه این امور مجبور بوده اند معذور خواهند بود. به علت قلت معرفت به اصول و فروع مرتکب این خطا شده اند... از سهل بن عبدالله (تستری) درباره همین موضوع سوال می شود. به این می گویند: نظر تو درباره کسی که می گوید: من مثل دربم که تا حرکتم ندهند حرکت نمی کنم، چیست؟ جواب می دهد: این سخن فقط می تواند سخن دو نفر باشد: یکی صدیق، و دیگری زندیق. معنای سخن سهل بن عبدالله این است که صدیق، قیام اشیاء را به خدا می داند و هر چیزی را از خدا می داند و هر چیز را به خدا ارجاع می دهد ضمن معرفت به... و زندیق این سخن را می گوید تا هیچ مانعی در راه ارتکاب گناهان نبیند. جهلش وی را به گستاخی و تعدی و نافرمانی واداشته است که همه کارها و حرکاتش را به خدا نسبت می دهد تا وقتی به اغوای شیطان و وسوسه او و تأویل باطل مرتکب گناه شده وجهی برای سرزنش خود نیابد.(934)
برخلاف آنچه ابونصر سراج طوسی می پندارد، سهل بن عبدالله تستری، صوفی قائل به این کفر، را صدیق می شمارد و خود نیز از مصادیق همین صوفیان است.
توجیه دیگری که برای کفرشان به اعمال صالحه و به عبادات دارند این است که اعمال برای کسب ثواب به امید بهشت یا برای مصون ماندن از کیفر و از ترش دوزخ انجام می گیرد، و شان ما اجل از آن است که کار یا عبادتی را به امید چیزی یا از ترس چیزی انجام بدهیم. پس می گویند که چون بر ترک تکالیف شرعی، کیفری تعلق می گیرد و بر ادای آنها ثواب و بهشت مترتب می گردد و ما خدا را نه از ترس و نه به امید بهشت و ثواب و اجر الهی عبادت می کنیم، بلکه به ذاتش عشق می ورزیم، نیازی به اعمال صالحه و عبادات نداریم. همچنین، به این بهانه که شهود حق - این مطلب اسنی و مقصد اعلی - مستلزم فنای از مراتب دنیا و آخرت و سلب آگاهی نسبت به اجر و کیفر و بهشت و دوزخ می باشد بر خود فرض می دانیم که نظر از این جمله برداشته به حق بدوزیم. چنانکه با همین دستاویز و به بهانه تجرید - و بی رغبتی و زهد نسبت به دنیا و آخرت - حتی نسبت به مقامات انبیا و مرسلین رغبت و نظر می کنند.
در شرح تعرف آمده است که عمل خالص آن باشد که فرشته بداند تا بنویسد و شیطان نبیند تا فساد کند و نفس نبیند تا عجب آرد.(935) و این گونه عمل، و عمل صالحی با این شرایط تحقق یافتنی نیست.
مستملی بخاری - متوفای 434 - بعد از نقل سخن کلابادی در خصوص وجوب عبادات شرعی برای همه مردم حتی عارفان و واصلان و این که نشاید باز ایستادن و روا نباشد اندر وی سستی کردن به هیچ روی از رویها مر کسی را از مردمان هر چند صدیق باشد یا ولی باشد یا عارف باشد هر چند در مرتبت بنهایت رسد و به برترین درجتها رسد و شریفترین مقامها یابد و به برترین منزلتها رسد توضیح می دهد که این از بهر آن گفت که گروهی مبتدعان، خویشتن از این طایفه نمودند و مذهب اباحت پیدا کردند و گفتند که به مقامی رسیدیم از قرب حق عزوجل که خدمت از ما برخاست. و متحققان این مذهب، مرایشان را کافر داشتند. و گروهی متعنتان (لجبازان) اندر این طایفه بهانه یافتند بر این سخن و گفتند که مذهب ایشان آن است که چون دوستی بنهایت رسد خدمت برخیزد، از بهر آنکه خدمت از بهر قرب است، چون به محل قرب رسید خدمت محال است. و این همه ضلالت و بعدت است، و مجوز این، کافر است.(936)
کفر به دعا که در کلمات صوفیان این نحله به کثرت دیده می شود جزئی از کفرشان به اعمال صالحه و عبادات شرعی است. ذوالنون مصری می گوید: همین که تو از حالم آگاهی کافی است و نیازی به درخواست من نیست.(937) این معنا را محمد بلخی در نظر دارد آنجا که می گوید:
قوم دیگر می شناسم ز اولیا - که زبانشان بسته باشد از دعا
از رضا که هست دأب آن کرام - جستن دفع قضاشان شد حرام
کفرشان آید طلب کردن خلاص - در قضا ذوقی همی بینند خاص
هر چه می آید برون از ملک غیب - خاص خود دانند بی از شک و ریب
از قضا تیری اگر آید دمی - جان خود او را نشان سازد همی
هر چه تقدیر و قضا شد از خدا - او نخواهد هیچ تغییر قضا
دکتر زرین کوب می نویسد: از اینگونه دیوانگان در بین قدمای صوفیه، نام هشام بن عبدان در سیرت الشیخ الکبیر، و نام لقمان سرخسی در اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، هست. درباره این هر دو گفته شد است که به سبب غلبه دهشت یا عروض بیخودی احیاناً از خواندن نماز هم باز می ایستاده اند. هشام بن عبدان با این حال قائل به مشاهده - مشاهده حق - بود و چون درین باب از توبه ای اجباری که مشایخ شیراز به وی تلقین کرده بودند توبه کرد او را از مسجد بیرون راندند. راجع به لقمان سرخسی که در سرخس از عقلای مجانین بود و هم او بود که شیخ میهنه را با خرقه تصوف پیوند داد، خود ابوسعید می گوید در اوایل حال، اهل طاعت بود و بر جاده شریعت می رفت، اما پس از آن از ادای فرایض نیز بازماند. وقتی از وی سبب پرسیدند گفت: هر چه بیشتر طاعت ورزیدم باز طاعت بیشتر از من می خواست. آخر گفتم خدایا ملکان چون بنده ای پیر شده آزادش می کنند و من اکنون پیر گشته ام آزادم کن. ندا آمد که ای لقمان، ترا آزاد کردیم. و شیخ ابوسعید غالباً می گفت: لقمان (سرخسی) کسی بود که خداوند وی را از قید حکم خویش آزاد کرده بود. درباب معشوق طوسی هم که مجذوب گونه بود... جامی دیگران نقل کرده اند که نماز نمی کرد.(938)
ترک عبادت و اعمال صالحه و بیهوده شمردن آنها اختصاصی به عقلای مجانین ندارد و از قواعد این نحله است. ملاحسین کاشفی - وفات 910 - می نویسد: در بیان عبادت و مراتب آن. و آن سه مرتبه دارد: اول عبادت، و آن مرتبه عامه مومنان است. و معنی آن تذلل است و فرمانبرداری حضرت باری جل ذکره. دویم، عبودت. و آن مرتبه، خواص طریقت راست. و حقیقت آن، تصحیح نیت است و اثبات نسبت با حق، و صدق ورزیدن در قصد به حضرت او. سوم، عبودیت. و آن خاصه اخص الخواص ( صوفیان این نحله) است. و معنی آن، مشاهده قیام است بحق در طریق بندگی.(939) اندکی بعد، این بیت از مثنوی مولوی را ثبت می کند:
پنچ وقت آمد نماز رهنمون - عاشقانت فی صلوة دائمون
و در شرح آن می گوید: عوام منتظر اوقات معینه اند جهت عبادت، و عاشقان ( صوفیان این نحله) را همه اوقات به طاعت و عبادت مصروف است.(940)