فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

خدای نحله

وجودی که صوفیان این نحله و جملگی اهل آن از هزاران سال پیش در حال خلسه ادراک یا شهود یا تجربه می کنند چیزی جز آگاهی محض خودشان نیست آگاهی محض که از متعلقاتش در حال عادی و روزمره و فعالیت عقلی معهود منفک شده و فقط نسبت به خودش آگاهی دارد. به همین علت جز واحد را نمی یابد: واحدی بلاثانی. ذهن با این تجربه وضعیت جدیدی پیدا می کند که به سه وضعیت عادی و معهود بشری افزوده می شود. ماندوکیه اوپانیشاد پس از ذکر سه وضعیت عادی نفس، یعنی وضعیت بیداری، وضعیت رؤیا، و حالت خواب بدون رویا، قئل به وضعیت چهارمی که جز خلسه نیست می شود: فرزانگان گفته اند که حالت چهارم نه عینی است و نه ذهنی، نه حتی حالتی بینابین آنهاست... بلکه آگاهی وحدانی محض است...(882)
حالت بیداری، حالت شناسایی اعیان خارجی است... حالت خواب، حالت شناسایی احلام و احوال درونی است... حالت چهارم، شناسایی چیزی است که نه بیرونی است نه درونی... معنای دو عبارت اعیان خارجی و احوال درونی با اطلاق آنها به ترتیب به موضوعات ادراک حسی و موضوعات رؤیا، معلوم می شود.
اهل این نحله، آگاهی محضی را که در حال خلسه تجربه می کنند به تنوع واحد، واحد بلاثانی، نفس کلی، خلا - ملا و خدا می خوانند. فلوطین درباره خلسه می گوید که نه مشاهده است و نه رویا، بلکه بجای شاهد و مشهود باید بی پروا از وحدتی ساده سخن گفت و می افزاید: شاهد، غرق در وحدت مشاهده می شود، و هیچ تفرقه ای چه با خودش و چه با ماسوی ندارد. اگر هیچگونه تکثری در این حال راه نداشته باشد دو گانگی عالم و معلوم یا شاهد و مشهود، منتفی خواهد بود. و این مطلبی است که در متون عرفانی شرق و غرب بتکرار از آن سخن می رود. منتفی شدن تفرقه عالم و معلوم به این معناست که این تجربه، نه ذهنی است نه عینی. عینی نیست؛ زیرا آگاهی، محض آن و بی تعلق به چیزی در عالم خارج. ذهنی نیست؛ زیرا تأملی بر اندیشه ها و هیجانات و شور و عشق نیست و حتی به صاحبش اشعار ندارد.
اکثریت قریب به اتفاق اهل این نحله، و پیش از آنکه نحله شان به جهان مسیحیت و سپس جهان اسلامی رخنه کند، آنچه را در خلسه تجربه می کنند خدا نمی نامند. اساساً به خدا ایمان ندارند و ملحداند، چنانکه بودا و بوداییان از آن جمله اند. برخی حتی وجود روح را هم باور ندارند و از تجربه عرفانی خود تعبیرهای دیگری می کنند. الحاد، هیچ منافاتی با مراقبه و خلسه ندارد. حتی بعقیده من، با آن سازگارتر است. مفهوم خدا که در تعبیر از تجربه خلسه در میان فرقه ای از یهود و مسیحیان و جهان اسلامی بکار می رود جزئی از تجربه نیست بلکه عمل صاحب تجربه عرفانی بوده باقتضای محیط فرهنگی و یا از روی ریا و سرپوش نهادن بر کاری نامتعارف و خلاف انجام می گیرد. به قول استیس چه بسا کسانی چنین تجربه ای داشته باشند، و خود معتقد باشند که تجربه ای کاملاً ذهنی است و به هیچ وجه دلالت به چیزی فراتر از آگاهی خودشان ندارد. در واقع، نظر گاه بعضی از فلسفه های عرفانی هند، چنین است.(883)
صوفیان این نحله، مدعی اند آنچه تجربه یا شهود می کنند خداست. بر این اساس، ادعا دارند که به معرفت حق یا شهود خدا رسیده و عارف گشته اند. ابونصر سراج طوسی که می توان او را قدیمی ترین مورخ تصوف شمرد به جمع کثیری از صوفیان اشاره می کند که معتقدند در تجربه عرفانیشان نورهایی می بینند و بعضی ذهنشان را اینطور وصف می کنند که در آن نورهایی هست و گمان می کنند این نورها از همان نوری است که خدا خودش را با آن وصف کرده است.(884) و ادعا می کنند نورهایی که در ذهنشان دیده اند از انوار معرفت و توحید و عظمت بوده و مخلوق نیستند.(885)
عبدالرحمن جامی (817 - 898) شهود آگاهی محض بی محتوا را چنین وصف می کند: طریقت ایشان (خواجه بهاء الدین نقشبند و شاگردانش) اقرب سبل است الی المطلب الاعلی و المقصد الاسنی و هوالله سبحانه و تعالی. فانها ترفع حجب التعینات عن وجه الذات الاحدیة الساریة فی الکل بالمحو و الفناء فی الوحدة حتی تشرق سبحات جلاله فتحرق ماسواه.(886) بدون هیچ پروایی می گوید: طریقت مراقبه بهاء الدین نقشبند از راه محو صور حسی و تعطیل قوای عقلی و فنای در وحدت که همان از یاد بردن مراتب دنیا و آخرت و همه چیز باشد حجابهای تعینات یا صور ذهنی ناشی از عالم کثرت را برطرف می کند تا وجه ذات احدیت که در همه چیز ساری و جاری است رخ نماید و این همان سبحات جلال است که صور ذهنی را محو می گرداند... آگاهی محض بی متعلق و بدون محتوا همانا سبحات جلال و وجه ذات احدیت است. تجربه آگاهی محض بی محتوا مطلب اعلی و مقصد اسنی و همان الله سبحانه و تعالی است. بدینسان، نه تنها الله در ذهن سالکی که به خلسه فرو رفته تجربه و شهود می شود بلکه همه ارزشهای این نحله حول تجربه خلسه دور زده دایر مدار آن است. عرفان، همین است. توحید همین تجربه واحد بلاثانی است؛ همچنین حق، حقیقت، ورای طور عقل و چیزهای دیگری که در جای خود بیان شده است.
تهانوی می نویسد: در شرح قصیده فارضیه آمده است که: همه مقامات و احوال در نسبت با توحید [ خلسه یا تجربه واحد] راهها و اسباب پیوستن به آن است، و آن مقصد اقصی و مطلب اعلی است و بالاتر از آن، بنده را قربت و حقیقتی نیست ... گفته اند: توحید، اسقاط اضافات است. و گفته اند: تنزیه خدای سبحانه است از حدث. و بعضی گفته اند: اسقاط حدث و اثبات قدم است. و حاصل اشارات این است که توحید، افراد قدم است از حدث.(887)
روزبهان بقلی از این تجربه با لفظ توحید یاد کرده در معنای آن می گوید: توحید، تجرید قلب است از حدوثیت برؤیت قدیم،(888) توحید، عمل مراقبه و خالی کردن ذهن است از همه مدرکات و صور ذهنی متعلق به حدوث و آفرینش و مخلوقات و خلاصه: مکان و زمان و هر چه متمکن و متزمن - دارای مکان و دارای زمان - است، تا قدیم که همان آگاهی محض فارغ از متعلقات باشد رخ نماید! این قدیم همان الله سبحانه و تعالی در این نحله است.
این توحید، همان حضور به حق است سهل اصفهانی می گوید: حضور به حق، فاضلتر از یقین به حق؛ از آنکه حضور در دل (ذهن) بود غفلت بر آن روا نباشد. و یقین، حاضری بود که گاه بیاید و گاه برود. حاضران در پیشگاه باشند و موقنان بر درگاه.(889) در اصطلاح این نحله، شهود و حضور به معنی متقاربند.(890)
برپایه پندار یگانه انگاری آگاهی محض با خداست که صوفی ادعا می کند در سیری که از طریق مراقبه می کند به خدا می رسد. ملا محمد بلخی می گوید:
سیر عارف هر دمی تا تخت شاه - سیر زاهد هر مهی یک روز راه
و پیش از وی، یحیی بن معاذ رازی می گوید: الزاهد سیار و العارف طیار(891) زاهد پیاده می رود و عارف پرواز می کند.

معنی

در لغت به آنچه از لفظ، مراد است اطلاق می شود و در اصطلاح، هر چه مجرد باشد. در تعبیر محمد بلخی، مرادف خداست:
گفت المعنی هوالله شیخ دین - بحر معنی های رب العالمین(892)

بی نیازی از وحی و نبوت

انکار وحی و نبوت از اصول مسلم این نحله است. به همین علت عرفان همانقدر با الحاد سازگار است که با قول به خدا همزیستی می نماید. لکن در تاریخ، همواره این نحله دشمن ادیان یا رقیب آن است. لازمه اعتماد کلی بر خلسه، و قول به این که در این حال می توان به نیروانا نائل گشت و نفس فردی در آن به نفس کیهانی می پیوندد و مستقیماً و بیواسطه به وصال حق می رسد، بی نیازی از وحی و نبوت و رسالت است. چون بیواسطه می توان فانی فی الله و باقی الله شد جا و نقشی برای جبرئیل نمی ماند. سایر فرشتگان هم حذف و انکار می شوند. با مروری به کتاب اصول العشرة نجم الدین کبری متوجه می شویم در آن، اسم و اثری از وحی و جبرئیل و رسالت و پیامبران و تاریخشان نیست. قواعد مراقبه منتهی به خلسه را بر می شمارد و به عبادت یا سلوک ادیان توحیدی تنها اشاره ای از سر استخفاف می نماید و کیش ریاضت را نیز با تعریفی در مرتبه از ادیان الهی و پایین تر از نحله عرفان می نشاند.
در واقع (علیه السلام) هم راه تعالی و تقرب ادیان الهی جدای از مراقبه است و هم خدای آن غیر از آگاهی محض بی متعلقی است که در حال خلسه تجربه می شود. جهان بینی توحیدی هم اصولاً با جهان بینی ها این نحله سازگار نیست. ماهیت تعالی در این نحله، چیزی غیر از ماهیت تعالی؛ کتابهای آسمانی است. درباره ساختار آدمی و محرکهای فطری و اکتسابی وی نیز دو نظریه مختلف دارند. شخصیت متعالی ادیان توحیدی که پیامبران و امامان باشند با راهب بودایی و برهمن و قطب و پیر و شیخ یا عارف، فرقهای اساسی و کیفی دارند. شخصیت های متعالی این نحله عبارتند از: بودا، فلوطین، ذوالنون مصری، رابعه عدویه، ابویزید بسطامی، حسین بن منصور حلاج، عین القضات همدانی، اوحدالدین کرمانی، و روزبهان بقلی شیرازی، ولی شخصیت های متعالی ادیان الهی را ابراهیم خلیل، موسی کلیم، عیسی روح الله، محمد مصطفی، علی مرتضی، فاطمه زهراء، حسن مجتبی، حسین سیدالشهدا، زین العابدین سجاد، محمد باقر العلوم، و امام جعفر صادق... (علیهم السلام) تشکیل می دهند.
وساطت فرشتگان میان خدا و خلق را نیز قائل نیست و به وساطت و رسالت پیامبران (علیهم السلام) هم باور ندارد. هر چه جز این می گویند تظاهری به همکیشی در محیط مسیحیت و اسلام است برای حفظ خود و پیشبرد کارشان. وانگهی این اظهارات نفاق آمیز با اصول و مبادی نحله و مرام و فلسفه شان سازگار نیست. ابوسعید خراز - متوفای 279 که او را سخنگوی تصوف می خوانند و او را این لقب از بهر آن دادند که در این امت کسی را زبان حقیقت (عرفان) چنان نبود که او را بود و او را در این علم چهار صد تصنیف است - می گوید: ان الله تعالی انما طالب عماله من اولیائه حین آثروه و اختاروه فلم یجوز لهم ان یکون بینهم و بینه داخل و لم یحتمل ان یکون لهم مستراح فی الامور الا الیه. اما آنکه گفت: لم یجوز لهم ان یکون بینهم و بینه داخل، گفت: حق تعالی روانداشت که میان او و میان دوستان او چیزی در آید که هر داخل (واسطه) که میان شیئین بود به هر یکی قریب تر از آن دیگر بود، و چون قریب تر بود، حبیب تر بود. و هر که کسی را دوست است او را به مقدار محبت او بدان کس قرب است. و چون کسی از وی قریب تر گردد نشان آن است که او دوستتر است. و این داخل (واسطه) حق را نباشد بنده را باشد، از بهر آنکه داخل (واسطه) حجاب بود و مانع. و حق تعالی ممنوع و محجوب نیست، ممنوعی و محجوبی صفات بنده است. پس داخل (واسطه) نمی پسندد میان خویش و دوستان خویش، از بهر آنکه داخل (واسطه) دوست را زیان می دارد نه او را. و چون داخل (واسطه) درمیان آوردی اعتمادی که بر حق بایست کردن بر آن داخل (واسطه) فکندی، از حق منقطع گشتی. و گر آن داخل (واسطه) را در گشاده است ترا در بسته نیست. چرا چنان بودن که واسطه ترا به دوست رساند؟! تو خود چنان باشد که واسطه اغیار گردی و دیگران را به دوست، تو رسانی.(893) نکته اصلی در این گفتار این است: و گر آن داخل (واسطه) را در گشاده است ترا در بسته نیست . خدا در ذهن - یا دل - هر کسی هست و یا یک گام - یا دو سه گام و بیشتر - می توان به وصالش رسید. در خدا به روی هر کس باز است و نه فقط به روی پیامبر آن هم بواسطت فرشته وحی یا فرشتگانش. تو به همان آسانی که پیامبر - اگر پیامبری فرض شود - به خدا می رسد می توانی برسی. چرا چنان بودن که واسطه ترا به دوست رساند؟! احتیاجی به فرشته وحی و اصطفای الهی هم نیست. یک قدم و رسیدی! اگر قرار بر این است که کسی واسطه دیگری شود چرا تو پیر شیخ و مرشد مردم مومن پرهیزگار مجاهدی نشوی که از نحله مراقبه - خلسه بی خبرند، و در گمراهی بسر می برند؟!
عین القضات همدانی، مردم را به سه دسته تقسیم می کند: اما قسم سوم، طایفه ای باشند که به لب دین (نحله مراقبه - خلسه) رسیده باشند، و حقیقت یقین چشیده و در حمایت غیرت الهی باشند... و بتمامی از این طایفه حدیث کردن ممکن نبود زیرا که خود عبارت از آن قاصر آید، و افهام خلق آنرا احتمال نکند، و جز در پرده ای و رمزی نتوان گفت. و نصیب خلق از معرفت این طایفه جز تشبیهی و تمثیلی نباشد... مصطفی - (علیه السلام) - از این طایفه چنین خبر داد: ان لله عباداً قلوبهم انور من الشمس و فعلهم فعل الانبیاء و هم عندالله بمنزلة الشهداء.(894) گفت: دل ایشان از آفتاب منورتر باشد. چه جای آفتاب باشد. اما مثالی و تشبیهی که می نماید نور دلی در آن عالم، آفتابی نماید. و آفتاب را نسبت با آفتاب دل همچنان بود که نور چراغ در جنب آفتاب دنیا. و فعل ایشان فعل انبیا باشد و پیغمبر نباشند، اما کرامات دارند که مناسب معجزات باشد. و درجه شهیدان دارند و شهید نباشند. شهید را مقام این بود که بل احیاء، عند ربهم باشد.
این جماعت یک لحظه از حضور و مشاهدت خالی نباشند. مگر این حدیث دیگر نشنیده ای که گفت: انی لأعرف اقواماً هم بمنزلتی عندالله. ما هم بانبیاء و لا شهداء یغبطهم الانبیاء و الشهداء لمکانتهم عندالله و هم المتحابون بروح الله. گفت: جماعتی از امت من مرا معلوم کردند، منزلت ایشان بنزد خدای تعالی همچون منزلت من باشد. پیغمبران و شهیدان نباشند و بلکه انبیا و شهدا را غبطت و آرزوی مقام و منزلت ایشان باشد، و از بهر خدا با یکدیگر دوستی کنند.
دریغا، اگر منزلت و مقام مصطفی توانی دانستن آنگاه ممکن باشد که منزلت این طایفه را دریابی، و کجا هرگز توانی دریافتن. اینجا ترا در خاطر آید که مگر ولایت اولیا عالی تر و بهتر از نبوت است. از عزیز، در آن حضرت، درجه رسالت دیگر است، و منقبت قربت ولایت، دیگر.
اما رسالت را سه خاصیت است: یکی آنکه بر چیزی قادر باشد که دیگری نباشد چون شق قمر و احیای موتی و آب از انگشتان بدر آمدن و بهایم با ایشان بنطق در آمدن، و معجزات بسیار که خوانده ای. خاصیت دوم آن است که احوال آخرت جمله او را بطریق مشاهدت و معاینت معلوم باشد چنانکه بهشت و دوزخ و صراط و میزان و عذاب گور و صورت ملائکه و جمعیت ارواح. خاصیت سوم آن است که هر چه عموم عالمیان را مبذول است در خواب از ادراک عالم غیب، اما صریح و اما در خیال، او را در بیداری آن ادراک و دانستن حاصل باشد. این هر سه خاصیت انبیا و رسل - علیهم الصلوة و السلام - است. اولیا را این سه خاصیت که کرامات خوانند و فتوح و واقعه، اول حالت ایشان است. و اگر ولی و صاحب سلوک درین سه خاصیت متوقف شود و ساکن ماند بیم آن باشد که از قربت بیفتد و حجاب راه او شود. باید که ولی از این خاصیتهای درگذرد. و از قربت تا رسالت چندان است که از عرش تا ثری.
دریغا، ابراهیم و موسی از رسل و اولواالعزم بودند، یکی چرا گفت: اجعل لی لسان صدق فی الاخرین. و آن دیگر گفت: اللهم اجعلنی من امة محمد؟ مگر که از آن بزرگ نشنیده ای که گفت: رسولان در زیر سایه عرش بار خدا باشند، و خاصگان امت محمد در زیر سایه لطف و قربت و مشاهدت خدا باشند، زیرا که مقام آدم بهشت آمد، و مقام ادریس همچنان، و مقام موسی کوه طور، و مقام عیسی چهارم آسمان. اما مقام و وطن طایفه خواص فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر آمد.
معلوم شد که آن بزرگ چه گفت، یعنی انبیا و رسولان بیرون پرده الهیت، باشند، و گدایان امت محمد درون پرده صمدیت باشند. دریغا، مگر که فضیل عیاض از این جا جنبید که گفت: ما من نبی الا و له نظیر فی امته. گفت: هیچ پیامبر نباشد که چون خودی و نظیری هم در قوم خویش ندارد. از نظیر پیغمبر در رسالت، محال است. اما اگر او را رسالت باشد یکی از امت او را ولایت باشد، و اگر او را علامات مشافهه باشد او را امارات مخاطبت باشد، و اگر او را رسول جبرئیل - (علیه السلام) - باشد وی را به یک جذبة من جذبات الحق توازی عمل الثقلین باشد. بگذار و سلسله دیوانگان مجنبان. دع الشریعة و لا تحرک سلاسل المجانین.(895)
ابونصر سراج گوید: از ابوبکرة محمد بن موسی فرغانی واسطی نقل است که گفت: مبادا در جنب ملاحظه حق، حبیب و کلیم و خلیل را ملاحظه کنی.(896)
همین ملاحظه کنندگان حق که آنان را علامات مشافهه و امارات مخاطبه هست و در جعل حدیث گستاخی را به نهایت می رسانند حدیثی برای پیامبر خدا می سازند به این عبارت: قال النبی: ان فی امتی مکلمون و محدثون؛ و ان عمر لمنهم در امت من کسانی هستد که خدا با آنان تکلم فرموده و سخن گفته، و عمربن خطاب از آن جمله است.(897)
شیخ عبدالرزاق کاشانی - متوفای 735 - می نویسد: صدیق، کسی است که در راستی و درستی مبالغه و کوشش داشته باشد، و نیز کسی است که در تصدیق آنچه که پیغمبران آورده اند - از علم و گفتار و کردار - به مقام کمال رسیده باشد، یعنی به واسطه باطن و قربش به باطن پیغمبر، و شدت مناسبتش با او. لذا در کتاب الهی بین آنان - یعنی صدیق و رسول - هیچ مرتبه ای درنیامده است، خداوند می فرماید: فاولئک الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین، یعنی آنان همدم آن کسانی اند که خدا نعمتشان داده (یعنی پیغمبر شان کرده) از پیغمبران و صدیقان و جانبازان و صالحان (نساء 69). و پیغمبر فرمود: من و ابوبکر دو اسب مسابقه بودیم، اگر او بر من پیشی می گرفت به او می گرویدم، ولی من پیشی گرفتم و او به من گروید.(898)
احمد غزالی (520 ه) می نویسد: از ابوبکر - رضی الله عنه - پرسیدند: آیا پروردگارت را شناختی؟ گفت: پروردگارم را بواسطه پروردگارم شناختم. یعنی او بود که مرا به معرفت وجود و صفات ازلی اش هدایت کرد، و اگر او نبود هرگز هدایت نمی یافتم. گفتند: مگر نه این است که محمد - (صلی الله علیه و آله و سلم) - تو را هدایت فرمود؟ گفت: نه، زیرا محمد خودش به هدایت کننده ای نیاز داشت. بنابراین گمراه کننده ای جز خدا نیست و هدایت کننده ای هم جز او نیست.(899)