فهرست کتاب


تعالی شناسی - جلد دوم

استاد جلال الدین فارسی

تلوین و تمکین

حال بیخودی و از دست رفتن شعور به اشیاء و امور و مکان و زمان، زودگذر است. و یک ربایش یا حال زودگذر است که نام عربی آن برهمن دلالت می نماید. سالک در اولین باری که به خلسه فرو می رود با تجربه جدیدی روبرو است. چون چند بار تکرار گشت احتمال و سرعت رخدادش بیشتر می شود. از آن پس سعی سالک بر این خواهد بود که رخدادش را در اختیار گیرد و تحت سیطره قرار داده زمانش را به درازا کشاند و چنانکه در احوال سری راما کریشنا آمده است که یکبار شش ماه در حالت اتحاد مطلق با برهمن بستر بود، و خودش می گوید: شش ماه تمام در حالتی به سر بردم که دیگران را رجعت از آن مقام میسر نیست. پس از سه هفته، به کلی خرقه جسم را به سویی نهادم... از شب و روز آگاهی نداشتم...
لکن فلوطین در همه عمرش فقط چهار خلسه دارد. چنین اشخاصی پس از هر خلسه کوتاه به وضعیت عادی باز می گردند. از حالت چنین سالکانی با تلوین - به معنای حالهای رنگارنگ یا مختلف - تعبیر می کنند. سالک در وضعیت عادی است، بعد به خلسه فرو می رود، سپس از آن بیرون آمده ذهنش وضعیت عادی و روزمره پیدا می کند. شمس تبریزی می نویسد: تلون این است که ساعتی مشغول طاعتیم (یعنی در حال خلسه ایم) و ساعتی مشغول الکل و شرب.(853) و افلاکی می نویسد: و این از آن جهت است که خطوه محمدی نداری. در تو فرعون سر بر کرد، موسی آمد آنرا براند، باز فرعون آمد، موسی رفت. این دلیل کند بر تلون. این تلون، حساب کار نیست.(854)
مقابل تلوین، تمکین است. تمکین، تسلط بر حال خلسه است تا هرگاه اراده کرد آن را پیش آورد. بودا در اواخر عمرش در حال تمکین بسر می برد و خلسه به اختیار و سر به فرمان اوست. در متون مقدس پالی که به نحله هینایانای بودایی تعلق دارد از خلسه های متوالی بودا حکایت می شود و نیز از خلسه مدام. خلسه مدام را توقف ذهنیات، با وقفه ای تدریجی تعریف کرده اند و جز شرب مدامی نیست که حافظ ستایشها از آن می کند.
ملامحمد بلخی، صاحب تلوین و خلسه های گاه بگاه را صوفی، و صاحب تمکین و خلسه های تدریجی و تحت اختیار یا خلسه مدام را صافی می خواند:
آنکه او موقوف حال است آدمیست - گه بحال افزون و گاهی در کمیست
صوفی ابن الوقت باشد در مثال - لیک صافی فارغست از وقت و حال
حال ها موقوف عزم و رای او - زنده از نفح مسیح آسای او
هست صوفی صفاجو ابن وقت - وقت را همچون پدر بگرفته سخت
هست صافی غرق نور ذوالجلال - ابن کس نی فارغ از اوقات و حال
غرقه نوری که او لم یولد است - لم یلد لم یولد آن ایزدست
رو چنین عشقی گزین گرزنده ای - ورنه وقت مختلف را بنده ای(855)
ابوبکر شبلی - متوفای 334 - خود را صاحب تمکین یا خلسه مدام، می داند: وقتی مسر مد و بحری بلاشاطی حال خلسه ام مدام است و دریایم بی کرانه.(856)
ابوالقاسم قشیری - متوفای 465 - می نویسد: تلوین، صفت ارباب احوال بود، و تمکین صفت اصحاب حقایق. مادام که بنده اندر راه بود صاحب تلوین بود و از حال به حالی همی شود و از صفتی به صفتی همی گردد و از این منزل که بود به منزلی برتر از آن فرود آید، چون برسد صاحب تمکین بود... پیران گفته اند: نهایت سفر طالبان تا آنجا بود که بر نفس (ذهن) خویش ظفر یابد، چون بر نفس (ذهن) ظفر یافتند وصلت یافتند. مراد بدین، ناپدید شدن احکام بشریت خواهد و غلبه سلطان حقیقت. چون بنده به این حال دائم گردد صاحب تمکین بود.(857)
ابن سینا (370 - 428) می نویسد: ثم انه اذا بلغت الا رادة و الریاضة حدا ما، عنت له خلسات من اطلاع نور الحق علیه لذیذة کأنها بروق تومض الیه ثم تخمد عنه، و هو المسمی عندهم اوقاتا... چون ارادت و ریاضت به حد معینی رسید خلسه هایی از تابش نور حق بر او رخ خواهد داد که لذتبخش است و پنداری برقی است که می درخشد و بعد خاموش می شود. و این را خودشان وقت می نامند. آنگاه می افزاید: سپس در اثر ریاضت به جایی می رسد که وقت - یا خلسه او - به سکینه تبدیل شود و آن حالت دیر آشنای زودگذر، آشنا و ماندگار گرد، و آن تابش ضعیف، شهابی روشن، می شود... و شاید تا این درجه، چنین گشادی از باطن و چنین معرفتی گاه گاه فراهم آید، اما بتدریج پیش می رود تا مرحله ای که هر گاه بخواهد، به چنان حالتی - حال خلسه - دست یابد.(858)
مستملی بخاری - متوفای 434 - می نویسد: چون مشاهدت (شهود آگاهی محض) بر اوقات (گاه بگاه) باشد و جد بر اوقات باشد؛ و چون مشاهدت بر دوام باشد و جد بر دوام باشد.(859)
کلابادی - متوفای 385 - در کتاب تعرف می نویسد: قال بعض الشیوخ: ارکان الایمان اربعة: توحید بلاحد، و ذکر بلابت، و حال بلانعت، و وجد بلاوقت یکی از مشایخ (نحله مراقبه - خلسه) می گوید: ایمان چهار رکن دارد: یگانه انگاری بی حد، ذکر مدام حال بیان ناپذیر، و وجد بدون وقت.(860)
مستملی بخاری در پی آن می گوید: شیخ کلابادی) دو را تأویل گفت: حال بی نعت را، و وجد بی وقت را. و دو را تأویل نگفته است: توحید بی حد را، و ذکر بی قطع را... اما ذکر بلابت، بلاقطع باشد معناش. و یک تأویل این آن باشد که یاد حق بر او بریده نگردد. و از آن یاد، یاد زبان نخواهد بلکه مشاهدت قلب (شهود ذهنی) خواهد.(861) حال بی نعت یا بیان ناپذیر، حال خلسه است که در تمام فرهنگهای و اقالیم و ادوار تاریخی در وصف الحالهای عرفانی یکی از خصوصیات آن را بیان ناپذیری ذکر می کنند. و این نکته ای است که استیس در تتبع ارزنده اش به آن دست می یابد.(862) به گفته ماندوکیه اوپانیشاد آگاه وحدانی ورای حد تقریر است. به گفته فلوطین مشاهده، راه را بر گفتار می بندد. ر. م. باک می گوید که تجربه اش محال است به وصف درآید. تنیسون می گوید این حال به کلی برتر از کلام است. سیموندز می گوید این حال را برای خودش هم نمی توانست وصف کند و نمی توانست الفاظی بیابد که تعبیر مفهومی از آنها بدست دهد.
کلابادی آنگاه می گوید: و وجد بلاوقت، هو أن یکون مشاهداً للحق فی کل وقت وجد بلاوقت، این است که عارف پیوسته و در هر زمان، شاید حق (یا آگاهی محض باشد).(863) و این همانا، خلسه مداوم است.

انس

صوفیان این نحله دم از انس با خدا می زنند؛ و مرادشان آشنایی سالک با شهود آگاهی محض است که در حال خلسه رخ می دهد و بر اثرش با حوزه تازه ای که ورای طور عقل است مأنوس می گردد. انس، از اولین خلسه تا خلسه مدام دوام دارد. انس، آشنایی توأم با سرور و ابتهاج یا به قول ابن سینا لذت است. ذوالنون مصری، ناقل این شاخه تصوف، می گوید: انس، انبساط محب است با محبوب(864) یعنی لذتی که سالک از تجربه آگاهی محض بی متعلق، می برد. شهاب الدین عمر سهروردی می نویسد: حقیقت انس آن است که جمله وجود در پیش نظر مشهود سالک مضمحل شود و روح او در میادین فتوح، منتشر، و به نفس خود مستقل. و این، مقام تمکین است که بعد از فنا (فراموشی کلی و محو صور ذهنی) باشد.(865)
(ابوسعید) خراز - متوفای 279 - را پرسیدند که انس چیست؟ گفت: خرمی دل به قرب الله، سکون در خرمی به جلالش، و ایمن شدن از آنجا که رعایت است.(866)
پس انس، همان خرمی و احساس ایمنی و سعادت است که از آن با احساس سرور و انبساط یا ابتهاج، یاد می کنند و از خصوصیات مشترک همه تجربه های عرفانی یا خلسه های تاریخ است.

احساس ابتهاج

از قدیم، یک شور و شادی به معنای رایج کلمه را به خلسه ربط داده و آن را وجد نامیده اند. وجد را هم شادی و هم اندوه دانسته اند. برخی می گویند هر خلسه با دو وجد همراه می باشد شادیی از تحقق آن اندوهی از ختامش. جنید بغدادی وجد را سرور دانسته و ابن عطا آن را اندوه می شمارد. در این هم که جزئی از تجربه عرفانی یا خلسه باشد هر چند رای قریب به اتفاق صوفیان و مورخان تصوف بر همین است جای بحث است. استیس که در دقت نظرش تردیدی نیست احساس خشنودی و نشاط را که همان ابتهاج باشد چهارمین ویژگی از هفت خصوصیت مشترک احوال عرفانی در نمونه های برگزیده از دوره ها، سرزمینها، و فرهنگهای مختلف می داند. به نظر نگارنده، احساس ابتهاج، جزء تجربه نبوده از توابع آن است. احساس ابتهاج، معلول تلقیناتی است که به سالک می شود هم در بدایت سلوک و هم پیش از آن و در مرحله علاقه مندی به آنچه عرفان می خوانند بویژه از طرف شیخ و پیری که نقش مرده شوی با مرده را بازی می کند. سپس سالک، شخصاً به خود تلقین می کند که به چیزی دست خواهد یافت که فوق طور عقل است؛ وصال خدا، وصول به حق، عرفان، حقیقت، و شهود معرفت است؛ چیزی برتر از شریعت و همه ادیان است، بلکه باطن و حقیقت آنهاست... و از این قبیل تلقینات. القای فلسفه وحدت وجود که با مطالعه و تعمق در آن همراه است تلقین دیگری به شمار می آید که نقش سلوک تقویتی را دارد. چنانکه حرکات رقص و سماع که هر یک دلالت بر معنایی از وحدت وجود و مراقبه و خود فراموشی و انکار ذات دارند به نوبه خود سلوک تقویتی و کاری تلقینی است. روشن است که اینها همه پیش از تجربه عرفانی واقعند نه آنکه جزئی از آن باشند. جزئی از سلوک و نه جزئی از معلول آن یعنی خلسه اند.
این مجموع از کارهای تلقینی و هماهنگ، با کار تلقینی جالبی تحکیم می شود به نام تواجد که خود را به شادی زدن باشد، چنانکه تباکی، خود را به گریه زدن است. تواجد یا خود را به شور و شادی زدن و تظاهر به آن معمولاً با تأمل در افکار وحدت وجودی و با این اندیشه همراه است که لا موجود الا الله و همه اوست و من هم اویم، منی وجود ندارد و هر چه هست اوست... عزالدین محمود کاشانی می نویسد: تواجد، حرکت کردن واجد به سبب مشاهده وجود است.(867) و همچنانکه تواجد مقدمه وجد است، تساکر مقدمه سکر است. و متساکر صادق، واجدی ود که هنوز به مقام سکر نرسیده باشد و مشتاق و متطلع آن بود که تصرف غلبه حال به یک خطفه او را از دست تفرقه در رباید و غرق جمع گرداند.
استیس با اینکه احساس ابتهاج را از خصوصیات مشترک تجربه های عرفانی، و بنابراین جزئی از تجربه یا حال خلسه می پندارد وجد و جذبه و تواجد را از عوارض آن و نه جزء مقوم و ملازم آن می داند. واقع این است که شور و شادی خاصی که آن را وجد می خوانند در بیشتر موارد پیش از تجربه عرفانی وجود دارد و موجب تسریع در رخداد آن می گردد؛ و پس از تجربه عرفانی نیز به تبع آن ظاهر می شود.
بودا و پیروانش پیش از آن که به خلسه برسند با تلقینات مستمر این اندیشه و پندار که تنها راه آزادی از چرخه تناسخ و رنج و بی پایان زندگی، مراقبه منتهی به خلسه است موجبات شور و شادی مقدماتی و زمینه احساس ابتهاج بعدی را فراهم می آورند. بودا به خود و سپس به آنان تلقین می کند که ای رهروان، نازاده ناشده ناساخته نامرکبی هست که اگر ای رهروان، این نازاده ناشده ناساخته نامرکب نبود، راه گریزی از آنچه زاده و شده و ساخته و مرکب است نمی بود. هر سالک یکه پیرو بودا باشد دائماً به خود تلقین می کند و می باوراند که اگر به آگاهی محض واصل شود از چرخه تناسخ و از جهان پر رنج مادی و محسوس می رهد و به نیروانا می رسد، به آنچه از آگاهی فردی و جهان زمانی - مکانی فراترست. همان ابدی است.
بودایی با جهان بینی بی پایه و باطل مبتنی بر تناسخ ارواح و چرخه دوباره زایی آکنده از رنج و بدبختی، و این باور که با خلسه می توان روح خود را به چنان اقتداری رساند که از این چرخه بگریزد و آزاد گردد شور و شادی لازم برای مراقبه، همچنین وجد و ابتهاج پس از آن را فراهم می سازد. اما فلوطین و صوفیان جهان اسلامی این تمهید را با تلقین فلسفه وحدت وجود به انجام می رسانند. اینکار جزئی از سلوک ایشان است و ربطی به وصال حق یا بقای بالله ادعائیشان ندارد. عبدالرحمن جامی که استاد مراقبه و خلسه است می نویسد: اگر کسی وجود را از مبدأ تا منتهای مراتب تجلیات حضرت حق ملاحظه نماید و این معنی را علی الدوام برابر بصیرت بدارد پس نبیند در واقع مگر وجود مطلق و وجود مقید، و حقیقت وجود را در هر دو یکی شناسد و اطلاق و تقیید را از نسب و اعتبارات او داند شک نیست که این ملاحظه او را حلاوتی عظیم بخشد و ذوقی تمام دهد. و از این قبیل است ملاحظه معنی اتحاد و اتصال در عرف این طایفه (صوفیان نحله مراقبه). فالاتحاد هو شهود الحق الواحد المطلق الذی الکل به موجود بالحق فیتحد به الکل من حیث کون کل شی ء موجوداً به معدوماً بنفسه لا من حیث ان له وجوداً خاصاً اتحد به فانه محال. و الاتصال هو ملاحظه العبد عینه متصلا بالوجود الاحدی بقطع النظر عن تقیید وجوده بعینه و اسقاط اضافته الیه فیری اتصال مدد الوجود و نفس الرحمن علیه علی الدوام بلاانقطاع حتی یبقی موجوداً به. اتحاد عبارت است از شهود حق واحد مطلق که همه به حق به او موجودند، بنابراین همه با او متحدند از حیث این که هر چیز به خود معدوم و به او موجود است اما نه از این نظر که وجود خاصی دارد و با این وجود با حق متحد گشته است، زیرا این محال است. اتصال عبارت است از این که بنده عین خود را متصل به وجود احدی ملاحظه کند با قطع نظر از مقید بودن وجودش بعینه و اسقاط نسبتهای اضافه به او، بطوریکه اتصال امداد وجود و نفس رحمان را پیوسته بر خود بنگرد تا با آن موجود بماند.(868)
شور و شادی مقدماتی که به روشهای گوناگون و از راه تلقین شیخ و تلقین خود سالک بوجود می آید محرک او بر سلوک و ادامه آن است، و نقشی را که صوفیان و نظریه پردازان تصوف این نحله به ارادت نسبت می دهند ایفا می کند. این شور و شادی تا آگاهی نسبت به آن از ذهن سالک بدر نرود تجربه خلسه رخ نخواهد داد چنانکه بارها گفته ایم علاوه بر توقف و تعطیل فعالیتهای ذهن از اندیشه و حافظه و یاد مفاهیم کلی، هیجانها نیز باید فروکش کنند. آرام کردن سائقه های عضوی که با کم کردن خوراک، و زیستن در محیط نه سرد و نه گرم و امثال آن تأمین می شود در راستای توقف هیجانها و زدودن آنهاست. و این نکته ای است که بعضی از مشایخ یا صاحبنظران متوجه آن شده اند. می گویند: صاحب وجد کسی بود که هنوز از حجب صفات نفسانی بیرون نیامده باشد و به وجود خود از وجود حق محجوب بود. و گاه گاه فرجه هایی در حجاب وجود او پدید آید و از آنجا پرتوی از نور وجود بر او بتابد و آنرا دریابد. و بعد از آن دیگر باره حجاب منطبق شود و موجود، مفقود گردد. پس وجد، متوسط بود میان فقدی سابق و فقدی لاحق. و مراد از وجود آن است که وجود واجد در غلبه نور شهود موجود، غایب و ناچیز گردد. پس وجود، صفت محدث بود، و وجود، صفت قدیم. صاحب وجد هنوز از وجود خود فانی نشده باشد. پس واجد او بود و وجد به وی قائم. و صاحب وجود از وجود خود به کلی فانی شده و به وجود موجود یعنی حق تعالی قایم و باقی شده... وجد مقدمه وجود است... پس نهایت وجد بدایت وجود است. اعنی وجود وجد، سبب فقد وجود واجد است، و فقد وجود واجد، شرط وجود موجود. و همچنانکه وجد مقدمه وجود است تواجد مقدمه وجود است. و معنی تواجد، استدعا و استجلاب وجد است به طریق تذکر یا تفکر یا تشبیه به اهل وجد در حرکات و سکنات به دلالت صدق... وتواجد، وصف اهل بدایت بود، و وجد حال اهل سلوک، و وجود حال اهل وصول (فرو رفتگان به خلسه).(869)
ابوالعباس سیاری - متوفای 342 - از صوفیان این نحله، می گوید: هیچ عاقل را در مشاهده حق، لذت نباشد زیرا که مشاهده حق فنائی است که در آن لذت نیست.(870) مشاهده حق، حال خلسه و استشعار آگاهی محض به خود است. در این حالت، نه احساس لذت و ابتهاجی هست نه اگر باشد آگاهی نسبت به آن وجود دارد. اگر چنین چیزی در ذهن وجود داشته باشد آگاهی محض تحقق پیدا نمی کند. این نکته باریکی است که ابوالعباس سیاری می داند و به زبان می آورد و بسیاری از راویان و مورخان آن به مراد و معنایش پی نمی برند. از آنجمله است ابوالقاسم قشیری.
شاید نجم الدین کبری (540 - 618) که دهمین یا آخرین اصل خود را رضا یعنی خشنودی و احساس ابتهاج قرار می دهد به تجربه دریافته باشد که رضا یا ابتهاج، در پی تجربه خلسه و نهایت مراقبه، به تحقق می پیوندد. نهمین اصل وی، مراقبه و دهمین و پایانی، رضا است.
احتمالاً ملا محمد بلخی هم متوجه این نکته هست که نه به ضرورت قافیه، انبساط را در پی محو، ذکر می کند:
مرغ کآب شور باشد مسکنش - او چه داند جای آب روشنش
ای که اندر چشمه شورست جات - تو چه دانی شط و جیحون و فرات
ای تو نارسته ازین فانی رباط - تو چه دان محو و سکر انبساط(871)