فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

اصول دین شرعیات آن

دین، و ایمان

مطالعه تاریخ نحله و شرح اصطلاحات آن ما را با مبادی و اصول آن کم و بیش آشنا کرد. لکن معتقدات و مواضع اهل این نحله را نسبت به مهم ترین موضوعات مطروحه در یک دین و آیین از نظر می گذرانیم تا جای ابهامی نماند.
پیشتر، از کلابادی و مستملی بخاری نقل کردیم که یکی از مشایخ (این نحله) می گوید: ایمان چهار رکن دارد: توحید بی حد، ذکر مدام، حال بیان ناپذیر، و وجد دائمی و در همه وقت.(872) توحید بی حد همان توحید وحدت وجودی است که زمینه ذهنی تجربه واحد بلاثانی اوپانیشادها را فراهم می سازد. ذکر مدام هم بقول مستملی بخاری شهود باطنی آگاهی محض یا واحد بدون تمایز است. حال بیان ناپذیر وصفی مشهور و عمومی برای تجربه عرفانی واحد بلاثانی یا آگاهی محض، است. وجد دائمی همان خلسه مدام است. پس، ایمان این طایفه نه چهار رکن بلکه یک رکن دارد که آن هم خلسه است. آبشخور این دین همچون آیین بودایی، و مذهب افلوطین، خلسه است.
خلسه، وضعیتی است ذهنی که بر اثر مراقبه و بعلت آن پدید می آید. به همین جهت، می گوید: همه احوال طریقت به دل [ ذهن ] معلق است، و هر که را از دل (ذهن) خبر نیست از احوال طریقت او را بهره نیست.(873) و عین القضات همدانی می نویسد: راه خدای - تعالی - در زمین نیست، در آسمان نیست، بلکه در بهشت و عرش نیست. طریق الله در باطن [ ذهن ] تو است. و فی انفسکم این باشد. طالبان خدا، او را در خود جویند، زیرا که او در دل (ذهن) باشد و دل در باطن ایشان باشد.(874)
حلاج را گفتند: تو بر چه مذهبی؟ گفت: بر مذهب خدای یعنی تخلقوا باخلاق الله.(875)
مرادش این نیست که صفات احساس و رحمت و عدل و... را دارا شوید، بلکه می گوید با تجربه عرفانی شهود آگاهی محض، خداگونه شوید. راهب بودایی، همین را در گوش محتضری که نفسهای آخرش را می کشد زمزمه می کند: پی بردن به خلوت دل [ تجربه خالی شدن ذهن ]همانا رسیدن به بودا و بودا شدن است.(876) در مکتب ودانتایی غیر ثنوی این حال دقیقاً همسانی با هستی غائی است. اما در میان مسیحیان و صوفیان اهل این نحله، تخلق باخلاق الله به معنای همسانی نیست بلکه مرتبه ای فروتر از آن است. اکهارت می نویسد: زیرا نفس بعضی از صفات ربانی متصف می شود، ولی به سرشت خویش خدا نمی شود... همچنان موجودی است که از عدم خلق شده است، و تا ابد چنین خواهد بود.(877)
عبدالرزاق کاشانی - متوفای 735 - می نویسد: تصوف، عبارت است از تخلق به اخلاق الهی.(878) نجم الدین کبری (540 - 618) در خاتمه ده اصل یا قاعده سلوکی خویش می گوید: بنابراین، هر کس با اراده از این صفات ظلمانی بمیرد (یا برهد) خدا او را به نور عنایتش زنده می گرداند... و به صفات ربانی زنده می گردد.(879) تخلق به صفات ربانی، از طریق مراقبه منتهی به خلسه امکان پذیر است و همان برهمن شدن از طریق خلسه است که آیین بومیان هند از هزاران سال پیش ارائه داده و توصیه می کند.
بی مناسبت نیست آنچه را عین القضات همدانی درباره دین و طریقت خودش یا این نحله، می گوید بیاوریم: ای دوست، عاشقان را دین و مذهب، عشق باشد که دین ایشان جمال معشوق باشد. آنکه مجازی بود، تو او را شاهد (زیباروی) خوانی. هر که عاشق خدا باشد جمال لقاء الله مذهب او باشد، و او شاهد او باشد. در حقیقت، کافر باشد، کفری که ایمان باشد به اضافت با دیگران. مگر که این بیتها نشنیده ای؟
آنکس که نه عشق را شریعت دارد - کافر باشد که دین طبیعت دارد
هر کس که شریعت و حقیقت دارد - شاهد بازی دین و طریقت دارد.(880)
صوفیان اهل این نحله، در رموزشان دین را برای معتقدان ادیان توحیدی و متکی به وحی، اصطلاح می کنند و در تعریف آن می گویند: دین، اعتقادی را گویند که از مقام تفرقه سربر کرده باشد.(881) و این، متضمن تحقیری نسبت به دین است.

خدای نحله

وجودی که صوفیان این نحله و جملگی اهل آن از هزاران سال پیش در حال خلسه ادراک یا شهود یا تجربه می کنند چیزی جز آگاهی محض خودشان نیست آگاهی محض که از متعلقاتش در حال عادی و روزمره و فعالیت عقلی معهود منفک شده و فقط نسبت به خودش آگاهی دارد. به همین علت جز واحد را نمی یابد: واحدی بلاثانی. ذهن با این تجربه وضعیت جدیدی پیدا می کند که به سه وضعیت عادی و معهود بشری افزوده می شود. ماندوکیه اوپانیشاد پس از ذکر سه وضعیت عادی نفس، یعنی وضعیت بیداری، وضعیت رؤیا، و حالت خواب بدون رویا، قئل به وضعیت چهارمی که جز خلسه نیست می شود: فرزانگان گفته اند که حالت چهارم نه عینی است و نه ذهنی، نه حتی حالتی بینابین آنهاست... بلکه آگاهی وحدانی محض است...(882)
حالت بیداری، حالت شناسایی اعیان خارجی است... حالت خواب، حالت شناسایی احلام و احوال درونی است... حالت چهارم، شناسایی چیزی است که نه بیرونی است نه درونی... معنای دو عبارت اعیان خارجی و احوال درونی با اطلاق آنها به ترتیب به موضوعات ادراک حسی و موضوعات رؤیا، معلوم می شود.
اهل این نحله، آگاهی محضی را که در حال خلسه تجربه می کنند به تنوع واحد، واحد بلاثانی، نفس کلی، خلا - ملا و خدا می خوانند. فلوطین درباره خلسه می گوید که نه مشاهده است و نه رویا، بلکه بجای شاهد و مشهود باید بی پروا از وحدتی ساده سخن گفت و می افزاید: شاهد، غرق در وحدت مشاهده می شود، و هیچ تفرقه ای چه با خودش و چه با ماسوی ندارد. اگر هیچگونه تکثری در این حال راه نداشته باشد دو گانگی عالم و معلوم یا شاهد و مشهود، منتفی خواهد بود. و این مطلبی است که در متون عرفانی شرق و غرب بتکرار از آن سخن می رود. منتفی شدن تفرقه عالم و معلوم به این معناست که این تجربه، نه ذهنی است نه عینی. عینی نیست؛ زیرا آگاهی، محض آن و بی تعلق به چیزی در عالم خارج. ذهنی نیست؛ زیرا تأملی بر اندیشه ها و هیجانات و شور و عشق نیست و حتی به صاحبش اشعار ندارد.
اکثریت قریب به اتفاق اهل این نحله، و پیش از آنکه نحله شان به جهان مسیحیت و سپس جهان اسلامی رخنه کند، آنچه را در خلسه تجربه می کنند خدا نمی نامند. اساساً به خدا ایمان ندارند و ملحداند، چنانکه بودا و بوداییان از آن جمله اند. برخی حتی وجود روح را هم باور ندارند و از تجربه عرفانی خود تعبیرهای دیگری می کنند. الحاد، هیچ منافاتی با مراقبه و خلسه ندارد. حتی بعقیده من، با آن سازگارتر است. مفهوم خدا که در تعبیر از تجربه خلسه در میان فرقه ای از یهود و مسیحیان و جهان اسلامی بکار می رود جزئی از تجربه نیست بلکه عمل صاحب تجربه عرفانی بوده باقتضای محیط فرهنگی و یا از روی ریا و سرپوش نهادن بر کاری نامتعارف و خلاف انجام می گیرد. به قول استیس چه بسا کسانی چنین تجربه ای داشته باشند، و خود معتقد باشند که تجربه ای کاملاً ذهنی است و به هیچ وجه دلالت به چیزی فراتر از آگاهی خودشان ندارد. در واقع، نظر گاه بعضی از فلسفه های عرفانی هند، چنین است.(883)
صوفیان این نحله، مدعی اند آنچه تجربه یا شهود می کنند خداست. بر این اساس، ادعا دارند که به معرفت حق یا شهود خدا رسیده و عارف گشته اند. ابونصر سراج طوسی که می توان او را قدیمی ترین مورخ تصوف شمرد به جمع کثیری از صوفیان اشاره می کند که معتقدند در تجربه عرفانیشان نورهایی می بینند و بعضی ذهنشان را اینطور وصف می کنند که در آن نورهایی هست و گمان می کنند این نورها از همان نوری است که خدا خودش را با آن وصف کرده است.(884) و ادعا می کنند نورهایی که در ذهنشان دیده اند از انوار معرفت و توحید و عظمت بوده و مخلوق نیستند.(885)
عبدالرحمن جامی (817 - 898) شهود آگاهی محض بی محتوا را چنین وصف می کند: طریقت ایشان (خواجه بهاء الدین نقشبند و شاگردانش) اقرب سبل است الی المطلب الاعلی و المقصد الاسنی و هوالله سبحانه و تعالی. فانها ترفع حجب التعینات عن وجه الذات الاحدیة الساریة فی الکل بالمحو و الفناء فی الوحدة حتی تشرق سبحات جلاله فتحرق ماسواه.(886) بدون هیچ پروایی می گوید: طریقت مراقبه بهاء الدین نقشبند از راه محو صور حسی و تعطیل قوای عقلی و فنای در وحدت که همان از یاد بردن مراتب دنیا و آخرت و همه چیز باشد حجابهای تعینات یا صور ذهنی ناشی از عالم کثرت را برطرف می کند تا وجه ذات احدیت که در همه چیز ساری و جاری است رخ نماید و این همان سبحات جلال است که صور ذهنی را محو می گرداند... آگاهی محض بی متعلق و بدون محتوا همانا سبحات جلال و وجه ذات احدیت است. تجربه آگاهی محض بی محتوا مطلب اعلی و مقصد اسنی و همان الله سبحانه و تعالی است. بدینسان، نه تنها الله در ذهن سالکی که به خلسه فرو رفته تجربه و شهود می شود بلکه همه ارزشهای این نحله حول تجربه خلسه دور زده دایر مدار آن است. عرفان، همین است. توحید همین تجربه واحد بلاثانی است؛ همچنین حق، حقیقت، ورای طور عقل و چیزهای دیگری که در جای خود بیان شده است.
تهانوی می نویسد: در شرح قصیده فارضیه آمده است که: همه مقامات و احوال در نسبت با توحید [ خلسه یا تجربه واحد] راهها و اسباب پیوستن به آن است، و آن مقصد اقصی و مطلب اعلی است و بالاتر از آن، بنده را قربت و حقیقتی نیست ... گفته اند: توحید، اسقاط اضافات است. و گفته اند: تنزیه خدای سبحانه است از حدث. و بعضی گفته اند: اسقاط حدث و اثبات قدم است. و حاصل اشارات این است که توحید، افراد قدم است از حدث.(887)
روزبهان بقلی از این تجربه با لفظ توحید یاد کرده در معنای آن می گوید: توحید، تجرید قلب است از حدوثیت برؤیت قدیم،(888) توحید، عمل مراقبه و خالی کردن ذهن است از همه مدرکات و صور ذهنی متعلق به حدوث و آفرینش و مخلوقات و خلاصه: مکان و زمان و هر چه متمکن و متزمن - دارای مکان و دارای زمان - است، تا قدیم که همان آگاهی محض فارغ از متعلقات باشد رخ نماید! این قدیم همان الله سبحانه و تعالی در این نحله است.
این توحید، همان حضور به حق است سهل اصفهانی می گوید: حضور به حق، فاضلتر از یقین به حق؛ از آنکه حضور در دل (ذهن) بود غفلت بر آن روا نباشد. و یقین، حاضری بود که گاه بیاید و گاه برود. حاضران در پیشگاه باشند و موقنان بر درگاه.(889) در اصطلاح این نحله، شهود و حضور به معنی متقاربند.(890)
برپایه پندار یگانه انگاری آگاهی محض با خداست که صوفی ادعا می کند در سیری که از طریق مراقبه می کند به خدا می رسد. ملا محمد بلخی می گوید:
سیر عارف هر دمی تا تخت شاه - سیر زاهد هر مهی یک روز راه
و پیش از وی، یحیی بن معاذ رازی می گوید: الزاهد سیار و العارف طیار(891) زاهد پیاده می رود و عارف پرواز می کند.